تبليغاتX
پردازه ها

به ر:

"عدالت جاودانی"(روز رستاخیز) تنها نقاب و چهره پوشی بر شر موجود در میان انسان هاست!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت توسط نیا |

تیپاخوردگان(تبعیدیان)

 

چند وقتی می شود که نه می توانم چیزی بنویسم و نه فرصت اش را دارم،آن نخستین، نتیجه ی این آخرین است، اما دیروز «حادثه ای» رخ داد که تا اندازه ی زیادی مرا در خود فرو برد، من کیستم و با آن چه که در پیرامونم می گذرد چه رابطه ای دارم. قصدم پرداختن به یک مساله ی پر پیچ و خم فلسفی نیست، که شاید اصلا صلاحیت آن را نداشته باشم بلکه پرداختن به دشواری ای است که من و امثال من در این جامعه ی فروبسته ی تنیده در تار و پود خیال ها و وهم ها و دروغ ها بدان دچار هستیم. چون همیشه برای هواخوری بر سر کانال آب روستا رفته بودم و برای این که تنها نباشم با یکی از دوستان تماس گرفتم و قرار شد که بیاید، حین راه رفتن ناخواسته سر از پایین روستا در آوردم بی آن که از مسیر چندان پرت افتاده باشم، این جا بود که به آن پر جوش و خروش ترین دوست مان آن جوان همیشه کوشا و کنجکاو و زیرک که هیچ گاه کودکی از وجودش رخت بر نمی بندد برخوردم، و چون همیشه سر صحبت هایمان ابتدا با نیش و کنایه و همدیگر را دست انداختن شروع شد، بحث مان  در بستر معنای «سادیسم» افتاد که هر یک دیگری را متهم به نفهمیدن آن دیگری می کردیم، البته تفصیل اش این جا نیازی نیست، آن یکی دوستمان که آمد مقداری مواد خوراکی خریدیم و برگشتیم طرف کانال و از آن جا  به سر جاده ی «شکیب» پیچیدیم، جاده ای که مونس تنهایی بسیاری از جوانان روستاست. و هر گاه غم گریبان آنان را می گیرد تنها و آرام روی به سوی کوه های بلند راه بالا را در پیش می گیرند، جاده ی خاموشی، اندیشه، خلوت، غم، دلواپسی، تنهایی و عشق!

 جاده ای که شاعرش در «غربت» از آن چنین می سراید:

«...  من از آن جاده ی خاموش و شکیب  که همه شب برایش قصه ی دل می گفتم ،دلم آن جاست هنوز دل من در خم یک کوچه ی تو جا مانده است».

