اَذغدی سروشِ ظلمت: آن جا که جهل دلیل است!
سراسر بحث امشب( آدینه، 2اسفند87 ) آقای رحیم پور اذغدی بر این پایه استوار گشته بود که در جهان شرق ( آهنگ ایشان البته جهان اسلام است) همهی پرسشهایی که با «سرشت سوگناک زندگی» ما سر و کار دارند، [ از کجا آمده ام، به کجا می روم، برای چه؟] پاسخ در خور و قانع کننده یافته اند تنها میماند که ما به فرهنگ زرین خود بازگردیم و هر چه نادیده است در آن ببنیم و هر آن چه ناشنیده است در آن بشنویم. نکته ای که نزد ایشان دال بر برتری فرهنگ یزدان باور شرق نسبت به فرهنگ sekular («این جهان باور») غرب می باشد، غرب الحاد و غرب بیدینی.
در این که آقای رحیم پور چقدر آگاهانه و از روی فریبکاری یا نادانسته و نافهمیده، سکولاریسم و لائیسیته را با آتئیسم به هم میآمیزد و همسان جلوه میدهد بحثی نیست چرا که بر خلاف آتئیسم که بر بیخدایی پای می فشرد نه لائیسیته و نه سکولاریسم هیچ یک به معنای بی دینی و حتا به معنای مخالفت با دینداری کسان در پهنهی اجتماع نیستند این دو مفهوم در کاربرد سیاسیشان تنها دال بر جدایی دین از دولت یا دین از حکومت اند با درجههای مختلفی از تاریک و روشنی! در اینجا نیز همان گرایش بنیادین تئوریسینهای تجددشناس(!) ولایت فقیه دیده می شود که حاضرند به بهای بی آبرو کردن خودشان هم که شده همهی مفاهیم گونه گونه را با گسترههای معنایی ناهمسان شان زیر یک چَترمعنایی آورده و از گنجانیده (محتوی) تهی گردانند.
با این همه بهتر است که ما در متن سخنان ایشان ریزتر شده و بپرسیم : آیا پاسخهایی که جهان شرق به پرسشهای بنیادین بشر داده است به راستی پاسخ بوده اند؟ آیا به طور قطع و یقین می توان گفت که پاسخ اندیشمندان دنیای اسلام به این پرسشها حُجَّت را بر ما تمام نموده است یا خیر؟
گر چه آقای اذغدی چون همیشه، به در هم آمیختن سپهرهای گوناگون اندیشه ای، گرایش دارد ما اما میباید از پیش روشن سازیم که بحث ما در چه حیطه ای جریان دارد و بر پایهی کدام مفاهیم است که میخواهد خود را به پیش ببرد، ناساز با بینش آقای اذغدی ( اگر بتوان گفت که ایشان به عنوان شاگرد صادق مرتضی مطهری اصلاً از بینشی برخوردار هست) باید اذعان داشت که دین، فلسفه، عرفان، علم هر کدام حوزهی خاص خود را دارند و ما حق نداریم که مرزهای هر یک از آنها را برای دست یافتن به پاسخهای پیشیافته و پیشبافته در هم بداونیم. با این همه این همان کاری است که پیوسته از آقای رحیم پور سر میزند بدان سان که روشن نیست ایشان به هنگام سخنسرایی دربارهیِ فرهنگ و تمدن به کدام مولفهها نظر دارند و در کدام کادر و چارچوب است که بحث شان را پیش می برند بَرگذریم از این که ایشان، همهیِ اندیشمندانِ جهان اسلام را همسان و همگون فرض میکند و تفاوت های اندیشهشان را در نظر نمی گیرد گو این که زکریای رازی به همان گونه با مساله جهان و معنای آن رو به رو شده است که بوعلی، یا فخر رازی به همان گونه که سُهروردی. کاری که در مورد مدرنیته و جهان غرب هم آن را مرتکب می شود گویی که دکارت و اسپینوزا و کانت به همان گونه میاندیشیدند که فویر باخ و نیچه و مارکس، یا این که کیرکگور همانا دیوید هیوم است. بر این پایه این گفته، که جهان اندیشه ای غرب سراسر بر پایهی نسبیتگرایی بنیان شده است چیزی جز کَژفهمی نیست اگر نخواهیم آن را نادانی و نافهمی خودخواسته بخوانیم.
هیچ کاری برای اندیشیدن زیانبارتر از همسان اندیشیدن ناهمسانها و ناهمسان اندیشیدن همسانها نیست. با این همه، این درست همان کاری است که اندیشمندان سازمانی ولایت فقیه همچون آقای رحیم پور پیوسته بدان دست میزنند و از آن بهره میجویند زیرا سرانجام آن چه برای آنها مهم است بر عرش نشاندن باور، عقیده و ایدئولوژی خودشان است.
اندیشیدن اما از لون دیگری است، از آن جا که کار ما نه ره زدن بلکه آموختن و ره سپردن به سوی درستی هاست میباید از ایشان بپرسیم به چه حقی برای یک فرهنگ سو و جهتی یکتا قائل اند و همهی خطوط سیر اندیشهها و گروشها را به یک سمت میبیند و می اندیشند، برای نمونه میتوان پرسید که آقای اذغدی اندیشمندی چون زکریای رازی دین ستیز را که همهی پیامبران را «شیادانی» میخواند که زندگی انسانها را به آشوب میکشند در چه طبقه ای جا میدهد و از نظر مرتبه، به متفکر مستقلی چون او چه مرتبه ای در جهان اسلام میدهد آیا این بینش را بینشی غیر معنوی می داند(که میداند) و چرا و بر پایهی کدامین سنجه؟ معیار و بَرسنج آقای اذغدی برای تشخیص معنویت یک اندیشه چیست؟ و اصولاً آیا روا است که اندیشمند خود خوانده ای با معیارهای ایدئولوژیکی چون «معنوی» و «غیر معنوی» در مورد جهان اندیشه ای متفکران قوم اش به داوری بنشیند.
در برابر، و در جهان غرب اندیشههای کسانی چون هگل و یا از آن مهمتر کیرکگور را چگونه می تواند زیر مفهوم نسبیتگرایی جای داد و بر اندیشید. نکتهی دیگر این که در مباحثی که ایشان از آن سخن به میان میآورند روشن نیست که موضع هر یک از اندیشمندان در دوره ای خاص یا در روزگاران متفاوت نسبت به یکدیگر چگونه بوده است؟ بدان معنا که مشخص نیست آیا ایشان اصلاً خطوط سیر و تاریخی برای اندیشه و اندیشدن قائل هستند یا نه؟ برای نمونه ایشان در بَحثهایشان بسیار روی این نکته اصرار میورزند که هر آن چه در غرب به پدیدار گشته و رشد یافته، یا توسط غربیان از مسلمانان دزدیده شده و یا دست کم نطفه اش در جهان شرق بسته شده است و از این نکته از یک طرف بیبنیادی جهان غرب و از سوی دیگر اصالت شرق را نتیجه می گیرد! من تردید دارم که آقای رحیم پور اصلاً یکی از کتابهای بنیادین تاریخ اندیشه به ویژه اندیشهی فلسفی در غرب را از رو هم خوانده باشد با این همه سوالی که این جا باید پرسیده شود این است که کدام غرب از کدام شرق گرفته است و آیا در بحث تاثیر و هنایش فرهنگها باید اصلاَ به عوامل درون زا نیز گوشه چشمی داشته باشیم یا خیر؟ به نظر میرسد که آقای رحیم پور اذغدی در بحث رشد و اعتلایُ غرب و اُفت و افول شرق به هیچ رو نقش و تاثیر عوامل درون فرهنگی را در نظر نمیگیرد نتیجه این سخنان این کلیشه نمایان است: غربیان از ما گرفتند و غرب شدند و ما از از سنتهایمان به دور افتادیم و واپس ماندیم(کدامین سنتمان؟ سنت ما چه مولفه هایی دارد؟ و تعریف اش کدام است؟). خرابی کار در آن جاست که این گفته به هیچ کاری جز دشمن تراشی و گریختن از زیر بار مسئولیت نمی انجامد انگار که آدمیان این فرهنگ از آسمان فرو افتاده باشند و اکنون در ارسارت شب تکنیک و علم غرب به سر میبرند. ما اما می باید بر خلاف آقایان روشن سازیم که در بارهی کدام دوره از دوران فکر و اندیشه سخن میگوییم و مشخص گردانیم که مولفههای هر یک از این دوره ها چیست و جهت شان به کدامین سو. امری که درست بَر خلاف گرایش آقای رحیم پور اذغدی است چرا که بسیار پیش میآید که ایشان از روزگار زرین ایران ( ببخشید عصر زرین فقط اسلام(!) ) سخن بگوید و از همان جا بِپَرد و از فلسفه ستیزی همچون امام محمد غزالی سخن سر کند و او را بستاید. این خود یکی تناقضهای است بسیار فراوان آقای اذغدی است، چرا که معلوم نیست ایشان از کُدامین طریق اندیشگی در دنیای اسلام هواداری میکنند اگر بنا بر ستایش بوعلی است پس چرا جلوه گری غزالی؟ اگر بنا بر ستایش از مولوی و عارفان است پس چرا نباید در این اندیشید که عرفا به بدترین شیوهایِ دست یاب حکما را سرزنش نموده اند. اندیشمند باستان گرایی چون سهروردی با گرایشهای ایرانشهری اش چگونه با معجون اندیشه فقهی-ایدئولوژیک رحیم پور اذغدی جفت و جور میشود. سهروردی را از آن رو نمونه میآورم که از مهمترین منابع مورد ستایش ایشان است اما نکتهی گیرا در تاریخ اندیشهی ایران این است که سُهروردی را فقهای زمان به خاطر اندیشه فلسفی اش تکفیر کرده و میکُشند حال اگر بخواهیم بَرسنج آقای اذغدی را در این جا به کار گیرم باید از ایشان پرسید در این میان سهروردی برحق بوده است یا فقیهان؟ فقیهان معنویتر عمل کرده اند یا شیخ اشراق؟!
همچنان که در جای دیگر اشاره کرده ام تاریخ اندیشه و فکر در فرهنگ ما در عین حال تاریخ جنگ «هفتاد و دو ملت» بوده است و هر اندیشه ای خشونت همزاد خود را نیز به همراه داشته است، نه بدان معنا که چیزی به اسم «بازار آزاد اندیشهها» در کار بوده، بل بدین معنا که چیزی به اسم کارزار خونین اندیشهها در کار بوده است. و چه بسیار اندیشمندان که در این کارزار پُر خار جان باخته یا از خانه و کاشانه خود روانه شده اند، سرنوشت پور سینا و مُلا صَدرا هر یک به شیوهی خاص خود حکایت از این داستان غم انگیز دارد چرا که پور سینا پیوسته از این شهر بدان شهر گریزان بود و صدرالمتالهین سالیان سال از دست فقیهان خود را به گوشهی انزوا تبعید کرد؟!
با این همه بغرنج پیچیده و گره کور فرهنگ پر زد و خورد ما برای آقای اذغدی با آن ذهن ایدئولوژیک یک کاسه سازش بس آسان بدین سان گشوده میشود که همهی اینها از عارفان و حکیمان وفقیهان و پشمینه پوشان با همهی تضادهای پرپیچی که میان خود و ستیهندگانشان در کار است برحق اند(؟!) منتها درجهی نزدیک شدنشان به حق با هم فرق دارد انگار که ایشان خود سنجهی تشخیص حقیقت لایزال اند و با خط کشی خدایی به راه افتاده و میزان رسیدن دیگران به حقیقت را اندازه گیری میکنند. نکتهی گیرا در این جا تشخیص اسارت ایشان در بند عرفان است. چرا که عُرَفا بنا به سرشتشان میباید که َاَبَرفیلسوفانی باشند بر گذشته از سپهر تجربه و خرد، آنان با ابزاری به نام دل(!) بینای حقایقی اند که تجربیان و دانشمندان (که علم شان علم «غریزی» است؛ همان که حیوانات نیز دارند) و حکما که عقل را به کار میگیرند از تشخیص آنها ناتوانند بگذارید اینجا یک پرانتز باز کنیم تا سپس بر سر سخنمان بازگردیم میباید از آقای اذغدی پرسید که اصلاً علم غریزی یعنی علمی که به زعم ایشان میان انسان و حیوان مشترک است به چه گفته میشود؟ به نظر میرسد ایشان درک بالقوهی همهی باشندگان زنده از محیط پیرامون شان را همان علم غریزی مینامد که باید در مورد انسان همان علم ابزارساز باشد زیرا همچنان که حیوانات در محیط پیرامونشان میکاوند انسان نیز به این کار دست مییازد تا غریزه اش را ارضا کند؟ اما اگر چنین است و علم تجربی آنچنان که آقای اذغدی ادعا میکند صرفاً غریزه است پس چرا نمیتوان انتظار داشت که خرچنگ ها فیزیکدان شوند و گاوها زیستشناش؟ ( تردید دارم که ایشان یک بار هم که شده خودشان را با این پرسش کانتی که: شرط امکان حصول تجربه و علم ما از طبیعت چیست یا این که درک ما از طبیعت خود چگونه ممکن است رویارو کرده باشند) ایشان و همگنانشان وقتی از تجربه و علم تجربی(گو این که این دو را از یک سنخ میدانند) سخن می گویند گویی از امر پست و فرومرتبه ای سخن سر میکنند که میباید با پیرامونپایی بدان نزدیک شد اگر چه این گفته تا اندازه ای با توجه به سیاستهای علمی(!) رژیم ولایت فقیه گزافه مینماید اما به هر حال روشن است که ایشان در آن چه که خود مراتب رسیدن به حقیقت مینامند علم تجربی و سپس فلسفه را در مرتبهی فروتری از عرفان و وحی مینشانند. در پس انگیزهی آنان اگر بجوییم ناگفته، این سخن بدان معناست که در میزان نزدیکی به حق و حقیقت الهیدانان (یزدان شناسان) از همه به اسرار عالم «خلقت» نزدیک ترند؛ معترضه بگویم: آنان جهان را از دریچهی خردِ خدایابشان ناپرسیده، مخلوق و عبد میانگارد چنان که اگر چشم بینا و گوش شنوا از نوع خدابین اش را داشته باشیم در خواهیم یافت که همه چیز روی به سوی معبود خود دارد. البته سخن ما بدان معنا نیست که عارفان و پیامبران به اسرار جهان تجربی آگاه نیستند بلکه بدان معناست که آگاهی از جهان تجربی در برابر علم ایشان از عالم اسرار به مانند آب کوزه در برابر دریاست؛ مرتبهی چشم جهانبین کجا و چشم (خدا) جانبین کجا!
