تبليغاتX
پردازه ها

به دوست گرانمایه ام آقایِ فولاد

 

گامی نو به راهی نو: داستانِ دو گمراهی!

 

پیشکش به "م . ک" تنها آموزگارم و "ف. س"ی نازنینم!

 فایل پی دی اف متن را این جا ببینید:داستان دو گمراهی

اگر از چند تن انديشمند، در زمينه­يِ شعر و ادبيات چشم بپوشيم، در گستره­يِ فلسفه و دانش، «محمد بن ذكرياي رازي»، تنها انديشمندي است كه در تاريخِ انديشه­يِ ما، به روياروييِ سهمگين با دين و دين­پيشگان پرداخته است. رازي، هزار سال است كه در گستره­يِ انديشه­يِ فلسفي، در اين سرزمين تنها بوده است ــ نه تنها دينوران  با او نَساخته اند كه ستايندگان اش نيز او را در نيافته اند.

اين جا هم، من ــ آهنگِ تيز شدن، در فلسفه­ي او را ندارم، آن­چه مرا به پويش واداشته شوريدن بر جَزمي جا اُفتاده در ميانِ روشن­انديشان امروزمان است كه وضعيتِ ايران و پيوندش با Islam را به شيوه اي در خور، پيش نمي­كشند. از يك سو Islam یان اند كه بدونِ دقت در تاريخِ انديشه، «فيلسوفان» و انديشمندان را به سودِ خود در توبره­يِ دين مي­ريزند. از  آن سو ايران­ستايان اند كه هر فيلسوف يا دانشمندي را به صرفِ ايراني بودن در برابر Islam مي­نَهند ــ گو اين كه اگر ابن­سينايي «رَستاخيز جسماني» را نپذيرفته باشد، از همه­يِ كوششي كه در راهِ استوار ساختنِ بنيادهايِ اين دين به كار بسته، چيزي مي­كاهد. حتا به اين هم نمي­نگرند كه Islam يان امروز تا چه اندازه خود را وام­دار نمونه­هايِ ابن­سينا و فارابي مي­دانند.

چندي پيش دوستي گرامي قطعه شعري براي من فرستاد كه اين داستان را از نو مي­نواخت: "كه ما ايرانيان از تبار برتري هستيم و روا نيست كه مردمان سرزمين ما شنوايِ آوايِ ناموزونِ خطبه­هايِ خليفه­هايِ ناشناخته باشند". از آن­جا كه چيزي بيش از تيپاخوردنِ ذهن­ها و انديشه­هايِ پويا مرا نمي آزارد، همان دَم بَرآشفتم و پاسخي به او نوشتم. گر چه اكنون نيز در شرايطي نيستم كه بخواهم بحثي گسترده راه بياندازم. اما بَد نمي­بينم كه به چند نكته كه بيشتر ذهن مرا به خود وا مي­دارد روي بگردانم و در آن­­ها تيز شوم تا موقعيتِ بغرنجي كه لگدكوبِ نيانديشيدنِ پيوسته­يِ ما ايرانيان مي­شود از پرده به در آيد.

آيين­هايِ زرتشت، مزدك، ماني و پَسماندي از آيين­هايِ مهري و ميترايي آن­چه­هايي اند كه در هنگامه­يِ تاخت­و­تاز عربان به ايران، سرمايه­يِ ديني ايرانيان به شمار مي­رفته اند و از آن جا كه هيچ چيز در اين دنيا به اندازه­يِ دين، باوردارنده بدان را به تَكاپويِ ستيهيدن و كوبيدن بر دهانِ نَسازندگان بر نمي انگيزاند درشگفتم كه از چه رو ايرانيان «شَهسوار و ن‍‍ژاده»، هيچ­گاه از دريچه­يِ دين و آيين خود به ستيزه با Islam برنخاسته اند.

باور داشتن تنها، انجام نيايش­ها و پي­گرفتن مناسك حتا تا قرن­ها پس از سُلطه­يِ Islam بر ايران به هيچ رو نشانه اي بر اين گونه كاراز نيست. چرا كه تنها در روياروييِ انديشه اي است كه مي­توان انديشه اي نو يا كهن را از پا در آورد.

 انديشه اي نادرست را تنها با انديشه اي درست مي­توان از ميان برداشت. زور بازو و شمشير به هيچ رو در اين زمينه بسنده نيست. از همين رو هم، استوار ماندنِ تنها، بر باورها به تنهايي هيچ كاري از پيش نَتوانَد برد.

شايد اين پرسش پيش آيد كه عربان، ايرانيان را از بيانِ انديشه­هايِ دينيِ خود باز مي­داشته يا حتا سر مي­كوبيده اند.

درست است ــ اما آيا چگونه مي­توان وجدانِ ديني مردماني با يك هزار سال پايِش را تنها در گذر دو سده از آن­ها بَرگرفت؟ آيا چگونه كشمكش دورني يك گرونده به آييني كهن هيچ بيان بيروني نمي­تواند بيابد؟ آيا چگونه است که زرتشتيان در انجمن­هايِ ويژه­يِ خودشان، هيچ گونه بحثي درباره­يِ درستي يا نادرستي باوره­هاي خودشان پيش نمي­توانسته اند كشيد؟

از هر چه كه بگذريم، هيچ نشانه اي از آثاري كه زرتشتيان در رد Islam يا در پَدافند از آيين خود برآورده باشند در هيچ كجا نمي­يابيم، اين آثار كمياب­تَر از آنند كه توجه را به خود كشانند. در هنگامه اي كه عربان با بيرق Islam در چهارگوشه­يِ جهان، سيلاب خون راه انداخته بودند ايرانيانْ آن­چنان که «عبدالحسین زرین­کوب» گفته است و نه به همان معنا، «دو قرن سكوت» پيشه كرده بودند.

و اين دو قرن سكوت به راستي چه معنايي مي­توانست داشت مَگَر مجال دادن به آيينِ نوپا كه ريشه­هايِ خود را روز به روز بيشتر در تار و پودِ جانِ ایرانیان بِدواند. اين كه جنگجويانِ عرب سرزمينِ ما را فرو گرفته بودند به تنهايي نمي­تواند دليل چندان درخوري براي خاموش ماندن ايرانيان باشد. كساني كه نبرد با عربان را، مايه­يِ خاموش ماندنِ ايرانيان مي­پندارند، از پيش اين را هم فرض مي­گيرند كه اين نبردها، همه­يِ مردم ايران شاهنشاهي، از كِهين و مِهين، از داننده و نداننده را در بَر مي­گرفته و موبدان و انديشمندان ايران آن روز نيز سرگرمِ فَراهم-آوردنِ پيوسته­يِ رزم­افزارها در ميدان­گاهِ نبرد مي­بوده اند اما همه مي­دانيم كه جنگ حتا اگر فراگير هم بوده باشد انسان انديشمند را انديشيدن باز نمي­تواند داشت ــــ پاره اي از بهترين كتاب­هايِ فلسفيِ قرن بيستم مانند «رساله­يِ فلسفي منطقي» ويتگنشتاين در درونِ سنگرهايِ جنگ نوشته شده اند و ويتگنشتاين در اين زمينه تنها نبوده است! گمان نمي­كنم در گير­و­داري كه پايِ بود و نبود يك آيينِ كهن در ميان بوده است، اين گونه دست از خامه كشيدن، در ميانِ انديشمندان و دينوران ايران توجيهي مي­داشته است. آن هم با اين وجود كه عربان از كتاب و درس و مشق سر در نمي­آورده اند.

گر چه اين هم كه عربان چندان از دين خود سر در نمي­آورده اند ــ چند کس بر آنند که تنها چند تن از عربان به گاهِ تاختن به ایران زمین قرآن خواندن می­توانسته اند ــ نه تنها توجيه در خوري نيست كه خواريِ ايرانيان در گستره­يِ انديشيدن را بيشتر وا مي­نمايد آخر چگونه ايرانيان در برابرِ ديني كه نه مي­شناخته اند و نه مي­دانسته اند وا داده اند، چگونه پذيرفته اند چيزي را كه نمي­دانسته اند؟

 نشانه­ها گواهِ آنند كه ايرانيان، كمتر بر سر باوره­هاي خود رَزميده و بيشتر به گذشته­هايِ پرفروغ خود نازيده اند.

ن‍ژاد، براي آن­ها برابر با همه­ی دليل­ها بوده است. همين بس براي نازِش آن­ها كه از تبار پادشاهانند نه از تبار سوسمارخواران. با اين همه هنوز هم ما، به همين شيوه، چِم مي­ورزيم.

به مَثَل آقایِ «شجاع الدین شفا» در پوشینه­یِ نخستِ کتاب پس از 1400 سال، در پاره ای تحتِ عنوانِ آغاز مبارزه­یِ 1400 ساله­یِ فرهنگی از خزیمی شاعرِ ایرانی­تبار، چنین نقل­قول کرده است.

  • «من زاده­یِ بزرگانی از تبار جَمشیدم، و میراث­برِ شاهان ایران. از شهسوارانِ گرانمایه­یِ مرو و بلخ نَسَب می­برم و زادگانِ ساسان مرا به سوی خویش می­خوانند. دریغا که دیوسیرتانی بی­نژاده و فرومایه میان من و آنان فاصله افکنده اند. من از تبارِ جَم و از زادگانِ شاهانِ عَجم ام مرا دانشی است که می­توانم با آن شما بی­دانشان را به زانو در آوَرَم. به بنی­هاشم بگویید که پیش از آن که روزگار را بر آنان تنگ کنیم به بیابان­هایِ خود بازگردند. شما را یارایِ آن که چون پدرانِ ما شاهی کنید نیست به حِجاز خود برای ملخ­خواری و شترچرانی بازگردید زیرا که پادشاهیِ جهان آنان را سزاست که شایسته­یِ خُسروی هستند».

 هَم بازـــ  در ميان اسيران و به تاراج­رفتگان نيز به جايِ ايستادن و رَزميدن با آيينِ نوپا و به چالش خواستن آن، مي­بينيم دليل­هايِ برابر دانستن خود با عَربان را، از درونِ خود قرآن بر مي­كشيده اند. جزيه­پردازان بَرابري­خواه حتا اگر هم مسلمان نبوده باشند به ياريِ آيه­هايِ قرآن چِم مي­ورزيده اند نه به ياريِ اَوستا و آيين زرتشت! و اين آيا به راستي چه معنايي مي­تواند داشت جز وادادنِ ايرانيان در برابرِ كتابِ مقدسِ نوين. دليل­ورزي، آن هم بر بنيادِ باورهايِ آيينِ نو آيا، برابر با پدافند از آيينِ پيشينگان است(1)؟ اگر ايرانيانِ آزاده را بدان مي­ستايند كه از جانِ خود نيز مي­گذشته اند چرا نمي­بايد جانِ خود را در راهِ آيينِ خود بدهند و از نگرگاهِ آيينِ خود به ستيزيدن با فرمانروايان جديد برخيزند! اين­ها پرسش­هايي اند كه از ما چشم ما پاسخ مي­دارند.

از دورانِ تاخت­و­تاز هم كه بدين سو، روي ­نماييم چشم­اندازِ چندان روشني نمي­يابيم. اين­جا هم باورهايِ كورانه، جانشين درستي­ها شده اند از يك سو مسلمانان را مي­بينيم كه همه­يِ آن چيزي را كه روزگارِ زرينِ ايران يا Islam ناميده شده است را به كَشكول خود مي­ريزند و از آن سو، ايران­ستايان را كه نژاد را جايگزين منطق كرده اند بدون اين كه توجه داشته باشند كه اين، همان «فيلسوفان» ِ ايرانند كه بهترين آثار را در پدافند از Islam  برآورده اند.

