تبليغاتX
پردازه ها

به دوستم شهريار

تئودور آدورنو و ماكس هوركهايمر

 تئودور . و. آدورنو ، به همراه ماكس هوركهايمراز پيشروان رويه اي انديشه گي است كه ما امروز آن را با نام « آيين فرانكفوت » مي شناسيم . « پ‍ژو هش هايي درباب اقتدار و خانواده » ‌نخستين كار دوتايي اين انديشه ورزان است . در اين اثر آن ها بر اين نكته تاكيد مي كنند كه اقتدار در خانوده ي بور‍ژوايي روي به سستي نهاده است و اين درست درهمان گير و داري است كه فاشيسم روي به پيشرفت نهاده است و اقتدار در گستره ي همه گاني  فزوني مي گيرد . انديشه هاي اين انديشه گران در ستيز با همين امر است كه خيز برمي دارد  ستيز با فاشيسم و ريشه يابي مايه هاي توتاليتاريستي  آن . سال 1924همان سالي است كه در آن پديده ي كشتار همه گير يهوديان رخ مي دهد . پيش از آن آدورنو زير نفوذ ماركسسيم بود و مساله ي  بنيادين از چشم وي همان مساله ي خيزش بود كه در گفتار ماركسيستي بنيادي ترين مسائل است اما پس ازآن وي زير يوغ انديشه هاي والتر بنيامين  به اين انديشه باور آورد كه مساله ،‌ مساله خود شهر آييني است و اين كه بربريت / توحش جاي انسانيت را مي گيرد  اين انديشه هوركهايمر را نيز دگرگون مي كند . از آن پس  اين دو برآن مي شوند كه مهم ترين كار دوتايي شان كه ما امروزه آن را با نام « ديالتيك روشنگري » مي شناسيم را بنويسند . اين كتاب با همين نام به دستان مراد فرهاد پور و اميد مهرگان ترجمه شده و گام نو آن را انتشارداده است . اين دو در ديباچه ي كتاب اين پرسش را بيان مي كنند كه مايه ي بنيادين كشش به سوي بربريت در جهاني كه بسيار بيشتر از دوران پيش روشني يافته و توانش هاي بسيار  بيشتري در دست انسان براي همبسته گي ، رفاه همه گاني و پخش دادورانه ي سرمايه هست چيست ، مايه هاي دگرديسي خرد به ناخرد و پيشرفت به تباهي  چيست. پاسخ آن دو به اين پرسش ها اين است كه افسانه و خرد به پاد دريافت همه گاني دو درون مايه ي ناسازگار باهم نيستند بل پيوسته باهم بسته گي اي دوسويه داشته اند . اين انديشه دركتاب اين گونه بيان مي شود كه :  « افسانه / اسطوره هميشه از پيش روشنگري است و روشنگري به افسانه بازبرد مي دهد » انديشه ي بنيادين آن ها اين است كه روشنگري خود به يك افسانه بدل شده است . خرد با اين كه خود از دل افسانه بر آمده اما پس از آن ناگزير ، براي ستيز با افسانه به نوبه ي خوديك افسانه شده است . بياني كه آن ها در كتاب از روشنگري به دست مي دهند همان است كه كانت آن را در مقاله ي روشنگري چيست ؟ بيان مي كند : «برون شدن انسان ازنابالغي اي كه گناه آن بر دوش خود اوست» . و اما نابالغي همان ناتواني انسان است در به كاربستن فهم خويش بدون رهنمود ديگران . و انسان روشني يافته / بالغ انساني است كه از بهر« دليري و جسارت خود در انديشيدن »‌براي هميشه از بند و بست ترس و اوهام و افسانه ها رسته است . از ديدگاه اين دو انسان روشني يافته انساني است كه گمان مي كند دوره ي افسانه ها را پس پشت نهاده و از اين پس توان آن را به دست آورده كه در پرتو تابناك خرد خويش بر جهان سروري نمايد .اما آن دو باور آورده بودند كه اين نه پرتو تابناك خرد بل كه درخشش پيروز وار دهشت است كه در جهان ما پرتو افشاني مي كند . روشنگري نه تنها به افسانه پايان نداده بل كه خود به افسانه ي تازه اي از ويران گري بدل شده است كه از دل آن از يك سو ناسيونال سوسيالسم سر بر آورده و از سوي ديگر ارتش شرق كه با نام صلح به آتش جنگ هاي بيشتر دامن زده است .  آدورنو و هوركهايمر بر اين انديشه تاكيد مي كنند كه از آن زمان كه روشنگري  هيچ انديشه اي مگر خود را نپذيرفت خودبه يك افسانه دگرديسي يافت و سركوب گر شد . اين افسانه هاي نوين افسانه هايي اند خردورانه كه از رازناكي ترسناكي هم بر خوردارند . و از ميان آن ها مي توان افسانه ي« پيشرفت » و« دانش » را نام برد ! آن ها بر اين باورند انديشه هايي مانند اين كه : دانش و تكنيك قدر قدرتند يا پيشرفت  منشي بي انتها دارند هيچ نيستند مگر گونه اي از بس بسيار افسانه هاي بخردانه ي نويني كه هيچ پايه اي در واقعيت ندارند . اين باورها  در  آغاز دوران نوين براي چيره گي انسان بر كيهان سامان يافتند و در انديشه هاي دكارت يا فرانسيس بيكن توجيه فلسفي يافتند اما پيامد آن از چشم آدورنو و هوركهايمر هيچ نبوده مگر مسخ و از خود بي گانه گي هر چه بيشتر انسان ! اين فرمانروايي خرد افسون زده / افسون بخردانه  ( خرد ابزاري / آمارشي )كه دولت نوين  نمود پيداي آن است در بيخ و بن زندگي روزمره ي انسان راه برده و هستي راستين انسان را به يك شي بدل كرده است ! اين افسانه به سان شبحي پنهان لگام زندگي انسان ها را از دست آن ها خارج كرده و به گونه اي پنهان از زندگي آنها بهره كشي مي كند !                                

منابع :

 1. ديالكتيك روشنگري

 2.فلسفه در قرن بيستم ..

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت توسط نیا |

ايستاده ام . تنها .  رو به سوي افق . به پيش آن جا كه آسمان و زمين با هم ، هم آغوش مي شوند. نبض جهان در قلب من مي تبد و من آغاز و پايان همه چيزم ! با من جهان به سرانجام محتوم خويش مي رسد .آن دور افق زمين و آسمان را در هم مي آميزد و آن گاه كه زمين لب بر پيشاني آسمان مي گذارد من آرام زدوده مي شوم ! 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

انتظار

آشوب اضطرابی ناشی از انتظار معشوق را کشیدن، گرفتار تاخیرهای معمول: قرار ملاقات­ها، تلفن زدن­ها، نامه­ها، بازگشت­­ها انتظار یک صحنه­آرایی دارد: من این صحنه را سامان داده، در آن دست برده، برهه یی را از آن حذف می­کنم، برهه یی را که آنگاه فقدان معشوق را مجسم کرده، همه­ی اثرات ماتمی ناپیدا را متجلی می­کنم. این صحنه همچون نمایشی به اجرا در می­آید صحنه داخل یک کافه را نشان می­دهد؛ ما قرار ملاقاتی داریم، من منتظر ام. در درآمد کار، من، تنها بازیگر این نمایش (به دلیلی)، تاخیر دیگری را تشخیص داده و آن را خاطر نشان می­کنم؛ این تاخیر تا به این­جا تاخیری از جنس حساب و ریاضی است (من چندبار به ساعت­ام نگاه می­کنم)؛ درآمد با خطور یک فکر ناگهانی به ذهن­ام پایان می­گیرد: تصمیم می­گیرم "بد برداشت کنم"، و به این ترتیب خودم را از اضطراب انتظار خلاص کنم. حالا پرده­ی اول آغاز می­شود؛ این پرده پر از حدس و گمان­ها است: آیا زمان یا مکان را درست متوجه نشده؟ سعی می­کنم لحظه­ی تعیین قرارمان را به خاطر بیاورم، جزئیاتی را که بر سر آن توافق کردیم. حال چه باید کرد (آن هم با این حال پرتشویش)؟ به کافه­ی دیگری سر بزنم؟ تلفن کنم؟ اما اگر دیگری در فاصله­ی غیبت من بیاید؟ وقتی مرا نبیند شاید برود، و ... پرده­ی دوم پرده­ی خشم است: من آن غایب را به شدت سرزنش می­کنم: «با این همه، او می­توانست که ..»، «او خوب می­داند که ..». آه اگر بیاید و من بتوانم او را به خاطر نیامدن­اش سرزنش کنم! در پرده­ی سوم، من به اضطرابی تام و تمام می­رسم (خود را می­رسانم؟): اضطراب وانهادگی؛ من از این شکل دوم غیاب به نمودی از مرگ می­رسم: دیگری انگار مرده است: توفان اندوه؛ من در دل بر افروخته ام: این است آن نمایش. می­توان آن را با رسیدن دیگری کوتاه کرد: اگر دیگری در پرده­ی اول سر رسد، احوال­پرسی در آرامش برگزار خواهد شد؛ اگر در پرده­ی دوم سر رسد، «مشاجر» یی در می­گیرد؛ و اگر در پرده­ی سوم سر رسد، بازشناسی صورت خواهد گرفت: کاری متین و مرحمت­آمیز؛ من مثل پلیاسی که از حفره­های زیرزمینی سر بر آورده و زندگی دوباره می­یابد، عطر گل­های سرخ را در عمق سینه استشمام می­کنم انتظار یک افسون است، من پی برده ام که اوضاع را نمی­شود عوض کرد. انتظار کشیدن برای یک زنگ تلفن به این ترتیب به ممنوعیت­های نامحدود و نامحسوس اذعان­ناپذیری منجر می­شود: من بیرون رفتن از اتاق و دستشویی رفتن را برای خود قدغن می­کنم، و حتا با تلفن حرف زدن را (تا مبادا خط اشغال شود)؛ اگر کسی دیگر به من تلفن بزند (به همین دلیل) معذب می­شوم؛ خودم را با این فکر دیوانه می­کنم که ساعت خاصی (که دارد نزدیک می­شود) باید بیرون بروم، و در نتیجه این خطر هست که صدای آن زنگ شفابخش را نشنوم، برگشت «مادر» را نبینم. همه­ی این انحرافاتی که مرا مبتلا می­کنند همان لحظه­های بیهوده­ی انتظار، همان آلودگی­های اضطراب اند. زیرا اضطراب انتظار، در حالت ناب و ناآلوده­اش، ایجاب می­کند که من در صندلی یی کنار تلفن نشسته باشم، بی که هیچ کاری بکنم موجودی که من او را انتظار می­کشم واقعی نیست. همچون پستان مادر برای کودک، «من آن را بارهای بار می­آفرینم و بارآفرینی می­کنم، آفرینشی ناشی از توان من برای عشق ورزیدن به آن، ناشی از نیاز من به آن»: دیگری به این­جا می­آید، این­جا که او را انتظار می­کشم، این­جا که از پیش او را آفریده ام. و اگر نیاید، من او را در توهم می­آورم: انتظار یک حالت هذیانی است باز هم تلفن: هربار که زنگ می­زند، گوشی را چنگ می­زنم، فکر می­کنم این معشوق است که دارد زنگ می­زند (چون آن معشوق باید زنگ بزند)؛ چیزی نمی­گذرد که صدای آن دیگری تشخیص می­دهم؛ گرم گفت و گو می­شوم، تا آن­جا که مزاحم سمجی را که مرا از حالت هذیانی­ام بیرون می­کشد با عصبانیت به باد ناسزا می­گیرم. در کافه هرکسی را که وارد شود و کم­ترین شباهتی به او داشته باشد در همان نگاه اول به جا خواهم آورد. من تا مدت­ها پس از آن که رابطه­ی عاشقانه فروکش کرد، عادت وهم­اندیشی درباره­ی موجودی را که دوست­اش داشته ام حفظ می­کنم؛ هنوز هم هرازگاهی اگر تلفنی به تاخیر افتد، فارغ از این که چه کسی باید پشت خط باشد، احساس اضطراب می­کنم، خیال می­کنم آن صدایی را می­شنوم که زمانی عاشق­اش بودم: من آن بریده­ پایی هستم که درد را هنوز در پای از دست داده­اش احساس می­کند من عاشق ام؟ بله، چون انتظار می­کشم. دیگری هرگز انتظار نمی­کشد. گاه دل­ام می­خواهد نقش آن را که انتظار نمی­کشد بازی کنم؛ سعی می­کنم خودم را جای دیگری مشغول کنم، تا دیر برسم؛ اما همیشه این بازی را می­بازم؛ من هرچه کنم، بازهم خود را آن­جا خواهم دید، بی کار نشسته، من سر موعد رسیده ام، یا حتا پیش از موعد. هویت مقدر عاشق دقیقا" همین است: من آن ام که انتظار می­کشد