از همه جا و همه چیز سخن گفتیم، از وضع نا به سامان میهن، از سیاست های نادرست دستگاه فرمان فرما، از فقر و بیچارگی مردم، از ناکارآمدی مدیران ناشایست، از درماندگی و فریب خوردگی اهالی روستا، از دردها ، مرارت ها و عرق ها! و همه چیز با چاشنی طنز و طنازی خاص این رفیق اُعجوبه مان که اصلاً دمی از سخن گفتن باز نمی ماند در آمیخته بود. اما از همه این ها که چشم بپوشیم آن چیزی که مرا تکان داد گزین سخن هایی بود که او درباره ی من بر زبان آورد آن گاه که شروع کرده بودیم در مورد ازدواج و مانند آن سخن گفتن. برای نخستین بار درباره ی من چیزهایی گفت که اگر چه همیشه بسیار پیدا و نمایان بوده اما دقیقاً به همین رو چندان به چشم نمی آمد، به من گفت تو در رابطه ی اجتماعی با دیگران بسیار خوب رفتار می کنی اما بیشتر از این که حرف بزنی گوش می کنی، تا این جایش که مساله ای نیست اما نکته آن جا جالب شد که گفت این به خاطر این است که تو واقعاً با هیچ کدام از دوست هایت دوست نیستی، یعنی این که هیچ گاه نتوانسته ای با آن ها رابطه ای احساسی بر قرار کنی. از این کشف شگفت انگیزش هیجان زده شدم اما چون همیشه به روی خودم نیاوردم، بعد گفت تو در بروز احساسات ات بسیار «محافظه کارانه» رفتار می کنی، بسیار مکانیکی و ماشین وار، «احساسات تو تراکتوری است» این نکته از آن جا جالب می شود که همین جا در وبستان نیز خانمی به اسم رژینا، اهل عرفان که اندیشه هایش با ملغمه ای از آرای شریعتی و اصحاب مکتب فرانکفورت  نیز در آمیخته بود در پاسخ به نقد من می گفت، شما در ارتباط با متن های دیگران مثل تراکتور رفتار می کنید و آن ها را شخم می زنید، و من جواب داده بودم به این می گویند وا ـ سازی نه شخم زدن؛ خوانش متن برای از پرده به درآوردن پیش فرض های نیاندیشیده ی آن و نشان دادن روسوبات و ته نشست های اعتقادی  نویسنده، و این همان فلسفه ورزی با پتک است که نیچه از آن سخن می گفت. نقد بیرحمانه و نادلسوزانه ی نوشته های یک فرد بدون آن که به احساسات و اخلاقیلات او توجه داشته باشیم. همه ی این گفت و شنودها به خاطر فضای به ظاهر جدی اما در بُن شوخیانه ای بود که من در باب ازدواج به وجود آورده بودم: به ظاهر اما با قیافه ای جدی گفتم فلانی من می خواهم ازدواج کنم تو هم که خبره ای و آدم شناس، یک دختر خوب و مناسب برای من جور کن، در دل فضایی که این حرف باز کرده بود بسیار سخن ها رفت، دوستان که اکنون شمارشان به پنج رسیده بود، بر سر پورنوگرافی و شیوه ی عملکرد دولت راجع به دیش های ماهواره ای و مانند آن به بحث و جدال پرداخته بودند و من هم که این روزها چندان احساس امنیت نمی کنم خاموش ماندن و جبهه گیری نکردن را بر حرف زدن ترجیح دادم و به حرف های طرفین دعوا گوش می دادم، به هر حال این هم از ویژگی های ما ایرانی هاست که به خاطر حق به جانب بودن همیشگی مان حرف های دیگران را از همان آغاز نا به جا و نابرحق می دانیم و به هر وسیله ای توسل می جوییم تا طرف مقابل را ضربه فنی کنیم. هر بار از بحث های فرعی ای که به وجود می آمد گریزی می زد و به بحث اصلی خودمان بر می گشت که فلانی موردی که می خواهی باید چه خصوصیاتی داشته باشد و این چنین ... .گفت می خواهی زن ات خوشگل باشد؟گفتم زیبا بودن تنها سنجه ی انتخاب من برای یک همسر مناسب نیست، بیشتر دوست دارم کسی را به همسری بگیرم که« بتواند مرا درک کند و تحمل ام کند»، گفت که زیبا بودن زن البته بسیار مهم است و شاید اصلا مهمترین عامل در انتخاب یک همسر همین مورد باشد. گفتم تجربه چندین بار عشق از راه دور و یک طرفه به من آموخته که این بار را باید با سنجه ی عقل در مورد «آینده ام» تصمیم بگیرم  و... . تا آن گاه که در میان جمع بودیم  جوری با من حرف می زد که گویی نمی خواهد کسی از حرف هایمان سر درآورد، پچ پچه گویان و درگوشی. چون ساعتی از تاریک شدن هوا گذشته بود تلگنری زدم که فلانی «برویم!» گفت برویم. با بچه ها خداحافظی کردیم در راه آمدن به خانه تنها شدیم شروع کرد با من حرف زدن این بار بی پرده و البته بر بستر همه ی آن مباحث فلسفی ای که بر پایه ی وجود خدا بین ما در می گرفت و نیز بی اعتقادی دینی من و ... . و این که تو چگونه مهمترین اعتقادات دیگران را به چالش می کشی و این که در یک کلام چطور همه چیز را به هم می ریزی. در آخر هم در آمد که فلانی «تو خیلی می دانی اما جلفی» حرفی که همیشه به من می زد آن گاه که براهین یزدان شناسانه وی در اثبات وجود خداوند را ناکارآمد نشان می دادم. این آخرین بار گفته بود ما ناخودآگاه در خدانگهدار گفتن هایمان نیز از خدا یاد می کنیم و من هم بیرحمانه گفته بودم این نه دال بر وجود خداوند که نشانه اسارت ما در زبان است و البته تا زبان وجود دارد همچنان که نیچه گفته بود ما گریزی از خدا نداریم. این بار اما مساله نه به امور عقلانی صرف بلکه به احساسات بر می گشت، به روح لطیف و شکننده ی زنان و نیز معیارهای عامی که تحمل یک فرد را برای زن اش ممکن می سازد، این جا بود که گفت فلانی، « تو با وجود این که خیلی می دانی اما باید همه چیز را دور بریزی تا بتوانی یک زندگی سعادتمندانه را تجربه کنی ». یک دستورالعمل دکارتی نه برای آغازی فلسفی بلکه برای رها کردن هر گونه فلسفه ورزی و اندیشیدن. این دستور در لفافه به من می گفت: نفهم! تصور کنید چه شوکی به من وارد شد آن گاه که به من گفته شد همه ی زحمات،کوشش ها و اندیشه های تو بیهوده بوده است و هیچ کس آن ها را به پشیزی نمی خرد. البته من خود بارها بدین نکته برخورده و حتا زهر نتیجه ی اندیشه های خود را در واقعیت چشیده بودم اما این بار به نکته ای بر می خوردم که بسیار تکان دهنده بود، به هر حال هر انسان از آن جا که انسان است همیشه کمینه ای از آسایش و لذت تومان را آرزو دارد و این را بیشتر از هر چیز در یک زن یا  معشوق  می جوید، بگذریم از این که زن یا معشوق داشتن چه مرارت هایی را به همراه خود می آورد اما این هم روشن است که حتا در آن رنج نیز لذتی نهفته وجود دارد که مشقت ها را تاب آور می سازد. آن چه که من اکنون هستم نتیجه ی تصفیه حسابی خونین و لحظه به لحظه با گذشته ی خودم می باشد حرکت از یک انسان سخت کیش بسیار متعصب و مذهبی به سوی موجودی که دیگران را از جزم ها و دگم های آیینی می رماند. شخصی که در کتب مذهبی از او تحت عنوان «دشمن خدا» نام برده می شود. البته من خود را دشمن دین و آیین دیگران نمی دانم و از آن فضای خشم و خروشی که دین را صرفا یک آلودگی محض می دانست که مومن را به خشونت دعوت می کند فاصله گرفته ام و آن چیزی که اکنون مورد نقد من است جنبه های ویران ساز و برآشوبنده ی هر دینی در کنار میل آن به پیوند دادن افراد در جامعه است. دین تا آن جا که رابطه ی یک فرد با خداست نه تنها زیان بار نیست بلکه به شخص نیرویی دو چندان برای زیستن و سر کردنی با معنا در جهان می دهد اما آن جا که نقش تنظیمی و سر و سامان دهنده ی زندگی جمعی را به خود می گیرد به بلایی خانمان بر انداز بدل می شود که نه تنها انسان ها را به یکدیگر پیوند نمی دهد بلکه برادر را علیه برادر بسیج می کند  و تمام پیوندهای طبیعی افراد یک جامعه را از هم می گسلد و آن ها را به مسلخ «ایمان» می برد. از همین رو نقد دین برای من امروز نه برای جلوگیری از دین داری افراد بلکه برای نشان دادن عواقب مصیبت بار آن در زندگی اجتماعی نوع بشر است. دین به معنای عام در کاربرد سامان دهنده اش  در زندگی بشر هرگز بیرون از این منش بالقوه خشن خود نبوده است. در واقع در هر کجای تاریخ بشر هر گاه از یک دین قوانین و اصولی برای سر و سامان دادن به زندگی بشر بیرون کشیده شده است این هنجارها و ارزش ها و اصول به بلای جان آدمی بدل شده اند و بیشتر از آن که بهره رسان بوده باشند آشوب زا بوده اند. بگذریم، بحثم بر سر زندگی شخصی خودم بود مساله این است که اگر آدمی یک بار با اعتقادات پیشین خود تصفیه حساب کرده باشد باز دوباره به آن ها بازگشتن برای او به یک امر محال بدل می شود، آن چه که روزگاری بزرگ ترین مایه ی تب و تاب من بوده اکنون سیمای ناحقیقت به خود گرفته است و همین ناراست بودن آن پذیرش آن را برای من غیر ممکن می کند چه از هر چه بگذریم چیزی زیان بار تر از ناحقیقت در چهره ی حقیقت برای انسان وجود ندارد. بازگشت به دین برای من مساوی با رهیافت دوباره به دروغ و وهم و پندار خواهد  بود رهیافتی افسانه وار و ناپرسا از حیات و بودن که پاسخ های از پیش تهیه شده را به نام فره و وحی بر فرد مومن تحمیل می کند و او را وادار می کند که بیرون از دایره ای که او ترسیم کرده نیاندیشد و نپرسد و نبیند.چه اندیشیدنِ دین ـ بنیان در بُن همان نیاندیشیدن و ناپرسا بودن است و این با روح جستن و اندیشیدن بنیان ستیز(اندیش) در تضاد ریشه ای است. دین تا آن جا که دین است تحمیل است و اجبار، و فرد مومن در رابطه با دین می باید خویشتن را تنها در پرتو اطاعت بشناسد و بس اما اندیشیدن اگر اندیشیدن باشد از همان آغاز عصیان است و شورش. اندیشه تنها در بازگشت به خویش و بر بنیان خویش اندیشه است وگرنه از گوهر خود بیرون است چرا که اندیشیدن ذاتاً الحادی است و هنجارزدا. اندیشیدن گونه ای پویش پیوسته است و از همین رو  با روح حاکم بر دین که همان روح رکود، ایستادن، و پذیرش گزاره های خویش به عنوان حقیقت های ازلی است ناسازگاری ریشه ای دارد. از همین رو بازگشت به باور های پیشین برای من نه تنها ممکن نیست که روحاً و جسماً در مسیری متفاوت با آن می جنبم. من ذاتاً به گونه ای هستم که با جاخوش کردن و کز کردن در یک گوشه مخالف بوده و هستم و ترجیح می دهم به بهای نفهمیدن هم که شده با دشوارترین کتاب ها و مسائل سر و کله بزنم تا آن جا که گاه هیچ چیز به اندازه ی تمایل دیگران به نفهمیدن و نیاندیشیدن و نپرسیدن تعجبم را بر نمی انگیزد، به خصوص آن زمانی که این جمله حکیمانه ی دوستان دانشجو را می شنوم که: «هر چه کم تر بدانی راحت تری!» و البته منظورشان این است که «بی خیال همه چیز کاری از دست هیچ کس بر نمی آید» و ... . نتیجه ی این «تفاوت» در این چند سال اما برای من چیزی نبوده جز هتک حرمت، اتهام بی دینی که گویا از آدمکشی هم کثیف تر است و بی اعتمادی فراگیر و بی اعتنایی از طرف کسانی که مرا از نزدیک می شناسند و با اخلاقیات من خوب آشنا هستند اما از هنگامی که دریافته اند که من به قول خودشان غیر نرمال/دیوانه ام هر گونه که دوست دارند با من تا می کنند گویا که به راستی «نجس» هستم و موجودی که باید از او دور گرفت چرا که ممکن است به خاطر حضورم در کنارشان مجبور شوند که «کفاره» بپردازند. چند سال پیش یکی از دوستان رسماً به من گفت تو نجسی و همین چند روز پیش یکی از آشنایان گفت که زخمی که صورت دخترش برداشته کفاره ی حضور من است. با این همه این ها همه تا آن جا که محیط اجتماعی فروبسته پیرامون خود را می نگریم تا اندازه ای قابل تحمل است چرا که آدم با خودش می گوید خُب به هر حال این مردم توان درک و فهم بسیاری از مسائل را ندارند و به همین رو نمی توان چندان بر آن ها خرده گرفت، آن ها به هر حال در دل دنیای فروبسته ی خویش خود را صاحب حقیقت محض می دانند و با گفتن این که: «پس این شب و روز را چه کسی به وجود آورده» خیال می کنند مهمترین مساله ی فلسفی جهان را واگشاده اند، و از آن جا که مرزهای ذهن شان در هم پیچیده دین و فلسفه و اخلاق و سیاست را با هم در آمیخته و معجونی شگفت انگیز از همه چیز را بیرون می دهند که در یک آن همه چیز را پوشش دهد چنان که همه چیز دست نخورده به نفع باورهایشان به جا ماند و تو هم دست به سینه و بهت زده در چشمان شان بنگری که بله حق با شماست تا آن گاه که حس کنند بازی را برده اند و کافری ناسپاس و نجس را سر جایش نشانده اند و اکنون که زمان زخم زبان زدن و هُو کردن فرارسیده است، زبان نصیحت می گشایند و تو را از آتش دوزخ  می هراسانند. زیاد دور نروید میان بیشتر دانشجویان و مردم روستا از نظر سطح فهم و تعقل فاصله از دهان تا گوش است و چه بسا پیرسال فرتوتی که ذهن اندیشنده تری داشته باشد و همه چیز را تنها سیاه و سفید نبیند چنان که سیاست ورزی اش تنها این نباشد که:« X به Y مادرِ خامنه ای» یا این که «خامنه ای خودش آدم خوبی است اما بیچاره کاری از دست اش بر نمی آید» و این چنین. در پرتو این ذهن نیندیشا همه چیز یا سفید سفید است یا سیاه سیاه، خامنه ای یا از مقربان عالم بالاست یا تریاکیِ ته چاله میدان که روزی اُبنه ای بود و امروز از برکت همان اُبنه ای بودن اش رهبر میهن شده است و ... !