نبوغ­هايِ ايراني چون فارابي، ابن­سينا، ناصرخسرو كه كَمتر كسي مي­تواند در تيزيِ انديشه­يِ آن­ها گُمان برد بخشِ بزرگي از نيرويِ انديشه ايِ خود را به كارِ استوار ساختنِ بنيادهايِ Islam گماشته اند. با اين همه ايران­ستايان را تنها بس آن است كه كسي ايراني باشد تا او را نمادِ رسواييِ عرب پندارند ـ چنان که گویی هنوز هم عرب دشمن ماست ـ حتا اگر وي همه­يِ كتاب­هايش را به عربي نوشته باشد و كوشش بي­دريغي براي اثباتِ Islam به خرج داده باشد. 

در اين­جا چند نكته را اندیشه­زا مي­يابم.

نُخست اين پرسش است كه چگونه انديشمندان و «فيلسوفان» ِبزرگ ايران­زمين چون «ابن­سينا» حتا آن گاه نیز که در انديشه­ها و غورهايشان به بي­پايه بودن باورهايي چون «رستاخيز جسماني» پي مي­برند حاضر نشده اند كه از Islam و اين باورهاي پوچ دست بشويند؟

از آن سپس هم مي­توان پرسيد چرا مسلمانان دوست مي­دارند همه­يِ دست­آوردهايِ انديشه اي ديگران را به پايِ خود بنويسند. براي نمونه از ديدِ تاريخي، سراسر هويداست كه مسيحيان (سريانيان) و يهوديان و ايرانيان بيشترين سَهم را در آوردن دانش به دنيايِ Islam، داشته اند آن هم در دورانِ عرباني چون هاورن الرشيد و مأمون![2] ــــ چرا كه سنت­هايِ دانشی در ميان آن­ها، پيشتر از برآمدن Islam در كار مي­بوده اما وارون آن، شبه جزيره­یِ عربستان به هيچ رو، گهواره ا­ي پاسدارنده، براي نَشو و نموِ  دانش نمي­بوده است. به درست سخن اين بيشتر، نامسلمانانند كه آثار بزرگ يونانيان، هنديان، ايرانيان و رومیان در زمينه­يِ دانش، فلسفه، پزشكي، موسيقي، اخترشناسي، سياست و فرمانروايي و .... را به زبان عربي در مي­آورند و خودِ مسلمانان در اين زمينه چندان دستي نداشته اند و حتا فُقها و مُحدثين نيز هر كجا كه مَجال مي­يافته اند خداوندانِ دانش و فلسفه را مي­نكوهيده و به بدديني متهم مي­كرده اند.

بر اين زمينه، مي­توان پرسشي درباره­يِ اين گونه رفتار را كه جاي ديگر من تناقض كرداري و انديشه اي ايرانيان ناميده  ام پيش كشيد.

در واقع، ما با دو سنخ و دو شيوه­يِ انديشه سروكار داريم كه نشانه­یِ رفتارهایي اند متناقض و ناسازوار. از يك سو اندیشه­وران و فيلسوفان ايراني اند كه ناهمسازیِ باورهايِ خود، با ديني كه از آن پدافند مي­نمايند را نمي­بينند.

از سوي ديگر دينِوران (مُحدثان‌، اصوليان و فقيهان) ي كه ناسازگاریِ باورهايِ بنيادي خود (كه در متن قرآن به بيان در آمده) با فلسفه را مي­بينند، اما هنوز هم گرايش بدان دارند كه فلسفه و دانش در تمدن Islam ي را به سود خود مصادره كنند! به درست سخن اينان از آغاز دست­و­پاي فلسفه را مي­شكنند و از آن موجود بي يال و دم و اشكمي مي­سازند كه با فلسفه بودن كمترين پيوندي ندارد. زيرا فلسفه اي كه در راستايِ اثبات اصول ديني به كار رود ديگر چگونه فلسفه اي تواند بود.

از همین جاست که می­توان بر این نکته تاکید ورزید که «رازی» در میانِ خیلِ اندیشمندان و «فیلسوفان» و شاعران جورواجور ما نمونه ای بی­همتا بوده است. نه از آن رو که به مَثَل، همانندان «ابن­سینا» و  «ابوریحان» و «ناصر خسرو» کمتر از او نبوغ می­داشته اند بلکه از آن رو که تنها اوست که از بنیاد و نگرگاهی صرفاً فلسفی ­آغازیده و اندیشیده است. بدان معنا که در هَمهمه-بازار اندیشه­ها و پندارهایِ گوناگونی که بر سَر دین و پیامبری در تاریخِ اندیشه، در ایران بر پا بوده است این تنها اوست که «پیامبری» و طبیعتاً دین را بِه­سان یک بغرنج دردِسرآور و دشواری­ساز دیده و اندیشیده است. و نه تنها آن را همچون بسیاری از اندیشمندانِ ایران، گِره­گُشا نیافته بلکه سبب­سازِ بسیاری از دشواری­ها و کُشت­ و کشتارها و جنگ و­ خونریزی­ها دانسته است. «رازی» بر آن است که خداوند باید همه­یِ بندگان خود را برابر آفریده و هیچ کس را از هیچ کس دیگر برتر ننهاده باشد، او بر آن است که این ناسازگار با همه­دانی خداست که از میانِ بندگانِ خود، یک تن را رهبر و رهنمای دیگران قرار دهد و بدین­سان در میانه­یِ مردمان دشمنی و کشاکش بیاندازد. چرا که با گزینش پیشوا و رهبر و پیامبر ــــــ هر تیره و تباری، تنها باور و پیامبر خود را برحق دانسته و دیگران را دروغ­گو خواهد دانست و بدین­سان در میان مردمان آتشِ ستیزه و تنش گدازان خواهد شد و انسان­ها خون همدیگر را بر سر باوره­هایشان خواهند ریخت.

رازی سبب این همه ناسازگاری میان ادیان گوناگون را، دور بودنِ آن­ها از حقیقت می­داند، چه اگر آن­ها از حقیقت بهره ای برداشته بودند نمی­باید این همه با هم ناسازگار باشند. از دیدِ او معجزات چیزی نیستند مگر فریب و دَستان پیامبران برای گُمراه کردن آدمیان و بیشترشان حتا پس از آغاز به کارِ پیامبران به­دستِ گروندگان ساخته شده اند.

آن­چه رازی گفته است شاید اکنون دیگر برای ما چندان هم تازه نباشد اما هرآینه برای روزگارِ خودِ او بسیار نو و در عین حال کوبنده بوده است. مساله این است که رازی دیگر از دین نیاغازیده و به دین راه نبرده است بلکه از دیدگاهِ فلسفیِ خویش، خود دین را هم یک بُغرنج دیده و سگالیده است، اکنون به­جاست این پرسش را پیش­کشیم که چرا این همه دانایانِ دیروزین و اندیشه­وران ـ به ویژه روشن­اندیشان دینی(؟!) ـ امروزینِ ما نتوانسته اند یا نخواسته اند بغرنج و گِرهی که خودِ دین باشد را از چشم­اندازی که «رازی» دیده است ببینند و بیاندیشند آیا جز بدین دلیل که این همه «فیلسوف» که ما داشته ایم نه فیلسوف که به فرجام یزدان­شناس بوده اند و به همین دست­مایه نخواسته اند دست از دامانِ دین بدارند. اما پرسش­هایِ «رازی» درباره­یِ دین، هنوز هم می­توانند پیش کشیده شوند و دین [هر دینی] را به چالش کشند. می­ماند این که ببنیم آیا دینوران پاسخی برایِ پرسش­های رازی خواهند داشته یا چون ناصر خسرو با نادان و پُر آز و چشم­بسته و گُمراه و خرافات­زده دانستن! او این پُرسش­ها را از سر خود باز خواهند کرد.

 

1.                  اين جا من سر آن ندارم كه از آيين­هايِ كهن ايران­زمين به پدافند برخيزم ـــ چنان چيزي به گمانم هيچ توجيهي نداشته باشد ـــ و آن­ها را فراتر يا فروتر از Islam نشان دهم. مساله­يِ مُهم برايِ من پايِش (ماندگاری) سنت­هايِ انديشه اي است. اگر ايرانيان تنها دليل برتري خود از عربان را در تَبار بهترشان مي­جسته اند پس درست همين نشانه­رَوي نادرست را بايد دليل شكست­شان در برابر Islam و پناه بُردن بدان دانست. چرا كه Islam از بُنياد ديني استوار بر ن‍ژادگرايي نيست. حال اگر ايرانيان، در برابرِ عربانِ به خود نازنده­يِ آغازين، تنها برتريِ ن‍ژادي خود را پيش كشيده باشند اين برتري را به رخ عرب نژادگرا كشيده اند نه به رخ قرآن! هر آينه از همين جا، نكته اي به ذهن مي­آيد و آن روي نهادن ايرانيان به قرآن است در برابر عرب، نه روي نهادن به باورها و انديشه­هايِ باستاني خودشان. بدين معنا كه در روزگاري بسيار سرنوشت­ساز، ايرانيان به جايِ انديشيدن از درونِ سُنت­هايِ انديشه اي خود، به چَشم برهم زدني، همه­يِ سرمايه­هايِ انديشه ايِ پيشينگانِ خود را به كناري رانده و از آن­ها دست كشيدند و به آوردن دليل از قرآن براي نشان دادن برابري نه فروتري خود از عرب بسنده نمودند. اين كه امروز ما با نگرگاهِ نوخواهِ خود، دورانِ ساسانيان و آيينِ ايرانيانِ باستان را برتر از آيين عربان بدانيم به هيچ رو اهميت ندارد، مهم ــ واكنش ايرانيانِ روزگارِ تاخت­و­تازِ عربان بوده است. چرا كه امروزِ ما برآيندِ واكنشي است كه آنان در برابر Islam نشان داده اند و بايد به دقت دَرنگريم كه اين نگاه آيا پذيرنده بود يا تاراننده. تاريخ اما در اين باره خاموش است! [1-1] اين پرسش مهمي تواند بود كه هميشه از چشم ما ايرانيان مي­افتد: وجدانِ دينيِ ايرانيِ زرتشتي، طيِ دو قرن چگونه با قرآن رويارو مي­شده است و چه دليل­هايي در اثبات درستيِ باورهايِ خود در برابر قرآن مي­آورده یا می­توانسته بیاورد؟