بخش­هایی از گزیده­گویه­ی «انتظار»، سخن عاشق، رولان بارت ، پيام يزدانجو

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

پديدارشناسي

اين نوشته از دوست ناشناخته ام ( . ) است با سپاس .

 

بازگشت به خود چيز ها !

 

هوسرل خود را وقف جستجو برای چیزی کرد که آن را « نقطۀ ارشمیدسی » می نامید : بنیان معرفت بشری .اومعتقد بود یک فیلسوف نباید هرگز هیچ چیز ی را مسلم فرض نماید ، بلکه همواره باید آماده ي رها کردن آنچه که انجام داده است و از نو شروع کردن آن باشد . برای اینکه ثابت کند به اندرز و توصیۀ خویش عمل مینماید ، با توجه دقیق به انتقاداتی که فرگه از تلاشهای اولیۀ خودش برای تحلیل مفاهیم ریاضی در واژگان روانشناسی کرد ، هوسرل به این نتیجه ست یافت که منطق و ریاضیات را باید به عنوان علومی مستقل از تجربه ، و مآلاً متمایز از روانشناسی ، به شمار آورد . وی « پدیدار شناسی ناب » را ابداع کرد ، روشی که مبتنی بر مشاهده محتویات وجدان{آگاهی}یک شخص است. این روش مستلزم کنار گذاردن کلیۀ فرضیات دربارۀ علل خلرجی و نتایج آن محتویات است . هدف آن پی بردن به ماهیت اصلی اعمال ذهنی ، و بنابر این ، حقایقی است که منابع معرفت بشری محسوب میشوند .

 

هوسرل در پروسنیتس، واقع در موراویا ، به دنیا آمد . وی به تحصیل در رشتۀ ریاضیات در دانشگاه برلین پرداخت و سپس در محضر فرانتس برنتانو روانشناسی را در دانشگاه وین فراگرفت . در سال 1877 مدرس دانشگاه برلین شد . درسال1900استاد فلسفه در دانشگاه گوتینگن و در1916به استادی دانشگاه فرایبورگ نایل آمد. در دانشگاه احیرالذکربود که آموزه های او ، بنا به روایت شاگردش مارتین هایدگر ، مشتمل بر آموزش گام به گام « مشاهده ی » پدیدار شناسی ، و در عین حال خود داری از استفاده از معرفت فلسفی تجربه نشده بود . وی تاسال1921در دانشگاه فرایبورگ تدریس کرد و بقیه عمرش را در آن شهر سپری کرد ، درحالی که چوین یهودی الاصل بود همواره در معرض تشویش خاطر و سختگیریها قرار داشت که بر او تحمیل میشد و از این بابت ناخشنود بود.
در صدۀ نوزدهم میلادی و پیشاز آن واژه ی پدیدار شناسی در گستره ی وسیعی استفاده میشد . از زمانی که هوسرل در اوایل سده بیستم میلادی واژه ی مزبور را به کار گرفت این واژه هم برای روش ِ پدیدارشناسی فلسفه پردازی و هم برای هرروش توصیفی ِ مطالعه یک موضوع معین به کاررفت . پدیدارشناسی هوسرل دین زیادی به نفوذ افکار فرانتس برنتانو ، استاد هوسرل در دانشگاه وین دارد . برنتانو این موضوع را عنوان کرده بود که علامت مشخصه پدیده های ذهنی آن است که آنها در برگیرندۀ یک امر التفاتی{خصوصیت مشترک تمام حالات آگاهی } بوده ، و اینکه احتمال دارد یک چنین امری دلالت بر یک واقعیت مادی بکند .

 

ملاحظات منطقی جالب و پیچیده ای وجود دارد که وابسته به این مفهوم امر التفاتی هستند، اما برای برنتانو و شاگردانش ، پدیده واقعی یعنی تجربه ذهنی یک امر التفاتی ، کانون توجه به شمار می آمد .روش پدیدار شناسی هوسرل در بخش اول کتاب او موسوم به اندیشه ها : در آمدی بر پدیدار شناسی ناب ، که در سال 1913 به چاپ رسید ، درج و با ذکر مثال تشریح شده است . وی براین باور است که روش مزبور جنبۀ توصیفی دارد ولی با این حال متفاوت از توصیف روانشناسی است.این روش مستلزم آن است که شخص آنچه را که او «دیدگاه طبیعی»می نامد به حالت تعلیق در آورد یا « درداخل پرانتز بگذارد». هوسرل میگوید که دیدگاه طبیعی ما برگرفته از یک نظر گاه طبیعی است که ما برطبق آن از جهان ِ «گسترده شده درفضای بیکران ، وزمانی که به طرز پایان ناپذیری در حال دگرگونی و صیرورت است » آگاه میشویم. تمامی امورجهان در آن دیدگاه طبیعی قرار دارند ،اعم از اینکه شخص به آنها توجه کند یا نکند . هوسرل میگوید که آنها اموری هستن «تاحدی نافذ و تاحدی فراگیر در اطراف ما ، که دارای عمق درک مبهم یا حاشیه ی نامعین واقعیت میباشند » . ماگاهی اوقات به برخی از آنها توجه میکنیم اما کلا در درون " حوزۀ نامعین بودن"باقی یمانند . به همان ترتیب در مورد دنیای مادی نیز یک افق وجود دارد که از "دو سو بیکران است " . هوسرل میگوید :
{
من قادرم نظرگاهم را در زمان و مکان تغییر دهم به این سو و آن سو بنگرم ... میتوانم پیوسته مفاهیم و تصورات جدید و کمابیش روشن و پرمعنا را برای خودم به وجود آورم ... به این ترتیب هرآنچه را که شاید حقیقتاًَ وجود داشته باشد یا از قرار معلوم در نظم ثابت زمان و مکان وجود دارد برای شخص خودم قابل شهود و معرفت میسازم }

 

وی میافزاید که علاوه بر مطلب مزبور ، این جهان مادی که همواره برای من "وجود دارد" فقط یک جهان امور واقع{جهان مادی و فیزیکی} نبوده بلکه دنیایی از ارزشهایی است که به همان اندازه که عناصر تشکیل دهنده آن جهان را تشکیل میدهند ، به عنوان حقیقت مستقیم آن نیز به شمار میاید. این دنیای طبیعی به تعبیری "حاضر " باقی میماند و اگر من توجه خود را به زمینۀ دیگری به طور مثال به حساب و عدد معطوف کنم ، وبه این ترتیب یک دیدگاه حسابی اتخاذ نمایم . موقعی من به ترتیب مزبور به ریاضیات میندیشم، دردگاه طبیعی من « دراین زمان ، پیش زمینه ی آگاهی من به عنوان کردار و عمل است . ولی دربرگیرندۀ زمینه ای نیست که دردرون آن یک جهان حسابی منزلت واقعی و صحیح خودرامیابد»هردودونیا ، دنیاهای طبیعی و حسابی "حاضر"هستند ولی در عین حال از یکدیگر متمایز هستند . هوسرل معتقد است که این نوع ساختار تجربه برای همه یکسان است . اما محتوا آن بر حسب اشخاص تفاوت میکند ، از این حیث که «هرکس وقتی به چیزهای حاضر در این جهان مینگرد و از نمودها و پدیدارهای گوناگون لذت میبرد منزلت خاص خودرا در آن میابد » در عین حال ما یک فهم مشترک از جهان ِ فضا _ زمان ِ عینی داریم که متعلق به آن هستیم . هوسرل میگوید مشخصه ای که وی در این باب ارائه داده است «یک قطعه شرح محض مقدم بر تمامی نظریات است » ؛ یعنی یک شرح کلی از روشی که ما به آن طریق در دنیا ساکن میشویم و با آن مرتبط میگردیم ، و محتویات خاص امور این دنیا موضوع مطالعه ی علوم مربوط به دیدگاه طبیعی است .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