روشن است که نیاندیشیدن و پذیرش برای ما انسانهای میرا و ناپخته و «ناسوخته» ( به تعبیر مولوی: 'خام بدم پخته شدم سوختم') که هیچ گونه درک غیر تجربی از عالم نمیتوانیم داشته باشیم شرط اندریافتن این سخنان است. در وارد شدن به این وادی باید «پُشته بیندازیم» و از هر آن چه علم غیر الهی است دست بشوییم.
پیداست که شک و گمان ورزی در این آیین و مسلک بزگترین گناه است به گمان من ریشهی شر مطلق پنداشتن مدرنیته و جهان غرب توسط این اندیشمندان در همین جاست. جذبه و خلسه و در کنارش شور و شیدایی در این بینش بزرگترین ارزش را دارند و اینها درست همان چیزهایی اند که خرد با آنها کنار نمی آید.
با این همه برای این که بحثمان را به ژرفای آن ببریم در ستیز با این بینش بهتر است از آقای اذغدی بپرسیم که اصلاَ بر چه پایه ای میتوان عرفان و وحی را شناخت نامید و یک یزدانشناش بر چه اساس میتواند مدعی شود که میتواند در موضوعی خاص مثلاَ؛ خدا، روح، آفرینش جهان و همهی بغرنجهای فیزیکی و متافیزیکی نظری صائب تر از یک فیلسوف یا دانشمند به دست دهد؟ اگر بحث تنها بر سر ادعاست که دست ما برای هر ادعایی باز است و بس ساده می توان مدعی هر گونه توهمی به عنوان حقیقت گشت. گزارههای «خدا هست» یا «جان پاینده است» میتوانند درست یا نادرست باشند و درستیشان با براهین تجربی یا فلسفی نیاز به اثبات دارد، اگر اثبات شد میتوانیم برای نمونه به بودن خدا باور بیاوریم و اگر ثابت نشد باور ما به خدا منتفی خواهد بود. این نمیشود که از آغاز باور داشته باشیم که خدا هست بدون این که برهانی در صحت باور خود آورده باشیم آن گاه مدعی شویم از طرف این خدا به ما وحی نازل می شود یا این که ما با خدا به واسطهی فنا شدنمان در او سر و سری داریم، برگذشته از این که ما چه احساسی نسبت به خدا داریم و حتا در پندارهایمان چگونه با یک باشندهی همه-دان و همه-توان که در عین حال انسانوارانه ما را دوست میدارد (!) پیوند برقرار نموده ایم این ادعا که میتوان با یک باشندهی برتر همه-دان و همه-توان پیوند برقرار نمود خود نیاز به اثبات دارد. سخن مدعی به هیچ رو حجت نیست براهین صدق یک حکم بیرون از این که چه کسی آن را بر زبان می راند باید صادق باشد.
از این منظر که بنگریم خواهیم دید که بنیاد سخنان آقای رحیم پور و همانندان وی بر باد است زیرا آنها اعتقاد را مبنای صحت حکم و ادعای خود در نظر می گیرند.
ایشان در سخنرانی اخیرشان بر این نکته بسیار اصرار میورزیدند که با مدرنیته و غرب ما به سوی یک جهان بیهوده و پوچ که از هر گونه ارزشی تهی شده است روانه شده ایم و از آن جا که در ارزش خود زندگی به واسطه ی پی بردن به بیمعنایی مرگ پی برده ایم ناگزیر باید اذعان کنیم که مسیری که غرب و مدرنیته در شناخت جهان در پیش گرفته به بیراهه است و باید بازگردیم و سرچشمههای جوشان قدسانیت را در سنت گذشتگان بازجوییم چرا که جهان از دید ایشان هدفمند است و مدرنیته سرانجام ما را به بیمعنایی میکشاند. در این بحث بر دو گونه میتوان نظر کرد: میتوان پرسید که پویش مدرنیته در شناخت جهان آیا مبتنی بر زیر پا نهادن حقیقت بوده یا وارون آن؟ و در ادامه میتوان پرسید آیا پاسخهای سنت توانایی سیراب نمودن جان حقیقت خواه انسان را دارند یا خیر. اگر بحث بر سر پذیرش صرف بود و اگر اعتقاد آدمی را بس بود، هیچ یک از پرسشهایی که به سرنوشت انسان مربوط میشوند اصلاَ به وجود نمی آمدند تا بخواهند پاسخی یابند اما همین که انسان با تمام وعد و وعیدهای ادیان دست از پویش و جویش برنداشته نشان از آن دارد که انسان ناگفته، پاسخ خود را در دین نه یافته و نه میتوانسته است بیابد. دین باوران اما بر آنند که به ما بخورانند که در باورهای آنان حقیقت آشیان نهاده است با این همه میتوان از هر دینداری پرسید آیا او به یقین میداند که موضع او مبتنی بر حقیقت است و دلیل او چیست؟
با این همه بر گذشته از آن چه کاسبکاران دینفروش بدان باور دارند آن چه که آنان بر روی آن تاکید مینمایند درست نقطهی ضعف انسان و البته مدرنیته است. من اکیداً بر این باورم که تاریخ فلسفه در نشیب و فرازش عموماً تاریخ باززایی مفهوم خدا بوده است ( بدین معنا که دریافتی از یک امر همیشه پایدار و مطلق و جاودان در پس دریای «شدن» دست از سر هیچ فرزانه ای بر نداشته است) و این درست از آن روست که گرایش به پایندگی در انسان بیش از یک نیاز ساده است. فارغ از این که چه کسی در مورد این مسائل بنیادین سخن میگوید یا این که ما در این باره چه باور و داوری ای داریم باید بدانیم که هر گونه کوششی که در جهان علم و فلسفه صورت میگیرد باید گوشه چشمی به این پرسش هر دم سر برآورنده داشته باشد.
اما چیزی که روشن است آن است که ادیان در این مورد به هیچ رو پاسخ درخوری برای ما ندارند و نمیتوانند داشته باشد چرا که اگر بخواهیم با سنجهیِ صرف علم در برخی از آیات و روایت های دینی بازگردیم چیزی جز بلاهت تشخیص نخواهیم داد! بس آسان میتوان پرسید که دینی که در مورد آفرینش جهان و انسان داستانهای افسانه ای پیشبودگان را بر سر هم نهاده چگونه میتواند در مورد مرگ و معنای زندگی راهی پیش پای ما نهد؟ تورات و قرآن را که بنگریم در مورد آفرینش جهان، کیهان و انسان به آن چنان سخنان پوچ و یاوه ای برخواهیم خورد که حتا در ذوق خود شک خواهیم کرد البته اگر ذهنیت مان هنوز تار عنکبوت نگرفته باشد. آن جا که کتب آسمانی هیچ گونه درک مطابق با واقعی در مورد آفرینش انسان به عنوان باشنده ای فراگشت یافته در طول زمان به ما نمیدهند چگونه از آنها میتوان انتظار داشت که در مورد سرنوشت ما قضاوت کنند؟ ( آن چه ما از دیدگاههای داروین و زیست شناسی نوین میدانیم این است که انسان باشنده ای است کالبد یافته در طول «زمان» نه باشنده ای خلق شده در یک «آن» ) این بحث را از آن رو در میان میآورم که یزدانشناسان باور دارند وحی الهی ما را به روی حقایقی میگشاید که دست عقل و تجربه بدانها نمیرسد اما اگر وحی خود تاب مقاومت در برابر خرد را نداشته باشد آن گاه چگونه میتوان آن را به عنوان برترین سنجهی پرده برداشتن از حقیقت به کار برد؟ وحی باید نخست خود را پیش خرد موجه گرداند تا سپس بتواند بپاید و به کار آید وگرنه آن چه را که بدین نام نامیده ایم در امر حقیقت به هیچ کارِ ما نمیآید. من در این جا سر آن ندارم که در برهانهایی که علیه نامیرایی روان در کار است بحث کنم اما باید یک بار هم که شده در آن براندیشیم و در پیش فرض گیریم که چه بسا گزارهی «خدا نیست» صادق باشد و ما انسان ها پس از مرگ خاک و خاکستر شده و رستاخیزی نداشته باشیم؟ - میدانم این سرنوشت سوگباری برای نوع بشر است با این همه فرض کنیم واقعیت چنین باشد در این صورت چه؟ آیا با دانستن این که ما انسانها میرا هستیم باید بازگردیم و به افسانه و افسون و دروغ و ناراستی دست آویزیم یا این که باید به کاری بنیادی تر دست بزنیم که همانا رغم زدن سرنوشت تازه ای برای خودمان باشد. بر سر دو راهه بودن سرشت و سرنوشت سوزناک ماست از این چشم انداز میان دیندار و بیدین فرقی نیست چرا که هیچ دینداری نمیتواند به صراحت مدعی شود آن چه که بدان باور دارد حقیقت هم خواهد داشت ما اما میباید از اذغدیها و همهی کاسبکاران دینی از هر نوع برگذریم و خود با بنیادیترین پرسش هستیمان رویارو شویم، معنای این سخن چیزی جز این نتواند بود که ما میباید اَفسار زندگیمان را در دست گرفته و از چَنگ کسانی که میخواهند با مژدهی بهشت یا ترساندن از دوزخ به «راه بنمایند» بیرون کشیم و خود مسئولیت سرنوشت خود را به کف گیریم و آن راه به اراده و خواست خود به پیش بریم این «وانهاده» بودن گر چه این گنجانیده، خمیره ای دینی دارد سرنوشت ماست، رواست که با سرنوشت خود رو به رو آییم و با همهی بندها و ریسمان های آزادیکُش به ستیزه برخیزیم.
چه کسی ره به ترکستان می برد؟!
«سر کسانی که میگویند اسلام دین خشنی است قطع باید گردد.»
چه چیز در قرآن و دین «مبین» بوده که در درازای هزار و چهارصد سال به مومنان، این توانش و پروانه را داده تا به خشونت گرایند و به نام خدایشان کسان را در آتش افکنند، دستها را ببرند و پاها را پی کنند؟! این پرسشی است که این روزها در پی خواندن متن «قرآن محمدی» آقای اکبر گنجی و نقدهای آقای حسینمیرمبینی بر آن، برای من پیش آمده و در ادامه برآنم تا پاسخی برای آن بیابم.
بنیاد بحث اینان بر سر نقش دین و تاثیرش بر روند پیشبرد دموکراسیخواهی در ایران است از همین رو میباید بپرسم که خزش به سوی دموکراسی در ایران آیا بدون نقد درونی آیین به هیچ رو ممکن هست یا خیر؟ اکبرگنجی بر آن است که باید از پیرایش دین بیاغازیم و حسین میرمبینی بر آن است که دین در بن و بنیاد خود هیچ خدشه ای ندارد و هر چه هست برخاسته از تفسیرهای نادرستی است که از قرآن شده است. با همهی کشاکش میرمبینی با سروش ناگفته نماند که این همان سخنی است که از این پیشتر سروش بر زبان میراند: هر نقص که هست از مسلمانی ماست. نکته گیرا و دلکش در اینجا آن است که گنجی تنها به پاشیدن بذر پرسش بسنده میکند بی آن که بخواهد پرسش اش را تا ژرفای خود پیش برد و بدان پاسخی را بدهد که چه بسا میداند در برابر میرمبینی به خود متن روی میکند بدون این که بخواهد در اصول و آغازههای آن چون و چرایی بکند. آن چه در این مباحثات به دیدهی من گیجکننده میآید گرایشی است که هر دو سوی به مینوی ساختن مفاهیم و برکندن آن از محیط واقعی پیرامون شان دارند این گرایش هر آینه در میرمبینی شدیدتر است چه بسا از این روی که ایشان فاصلهی بیشتری از جامعهی ایرانی داشته و دارند.
نخست پیش از هر چیز میباید بپرسم که سخنان میرمبینی چقدر با واقعیت و روح اسلام نزدیکی و سازگاری دارد و تا چه اندازه می تواند بغرنج آن را در بُن آن ببیند و بیاندیشید. برجستهتر و کلیدیتر از هر چیز است دانستن این نیست که توانش پیدایش تفسیرهای دیگری از قرآن هست یا نه بلکه دانستن آن است که رخدادهایی که در اکنون جمهوری اسلامی رخ میدهد برخاسته از روح اسلام هست یا خیر؟ همهی ما میدانیم و هرآینه بسیاری نیز هنوز نمیدانیم که اسلام در پیدایش و رشدش هیچ گاه بری و فارغ از خشونت نبوده و هیچ برهه ای از تاریخ نبوده که در آن اسلام با زور و خشونت بنیادهای اعتقادی خود را زورآور نساخته باشد. ما امروز و در اکنون جمهوری اسلامی شاهد سفاکی، دژخیمی و ددمنشی بسیاری از سران رژیم هستیم و آنها را درست از همین رو به بدترین و زشتتریت منشها میشناسیم و مینکوهیم اما آیا یک بار هم شده از خود بپرسیم که آیا این دژخیمان و زشتکرداران نیز خود را به همان گونه ای میببیند و میشناسند که ما میبینیم و میشناسیم یا نه؟ در واقع آیا اهداف دژخیمان رژیم اسلامی همان اهداف دیکتاتورها و تمامیتخواهان و «جباران» است؟ راستی درست ناسازگار با این است و خود کار به دستان رژیم اسلامی بیش از هر چیز و هر کس از به گفتهی خودشان جائران و زورگویان و فاسفان «تبری» و برائت میجویند و دشمنان خود را زیر نام «طاغوت» و «استکبار» و... دستهبندی کرده و میشناسانند. آنچه در این جا دیده میشود سرسپردگی بی چون و چرای راهبرندگان امور به خدا و عالم قدس است بماند این که این سرسپردگی نشسته بر بالین کدامین تفسیر از کتاب مبین است و می تواند باشد آنچه که اهمیت دارد این امر انضمامی است که بسیاری از خشونتمداران خود را باورمندان و پایبندان پرهیزپیشهی خدا و فرمانهای او میدانند و حتا شمشیر برآهیختهشان را در پرتو همین باور و پرهیزکاری است که بر فَرقِ ناسپاسان و شرکورزندگان فرود میآورند چرا که از دید ایشان جهان را میباید از آمیغِ گنهکاران و ناسپاسان و شرکآیینان و پاک شست و از هر چه پلیدی است پیراست از هر چه که بگذریم این منطق منطقی غیر قرآنی نیست(و اگر غیر قرآنی است پس چیست؟!) اگر چه باور داشته باشیم که تفسیرهای نرمخویانهتری از دین مبین شدنی و توانستنی اند. بگذارید تا بحث را اندکی ژرفتر فروکام تا موضوع بیشتر جا بیفتد.