2.                  بد نيست در اين هم، ژرف انديشيم که عَربان و عَرب­زادگانِ دانش­دوستي چون يك چند از فَرمانروايانِ عباسي در تاريخِ انديشه چه جايي دارند؟ انديشه­يِ شيعيِ هم­روزگارِ ما تفسيري نهشته بر نكوهش و سرزنش تنها، از دورانِ پورانِ عباس به دست داده است و از اين دوران، چهره اي سراسر تاريك نقش كرده است. اين تفسيري به­فرجام ايدئولوژيك است و با تاريخِ راستين ميانه اي ندارد. به مَثَل «دكتر شريعتي» سراسرِ كوشش­ها و سرمايه­گذاري­هاي «مأمون» براي گِردآوري كتاب­هايِ رومي و يوناني و سرياني و هندی و ترجمه­یِ آن­ها را، گونه اي كوشش در راستاي برانداختنِ Islam راستين مي­داند كه Islam پيكار و رَزم است نه Islam فلسفه و پرسش­هاي فلسفي! در پاسخ مي­بايد گفت Islam رَزمنده نمي­توانسته كه به مدون­ساختنِ قانون­هايي براي روا گردانيدنِ خود نپردازد چرا كه در اين چهره، چيزي جز گونه­ اي آنارشيسم نمی­توانست بود. و اما كارِ مدون ساختنِ قانون­هایِ Islam ي، در هر دوره اي و به­ويژه در روزگارِ «عباسيان» بر دوشِ فقيهان و محدثان بوده است كه به گواهيِ تاريخ، بزرگ­ترين دشمنانِ دانش و فلسفه بوده اند. باری «دكتر شريعتي» با آخوندها و چيزي به اسم روحانيت در Islam نمي­سازد اما هرآینه به اقرار خودش به «علما» و بزرگانِ دين به ديده­يِ كُرنش مي­نگرد. از اين جا اين پرسش زاده مي­شود كه چگونه مي­توان تنها به Islam رَزمنده باور داشت و فلسفه و قانون­هایي كه فقها از دلِ Islam برای سامان بخشیدن به امور مسلمانان بر آورده اند را ناديده گرفت. راست آن است که  هَمان شيعيانِ نخستینی كه شريعتي رَزمنده مي­خواندشان آثاري در زمينه­يِ فقه و فلسفه و اصول و ... بر آورده اند كه شيعيانِ همه­يِ دوران­ها بدان­ها کوشیده اند. شريعتي و بسياري از نوانديشان شيعي بر آن رفته اند كه سراسرِ سنتِ انديشه ايِ شيعي را به كناري افكنند و با به دست دادنِ تفسيري نو-­نما از سازمايه­هايِ انديشه ايِ شيعيسم، آن را همساز با دوران جديد بگردانند. اما از چشم اندازِ تاريخِ انديشه كه بنگريم اين نكته بايد روشن باشد كه نمي­توان شيعه بود و ماند اگر در دل سنتِ انديشه اي و جهان­بينيِ ویژه­یِ شيعي،  كه در آثار انديشمندانِ بزرگِ شيعي چون كُليني و شیخ صدوق بازتاب يافته است دلیل نَورزید و بُرهان نیاورد. شیعه بودن؛ هر آینه، پای نهادن  در جایِ پایِ پیشوایان و وارستگان و بزرگان شیعه است و دلیل­ورزیدن با همان آغازه­ها و بَرسنج­هایی که آنان در ستیز با دشمنان خود فراهم آورده اند. حال اگر اندیشمندی خود را شیعه بداند و هم بدان­گاه دلیل­هایِ درستی اندیشه­ها و باوره­هایِ خود را از متنِ مارکسیسم یا اگزیستانسیالیسم بر آورد، دست­کم این است که نمی­توان وی را اندیشمندی درست­اندیش پنداشت. چرا که شیعیسم و دبستان­هایِ اندیشه­ای نوین از بُن ناهمسازند و با هیچ بندی نمی­توان آن­ها را به هم بست جز بندِ پندارها و اندیشه­هایِ ژاژوار! ــ هدف از پیش کشیدن این سخنان آن است که بر بنیادِ تاریخِ اندیشه، نمی­توان سخنان شریعتی و نوپردازانی چون او در جدانمایی «شیعه­ی پویا از ایستا» ("صفوی و علوی") را به چیزی گرفت. چرا که اگر شیعه بودن آن هم بر گونه­یِ پویا و «علوی» اش را در رَزمندگی و نَساختن با فرمانروایی­هایِ وقت بدانیم ــ که این هم جای بحث دارد ــ آن­گاه باید پرسید که بنیادهایِ اندیشه ایِ این شیوه­ و روشِ کُنش­ورزی را باید از متنِ کُدامین اَنبان­هایِ اندیشه ای برآورد ــــــــ از متنِ سخنان پیشوایانِ شیعه، یا از دلِ تفسیر کژ و کوژ اندیشه­هایِ مارکس و سارتر! شیعیان حتا اگر با «عباسیان» و دیگرها هَم رزمیده باشند این رَزمیدن، تنها بر گونه­یِ شمشیر به دست گرفتن «ابوذر»، آن گونه که دکتر شریعتی می­ستاید نبوده است. بلکه جنگِ راستینِ شیعیان با دشمنان­شان، جنگی در گستره­یِ اندیشه بوده است. شیعیان کمتر به شمشیربه­دستان نازیده اند بلکه در درازنایِ تاریخ به اندیشمندانِ شیعه فَخر فروخته اند. بیشترینه­یِ پیشوایان شیعه نیز به رَزم در گستره­یِ اندیشه­ بَسنده نموده و آن را برتر از رَزم، در میدان کارزار دانسته اند. شریعتی بارها ادعا نموده است که هدفِ «عباسیان» از ترجمه­یِ کتاب­هایِ دانشی و فلسفیِ شهرآیینی­هایِ پیشین، چیزی جز مه­آلود کردن فضا، برای فهمِ درستِ «راه» ِامامان نبوده است. این ادعا چند مساله را پیش می­کشد که باید به آن­ها پاسخ گفت. 1. آیا دکتر شریعتی بر آن بوده که قرآن به راستی آن­چنان «روشن» است که بر سرِ تاویلِ آن هیچ ناسازگای نمی­تواند میانِ مردمان گوناگون در کار باشد یا این که کوشش بر سرِ فهمِ پرسش­هایی به مَثَل درباره­یِ جبر و اختیار و حدوث و قدم قرآن برخاسته از خود قرآن هم بوده است؟ 2. همه­یِ ما می­دانیم که قرآن کتابی است که بیش­و­کم همه­یِ دین­ها و آیین­هایِ روزگارِ خود را به پرسش گرفته و آن­ها را پَس رانده است حال بسیار طبیعی است که باورمندان به این دین و آیین­ها بخواهند در برابرِ دینِ نوین از باوره­هایِ خود به پدافند برخیزند. تاریخِ اندیشه هم نشان از آن دارد که بسیاری از پرسش­هایی که برای اندیشمندان Islam ی پیش آمده، نُخست از سوی گروندگان دِگَر ادیان پیش کشیده شده اند. بر این پایه آیا شریعتی بر آن است که در آن روزگار مسیحیان و یهودیان و مانویان و دهریان و مانند آن­ها، حق نداشته اند که از آیینِ خود به پدافند برخیزند؟ 3. جنابِ دکتر ادعا نموده اند که فرمانروایانِ عباسی با سرگرم کردنِ مسلمانان به بحث­هایِ فلسفی، حسِ رَزمندگی با قدرت­ها را از آنان گرفتند و سبب شدند که آن­ها به جایِ بحث در حقوق Islam ی شان به بحث درباره­یِ پرسش­هایِ پوچ و بیهوده ای چون جبر و اختیار و قضا و قدر بپردازند. از این بگذریم که این پرسش­ها را نخست خودِ متنِ قرآن برای مسلمانان پیش –آورد ــ با این همه این پرسش به­جاست که آیا این درست است که مسلمانان هم بدان­گاه، که به بَحث در این پرسش­ها پرداختند یکسره از حقوقِ Islam یشان دست شستند، اگر این گونه باشد وجودِ طبقه ای مانند مُحدثان و فقیهان در همین دوره را چگونه می­توان توجیه کرد. فقیهانی که گاه در همین روزگاران، به مَرگ و کُشتن دانشمندان در شکنجه­سَراها فتوا می­دادند. اگر فقها نماینده­یِ Islam ِحقوق، آن گونه که شریعتی ادعا می­کند نیستند پس چیستند. هم شیعیسم و هم کیش­هایِ چهارگانه­یِ سنیان، در همین روزگار است که پای گرفته اند و بنیادهایِ خود را استوار گردانیده اند.  به هر روی ــــ این پرسش­ها را پیش کشیدم تا روشن گردانم، مساله­یِ دانش در جهان Islam به آن گونه ای که شریعتی با ذهنِ ایدئولوژیکِ ساده­سازش بِدان پرداخته، چندان هم ساده نیست و نمی­توان این مساله را تنها از دریچه­یِ باوره­ها دید و اندیشید. این بسیار ساده­لوحانه است که گمان کنیم «عباسیان»، به ویژه «مأمون»، فرمان داده اند تا مُترجمان، بیشترِ کتاب­هایِ دورانِ باستان چه در یونان، چه روم یا ایران را به عربی در آورند تنها بدین انگیزه که Islam را از پای در آورند آن هم  Islam ی که  همه­یِ هستی تاریخی­شان را از آن داشته اند، زیرا همچنان که یک تَن از فرمانروایان عباسی گفته بود Islam را پس برانند تا چه به دست آورند!  این کارهایِ «عباسیان» حتا اگر هم ریا و دَستان بوده باشد راه را برای بَر دادن درختِ دانش در آینده­یِ ایران هموار گردانیده است، بدین­سان هم ایران­ستایان و هم شیعیان امروزینی که Islam را مایه­یِ شکوفیدن دانش در قرن­هایِ چهارم و پنجم می­دانند باید خود را سپاس­دارِ رنج­هایِ تابْ­فرسایِ «مأمون» در گِردآوری و ترجمه­یِ کتاب­هایِ روزگارِ باستان در زمینه­هایِ گوناگون ـ بیشتر هم به دستِ مسیحیان ـ بدانند: سپاس­دارِ یک دورگه­یِ عرب­زاده و یک دشمنِ خاندانِ امامت! گمان نمی­کنم نیازی باشد بگویم آهنگِ من از بیانِ این سخنان پدافند از «مأمون» و «عباسیان» نمی­باشد زیرا نمی­دانم از چه رو باید دوست یا دشمن کسانی باشم که اکنون قَرن­هاست در دلِ خاک خفته اند و نه هفت کفن، که صدها کفن پوسانده اند. رویِ دیگر دوستیِ پیشوایانِ وارسته­یِ شیعیان، عَرب­ستیزیِ ایران­ستایان گرانمایه­یِ امروزِ ماست. آن­چه از پیشینگانِ به­جا مانده یک مُشت خاک و یک چند اندیشه و پندار است که چندیشان درست اند و چندی نادرست و وظیفه­یِ ما پدافند از درستی­هاست نه دست و چهره را خراش دادن و سوگواری برای کسانی که دیربازی است مرده اند و خوراک موران و ماران گردیده اند!

[1.1]   پس از نوشتن این متن، بَد ندیدم بر پایه­یِ همان بخش از کتابِ پس از 1400 سال که فراتر بدان اشاره رفت، مساله­یِ بیهودگیِ ایران­ستاییِ نژاداندیشانه را بیشتر از هم واگشایم. هر آینه من گمان نمی­کنم آهنگِ آقای «شجاع الدین شفا» در این نوشته، بحثِ نژادگرایانه، درباره­یِ بغرنجِ ایران و Islam بوده باشد. اما شیفتگیِ ویژه ای که ایشان به فرهنگِ ایران و دشمنی دراز دامنه ای که با عربان دارند ایشان را از آن باز نمی­دارد که مساله­ را در پیچش و درهَمی ویژه ای که دارد ببیند. ایشان نازِش و بالِش ایرانیان به گذشته­یِ پر فَرّ و فروغ خود را گونه ای رزمِ فرهنگی با عربان می­دانند. اما پرسش این است که اگرــ هم عربان به یاری Islam، و هم ایرانیانِ اندیشمند با بازگشت به گذشته­یِ پر فروغ­شان سنگِ برتری نژادی را به سینه می­زده اند پس در این حالت چه فرقی اندر میان عربان و ایرانیان در کار می­بوده است. دشنام و ناسزا از سوی یک شاعر به خودِ فرمانروا نیز ـــ هر چه هم بی­پروا بوده باشد ـــ  به هیچ رو نمی­تواند پیکار­ی فرهنگی به شمار آید دست­کم اش آن خواهد بود که فرمانروا وی را به همان بیابان­هایِ پُر از سوسماری خواهد راند که روزی نیاکان خود او در آن می­زیسته اند اما اکنون هیچ پیوندی با او، و تَخت و دیهیم اش ندارند. مهم، رَزم در پهنه­یِ اندیشه، می­بوده که چنین می­نماید دستِ ایرانیانِ آن روزگار در این زمینه تُهی بوده باشد. آقایِ «شجاع الدین شفا» در هایشِ سخنانِ خود نقل­قولی از کتابِ «دو قرن سکوت» و قطعه شعری، از یک متنِ پهلویِ کهن، که خودِ آن هم به نقل از ترجمه ای می­باشد که «صادقِ هدایت» و «ملک الشعرایِ بهار» در «مجلاتِ ارزنده­یِ مهر و سخن» آورده اند ـــ آورده است و آن­ها را نشانه ای از پیکار­ِ فرهنگیِ ایرانیانِ روزگارِ تاخت­و­تاز، با عربان دانسته است. بَد نیست که در این جا گوشه ای از نقل­قولِ «زرین­کوب» و همه­یِ شعر کهن را بیاوریم و با چند و چون کردن در آن دریابیم که این پیکار چگونه پیکاری بوده و آیا ایرانیان را بهره ای می توانسته است دادن یا نه؟ «زرین­کوب» می­نویسد:

 

  • «در خَموشی و تاریکیِ وحشی و خون آلودی که در این روزگاران نزدیکِ دو قرن بر تاریخِ ایران سایه افکند، بیهوده است که در پیِ یافتنِ برگه­هایی از شعر و ادب پارسی برآییم ... اگر در این دیار خاموشان صدایی بر می­آمد فریادِ دردناک اما ضعیف سخنوری بود که بر ویرانی شهر و دیار خویش نوحه می­کرد یا ناله­ی جانسوز زرتشتی ایران دوستی که در زیر فشارِ رنج­ها و شکنجه­ها آرزو می­کرد دستی خدایی از آستین غیب بر آید (تاکید از من است) و کشورش را از چنگ تازیان برهاند».