 به دوستم راحيلا

فاصله ی میان دوگانه گی  بودن و شدن برای من روشن است . مساله این است اگر اشیا صیرورت می یابند به واقع نیستند و درک ما از هستن/ بود این اشیا در واقع حیله ی آگاهی ماست برای فهم پذیر ساختن آن ها . من نمی توانم این دوگانه گی بودن / شدن را بپذیرم . جهانی اگر هست همان جهانی است که می شود / صیرورت می یابد و چون صیرورت می یابد متعلق تفکر مفهومی نیست ، یا به اصطلاح مدرن آن یک ابژه نیست . افلاطون از يك سو با این مشکل دریافت ناپذیر بودن جهان در بنیاد آن رویاروست   ـ‌ و هراکلیتوس را به این معنا در خودش جذب کرده است چه هراکلیتوس نیز در پی فهم شدن بود اما عملکرد قوه ی مفاهیم را بر شدن بار نکرد بدین معنا که جهان شدن را در رخداده گی آن  ، آن چنان که هست رها کرد و همان را حقیقت دانست  ـ ‌از طرفی از نظر سیاسی آن چه او را آزار می دهد آشوب و هرج مرج است و این وضعیت نزدیک ترین وضعیت به شکل بنیادین و کائوس وار شدن است . از نظر افلاطون همه مشکلات از دل همین شدن به بار می آیند . بدین معنا که اگر تغییری در کار نباشد هیچ مشکلی به بار نمی آید از دید من به همین خاطر است که در یوتوپیای افلاطون انسان ها باید به نحوی آموزش یافته یا پرورش یابند که هر کس درجایگاهی مختص به خودش باشد ـ سلسه بندی انسان ها از نظر مرتبه شان ـ‌. این در یافت مبتنی بر این فرض ـ و نه واقعیت است ـ که اگر چه در دنیای سایه ها و نمود ها همه چیز  دگرگون می شود . اما در پس پشت آن چه رخ می دهد واقعیتی هست که هدف از اندیشیدن دریافت همان واقعيت بنيادين است و اين همان است كه تو نيز از زبان مير فندرسكي مي گويي . اين واقعيت بنيادين براي  وي همان ايدوس /  ايده است . كه هيچ گونه درگرگون اي در آن را ندارد ! اما اين كه به راستي چنين هست يا نه يعني اين كه به راستي در پس پشت جهان نمود ها و سايه ها جهان ايده آلي هست يا خير چيزي است كه تنها مي توانيم به آن باور داشته باشيم . و وي به آن باور مي آورد چه بسا از آن روي كه توان افسانه زدايي سر به سر از جهان را ندارد به اين مفهوم كه جهان او هنوز جهاني بدون خدايان نيست و جهان ايده آل چه بسا همان سيماي دگرديسي يافته ي دنياي المپ است كه ايزدان در آن آشيان داشتند .

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

به دوستم احسان

چند گونه چشم هست حتا ابوالهول هم چشم دارد پس بسیار گونه حقیقت هست پس حقیقت در کار نیست .

نه . «  برای حقیقت باور ها دشمناني خطرناكترند تا دروغ ها !  » نه من مانند تو به « بنیادها » نیاندیشیده ام بل ساده تر بسیار روزینه تر به «حق» ، «دادوری»، « درست »، «نادرست »، « راست » «ناراست » و... اندیشیده ام نه حقیقت « حقیقت بودن » . من نه به بنیاد جهان بل به حقیقت هنجارين اندیشیده ام باری حقیقت دروغ است نیز حقیقت هرگز حقیقت نیست اگر تن پوش و نقاب یک باور را نداشته باشد در واقع هر آن چه که ما تاکنون به عنوان حقیقت به آن باور داشته ایم پیوسته خویش را زیر نقاب پنهان کرده است : نقاب « خدا » ، « ایده » ، « روان » « حقیقت » و... . همچنین ما پیوسته «باور» های خویش را درست پنداشته و گفته ایم : حقیقت همین است که ما به آن دلبسته ایم ما بر راه راست گام نهاده ایم . دشواری همین جاست و این « باورهای راست نما » همیشه بزرگ تری دشمنان حقیقت بوده اند و خواهند بود چه بسا دانش پژوهان همه ی دوره ها نمونه ای به دست تو بدهند . با این همه هیچ حقیقت بنیادین در کار نیست و حقیقت های همیشه را انسان ساخته است تنها انسان ! این یک امر واقع  ـ بوده ـ  است بوده ؟ اینک ناسازه ! حقیقت دروغ است پس دورغ نیز دروغ است حقیقت در کار نیست نه راست نه ناراست هیچ یک ! در واقع « بودن » ، « نابودن » ، « راست » ، « ناراست » و... همه درون مایه ـ ارزش هایست که ما به « شدن ـ بودن» بار نهاده ایم . جهان ما هیچ یک از آن چیز هایی که به آن بسته ایم نیست ! بودن؟ نه ! « همه چیز روان است » درک ما از واقعیت « اشیا » نهاده بر درون مایه ی « شی ـ چیز» است اما این درون مایه تنها یک مقوله ی منطقی نسبت داده شده به اشیا ـ آن اشیا که شده اند پس هست نیستند ـ‌ است . برای این که بیاندیشیم و استنباط کنیم ناگزیریم که هستی هایی را فرض کنیم « نیچه : اراده ی قدرت » بودن تنها یک درون مایه است که کاربست آن ما را توانای اندیشیدن می کند . همه چیز روان است پس هیچ یک از باور های ما درباره ی جهان راست نیست ! « بودن » یک تله است یک دروغ راست نما . اما صرف دروغ بودن اش آیا زیان بار بودن آن است نه، در واقع ما به همین دروغ های بهره رسان نیاز مندیم نه به آن بهترین و برترین و دور دست ترین ها . به گمانم که ما دگر به نیروی رها ساز حقیقت باور نداشته باشیم . باری راست زشت است « نیچه : اراده ی قدرت » . یک باور اگر تنها یک حقیقت باشد چه بسا که «د لزده گی » را برانگیزد اما اگر آن را با تن پوش یک دروغ آذین بندیم آن گاه است که بس مردمان را شیفته ی خویش می کند  ما جهان را نه با حقیقت که با دروغ توانیم دریافت ، ناسازه همین جاست و ما همین خیزش میان راست و دروغ هست ایم و از این گونه بودن ناگزیر. ما به دنبال حقیقت هست ایم اما دریافت ما از آن نهاده بر« بنیاد» دروغ است این بنیاد همان « بی بنیادی » است یعنی « شدن» . از همین روست که ناسازه در کار نیست و این اندیشه ی ما است که ناسازه را در کار می کند زیرا اندیشه نیاز به« بنیاد» دارد : چه بسا یک باور «نفس » « ایده » «گوهر» « ماتریال » « اتم » « خدا » « روان » «من » « اراده » » اراده ی قدرت » « بودن » و... . به پادآن چه تو پنداشته ای من بر آنم که بی بنیادی مایه ی ناسازه است و نه به وارونه ی آن ! جهان بی بنیاد است اما دریافت ما از جهان ـ شدن« فهمانه» است از این رو جهان را به خودی خود دارای بنیاد نشان می دهد اما این دریافت از آن رو که نهاده بر بنیاد بنیاد است باز نمایاننده ی بی بنیادی نیست . از همین  روي دریافت ما از جهان در خویشتن خویش ناسازه گون است. اما از این حقیقت  که دریافت ما از بودن ناسازه گون است نمی توان نیاز ما به آن ناسازه را پی برد بل تنها می توان به بودن گونه ای ناتوانی در ما پی برد ناتوانی در بازنمودن جهان آن چنان که به واقع هست باری بدین سان است که ناسازه شرط پیشین هر گونه دریافت ما از جهان است و همین جاست که ضرورت « تأ ویل » رخ می نهد. اگر ما فهمانه در جهان هست ایم و دریافت ما از جهان واقعیت آن را آن چنان که هست باز نمی نمایاند پس دریافت ما از آن « بیان » آن است از چشم انداز و « افق زبان » خاص مان  و این همان تأویل است و از آن رو که «دریافتن» همان تاویل کردن است و بودن ما همین فهمانه گی است پس ما تأویل هست ایم و بس! از سوی دیگر « زبان» پیش شرط هر گونه فهم ـ تأویل ما از جهان و نیز ابزار (ابزار آیا ؟ ) سهیم شدن ما در » دنیا » ی دیگران است و این جاست که پای دیالوگ به میان کشیده می شود ما گفت و گوهاییم . - بیا این جهان دژگونه ی واژه گان اندیشه گی را وانهیم و به بن مایه های احساس انديش  متن ـ  نوشته ات بپردازیم . آری ما بیچاره گان و تنهایان چه بسا « وانهاده گان» ایم ـ این واژه ی شبه آییني را به کار بستم تا آن را ژرف تر بنمایم -  همه ی ما در برابر مرگ وانهاده و برابریم آری این چنین است اما این به گمانم خود برهان بسنده ای باشد ما را برای دیالوگ سوگ ناکانه مان به سوی مرگ به سوی نابوده گی. و چه واژه ی زیبایی به کار برده ای بگذریم از سفسطه ای که در این گزاره هست : « به راستی آن چه ما را به سوی گفت و گو پیش می راند نابوده گی است نه ترس از آن »‌ . در واقع به گمان من انسان هیچ نیست مگر همین اندیشناک مرگ بودن انسان هراس نابوده گی است آری درست است : ما همیم به گمانم پیش تر در این باره پشت تلفن گفت و گو کرده ایم . باری هستن ما بسته به بودن « آن » ها ست چه بسا بتوان به شیوه ی مارتین هایدگر گفت : ما « با دیگران بودن » هست ایم در واقع آن چه ما هست ایم بودن « جهان » « آن » ها در ماست و زدودن این «آن» ها زدودن ماست گر چه ما داستان یگانه ی خویش نیز هست ایم . - ناسازه ناسازه ناسازه ( پارادکس ) . آماس این واژه و کاربست آن چنان آن نزد تو به گمان من هنوز نشانه ی گونه ای بیماری است ، چه کس گفته تناقض باید «توجیه » گر « بودن » انسان باشد و چرا باید خویشتن را این چنین در تار های این رتیل پیر گرفتار آریم . بودن ما یک تصادف است به این معنا که ممکن بود ما هرگز هست نمی بودیم ( اما همین لفظ تصادف هم صرفا از چشم انداز یک جهان هدف دار با معناست !) اگر جهان یک « آشفته گی »« است » «بافت» « هدف» « آهنگ» ندارد پس تصادف هم نیست!! این شبه الهبات تو ریشه در کجا دارد ؟! آماس تناقض آماس این واژه ی « توجیه » آه از دست تو ! ما به واقع بی گناهیم نه گناه کار چر ا؟ زیرا جهان ما هیچ یک از آن درون مایه های ارزشي ای را که به آن داده ایم ندارد جهان انسان نیست با ارزش نیست بی ارزش نیست نه نیک نه بد جهان ما فراسوی این ارزش هاست اما فراسو ؟! حتا این هم نیست اگر ما هنوز نیاز به توجیه داریم از آن روست که لگام ما هنوز در دست ارزش های پیشین داده شده به جهان است چه بسا ما هنوز در بند « آرمان زهد » هست ایم آرمانی که آهنگ اش رستن ما از بیماری بی معنایی بود اما ما را به بیماری «گناه » دچار ساخت « ‌نيچه : تبارشناسي»  نه ما گناه کار نیست ایم و اگر توان «آری گفتن» به خویشتن خویش را نداریم نشان بیماری ماست از سوی دیگر این آروق های تو درباره ی « فلسفه » «تضاد» »دیالکتیک » و ... به هیچ رو دلپسند من نیفتاد آن چه به من فروخته ای مشت ای ادبیات است نه فلسفه و به راستی جای این پرسش هست که مفهوم فلسفه پیش تو چیست ؟ و آیا اگر بر سریر اندیشه ات بنشینیم همه چیز در انسان گریزگاه نیست گریز ابلهانه ای از خویشتن برای توجیه بودن ! والبته اگر آن چه هم که تو گفته ای واقعیت داشته باشد چرا ما « بیچاره گان» نباید راه گریزی از دست حقیقت دهشت ناک بودن خویش بیابیم و آیا در این صورت این تنها راه پیش روی ما نیست اما این البته تا آن جاست که حق با تو باشد واگر نباشد ؟! نیز گویا معنای درون مایه های تضاد دیالکتیک و ... نیک بر تو روشن نیست همچنین « وحشتناک » پنداشتن این درون مایه ها و ترس تو از دهان باز کردن زخم درمان ناپذیر حقیقت و روشن شدن چه بسا نشان آن است که تو خود بیش از دیگران در پی گریز هست ای! نیک می دانم که درد می کشی اما آیا « شفقت » من یا هر کس دیگر به تو بزرگ ترین دشمن تو نیست ؟ باد تا درد بکشم باد تا دوزخ در من زبانه کشد اما من زخم های خود را با دندان های خویش می جوم اگر درد سراپای وجود مرا در برگیرد دیگر درد نمی کشم چرا که خود همه دردم . و اما عشق ؛ من این جا بهتر می دانم به راه ویتگنشتاین بروم :  «آن چه نمی توان درباره ی آن حرف زد بهتر است درباره ی آن سکوت کنم » . اما چند نکته به نظرم رسید که بهتر است بیان کنم آن هم نه درباره ی اصل موضوع به گمان من آن ناسازه ی میا ن عقل و احساس که از آن سخن گفته ای در کار نیست زیرا در اندیشه ی من این دو زینه / مرتبه های گوناگو.ن یک چیز یگانه اند اما یگانه ؟ چه بسا این یگانه هم در بنیاد یک بسیار گان / چند گانه باشد . « پاک ترین احساس ها منطق ترین شان نیز هست ! » اما از کدام احساس پاک و کدام منطق سخن می گویی  معیار پاک بودن یک احساس چیست و آیا یک احساس که پیش من پاک پنداشته می شود نزد دیگران هم این گونه است ؟ در واقع به نظر می رسد که یکی از آن حال و هواهایی که تو را بر افروخته وآتش در جان تو افکنده و یا به وارون آن تو را آن چنان آرام کرده که دلت از شادکامی لبریز شده را به عنوان احساس پاک گرفته و آن را منطقی نیز خوانده ای ؟ البته چه بسا به کلی اشتباه می کنم بگذار فروتن باشم ! در واقع به گمان من ما هیچ گاه آروین دو احساس همانند را نداشته و نداریم و اگر میزا ن شدت تاثیر احساس ها را از نظر نفع یا زیان آن ها برای ما بسنجیم هرگز دو احساس درست هم گون را نخواهیم یافت از همین روی معیاری برای هم سنجی احساس ها در دست ما نیست چه پاک باشند چه نا پاک در واقع این جا نیز دریافت تو از آن چه به آن باور داری نهاده بر واقعیت نیست بل گویا پیایند گونه ای اخلاق نهادینه در توست. آرزویم این است که دوباره من را ناچار به اندیشیدن تنها در یک روز نکنی زیرا اندیشیدن بیش از هر کار دیگر به فرصت نیاز دارد !