اسلام به معنای تسلیم به امر خداوند است و «مسلمانیت» و« انسانیت» (انسان بالقوه از نظر اسلام تنها توانش انسان بودن را دارد ) یک فرد در درجهبندی اش بیشتر وابسته به این است که فرد تا چه اندازه تسلیم مطلق فرمان مطلق خداوند است و تا چه اندازه از نمودهای و جلوههای شیطانی حیات که مظهر حضور اهریمنی ابلیس در برابر خدایند پرهیز میجوید: تقوا. سنجه، فرمانبرداری مطلق از امر خداست و هر که سرسپردهتر و تسلیمتر باشد هم او با تقویتر نیز هست و درست از همین رو نزد خدا از ارج و منزلت بیشتری برخوردار است چرا که: «گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزپیشهترین شماست». این روحی است که اسلام مومن را بدان فرامیخواند. تسلیم مطلق در برابر خدا! آن چه دشواری و گرفتاری میزاید درست همین روح است که مومن را در سرسپردگی مطلق اش به خدا می افساید و از خود به در میکند و از او خویشتنی میسازد بیخویشتن و هراسان در برابر هیبت و نهیب پروردگار.
هرآینه در پرتو همین تفسیر است که میتوان تفسیرهای تازه و نوپدید از قرآن را گونه ای باجدهی به باورها، هنجارها، و ارزشهای نوین دید و زیر مقوله ای شیطانی آنها را دستهبندی کرد همهی سخن بنیادگرایان نیز جز این نیست آنها بر این باورند که نواندیشان روح خود را به شیطان فروخته اند و با دست بردن در امر«دگرگون ناپذیر» خدا برآنند تا گفتار ایزدی را همراستا با کامشها و رامش های خود تفسیر کنند چرا که نمیخواهند به ضروریات و ملزومات سخن خدا گردن نهند زیرا که به شیطان دلباخته اند اگر بخواهیم ژرفتر براندیشیم درخواهیم یافت این گفته بر پایهی سخن خدا در قرآن، پر بیراه هم نیست چرا که در قرآن آیههای بسیاری هست استوار بر این که در گفتهی خدا هیچ دگرشی نیست و آن چه را که خدا فروفرستاده شده تا ابد از درستی و راستی برخودار است و کسی را نمیشایست و نمییارست تا در آن دست برد و به کامخواه خود دگرگونی ای در آن پدید آورد. از این فرادید که بنگریم و بر سریر چشم الله که بنشینیم بدین ره خواهیم برد که بسیاری از ارزشها هنجارها و قانونهایی که خدا در قرآن برای پیشبرد زندگی انسان برنهاده قانونهایی جاودانی اند.
از این همین جاست که میتوان گفت در تفسیر قرآن و در برخورد با قانونهایی که خشونت عریان را فرمان میدهند دو راه بیشتر در پیش نداریم و راه سومی در کار نیست یا پذیرفتن این که سخن خدا را «دستبردی» نیست و این ماییم که میباید در هر گیر و داری خود را با قرآن و سخن خدا جور کنیم و این همان کاری است که بنیادگرایان به بهترین شیوه ای در راستای پیاده ساختن آن راه می سپرند و همانا بر آنند تا در راستای پیاده ساختن فرمان های خدا گونه ای امپراتوری اسلامی را بر آوردند –خامنه ای و همتایان اش با شعار اتحاد جهان اسلام انگیزه ای جز این «امر الهی» ندارند- و یا راه دوم این است که باور داشته باشیم آیههای قانونگذار قرآن با رویآورد به گیر و دار آن روز شبهجزیرهی عربستان از دست و زبان محمدبنعبدلله برآمده است و این در بنیاد تایید چیزی جز این نمی تواند بود که دستکم پاره ای از آنچه در آن آمده سخن محمد است.
راست این است که این دیدگاه دومی آیین را از روح و راستی خود که همان سرسپردگی مطلق به الله است تهی میکند در این راه هم گنجی و هم میرمبینی بر یک راهند با این همه گمان میرود که در این راه گنجی از خودآگاهی افزونتری برخوردار باشد زیرا میبینیم که میرمبینی، گنجی را بدان سرزنش میکند که قرآن را بر پایهی تفسیر خود اندیشیده است(«قرآن گنجی») بدون این که از این امر خودآگاهی داشته باشد که او خود نیز (قرآنی میرمبینی) بر بنیان نگاه پیشاپیش «نو-بنیاد» خود پدید آورده است. او نیز با ذهنیتی که از پیش راستی و درستی مفاهیم مدرن در برابر قرآن را پذیرفته، ساده انگارانه برآن است که میان حقوق بشر و قانونهای برخاسته از آن با قرآن و هر آن چه که از آن ریشه دوانده ناسازشی در میان نیست. در واقع پاشنهی آشیل میرمبینی همین جاست و بر همین پایه است که میتوان گفت از دید گونهی نگاه، میان او، گنجی و سروش ناسازش چندانی به کار نیست. همهی آنها بر آنند ناساز با روح دین مبین چیزی از آن فراکشند که از آن بر نمیآید. این شیوهی اندیشیدن چیزی جز پسماندی از گونهی نگاهی نیست که به مانند مسیحیت برای اسلام نیز به رفرم باور داشته و دارد بی آن که بخواهد جدایش ریشهای این دو دین را ببیند و بیاندیشد. گر چه این سخن هر آینه بدان معنا نیست که آغازهها و برساختههایی از برساختههای فقه استوار گشته بر بنیاد خوانش سنتی و تاریخی از دین بازساخت و بازپیرایشپذیر نیست با این همه باری روشن است که دامن آستین این پیرایش و بازپیرایی بسیار کوتاه است و در شدت اش به برآشفتن راستی درونی آیین ره تواند برد.
در اینجا برای این که بیشتر به ژرفای موضوع شیرجه زنیم میباید از میرمبینی و همنوایان و همپیالگان اش بپرسیم که قرآن در مقولههایی مانند آزادیخواهی، آزاد اندیشی، حق ارتداد، حق خودبودن، برابری حقوقی زن و مرد، مسلمان و نامسلمان، حقوق کودکان، و ... به چه راهی فرا میخواند برای نمونه آیا میتوان بر پایهی آیههای قرآن -بی آن که بخواهیم در پیوند با آیههای قرآن گزینشگرانه ره بسپریم- تفسیری به دست داد که در آن مسلمان با نامسلمان از نظر حقوقی برابر باشند یا مسلمانی حق ارتداد از دین خود را داشته باشد یا خیر؟در اینجا من مُصرم که سخن خود قرآن را به دیده گیریم چرا که گمان میکنم این گونه پرسشها ما را به جوف و نهفت ماجرا میبرد و ناتوانی نظری روشناندیشان دینی در گشودن گرهها و گرفتارهای فراگستر فردی و اجتماعی ما را برآفتاب میکند.
میدانیم که بخش بزرگی از درآمدهای ملی و مردمی ما «ایرانیان» در این اوضاع وانفسا خَرج یاری رساندن به، برای نمونه جنگزدگان فلسطین یا عراق میشود. این رویکردی است که مورد نقد بسیاری از وطندوستان و میهنستایان ما میتواند باشد اکنون پرسش این است که یاریرسانی به مردمانی که گوشه ای از « امت» اسلام برشمرده می شوند کاری غیراسلامی است و ناسازگار با روح قرآن؟ من اصرار دارم در این باره دیدگاه آقایان را بدانم چرا که این گره کوری است که قرآنِ «اُمت»سِتا در برابر روشناندیشان میهنسِتای در همان دم مذهبی و اسلامباور مانند آقای میرمبینی مینهد در چنین گیر و دار بغرنجزایی من میخواهم بدانم آقای میرمبینی به «وظیفه»ی مسلمانی شان را در پیش خواهند گرفت و به یاری جنگزدگان مسلمان عراقی خواهند شتافت یا به مینوهای میهنستایانهشان خواهند چسبید؟! و اگر این دومی را برخواهند گزید میخواهم از ایشان بپرسم آیا در این حالت ایشان بهتر از خامنه ای وظیفهی مسلمانیشان را به جا آورده اند یا خیر؟ و آیا در بُن با بودن اسلام چگونه میتوانند دم از «وطن» زدن؟ آیا تفسیر آیتاللهخمینی که وطنستایی را درست از همین روی و به سود اُمتمحوری نماد جاهلیت میپنداشت نزدیکتر به راستی آیین و روح آن نتواند بود؟!
ما خو گرفته ایم که بنیادگرایان را متهم به قدرتگرایی نماییم و هر بدبختی را که بر سرمان میآورند نتیجهی همین زورگویی و قدرت گرایی ایشان بدانیم اما پرسش این است این گرایش چقدر ناسازگار با روح اسلام است. بر پایهی دیدگاه قرآنی روا نیست کسی کاری کند که شهوت دیگران و حس حرص و طمع را در ایشان برانگیزد در این مورد میان زن و مرد جدایشی در کار نیست. اکنون اگر جمهموری اسلامی دست به کنشهای « امنیتی» ای (برای نمونه جلوگیری از «اختلاط» زن و مرد) میزند تا از رشدونمو گرایشهای شیطانی در میان مردم جلوگیری کند کاری ناسازگار با روح اسلام و قرآن انجام داده است درست براندیشید که این کنشها تنها در ایران نیست که رخمینماید بلکه اموری دامنگستر در همهی کشورهای اسلامی اند و حکومتها(بدیهی است که خطاب خدا نه تنها به زمامداران که به فرد فرد مومنان نیز هست) هر چه وابستهتر به امر و راستی درونی قرآن باشد در برخورد با «بندگان خدا» سختگیرانهتر میستیهند و این همان کاری است که در اسلام امر به معروف و نهی از منکر مینامند. روشن است که نمیتوان این معرفت را با «شناخت» نوین همسنگ و همپایه گرفت و منکر نیز چیزی نیست جز آن که در قرآن زشت و نکوهیده برشمرده شده است (حتا با تفسیر باطنی از قرآن آنچنان که میرمبینی به شیوهی عارفان از قرآن مد نظر دارد نمیتواند ظاهر آن را دور بیندازد. گر چه «انسانی سازی» [من در مورد چنین چیزی تردید دارم] قرآن توسط عارفان هنوز بند اسارت درونی آنها به آن کتاب را نگسسته است اما باید دانست این گونه تفسیر درست به همین رو نمیتواند و نمیخواهد کتاب مبین را در پرتو روح سایهگسترش ببیند و بیاندیشد!) و یکی از این منکرات چه بسا عدالت به مفهوم برابری حقوقی تواند بود. چرا که در اسلام عدالت و حقوق در بنیاد استوار بر جدایش و جداشناخت در جایگاه و مرتبه و سلسلهمراتب [ پایگان ] است (عدل همان قرار دادن هر چیز بر سر جای خود میباشد). آن آیهی ان اکرمکم عند الله اتقکم در بهترین حالت دال بر امور معنوی اسلام تواند بود نه دال بر مرتبه و درجهی حقوقی فرد. حقوق بردگان در اسلام میتواند نمونه ای روشنساز باشد، برده حتا در علو درجههای عبادی اش در اسلام همان حکم برده را دارد مگر این که ارباب اش زیر قید و شرطهایی او را آزاد گرداند. نص قرآن نیز در این مورد صراحت دارد. باز برای این که روی نکتهی بنیادین سخنم تاکید نموده باشم میخواهم بپرسم روشناندیشان دینی مانند آقای میرمبینی بر پایهی کدامین آیه از قرآن میتوانند حق ارتداد یا آزاد اندیشی و آزادزیوی ای را فراکشند که به فراخور گریز ناگزیرانه به باختر زمین فراچنگ آورده اند؟ این پرسش و پرسشهایی چون آن بنیان بحث مرا پی میریزند و یکباره نواندیشان مذهبی مانند گنجی و سروش و روشناندیشان دینی ای چون آقای میبرمبینی را مورد تاخت قرار داده و برآنند تا نگاههای برگرفته شده از قرآن و در پیچیده به مفاهیم نوین آنها را بنماید که ره به ترکستان میبرند چه با رویآوردن به این گونه پرسشهاست که درخواهیم یافت پاسبُدان رسمی دین، کتاب مبین را در بهتر تفسیر میکنند چرا که روشن است دینپیشگان قرآن را با نگاه قرآن تفسیر میکنند اما روشناندیشان مذهبی نخست نیمنگاهی حسرت آمیز به درخششهای چشمآکن دنیای مدرن دارند و سپس بر پایهی یافته های جهانشناسانه، بودشناسانه و انسانشناسانهی آدمی تراز نوین است که دست به کار تفسیر متن میبرند و در آن کاوش مینمایند.
داشتن این گونه نیمنگاه به مفاهیم دنیای مدرن هر آینه قابل درک است اما در بُن ناسازگار با روح و راستی آیین اسلام چرا که اگر از دیدگاه حقوقی وچگونگی قانونگذاری به این دو چشم بدوزیم خواهیم دید گریز این مفاهیم از هم از زمین تا آسمان هفتم است.