شعر کهن:

  • «کی باشد که پیکی از هندوستان آید ــ و خبر دهد که شاه بهرام از دودمانِ کیان ــ با هزار پیل و هزار پیل­بان، و با آراسته درفشی به آیین خسروان ــ در پیشاپیش لشگری گِران با سپاه پاسداران ــ از راه رسیده است.
  • مردی گسیل باید کردن با ترجمانی زیرک ــ که به هندوستان رود و بدو بگوید ــ که ما از این تازیان چه دیده ایم ــ که دینِ خویش آوردند و پادشاهی ما را بُردند ــ و بگوید که دیوسیرتان چون سگان نان خورند ــ چِسان پادشاهی را از خُسروان ما و زن و خواسته و بوستان را ــ از مردمان ما بسِتدند و بر آنان جزیه برنهادند ــ بِنگر تا این زادگان دروغ چه کردند ــ که بدتر از آن چیزی در جهان نتوان کرد.»

بارها گفته ام و باز هم می­گویم آن چه امروز ما با آن دست به گریبانیم نه عرب که Islam است. اگر به دنبالِ سببِ تباهیِ دیرپایِ ایران­زمین می گردیم این سبب را نباید در عرب، بلکه می­باید در Islam جُست چرا که عرب اگر هم روزگاری در جهان زورآور گردید تنها به سبب و به یاریِ Islam بود و این تنها Islam بود که عرب بیابانگرد را زیرِ سایه­بان یک آیین به هم آورد و هَمبَسته گردانید. اما Islam خود پیش از آن که اَفزاری برای نبرد باشد یک باوره است و اگر نیاز به ستیهیدن با چیزی باشد با همین باوره است که می­باید رَزمید. اکنون بر این پایه می­توانیم به نقل قول­هایِ یاد شده بازگردیم و ببینم که به گفته­یِ یک مُورخ یا بر بنیادِ یک متنِ کهن، ایرانیان در این پیکارِ فرهنگی با Islam، چه چیز در چنته داشته اند.

نخست این که نمی­دانم از چه رو می­باید شعر و تَرانه و اَدَبِ پارسی را آن گونه که زرین­کوب نوشته؛ نماد و نشانه­یِ پیکارِ فرهنگی بدانم، آن هم به روزگاری که پاسداشتِ آیینِ کهن در برابر Islam بی­گمان از هر چیزی بایسته­تر می­نموده است. پرسِش من این است که زرتشتیان آشوب­زده و تاراج­خورده در این گیرودارِ رنج­افزا چه چیز را به عنوان سرمایه­یِ فرهنگی از دین و درباره­یِ دین خود به جا گذاشتند تا یاورِ پسینیان در پیکار با آیینِ «زادگانِ دروغ» باشد.

سپس، همچنان که بر سرِ بازارهاست ــــ این را دُرُست بدانیم که آثارِ برجسته­یِ ادبِ پارسی نشانه ای از پیکارِ ایرانیان بوده اند و ایرانیان با باززایی زبانِ پارسی، پیکاری سَهمناک، با زبان عربی به راه انداخته و آن را از نا و نفس انداخته اند ـــ اما آیا اگر بزرگانِ شعر و ادبِ ما زبانِ پارسی را برای بیانِ باوره­هایِ خود پذیرفته باشند در واقعیتِ باورمندیِ آنان به Islam دگرگونی ای پدید خواهد آورد. و به یاد داشته باشیم که دشمن راستین ما نه عرب که آیین اش بوده است! بر این روی، آیا این همه، پدافندِ ایرانیان از Islam در طولِ قرن­ها، همان اسارت­شان در بندِ آیینِ «زادگان دروغ» نمی­توانسته است باشد. می­دانیم آن­جا که پایِ نبرد و کارزار در میان بوده ایرانیان تا پایِ جان در برابر عربانِ تازنده ایستاده اند، اما پرسشِ مهم دانستن این است که ایرانیان، به آن روزگار درباره­یِ آن­چه ــ روی می­داده و پیش می­آمده چه می­اندیشیده اند. از همین رو می­توان و باید پرسید به روزگاری که همه چیز سرآسیمه و آشفته می­نموده، ایرانیان بر پایه­یِ باورهایِ باستانی و در گستره­یِ اندیشه­هایِ باستانی­شان، چه علت یا علت­هایی را سبب­سازِ یورشِ عربان می­دانسته اند چرا که بنا بر همان باورها هر رخدادی در جهان در عین حال باید مبنایی کیهانی هم داشته باشد. چرا که انسانِ زرتشتی بنا بر باورهایِ دینی اش نمی­توانسته است پدیده­ها و رویدادها را در رابطه ای علی و معلولی نبیند و نیاندیشد ـــــ با این همه، پُر پیداست که این «علیت» از گونه­ی علیت دانشی نبوده است و آن را باید از چشم­اندازِ «علیتِ اسطوره ای» دید و اندیشید، به درست سخن برای انسان زرتشتی هم ــ چون بیشینه­یِ انسان­هایِ روزگارانِ باستانی ــ جهان و کیهان، عرصه­یِ تاخت­و­تاز نیروهایِ اهریمنی و یزادنی بوده و  او نیز همه­یِ رویدادها و پیشامدها را به سپنتا و ناسپنتا دسته­بندی می­نموده است.

 کیهان­شناسیِ انسانِ زرتشتی نیز، به همین­سان رقم زدنِ سرنوشت انسان را کارِ اختران می­دانسته که گاه با آدمی سرِ سازگاری دارند و گاه سرِ ناسازگاری!

 اکنون از دلِ همین دریافت از جهان است که می­توان پرسید انسانِ زرتشتی در آن روزگار، خود را گرفتارِ کُدامین نیروها می­دانسته است، نیروهایِ اهورایی یا  نیروهای اهریمنی؟ پاسخ را می­توان در بیتی از شاهنامه جُست که در آن فردوسی علتِ تیره­روزی و بَداختری ایرانیان، در کارزار با عربان را برگشتن بخت از آن­ها به سبب گناهکاری­شان می­داند، شومی ـــ  جنگ با عربان نیست، مهم آن است که زرتشتیان درباره­یِ علت روی نمودن عربان به ایران چه اندیشیده باشند. همین که عربان به ایران سرازیر شده اند از چشم­انداز کیهان شناسی و جهان­شناسی باستانی ایرانیان باید که نشانه­یِ پیروزی اهریمن بر جهان دانسته شده باشد، این بدان معناست که ایرانیان پیش از آن که در زمین از عربان شکست خورند باید که در آسمان شکست خورده باشند ـــ و این شکست، شکستِ اَهورا از اهریمن و سپنتا از ناسپنتا است. این درک از جهان را از زبان فردوسی چنین می­توان بازخواند:

 

گُنهکار تر در زمانه منم

اَزیــرا گرفتار اَهریمنم

 

و بر همین پایه می­توان پرسید زرتشتیانِ باور آورده به آیین راستی و اَشا،  بدین روزگار، در جهانی که آن را تاریک از سایه-افکندنِ شبحِ اَهریمن بر جهان می­دانسته اند ــــــ در برابر Islam، دینِ  دروغ  و آیین اهریمن بر زمین، از  خود چه واکنشی نشان توانسته اند داد. پاسخ به این پرسش و احساس سوگناکِ زرتشتیان در این روزگار را می­توانیم در متنِ همان شعرِ کهن بازخوانیم. به عنوان معترضه ای بر سخنانِ بالاـــ  این را باید اَفزود که با همه­یِ تفسیرهایی نو-نمایی که امروزه از آیینِ زرتشت، به آهنگِ بازسازی و چه­بسا خوراکِ اندیشه ای ایرانیانِ اندیشه ـ پَرهیز،  به دست داده اند می­دانیم که این دین، یک دینِ هزاره­باور بوده است و با آن که انسان را «یاور» ِخدا در پیکار با اهریمن و آباد و بارور ساختن زمین می­دانسته، اما به گرونده­یِ خود می­باورانده است که در شرایطِ بغرنجِ پُر هول و هراس و پُر رنج و درد که اَهریمن بر همه چیز دست انداخته و گردون با انسان دُرشتی می­کند و ایدون بر پایه­یِ باورهای باستانی روزگارِ بدبختی و بَداختری است، و به زبان فردوسی:

 

همـان  کَژ پرگار  این  گوژپشت

بخواهد دمی بُوَد با  ما  دُرُشت

 

این تنها، «سوشیانت­ها» یا «سوشیدرها»(= در شعر، بَهرام از دودمان کیان) و «رهانندگان» اند که می­توانند با بازگشت­شان، همه چیز را به سامان آوردند و دادْ ـــ نه بیدادْْ را در میان مردمان روا گردانند. این شعر کُهنِ پارسی نیز با همه­یِ «احساسِ دردمندانه» ای هم که به ما می­دهد، نشان از همین باور و شیوه­یِ نگریستن دارد. به­درست سُخن چنین می­نماید که ایرانیانِ آن روزگار، در برابرِ آیینِ زادگان دروغ چیزی جز انتظار و چشم­داشتِ فرا رسیدن رهاننده ای، که آنان را از رنجِ دوزخ­وارِ تاخت­و­تاز و تاراج عربان (تو بِخوان یاوران اهریمن) برهاند، در چَنته نداشته اند. هَمچنان که فراتر هم گفته ام بی­تفاوت است که ما اِمروزه با نگرگاهِ نوخواه­مان حتا «زرتشتیت» را برتر از Islam بنشانیم مهم احساسی است که زرتشتیانِ آن روزگار داشته اند.

احساسی حاکی از آن که خدایِ کهن، ایشان را رها کرده است و به همین رو، از آن پس دیگر ایران و ایرانیان، روی خوش به خود نخواهند دید. و این همان احساسی است که فردوسی به بهترین شیوه ای در شاهنامه، آن را با توجه به کیهان­شناسیِ باستانیِ ایرانیان به بیان در آورده است:

 

از این پس شکست آید از تـازیان

ســتاره  نگــردد   مگــر  بر  زیان

 

خودِ آقایِ «شجاع الدین شفا» هم در پوشینه دوم کتاب­شان به نقل از منظومه ای سروده شده به روزگارِ تاخت­و­تاز عربان، در این زمینه، اما با هدفی یکسره ناساز با آنِ ما، آورده است:

  • «پرستشگاه­ها ویران شدند و آتش­هایِ آتشکده­ها خاموشی گرفتند. تازیانِ ستمکار روستاها و شهرها را به تارج بردند و با خاک یکسان کردند آزاد مردان در خون غلتیدند و زنان و دختران­شان به اسیری گرفته شدند و کیش بِهی بی­پناه ماند، زیرا اَهورا مهر خود را از آن­ها بازگرفت».