البته انتظار این که مردم نسبت به باورهایشان حساس نباشند چشمداشت نادرستی است اما آن چه بیشتر از همه مرا اندیشناک کرده این است که ما، کسانی همچون من آیا از دید این دوستان و این مردمان اصلاً انسان هستیم یا خیر؟ اگر بر بنیاد همان باورها بیاندیشیم که پاسخ منتفی است اما مساله این است که ما به هر گونه، تماماً آن چه که می گوییم نیستیم و چه بسا از منظر اخلاقی بسیار بهتر و بیشتر از دیگران دستگیر دیگران و حامی آنان باشیم و در کل از آن ها که پیرامون مایند به صفات به گفته ی خودشان انسانی آراسته تر باشیم اما چگونه است که دیگران ما را تنها در پرتو همان اعتقادات و باورها می بینند و جز آن هیچ. دوستم با جدیت تمام گفت اگر بخواهی با کسی زندگی کنی باید همه ی باورها و یافته هایت را دور بریزی و حتا برای این که بتوانی اعتماد دیگران را جلب کنی در مورد این مسائل به هیچ رو نبایدحرفی بزنی، تا این جای داستان گیری در کار نیست اما دشواری از آن جا آغاز می شود که این دوست ما اذعان داشت باید با زنان صادق باشی و اگر در تو صداقت را دیدند آن گاه است که به تو عشق خواهند ورزید، من نمی دانم در این جامعه ای که به هرگونه تباهی اخلاقی دچار آمده این حرف تا چه اندازه می تواند صحت داشته باشد ـ چه نگاهی هر چند گذرا به آن چه در پیرامون ما می گذرد وارونه ی آن را نشان خواهد داد ـ اما با فرض صحت آن این سوال برای من پیش می آید که من چگونه می توانم با دیگری ای که قرار است دوست اش بدارم و دوست ام بدارد صادق باشم آن جا که با خود صادق نیستم و ارتباطم را از همان آغاز بر بنیاد فریب و ریا و خود را شخصیتی دیگرگونه جلوه دادن بنا نهاده ام. همچنان که وی می گفت حتا صادق ترین زنان نیز هر چند استدلال های تو را بشنوند اگرچه توان مجاب کردن شان را هم داشته باشی تو را رها خواهند چرا که آن ها اخلاقیت را تنها در پرتو باور به همان پیش داشته ها می بینند و جز آن به چیزی خرسند نخواهند بود با این حساب در این جامعه، ما ـ اگر بخواهیم همان باشیم که هستیم ـ حتا باید از امکان مورد عشق واقع شدن نیز محروم باشیم و این آن نکته ی تکان دهنده ای است که تن مرا می لرزاند، عشق از هر گونه اش؛ از این بحث درگذریم که در بنیاد خود گونه ای «تخاصم» است چه بسا بزرگ ترین عامل پیوند دهنده ی انسان با انسان است، حس مرموزی که ـ اگر نخواهیم آرمانی به قضیه نگاه کنیم ـ در مجموع مناسبات انسان ها را در بستر زندگی بخش تری به جریان می اندازد و اگر به آن اجازه ی جلوه گری در خور اش را بدهیم بی آن که هر بار به نام اخلاقیات و ایدئولوژی ها آن را به مسلخ بریم ما را در مسیر شادمانه تری رهسپار می کند، اما گویا این خودجوش ترین رانه و سائق انسان نیز در پرتو باور به اخلاقیات دین بنیان و ایدئولوژی ها مسخ می شود چنان که فرد نخست می نگرد که تو چه دین و کیشی داری و سپس به عشق باختنِ به تو می اندیشد آن چه در این میان به کناری تارانده می شود همانا انسان بودن انسان است. این نکته ای است که من خود با گوشت و استخوان آن را تجربه کرده ام و در مورد آن یاوه های تئوریک به هم نمی بافم، در واقع در میان بسیار کسانی که پیشتر به عنوان یک موجود قابل احترام در من می نگریستند امروز بسیاری جهت دیگری در پیش گرفته اند  وعلناً دشمنی پیشه کرده اند بدون آن که هیچ هیزم تری به آن ها فروخته باشم یا کاردی بر استخوان شان فرو آورده باشم بر عکس من از نظر اخلاقی انسان کاملاً بهتری شده ام و میزان خشونت ورزی ام تقریباً تا حد صفر تقلیل یافته است. اما این مانع از آن نشده است کسان پیرامونم هر بار به همین بهانه مرا تخطئه و سرزنش نکنند. در میان دوستان هستند کسانی که امروز با من همراه شده اند اما این ها همان کسانی هستند که تا دیروز هر گاه پیرامون این مسائل با آن ها سخن می گفتم درست به همان شیوه ای که گفته شد با من رفتار می کردند. این که من نتوانسته ام با دوستان خود دوست شوم چنان که دل شان برای من تنگ شود یا برعکس، از ترس همیشگی من نسبت به آن ها برخاسته است، در واقع من از همان آغاز به مورد بی اعتنایی واقع شدن و در مرکز و در عین حال در حاشیه بودن عادت کرده ام. چنان که حرف های من همیشه بیشتر از خودم مورد توجه دیگران بوده و در بیشتر موارد هم برای سرزنش کردن و نه آفرین گفتن. عشق از اعتماد متقابل به وجود می آید اما من همیشه موجود غیرقابل اعتمادی پنداشته شده ام که نمی توان روی او حساب کرد به همین دلیل همیشه تنها بوده ام و اگر چه دوستانی داشته ام اما به قول این دوستم: «شما تنها با هم راه می روید تا کسی در کنارتان باشد نه این که واقعاً همدیگر را دوست بدارید.» این چنین است که من همیشه یکی از کشته شدگان راه ایدئولوژی بوده ام چه آن گاه که یک مومن متعصب بودم و چه امروز که از هر گونه تعصب ورزی دینی و ایدئولوژیک بیزارم، تارانده ای از همه سو که در میان این همه دین دار و دیندارنما به همان سنگ «تیپا خورده ی رنجور» می مانم، که با سر دادن «نغمه های ناجور» «حال همه را به هم می زنم» و مردمان را به کارهای بد فرامی خوانم!

                                   

23خردادماه 1387

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت توسط نیا |

 

آيا انرژي هسته اي حق مسلم «ماست»؟

 