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

 اين داستان از سروش است .

برادرم نيا پيشنهاد كرد كه اين داستان را براي دوستان ارايه كنم، من هم اجابت كردم. اين داستان را به نيا، شهريار ، راحيلا و رژينا تقديم مي‌كنم.

 

بنام خدا

با درافکندن خود به دره، سرانجام شايد به شناسايي خود توفيق يابي

مارگوت بيکل

 

مثل حس گم شدگي

آواز اذان به پايان خود نزديک مي شد. فواره ي وسط رودخانه خود را هوار مي کشيد و نسيم قطره هاي پودر شده را به ساحل مي آورد. انگشتان ام را لاي موهايم فرو بردم و روي چمن ها دراز کشيدم. چند قدم آن طرف تر، موسيقي راک شيشه هاي يک ماشين را پشت چراغ قرمز مي لرزاند.

 

رفتم و توي پنجره نشستم. آخرين جرعه ي چاي ام را سر کشيدم. کبريتي روشن کردم و دود تلخ اولين پک را بيرون دادم. "...پي جوي آن سايه ي بزرگ ام من که عطش خشکْ دشت را باطل مي کند." صداي رويا بود که تازگي ها ديگر کارش از زمزمه گذشته بود. ليوان را برداشتم و نوک انگشتان ام چرخاندم. چند قطره ي باقي مانده ي چاي را با وسواس، قطره قطره روي سنگ زير پاي ام ريختم. در باز وبسته شد: "خدا کجاست؟!" سرم را به ديوار تکيه دادم. يک کبوتر از روي بام رو برو پريد. يک کله ي کوچک از پشت يک سبيل پر پشت و موهاي ژوليده پوزخندي زد و با صداي نازکي گفت: "گويا اين قديس پير در جنگل اش هنوز چيزي از آن نشنيده که خدا مرده است".

دودهاي سيال را با پشت دست به کناري زدم، چشم هاي ام را آرام بستم و پک ديگري به سيگار زدم. سرم داشت سنگين مي شد، انگار توي خيابان قدم مي زدم. از اين تصور که هنگام راه رفتن پاي ام از لبه ي پنجره بلغزد، آن را جمع تر کردم. پاي ام را روي سپر ماشين روبرو گذاشتم، نگاه ام به داخل ماشين افتاد، يک توپ فوتبال کوچولو از جلو آن آويزان بود، قدم ديگري برداشتم، ناگهان يک الکترون که اتفاقاً به شکل "e" بود توي مغزم سبز شد، من آن بيرون بودم و با چشم هاي خودم ديدم که از "هيچ" درست شد و با سرعت برق از عصب هاي شاخه شاخه ي دستم گذشت و بعد نوک انگشتان ام متورم شد، ليوان توي هوا چرخي زد.

تنها ۸۲/۲ ثانيه فرصت دارم تا به زمين برسم، آب دهنم رو قورت دادم، حالا ۱۱/۲ ثانيه ديگه، با اين دسته جاروي پشت لبات تو هم حوصله داري، من به هيچ فکر نمي کنم نه من به هيچ فکر مي کنم من به هيچ... صداي قهقهه اش رو ديدم که روي هذلولي هايي سوار شده بود و همه ي هزلولي ها توي مخ من به هم برخورد مي کردن، ۶۲/۱ ثانيه ديگه... آروم باش، آهان، خوب حالا چي مي بيني؟ زمين! زمين داره بالا مياد. ديگه، ديگه چي؟ ميشه دست از سرم ورداري؟ بذار زندگيمونو بکنيم مگه يه آدم چقده زندگي مي کنه...۴/۰ ثانيه... زمين با تمام حجم اش نزديک شد و در يک ميلي متري صورت ام متوقف شد، صداي ضعيف شکستن ليوان را شنيدم. نفس حبس شده ام را بيرون دادم. حالا انگار توي وان حمام دراز کشيده بودم، سبک و آرام!