قانونهای مدرن ساخته و پرداختهی خرد انسان اند و همه بازنمایِ خردگروی بنیادی شیوهی جهانشناسی انسان نوین. بر این پایه تنها خرد و قانونها و هنجارهای آنند که باید هنجارها و راههای منش اخلاقی را بیابند و برنمایند. در برابر اما قانونهای دینِ فروفرستاده، نه با قانونهای خرد که با ارادهی استوار خدا شناخته میشوند. خدای شخصوار قانون را برمینهد و هیچ برهان و منطقی را نمییارست که ما را به فهم این قانون و اراده رهنمون گردد. راه شناخت این قانون نه غور کردن در آن، که پیروی از پیامبر است و شناخت تنها از راه انجام «فریضه»ها ممکن میشود. هیچ تری و خشکی نیست که در قرآن نیامده باشد و هیچ کس نمیتواند در برابر خدا چونوچرا کند، مومن تنها باید از راه «طاعت» اطاعت کند روشن است که اطاعت از فرمانهای خدا تنها مربوط به امور به اصطلاح عبادی نمیباشد بلکه در امور خصوصی و اجتماعی، رفتاری و کرداری و ... نیز آن چه باید میآمده، در قرآن آمده است برای نمونه آنگاه که کتاب مبین مومنین را به جهاد و یا به کشتن کافران فرامیخواند( دقت کنید که در این جا دشمن وجهه ای مناسکی به خود میگیرد و یک دشمن صرف نیست که باید او را از میان برد بلکه وی در همان دم دشمن دین خدا نیز هست) وظیفه و فریضهی مومن چیزی جز پیروی از فرمان مطلق خدا نیست. و هیچ کس در این گیر و دار شایسته نیست از کام دل خود پیروی کند (شیطان) وگرنه «دوزخ» آشیان او خواهد بود. این همه بدان معناست که انسان اسلامی باید از راه وحی(فره) و ارادهی خدا از نیک و بد کنشهای خویش آگاهی یابد نه از راه لنگ انداختن در برابر مفاهیم نوین! از همین روست که میگویم در قرآن فرمانبردای مطلق از امر خدا سنجهی انسانیت آدمی به شمار میآید.
باری با این همه منش نواندیشی و روشناندیشی نوپدید ما، درست رویاروی ایستادن در برابر این روح سایهگستر است. این منش با این گروش شناخته میشود که در پیوند با آیههای قرآن آن دسته از آیه هایی را که بیانگر «رحمت» خدا در پیوند با رابطهی میانفردی مومناناند را به عنوان آیههای جهانی و همهشمول شناسانده و از آیه های «غضب» خداوند دست بشویند یا چنان از گفتار خدا سخن گویند که گویی این چنین آیههایی به هیچ رو در قرآن به کار نیستند. اما سخن مبین قرآن خود ناسازگار با این روح زمانه است. هیچ چیز به اندازهی این آیه نشاندهندهی ناسازگاری قرآن با این زمانهستایی نیست: اشداء علی الکفار و رحماء بینهم. طُرفه آن که این همان سخنی است که خمینی در تابستان خونین 1367 بر زبان میراند و وِرد زبان خامنه ای و همهی کار به دستان رژیم اسلامی هم هست.
اینجاست که میبینیم هم روشناندیشان دینی ای چون میرمبینی و هم نواندیشان دینی ای چون اکبر گنجی زیر لوای قدرتگرا یا «سلطانیسم» خواندن رژیم اسلامی امروز ایران برآنند که وزنهی سنگین اسلامی ای که بر دوش و کول مردم ما سنگینی میکند را در نظر نگیرند و خودآگاهانه یا ناخودآگاه حقیقت را در پرده ای از ابهام بپوشانند.
هر بار «سلطانیسم» یا «فاشیسم» خواندن جبر و فشار اسلامی در ایران امروز به گمان من نشان از همان اسارت درونگیر شدهی ما به اسلام را دارد که مانع از آن میشود اسلام را به عنوان دینی که هویت ما را بههمتافته است مشمول و مسئول بدبختیهای امروز خود بدانیم. برای نمونه گنجی در این که در وضعیت خشونتبار امروز ایران نمی تواند «فاشیسم» ببیند سراسر بر حق است اما همین رهیافت بهدرستی نشان از آن دارد که وی نمیتواند اسلامیت این خشونتها را ببیند و بیاندیشد. آنچه که اسلامی بودن این خشونتها را لو میدهد هر آینه روشها و ابزارهایی است که بنیادگرایان در امر سرکوب( که خود آن را بدین عنوان نمیشناسند) به کار میآورند در این جا میتوان پرسید، روشهای مانند سنگسار، قطع دست، تازیانه زدن، اعدام کردن و ... اگر روشهایی اسلامی نیستند پس چیستند. آن چه امروز ما را به بند کشیده و آه از نهاد ما برآورده چیزی جز راه و روشهای «هدایت» به راه خدا در «بینش» اسلام نیست. این «اصول» و «ارزش» های این بینش است که در برابر ارزشها و اصول نوین به پاخاسته و بر آنند تا سرحد نابودی با رقیب نوزاده شان در افتند و آن را از پای درآورند و چه باک که در این میان جان بسیاری را به کشتارگاهِ خدای این بینش و آیین ببرند. همین ارزشها و اصول اند که در راستای زدودن جهان متمدن خیز برداشته اند.
بغرنج اسلام درست از همین رو تنها مربوط به ایران نیست بلکه مساله ای جهانگیر و همهجاگستر است( بسنده است به جهل جنبنده ای که در جهان امروز، به نام قرآن و بر بنیان قرآن بمبپاشانه به راه افتاده است براندیشیم تا همه چیز به آفتاب در آید. تنها بسنده است از خود صادقانه بپرسیم چه چیز از مسلمانان سراسر جهان آنی را ساخته که اکنون هستند، نادانی فراگیر، فقر، بینوایی، فرودستی، بی سوادی فراگستر، اقتصاد استوار بر درآمد نفت و منابع زیرزمینی و ...) . به گمان من تا زمانی که اسلام را در شمول فراگسترش هر بار یا در نتیجهی اسارت درونگیر شده یا به بهانهی دموکراسیخواهی به کناری میافکنیم بی آن که بخواهیم با بغرنجی که خود اسلام است رویارو شویم همهی کوششهای ما تیر افکندن در تاریکی خواهد بود. از هر چه که بگذریم گسترهی اندیشیدن پهنهی نشستن و درجا زدن نیست و روا نیست که ما به بهانهی این که احساسات دینی مسلمانان را برمیآشوبیم ( یا به این بهانه که بسیاری از هممیهنان ما بر آیین اسلامند) دست از برسنجش برداریم و چنان بنماییم که باورهای دینی مسلمانان بری از هر گونه نقص و عیبی است روی دیگر سکهی سفاکی رژیم اسلامی باور سفتوسفت مردم به مفاهیمی است که به این سفاکیها توانش پدید آمدن میدهد. گمان نمیکنم در هیچ یک از دموکراسیهای جهان حق انتقاد و برسنجش را تنها به این بهانه که باورمندان به ادیان را رنجه میسازد از کسی باز پس ستانند. ما میباید یاد بگیریم بی آن که به کسی خشونتی روا داریم تنها در گسترهی اندیشه و گفتار باورهای کسان را در بوتهی آزمایش بگذاریم و گمان نکنیم که یک دین و باورمندان بدان به تنها بدین رو که از باورهای ویژه ای برخوردارند از حق ویژه ای(حق مصونیت از انتقاد) نیز برخوردار میباشند. چنان که تنها بدان روی که آنان چیزی را مقدس یا حرام خوانده اند ما نیز ناگزیر باشیم در برابر آن لُنگ بیاندازیم. این که هر روز از زبان پاره ای میشنویم که شما اگر میخواهید چیزی را برسنجید و راهی به مردم نشان دهید راه اش این است که تنها آنها را متوجه «نقد قدرتها» کنید نتیجه اش چیزی جز اشاعهی نادانی نخواهد بود. این سخن هر آینه بدین معنا نیست که ما میخواهیم یا میتوانیم مسلمانان و پیروان ادیان و مذاهب را به شهروندان درجهی دوم و چندم فروکشیم اما باید بدانیم تا زمانی که پیروان مکاتب به ویژه مسلمانان آیین خود را محمل حقیقت مطلق میدانند هر آن، تواند بود که بخواهند آن را به اجرا در آورند و این را بیش از همه گزارشهایی که از شهروندان مسلمان ساکن کشورهای پیشرفته میآید تایید میکند این که هستند مسلمانانی که با وجود قانونهای مدرن هنوز میخواهند برای نمونه با زنانشان به شیوه ای قرآنی رفتار نمایند.
پیششرط دموکراسی انتقادپذیری است اما شهروندانی که هر منطقی را به شیوه ای مناسکی پاسخ میگویند روشن است که بس دورند از آن که بخواهند شهروندانی دموکراتیک باشند. اگر قرار است ایران آینده صحنهی باززایش باورهای خشونتآمیز و کشنده نباشد مسلمانان نیز باید یاد بگیرند که در این امر دوطَرفه و رویاروی سهمی برابر داشته باشند نه آن که خود را برتر پندارند. دموکراسی نخست و پیش از هر چیز میباید در رفتارها و کردارهای ما نمود پیدا کند تا سپس روزی بتواند نهادینه شود و سازمان یابد. تنها در این صورت است که میتوان چشم امید به آینده بست و آدمی نو و جهانی نو را آرزو کرد.
از دوستان تقاضا دارم که متن را نخست به صفحه ی وورد خود انتقال داده سپس مطالعه نمایند زیرا کلمات ترکیبی و "ی" های چسبان در هنگام بارگذاری صفحه مشکل پیدا کرده اند
۱.
گر چه میدانم که مداقه نمودن بر سر یک سخنساختهیِ کوتاه کار ناشایسته ای است با این همه میباید بدانید که آهنگِ من همانا بازگفتن آن
چه را که شما خود بدان باور داشته اید نبوده است به هر رو شما در متنتان از «ارزش» حافظ و مانندگان او سخن گفته اید و این را من نمیتوانستم جز حمل بر ستایش او نزد شما نمایم.اما نکته ای هست که مرا رنجه میسازد و آن اینکه شما برآنید که برخورد من با آن چه که «فرهنگ»مان^ مینامیم اش گونه ای ناسزاگویی و از آن بدتر فحاشی است و آن را بدینسان در میان آورده اید که: «چارهی این همه بت در این همه تاریخ فقط تبر نیست». با این همه در بُن این گفتهی شما من همان چیزی را مییابم که شما خود «پاک کردن صورت مساله» نامیده اید و من نامش را از «زیر کار در روی یا سرباز زدن» مینهم.
برای نمونه شما در برسنجشِ گفتههایِ من، سید احمد کسروی را نمونه آورده اید و باخت و فرولغزش وی، زیرِ ارابهیِ تیغآگینِ «فرمان»هایِ شیخان، و مرگ او را نشانهای بر ناسزاوار بودن کار کسروی و کار من دانسته اید. مرا میباید از شما پرسیدن که آیا این راه و آیینِ راستپیمایی است که کارِ روشنسازی و روشنرایی کسی را تنها بدانروی که در توفان تندآسا و مرگآور ستیهندگان به خاموشی نشسته است به هیچ گیریم و آن را به کناری اندازیم. من گرچه برآنم که اندیشهی بِهدینی کسروی هنوز سراسر پیراسته از افسانهوافسون نبوده باری به هر رو در به رو کشاندن دُروارههای چشمآکنِ این مرداب فرهنگی بسیار فیروزان بوده است. نشانه اش همانا تیغ تیز دینپیشگان بر گردن او و در خون فروشستن اش!
بیگمان گناه از «کسروی» یا «هدایت» نبود اگر میدیدند آنچه هایی را که همگان نمیتوانستند دیدن. اگر نه؛ چرا هیچ کس را نیارست تا کار آنان را ادامه دهد و در ژرفای فرهنگ ما شیرجه زند و زوری بیازماید؟! ما تنها بدان خو نموده ایم که هر بار با بهانه ای سنگ فرهنگ و بزرگانمان را بر سینه زنیم و به هر ترفندی دست یازیم تا از چاه و مرداب این فرهنگ «افتخارهای» تازه صید نماییم.
لیک گمان میکنم باز دارم همانی را بازمیگویم که خود بدانها باور دارید با اینهمه میباید از شما دَر پُرسم که اگر نمیباید در کوچه پسکوچههای این فرهنگ راه افتاد و هر چیز و همه چیز را به تیغ های تیز «کاوش» سپرد و زور و توان پایههای استوار این فرهنگ را برسنجید پس چه باید کرد؟ راهگشای شما چیست و گرهگشای شما کدام است، برای برونرفتن از این دایرهیِ جادو که ما همه را در بر گرفته و به مانندِ در یخ فرو رفتگان دوزخِ «دانته» بی هیچ روزنهی امیدی سر به آسمان، تا ابد به خود وانهاده است.
شما گفته اید: «اگر در طول و عرض تاریخمان پرسه بزنیم و هر از چندی انگشت اتهام را به جانب کسی دراز کنیم هیچ دردی درمان نمیشود». اگر چنین است باری راه چارهی شما چیست آیا این سخن هرآینه دستشستن از برسنجیدن و درافتادن با «این همه بت در این همه تاریخ» نمیتواند بود؟! باز آنکه سخن ما بر سر این یا آن کس نیست بل بر سر فراگسترهی فرهنگ ما از سر تا پایش میباشد شما که گمان نمیکنید هر کس همین که پای بر خاک مینهد «جبر باور» و «سرنوشتگرو» باشد و چشمبهراه آنچههایی، که بر سر او میآید تا خداوند را از بهر «داده» اش سپاس گوید (رضا به داده ده و... ). آن ناشناخته ای که شما درست با ناشناخته نمایاندن اش از آن «تاریخزدایی» نموده اید گیاهی است که باغبانان فرهنگ ما آن را تیمار نموده و به زیباترین سیما تناور نموده اند.