براي پرداختن به اين پرسش ابتدا بايد بدانيم اين «ما» كيست؟و سپس دريابيم كه دست يافتن به انرژي هسته اي با توجه گشت-و-واگشت هايي كه در جهان به وجود آمده چه تاثيري بر روي امنيت ملي ما دارد و ما را مي خواهد به كجا بكشاند،در واقع پرسش بنيادين در اين جا پرسش از توسعه و پيشرفت است در دنيايي كه بر ارابه ي جهاني گرايي سوار شده و بر آن است تا منطق مناسبات پيشين حاكم بر جهان را از درون در هم پاشد و شيوه اي تازه از زيستن و سر كردن در جهان را به صحنه آورد.نخست به پرسش آغازين مي پردازيم ، رابطه ي «حق هسته اي» با امنيت ملي «ما» چه گونه است؟ پيش از هر چيز بايد بدانيم آگاهي ما در باب انرژي هسته اي تنها از كانال اطلاعاتي است كه رژيم جمهوري اسلامي در اختيار ما مي گذارد و اگر اين قضيه را در نظر بگيريم كه هر گونه بحث آزادي در باره ي حق دست يافتن به انرژي هسته اي به عنوان يك «حق مسلم» منتفي است بايد اين «ما» را نه مردم بلكه همان رژيم و مصالح آن بدانيم از آن جا كه هدف سياست ورزي «نو آيين» تامين «خير عمومي» يعني فرآهم آوردن بيشترين تسهيلات و امكانات رفاهي و آسايشي براي شهروندان است بايد نتيجه بگيريم كه از همان آغاز ميان منافع حاكمان جمهوري اسلامي و مردم تضاد وجود دارد از اين رو حق هسته اي همان حق مسلم جمهوري اسلامي براي  بقا و پايش است ، پس بايد فرمول انرژي هسته اي حق مسلم ماست را بدين بازگردانيم كه : انرژي هسته اي حق مسلم جمهوري اسلامي است ، اما پرسش اين است كه چرا و به چه دليل جمهوري اسلامي اين چنين سفت و سخت به حق داشتن انرژي هسته اي چسبيده است با آن كه با يك اقتصاد ورشكسته روياروست كه خود سبب-ساز بنيادين همه گونه آشفتگي و به هم ريختگي در جنبه هاي گوناگون زيست ايرانيان است ، در واقع با آن كه هنوز بسياري از زير ساخت هاي صنعتي براي رشد و توسعه ي اقتصادي در ايران به وجود نيامده است به چه دليل بايد بدين گونه استوار بر سر موضوعي در جهان با ملل پيشرفته تر و قدرتمند تر چانه زد و حتا امنيت ملي ايرانيان را به خطر افكند كه آينده يِ روشني را نمي نمايد ـ بايد دانست كه ايران در شرايطي بحراني به سر مي برد كه خطر حمله ي يك كشور نيرومند تر به آن ممكن است براي هميشه به فروپاشي آن بيانجامد چرا كه بازار بحث هاي قومي و جدايي طلبانه اين روز ها به خاطر تنش هاي دروني نظام جمهوري اسلامي از هر زمان ديگري بيشتر است، و در فقدان قدرت متمركز و يكپارچه اي كه بتواند منافع مردم و خواست هايشان را تامين كند هر روز بيشتر از ديروز بر دامنه ي اين جدايي خواهي ها افزوده مي شود و گرفتاري هاي درون زا را بر بحران هاي برون زا اضافه مي كند ـ به نظر مي رسد كه كوشش براي دست يافتن به تكنولوژي هسته اي كه اكنون در آستانه ي ساخت بمب هسته اي زير فشار قدرت هاي بزرگ به حال تعليق در آمده است نه به خاطر منافع ملي ايرانيان و حتا ايران بلكه به خاطر هر چه بيشتر پا برجا ساختن رژيمي انجام مي گيرد كه بقا و اصالت خود را به خاطر ماهيت دين بنيان خويش در هميشه « مهاجم » و تنش ساز بودن به دست مي آورد ، اين رژيم از همان آغاز از تنش زاده شده و در تنش ريشه دوانده است و از آن بهره اي دو سويه براي تامين مشروعيت خود مي برد ، نخست براي «مظلوم نمايي» و دوم براي «تصفيه مخالفان»ي كه هميار و همكار و جاسوس استعمارگران پنداشته مي شوند ، در واقع رژيم از همان آغاز دولت هاي پرتوان را ذيل درون مايه ي «استعمار» به عنوان بزرگ ترين «دشمنان» ملت ايران شناسانده و هميشه شماري را به اتهام همدست بودن با جهانخوران و يا ترويج باورهاي آنان به تيغ گيوتين سپرده است.بنيادي ايدئولوژيك اساس هر گونه حركت سياسي رژيم از بدو تاسيس آن بوده است و رژيم هر بار با ظاهر سازي ،با تبليغات گسترده و وسيع ، با تحميق و «نادان پروري» خود را به عنوان بهترين مدافع اين بنيان ايدئولوژيك به مردم شناسانده است تا مشروعيت خود را هر بار به ترفندي به خاطر «حضور پر شور» مردم تامين كند ، اگر ايدئولوژي را همان «آگاهي كاذب» بدانيم بايد نتيجه بگيريم رژيم هميشه با دروغ منافع مردم را لگد مال مطامع خود كرده است . رژيم اين چنين سرسختانه بر حق داشتن تكنولوژي هسته اي پا فشاري مي كند چرا كه مشروعيت و آينده ي خود را در گرو آن مي بيند در واقع اين امر براي رژيم قماري بر سر زندگي است و به هر وسيله اي متوسل مي شود تا بدان دست يابد حتا اگر ناگزير باشد حق تامين همه ي نيازها و احتياجات اوليه ي مردم  تحت حاكميت خود را از آن ها سلب كند ، و از همين جا مي توان دريافت آن چه براي رژيم از اهميت برخوردار است همان ماندن بر اريكه ي قدرت است نه توسعه و ترقي و كشور زيرا منطق توسعه در يك كشور ايجاب مي كند كه پروسه ي پيشرفت را بر اساس اولويت ها پيش ببريم كه عيارسنج آن همان «خير عمومي » است ، از همين جاست كه مي توانيم به پرسش دوم خود بپردازيم و آن اين كه ما با انرژي هسته اي مي خواهيم به كجا برسيم ، همچنان كه آمد حق هسته اي در امروز و اكنون جمهوري اسلامي با توسعه و ترقي كشور و در نتيجه با خير عمومي منافات دارد. از آن جا كه نتيجه ي پافشاري سرسختانه بر حق هسته اي آن جا كه پاي منافع دول قدرتمند در ميان است نتيجه اي جز منزوي كردن ايران در عرصه ي مناسبات جهاني ندارد مي توانيم نتيجه بگيريم كه رژيم قصد دارد ايران را بر اساس الگوي ايده آل خود يعني كره ي شمالي بسازد كشوري كه اگر چه از بمب و كلاهك هاي هسته اي برخوردار است اما بسياران در آن در فقر و فلاكت به سر مي برند.اكنون مي بايد پرسيد در شرايطي كه همه ي دريچه هاي پيشرفت و ترقي به روي ايران باز است آيا اين بهانه خوبي است كه به بهاي از دست دادن اكنون و طبيعتاً آينده ي ايران آن را به كانون تنش زايي  در منطقه بدل كنيم تا اصالت انقلاب اسلامي  را كه آمده است تا جهان كژراه و گمراه را به راه آورد از آن نگيريم.سياست علم اداره ي اجتماع براي تامين خير عمومي است نه پيش بردن جامعه بر اساس افكار و انديشه هاي ايدئولوژيك . از همين روست كه سياست  درست بر مدار «تحقق  ممكنات» در دل كمبودها مي چرخد ، به نظر مي رسد كه رژيم از همان آغاز با اين معادله منطقي كه اساس پيشبرد دولت ـ ملت هاست مشكل داشته است چرا كه «وطن» به مفهوم امروزي براي رهبران رژيم معنايي نداشته و آن ها تنها در انديشه ي «اتحاد جهان اسلام» و صدور اسلام انقلابي به همه ي كشورها ي جهان هستند و مناسبات سياسي، اجتماعي ، اقتصاديشان را بر همين مبنا پيش مي برند و به همين روست كه بخش عظيمي از سرمايه ي ملي مملكت را صرف توليد « مجاهدان » و كمك رساني به گروهك هاي مخربي در سطح جهان مي كنند كه جز وخيم تر كردن وضع ايران و منطقه سرانجامي بر كارشان متصور نيست ، آن چه كه دنياي اسلام ندارد قدرت است و مانع اصلي پيشرفت و ترقي نيز غرب كه با رواج بي بند و باري و با استفاده از ابزار مسخ كننده و تهي ساز «تهاجم فرهنگي» جوانان مسلمانان را از خود به در مي كند و با بي هويت ساختن آن ها اسباب استعمار آن ها را فراهم مي آورد و با تبديل كردن كشور هاي اسلامي به بازار مصرف كالاي خود و ترويج فرهنگ آلوده ي خويش هر گونه حس جوشندگي را از آن ها مي گيرد،هنوز كسي پيدا نشده است بپرسد كه چگونه همان هنجارها و ارزش ها در غرب معيار رشد و بالندگي اند اما هنگامي كه به شرق مي آيند ماهيت ويران ـ ساز خود را نشان مي دهند ؟ در واقع رژيم همپا و هم انديشه با سران كشورهاي عرب نشين و مسلمان بر اين پندار است كه اگر به قدرت دست يابد همه چيز خود به خود پيشرفت خواهد كرد آن هم با بر انداختن سامان پليد «غرب» چرا كه هر چه گرفتاري در جهان است زير سر غربِ ناسپاس و دنيازده و سوداگر است كه به نام پيشرفت و ترقي و مدرنيته همه ي ارزش هاي انساني را از او زايل كرده است، چرا كه هر آن چه از پليدي است در غرب است و گذشته  ي با شكوه اسلام همچنان در اذهان درخشش و تلالو دارد ، من قصد پرداختن به ماهيت استعماري رابطه ي خودِ اسلام با كشورهاي فرودست در دوران اوج و قدرت اش را ندارم و اين كه تا چه اندازه همان چيزهايي كه امروز معيار نجاست غرب محسوب مي شوند به شيوه اي بدتر و زننده تر در جهان اسلام رواج داشته است ، هدفم پرداختن به اين نكته است كه آيا در عصر ارتباطات  و تشكيل دهكده ي جهاني هنوز مي توان از منطق استعمار به همان شيوه ي سابق سخن گفت يا خير؟