 

صداي متناوب آمبولانس مثل هر وقت ديگري غم انگيز بود. مرا ياد هفت سالگي مي انداخت، همان لحظه اي که مادر مرد.

فيلتر را روي چمن ها انداختم و بلند شدم. حتماً آمبولانس کسي را به بيمارستان مي برد. چي؟ خودکشي کرده؟! هه! متأسفم، واقعاً براش متأسفم! ديگه هرگز نمي تونه مردنو تجربه کنه، ديگه هيچ وقت نمي تونه يه بطري خالي رو از طبقه ي سيزدهم پرت کنه پايين. متأسفم! ديگه نمي تونه واسه مردن شکلک دربياره يا با زندگي قايم موشک بازي کنه....

 

توي خيابان مثل اينکه همه ي اتومبيل ها به يک ضبط صوت واحد وصل شده باشند، هر ماشين ادامه ي موسيقي ديگري را پخش مي کرد. توي پياده رو رفتم و احتمالاً داخل يک کوچه ي تاريک گم شدم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

به راحيل

راست اين است كه از ديد من چيزي غير از « نمود » در كار نيست !  من مطالعه زیادی در فلسفه پیش سقراطی ندارم جز کتابی که نیچه درباره فلسفه ی پیش سقراطی نوشته با عنوان « فلسفه  در عصر تراژیک یونانیان » نيز  « فلسفه ی آغاز » از گادامر . زایش تراژدی نیچه هم در اين باره كتاب خوبيست . در باب نوشته هاي پيشين هم بايست بيان كنم كه از ديد من ، ما  با هم گفتگو کرده ایم و این از ديد من  بحث اگر به معناي جدل دانسته شود  نبوده است  اتفاقا من هم از اين گفتگو  لذت برده ام قصدم نيز  بیش تر آزمایش کردن خودم بود تنها می خواستم بنویسم . راست اين است كه وي هراكليتوس را  در خودش جذب کرده است اما از پشت عینک مثال به او پرداخته است ! تغییر يا شدن برای هراکلیتوس تغییر بود جدای از مفاهیمی که ما از آن داریم اما افلاطون شدن او را درست  به یک مفهوم بدل کرد و البته مفاهیم دست کم به ظاهر ثابتند . من درواقع ردپای این انديشه را که  « همه چیز نمود است » در هراکلیتوس به خوبی می بینم  فلسفه ی افلاطون نيز از ديد من پاسخ به یک مصیبت است البته اگر به گونه ای تاریخی در نظر گرفته شود . و راه واگشايي مساله خود را در ساخت يك  آرمان شهر می بيند افلاطون در همان دوران زندگي اش در صدد خلق این یوتوپیاست قضیه نسشت وي با ديونيز پادشاه سيراكوس ، دستگيري و سپس بردگي وي نشانه ي تاييد اين گفته است . يوتوپيا جامعه ای است که به خاطر بن و بنياد  فیلسوفانه اش در آن تغییری نیست چرا که بر پایه ی  معیارهای خیر و حقیقت ازلی که در مثال جا دارد ساخته شده است. این به طور ضمنی این را نشان می دهد که دار و دسته ی سقراط از وضعیت موجود به گونه ی اسف بار دلرنج بوده اند که با توجه به وضعیت آشفته آتن آن روز می توان حق را به آن ها داد چه هرج و مرج همه جا را فراگرفته بود و آثار  تباهي و تباه زدگي در همه جا پيدا بود با اين همه در این که  وي راه درست واگشايي مساله را طرح کرده است  باید شک نمود .  من یک پرسش از افلاطون دارم که به نظرم پرسش مهمی است  وی بر این باور است که آن چه که ما با آن رویاروییم ـ يك نمود ـ  نسخه يا رونوشتی از یک ایده است که نوع و حقیقت کامل آن چیز است و آن چه ما مي بينيم و حس مي كنيم تنها سايه اي از آن نمونه راستين است و ما نيز تنها با نفس يا خرد يا لوگوس توانایی دریافت این صورت برتر را داریم . اكنون پرسش این است که خود نفس یک رونوشت است یا یک واقعیت  بدین مفهوم که آیا یک صورت ایده آل از خرد در دنیای مثال وجود دارد یا خیر ؟ البته جایی در کتاب ششم از زبان سقراط می گوید جزئی از نفس هم جنس جوهر حقیقی اشیا است  اما این به راستي  پرسش  برانگیز است از کجا بدانیم که واقعا چنین است . گفتن این حرف به این معناست که ما از اول می دانیم حقیقت چیست و این درست همان چیزی بود که به دنبالش بودیم . در باره ي سوفيست ها هم بگويم من از اول هم آهنگم دفاع از آن ها نبود اما هميشه انديشيده ام كه درباره ي آن ها حق مطلب ادا نشده است و ما از دريچه ي درست با آن ها رويا رو نشده ايم . راست اين است كه سوفيست ها به همان قابل تاملند كه سقراطي ها ! البته من بر اين باور نيستم كه آن ها از سقراط برتر بودند و نيز بر اين باور كه سقراط در همه ي عمرش ديگران را فريب مي داد . و ي بي هيچ گونه ترديدي يك شهيد راه حقيقت بود و من هم بر اين باورم كه او همه ي او عمر خود را در راه حقيقت ستيز كرد اما اين كه آن چه او آن را حقيقت مي دانست حقيقت است به راستي جاي چند و چون بسيار دارد آن چه كه ما آن را حقيقت مي دانيم لزوما حقيقت نيست .  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

                                                  

به سورآل و راحیل.