بر این پایه گمان می­کنم، بدین روزگار، زرتشتیان خاموش ماندند و پهنه­یِ اندیشیدن را رها نمودند چرا که از پسِ تاخت­و­تاز عربان نمی­یارستند تا به همان شیوه­یِ آیینِ کهن­شان و از دل آن، در جهان و فراز و فرود- اش بنگرند و در این فضا و «دیارِ خاموشان» بود ـــ آن هم در گیروداری که ایرانیان پهنه­یِ اندیشیدن را  بدرود گفته بودند، که آیینِ نوین، رَفته رَفته ــ چون خونی در رگ­هایِ دین کُهن دوید و ایرانیِ نیم­مرده را جانی دوباره بخشید. احساسِ دینیِ انسانِ ایرانی باید راهی برای بیان می­یافت و به­فرجام، آن را در آیینِ عربان چیره یافت، و کوشید آن را هر چه بیشتر به آیینِ کهنِ خود نزدیک کند و از دلِ فهمِ ایرانیِ زرتشتی از جهان، آن را بفهمد و از این جا بود که کَژزادی دوگانه پدید آمد که می­توان انسانِ سنخِ ایرانی ـ Islamی نامیدش! انسانی که میان دوپاره­یِ شناسنامه­یِ خود، قَرن­ها سرگردان بوده است و نه آن توانسته است بماند و نه این توانسته است باشد! و به قول فردوسی:

 

 ز   دهقان و از ترک و از  تازیان

نژادی  پدید  آید    انـدر     میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود

سخن­­ها  به  کردار  بازی  بود

 

اگر چه گمان می­رود کَژدم «نژاد» حتا پایِ اندیشه­یِ فردوسی را هم گزیده باشد. با این همه می­توان از متنِ شاهنامه­یِ او بِرخواند که وی دشواریِ چندپارگیِ انسانِ ایرانی را هزار سال پیشتر از ما  دیده و نیک سگالیده است. و اگر چه نتوانسته راه بیرون رفتنِ از این بافه­یِ در هم­پیچیده و پیچ و واپیچ را نشان دهد، با این همه ـــ  هم او با ذهن تیز اش نشان داده است که حتا هزار سال پیش­تر از ما ــ از ما پیشتر بوده است از ما پیشروان ایران امروز! هنگامی که فردوسی دَفتر شعرش را می­بندد در عین حال فَرجام و پایان کارِ سرنوشتِ سوگناکِ انسان زرتشتی را هم نشان می­دهد.

 اکنون می­توان و می­باید پُرسید در برابرِ اندیشه ای که سنگِ Islam و شِناسامه­یِ شیعیِ انسانِ ایرانی را به سینه می­زند آیا بازگشت به ایرانِ باستان و بازسازیِ دینِ زرتشت ــ و این روزها مانی و مزدک که آن­ها را دین­های «گُمشده» می­نامند ــ و آن را چون سندِ شخصیت راستین ایرانی وانمودن، هم گونه ای گمراهی و  «نادانی نوساز» نتواند بود. ایرانی اگر با آیین باستانی اش می­توانست بر Islam بِچَربد باید در همان روزگاری که هنوز اَنگیزه­هایش زنده می­بودند از پس این کار بر می آمد. اکنون که ایرانی هیچ چیزش را از متنِ آیین زرتشت بَر نمی­کشد آیا این همه گرایش به آیین باستان و روزگارانِ باستان در ایران چه معنایی می­تواند داشت  جز خودفریبی و واماندگی.

 و نیز آیا سرنوشتِ ایرانی این است که تا ابد در چنبر «اندیشه­ها منطقِ اسطوره ای» اش ــ به سیمایِ کهن یا نوسازــ  اسیر بماند.  من به راستی بر این گمانم که بازگشت به گذشته، هر گذشته ای اگر نه بیهوده، دست­کم بیسود است، در گذشته­یِ ما هیچ چیز که بتوان بِدان دل بست یا از آن یاوری جُست پیدا نمی­شود. این گذشته با چهره­یِ خوش­نمایش تنها می­تواند که روز به روز ما را فروتر برد و با درخشش و فروزشِ خود چشمان ما را برای دیدنِ آینده کورتَر کند.

شاید به قولِ «اخوان ثالث» به سبب همین چشمانِ زُل زده در روشن­گاه دروغینِ «بارگاهِ پر فروغ مهر و پری­زادانِ چمان سرمست» بوده است که ما ایرانیان دیری است که از پیش رفتن و پیش جَستن وامانده ایم.

 

باشد که به جای نماز بردن­ها و ستایش­هایِ بیهوده، اندیشیدن بیاموزیم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت توسط نیا |

 

 

نه قرآن نه ایران- «حقیقت»!

 

 

هیچ چیز احمقانه­تر از این نیست که فرهنگ ایران را به دلیل «عرب­زده» یا «غرب­زده» بودن دچار آمده به پلیدی بدانیم اصلاً شاید یکی از پلیدهای فرهنگ در ایران­زمین درست همین طرز تفکر باشد.

 

هیچ فکر یا اندیشه ای به صرف ایرانی بودن اش نمی­تواند درست باشد همچنان که به صرف عربی بودن اش نمی­تواند نادرست باشد ما باید طرز تلقی­مان را عوض کنیم و اندیشه را به نقد خود اندیشه­ها واداریم نه به نقد نمودهای مختلف فرهنگی. این که ایرانیّت را برتر از عربیّت و غربیّت بنشانیم خود گونه ای گمراهی است که می­باید از آن پرهیخت. نه ایرانیّت نه عربیّت و نه غربیّت هیچ کدام به خودی خود دلیلِ درستی یا نادرستی یک باور نیستند با این وجود دیده می­شود کسانی که داعیه درمانگری بیمارهای و پلیدی های فرهنگ ایران را دارند، مرزهای فرهنگی و جغرافیایی را جایگزین منطق نموده اند. آنان که عرب­زدگی را عامل اصلی بیماری­های ایران­زمین می­پندارند طبیعتاً باید از پیش فرض گرفته باشند که فرهنگ باستانی ایران­زمین سراسر روشن گشته از نور خرد و روشنرایی بوده است!— از این سخنانم هرآینه نباید پدافند از عرب­ها و آیین­شان را برکشید.

 

 از دید من Islam اگر چه از میان عربان برخاست اما به هر حال منطق درونی خود را دارد و اگر با چیزی باید جنگید همین منطق است نه این که قرآن چون کتابی عربی است و از میان عربان برخاسته است پس نشان از روح پلید و چرکین عربان دارد. کسی که چنین ادعایی دارد باید اشخاصی چون نَضر بن حارث و یهودیانِ عرب منتقد محّمد در مکه و مدینه را از خون پاک آریایی بداند!

 

 

 

 

دین و عرفان  را هم، تنها با گفتن این که این دو «پندارها» یند و بس رد نمی­توان کرد. دین و عرفان را حتا اگر جنون محض هم بوده باشند به بهانه این که بیماری اند یا از بیماری برخاسته اند نمی­توان دست­کم گرفت، نخست، جای این پرسش هست که نفوذ دامن­گستر این پدیده­ها را چه­سان می­توان نشانه­ی بیماری صرف دانست از سوی دیگر موضوعِ بسیاریِ آدمیانی است که اندیشه، ذهن و نوآوری خود را صرف این پدیده­های روانی و فرهنگی می­کنند برای نمونه در مرتبه­ی نظر هم که شده اشخاصی چون فارابی و بوعلی سینا را نمی­توان بیماران مُتوهم دانست. بنا بر این، مساله­ی مبارزه با جنبه­ی اندیشه-کشنده­ی دین نیازمند کوشش ژرف­تری است. تازه موضوع بسیار مهم دیگری در میان است و آن این که همه­ی ادیان و عرفان­ها داعیه­ی به دست دادن دید و بینش تازه ای به جهانیان را داشته اند و در کنار و تحت تاثیر این ادیان و عرفان­ها ---اندیشه­ها، نوشته­ها و کتاب­های بسیاری برآمده اند که دلایل درستی این اعتقادات نوپا را به رخ بشریت کشانده اند. بدین معنا که از دل هر آیین، دین یا عرفان تازه ای  که پای بر گستره­ی خاک نهاده است گونه ای سُنتِ روایی و مکتوب برخاسته که به پدافند از آن آیین پرداخته است. برای نمونه باید گفت که اگر آثار و مکتوبات پشیمنه پوشان و اندیشمندانی چون جنید و بایزید بسطامی و حلاج و ابن عربی ... در کار نمی­بود ما هرگز نمی­توانستم چیزی مانند آیین­های تصوف و عرفان در ایران را متصور شویم. این آثار فارغ از این که ریشه و آغازگاه و محرک اولیه­شان در نوشته شدن چه می­بوده است از اصالت (یا رذالت اگر دوست دارید) درونی ای برخوردارند که نمی­تواند به به سرمنشاء یا انگیزاننده­ی اولیه­شان فروکاهیده شود. به همان­سان که نمی­توان Islam را تنها به صرف این که از زرتشتیت، مسیحیت، یهودیت و ادیان آرامی و غیره تاثیر پذیرفته است فاقد اصالت یا رذالت درونی دانست به همان­سان هم نمی­توان هر آن چه که در دل دنیای تصوف و عرفان برآمده است را به پای Islam نوشت. Islam (در مرتبه­ی شریعت) و عرفان حتا با فرض تاتیرپذیری بی­چون و چرای عرفان از Islam از اساس و در مرتبه فکر و اندیشه از هم متمایزند و آن چه را که به گمان من از بیشترین اهمیت برخوردار است و در ایران امروز کمتر بدان پرداخته می­شود اهمیت خود اندیشه­هاست و نه صاحبان اندیشه! این شیوه­ی درستی نیست که اندیشه هایی مثلاً دانشمندی را به خاطر این که پدرش رعیت خانِ ده بوده است رد کنیم. اما بدبختانه شیوه­ی رایج استدلال در میان بسیاری از به اصطلاح روشن اندیشان ما همین است-- آن گاه که به مساله­ی فرهنگ ایران و تاثیرات اش بر امروز ما می­نگرند.  به همین خاطر هم هست  که به جای نقد فکر و اندیشه­یِ به عنوانِ مثال آخوندها، صبح تا غروب به آن­ها فحش می­دهیم و آنان را از تبار آن اهریمن چهرگانِ سوسمارخوار می دانیم که دروغ و دغا از همان دمِ زاده شدن در سرشت­شان می­بوده است! و درست در همان جا که آنان استدلال می­کنند – حال درست یا نادرست – در همان جا ما از نقد کردن و ایستادگی کردن در می­مانیم. آلودگی و پلیدی ای اگر هست در دوری جستن و رَمیدن ما از اندیشیدن است.

 

 نمونه ای از این دست نوشته­هایِ بی اعتنا به ساحت اندیشه را در جُستاری به نام «آلودگی­های فرهنگ ایران» از دکتر احمد ایرانی می­بینیم.