با این همه باری آنچه که در میان ما بیش از همه رنجزاست این است که چرا پرسش هر بار به جای این که به جد گرفته و اندیشیده شود در همان گاه زایش به دریای نیستی فرومیجوشد و فرومیرانده میشود؟ باری ریشهیِ این درایستایشِ ما در برابر هر پرسش نو خود در کجاست؟ چه چیز در ما بندِ پرسیدنِ ماست؟ آیا نیست آنچه که ما را فراآورده و فراساخته است؟ شرط بودش یک فرهنگ بارآور اگر دمبهدم پرسیدن و در پرسش آشیانه نهادن و پرسش روی پرسش انباشتن نیست پس چیست؟ باری هرگز شرط توانش یک «جراحی» فرهنگی چه چیز تواند بود اگر بهراستی برآنیم که تاریخ فرهنگ ما تاریخ یک «بیماری» دور و دراز و جانکاه است که هر بار جان بر لب ما میآورد اما نمیمیراندمان؟
اما از کدام «تاریخ» سخن میگویم اگر که یک فرهنگ تنها آن گاه تاریخی میشود و از دایرهی افسون به در که هیچ چیز در آن ناپرسیدنی نماند و از پرسش نگریزد؟!
در پایان برآنم که تنها یک راه برای گریختن ما «کاروانیانِ ساغر و چنگ» از این «بیشهیِ انبوه، پشت اش کوه پایش نهر» پیشِ روی است و آن همانا از نو دیدن و از نو بازاندیشیدن همهیِ آن تار و پودهایی است که هستی تاریخی ما را درهمتنیده اند.
دربارهیِ فردوسی و سرنوشتگرایی در چامه و شَهنامهیِ او راستی با شماست. اما این که شاهنامه را با سنجهیِ «حقوق بشر» برسنجیم درست بدان میماند که «مدارای» حافظ و عرفای ما را با «رواداری» (تولرانس) ولتر و روسو و مانند آنها همپایه بدانیم و بانگ برداریم که ما نیز همهچیز را در دل این فرهنگ اهورایی خود داشته ایم و در پس آن هم آوا با حافظ چنین بسرائیم که:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
آنچه در متن پیشین عزیمتگاه من بوده تنها «خرد» بوده است و سیرش در چامهی پارسی. با اینهمه سخن من بدان معنا نیست که اندیشیدن به چامهی پارسی از چشمانداز هنجارهای نوین را برای همیشه به کناری افکنیم.
3.
اکنون بپردازیم به مسالهیِ جنگهای جهانی؛ داستان این نیز داستان پُرآبچشمِ دلآکندی^ است پُر پیچوتو، که بیش از آن که دستمایه ای فراهم آورد تا ما در خویشتن فرهنگیمان درست و ریزتر بیاندیشیم مایهی آن گشته تا ما برتریت فرهنگی خودمان در برابر «بربریت بخردانه»(!) باختر قرار دهیم و چون همیشه از آن همان چیزی را فرا کِشیم که دلخواهمان است. اینکه میبینیم در سپهرِ روشنراییِ ما اینهمه سنگ اندیشههایِ مارکسیستهای باختری به ویژه اندیشمندان دبستان فرانکفورت و در کنار آن پستمدرنها را به سینه میزنند خود نشان از همین لودگی و بیبُخاریِ فرهنگی ما دارد.
پیشترها برایم بسیار پیش میآمد که از خود بپرسم چراست که ما این همه شیفتهیِ «نیچه» و «هایدگر» و آدرنو و هورکهایمر و مانند آن ها هستیم و از چه روست که کتابهایشان را سر دست میبریم و در هر گوشه و کنار از آنها سخن سر میکنیم و با آنها «حال» میکنیم بی آن که سر در بیاوریم حرف حسابشان چیست و روی سخن شان با که است و برای چه؟ با این همه روشن است که پاسخی نه میگرفتم نه مییافتم. دیربازی بدینسان گذشت تا دریافتم که قصهیِ کتاب خواندن من نیز شده است همان داستان چسبیدن به این یا آن بُت اندیشه ایِ استوارگشته در بزرگ^میدانِ مِهینشهر روشنراییِ ما!
به مانند روز روشن است که ما نه تنها نمیاندیشم بل هر بار برافراشتن بُتهای نو و قربان نمودن همهیِ آمایهها در پای آن ها را با اندیشیدن همسنگ و برابر میانگاریم و نیاندیشی و بیبنیگی فرهنگی و اندیشه ایمان را با واگویی از این یا آن اندیشمند بیگانه جبران میکنیم. اگر نه چراست که بازار «ترجمه» اینهمه در میان «روشناندیشان» ما گرم است و از نیچه و هایدگر و دلوز و فوکو و بودریار و دریدا و لکان و بوردیو و هزاران کس دیگر میخوانیم و سخن سر میکنیم و «گفتمان» روی «گفتمان» میانباریم بی آن که ذره ای از جای خود جنبیده باشیم و آهنگم هرآینه این است که این اندیشهها در هُل دادن ما به سوی خرد هیچ گونه تاثیری که نداشته اند هیچ ما را بیشتر شیفتهیِ سنت و فرهنگ آذرفِشان و رخشانمان نموده اند برای نمونه نیچه را به مانند یک بایزید بسطامی یا یک عارف شوریدهسر دیده ایم که به «لا» رسیده است اما به «الله» نه، یا چون بتشکنی که «ابراهیموار» راه افتاده است و بر پایههای بُت خرد باختری که خرد «ابزاراندیش» است نه خرد «یزداناندیش» میکوبد یا از آن ژرفکاوتر سرانجام این که به فراگسترهی فرادهش باختری توپیده است و آن را زیر و رو نموده است و این گفته یا ناگفته به معنای هایِش (تایید) سُنت مابعدالطبیعیِ خاور است!
این «دجال»ی که هر آنچه دین و زهد و پارسایی است را به ریشخند گرفته است دور باد از آن که در ستیز با سنت ابراهیمی دمی جنبانده باشد، او بی شک بُنمایههای سنجشکار و شهرآشوب و بنیانریز سنت عرفانی خاور را در دست داشته است و از همین روست ای بسا که میگوید: «چه بسا این قدیس پیر هنوز در جنگل اش چیزی از آن نشینیده باشد که خدا مرده است!»!
باری اندیشمندی که مرگ خدا را نعره میزند حلاج دیگری است که فریاد «انالحق» برداشته است و فانوس-افروخته در روز روشن در بُتخانه و دیر و مسجد و کنشت به راه افتاده «خدای را میجوید!» تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
داستان «دوستان» دبستان فرانکفورت نیز از همین دست است. سخنها همه از اینجا آب میخورند که اینان نیز همهیِ سنت اندیشهای باخترزمین به ویژه سنت روشنرایی قرن هژدهم را دستبه کار پدیدآیش دَدخویی نوین که نمود اش جنگهای جهانی و کوره های آدمسوزان و اردوگاههای کار اجباری است میبینند؛ اندیشه ای که در این بَرنهادهی ( تز) آنها به سخن در میآید: «اسطوره همواره از پیش روشنرایی است و روشنرایی به اسطوره بازگشت مینماید».
و به زبان ما این که :« "سادهدل" ولتر به کورهآدمسوزان آشویتس انجامید، ،"روح القوانین" منتسکیو به کورهی آدمسوزان داخائو!» و این سخن آیا به چه معناست آیا جز بدین معنا که اندیشههای خرافه ستیز ولتر و اندیشمندان دانشنامهنویس و مانند آنها مایهیِ همهی خرافهگروی و پیشواپرستی قرن بیستم بوده است. آیا این گفته بدان نمیماند که پیروان هیتلر را در شمار کانتگروان آوریم و چنین دراندیشیم که اندیشمندانی که خود با همهی بُتهای عیار فرهنگ باختری درافتاده اند مایهیِ خرافهگرایی و فسانهاندیشی نوین گشته اند؟
با اینهمه این همان سخنی است که آدورنو و هورکهایمر آن را بر زبان رانده اند و مایهیِ گروش ما ایرانیان به آنها درست از همین روست این بماند که ما از باخترستیزی نهفته در بُن این گِروش آگاه هستیم یا این که هنوز قوره نشده میخواهیم شیره شویم.
با اینهمه در اینجا نخست میباید پرسید چرا شاخَکهایِ باخترستیزی در ما تا این اندازه پویاست و چه چیز در ما، ما را به این ستیزهجویی و ستیزهیابی میکشاند و از آن سپس باید پرسید که آیا ما حق داریم چون آدورنو و هورکهایمر و شاگردان و نوچهها و «خانه زادان» و«مریدان» ایرانیشان «درخشش فیروزانِ دهشت» در قرن بیستم را پیآمد روشنرایی بدانیم یا نه، به زبان دیگر آیا میتوان «خرد» روشنگشته را مایهی برآمدنِ فاشیسم دانست یا خیر؟
این پرسشی است شایستهی پاسخگویی درخور و بدانروی ما می باید نخست بدانیم که روشنرایی چیست و سپس به سوی برسنجش گفتههای آدورنو و هورکهایمر گام برداریم.
کانت روشنرایی را چنین میشناساند:
روشنرایی برونرفتِ انسان از کِهبودی ای است که خود بر خويش بار نموده است. کِهبودی، ناتوانی در به کاربردن فهم خویشتن بدون رهنمود ديگری است. اين کهبودی، بر خود زورآورساختن است اگر مایهی آن نه در کودن بودن بل در نبودن کوشش و شهامت در به کارگيری فهم خود بدون رهنمود ديگری باشد. دلیر باش برای دانستن! شعار روشنگری اين است: «در به کارگيری فهم خود شهامت داشته باش».
ترس و بزدلی، سستی و سرباز زدن از راه بردن خویشتن، گوش به فرمان باورهای «بُت»ستا و «هنجارها» بودن، پیروی کورانه از فرادستان در هر زمینه ای، زالووار چسبیدن به «قیم» های گوناگون از کشیش و کاهن گرفته تا فرماندهان ارتش و «سرپرستان» پُرگونه، همان چیزهایی هستند که کانت در جُستار «روشنرایی چیست» چونان نمودهایی از ناتوانی در به کاربردن خرد همگانی خویش از آن سخن سر میکند.
اکنون میباید پرسید که آیا اندیشههایِ کانت مایهی سربرآوردن دژخیمی قرن بیستم بوده است یا اندیشههای ولتر که هر گونه گروش کورانهیِ کیشستا را به تیغ کاوش خود میسپرد اگر چنین است پس از چه رو نازیها پس از فروگرفتن پاریس تندیس ولتر را فروکشیدند. از چه رو اندیشهپردازان نازی و هواخواهِ «پیشوا» با اندیشمندان روشنرایِ انگلستان و فرانسه میستیزیدند و در این میان فرانسویان خود تا چه اندازه گوش به سخنان ولتر و موسیقی بتهون سپرده بودند؟
باز، آیا این آلمانیان نبودند که افسار «سرنوشت» خود را یک بار و برای همیشه به «روح قومی» سپردند و در دریای یک «ما»ی همرنگ و همگون غوطهور گشتند؟ این غوطهوری «ما»اندیشانه چه پیوندی با «آرمان»های روشنرایی میتوانست داشت؟ و این جز فروخفتن در دامان فسانه چه توانست بودن؟
در برابر، خرد روشنپژوه از نشستن و درجا زدن در پیشگاه هر آن چه که «حقیقت جاودان» مینامیدندش ابا داشت اینک این حقیقت میخواهد فرمانهای پاسبانان آیینها باشد به نام سروش و فره ایزدی یا فرامین سرپرستان و پیشوایان.
بد نیست داستان خرد در قرن هژدهم را از زبان ارنست کاسیرر بشنویم که کارشناس و اندیشهپژوه این قرن است:
[...]مهمترین کارکرد خرد بههمپیوستن و از هم گسیختن امور است: خرد بودهها و نیز همهیِ باورهایی را که بر پایهی فره و فراگیری سنت پذیرفته شده اند را از هم میگشاید و تا بودهها و باورها را به ساده ترین بُنپارهای برهمسازشان فرونگشاید دست از کار نمیشوید. از پس این فروگشادن، کار بازساختن آغاز میشود. خرد نمیتواند به پارههای جدااُفتاده ای که بر اثر فروکاوش پدید آورده دل خوش بدارد و در این برهه درجا زند بل میباید از این پارههای پراکنده سازه ای نو؛ یک فراگسترهی راستین برآورد. اما چون خرد خود این فراگستره را میآفریند و پاره های آن را بر پایهی قانونهای خویش به هممیبافد شناخت فراآراسته ای از آفریده ی خویش به دست میآورد. خرد این ساخت را درمییابد چون میتواند آن را در فراگستری و بر پایهی پشتِهمی و درچینِش تکتک بنپارهایش بازآفریند. تنها در این پویش دوگانهی خردی؛ از هم گسیختن (فروکاوی = تحلیل) و بههم پیوستن (همنهادن = ترکیب) میتوان گنجانیده ی خرد را سراسر بهسان یک سازندگارِ پویا نه یک هستی اندرپذیرنده، روشن ساخت.
خُب، با این ستودها تا چهسان میتوان خردی را که هیچ مرجعیتی را به کسی و چیزی نمیگیرد و هرآینه در اندیشههای کسانی چون دیدرو و یا هیوم کار را تا بدانجا میکشاند که بر سر ارج و ارزش خود نیز چانه زند، باری این خرد را مسئول پای نهادن انسان در گیر وداری «ناانسانی» دانست. چهبسا این کار تنها از آدورنو و هورکهایمر برآید که میگفتند: «دانش، نهاد جهان بورژوامنش است!» یا این که: «روشنرایی خودکامه و تامگرا (totalitarian) است!» این دو در آغاز کتابشان از زبان فرانسیسبیکن میگویند: «گمان روا نمیتوان داشتن که فرمانروایی و سروری آدمی در گنجینهی شناخت نهفته است». و سپس گامبهگام پیش میروند و فاشیسم را خود ویران سازی روشنرایی میشناسانند و اندیشههای فروکاوِ بیکن و روشنرایان پس از او را مایه و خمیرهی برآیش آن، و این بدان معناست که ما میباید باور کنیم آهنگ فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم هرآینه به در بردن انسان از زیر یوغ خرافه و زور و سرکوب بوده است و راه آن همانا راه آزادی انسان!