سورآل راست این است که مرا در بد مخمصه ای گرفتار آورده ای نخست این که من آموزگار نیستم و تنها برای آموختن است که اینجایم ودوم این که به گمانم این گونه تعریف کردن ها از دیگری تنها سودمندی ای که دارد این است که نمی گذارد  یک انسان واقعیت خودش را ببیند و در هاله ای از رویاها / رویابافی ها فرو می رود و گرد سرش ستاره های نورانی شروع گردش مي كنند و خیال پرواز را در او  به وجود می آورد و ...  اما این تنها یک تخدیر است  البته قصدم این نبود که میان واقعیت و رویا تمایز قائل شوم . خب این پرسش تو واقعا پرسش دشواری است . اما آن چه که بر من در مطالعه ی سطحی ای که از تاریخ فلسفه داشته ام روشن است تمایزي است میان این دو . در این باب که آیا به راستی این چنين تقابل/ دوگانه گي اي در کار هست یا نه چه بتوان بتوان بسيار سخن گفت  و ما ممكن است بتوا نيم از  بچه هایی که در باب دریدا و شالوده شکنی/ واسازی می نویسند پرسش هایی بکنیم خانم افسانه شفیعی ( اوشس ) شاید بتواند به ما کمک کند . به نظر من در بحث از حقیقت و واقعیت آن چنان که در فلسفه/ متافیزیک به آن پرداخته می شود باید دو سطح را از هم جدا 1. سطح " هست / هستنده " ها و 2. کاربست زبان گفتاری یا نوشتاری ما برای گفتن چیستی آن هستنده گان ! هستنده آن چیزی است که در میدان ادراک ما به ما داده شده است به صورت یک تصویر.  این همان واقعیات هستند که به صورتی خاص در ذهن ما بازنموده می شوند اما کوشش در دریافت این که آیا ادراک ما با چیستی آن چیز در بیرون مطابق هست یا نه همان حقیقت آن است پس حقیقت به طور سنتی مبتنی بر معیار صدق است بدین معنا که اگر بیان ما مطابق با چیستی یک چیز باشد و آن را آن چنان که به واقع هست باز گوید بیان ما یک بیان حقیقی است در مورد آن چیز ! البته این نیز جای بحث دارد ما مبتنی بر کدام حقیقت معتقدیم که زبان ما واقعیت را آن چنان که هست می گوید ! یعنی پيش از این که روشن شده باشد یک گزاره صادق است باید از پیش بدانیم حقیقت چیست ! زیرا این حقیقت است که صادق بودن صدق را مشخص می کند و نه بر عکس ! بدین معنا برای این که روشن شود یک گزاره چیستی یک چیز را می گوید باید نخست بدانیم آن چیز به راستي چیست ! و این یک ناسازه است از همين روي باید میان درست بودن یک گزاره( صدق / حقیقت گزاره ) و حقیقت به عنوان فضایی که در آن یک گزاره صادق بودن خود را به دست می آورد تفاوت قائل شد ! اما این فضا که در آن گزاره ها معنایشان کارکردشان و حتا جهت شان را باز می یابند با دقت در تاریخ فلسفه روشن می شود همیشه به یکسان وجود ندارد و دوران گوناگون اندیشه به خاطر تغییرات این فضا / بینش /  به وجود می آیند ! یعنی معیارهایی که به واسطه ی آن ها یک گزاره صدق خود را در سلسله مراتب چیز ها و گفتار ها به دست می آورد در دوره ها گوناگون با هم فرق دارند ! ماده  (دموکریتوس )، ایده  ( افلاطون )، اوسیا / گوهر ( ارسطو ) .  روان يا خدا ( مسیحیت و اسلا م ). من ( دکارت ) سوژه ( کانت ) اراده ی قدرت ( نیچه ) هستی ( هایدگر ) و... در واقع برای این که یک گزاره صادق باشد باید از پیش فضایی که این صدق را فراهم می کند وجود داشته باشد !  بدین معنا حقیقت خود نه مفهومی ایده آل که مفهومی تاریخی است !! ر . ج .ک به غروب بت ها ( درباره ی تاریخچه یک دروغ ) نیچه / داریوش آشوری . متاسفم که خیلی مبهم و البته ناپخته نوشتم زیرا این مساله ای است که برای من نیز هنوز یک پرسش است و در باب آن نه دانش کافی دارم و نه  به کفایت اندشیده ام ! راحیل همچنان که برای سورآل توضیح داده ام باید میان دو سطح مختلف از رویکرد به حقیقت تمایز قائل شد یک سطح گزاره های حقیقی که موضع سقراط است و سطح دیگ حقیقت است !ديالكتيك سقراط به پاد شيوه هاي انديشه ورزي زمانه اش در سطح گزاره ها در جا مي زند و سر وكارش به حقيقت آن چنان كه كه ديگر فرزانه گان به آن مي انديشند نمي افتد . برای سقراط مساله این است که آن چه می گوییم درست هست یا نه . اما سوفیست ها مساله شان خود حقیقت است اما قدرت تمیز این تفکیک را ندارند مشکل از همین جا برمی خیزد . در واقع سقراط نیز با باور به مثل وجود این حقیقت را فرض می گیرد و از مثل برای شروع بحث و جدل آغاز  می کند اما یک سوفیست توان  پذیرش آن را ندارد شاید به این دلیل ساده که او واقع بین تر است البته من منکر نیستم که سوفیستها دغل در کار می کردند . اما اين به آن معنا نيست كه آن ها لزوما راه خطا را مي پيمودند . هيچ چيز وجود ندارد زيرا اگر چيزي وجود داشته باشد يا از ازل بوده است يا در زماني به وجود آمده است ... اگر به اين گزاره در چارچوب منطق سقراطي بيانديشيم مطمئنا چيزي كاملا نامعقول است . اما بيا فرض كنيم كه وي به هستي نه به سان يك بود بل به سان چيزي كه مي شود / صيرورت مي يابد مي انديشد آن وقت این نتیجه به دست می آید آن چه هست به واقع نیست چون وضعیت آغازین خود را حفظ نکرده است و شده است و آن چه که ما به عنوان یک هستی به آن نگاه می کنیم _در دایره ی ادراکمان _ به واقع نیست ! این به آن مفهوم است که شدن هست اما شدن هستی نیست  بل نیستی است ! اما اگر به واقع چنین باشد نه شناخت راستین ممکن است و نه دریافت ما از یک واقعیت لزوما حقیقت بنیادین آن واقعیت است چرا که ادراک تنها می تواند به یک بود تعلق بگیرد و سقراط نیز درست همین کار را می کند یعنی مثل را به عنوان یک بود که هیچ گونه صیرورتی در آن راه ندارد فرض می گیرد اما آیا دنیای ایده ها سقراط حقیقت دارد ؟! اما ان جا نیز که پروتو گراس در مورد حقیقت حرف می زند منظورش این است که جهان به خاطر بنیاد بی بنیاد و کائوس وارش هیچ گونه امکان دریافتی از حقیقت اش را به دست نمی دهد و حقیقت همین بی بنیادی است که به تفکر مفهومی در نمی آید نتیجه این است که هر گونه دریافت از حقیقت چیزی نیست جز منظومه ای از باورها و عقاید که انسان وضع کرده است و از آن رو که وابسته است به قرار داد انسان یک مفهوم عام و جهانروا نيست . بحثم هرگز بر سر طرفداری از سوفیستها در برابر سقراط نیست اما به نظرم آن دریچه ای که گرگیاس یا پروتوگراس از آن به حقیقت نگاه می کنند دقیقا از همان کانال هراکلیتوس یا پارمنیدس است ! درواقع حقیقت به مثابه ی یک مفهوم  برای هراکلیتوس به هيچ رو معنایی نداشت تازه با آناکسیماندر یا امپدوکلس است که درکی از قوه ادراک به سان قوه ی تعقل اشیا به وجود می آید ! من هم یاد این سخن بسیار زیبای هراکلتوس می افتم که می گفت : «آفتاب همیشه یک آقتاب تازه است »  یا « یک بسیار است » ! در واقع در چارچوب تفکر مفهومی این چیزی جز بلاهت نمی تواند باشد زیرا اگر چه آفتاب همان آفتاب نیست‌ـ شدن ـ اما همان آفتاب است ـ مفهوم ـ . با دریافت تازه ای که از قوه ی ادراک به وجود آمد همه ی چیز ناخواسته به آن سو پیش رفت که در چارچوب همین ادراک سنجیده شود ! این پافشردن بر توانایی تعقل با سقراط به اوج خودش رسید، یک نگاه به کتاب ششم جمهوریت همه چیز را روشن خواهد کرد ، در آن جا چون همیشه سقراط روی این نکته تاکید می کند که تنها فیلسوفان می توانند وجود ابدی و لایتغیر را درک نمایند و بقیه در بیابان کثرت و تغییر سرگردانند با این تفسیر باید هراکلیتوس را نیز یک سرگشته در بیابان بدانیم چه به زعم هراکلیت تنها شدن و تغییر هست ! در واقع از نظر وی کسانی که از درک وجود حقیقی ابدی و دگرگونی ناپذیر محرومند توانایی درک خیر مطلق را ندارند زیرا به خاطر این که معیاری در درون خود برای درک حقیقت و وجود ندارند توانایی خلق یک جامعه عادلانه را نیز نخواهند داشت .کتاب ششم از این نظر مورد توجه من است که سقراط در آن جا بر خلاف همیشه که از تعقل ناب برای بیان ایده ی خودش استفاده می کند برای به کرسی نشاندن باور خود از تشبیه استفاده می کند !  تشبیه خیر و حقیقت به آفتابی که همه چیز نور و روشنای خود را از آن دارد . اما می توان این پرسش را مطرح کرد که سقراط این همه را از کجا می داند ؟ به چه دلیل تعقل صرف بهترین راه به سوی حقیقت لایزال است و...  چرا تنها فیلسوفان می توانند خیر را درک کنند ؟ آیا راست است که یک فرزانه در همه موارد به دنبال حقیقت می رود و هیچ چیز را جز حقیقت نمی خواهد ؟ اصلا این حقیقت که وی از آن حرف می زد چیست ؟ ما از کجا بدانیم که سقراط راست می گوید ما که در وادی تغییر و دگرگونی و شدن اسیریم !! به چه دلیل تعقل صرف ما را به حقیقت می رساند و اگر چنین است چرا سقراط از تشبیه برای بیان آن چه که به زعم وی حقیقت است استفاده می کند .آیا سقراط واقعا وجود مطلق را درک کرده است از کجا بدانیم که آن چه وی درک کرده است همان وجود مطلق است و... سقراط ادمه ی همان جریان فکری ای است تعقل رابه مثابه ی تنها راه به سوی دریافت حقیقت به کرسی نشاند ! اما به همان گونه که اشاره کردم  در این نحوه ی دریافت ما از حقیقت چند و چون بسیار کمی توان کرد البته خود ما نیز این جهت فکری را به ارث برده ایم و درچارچوب آن می اندیشیم ! در مورد سوفیست ها اعتقاد من این است که آن ها در واقع میان این دو جهت فکری گیر کرده بودند و به واقع خودشان هم نمی دانستند چه می گویند به همین خاطر است که در چارچوب تفکر مفهومی گفته های آنان آشفته وار می نماید این البته تا بدان جا که با تفکر مفهومی صرف به آن ها نگاه کنیم ! اما حتا هراکلیتوس هم آموزش می داد اگر چه بسیار عمیق تر از سوفیست ها که پسینیان وی بودند عمق ماجرا را می دید ! بنا بر تفکر هراکلتوس نیز هیچ گونه حقیقتی در کار نیست ! به این دلیل ساده که اگر چیزی بخواهد متعلق تفکر مفهومی قرار بگیرد باید یک بود باشد اما آن جا که همه چیز در حال شدن است چه گونه چیزی می تواند وجود داشته باشد ! تنها شدن هست تنها تغییر هست !! اما این هست همان شدن است نه یک هستی دگرگون ناپذیر آن چنان که سقراط آن را تعقل می نمود ! در واقع سوفیست ها شاگردانی ناشی بودند که اندیشه استادان خود را به گونه ای تحریف شده به کار می بردند . آن ها نسبت به خوشان روشن نبودند برخلاف سقراط که تفکر مفهوم محور آنکسیماندر و امپدوکلس را به کمال نهایی خود رساند اگر چه به بهای نادیده گرفتن هراکلیتوس.                                                                               

 