 

ایشان در بخشی از نوشتار خود تحت عنوان «از صوفیان راستین تا شیخان گمراه» که آشکارا برگرفته از این بیت حافظ می­باشد:

 

ما را به رندی  افسانه  کردند

پیران  جاهل  شیخان  گمراه

 

می­نویسد:

 

«همان طور که ... اشاره شد پدیده­ی تصوف در ایران پس از ورود Islam، پدیده ای نو ظهور و ویژه­ی جهان Islam نبود. این پدیده­ی فرهنگی از انواع گوناگون عرفان (میستیسیزم) در سایر فرهنگ­ها و جامعه­ها، هند، چین، ایران باستان و جوامع اروپایی ریشه گرفت و با نام تصوف در جهان Islam گسترش یافت، صوفیگری در ایران «Islam ی»، در آغاز واکنشی بود ایرانی (تاکید از من است) در برابر گفتار، رفتار و کردار اعراب و آغاز مخالفت با کیش و آیین تازیان»!

 

به گمان من از این آشفته­تر سخن نمی­توان گفت نخست این که اگر عرفان در ایران همچنان که دکتر فرموده اند ریشه در رازوری بسیاری جامعه­ها چون ایران باستان، چین و هند و ... داشته چرا و بر چه پایه ای می­باید آن را واکنشی ایرانی در برابر Islam دانست، همچنان که پیشتر هم گفتم ما نمی­باید و نمی­توانیم یک پدیده را صرفاً به ریشه­هایش فروکاهیم، تازه اگر این امر ممکن هم می­بود بهتر بود ما عرفان را، گونه ای واکنش هندی در برابر Islam می­دانستیم چرا که گرایش به ترک دنیا از آن گونه ای که در بیشتر فرقه­های صوفیه دیده می­شود، در هندیان چه مقارن با Islam چه پیش از Islam ، از گرایش به ترک دنیا در میان ایرانیان باستان بیشتر می­بوده است حتا قرائن حاکی از آن است که ایرانیان باستان نه تنها به ترک دنیا گرایشی نداشته اند بلکه بیشتر به شادنوشی و شادخواری و جشن و سرور که همگی نشانه­ی زندگی دوستی می­باشند گرایش بیشتری داشته اند در هیچ یک از آیین­های باستانی ایران زمین این گونه گرایش به گریز از دنیا به آن سان که در میان صوفیان نمودار شده است دیده نشده است. 

 

در نوشته­ی آقای دکتر، بر این نکته تکیه شده است که عرفان در آغاز واکنشی ایرانی بود در برابر ستم و بیداد تازیان.   به گمان من از دید تاریخ گاهشمارانه هم که شده می­توان در این بحث چون و چرا کرد. از آقای دکتر باید پرسید آیا درست است که زمان بر آمدن تصوف و فرقه­های مختلف عرفانی را از نظر تاریخی باید همزمان با تاخت و تاز عربان به ایران زمین دانست. یعنی آیا درست است که «دو قرن سکوت» ایرانیان را همزمان با بَردمیدن تصوف بدانیم من که گمان نمی­کنم. در واقع بیشتر مقارن با کوچیدن ترکان به ایران زمین است که نفوذ و فراگیری اندیشه­های عرفانی به ویژه عرفان دنیاگریزانه در ایران بیشتر می­شود. با این توصیف آنان که جناب دکتر می­باید بدان­ها می­تاختند باید ترکان بوده باشند. اگر هم بگویند ترکان به یاری Islam فرهنگ اَهورایی ایران زمین را در هم کوبیدند باید توجیهی برای این پرسش به دست دهند که از چه رو بیشتر، این خود ایرانیان بودند که آثار صوفیانه را بر آوردند! به هر حال آن چه روشن است این است که نمی­توان بر این اندیشه­ها برچسب خاص «ایرانی» را چسباند چرا که این اندیشه­ها به گونه ای خاص اند، و کم­تر دیده می­شود که در این آثار صوفیانه یادی از دوران باستان شده باشد. واقعیت هم آن است که نخستین آثار عرفانی که به دست ایرانیان پس از Islam نوشته شد تفسیرهایی بوده اند بر قرآن کریم! همچنان که آقای داریوش آشوری در کتاب «عرفان و رندی در شعر حافظ» آورده می­توان گفت:

 

نخستین تفسیر عرفانی که در دست است تفسیر القرآن الکریم است به زبان عربی از سهل بن عبدالله تُستَری، صوفی سده­ی سوم هجری. سپس ابوعبدالله الرحمان سلمی آن را در حقایق التفسیر خود گنجانده که دومین تفسیر صوفیانه از قرآن است. پس از آن ابوالقاسم قشیری در قرن پنجم لطایف الاشارات را در تفسیر قرآن به زبان عربی نوشته است. نخستین تفسیر عرفانی به زبان فارسی گویا تفسیری است که خواجه عبدالله انصاری در قرن پنجم هجری نوشته، که رشیدالدین میبدی، شاگرد و مرید وی، آن را گسترش بسیار داده و در تفسیر عظیم خود گنجانده است.

 

از این هم گذشته به چه سان و چگونه می­توان فقیهانی چون ابن داوود اصفهانی که به مرگ حلاج فتوا دادند را عرب دانست. و هم ایدون چگونه می­توان آن چه را که از صوفیان ایرانی سر می­زد را نه تنها به پای عرب که به پای Islam نوشت چرا که Islam در ظاهر هم که شده با کنار نهادن دنیا و رهبانیت نمی­ساخته است. حتا «کسروی» نیز که گمان می­رود جناب دکتر تاثیر بسیاری از وی برداشته اند به این تفاوت و تمایزها دقت داشته است. و کوزه­های تصوف را بر سر Islam نمی­شکسته است. 

 

ترسم  که  ره  به  کعبه  نبری  ای اعرابی

که این ره که می­روی به ترکستان  است.

 

دورانی را هم که آن را روزگار زرین فرهنگ ایران­زمین یا Islam نهاده اند کم­تر زیر نفوذ اندیشه­های عرفانی بوده است و اگر هم بنا باشد برای ایرانیان این دوره شایستگی ای در برخورد با فرهنگ عربی قائل باشیم – که گمان نمی­رود چنین چیزی آگاهانه در کار می­بوده باشد - آن را باید1. در کاربرد سیاست به شیوه­ی باستانی و شاهنشاهی ایران زمین و 2. در کاربرد خرد در زمینه­های علمی و فلسفی بدانیم نه در زمینه­ی عرفان. چرا که عرفان بنا به سرشت اش چه دنیاستایانه و چه دنیاگریزانه با خرد نمی­سازد و در واقع درست همانند با شریعت خشک اندیشانه خود را چیزی ورای خرد می­شناساند.

 

می­بینیم که مساله، پیچش­های بسیاری دارد و نمی­توان به راحتی از این سو به آن سو پرید و مصادره به مطلوب نمود.

 

تازه، به چه معنا می­توان بیان اندیشه هایی چون این که "قرآن و رسول هر دوحجابند" یا "ولی که علم سّر دارد از نبی که علم وحی دارد برتر است" بر خاسته از «ایرانیت» دانست مگر ایرانیان باستان این گونه اندیشه­هایی را در سر پزیده بودند یا که موبدان و مغان چنین اندیشه­هایی را در میان مردمان پراکنده بودند. اگر بناست که این اندیشه­ها را ایرانی­تبار صرف بدانیم باید کدام رگه­های اندیشه ای در ایران باستان را برجسته کنیم و بیرون کشیم، گیرم که در مانویت اندیشه­هایی از این دست دیده شده اما آیا می­توان صوفیان را در اندیشه­هایشان هم­­سنگ و همانند مانویان دانست یا این که این دو شیوه­ی تفکر نیز با هم ناهم­سازی­های خاص خود را داشته اند. مهم­تر از هر چیز آن است که ما هر پدیده ای را در سیمای خاص خود آن پدیده ببینیم و با نگریستن در چهره­ی آن به سخن گفتن درباره­ی آن بیاغازیم. این که حتا «صدها»؟! تن از صوفیان و عارفان به دست فقیهان و متشرعان کشته شده باشند هیچ بدان معنا نیست که آنان به اندیشه­های باستانی باور و گرایش می­داشته اند در واقع از استثنائی چون شیخ شهاب الدین سهروردی که بگذریم – گر چه او هم با Islam می­آغازید - کمتر پیش می آمده که عارفی در پی باززایی حکمت باستانیان بوده باشد.

 

حتا یادکرد از دوران باستان در شعر شاعرانی چون حافظ نیز دوشادوش با یادکرد از افسانه­هایی سامی پیش می­رود در واقع شعر حافظ لبریز است از ابیاتی که مستقیماً با قرآن و قصص اش در ارتباط است. سنجه ای هم در دست نیست که با آن نیت و ذهنیّت حافظ در سرودن این بیت­ها- راجع به ایران باستان-  را حدس بزنیم.

 

نکته­ی دگری که باید به آن توجه داشت و جناب دکتر به خاطر بی­توجهی به اندیشه­های خود عارفان و صوفیان  از آن غافل مانده است آن است که بسیاری از این عارفان خود را شیخان و مسلمانان دو آتشه ای می­دانسته اند. در واقع ما به عارفان گوناگونی با شیوه و روش­های متفاوت بر می­خوریم. اما مساله مهم و جالب توجه در آثار بسیاری از این عارفان توجه ویژه ای است که به قرآن، به ویژه داستان مربوط به آفرینش آدم داشته اند – داستان عهد الست و بار امانت و پیمان گرفتن خداوند از او و هبوط وی به عالم خاکی یا خرابات که هم شامل زندگی در این «خاکدان» می­باشد و هم در تفکر صوفیانی چون اِسفراینی اسارت در بند تن را در بر می­گیرد - در شعر حافظ هم هر کجا که از خرابات یا میکده سخن به میان آمده مراد، «زمین» یا همان خاکدان عارفان بوده است منتها با تفسیر دنیا دوستانه­ی خاص او- بسیاری از این عارفان به ویژه همان­ها که دکتر ایرانی کشته شدن­شان به فتوای فقیهان و متشرعان را دال بر ایرانیت اندیشه­شان در برابر تازیان و فرهنگ­شان (= قرآن) می­داند بنیاد اندیشه­شان را از تفسیر درونی قرآن پی ریخته اند.

 

 وجود عارفانی چون  بایزید بسطامی، ابوسعید ابوالخیر، جنید، عین القضات همدانی و حتا شهاب الدین سهروردی (این دو به فتوای فقیهان زمانه به فجیع ترین شیوه ای کشته شدند)  بدون نظر در قرآن ناممکن می­بود و این البته سوای آن است که ما با آن چه که در قرآن آمده بسازیم یا نه. در واقع با توجه با شعاری که اسپینوزا سر داده بود اگر برآنیم که از پدیده ای از هر گونه ای سر در آوریم پروانه ی خندیدن و به ریشخند گرفتن آن را نداریم بلکه می­باید آن را دریابیم. حتا اگر از نگاه مدرن ما قرآن را کتابی سراسر افسانه و افسون، به حساب ­آید اما برای عارفان کتابی می­بوده که اندرون هر بطن اش بطن­ها نهفته بوده است. در واقع وقتی که در آثار صوفیان رنگارنگ این بر و بوم می نگریم به نظر می رسد خواسته اند به تفسیر درونی­ترین لایه­های نهفته­ی قرآن پی­ببرند و گاه حتا بر سر واژه­های قرآن ژرف­کاوی­هایی کرده اند که اگر چه شاید به نگاه امروزی ما سراسر پوچ و ابلهانه بنماید اما از چنان دقتی برخوردار اند که با کار مشاهده­ی دقیق یک دانشمند در آزمایشگاه پهلو می­زند. به هر حال مساله این است که به سادگی نمی­توان تصوف را پدیداری در مقابل Islam دانست (گر چه گاه، حتماً در برابر متشرعان قرار می­گیرد) بلکه اندیشه­ها و آثار صوفیان حتا چه بسا وارونه­ی آن را ثابت کند برای نمونه نگاهی هر چند گذرا به آثار کسانی چون ابن عربی، عطار نیشابوری و حتا مولوی در مثنوی و معنوی اش میزان تاثیرپذیری این اندیشمندان زمانه، از قرآن را نشان خواهد داد. کار بدان جا کشیده است که مثنوی معنوی مولوی را حتا «قرآن پارسی» خوانده اند با این وجود این همان مولوی ای است که آن اشعار عرفانی به ظاهر کوبنده­ی Islam را نوشته است. سراسر مثنوی و معنوی مصروف تفسیر قرآن به زبان شعر شده است حال اگر در این میان مولوی دریافت­هایی خاص خود را از متن قرآن بر آورده است آیا این را می­باید بدان معنا دانست که وی اندیشه­ی خاص ایرانی را در برابر اندیشه و فرهنگ عربی نهاده است؟!