اگر بیکن بهراستی «مبلغان سنت» را بدانروی خوار میشمارد که «ایمان» را بر جای «شناخت» نشانده اند و نسبت به گمانورزی همان اندازه بیمیل اند که در به دست دادن پاسخها بیپروا، آنگاه به چه سان میتوان او را نیای هیتلر و همهیِ آدمکشان نازی و مارکسیست دانست (آدرنو و هورکهایمر با این همه کمتر از مارکسیسم و دهشت اش سخن میگویند!!). هدف روشنرایان همه، بهبود بخشیدن به سرو سامان بشر و به در آوردن او از زیر یوغ «سرنوشت» و بخت و اسارت و بندگی بود، آنان همه میخواستند کاری کنند که انسان روی پای خودش بایستد و افسار سرنوشت خویش را خود در دست بگیرد، آنان در برابر مرجعیت سنت از خرد سخن میگفتند و به جای بازگرداندن آدمی به حال انسانهای نخستی و فروکشتن او در «روح قبیله» بر آن بودند تا بدو «فردیت» ببخشند (برای مایی که روح جمعی همهی آینده و سرنوشتمان را هر بار به نامی در مینویسد دریافت این نکته بس چشمگیر تواند بود).اگر چنین است کجا ناسیونالسوسیالیستها و پرولتاریا دریافتی از این نکته میداشتند. خطاب روشنرایی به فرد بود و به او میگفت: تو آن توان و کارمایه را داری که در همهچیز و همهکس گمان روا داری و هیچ بُت و اندیشه ای را به چیزی نگیری و همه چیز را فروکاوی.
این فروکاوش با اینهمه همان چیزی است که روشناندیشان ما آن را خرد جزءنگر یا ابزارانگار نامیده اند. من این واژه را دلخواسته در برابرِ آنِ روشناندیشانمان قرار میدهم تا از دژفهمی آن پای برچینم. خرد فروکاو با همهیِ سرزنشی که سرکردگان ما از آن نموده اند همان خردی است که کهکشانها را درنوردیده، بیماری های مرگو میرآور را ریشهکن ساخته و تا ژرفای ذرهها راه برده است و هرآینه کار را بدانجا کشانده تا از دل گیتی آن چیزی را بر آورد که جهان تاکنون به چشم خود ندیده است. آیا کدام خرد یزداناندیشی توانسته یک گوشه از کاری را که نیوتن و انشتینها گرفته اند برگیرد؟آیا دلِ روشن کدام عارف روشنبینی را می یارست آنی را کند که ادیسونها به جهان بخشیدند؟
پیشرفت در همهی زمینههای دانش در جهان نو هرآینه مرهون کاربست خرد فروکاو است مگر ما بخواهیم هنوز هم با چراغ پیهسوز کومههایمان روزان و شبان را در سِپریم و نشسته در دامان شهرزاد قصهگو قصهیِ شمع و پروانه و افسانهی شهر پریان را به گوش جان نیوش کنیم و آن گاه سرمست از بادهی گلگون سخنِ «مادربزرگان» مان، با معنویت معنویت گفتن گوش جهانیان را کر کنیم.
با این همه کار خرد نوین آنچنان که در فراز رفت و کاسیرر گفت تنها از هم گسیختن نیست که بههمپیوستن نیز هست. روشن اندیشان ما فروکاوی را میبینند و چشم بر توان و آمایهی به هم پیوستن خرد بر میبندند بی آن که چیزی بر توشهی راهشان افزوده گردد. باری همین خرد بههمبافنده است که بر پایه قانونهای خویش در بُنپارها میاندیشید و از ساختمانهایی که آوار کرده سازههای نو بر میآورد نمونه اش همهی قانونهای دانش نوین که از مشاهده و فروکاوی صرف پدیدهها دستیاب نمیتوانستند بود
آن کس كه همیشه شاگردي می ماند استادش را چیزی به سزا ارزانی نمي دارد !
نيچه
گويا دريافت شما از نيچه بيش از آن كه به بررسي خود گفتههاي نيچه بپردازد استوار بر گونه اي فروكاوي يا تجزيهوتحليل بيرون از متن است. اگر مسالهي« باز» بودن متن نيچه و منش چند پهلو بودن نوشتههاي وی را در نظر بگيريم شيوهي رهيافت شما به متن او چالشساز ميشود. نوشتار شما از چند جنبه به نيچه پرداخته است. من اين جنبهها را ياداشت ميكنم و به آنها مي پردازم . اين جنبهها همان مسائلي است كه نيچه در طول حيات انديشگي اش به آنها پرداخته است و چند نمونه از آنها –همچنان که شما نیز وارسیده اید از این قرارند: نيچه و زنان، نيچه و مسالهي بيماري، نيچه و شعر، نيز نيچه و مسالهي قدرت. پيش از پرداختن به بحث بايد درباره شيوهي پرداختن خود به متن بايد بگويم اين رهيافت كوشش ميكند رهيافتي هرمنوتيكي باشد و در تفسير متن به كليت آن نظر داشته باشد. بر این پایه كوشش ميكنم كه در بند روانشناسي كردن گرفتار نشوم اگر چه تاويل روانشناسانه از يك متن هم ممكن و هم بايسته است(اگر که بخواهیم مانند كاري كه فرويد و لو سالومه دربارهي نيچه ميكنند) اما وقتي پاي انديشه هاي يك انديشهگر در ميان ميآيد نبايد بپنداريم كه بيمارها و مسائل شخصي اوست كه مايهي پيريزي بنيان انديشههاي او ميشود. به فرض هم كه چنين باشد يك متن هرگز بسته نيست و امكان تاويل گوناگون را فراهم ميآورد اين مساله دربارهي انديشه هاي نيچه هم صادق است. اين روش را دربارهيِ مساله نيچه با بيمارهايش - چه نيچه نه يك بيماري كه چندين بيماري داشت - و زنان دنبال ميكنم. به همان گونه كه ميدانيم نيچه در نوشتههاي بسيارش به شيوههاي گوناگون دربارهي زنان سخن ميگويد و مساله بيماري اش نيز به گفتهي خود او در پیوند با انديشهورزي اش می باشد لحن گفتار نيچه دربارهي زنان هميشه به يكسان نيست و به آخشیج ديدگاه چيره در ميان ما انديشه او هميشه زنان را سركوب نميكند. اگر به متن نيچه برگرديم خواهیم دید كه در برخي جاها وي زنان را ستايش ميكند اين بههمآميختن ستيز و ستايش در همهي نوشتههايي كه نيچه در آن به زنان ميپردازد ديده ميشود. گاه حتا به نظر ميرسد كه نيچه انديشناك زنان است دلواپس استحاله اي كه زنان در دنياي نوين اندكاندك به آن دچار ميآيد همان استحاله اي كه مردان از پيش به آن دچار آمده اند وي انديشناك از دست رفتن « طبيعت »ي كه هنوز در زنان دنياي نوين به آخشیج مردان در ميان هست. وي بر آن است كه زنان هرچه بيشتر در عرصههای گوناگون كار و زندگي اجتماعي وارد مي شوند بيشتر استحاله مييابند. هدفم برنهادنِ این ایده است كه انديشههاي نيچه دربارهي زنان لزوماً سركوبگر نيست يعني به گونه اي مغرضانه به دشمني با زنان نمي پردازد بل به كليت انديشهي وي مرتبط است كه ميخواهد با همهي نمودهاي تباه كنندهيِ زندگي انسان مقابله كند كه جنبهها مختلف زندگي مدرن نيز از نظر وي اين منش تباهكننده را دارند. (من در این زمینه با نیچه همراه نیستم)
در باب ديدگاهِ خاص نيچه در مورد بيماريها و ارزيابي وی از آنها ميتوان باز به نوشتهها خود او رجوع كرد سخنانم اكنون رو به سوي آن قسمت از كتاب دانش شاد دارد كه وی در آن جا از مسالهي رنج، اندوه و بيماري خود سخن ميگويد و بيان ميكند كه از اين بيماري كمابيش بهبود يافته است. در نگاه نخست به نظر ميرسد اين مساله تنها يك مسالهي شخصي است كه نيچه با ما درباب آن داد سخن سر داده است اما اگر با دقت بيانديشم درمييابيم مساله از بيخوبن متفاوت است و مسالهي بيماري نيچه مسالهي خود فلسفهي او نيز هست.
نيچه به بيماري خودش و بيماري به طور كلي نگاهي فلسفي دارد به همان گونه كه به مساله رنج و شادي نيز نگاه فلسفي دارد. آن چنان كه از متن نيچه بر میآید بيماري براي وي دستمايه اي است كه بتواند با آن تباهي دوران خودش را به گونه اي ژرف ارزيابي كند. درست به همان شيوه كه انسان در هنگام بيماري در مورد مسائل و روش هاي مربوط نگهداشت تندرستي و بهبودي خويش ميانديشد به همين گونه نيچه از پس بيماري اش به بيماري و تباهي عصر خويش ميانديشد. عصري كه در آن ارزشها ارزش خويش را از كف مينهند و معنويت رنگباخته و نيهليسم ( تباهي) بر در ميكوبد و سيلوار گام بر ميدارد و ويراني را نويد ميدهد دوراني كه در آن خدا مرده است! درونمايهي بيماري در كتاب «چنين گفت زرتشت نيچه» نيز يك گنجانیدهی بنيادين است كه در همان آغاز داستان با زرتشت همراه است. گنجانیدهی بيماري در اين كتاب در پیوند با انديشهيِ بنيادين نيچه است: انديشهيِ «بازگشت جاودانهيِ همان»! اين انديشهاي است كه در سراسر داستان مايهي «تهوع» زرتشت است و بزرگترين مانع «آري- گفتن» وی به زندگي و بودن و چنان-بود. روشن است كه تهوع نشانهي بيماري است اين بيماري همان پيروزي هيچگرايي نهـگویانه و متعاقب آن «انسانِ پست» است. آن چه مايهي تهوع زرتشت است اين است كه انسان پست بازميگردد و جاودانه هم باز ميگردد اما اگر رويهي داستان را در كتاب پيگير باشيم در مييابيم كه زرتشت سرانجام از اين بيماري بهبود مييابد و به يك آريگوي راستين به زندگي دگرديسي مييابد.
اين داستان را ميشود از جوانب گوناگون مورد برسي قرار دارد. اما با همين توضيحات نيز روشن ميشود كه مساله ي بيماري مسالهي شخص او نيست بل دستمايه اي است كه با آن ميتواند بنيان فلسفه اي خاص را پيريزي كند فلسفه اي كه ميخواهد يك فلسفهي آري گوي به زندگي باشد. راست اين است كه فلسفهي نيچه مبارزه اي است با نيهيليسم در دل نيهيلسم كه بيماري بزرگ دوران ماست و مايهي بسياري از كنشهاي ويرانگرمان!
نيچه از همين روي با تباهي ميستيزد و اين دريافت از فلسفهي وي متفاوت با آن انديشه اي است كه فلسفه او را يك نوع قدرتخواهي صرف ميداند اگر قدرت را مترادف با زور بدانيم! از نظر نيچه ما بايست ميان دو گونه نيهيلسم تفاوت قائل شويم: كنشي و واكنشي. اين دريافتهای گوناگون از نيهيليسم از ديد نيچه دو شيوهي رهيافت به زندگي است و دو نوع ارادهي قدرت را ايجاب ميكند. آن نوع قدرتي كه گرايش به تباهسازي دارد ارادهي نيستي است كه در چنين گفت زرتشت «پيشگو» نمايندهیِ آن است: «همه چيز پوچ است همه چيز بيهوده!» اين گونه ارادهي قدرت اگر چه ميتواند نيروي بسيار زيادي را نيز تحميل كند ـ بسيارقدرتمند باشد ـ اما اين كار را نه از سر توانايي كه از سر ناتواني انجام ميدهد ( نيچه در تبارشناسي توضيح مي دهد برده، برده است اگر چه ممكن است نيروي بسياري هم به دست آورد ). اين نوع رودررويي با جهان گونه اي واكنش است و خود را نسبت به نيروهاي ديگر ارزيابي ميكند و نخست بايد پارهاي دريافتها يا نيروها را نفي كند تا توان اثبات خويش را به دست آورد. اثبات او مبتني بر نفي است نيچه همانجا به خوبي توضيح ميدهد كه بردگان چگونه نخست ارزشهاي نژادگان را نفي ميکنند تا ارزشهای خود را به كرسي بنشانند. نيچه اذعان ميدارد كه دوران ما دوران پيروزي اين گونه از نيهليسم است گونه اي واكنش به جهان كه از دل ارادهيقدرت يا اراده ي نيستي و نفي و تباهي برميخيزد. اين گونه خواست قدرت به نظر نيچه گرايش به زور دارد و دارندگان آن کسانی نيستند جز همان واپسين انسانها يا انسانهاي پست كه نيچه آنچنان زيبا در چنين گفت زرتشت آنها را روان شناسي و توصيف ميكند. بر پايهي اين باور اربابان ما در جهان امروز هيچ نيستند جز نمايندگان پستِ ( بردهي) اين شيوهي رهيافت به زندگي، نمايندگان پيروزيِ تباهي و تباهيزدگي آفريننده! چه اين نوع از ارادهي به قدرت نيز ارزشهايِ خاص خويش را خلق مي كند. اما در برابر اين گونه ارادهي قدرت ارادهي قدرت كنشي است كه از دل آريگويي ژرف انسان به زندگي بر ميخيزد و زرتشت بهبوديافته نماينده آن است.