                   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

به راحيلا؛ سقراط

به همان سان که پیشتر بیان کردم یونانیان دوره ی سقراط دچار آشفته گی غرایز شده بودند این به این معناست که همه ی آن رانه هایی که پیشتر از آن  مایه ی عظمت یونانیان بودند کارکرد خود را از دست داده بودند می توان این شایسته گی بس سترگ را برای سقراط  ( من اصلا منکر عظمت وی نیستم ) در نظر گرفت که در این آشفته بازار به هم ریخته غرایز که هیچ کس لگام خودش را در دست نداشت توانست خود را حفظ کند . و در یونانی که هیچ چیز دیگر مانند هم آورد خواهی مایه مباهات مردمان نبود با زیناوند شدن به افزار دیالکتیک توانست که جوانان را به سوی خود بکشاند . اما همه ی باور او به حقیقت عقلانی ریشه در باور او به یک جهان ایده آل داشت که در آن نه دگرگونی ای هست نه مرگ و نه زوال . طبیعی است که این باور باید در همان زمانه ای که همه چیز در حال از دست رفتن است به وجود آید . این همان طور که پیشتر هم گفته ام گونه ای خواست است ، خواست رستن از دنیایی که رنج و آشوب و بدبختی در آن موج می زند . در واقع سقراط نیز همچون همه ی یونانیان با این وضعیت دهشت بار به عنوان بنیاد امور آن چنان که هستند آشنا بود و نمود حکمت سلنیوس را در زندگی هر روزه به چشم و گوش می دید ! این همان چیزی است که می توان به شیوه ی نیچه آن را نیروی دیونوسوسی و ویرانگر حیات نامید یا به شیوه شوپنهاور بنیاد آغازین جهان  . قضیه تعقیب سلنیوس توسط پادشاه میداس را نیز که می دانی : ای نژاد مفلوک میرا فرزند سرنوشت و بیچاره گی ! چرا مرا وادار می کنی چیزی را بگویم که بهتر ان است که درباره اش هیچ نشنوی ؟ آن چه بهترین چیز است فراسوی دسترسی توست : زاده نشدن ، نه بودن ، هیچ چیز بودن اما پس از آن بهترین چیز برای تو زودتر مردن ! در واقع حرکت به سوی جهان ایده آل به گونه ای ضمنی پشت پا زدن به این جهان گذرا و " روان " است . به این سان که سقراط حقیقت را دست مایه ای برای نه گفتن به جهان آن چنان که در بنیادش هست قرار می دهد . فرزانه گی او به همین سان هیچ نیست جز تایید حکمت سلنیوس که گونه ای انکار است . اما فرق سلنیوس این است که او حقیقت را به عنوان حقیقت پیش خود دارد و بنیاد جهان را آن چنان که هست پذیراست اما کنش سقراط معطوف به پشت پا زدن به این حقیقت است و در واقع این شیوه ی اندیشیدن جهان را در واقعیتش آن چنان که هست رها می کند و یک دنیای نمودین را به عنوان یک راستین که همان جهان ایده ها باشد جانشین آن می سازد ! از دید من پاک روشن است که دنیای ایده های سقراط که آن چنان زیبا  به دست شاگردش نموده می شود چیزی جز یک اثر هنری باشکوه نیست ! بدین ترتیب همان رانه های بنیادین ای در  خلق این اثر هنری و این شیوه ی نمایش حقیقت در سقراط به کار هستند که در باقی یونانیان .  به این مفهوم که اگر چه سقراط به ظاهر با هنر و نگرش هنر گرایانه به جهان مخالف است اما نا آگاه در بنیاد آن را تایید می کند! با این حساب چه بسا بتوان گفت که نگرش سقراط به جهان از همان آغاز با گونه ای سوء تفاهم همراه است ! اما اگر دنیای بودهای سقراط خود چیزی جز یک نمود نیست چه گونه می توان به دنیای مثل او باور اورد چه بسا برای یونانیانی که هیچ چیز را جز از دریچه رویا و خیال پردازی نمی دیدند این مساله کاملا روشن به نظر می رسید در واقع یونانیان به گونه ای غریزی به نا حقیقت بودن حقیقت سقراط مطمئن بودند اگر چه زبان تند و تیز سقراط را برای بیان واقعیت نداشتند در واقع در تمام طول گفتگو ها به نظر می رسد که وی دیگران را در هزار توی دالان دیالکتیک خود گرفتار می کند بی آن که روند گفتگو ها رویه ای واقعی داشته باشد اگر دقت کرده باشی  در بیشتر مکالمه ها این سقراط است که سخن می گوید و دیگران صرفا نه می گویند یا آری ! یعنی گفتگوها واقعی نیستند و در بیشتر مواقع به نظر می رسد که سقراط نه با منطق که با سخنوری خود است که دیگران را مرعوب خود می کند یعنی کار ی که سوفیست ها انجام می دادند به هنگام خواندن مکالمه ها این احساس که سقراط دارد زبان می بازد همیشه وجود دارد ! در واقع آن چه که پیروزی سقراط را در هر بار به ثبت می رساند نه حقیقت که روش خاص اوست در  بحث و استدلال ! اما به خلاف چهره ای که از وی پرداخته شده است من تصور می کنم او نیز چون همه ی انسان ها ی دیگر در پی ثبت رساندن حقیقت خاص خودش است و معنای این همه جدل های وی با سوفیست ها جز این نمی تواند باشد او در صدد خلق جهانی است که بر مبنای الگوهای وی پی ریخته شده باشد البته همه ی یونانیان نیز این گونه بودند و هیچ چیز جز حس سروری و تفوق انان را بر نمی انگیخت جریان حماسه ها و تراژدی ها این واقعیت را تایید می کند . آری سقراط نیز در پی تحمیل الگوی خاص خود بود و در این راستا جوانان را تعلیم می داد . و به همین خاطر نیز در پی خلق یک آرمان شهر بود که در آن هر چیز در جای خاص خودش باشد بر مبنای الگویی ازلی  در جهان ایده ها هست و به این جهان دست نمی توان یافت و به آن راه نمی توان برد مگر این که خودمان را به سلاح عقل  و خرد مجهز کنیم ! اما آن چنان که پیش از این نیز تاکید کردم گرایش وی به سوی خلق دنیای ایده ها  از دل نه گویی بنیادین او بر می خواست و بودن در این جهان " روان " برای وی چیزی پلشت و نفرت بار بود و او از همان آغاز خواهان رستن از این دنیای رنج و درد و دهشت بود . بدین معنا او از همان آغاز "نه بودن" ، "هیچ بودن" را از بودن برتر می دانست و خواستار هر چه زود تر رستن از این جهان بود اما در هنگام محاکمه ها او مساله مرگ خود را به مساله حقیقت مثل پیوند داد و کو شش نمود چه گونگی مرگ خود را به سان   سنجه ای  برای  حقیقت جهان ایده ها به اثبات برساند بدین ترتیب که آرامش کامل وی در برابر مرگ خود نمایانگر باور راسخ و استووار وی به حقیقت مثل است ! او به این سان چیزی را که از همان آغاز خواستار آن بود به سان نشانه ای برای اثبات حقیقت مثل به کار برد به این معناست که سقراط بازی گر است ! اما در جریان محاکمه ها نیز به گونه ای ضمنی احساس می شود که این خود سقراط است که جریان بحث را به گونه ای به پیش می برد که حکم اعدام او را اعلام کنند . در تمام طول ماجرا به نظر می رسد به جای این که جریان مباحثات بر سر حقیقت باشد بر سر این است که چه کسی شایسته گی حکومت بر مردم  را دارد و سقراط خواستار فرزانه - شاه هایی است که از الگوی وی برای فرمان راندن بر پولیس تبعیت می کنند و به همین خاطر است که موجودیت وی در آن زمان برای فرمانروایان چالش ساز می شود !                                                                                                                                                     

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

به او كه رفت !

ما بیچاره گان ؛ ره پویان بیان های دهشت ناک هراس و دلهره ! آه سخن کوتاه کن و بنگر که ... نه اینجا پایان دنیا نیست ، خدا هم در کار ما دخالت نمی کند هیچ کس با هیچ کس کاری ندارد راستی گوش کن با تو هستم من ـ خدا ـ امشب با شیطان قرار ملاقات دارم آیا به میهمانی ما می آیی  قرار است در آن شاد باشیم و شاد خواریم . آه که من چه بی نیازم از تو من بی نیاز بی نیازان ،  بايست بایست ! نه این چنین اخم ناک در من فرو ننگر اگر بروم دیگر هرگز به هیچ راهی مرا پیش روی خویش نخواهی یافت  آن چنان که اکنون این چنین است وين را تنها من می بینم آه شاید اکنون داری بچه ای نوزاد را شیر می نوشانی ! در خاطره ام درآی و درون شو ! من بی قرارا نه آن لحظه معجزه را انتظار می کشم ! فردا به کنار رودخانه می روم و از همان جا داخل یک بطری خالي برای تو نامه ای پست می کنم و با خود  می اندیشم که تو هم به کنار رودخانه می آیی و بطری را از آب بر می گیری و ... ! آه که چه پری وارانه بر جاده گام بر می داری  و چه فجیعانه جان من را آشفته می سازی بیا ! بيا و  به پایان برسان این آغاز ها ی بی پایان را که هر یک آغاز دهشت هایی مدام است آن چنان که می پندارم پیوسته در دوزخ هستم و آتش و سرما و درد منم ! بنگر، پر پرنده ای در آسمان یادگار خاطره های دور ازدست رفته ی من است که تو هیچ گاه از آن بهره ای نداشته ای تو همان  که تنها من شناختمت تنها من . بشنو به نام صدا می کنم ترا ! آه لرزان مباش لرزان مباش به گريز مشتاب تمامی جان من ترا به نام صدا می زند . پریشان مشو ، به نان میاندیش  به افسانه میاندیش. آه یادم می آید یادم می آید که چه سان در آن رویا مرا به نظاره آن چاهی بردي که تا اعماق زمین می رفت و آن گاه پهنای کهکشان ها را درمی نوردید  می رفت و می رفت تا هیچ و همه چیز یک جا گرد آیند و این جا مرا به درد خویش آگه نمودی .  آه به آن پسر ک می اندیشم و بس پسران دیگر که تو را  لعنت می فرستادند چرا که مایه هايی از وجود شیطان در تو می دیدند من اما از بهر تو توبه ی هزاران هزار ساله خود را شکشتم . تو شیطان ـ خدا در همه ی خاطرات  ، در گذشته و آیند ه  در من ،  رسو خ کردی و من شدی و من تو ! اینک  صدای پای تازه ای از آن سوی دالا ن سبز به گوش من می رسد و مژده ي درد و شادکامی تازه ای به من می دهد  . بشنو ؛ خیالت نیز گریز پاست ! من از همان نخستین روزي که  انسان زبان گشود و با آن در دل افسانه هایش اندیشناک جهان شد درست از همان زمان به تو چونان آن پرنده ی می اندیشم که تاوان آواز خویش را با خون خویش می پردازد . من قطره قطره خون خویش را می نوشم و آن گاه که همه ی وجود خود را نوشیدم آن جا آرام می ایستم و فرو افتادن سنگین خود را بر خاک به نظاره می نشینم تمامی کهکشان ها به فرمان من هستند زیرا که من دیگر به فرمان کسی نیستم زیرا که مرا دیگر نیاز ی به فرمان دادن به کسی نیست  امشب با شیطان قرار ملاقات تازه ای بسته ام ! می دانم آن نگون بخت بیچاره اکنون سرگرم به هم بافتن برهان هایی برای چیره گشتن بر من است اما او از پیش بازنده است  چرا که چیستان های رنگین  او که با آن مردمان را به کوره راه ها می کشاند بس نیاندیشیده  و خام است ! آه که این شیطان خبیث نمی تواند هیچ چیز را بدون پیش داوری هاي مغرضانه ببیند او از هم اکنون شکست خورده است . چه بیچاره چه نجیب می نماید این اهریمن شب هنگام  که به خانه  در می آید و نانی و شرابی  نیست که فرزنداننش را ببخشد آه ای کلاغ  پیر سیاه تنها ای شیطان ،‌ بگذار من هم چنان بر برج و راهای آسمان گام بردارم . من به سفری دراز رفته ام سرانجام خواهم آمد و هدیتی پر شکوه از برایت خواهم آورد  هدیتی که تنها تو شایسته آن باشی من به جنگ مارها و اژدرهاي بسیار رفته و هر بارپیروز از همه مهلکه ها پا بیرون نهاده ام  در آغاز هر راه تازه  نيز با خود اندیشیده ام که چه سود از این همه پیکارهای پی در پی اما .... هیچ گاه آرامش را بر خویش روا نداشته ام ! راستی خیال دستان نوازش گرت چون فرشته ای آسمانی در مه اساطیری یک شفق به سویم می آید  و گل بانگ ترانه ای که زیر لب زمزمه می کنی از دروازه های هزارتوی کهکشان ها عبور می کند و مرا در بر می گیرد دریغا که من آز بس فریاد برآورده ام از بس نومید گشته و آبی به چنگ نیاورده ام ! صدایم بس دردناک از دهان برون می تراود و ترسانم که گوش های تو را آزار دهد آه رها کن ، دالانی از دالان ها نور مرا اکنون به درون خویش می کشد و من با شتابی بس بیش از هر چیزی که تصور ش را بکنی با شمشیری زرین و خدایی که یادگار نیاکان من از سرزمین خدایان است در قعر سياه چاله ای به پیکاری دوباره می روم ! کسی این جا جز من نیست و دوستم دارد املت می پزد !