يا بهتر است پرسش را به گونه بهتري استوار سازيم ؟ آيا با تغييرات و واگشت هايي كه هم اكنون در جهان رخ داده دولت هاي پرتوان توان آن را دارند كه فارغ از همه ي پيچيدگي هاي جهان امروز دست به استعمار دولت هاي كم توان بزنند و همه ي سرمايه هاي آن ها را بر باد دهند ؟ اگر آمريكا را كه اكنون با پشت سر گذاشتن جبهه ي شرق و هماهنگ ساختن اتحاديه اروپا با خود ، يگانه قدرت پرتوان و تعيين كننده ي جهان بدانيم  نمونه هاي افغانستان و عراق تا حد زيادي خود گوياي آن هستند كه حتا با نيروي بي حد نيز نمي توان تنها بر اساس رابطه ي ارباب / بنده در جهان امروز سر كرد . در واقع منطق استعماريِ پيشين در جهان امروز كارگر نيست و منافع ملي دراز مدت  هر دولتي در جهان ايجاب مي كند كه رابطه ي خودش با دولت هاي ضعيف را بر محور و اساس امنيت ملي خودش بنا نهد ، آن چه امروز به حضور آمريكا در خاور ميانه بيش و بيش از هر چيز ديگر دامن مي زند هراس دنياي غرب از نيرو گرفتن اسلام تندرو و بنياد گراست كه با ماهيت تروريستي خشن خود  نه تنها امنيت ملي بلكه حتا بدون تمايز ، امنيت جاني شهروندان اين كشورها را به خطر مي اندازد واقعه ي 11 سپتامبر از اين نظر يك نمونه ي گوياست .اين دريافت  نو ـ ساز از دين كه؛ اسباب همه ي آشوب ها غرب پليد مي باشد ريشه ي درخت تنش در منطقه است  كه روز به روز و هر چه بيشتر در قعر زمين فرو مي رود ، با تبديل كردن منطقه به محور تنش و بحران زايي و ياري رساندن به همه يِ عناصر تنش زا در خاورميانه به نام دفاع از اسلام هيچ اميدي براي آينده ي ايران نمي ماند . در واقع انديشه ي اتحاد جهان اسلام كه امروز سران رژيم اسلامي آماجي جز آن ندارند از همان آغاز رواج اين فكر در كشورهاي مسلمان  با بي توجهي روشن انديشان وحتا انديشه ورزان ديني  مواجه شد چنان كه ديديم انديشه هاي سيد جمال الدين اسد آبادي كمترين بُرد و نفوذ را در ميان سرآمدان فكري جنبش مشروطه داشت چرا كه اين روشن انديشان همه چيز را در گرو پيشرفت «ملت» ايران مي دانستند نكته ي ديگري كه قابل توجه مي باشد اين است كه از فرداي فروپاشي امپراطوري عثماني بازگرداندن همه ي كشورهاي مسلمان در زير يك سايه بان تقريباً به يك امر محال تبديل شده است چرا كه در جهان امروز ما با اسلام هاي بسياري روياروييم كه در پاره اي از موارد با هم به طور كلي ناهمساز هستند و اگر دست دهد خون هم كيشان خود را در شيشه مي كنند و آن ها را از صحنه ي روزگار محو مي كنند تا آن را از لوث وجود اين مشركان گمراه پاك كنند بسنده است كه نگاهي هر چند گذرا به كشتار مسلمان به دست مسلمان در الجزاير و رابطه ي خصمانه اي كه وهابيان با شيعيان در پاكستان و عربستان با شيعيان دارند بياندازيم تا همه چيز به آفتاب در آيد البته به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه خود ايران به عنوان يك كشور قدرتمند تا چه اندازه در ضعيف ساختن اين امپرواتوري پهناور در زمان صفويان نقش داشته است در واقع در همان زمان نيز مساله ي «ايران» براي گرداندگان آن مساله اي محوري بوده و عنصر مليت در كنار دين يكي از عناصر اصلي تشكيل دهنده ي مليت ايراني بوده است ما تنها زماني مي توانيم به اتحاد با جهان اسلام دست يابيم كه در درون آن گوارده شويم اما به گونه اي ناساز وار ما هميشه فرزند سركش دنياي اسلام نيز بوده ايم،همين امروز نيز مشكل دنياي عَرَب با ما پا برجاست و تا زماني كه عنصر مليت و ايرانيت خود را رها نكرده ايم تصور نمي رود كه با همه ي هزينه هايي كه در راه دست يابي به خلافت اسلامي از نوع ايراني اش (!) خرج مي كنيم بتوانيم به سر منزل مقصود برسيم. هم بدين روست شايد كه رژيم جمهوري اسلامي تا اين اندازه در محو آثار تمدني پيش از اسلام ايران در خفا و آشكار كوشش به خرج مي دهد . اما حتا اگر دولتمردان رژيم موفق شوند ايران را از آميغِ طاغوت ( تخت جمشيد و پاسارگاد و ... ) پاك كنند توان مقابله با عنصر زبان را كه اِلمانِ بنيادين ساختار مليت ايراني بوده و هست را نخواهند داشت، در واقع تا آن گاه كه زبان پارسي در كار است محو مليت ايراني غير ممكن است و همين عنصر بوده كه همواره در درازناي تاريخ پر فراز و نشيب ايران ، ايران را هر بار از گودال ها و پَست ناها به در آورده و با گرد آوردن ملت بر پيرامون يك محور مشترك پاي راه رفتن بدو بخشيده است . بدين سان مي توانيم دريابيم كه عنصر دين تنها عنصر تشكيل دهنده ي هويت انسان سنخ ايراني نيست و از همان آغاز هم نبوده و چه بسا عنصر مليت نقش پررنگ تري را حتا نسبت به دين نزد ايرانيان ايفا مي كند:مي توانيم معادله را بدين گونه بنويسيم كه؛ ايراني حتا اگر دين و مذهب و كيش و آيين اش را هم وانهد باز هم «ايراني» است و ايرانيت او هميشه براي او پر رنگ تر از اسلاميت او بوده است.اين چنين است كه مي توان گفت كه كوشش در اتحاد با جهان اسلام نتيجه اي جز مبتلا كردن ايران به بيماري هاي ريشه اي ديگر ملت هاي مسلمان كه ساختار هويت بخش ديگري جز اسلام ندارند به همراه ندارد ، عرب بدون اسلام هيچ و پوچ است اما ايراني حتا بدون هيچ دين و مذهب نيز گنجينه اي با شكوه از افتخاراتي دارد كه مي تواند به عنوان عناصر هويت بخش بدان ها ببالد و سرفرازي كند ـ البته روشن است كه اين رابطه با گذشته بايد از نوع انتقادي باشد ـ نتيجه ي همه ي اين گزافه گويي ها اين است كه با توجه به پاربُن مليت ، مساله ي امروز ما مساله ي اعتلاي اسلام نيست بلكه چون هميشه مساله ي ما ايران است و آينده ي آن كه از 30 سال پيش تاكنون قرباني سياست هاي نادرست رژيم حاكم بر ايران شده است رژيمي كه با ايجاد رابطه ي خصمانه با جهان ،مردم را به هر گونه درد و رنج و كميابي مبتلا ساخته و در نبود هيچ گونه پشتيباني از طرف دولت هاي قدرتمند خود دستگير بيچارگان و بينوايان  جهان شده و با هر روز بيشتر از ديروزْ از آب و نان انداختنِ مردمِ خودش سرمايه هاي ملي را در اِزاي دريافت هيچ گونه مزد و تشكري به ملت هاي بي در و پيكري مي دهد كه هزاران سال است با يكديگر در جنگ و مخاصمه به سر مي برند بدون اين كه دريافته باشند اين همه جنگ و خونريزي راه گشاي كارشان نيست.و هم اكنون نيز براي توسعه هر چه بيشتر اقتصادي، با كشورهاي فاقدِ اقتصادي رابطه برقرار كرده كه رابطه و مناسبت با آن ها جز نكبت براي ايران چيزي به ارمغان نخواهد آورد .چشم اندازي كه با اين اوصاف در انتظار ايران است همان ماندن و در جا زدن در خاورميانه است و گفتن اين كه ببنيد ما قدرت اول خاورميانه هستيم ، بنگريد نرخ و رشد و توسعه ي ما در منطقه از همه بيشتر است، ما بيشترين توليد علم را در منطقه داريم ،اما مي بايد پرسيد آيا شما آينده ي ايران را تنها با سنجه ي خاورميانه و نكبت آن مي سنجيد يا ايران شايسته آن است كه در جهان به بيش از آن چه كه شما برايش تدارك ديده و برنامه ريخته ايد برسد؟ هدف از دست يافتن به حق هسته اي همچنان كه در فراز رفت تنها پيشرفت ايران نيست بل كه در عين حال تبديل ساختن ايران به يك كره ي شمالي ديگر است كه بتواند براي جهان شاخ و شانه بكشد و در همان حال با زور و بيداد بر مردم خود نيز حكومت كند،مساله ي هسته اي همان مساله ي بود و نبود رژيم است ! اگر بتوان با تهديد، جهان غرب را بر سر جايش نشاند ستم بر مردم ديگر كار چندان دشواري نخواهد بود ، با انرژي هسته اي  رژيم حق ارشاد جهانيان را به دست خواهد آورد. مساله براي غرب اما مساله امنيت ملي و جهاني است نه مقابله با جهان اسلام و نيرو مند ساختن اسرائيل كه غده سرطاني منطقه است . اگر فرض كنيم كه هدف غرب از مخالفت با ايران در دست يافتن به سلاح هسته اي مخالفت با اسلام است نرمش همان غرب با پاكستان به عنوان يك كشور اسلامي با اسلاميان متعصب تر و تندروتر و در عين حال با جمعيت بيشتر را بايد چگونه توجيه كنيم ؟ روح كلي حاكم بر غرب روح مدارا و صلح طلبي و مسئوليت است نه تندروي و افراط كاري مي توان پرسيد اگر همين ميزان قدرت در دست ايران و مسلمانان مي بود چه بر سر جهان مي آوردند از اين ها گذشته ما در جمهوري اسلامي با دولت هايي سر و كار داريم كه سخنگويان آن از محو يك كشور از صحنه ي گيتي سخن مي گويند و همپا و همپياله با اعراب بر آنند كه اگر دست دهد اهالي اسرائيل را به دريا بريزند ترديد نمي توان داشت كه اسلاميان اگر قدرت اين كار را داشته باشند لحظه اي از اين كار دريغ نمي ورزند چرا كه مباني اعتقادي پشتيبانِ اين عمل خود را نيز به وفور دارند كافي است به سخنان چالش برانگيز رئيس جمهور كنوني در ارتباط با هولوكاست دقت داشته باشيم تا ميزان يهودي ستيزي نهفته در بُن آن  سخنان را دريابيم روشن است كه در اين جا هدف ما مدافعه از روش هايِ انسان ستيزانه در آواره سازي و كشت و كشتار فلسطينيان توسط صهيونيست ها نيست اما به هر حال بايد بدين نكته نيز توجه داشت كه چه دست هايي هر روز بيشتر از ديروز بر آتش فروزان اين انسان كشي ها هيمه مي افزايند  و وضعيت منطقه را تنش زا و تر بحران آلوده تر مي كنند.يك بار و براي هميشه مي بايد به جد پرسيد كه دشمن راستين صلح و آرامش در منطقه كيانند آن ها كه هر روشي را به كار مي بنندند تا در منطقه صلح به بار آورند يا آن ها كه با تامين  پول و اسلحه و مهمات و با ساخت برنامه هايي از هر نوع  در دفاع از «ملت مظلوم فلسطين» در واقع به امنيت و آرامش آن ها تجاوز مي كنند؟ايران نقطه ي اصلي توليد تنش در منطقه است و از آن جا كه موقعيت راهبردي آن در جهان بسيار تعيين كننده است مي توان بدين نتيجه رسيد كه ايران بحران زا ترين كشور جهان است و مساله ي مخالف غرب با ايران نيز ريشه در همين امر دارد غرب اگر با ايران سر ناسازگاري دارد بدين روست كه مي داند دست يافتن او به بمب هسته اي كه اكنون در آستانه ي توليد آن قرار دارد خطر بالقوه اي است كه مي تواند امنيت جهاني را به خطر افكند چرا كه هيچ يك از كشورهاي مسلمان به اندازه ي ايران داعيه ي صدور اسلام به جهان و گسترش دامنه ي نفوذ اسلام انقلابي را ندارند و در هيچ كشوري از جهان به توصيه ي رهبران شان مردم كوچه و بازار به خيابان ها نمي ريزند تا شعار «مرگ بر آمريكا» سر دهند با اين وجود بايد دانست كه حتا سهم اسلام نيز در مخالفت با پليدي غرب و آمريكا براي رژيم جمهوري اسلامي بسيار كم است چرا كه رابطه ي ايران با جهان غربي از يك منطق ديني كُفر ستيزانه يِ ناب سرچشمه نمي گيرد بلكه سياست هاي اسلامي رژيم نيز تابع مناسبات قدرت است چنان كه مي بينيم رژيم در عين ستيز با آمريكا با روسيه و چين غير مسلمان سازش مي كند و حتا امتيازات شگفت آوري را در اختيار آن ها قرار مي دهد از آن جا كه در اين رابطه ها آن چه كه ايران به دست مي آورد در برابر آن چه كه از كف مي نهد متوازن و متقارن نيست استعمار واقعي را بايد در همين جا جست، آيا استعمار از اين عيان تر كه همه ي بازار توليد داخلي به نفع فروش كالاهاي چيني تعطيل شده است؟!  اما پرسشي هست كه هنوز بدان پاسخ نگفته ايم و آن اين كه چرا دولت هاي قدرتمند و برخي از كشورهاي همسايه مانند پاكستان ، هند و اسرائيل سلاح هسته اي داشته باشند و ايران حق داشتن آن را نداشته باشد ، در باره ي مباني ايدئولوژيكي كه دست يابي رژيم به سلاح هسته اي را بسيار خطر بار مي كرد و نيز رابطه ي آن با امنيت و منافع دراز مدت ملي و مردمي به اندازه ي كافي سخن گفتيم اما بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه آيا وضعيت راهبردي كشور ايران در شرايط كنوني به گونه اي هست كه داشتن سلاح هسته اي نياز مبرم و اولين اولويت آن باشد يا خير؟ حقيقت اين است كه ايران به همان اندازه كه مي تواند نقش توليد بحران در منطقه را ايفا كند در عين حال مي تواند به مركز ثبات و آرامش در منطقه تبديل شود و اين امر با منافع دراز مدت غرب نيز همسو و هم راستاست اين نقشي است كه ايران پيشتر تا اندازه اي توان انجام آن را به دست آورده بود اما از فرداي پيروزي انقلاب اسلامي و سياست هاي تهاجمي اي كه در رابطه با غرب در پيش گرفت اين جايگاه مثبتي را كه در عرصه ي جهاني به دست آورده بود قرباني مطامع ايدئولوژيك خود كرد چنان كه از فرداي پس از پيروزي انقلاب اسلامي منطق مناسبات جهاني به هم ريخت و بر خلاف گوشزدهاي رسانه هاي رژيم همه چيز جهتي منفي در راستاي افزايش تنش و بحران به خود گرفت با اين همه در نتيجه ي تغييراتي كه در جهان به وجود آمده يك بار ديگر وضعيت براي پيوستن ايران به جامعه ي جهاني و سوق يابي به سمت پيشرفت و ترقي مهياست،در شمال و غرب كشور در اثر سياست هاي درست يا غلط آمريكا دشمن جدي اي كليت سرزميني ايران را تهديد نمي كند كشورهاي جنوبي توان مقابله با ايران ندارند و تنها دشمن خطرناكي كه در دراز مدت امنيت ملي ايران را تهديد مي كند از خلاف آمد عادت كشور مسلمان پاكستان است كه درگير دست و پنجه نرم كردن با مشكلات و گرفتاري هاي دروني و دراز مدت خود چه بسا تصميم بگيرد كه به ايران حمله كند زيرا به احتمال بسيار زياد در چند سال آينده توان رقابت خود با هند را از دست خواهد داد.مي دانيم كه در پاكستان نيز اسلام تندرو محور پيشبرد همه ي مسائل است و اين بينش اسلامي با سياست هاي شيعي حاكم بر رژيم ايران مخالفت تام و تمام دارد  و حتا بر آن است كه اين نظام بيشتر از هر نظام اعتقادي ديگري مظهر شرك و بت پرستي است پس مساله ي پاكستان با ايران مساله دنيا و آخرت خواهد بود و با ويران ساختن ايران مي توانند هم دنيا را داشته باشند و هم آخرت خود را بخرند. از همين جاست كه ضروت پشتيباني از طرف دولت هاي قدرتمند پيش مي آيد ايران به تنهايي و در فقدان يك نظام دموكراتيك و مردمي كه منطق مناسبات حاكم بر جهان را در نظر مي گيرد نمي تواند با جامعه ي جهاني رو به رو شود .اين چنين است كه حتا پاره اي از كشورهاي تازه به دوران رسيده داعيه ي دست اندازي بر خليج فارس را سر مي دهند چرا كه مي دانند ايران در جامعه ي جهاني تنهاست، اما در همين جاست كه پرسيده مي شود كه براي مقابله با پاكستان هم كه شده ايران بايد به جنگ افزار و تكنولوژي هسته اي دست يابد، در پاسخ به اين پرسش اين سخن گاندي را مي بايد بر زبان آورد كه :«اگر بنا باشد چشم به جاي چشم قصاص شود چشم جهان كور مي شود» و در عين حال افزود كه هيچ كس با دست يافتن ايران به تكنولوژي هسته اي مخالف نيست و ايراني حق دارد و مي بايد در همه ي زمينه ها سر آمد باشد اما از همين جا بايد پرسيد كدام ايران؟ آيا ايراني كه مي خواهد همه ي مناسبات منطقي موجود در جهان را به هم بريزد يا ايراني كه مي خواهد با تشكيل جامعه اي دموكراتيك و مردمي در همه ي سويه هاي زندگي خودش پيشرفت كند و پيشرفت در زمينه ي تكنولوژي هسته اي را تنها آمال و آروزي خود نداند.روشن است كه بهره بردن از مواهب هر گونه تكنولوژي اي حق همه ي انسان هاست و تكنولوژي تا آن جا كه بر بنيان دانش بنا شده مختص به هيچ سرزمين و كشوري نيست چرا كه دست آوردهاي دانش بشري را نمي توان در يك محدوده ي زماني و مكاني مشخص محصور كرد و آن را منحصر به كسي دانست دست يافتن به تكنولوژي بسته است به كوشش بي دريغ هر ملتي در راستاي دست يافتن به بهروزي و بهزيوي و همين عنصر بهروزي است كه در عرصه مناسبات جهاني بايد به عنوان محور و اساس همه ي مباحث سياسي توجه چندگانه اي را به خود معطوف بدارد.