اين ارادهي قدرت در آفرينش ارزشهاي نو و ساختن لوحهاي تازه به خويشتنِخويش نظر دارد و ساختن ارزشها نو به دست او از دل آفرييندگي خودجوش هنرمندانه يا بنيانگزارانهي اوست كه بر مي خيزد. اين نوع از ارادهي قدرت خواستار آفرينش جهانهاي تازه با آمايه و منشي هنرمندانه است! چه بسا ستايشهاي شور انگيز نيچه از هنرمند و نگاه هنرمندانه به زندگي از دل همين بينش او زاده مي شود. اين دريافت از زندگي است كه نيچه را به طرح درونمايهي بازارزيابي همهي ارزشها وادار ميكند. نيچه كار فلسفياش را در راستاي ستيز با نيهيليسم پيش ميبرد و بر آن است كه نيروهاي چند گانه و آريگوي به زندگي بايست جايگزين نيروهاي نهگوي به زندگي شود.
با اين همه نيهليسم از نظر نيچه تنها مسالهي عصر ما نيست و وي ريشه آن را در فلسفهي افلاطون و نيز همهي فلسفههايي كه گرايش به جهاني پسِپشت اين جهان ما دارند پيگيري ميكند. راست اين است كه از نظر نيچه افلاطون و ميراث بهجامانده از باور او به جهان ايدهها به مثابهي جهان معقولات محض بايد مورد ارزيابي دوباره قرار گيرد. بحث درباب چگونگي ارزيابي نيچه از ميراث افلاطون (متافيزيك) بحث درازدامنهاي را ميطلبد كه از جنبههاي گوناگون ميتوان به آن پرداخت: اما آن چه من ميخواهم در اين جا به آن بپردازم منش استعاري رويارويي ما با جهان به واسطهي زبان از نظر نيچه است. در برابر اين باور سنتي كه: نسبت انسان با جهان يك نسبت واقعي است نيچه بر اين باور است كه ما هرگز نميتوانيم دريافتي از واقعيت يك چيز آن چنان كه هست به دست بياوريم و اين بدينخاطر است كه ما تنها از راه زبان است كه ميتوانيم با جهان پیوند داشته باشیم و نه از هيچ راه ديگر. بدينمعنا كه هر گونه دريافت ما از جهان از هرنوع بايست از كانال زبان گذشته و با آن بيان شود اين بدان معناست كه اشيا جهان آنچنان كه هستند در ذهن ما بازتابانده نميشوند و ذهن آيينهي اشيا جهان نيست كه آنها را به همانگونه كه هستند درخود نشان دهد. نيچه تاكيد ميكند كه همهي ما بر اين باوريم كه به هنگام سخنگفتن از چیزها و پدیدهها چيزي دربارهي سرشت آن چيزها و پدیدهها ميدانيم اما ما داراي هيچ چيز جز استعارههايي براي بيان آنها نيستيم استعارهايي كه هيچ گونه مطابقتي با آن نمونهي بيرون از ما ندارد. اين دريافت در دوران پسين اندیشهورزي نيچه به اينسان بيان ميشود كه: آن چه ما واقعيت يك چيز مي دانيم تنها «ديدگاهي» دربارهي آن چيز است و نه بههيچرو واقعيت آن. اين دريافت از منش استعاري زبان ما روياروي واقعيت جهان، حقيقت به معناي سنتي آن را كه مبتني بر سنجهيِ صدق بود به چالش ميكشد. بر پايهي اين ديدگاه يك گزاره آن هنگام درست (صادق) است كه مبتني بر (مطابق با) واقعيت باشد. اين دیدگاه در خود اين پيشفرض را دارد كه زبان بازتاب واقعيت است. اما شيوهي نيچه اين دريافت از حقيقت را نميپذيرد و آن را به مثابهي سپاهي به پيشرونده و خروشان از استعارهها و مجازها و انسانگونه انگاريها بنيان مينهد. اين شيوهي انديشيدن به جهان هر گونه امكان شناخت سر راست جهان را نفي ميكند و بر آن است كه ما جهان را كشف نميكنيم بل آن را به شيوه اي استعاري( شاعرانه-هنرمندانه) خلق ميكنيم. برپايهی اين ديدگاه دروغ بنيان دريافت ما از جهان است و آن چه كه تاكنون آن را حقيقت ناميده ايم چيزي جز دروغي براي فهم پذير ساختن جهان نبوده است نيچه در كتاب ارادهي قدرت مي گويد :
«حقيقت، "دروغي" است كه گونهاي از حيوان بدون آن نميتوانست زيست»!
اين كه نيچه كار فلسفي را كاري شاعرانه مي داند و شاعرانه مي فلسفد چه بسا از اين روست كه به زعم وی استعاري بودن منش بنيادين زبان بهسان ابزار رويارويي و شناخت ما از جهان است!
در پاسخ به کامنت «باران» بر نوشتار [ما و حافظ]
پانوشت
مردمی که تنها سپاسگوی بزرگان و فرهنگآوران خود باشند بی آن که بخواهند آنها را بشناسند و برسنجند طعمهی کرکسان و کفتاران خواهند شد.
من همبدینگاه برتر میشمارم ذهن شما را بدین گونه به پویش وادارم تا بیاندیشید که آنگونه نگاه به هستن و بودن و جهان که همیشه به واسطه نفی در آن نگریسته چه بهره ای برای ما و فرهنگ ما داشته یا در آینده خواهد داشت؟ آهنگم باری نگاه پارسامنشانه به جهان است!
نیک میدانم که پرسش را با پرسش پاسخ گفتن هرآینه بسی دغابازانه است اما برای روشن شدن موضوع به ما یاری خواهد نمود. باز بد نیست این «باده باوری» حافظ را در بطن پسزمینهی فرهنگی ای که در آن نمُو یافته بگذارید تا همه چیز به آفتاب در آید آهنگم همانا یورش فاجعهبار و ریشهبرکن مغول و ثمرات آن برای فرهنگ ایران است.
خود بهتر از من میدانید که تهاجم زیروزبرکنندهی مغول با آن همه کشوقوس اش، چه بلایی بر سر این فرهنگ و درونمایه اش آورده.
با این همه درست در همان زمان و گیروداری که مغول دستهدسته از ایرانیان، زنان و مردان را به بردگی میگیرند و میکوچانند و هر کجا که میروند میکَنند و میسوزند و میکشند و میروند درست در همین گیرودار است که شاعران ما هر یک به گونه ای زندگی را یا انکار میکنند یا به شراب و باده روی مینمایند و مدح و ثنای همان کسانی را میگویند که خودشان و پدرانشان دمار از پدران و مادران ما برآورده بوده اند! میبایدمان پرسیدن که چه شد به ناگاه ایرانیان رزمجو و دستازجانشسته و دلیر به یک باره دل از همه چیز و همه کس؛ فرزندان و و مال و اندوخته و زاد بوم و میهن خود شستند و با آنکه صدای سم ستوران مغول در گوش و دلشان نجوا میکرد هیچ بدان نیاندیشیدند که سپاهی گرآرند و پدافندی پیش گیرند من برآنم در پس همه فرازوفرودی که ایرانیان بر خود دیده بودند و زیرورو گشتنهایی که نای ایرانیان را بریده بود این بیش از همه بینش «زندگیگریزی» بود که آنها را به سرانجام خود فروآورد. با آن همه نکوهش زیستن و بودن دیگر کدامین آرش و رستم و پشوتن و سیاوش را مییارست که ایرانیان درمرگخفته و مرگزی را به جوششی وادارد؟ به گفتهی اخوان ثالث «پشوتن مرده[بوده] است آیا؟» یا این که همزبان با مولوی این گونه میبایست سرودنمان که:
وه چه بی رنگ و نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم [...]
کی شود این روان من ساکن
این چنین ساکن روان(!) که منم
با این همه باری هرآینه با شما همداستانم(همبازم) که حافظ را می باید در متن و زمینه ای که از آن برآمده نشاند با این همه باید بدانید که کار تبارشناس گرچه ژرفاپوی و پستناکاو است هیچگاه بیرون از منش و ذهنیت تفسیرکار و برسنجندهی پژوهنده و اندیشمند ژرفاکاو نیست. این نیست که تبارشناس به تفسیر پدیده ها نپردازد که کار او در بُن گونه ای «آناکاوی(با وام گرفتن از فلسفهی برسنجشی کانت) تفسیری» است همچنان که در متن پیشین من یاد شده بود. برای نمونه در چند متن پیشین خود من خواسته ام پرسمان های فرهنگی را از چشم انداز «ستایش زندگی» ببینم و بیاندیشم. چه بسا این پندار نابهجا از دریافت نادرستی برخاسته باشد که دوستان بر متن پیشین من بار نموده بودند.
خُب شاید بد نباشد که شما برای نمونه نگاهی به کامنت دوستمان «اشراق» هم در کامنتدانی خودتان بیاندازید تا ردّپای چامهی حافظ و چگونگی تاثیرش را بر فرهنگ و بر جان و روان ما بهتر ببینید و بیاندیشید.
گاه، حافظ را ما میباید چون حافظ دراندیشم و گاه او را باید از چشمانداز تاثیر(هنایش)ی که بر اوضاع و احوال زمانه خودش و ما داشته.
با این همه شما در نوشتهتان درست بر روی همان چیزی انگشت گذاشته اید که مورد نقد(بارهی سنجش) من بوده یعنی "ارزش" حافظ و سعدی و چامهی آنها!
اکنون میباید از شما بپرسم که این ارزش در چیست و برسنج آن کدام است؟ شما با کدامین سنجه چامهی حافظ را ارزشمند برشمرده اید اگر تنها از بهر زبان و خامه و نغمههای فخیم اش میباشد که من نیز آن را فروننهاده ام اما اگر برآنید که حافظ و همپیالگان او فرهنگ پیشینیان را از زیر سمضربهی ستوران مغول بیرون کشانیده و آن را "حفظ" نموده اند آنگاه است که از شما خواهم پرسید که آن "ارزش های برتر" که حافظان آنها را پاس داشته اند کدامند و ارزش و عظمتشان در چیست و به چه رو؟ زینهار که این پرسشگری پیوسته یک تبارشناس است که در همهی چیزهای فرهنگانه بزرگ پنداشته شده، ای بسا که چیزهای زشت و پلید می بیند. همین برای فرهنگ "عظیم"ما بس که ما زادگان اش هستیم!
آیا تاکنون از خود پرسیده اید چراست که ما بدینسان چون زنان مُحصنهی زناکار تا سینه در خاک خرافات فرورفته ایم و آه از نهادمان برآمده است. مایهی آن را در کجا جسته اید، چرا نمیباید مایهی آن را در فرهنگ و فرهنگسازان خود بیابیم زیرا چه کس به اندازهی مولانا و حافظ و فرهنگپروران ما میتوانسته اند بر جان و روان ما چیره شوند و از درون و برون با تار و پود زرین ترانه و سخن خود هستی ما را درهمتنند و بههمبافند.
یک نکتهی دیگر که شایستهی سرزنش است شاید این باشد که شما «فرهنگسازان» ما را همه به یکسان دیده و اندیشیده اید چرا که تفاوت میان حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی با هر دیده که به چشم آوریم از زمین تا آسمان است. برای نمونه از دید من فردوسی یکتا مرد گسترهی اندیشه و شعر در زیستجهان فرهنگی ماست نه بدینروی که من میهنپرستم یا احساسهای ناسیونالیستی یا شوینیستی ام گل کرده بلکه بدانرو که تنها اوست که در چامه اش و با چامه اش"خرد" را این چنین، شایسته ارج نهادن دیده و اندیشیده است: «به نام خداوند جانوخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد» پس از او هیچ کس، دستکم در پهنهی سرودن بدان پایه و زینه که او رسیده نرسیده است. تاریخ خرد در شعر فارسی داستان اُفت و افول و نشیب پیاپی است. چنان که حافظ «میفرماید!»:
عاقلان نقطهی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
با این همه شاید هم بد نباشد که گاه لودروار با دستنوشتههای کسان رویارو شد و آنها را زیرورو کرد. برای این کار من دوست دارم که به متن خود شما بازگردم و تیزتر در آن بنگرم.
"فتور، سستي، تباهي، ويراني، آشوب، تقدير گرايي، تنبلي و بيخاصيتي(درست مثل حالا(!)) گردنكشي ايلات و طوايف و«مترسكهاي لرزاني» به نام شاه و به همه اينها اضافه كنيد ايلغار ترك و غز و مغول را! و مثل همين حالا شانه از زير بار مسووليت خالي كردن، به نوعي پاك كردن صورت مساله(تاکید از من است و علت چیست؟!)، دردي كه در همه تاريخ گريبان مان را گرفته است، «مهاجرت»! دستهدسته كوچيدن به چينوماچين! به هند به تركيه و آدمي تنها ميان خيل عظيم دريوزگان و بندهصفتان و بردگان كه وارث و به قول شما «حافظ» ماتركي است كه از روزگار مجد و عظمت سرزمين اش برجاي مانده و حالا بر ويرانههاي پيشكش مغولها ايستاده، به گمان تان بايد بياید و از چه بگويد؟" به گمانتان بايد بياید و از چه بگويد؟ از زندگي شاد و پر و پيمان؟ يا از پاسخ آري گفتن به زندگي؟"
نه بهتر است که از شراب و باده و ساقیان سیمینساق و لب لعل ماهرویان و مغبچگان زیباروی و از خرابات و مستی و شوریدگی و عربده و عربده کشی مستانه سخن بگوید مستانه عربده کشد:
ساغر می برکفم نه تا زِ بر برکشم این دلق ارزق فام را!
خواجهی ما «نخورده مست است!». با این همه میتوان به فهرست بلند شما هرآینه بسیارفروزههای زشتتر دگر افزود؟ با این همه منش و فروزههای زشت که برشمرده اید من نمیدانم که چگونه اصرار بر عظمت و بزرگی سرزمینی دارید که حافظان میبایست چون مرغ مرغواگو به سوگ اش نشسته باشند؟ گیراتر آن که من نشانه ای از این پاسداشتِ شکوه و فّر و عظمت در چامهی حافظ و حافظگونگان نمیبینم البته اگر مرداتان شکوهوفّر ایران باستان است. ایران دوران هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان. (گر چه در این فّروشکوه گمانی نمیتوان ورزید با این همه جای سخن سازی در اینجا نیز بسیار فراخ است اگر در آن بیاندیشیم که فرهنگ ما سراسر از بنیادی فسانهباور و دیناندیش برخاسته است).
