تدریس
« فرآیند » است « دانش » و دانش پژوه گرا » . در این فراشد هدف افرازش یا ار تقای توان اندیشیدن و بر کشیدن تراز دانشی فراگیران است . در این راستا « روی نهش » به ابن افراه که : در فرآیند اموزش بایست به فراگیر بهای بیشتری داده شود روز به روز افزوده می شود . و پیشرفت در این زمینه به سرشت بسته است به کوشش ما در تولید یا ساخت دانش به یاری دانش پژوهان . اما ما را توان انجام این کار نیست مگر این که پیش از هر چیز « نیاز » ها ، « توان ها » و « خواسته » های آن ها را در یابیم و به آن ها آگاه باشیم . از همین روی « در بند سازی » فراگیران در جهان قفس گونه ی کلاس و بستن آن ها به بند و زنجیر « میز » و « دببیر » و « تخته سیاه » در این راستا نه تنها راه گشا نیست بل زیان بار نیز هست . چه سان می توان از دانش پزوهان می توان چشم داشت که آفرینش گر باشند اگر آن ها را در « جهان » ای بسته گرد آورده و افق های اندیشه و انگارش ( تخیل ) آن ها را به دنیای کلاس « کران مند » ساخته ایم . درواقع از دید من یکی از برهان های پرتوان « کناره گیری » ، « نا پایبنده گی » و گریزان بودن دانش پژوهان ما نسبت به فرآیند تدریس و آموزش همین در « در قفس سازی » آن هاست . جهان مدرسه هیچ گونه سنخیت ای با جهان مارشال مک لوهان آن را دهکده ی جهانی اینتر نتی خوانده ندارد . در واقع چنین نموده می شود که در سامانه ی آموزشی ما هدف بیش از آن که افراختن توان اندیشیدن فراگیران باشد « در بند سازی » « رام سازی » و بهنجار سازی آن ها بر پایه ی برنامه های از پیش نوشته شده ی نا در هم تنیده است . و این درست کاری است که برای نمونه ما روی جانوران سیرک انجام می دهیم . آموزش در سرزمین ما نه بر پایه ی دنیای عینی برون که نهاده بر بنیاد « ذهنیات » درونی برنامه ریزان امور آموزشی است که درونه های خویش را به دنیای کودکانهی فراگیران فرا می فکنند آن هم نه به گونه ای سراسر دانشی ! بی آن که به به « نیاز های نوین » آن ها روی نهاده یا در آن ژرف اندیشیده باشند . راست این است که دنیای ما پاک دیگر گونه گشته است و این درست همان جیزی است که گویا هیچ کس به آن « خود آگاه » و هشیار نیست ما باز هم بر آنیم که واپس بمانیم ! راست این است که ما به جای این که به فر آیند آموزش و تدریس به سان رویه ای آفرینش گر ، بهره رسان ، زایا و نرمش پذیر بنگریم کوشش داریم « هنجار های اندیشه گی » نهادینه شده در خودمان را به دانش آموزان تزریق کرده و آن ها را درست به گونه ی خودمان بار بیاوریم .ِ
انسان ؛ خدا ـ اَهریمن
ِانسان نَه خداست نَه اَهریمن ، اِنسان َاز خاک سِِرِشته نَشده اَما روِح او خاکی است
انسان در « بنیاد » خویش نیست انسان از بنیاد خویش پرت افتاده است .
برف می بارد و باد می آید
.و دخمه ها آهسته آهسته میهمان سیاهیِ شب تاریک می گردند
.باد می آید و طنین ناقوس مرگ خدایان زمین سرد و آسمان سیاه را می انبارد
.شگفتا ؛ از خود می پرسم
.راست است آیا که
«خدا مرده است » !راست است آیا که
« مردی دیوانه »سرود مرگش را به نیایش برنشسته است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برف می خندد
یکسانی به سرایت پای نهاده استبانگ برمی دارم ؛ نه
ویرانی ، من آهنگ سست ویرانی را در گام نهادنت می شنوم
برف می خندد
«
برابری » را برایت به اَرمغان آورده امبانگ بر می دارم ؛ نه
دربه دری را«
بی خانه گی» را در فرود آمدنت فرا چشم خویش می بینم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتو ای برف که با تو می ستیزم آی سرمایی ای شوم پیام آور شیطانی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برف هم چنان می بارد و شب پایاست
باشنده گان همه چنان اشباح گشته اند
آتش خانه به خاکستر نشسته و سنگین ای حضور برف را بر
ی
« ویران سرا » خویش احساس میکنمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از خود می پرسم اینک آیا برآمدن
« روز » را به انتظار نشسته ایآیا
«
بیهوده گان» را باید بشارت گر فردای دگر باشی ! و ...آیا در میان
« یخ زده گان » تو بیگانه ای بیش هست ای ؟و با خود می گویم ؛ نه در میان آنان تو بیگانه ای بیش نیست ای
نه ، من بیگانه ای بیش نیست ام
انسان تنهاست انسان وانهاده است
:
روان شناسی ما ما نیاز مند « آرامش».