هدف سياست سعادت در همين دنياست و اگر بنا باشد همه چيز را بر محور اعتقاد به يك جهان آن سري پيش ببريم از همان آغاز با گوهر دانش سياست به عنوان دانش اداره ي اجتماع بيگانه ايم ، چرا كه سياست هدف اش تحقق ممكنات در دل كمبودها براي فرآهم آوردن وضعيت زيست بهتري براي همه ي انسان هاست. معيارهاي گزينش مابانه و چندگانه بينانه از عرصه ي مباحث سياسي به دور اند و همه ي شيوه هايي كه انسان ها را دسته بندي و درجه بندي مي كنند با سياست واقع بينانه و دانش ـ بنيانْ در تضادند . با اين همه سياست در ايران نه بر بنيان دانش بل كه بر بنياد آمال ايدئولوژيك رژيم حاكم بر ايران بنا شده است و اين گونه سياست ورزي به خاطر بن و بنيان اعتقادي اش كه خود را يگانه حقيقت جهان مي شناساند با همه ي پندار و انديشه هايي كه غير حقيقي پنداشته مي شوند مخالفت دارد و بر آن است كه جهانيان را به «راه راست» آورد و حق را بر كرسي بنشاند چرا كه آن گاه كه حق در ميان مي آيد باطل از ميان مي رود. در عين حال اين ايدئولوژيِ نوساخت به برتريت تام و تمام خود بر همه ي يافته هاي گذشته و نوِ انسان باور دارد و بر آن است كه همه ي حقايق از دريچه ي اين حقيقت مطلق است كه اگر به آن ها اجازه داده شود مي توانند سري بيرون آورند: چون كه صد آمد نود هم پيش ماست! تا آن جا كه اين بينش بر روح جنبش هاي اسلامي در ايران و بيرون از ايران حاكم است خطر آن وجود دارد كه مسلمانان به آهنگ «هدايت» همه ي انسان ها به راه راست، جهان را غرق در خون و خونريزي كنند و همين مساله است كه دست يابي ايران به تكنولوژي هسته اي را با ترديد مواجه مي كند روح حاكم بر اسلام از همان آغاز روح تهاجم و سركشي بوده و مسلمانان هر گاه كه قدرت مي داشته اند از لشكر كشي به سرزمين هاي ديگر و به استضعاف كشاندن آن ها فرو گذار نكرده اند بر خلاف غرب دنياي اسلام هنوز به انديشه در خود براي برگذشتن از خشم و خشونت گوهرين خويش هيچ اقدامي انجام نداده است و اسلام همچنان به عنوان «يگانه دين برتر جهان» دست مايه اي در دست مسلمانان است براي تحقير و خوارداشت همه ي دستاوردهاي تمدن بشري كه در عين حال مهم ترين مصرف كننده اي محصولات آن نيز مي باشند.مسلمانان نمي توانند به برتري بينشي كه اين همه براي جهان بهره بخش و سود رسان بوده اقرار كنند چرا كه هنوز نتوانسته اند خود را از پيله يِ همان افكار و عقايدي كه ريسمان اسارت آن هاست به در آورند و با چشمان شسته تري به جهان و كار و بار آن بنگرند،از اين جا مي توانيم در يابيم كه مساله ي امروز ما ايرانيان و مسلمانان مساله ي روياروي با غرب نيست بلكه مساله از همان ابتدا رويارويي و صداقت ما در مواجهه با خودمان بوده و هست بيش از 200 سال است كه از مواجهه يِ رسمي ما با غرب مي گذرد در اين فاصله ما هميشه كوشيده ايم با اخذ «جنبه هاي مثبت تمدن غرب» از جنبه هاي زشت و بد آن بپرهيزيم اما آن چه در واقعيت رخ داده نه تنها پيشرفت و ترقي جامعه نبوده بلكه روز به روز بيشتر فرو رفتن در گرداب واپس ماندگي خودمان بوده است ،شعار هاي مبارزه با «تهاجم فرهنگي» و «غربزدگي» و «بازگشت به خويشتن خويش» كه هر بار با آرايش و باز پرداخت تازه اي در ميان ما به ميدان آمده تنها نتيجه اي كه داشته هر چه بيشتر فرو بردن ايران در ته چاه بوده است چنان كه بسياري از منابع انساني و غير انساني خود را از دست داده ايم و كشور را چنان پيش برده ايم كه حتا از نظر اقتصادي نسبت به كشورهاي حاشيه خليج فارس واپس مانده به نظر مي رسد. يك بار و براي هميشه بايد با اين پرسش آغاز كرد كه نو انديشاني مانند مطهري و شريعتي و امثال آن ها كه گذشته را چون تابلوي زيبايي پيشاروي انسان ايراني قرار داده بودند چه طرح و برنامه اي براي سر و سامان دادن به وضعيت ناگوار «مستضعفاني» كه به دفاع از حق آن ها برخاسته بودند داشتند و آيا مي توان بدون داشتن برنامه اي درست و منطقي در جهاني كه كار و بار آن از بُن و بنياد با مناسبات باديه نشينانه 1400 سال پيش متفاوت است به همه ي شهروندان مملكت حقوق شايسته شان را پرداخت كرد يا خير؟آيا نوانديشاني كه در هر كوچه و گذر بر طبل اسلام مي كوبند تاكنون به اين نكته انديشيده اند كه چرا اعرابي كه رابطه ي بي واسطه تر ي با محمد و كتاب قرآن داشتند براي اداره ي جوامعي كه آن ها را زير نفوذ خود درآورده بودند از همان شيوه هايي فرمانروايي اي استفاده مي كردند كه بر آن جوامع حاكم بود و اين كه اصولا ًچرا در بيشينه ي حكومت هاي اسلامي آن گاه كه وزيران كاردان ايراني را از تخت فرو مي آوردند، جامعه و حكومت به باد فنا مي رفت؟ اسلام از همان آغاز پيدايش دين اداره ي صحيح جامعه نبود چنان كه پيامبر در يثرب بيشتر منويات خود را از راه سركوب مخالفان به كرسي مي نشاند بسنده است نگاهي هر چند كوتاه به شماره ي جنگ هاي پيامبر و رابطه ي او با ديگرانديشان بياندازيم تا همه چيز به آفتاب در آيد.اين ها البته واقعيات تاريخي اي است كه مسلمانان نبايد از شنيدن آن شرم كنند چنان كه شريعتي در پاسخ به ردنسون مي گفت :« بله پيامبر من پيامبر شمشير است مثل پيامبر تو نيست كه اگر هم كسي در گوش اش نواخت صدايش در نيايد!»، خود پيامبر هم مي گفت:«من آمده ام تا درو كنم نه كه بكارم» يا امام علي مي گفت:« ما عقايدمان را با شمشيرهايمان حمل مي كنيم » و ... .هم امروز نيز نه تنها اسلام بلكه هيچ دين ديگري نمي تواند پاسخ گوي همه ي پرسش ها و مسائل پيچيده و بغرنج جهان امروز باشد زيرا مسائل جهان آن قدر پيچيده و تو در توست كه نمي توان با ذهنيت ابتدايي انسان هاي شبه جزيره ي عربستان به واگشادن آن ها پرداخت. همين جاست كه گفته خواهد شد پس شما با فساد و رواجي كه در غرب جولان دارد چه خواهيد كرد پاسخ اين خواهد بود كه راندمان هيچ دستگاهي صد در صد نيست و هر ماشيني براي آن كه بتواند راه بيافتند بايد مقداري انرژي مصرف كند كه مي تواند باعث آلودگي محيط زيست شود، اما بايد بدين نكته نيز توجه داشت كه مبناي اين گونه نقدها از مشكلات دروني جامعه ي غرب بيش تر از آن كه نتيجه يِ يافته هاي نوانديشان ديني باشد نتيجه ي تفكرات خود غربيان است و نوانديشان ديني در اين جا نيز افسوسمندانه مصرف كننده ي كالاهاي دست پخت غرب هستند بدون اين كه توجه داشته باشند اين نقدها گونه اي نقد درون تمدني است و به همين دليل هم مي تواند راه گشا و آينده ساز باشد با اين همه نقدِ درون تمدني و فرهنگي دقيقاً همان چيزي است كه جوامع اسلامي از آن به دور هستند آن ها تنها به تمدن غرب «فحش» مي دهند بدون اين كه بتواند به خود بازگردند و خود را نيز ببيند حتا نگاه آن ها به گذشته نيز نگاهي از سر بُهت و شيفتگي و در نتيجه ناتواني و مسخ شدگي و شيدايي است آن ها توان ديدن گذشته در چنان بود اش را ندارند و هميشه آن را با پيرايه اي از جامه هاي زيبا و زرين مي آرايند تا خدشه اي در آن نبينند.مساله اي مانند مساله ي زنان در غرب را مي بايد با مساله تعدد زوجات و تشكيل حرمسراها، هم جنس گرايي افراطي حتا در ميان مشايخ و صوفيان، صيغه كردن زنان كه همان فحشاي رسمي است، فروش دختركان و پسركان زيبا و حراج بيوه زنان و تجارت برده در همه ي دوران اسلامي، از هم گسيختگي دروني خانواده هايِ زورـ بنيان و نيز عدم تحمل عقايد جداگانه و سركوب متفكران برجسته ي قوم در همه طول دوره ي اسلامي بسنجيم تا ميزان رواج فساد را در هر دو اين تمدن ها ببينيم و با هم مقايسه كنيم ، وضعيت امروز جوامع اسلامي به مراتب از ديروز هم تاسف بارتر است و همين است كه ضروت خودانديشي و بازانديشي را در ميان مسلمانان از هر زمان ديگري مبرم تر مي سازد. ما نيز مي بايد به خويشتن خويش بازگرديم نه براي اين كه در گذشته لنگر بياندازيم بل براي اين كه اسباب و علت هاي تباهي و نكبت زدگي امروزين خود را در آن ببينيم تا بتوانيم چه بسا جهان را در پرتو منطق و واقعيت اش بيانديشيم. علت واپس ماندن ما غرب نيست راه چاره يِ از ميان بردن دشواري ها نيز ،دست يافتن به بمب نيست گرفتاري در خود ماست.ما نخست مي بايد در خودمان دست بريم و خود را بازسازيم آن گاه به راه هاي گشودن گره هاي كور جهان امروز بپردازيم ،راه از ميان بردن گرفتارهاي غرب از خود غرب مي گذرد همچنان كه راه بازسازي ايران و «جهان اسلام» (؟!) نيز چيزي جز به خود بازگشتن و خود را انديشيدن و سرچشمه ي همه ي گرفتارهاي را در خود ديدن نيست، باري ما مي توانيم و مي بايد به تكنولوژي هسته اي دست يابيم،اما نخست و پيش از آن بايد بياموزيم كه زيستن بر روي زمين با هر گونه انديشه و اعتقادي، حتا مخالف و نا همسو با ما، حق همه ي انسان هاست. در جامعه اي كه حاكمان اش به خود اين پروانه را مي دهند كه با غوغا و هياهو از نابود ساختنِ چند مليون نفر سخن سر كنند حق داشتن تكنولوژي هسته اي همان چيزي است كه بايد بيشتر از هر چيز ديگر در آن ترديد نمود،حق دست يافتن به تكنولوژي هسته اي همان حقي است كه تنها شهروندان يك جامعه ي آزاد مي بايد از آن برخوردار شوند؛ جامعه اي كه در آن مردم به گونه اي شفاف از برنامه هاي دولت آگاه مي شوند و حق دارند بدون اين كه تهديدي متوجه آنان شود سياست هاي دولت را نقد كنند و برنامه هاي درست تر ارائه دهند.تنها شهروندان يك جامعه ي آزادِ دموكراتيك حق دست يافتن به تكنولوژي هسته اي را دارند.