و اگر آهنگتان فّروشکوه ایران پس از یورش اعراب است که من درست به همینرو و از پس آن نمیتوانم به چیزی چون فرهنگ ناب ایرانی باور داشته باشم؛ فرهنگی که بُنپارهای استوارگردانندهی آن از متن سرزمین ایران برخاسته باشد.
در گسترهی سیاست و کشورداری همان بِه که به نوشتهی خود شما بازگردیم و در پهنهی اجتماع و فرهنگ نیز همین بس تا در آن براندیشیم که زردتشتیان هممیهمنمان را تا همین چندی پیش - دوران مشرورطه-بهچهسان بر گونهی «مجوسان» دیده؛ میراندند، شکنجه میدادند و به مانند تاراندهشدگان با آنها رفتار مینمودند. گویی که مردمانی از سرزمین دیگرند و هیچگونه حقی بر سرزمین ابا و اجدادی خود ندارند. یک تن از اینان نه میتوانست و نه دل آن را داشت تا به گذشته بازگردد و از فرّ پیشینان سخنی براند که ریسمان «تکفیر» و زنجیر «تنبیه» بر دست و پایش بسته میشد و او را به بدترین دَرَکات دوزخ میهمان مینمود.
آیا از پیشینیان جز نامی و اشاره ای در چامهی شاعران ما آن هم نه برای ستودن فرهنگ باستان که برای درپیچیدن واژگان در جامهی مفاهیم و گنجانیدههای بیگانگان دیده میشود؟(1)
در سرزمینی که تنها شیخ و مفتی و محتسب و پیر و پارسا و پشمینه پوش و خراباتی و مراد و مرید و گدا و درویش تولید میکند من نمیدانم که بهچهسان میتوان فّروشکوه دید، چهبسا که میباید نشان این فرّوشکوه را در قامت تکیده و گوژیدهی پشمینهپوشان و دیوانگانی چون ابوسعید ابوالخیر یا عطار نیشابوری دید، گدایان و گدامنشانی که دریوزگان دستپرود خود را روانهیِ درگاه مالداران زمانهی خویش میکرده و اگر «روزی ای تفقّدشان» نمیکرده اند زبان به دشنام و ناسزا میگشاده اند و کسان را به بدترین شیوه می نکوهیده اند.
آیا این همه چامهستایی در میان ما خود گمانبرانگیز نمیتواند بود اگر که شاعران و فرهنگسازان ما همه جز مشتی دلقک خودخداپندار نبوده اند یا وقتی که دلشان تنگ میشده یاد «نیستان» در سرشان میافتاده و رنگپریده و زردچهره، زوزهی سگان را نیز برتر از نیایش و عبادتها و روزهها و دمفروبستنهای چندماههی خود مینشانده اند. یا اینکه خردشان کاری جز بستن دست و پای خرد و اندیشه نمیدانسته و نمیاندیشیده.
فلسفي گرچه نيست اميرالنحل
هم چو زنبور نامسلمان است
مـركب ديـن كه زادۀ عرب است
داغ يونانش بر كفل منهيد
این عصا چه بود؟ قیاسات و دلیل
آن عصا که دادشان بینا جلیل
چون عصا شد آلت جنگ و نفیر(!)
آن عصا را خرد بشکن ای ضریر
او عصاتان داد تا پیش آمدیت
آن عصا از خشم هم بروی زدیت
پای اسـتدلالـیان چـوبـین بود
پای چوبین سخت بیتمکین بود
عقل قربان کن به پیش مصطفی
حسبی الله گو که الله ام کفی
خویش «ابله» کن تبع میرو و سپس
رستگی زین ابلهی یابی و بس
اکثر اهل الجنه البله ای پسر
بهر این گفتست سلطان البشر
بیشتر اصحاب جنت ابلهند
تا ز شر فیلسوفی میرهند
خویش را عریان کن از فضل و فضول
تا کند رحمت به تو هر دم نزول
زیرکان با صنعتی قانع شده(این همان سخن دوستمان نیکیتاک دربارهی هوش و رستن از زندان است)
ابلهان از صنع در صانع شده
مصطفی اندر جهان، آنگه کسی گوید ز عقل! (باری پیش درگاه پیشوا خرد خر کیست!)
چند و چند از حکمت یونانیان
حکمت ایمانیان(!) را هم بخوان
وین علوم و این خیالات و صور
فضله شیطان بود بر آن حجر
شرم بادت ز آنکه داری ای دغل
سنگ استنجای شیطان در بغل (منظور شیخ بهایی عالم و فیلسوف عالیجاه و بلندمرتبهی مسلمان البته خرد است)
سور رسطالیس و سور بوعلی
کی شفا گفته نبی معتلی
با دف و نی دوش آن مرد عرب
وه چه خوش میگفت از روی طرب
ایها القوم الذی فی المدرسه
کل ما حصلتموه وسوسه ای دانش اندوزان هر آن چه اندوخته اید همه وسوسهی اهریمن است!
فکرکم ان کان فی غیر الحبیب
ما لکم فی النشاه الاخری نصیب
فاغسلوا یا قوم عن لوح الفواد
کل علم لیس ینجی فی المعاد
این همه که گفته آمد مشت نمونهی خروار است. این نیست که یک تا چند بیت بدینسان در بُن نوشتههاشان گنجانیده شده باشد یا از دستوزبان شاعران ما برآمده باشد بلکه جهانبینی آنان سراسر بر این پایه بنیان شده است. «فتور، سستي، تباهي، ويراني، آشوب، تقديرگرايي، تنبلي و بي خاصيتي» را بیش از همه بلندپایگان و فرهنگسازان نیستیستای ما در تار و پود هستیمان تنیده اند چرا که این فرهنگ دستکم در نیمهی دومین اش چیزی جز ثنا و ستایش مرگ و نیستی و گریز از زندان زندگی و بند تن نبوده است. کنون با بودن پشمینهپوشان دست از جهانشسته ای که همهچیز و همهکس را و هر کاروکنش سازنده ای را به باد ناسزا میگرفته اند و هر جوانه ی تازهرو را با تیغ برآهیختهی یک «نه»ی بُرّان به پستترین گودناهای دوزخ روانه میکرده اند چهسان میتوانستیم چشم داشتن که نوباوگانی پای بر پهنهی هستی(گیتی) نهند و افسار سرنوشت خود را در دست بگیرند! من در این لانهی ماران رنگارنگ و خوشخطوخال فرهنگمان هیچ روزنهی امیدی که مژدهی زندگی دهد را نمیتوانم دیدن و برای آنچه که ما هستیم و شده ایم این فرهنگ پر پیچوتو و فرهنگسازان خودمان را مطلقاً علت میبینم و میشناسم-بدون آنکه بخواهم نقش سازاهای بیرونی را فروکاهم-و برآنم که همهی هَمّ ما اگر در راستای فروریزاندن ستونهاو پایههای این فرهنگ «افتخارآمیز» بسیج نشود ما همچنان در دل شب بیروزن فرهنگ خود اسیر و رهگمکرده خواهیم ماند.
پانوشت
1. با همهی درآمیختگی ای که میان فرهنگ ایرانی و فرهنگ اسلامی در ایران پس از حملهی اعراب در کار است، چنان که نمیتوان جدایشی میان آنها یافت اما میباید بدانیم که یک فرهنگ خویشبود را از دید بنیانهای برهمسازش باید از یک فرهنگ ناخویشبود جدا ساخت. آهنگ من از فرهنگ ناخویشبود در اینجا فرهنگی است که از درون تهیگشته و در اسارت درونی خود به فرهنگ چیره چنان با او یکی گشته که تهیگشتگی خود را به هیچ رو نمیتواند ببیند و حس کند.
از بهر همین گونه تهیگشتگی است شاید که تاریخ فرهنگ ما در بخش بزرگ اش تاریخ «قرآن» است و ما همچنان آن را «فرهنگ ایرانی» مینامیم و اعراب را بدان مینکوهیم که چرا قرآن را نتوانسته اند درست دریابند و بیاندیشند. از آنچه که در فرهنگ ما -در وجه سازنده اش رخ داده چرا که تباهی نیز میتواند آفریننده باشد! - تنها میتوان باخت و زیردستی معنوی ما را به فرهنگ فروتری که بر ما چیره گشته است را دریافت، راستی این است که ما ایرانیان هم در جبههی جنگ و هم در جبههی فرهنگ کارزار را به اعراب باخته بوده ایم چنان که تاریخ فرهنگ ما را میتوان سراسر زیر تاریخ عرب درنوشت. هرآینه این بدان معنا نیست که تکمردمانی به پاد جریان این رودخانهی خروشان شنا نکرده اند اما شکست محتوم آنها نتیجهی انجامینِ آن آغاز دوبارهای بوده که ما ایرانیان در جوف فرهنگ دینی خود نموده بوده ایم آهنگم «پذیرش» فرهنگ فروتر تازیان است. این است که میبینیم قیامهای خونین ایرانیان را خلیفهگان بیشتر به دست خود ایرانیان سرمیکوفته اند.
همین باید حس پرسش و گمان را در ما بیشتر برانگیزد که چه میشود که ایرانیان یاریگر خلیفه در به خاکوخون کشیدن قیامهای گاه ملی و مردمی خود ایرانیان بوده اند. و شگفت آن که بیشتر "آزادیخواهان"-شورشیان- را به نام «ملاحده» و «زنادقه» و مانند آن سرمیکوفته اند آیا معنای این جز پذیرش و درونی نمودن آیین نوپا چه میتوانسته است باشد؟!
بزرگان فرهنگ ما همه، سرشته و پرورندهی این سرشت دومین ما بوده اند و در پای خدای تازه است که همهی آمایه و توان خود را ریخته و به کار برده اند.
فلسفه نیز که میبایستی حس اندیشیدن و خردورزیدن را در ما برافرازد و به پیش برد بههمینسان سرنوشتی جز اُفت و افول در میان ما نداشته است نخست آن که کارش از همان آغاز بر بنیاد اثبات و استوار ساختن شرعیات پا گرفته بود-یزدانی اندیشی- و دیگر آن که جو چیره در میان فرهیختگان ما همانا با هر دستمایهای زدن و بریدن شاخ و برگهای کمتوش و توان این گیاه تازهرو بوده است. جز بارههای بیهمتایی که از دید فرهنگی هیچ تاثیری بر فرهنگ ما نداشته اند(مردهزادان) بیشینهی "فیلسوفان" و حکیمان و متکلمان و متشرعان و عارفان و ...ِی ما کاری جز این نمیدانسته اند که هر اندیشهی ناهمساز و نابهساز و «نابهکار»ی را به شکنجهگاه فره ایزدی ببرند و آن را هنوز به سخن نیاغازیده در دم خفه کنند!
چامهی حافظ نیز هرآینه از این دایرهی افسون به در نیست. میباید این را نیز بیفزایم که وفور واژگان اشارهکننده به فرهنگ باستان ایرانیان در چامهی «لسانالغیب» را به هیچرو نمیتوان با باستانگرایی وی همسنگ گرفت به گمان من این اشارههای گهگاهی را میباید در بطن تفسیر ویژهای نشاند که حافظ از قرآن- که در "چهارده روایت" آن را از بر بوده است- داشته است و این البته "تفسیر عاشقانه ای" از پیوند انسان با خدا بوده است که حافظ در برابر "پوست" قرآن از "مغز" آن بیرون میکشد. سخن من بر سر این تفسیر ویژه که آن را هم باید برخاسته از گفتارهای چیره بر زمانهی او یا شناخت شناسی(اپیستمولوژی) و پارادایم اندیشهای چیرهی آن عصر دانست نیست. آنچه من میخواهم بدان بپردازم این ذهنیت نادرست است که کاربست واژگانی همچون جامجم و اسکندر و دارا و مانند آنها در چامهی حافظ را میباید با باستانگرایی او یکی گرفت.
آیـنـهیِ سـکندر جـام مـی است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملکِ "دارا"
هیچ چیز بهتر از خود چامهی حافظ نشانه ای بر نادرست بودن این پندار نیست. چرا که به همان اندازه که در چامهی او ما با واژگان باستانی ایران رویارو هستیم با واژگان سامی نیز روبهرو ایم.
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبهی احزان شود روزی گلستان غم مخور
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضهی دارالسلام را
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام(!) را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
آب حیوان تیرهگون شد خضر فرخپی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد.
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید
دگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پردهی عصمت برون آرد زلیخا را
در پایان برآنم بر نکته ای انگشت نهم که مایهی دلخوشی بسیاری «اندیشمندان» ماست. بسیاری میهنپرستی ما ایرانیان را بدان میستایند که هر بار ما را از میان گرداب خاکوخون برآورده و به ما «همبستگی» بخشیده است، تاریخ اجتماعی ما از هر سو که بنگریم «جنگ هفتاد و دو ملت» بوده است و ایرانیان نه تنها در گسترهی اندیشه و اندیشهورزی هیچ گونه همبستگی مسالمتآمیزی با یکدیگر نداشته اند که هر بار به نام آیین و فرقهی خود دمار از دیگران برمیآورده اند- نه ستیزه جویی اندیشگی تنها که کشتن و در خون غلتاندن «نااهلان»! حتا در برآمدن صفویان، گرچه «وحدت سرزمینی» ایرانیان باز پس آوردند باید گمان روا داشت میباید پرسید که صفویان، راستی را برای ما چه به ارمغان آوردند، وحدت سرزمینی ما را به چه بهایی با ما داد و ستد نمودند به گمان من تاریخ برآمدن صفویان را نیز باید زیر تاریخ و اُفت و نشیب ایران نوشت و اندیشید در اینجاست که همهی نمودهای تباهی زدگی و انحطاط ایرانیان گرد هم میآیند و یک جا خود را بر سر ما آوار می کنند چرا که تباهی در اینجاست که خود را پر پیچ و خم میکند و با هر دستمایه ای خود را تناور و زیناور ساخته و تومار هستی ما را سفتوسخت در هممیپیچید!