هست ایم هر چیزی که آن را به ما ندهد پوچ و بیهوده می دانیم
راز پیش رفتن ما
:
ما باید بتوانیم«
سرگشته گی » را تاب بیاوریمحتا بیش از این باید آن را بیا موزیم
اودیسه ـ ماگویی از پیش مایه ی آرامش مان را نیز داریم ؛
«
کتاب خدا ».
اما ما به آن تنها پناه می بریمآیا
«
پناه » بردن با«
آرامش » داشتن اینهمان است ؟ کتاب خدا آرامش می بخشد این تخدیر است افیونفرهنگ ، نیروی نیاکان ، حس در زادگاه بودن
! و همین جاست که ما فریب می خوریم.
احساس بازگشت به خانه بزرگ ترین فریب ـ خود فریبی ماست.
ـ دروغ بزرگ.
راست این است که ما پیش از هر چیز سرگردان ایم و احساس می کنیم که«
خود »پیشنهاده
: را گم کرده ایم ما دیگر به این«
خود »خودآرمانی دروغ است
نیاز نداریم از آغاز هم این خود از آن ما نبود«
ما به دنبال خود نمی گردیم ».
با جستن آن ما خویشتن را راهی سرزمین های مه آلود می کنیم . پایان تکاپو ؛ فروکش احساس زنده گی ، تریاک ، الکلیسم ، اکستاسی ، دلهره ، پریشانی ، افسرده گی و خود کشی : پیشنهاده ما با«
جدیت »به سخره می گیریم
همه چیز راحتا خودمان را واز ویران کردن خویش نیز هراس به دل راه نمی دهیم
ما برترین .ما خود را در برابر هیچ چیز پابند نمی بینیم ! پرش تا اوج تباهیارزش های خود را
زیر پا می گذاریم و در هیچ یک دل نمی بندیم ما دوستارسرزمین های تازه هستیم و دل مان
از هر آنچه کهنه است و زشت و بویناک آشوب می شود
در این راه ما به نیاکان خود پشت می کنیم و ایشان را تنها دست مایه ی پیش رفتن خویش قرار می دهیم
.هر آن کس که خنده نمی داند همان به که آثار مرا نخواند
.فریدریش ویلهلم نیچه
.درسرزمین ما ِانسان بسیج ای سِنخ ویژه ای اَز انسان است که در راستای
« هدف » های دولت « تولید می شود » !در سرزمین ما راه و آیین همه ی دژ کیشان آن است که بر پایه ی سنجه های فراگیرخویش در باب همه ی چالش ها و پرس مان ها واژه پردازی می کنند
. روشن است که گونه ای خود بنیادی در پس پشت این شیوه و روش نهفته است که بر این باور است از آن رو که ما می گوییم پس شما باید این گونه باشید .همه جا همیشه این بانگ را در گوش ها نجوا می کنند : از هیچ کس هیچ کاری بر نمی آید پس ساکت شوید .
بر جاودانه گی آگاه باش!
برای حقیقت باور ها دشمنانی خطر ناک ترند تا دروغ ها.
من باز هم تنها مانده ام !! باشد مهم نیست خب خودم دمساز خود می شوم چه کس بهتر از خود ادم می تواند او را بفهمد نه . نه اما این حقیقت ندارد در واقع ما از خودمان بیش تر از دیگران دوریم ام بگذار باز هم خودم را بفریبم مگر به جز فریب چیز دیگری هم در کار هست ؟! آه بگذار دروغ راستینه گی مرا در بر گیرد و... راستی من کیستم و که باید بشوم و چرا باید بشوم کسی آیا مرا پاسخ می گوید ؟
بودن ما ترانه ای درد زاست که کس را یارای بر افتاب ساختن درونه ی آن نیست.
همه چیز گفته شده است!
سلام دوستان منتظر مطالب این بلاگ باشید من بزودی خواهم آمد