 

هرآینه به عنوان معترضه در توجیه ناهمسازیِ گاه­به­گاه اندیشه­های صوفیان با قرآن باید گفت – این که از دل چیزی یا پدیده ای چیزی سراسر متضاد با آن به وجود آید اصلاًً امر بعیدی نیست نمونه اش مسیحیت است که همچنان که نیچه در کتاب «دجال» با جسارت بیان داشته، چیزی است سوای آن چه که عیسا تعلیم داده بود مثلاً با آن که کتاب مقدس صراحتاً اعلام می­کند سوگند یاد نکنید - همه­جا، مسیحیان را می­بینیم که در دادگاه­ها به کتاب مقدس سوگند یاد می­کنند - به هر حال مساله پیچیده­تر از آن است که در نگاه اول می­نماید.

 

 این جا من دوست دارم به گفته ای از دکتر احمد ایرانی که پیشتر بیان شد از سر نو اشاره کنم و از آن نتایجی بگیرم که گمان می­کنم، باید که به روشن­تر شدن ذهن­مان کمک کند.

 

"ولی که علم سِّّر دارد از نَبی که علم وحی دارد برتر است"

 

  آقای دکتر احمد ایرانی به عارفان دنیاگریز و در عین حال سودجو، این ایراد را می­گیرد که کارشان به شیادی و دروغزنی و گدایی و دریوزگی کشید و بدین سان بود که فرهنگ ناب ایرانی را به گند آلاییدند. ما- اما باید منطق این کنش صوفیان را در متن اندیشه­هایشان بنشانیم تا توجیهی برای رفتارشان به دست آید. مساله، این است که صوفیان خود واقعاً تا چه اندازه، به شیوه­ی آقای ایرانی می اندیشیده اند. جناب دکتر در یکی از بحث­هایشان اشاره فرموده بودند که عارفان اندیشه­هایی چون نقلِ قول بالا را برای تخته کردن درِ دکان فقیهان پیش کشیده بودند و قصد داشتند با  بیان اندیشه­ی اتحاد با خدا، واسطگی میان خدا و خلق را از میان بردارند. من گر چه این را تا اندازه ای آن هم در میان خواص عارفان – بمَِثَل نمونه­ی حلاج - درست می­دانم اما گمان می­کنم این نگاه، شاید که تحمیلی باشد که ذهن نوخواهِ ما بر اندیشه­های صوفیان بار کرده باشد. ما اما، می­پذیریم واقعیت چنین بوده است- با این همه، می­دانیم هر یک از عارفان بزرگ شیوه­ی مراقبه و مکاشفه­ی خاص خود را داشته اند و برای ترقی دادن شاگردان و مریدان خود به مرتبه­های بالاتر –آنان- به انجام ذکرها [توجه داشته باشید این ذکرها اکثراً احادیث محمد بن عبدالله بوده اند نه کسی همچون زرتشت، مزدک یا مانی] و کارهایی وا می­داشته اند که در میان مردم معمول نبوده است. گدایی و دریوزگی بی آن که بخواهیم به نتایج شوم اش برای آینده ایران­زمین بی­توجه باشیم هم قبل از آن که روشی برای چاپیدن مردم بوده باشد روشی برای زدودن «خودخواهی» و «منیت» از خود و شیوه ای برای به رنج افکندن تن برای آزاد ساختن جان از بند آن--  بوده است که عارفان بزرگ آن را چون خودِ مصحف (دفتر – «حدیث عشق در دفتر نباشد») یا پیامبر، حجاب می­پنداشته اند. از بایزید بسطامی نقل است که خطاب به تن خود چنین گفته  است:

 

« نه، نه ای ظرف همه بدی ها! ای تن پلید سی سال گذشت و تو پاک نشده ای و فردا باید در برابر آن که پاک است ظاهر شوی».

 

یا از شیخ ابوالحسن خرقانی که مریدان خود را می­گفت:

 

«پس شب شود و خَلق بخسبند، تو، این تن را غل و پلاس و تازیانه­ی چرمین دار! کی خدای تعالی بر این تن مهربانی دارد.

گوید: "بنده ­ی من، از این تن چه می­خواهی؟" بگو: "الهی تو را خواهم". گوید: "بنده­ی من دست از این بیچاره بدار من از آن توام".

 

 در واقع ناساز با دیدگاه دکتر احمد ایرانی، بحث «حجاب» و حجاب­ها در میان صوفیان و عارفان خود بحث پیچیده ای است که نمی­توان با گفتن این که عارفان، خودِ قرآن یا محمد را نیز حجاب می­دانسته اند – آنان را در برابر Islam قرار داد. در واقع خود کلمه­ی «ولی» یا اولیاالله و مرتبه برتر آنان از نبیان بحثی است که عارفان از خود قرآن گرفته اند – نمونه­ی ابن عربی که خود را خاتم اولیا می­دانست در این مورد شایان توجه است اما اگر قرآن را از آثار او برداریم دیگر هیچ برایش نمی­ماند - بد نمی­دانم که در این جا خواننده ام را به دیباچه­ی کتاب کاشف الاسرار، نورالدین عبدالرحمن اسفراینی رجوع دهم تا شیوه ای را که بدان، صوفیان و عارفان در جهان می­نگریسته اند را به دو چشم خود ببیند و بیاندیشد:

  • «شکر بی­حد کردگاری را که ترکیب وجود انسانی را از مشتی خاک ظلمانی ترتیب داد و در آن بیان فرمود «خَلَقَه مِن تُرابٍ»، و ثنای بی عدّ، پادشاهی را که روح پاک لطیف را، که «فی اَحسَنِ تَقویم» عبارت از آن است، به اسفلِ قالبِ خاکیِ کثیف فرستاد و گفت «ثُمّ رَدَدناهُ اسفَلَ سافِلینَ»، و از اجزای خاکی، که مرکز دوایر افلاک است، این مشتی ضعیف نحیف را، که «خُلِق الِانسانُ ضعیفاً» صفت اوست، به اِنعام و اِکرامِ «وَ لَقَد کَرَّمنَا بَنِی آدَمَ» مشرف گردانید و بر بسیاری از خلایق تفضیل نهاد که «وَ فَضَّلناهُم عَلَی کثیرٍ مِمَّن خَلَقنَا تفضیلاً» پس به واسطه­ی امتزاج و ازدواج، روح وی را تحمل بار امانت معرفت، کرامت کرد که «وَ حَمَلَهَا الاِنسَانُ» و از پس، چندین هزار حجاب نورانی و ظلمانی بیرون آورد و مقربِ حضرت خود گردانید، که «وَ السَّابِقُون السَّابِقُون اُولائِکَ المُقَرَّبونَ»، آن گاه تشریف خلعت محبت در وی پوشید که «یُحِبُهُم و یُحِبونَهُ».

 

پس از بیان این کلمات وی در سبب نوشتن این کتاب می­آورد:

 

  • « ...این کلمات در قلم آمد در جواب برادری دینی، یعنی که سوال می­کند که مصطفی صلوات الله و سلامه علیه – فرموده است: «اِنّ الله سبعین الف حجاب من نور و ظلمه»، فرق چیست میان حجاب نورانی و ظلمانی و ارتفاع این چگونه حاصل آید و اعداد این حجبات نورانی چند است و ظلمانی چند؟»

 

نمونه ای از همین گونه، سخن گفتن­ها و اسناد به آیات قرآن آن هم نه بر گونه ی متشرعان بلکه به شیوه­ی خاص صوفیان را می­توان در کتاب­های بسیار مهم مرصاد العبادِ نجم الدین رازی و کشف الاسرار رشید دین میبدی و دیگر عارفان بِنام ایران زمین یافت.

 

اگر در سخنان بالا تیز شویم خواهیم دید که عارف در آن، بحث را با آن چه که در میان صوفیان «تاویل» قرآن نام گرفته آغازیده است؛ و تاویل به معنای بازگشت دادن هر چیز به آغازگاه آن است. متشرع و صوفی هر دو به قرآن نظر دارند اما ادعای صوفی آن است که نباید در قشر کلام خداوند ماند و باید به بطن آن راه برد.

 

ما ز  قرآن  مغز  را  بر داشتیم

پوست را بهر خران بگذاشتیم

 

اگر نه دست­کم اش این است که دیگر نمی­توان تناقضات درونی قرآن را توجیه کرد و این درست همان چیزی است که اسفراینی بر آن تاکید ورزیده است! حقیقت در پَس کلمات نهفته است و راه دست یافتن بدان رهروی است؛ سلوک. و هر آینه این درست همان چیزی است که متشرع بدان باور ندارد. او در، روا و ناروا جا خوش کرده و به قول حافظ از اهل سلامت است نه اهل دریاهای هول.

 

نقل قول بالا در عین حال گونه ای از جهان­شناسی و انسان­شناسی را در میان کشیده که نه با انسان­شناسی­ها و جهانشناسی­های ایران باستان پیوندی دارد و نه با انسان­شناسی­ها و جهان­شناسی­های نوین!  این شیوه­ی نگاه در عین حال با نگرگاه متشرعان نیز نمی­سازد.

 

فقیه یا متشرع در متن قرآن بیشتر به دنبال فرمان و دستورها می­گردد تا به آن واسطه، روا و ناروا را مشخص گردانیده و مناسبات میان گروندگان را به دست­مایه­ی آن سامان بخشد. در واقع فقیه بر سر معنای اصلی آن چه که در قرآن آمده است است چون و چرا نمی­کند و همه چیز را همان گونه که هست می پذیرد. و این کاری است که عارف درست وارونه آن را انجام می­دهد. در واقع آن چه برای عارف ارزنده است، پیش از هر چیز آن است که بداند معنای اصلی ای که خداوند در پس این واژگان نهان ساخته چه می­بوده است و همین انگیزه است که او را به تکاپو وا می­دارد. مفاهیم قُرب و بُعد و حُب (دوری و نزدیکی و دوستی خدا) آن گونه که فقیه می­فهمد با آنِ عارف یکی نیست. از دید فقیه اگر کسی از کارهای ناروا دوری جسته و در کارهای روا بکوشد هم او، دوست خدا نیز خواهد بود. برای صوفی اگر هم به روا و ناروا باوری داشته باشد – که در میان همه­ی فرقه­های صوفیان این گونه نیست – این تازه، گام نخست سلوک است. و تنها پس از پیمودن همه­ی راه­ها و گم گشتن­های بسیار و یاری پیر و مراد است [ ناسازگار با سخن دکتر که عرفان آغازین را آیین آزاداندیشان می­داند] که عارف می­تواند از چشمه­ی وصال و قرب خداوندی آبی بنوشد.

 

به هر رو از هر آن چه که فراتر بدان اشاره رفت، دست­کم این را می­توان برکشید که اندیشه­ی صوفیانه با نظر در قرآن ساختاری خاص خود را پیش کشیده است که با ساختارهای اندیشه ای دیگر به صرف تشابه، همسان نیست. و البته همین ساختار و اصالت درونی است که از چشم دکتر احمد ایرانی افتاده است.