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

 

                                

 

به سروش

اندیشیدن با زبان اینهمان است .

گویا دریافت درستی از گفته هایم به دست نیاورده اي راست این است که دریافت من از رابطه نشانه و معنا با  آن چه که بار نظر توست کمی متفاوت است . اگر بخواهیم بر پایه  دیدگاه سنتی به این رابطه بنگریم که گویا تو نیز آن چنان می نگری باید پذیرفت که میان کلمه/ واژه / بیان و ساختار دلالت / معنی پیوندی ناگسستنی در کار هست . این ساختار دلالت در بنیادی ترین سطح خود تفاوت/ تمایز دال / واژه و مدلول / نشانه را مفروض می گیرد در این رابطه دال به چیزی بیرون خود که نمایاننده ی آن است اشاره می کند . بدبن ترتیب واژه از آن جا که یک نشانه است به سرشت نمایاننده و ارجاع گر است .در این ساختار دلالت هماره گرایش به این سمت و سو بوده است که برای مدلول  " هویت " ای جداگانه در نظر گرفته شود و خود مدلول به مثابه ی امری واقعی در نظر گرفته شود. یا نهایتا یک امر ایده ال که می تواند بار ارجاع قرار گیرد . از همین روی باور بر این بوده است که نشانه شناساننده ی یک مفهوم مانند یک ایده یک خیال واره ؛ یک ساخته ی اندیشه انسان و یا دال بر یک شی واقعی موجود در جهان است . فهم همه گانی بر آن است که میان میان ایده آل بودن و واقعی بودن واسطه گری کند . با تاکید کردن بر این که هر نشانه ای دارای معنایی ایده آل است و مدلول همیشه به مرجع واقعی اشاره دارد که جا یگاهی برون از ذهن را داراست . آن اندیشه ی بنیادینی که این شیوه ی نگریستن را ایجاب می کند این است : معنای هر واژه همان چیزی است که واژه به آن ارجاع دارد . این چه بسا همان اندیشه ای است که ویتگنشتاین آن را نظریه تصویری زبان می داند که اگوستین یک نماینده ی برجسته ی آن است . نظریه ای که دیدگاه وی نسبت به آن ارزیابانه است و حتا ادامه آن را در شاخه فلسفه تحلیلی فرگه و راسل و نیز کتاب رساله خودش می توان دید و همین نظریه است که در پژوهش ها وی بار ارزیابی دوباره قرار می گیرد . از همین روی واژه همه  جا دنبالرو و پیرو مدلول است . در این ساختار نشانگری که در رابطه دال و مدلول پیوسته تقدم را به مدلول ناچار است برای این توانایی توجیه خود را داشته باشد و هم تنیده گی درونی خود را از دست ندهد وجود یک مدلول متعالی را فرض کند . این مدلول متعالی در خداشناسی که بن مایه ی فلسفی دارد همان خداست ! در واقع این مدلول متعالی در این ساختار نشانگری همچنان که خدا در الهیات به سان جایگاه حقیقت عمل می کند که معنا را تثبیت می کند ! چیزی  که در رابطه ی با آن هر چیز معنای نهایی خود را به دست می آورد . بدین سان می توان گفت که هر واژه / بیان ـ ی معنایی دارد که همان چیزی است که به آن ارجاع دارد / آن را بیان می کند . اما واکافتن ریز بینانه تر این ساختار دلالت این دوگانه گی را از میان بر می دارد ، دوگانه گی يا تقابل دال / نشانه و مدلول / معنا را ! آن چه بایست این جا در راستای این واسازی روی آن پای فشرد این است که دوگانه گی نشانه و مدلول در حقیقت خود فرآورده ی کنش  آگاهی ماست . راست این است که آگاهی ما برای آن که بتواند سنجه ای برای قضاوت / داوری در باره ی خود به دست بیاورد  ناگزیر است این تمایز را فرض بگیرد اگر چه خود به این روند تمایز گزاری نا آگاه است ! بدین سان مدلول از دال متمایز می شود و مانند سنجه ای برای داوری همه ی آگاهی های ما یا همان نشانه ها کارگر می افتد . با این همه آن چه آگاهی به آن اشاره دارد همیشه از پیش در خودش بوده است بدین معنا که مدلول نه چیزی آزاد از دال است نه برتر از آن . بل مدلول خود یک دال است و بس . از همین روی آگاهی تنها با نشانه ها سرو کار دارد و او را هیچ گاه دسترسی ای به خود شی نیست . به بیان دیگر خود شی موجودیتی مستقل چه واقعی و چه ایده آل نیست که همه ی نشانه ها به آن رجوع کنند بل که خودش نیز یک نشانه است . نشانه نشانه ی یک نشانه است و بس . از این روی چیز ی بیرون از زبان در کار نیست

 

             

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

نوروز براي من هميشه يادآور « يادمان هاي تلخ » است . لحظه هاي دهشتناك سرمازده ، لحظه هاي هراس ، تپش ، دلهره و رنج . من بدبينم اين منش ديري است كه پاره اي از هستي من است ! امسال هم تفاوتي نخواهد داشت ، من لحظه هاي نو گشتن خود را به خواب مي زنم؛ هيچ چيز برايم رخو ت ناك تر از آن لحظه هايي نيست كه ناگزيرم با درو غ نمايي سيماي آدمي دلشاد را به خود بگيرم و خود را آماده ي روبوسي ، تبريك گويي و ... نشان دهم .پارسال دست كم اين شايسته گي را داشت كه توانستم در اين لحظه از خانه بيرون روم و هزگز نفهمم كه لحظه واگشت سال  كي بود و... . باري امسال هم هيچ چيز دگرگون نخواهد شد و من ناگزيرم همان تجربه هايي را به سر برم كه بيست و چهار سال است به سر برده ام . « درد » ، « رنج » ،« بيچاره گي» ،‌ « روان پاره گي »‌ ، « اندوه »‌ ،‌ « پدر » ،‌« مادر»،« خواهرهايم» ، زندگيمان و... آه ! چه كاري از دست من بر مي آيد ، بي گمان هيچ . بازي هميشه همان بازي است ـ هيچ چيزعوض نشده است ـ به راستي آيا بايد اندوه گين خود باشم يا ... . امروز باز هم آن «دريافت» به سراغم آمد .اين دريافت كه فلسفه براي من نقش افيون را داراست و دست مايه اي است كه با آن زندگي خود را تاب مي آورم راست اين است كه من پس پشت آن همه ي « حقارت »‌ و « پست باشی » خود را پنهان مي كنم . البته اين طبيعي است كه انساني همه جا با پستي خود روبروست كوشش مي كند پستي و بي مايه گي خود را با لباسي زيبا بيارايد . چه بسا من با برتن كردن لباس فلسفه ، آهنگم تنها نشان دادن اين بوده كه  بگويم از هرچه كه بگذريم : « من هم كسي هستم »‌ . گاه حس مي كنم حق با احسان آشفته م باشد ؛ این كه همه ما به دنبال توجيه خو هستيم . ومن اگر چه در پهنه ي انديشه و انديشيدن با او ناسازگارم اما آن جا كه پاي زنده گي راستين به ميان مي آيد . راست همان است كه او مي گويد ، آه نيا بس كن ! من از واقعيت و زيستن سيماچه ي خندان آن را دوست دارم ! اما اين درست همان چيزي است كه هيچ گاه از آن بهره اي ژرف نبرده ام هرگز تاكنون نبوده كه در پس آن قهقهه اي كه از سر شادماني زده ام نيز تغاري از اندوه احساس نكنم  .مطمئنم كه همه گان  از اين احساس برخوردار نيستند و از آنان كه مي توانند از ته دل قهقهه بزنند دلشادم . پذيرش و آري گفتني ژرف در  پس  هر خنده ي از ته دل نهفته است با اين همه از دل اندوه ژرف اين جهاني ـ نه متافيزيكي ـ ام داشتن سال شادمانه اي را برا ي همه گان آرزومندم! آه اي رنج دوباره !  زيرا كه من آشيان گاه توهستم .باري من نيز اين گونه به زيستن ، بودن و به جهان آري مي گويم ! اگر چيز با ارزشي در كار باشد كه نيست همين زمين ، جهان فاني و « روان » است !                                                                                                                     

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com