با سپاس از زحمات بی دریغ آقاین داریوش همایون و فرهاد یزدی

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط نیا |

جناب اقای محمدی شاید به گمان شما هر آن چه که بیرون از معیارهای عامه اندیشیده و به کاربسته می شود هرزگی و لجن وارگی باشد اما من خود را مقید به این گونه امر به معروف و نهی از منکر های نشخوار گرانه نمی بینیم اولا آن چه که در این وبلاگ درباره ی عشق گفته شده هیچ مبنایی در واقعیت ندارد و تنها اندیشه های من درباره ی وضعیت های اخلاقی ای است که این موضوع خاص در زندگی انسان نوع ایرانی به وجود می اورد ثانیا چه لزومی دارد که هر آن چه را که شما در این مورد می گویید را در بسته بپذیرم.همان چنان که گفتم آن چه در این وبلاگ آمده تنها تفکرات من درباره ی عشق است که خواسته ام آن را در بغرنج ترین حالت و وضعیتی که به خود می گیرد بیاندیشم. حالتی که در آن با یک عشق معمولی و صاف و ساده روبرو نیستیم بلکه با وضعیتی آسیب شناختی رویاروییم که اسباب همه گونه دردسری می شود و حالتی تراژیک به خود می گیرد.نمونه ی عشق ورتر به شارلوته در کتاب گوته و حتا بغرنج تر آن در جامعه ای در حال گذار که در آن مرزهای کهنه و نو در هم رخنه کرده و و در وضعیتی اشوب گونه و سرگردان سوژه های عشق را درگیر ماجراهایی می کند که جز سقوط را برای آن ها به دنبال ندارد.مثلا نمونه ی عشق شورانگیز زنی شوهر دار (صاحب فرزند) را به یک پسر جوان که پیشتر عاشق او بوده را در نظر آورید که در خانواده ای کاملا متحجر و عقب مانده که هر گونه خطایی را از طرف دخترک را بر باد رفتن ناموس خود می پندارند بار آمده است و همچنین عقده های روانی این دخترک را که می خواهد به واسطه ی زیبایی اش جوانان دیگر را غرق در گرداب عشق بی فرجام خود کند و به گونه ای کاملا آگاهانه آن ها را به بدبختی بکشاند و در عین حال به شوهرش به همین شیوه ضربه بزند تا از او و از همه ی اطرافیان اش انتقام بگیرد و ..... . به گمان من این نمونه ای است که حتا به خیال شما هم خطور نمی کند با این همه پهنه ی عمومی جامعه ی ما به خاطر همان تابو های مسخره ای که شما به آن ها باور دارید مشحون از این بلایا و دردهای بی درمان است و ...... . امیدوارم که تفهیم شده باشد تمام!آن چه بر سبیل نامه ی عاشقانه در این وبلاگ آمده مصداق این سخن نیچه برای من است که ؛تنها کلماتی را خوش می دارم که با خون و گزین گویه نوشته شده باشند وگرنه از بخت خوش یا بد هنوز کسی پیدا نشده که عاشق من شود و مرا دوست بدارد شاید به دلیل این که در رابطه با زنان و دختران من از اعتماد به نفس کافی برخوردار نیستم در واقع تحمل جواب رد شنیدن و مورد فحش و دشنام واقع شدن را ندارم و .... .

بدگویی من را بر من ببخشایید اما آن گونه سخن گفتن شما همین گونه پاسخ گفتن را می طلبد.

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط نیا |

جنبش مرگ خواهی در برابر جنبش مشروطه خواهی

                                                                                                                       نیا

شايد يكي از بهترين راه هاي شناساندن جنبش هاي گوناگون اجتماعي نشان دادن هدف ها و خواست هاي آن ها با توجه با زير-ساخت هاي انديشگي اي باشد كه قرار است نهادها و سازمان هاي آينده بر پايه ي آن ها بنا شود،زيرا هدف هر جنبش انديشه اي در پايان استوار ساختن سازمان هايي است كه بتواند آن نوع ويژه يِ بينش را در واقعيت پياده كند،اين از آن روست كه انديشه يِ تنها به كار انسان و زيست او نمي آيد و هدف از انديشيدن همان گونه كه ماركس گفته بود؛دگرگون ساختن عالم است.جنبش مشروطه از دل يك احساس«بحران» برخاست،از دل احساس سهمگين شكست در يك سرزمين فلك زده كه مي رفت در زباله ي داني تاريخ دفن شود،البته وضعيت آشوب-گونه از پيش از دوران قاجار هم در كار بود،اما ايراني در دنياي پندارين خويش و با دست آويختن به باورهاي افسانه-وارش و در دل آن دنياي بسته ي بريده از جهان كه جز با خويش اش او را با كسي كار نبود خود را برتر و بهتر از همه مي پنداشت، اين حس برتري از يك سو برخاسته از احساس ملي ايرانيان بود كه پيش از هر چيز اگر چه ناپخته و خام خود را بر آورنده ي فر-و-شكوه پادشاهان باستاني مي دانستند و سپس به خاطر دين اسلام كه آن را برترين و بهترين همه ي دين ها مي پنداشتند.ايراني در دنياي پندارين گسسته از واقعيت خويش،خود را خداي روي زمين احساس مي كرد و ديگران را كافر و گمراه.هجمه ي سيل-آساي روس نياز مي بود تا ايراني را با آن كه ديري بود ناخواسته با دنياي نو آشنا شده اما به منطق آن راه نبرده بود به خود بياورد و بفهماند كه او آني كه مي پندارد نيست.از اين رو جنگ هاي ايران و روس آغازگاهِ نگاهِ نوي سرآمدان جامعه خرافات آلوده ي ايران آن زمان به كار-و-بار جهان است،مي گويم خرافات آلوده و نه خرافات زده زيرا كه افسانه و وهم و پندارهاي پوچ با جان و خون انسان ايراني آن زمان در آميخته بود و در او مي انديشيد و با او مي زيست.بدين معنا كه گشايش انديشه ي او به روي جهان نه به واسطه ي منطق بلكه به واسطه ي وهم بود.ذهنيت او نينديشا و ناپرسا بود و پيش-پنداشت هاي(ايمان) خود را حقيقت محض مي پنداشت.براي نمونه گفتن اين تهي از طنز نيست كه بدانيم:پاره اي از مجتهدان در جنگ هاي ايران و روس به جاي آن كه به منطق جنگ توجه داشته باشند در باره ي حرمت شرعي استعمالِ ساز-و-برگ هاي جنگي مانند طبل به بحث پرداخته بودند،يا اين كه در دور نخست شكست ايران پاره اي از مجتهدان فتوا داده بودند كه مردمان سرزمين هايي كه به تصرف روس ها در آمده اند جايز نيست در آن جا بمانند و سختي زندگي زير فشار اجنبي را تحمل كنند چرا كه جان مومن شريف است،اگر اين فتوا به اجرا در مي آمد اكنون ديگر از ايران خبري نمي بود.اين جامعه در ريز-و-درشت خود زير بار سنگين خرافات و اسطوره هاي مذهبي،در كنار استبداد دستگاه حاكمه اي كه دست در دست فقهاي خون-خوار بر جان-و-مال مردم چنگ انداخته بودند چنان خم شده بود كه گويي بار جهان را بر گرده اطلس نهاده باشند.جنگ روس ضربه اي بود كه ما را به خود آورد،چه شد؟چرا ما،ما كه از همه برتر بوديم،ما كه اين همه سربازان جان بركف و دلير كه به مانندشان را تاريخ سراغ ندارد،ما كه دست خدا و بندگان برگزيده و معصوم اش ياري گر ماست،ما مسلمان هاي ديندار در برابر كافران بي دين شكست خورديم،آن ها چه