 

در این که عرفان در ایران تاثیری بسیار ژرفی از قرآن پذیرفته است شک نمی­توان برد از همین رو اگر باور آورده باشیم که عرفانِ ایرانی، تاختی است به فرهنگ عربی، باید از پیش این را هم دانسته باشیم که در واقع  با این کار ما با قرآن به جنگ قرآن رفته ایم چرا که عرب به جز قرآن فرهنگ دیگری نداشته است. و این برای ایران­ستایان – از گونه­ی دکتر ایرانی – چه معنایی می تواند داشته باشد جز شکست ایران و اندیشه­ی ایرانی از فرهنگ یا اندیشه­ی عربی؟ این که ایرانی با قرآن به جنگ فرهنگ عربی برود از پیش بدان معناست که اعتبار آن فرهنگ و بینش را پذیرفته و اکنون بر آن است تا با پالودن آن بینش (قرآن) از نگاه­های مسلط و چیره بر جامعه – از آن گونه ای که عربان فرمانروای دیروز به ایرانیان بار می­کردند – از آن عرب­زدایی کند. و هر آینه عرب­زدایی از قرآن  هرگز  بدان معنا نتواند بود که ایرانیان به یاری قرآن  Islam را به زیر کشیده باشند. واقعیت سراسر وارونه­ی آن است. مگر آن که پیوستن به قرآن را برای ایرانیان مایه­ی بالش و نازش بدانیم که گمان نمی­کنم آقای  ایرانی به چنین چیزی باور داشته باشند چرا که انگیزه­ی اصلی ایشان برای تاختن به فرهنگ عربی نفوذ دامن گستر قانون­های Islam ی در ایران امروز است. از آن­جا که نگاه آقای ایرانی هم چون بسیاری دیگر از پژوهندگانی که تاریخ Islam ی ایران را می­پژوهند به سوی تاریخ اندیشه­ها نیست، از همین رو نمی­توانند تبیین درستی از مسائل پیچیده­ی تاریخ Islam ی ایران به دست دهند.

 

هر یک از صوفیان و عارفان را باید در متن اندیشه هایشان نشاند و از آن پس دید که اینان تا چه اندازه از Islam دوری گرفته و به ایران روی نهاده اند. نمی­شود که یک یا چند بیت را از یک شاعر عارف یا نقل قولی از یک صوفی را از متن اندیشه­­هایش بیرون کشیم و سپس آن چه را که دلخواهمان است، بدان بار نهیم. چنین کاری به کار یک قصاب بیشتر می­ماند تا آدمی اندیشنده و پژوهنده!

 

تا آن گاه که اندیشیدن را به جای ستایش­های کورکورانه ننشانیم راه­ها همه به ترکستان خواهند بود. تنها حقیقت است که می­تواند ما را از بیمارهایی فرهنگی­مان برهاند نه سنگ «قرآن» یا «ایران» را به سینه زدن!

 

پایان

یادداشت : عرب یا اسلام را این جا بخوانبد

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت توسط نیا |

در این چند روز گذشته چند مطلب جدید نگاشته ام  و به ترتیب اهمیت این ها می باشند

ازغدی  سروش ظلمت ژاژخایی های مدرن نما: این جا

چرا حق با آیت الله خامنه ای است : روشن اندیشان بیکاره :این جا

جن:این جا

امامزاده یا گاوهای مقدس؟! :این جا

متن اچ تی ام ال نوشته ها را از این جا دانلود کنید:ا زغدی سروش ظلمت :ژاژخایی های مدرن نما!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت توسط نیا |

خدا
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت توسط نیا |

 

 

"خدا” واژه ای است برای سرپوش گذاشتن بر مهم¬ترین پرسش¬های زندگی بشر!
--------------------------------------------------------------------------------------------

هدف خدا از آفرینش جهان و آدمی چه می¬بوده است؟ به گمان من این پرسشی است نادرست که در آغاز خود را از اندیشه¬ی آسان¬گیر می¬نهاند، آیا خدای همه¬دان و همه¬توان می¬تواند که هدفی داشته باشد، و اگر آری این هدف برای چیست؟ کدامین غایت و فرجام است که خدا می¬خواهد بدان دست یابد، آیا از دل مفهوم خدا، هدفمندی بر می¬تواند آمد یا هدفمندی برای خدا خود تناقضی می¬باشد؟

........................................................................................................................................


حال با توجه به آن چه فراتر آمد بیایید به این سخن بیاندیشیم که می¬گویند خدا جهان را به خاطر حضرت محمد و خاندان اش آفرید؛
                                             با محمد بود عشق پاک جفت
                                                زان سبب او را خدا لولاک گفت  (مولوی)
              و یا؛
                سر یک یک ذره چون بود اش عیان
                                                      اُُمی آمد کو ز دفتر برمخوان
               خویش را کل دید و کل را خویش دید
                          همچنان کز پس بدید از پیش دید (عطار)

 آیا می¬توان گفت معلولی علت آفرینش جهان می¬بوده است. اگر محمد و خاندان اش معلول علتی اند که خدا باشد چگونه این معلول¬ها در عین حال می¬توانند علت وجود جهان باشند. آن همه علت آفرینش جهانی که آن¬ها در آنند و همه¬ی اسباب و جهاز وجودی شان را فراهم آورده است و خود جزئی از آن می¬باشند.

---------------------------------------------------------------------............................

بعله بعله؛ حق با شماست، بیایید بپذیریم همچنان که شما می¬گویید بیخدایان در زندگی بی¬هدفند و در زندگی به دنبال پوچی¬ها می روند و به جنایت و بزه¬کاری می¬گرایند گر چه زحمت اثبات این همه اتهامات بر دوش شما خداستایان است اما اگر مشکل شما جنایت¬کاری بیخدایان به خاطر بی دینی¬شان باشد پس شما جنایت¬های دینی خودتان به اسم خدا را چگونه توجیه توانید کرد.
---------------------------
شریعتی اگر هم کامیابی ای فراچنگ آورد- از آن رو بود که سخنان نوـ نَمایش را در جایی پیش کشید که در آن نه تنها سنت ریشه دار انتقادی ریشه نداونده بود بلکه باورهای دینی و فولکلور مذهبی هنوز در نهانجای روان انسان ایرانی ریشه ای ژرف داشتند. این را اگر از چشم انداز اندیشه ی واکاونده ی مدرن که عادت دارد بر به چالش کشیدن سنت ها و عقاید دارد بسنجیم می باید باید همان واپس رفتن به اعماق تاریخ سال 1400 پیش عربستان یا به قول شریعتی «بازگشت به خویش» دانست. آن چه ایرانی در سرریز خروشان عواطف اش در اندیشه شریعتی جشن می گرفت ظهور دوباره اسطوره بود.
اندیشه¬ی شریعتی ملغمه ای در هم جوش از اندیشه¬ها و احساسات و باورهای گاه متضاد بود که تنها در ذهن اسطوره پرداز شریعتی می¬توانستند به خود معنایی بگیرند. کل انسان¬شناسی ای که شریعتی در کتاب¬هایش از آن سخن می¬گوید ملغمه ای است از مارکسیسم و اگزیستاسیالیسم و انسان شناسی عرفانی که هیاتی سیاسی به خود گرفته است.
هابیل و قابیل را که عرفا و شریعت مداران در دل سنت اسلامی آن همه در کم و کیف اش سخن رانده بودند در تفکر شریعتی به مفهوم دوره¬های تاریخی در مارکسیسم پیوند می¬خورد و ایدون بر اساس اگزیستالیسم درکی از آزادی در اسلام به وجود می آید که در عین حال باید بندگی باشد. کافی است که نگاهی هر چند گذرا به تفاسیر بزرگ سنتی قرآن یا تواریخی مانند تاریخ طبری و یعقوبی بیاندازیم تا به میزان آشی بودن تفکر شریعتی پی ببریم هر چه پیشینیان در فهم قرآن و سنت هایشان بر اساس مفاهیم و پارادایم اندیشه ای خاص زمان خود آن ژرف بین بوده اند تفکر شریعتی از هر گونه ژرف اندیشی تهی است.

---------------------------------------------------------------------

امروز در کلاس پرسیدم چه کسانی بیشترین خدمت را به بشریت کرده اند یکی از شاگردانم گفت: آقا پیامبران. من هم برای این که هم احساسات او را جریحه دار نکرده باشم و هم بدو فهمانده باشم ارزش علم را نباید دست کم گرفت گفتم آفرین حق با شماست اما بیا کمی دقیق¬تر نگاه کنیم. امروز بسیارند مسلمانانی که خود را پیرو راه خدا دانسته و حتا خواهانند تا دیگرانی را که به راه آنان نمی¬روند سر به نیست کنند و در عین حال از موقعیت خود برای چاپیدن دیگران استفاده می کنند -و مثال رئیس و معاون سازمان خون یزد و فریبکاری آن ها را به میان آوردم- و همچنین هستند مسیحیانی که حاضرند جان خود را بدهند تا جان غیر هم کیشان خود را بگیرند اگر چه در کتاب مقدس شان آمده است که «دشمنان خود را دوست بدارید» این را هم گفتم که این ایده¬ی اخلاقی را که: بدون دلیل به دیگران مهر بورزید را، سخن یکی از پیامبران  بدانید. و بدانند که بسیاری  از مومنان به گفته¬های پیامبران شان عمل نمی¬کنند با این همه تغییر زیادی در زندگی¬شان ایجاد نمی¬شود. حال با توجه به این که مومنان حتا گاهی از اعتقاداتشان سوء استفاده هم می¬کنند بیایید از علم هم صحبت کنیم. علم کاری ندارد به این که فردی مسلمان یا غیر مسلمان هست یا نه مسیحی است یا نیست. به خدا اعتقاد دارد یا ندارد کاری به کار این جور چیزها ندارد. علم در پی کشف قوانین جهان است تا از آن¬ها راه¬های ساده¬تر کردن زندگی انسان را در آورد. حال چطور این جور می شود. الکساندر فلیمینگ یا لوئی پاستور یا مندل یا نیوتن را در نظر بگیرید، هر یک از این¬ها کشفیاتی کرده اند معلوم است از زمانی که واکسن یا پنیسیلین کشف شده هزاران نفر انسان از بیماری جان سالم به در برده اند همان بیمارهای هایی که پیشتر از این ها هزار هزار از آن¬ها می کشتند. یا مثلا به این فکر کنید که از زمان نیوتن تا به امروز کشف قوانین حرکت چه انقلابی در ساخت خودروها و وسایل حمل و نقل به وجود آورده است و همچنین به کشف نیروی¬های الکتریکی و الکترو مغناطیسی فکر کنید که چگونه زندگی ما را از این رو به آن رو کرده اند، تنها به بُرد کار ادیسون در ساخت لامپ نگاه کنید و همه¬ی آن شب¬های سیاهی را در نظر آوردید که آدمیان در آن چون بید به خود می لرزیدند. خوب حال فکر کنید یک هفته برق خانه¬ی شما قطع شود، به یک¬باره همه¬ی داروها کمیاب شوند خب حالا فکر کنید دکتر معالج شما، شما را به حال خود رها کند و بگوید من آمریکایی ام و مسلمانان دشمن خود را معالجه نمی¬کنم و همچنین به این فکر کنید که روزی سیاستمدران آمریکایی تصمیم بگیرند  از فروش دارو به کشورهای جهان سومی جلوگیری کنند و آنان را مثلا به خاطر این که برج های دوقلوی آن¬ها را منفجر کرده اند تنبیه کنند آیا به نظر شما در آن هنگام با ایجاد دسته¬های عزاداری مشکل بیماران رفع خواهد آیا ایمان مسلمانان آن¬ها را نجات خواهد داد؟

خدا

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com