رامين جهانبگلو از روشن انديشان بزرگ اين سرزمين است كه اين روزها گويا به هيچ برهاني در اوين به سر مي برد . وي بيش از هر چيز به «گفت و گو» و پرهيز از« خشونت گرايي» شهره است وي نويسنده ي آثاري در باره ي مهاتما گاندي و نيز كتاب هايي در باب انديشه هاي انديشه ورزاني چون آيزيا برلين و جورج استاينر است كه نتيجه گفت و گوهاي او با ايشان است . وي چند هفته پيش به دست نيروي پليس در فرودگاه دستگير شد ، گمان بر اين مي رود كه مايه دستگيري او بيان انديشه هايي باشد كه در سخنراني ها و كتاب هاي خويش مطرح كرده است اگر اين چنين باشد مي توان بازگشت گونه اي تاريك انديشي راپيش بيني كرد .

رامين جهانبگلو ، دفتر پژوهش هاي فرهنگي ، تهران
اکنون زمان آن رسيده که دريابيم که در فرآيند يک تحول عمده هستيم. توجيه بیمدارايی با دموکراسی تبديل به يک قانون در رفتارهای اجتماعی شدهاست و به گونهای متناقض، ايدهی مدارا که در تمام مذاهب و فرهنگها توصيه شده، به ايدهی مدارا نداشتن در محدودهی سياست فرقهگرايانه تبديل میشود. درست است که بعضی حکومتهای مسلمان دريغی از استفاده از خشونت برای در دست گرفتن حيات اجتماعی و سياسی شهروندانشان ندارند؛ اما اين هم درست است که برای بسياری در غرب، اسلام به عنوان يک خطر عمده به شمار میآيد و تمهيدات جدی عليه مهاجرت و گوناگونی فرهنگی حفظ مردم غرب از اين خطر ضروري جلوه داده مي شود.
بحران کاريکاتورها نشان میدهد که تا چه اندازه تقسيمبندیهای کلی «غرب» و «بقيه» غيرعقلانی هستند. ما نيازمنديم که فراتر از اين دوقطبی خشکانديشانه بينديشيم، دوقطبیای که در آن گويا «بقيهی جهان» چيزی برای گفتن دربارهی غرب ندارند. چنين تأکيدی انکار ذاتِ متکثرِ تمدنِ غربی است. اگر غرب رفتاری مانند طالبان را آغاز کند که در آن تنوع نگاهها و فرهنگها ناديده گرفته میشوند، مجبور است به ريشههای ليبرال و اهداف دموکراتيک خودش خيانت کند. هنوز احتمال همزيستی يک امکان واقعی است، با آن که جهان روز به روز بیمداراتر میشود. میتوانيم از اين فرض آغاز کنيم که ارزش انسان بسيار عظيمتر از آن است که تنها در يک فرهنگ جلوه کند. به بيانی ديگر، هر فرهنگ جنبهای از ابعاد مختلف ارزش انسان را پرورش و توسعه میدهد؛ و پيشرفت تنها میتواند از گفتوگوی بين فرهنگها ايجاد شود.
بنابراين اگر غرب از اسلام میخواهد که بیمدارايی خود را کنار بگذارد، خودش هم وظيفه دارد که چنين کند. مسلمانان از غرب میخواهند که تعادلی بين دموکراسی و مسئوليت ايجاد کند، در حالی که غرب میتواند از از حس جمعگرايانهی اسلام بياموزد. مهاتما گاندی که میتواند برای زمانهی ما يک چهرهی شاخص باشد، تمام عمرش را عليه بیمدارايی جنگيد. وقتی گفت: «دوست ندارم خانهام از همهسو ديوار و همهی پنجرههايم به روی دنيا بسته باشد، دوست دارم فرهنگهای تمام سرزمينها در اطراف خانهام هر چه آزادتر بوزند» دردمندانه از اين گفتوگوی فرهنگها و و تبادل عقايد سخن میگفت.
اين کلمات چه مسئوليت سنگينی بر دوش ما مینهند تا با برخورد بیمدارايیها مبارزه کنيم. اگر جهان دنبال راهی برای گريز از اين برخورد است، بهترين راه دفاع از آزادی بيان فرد بدون بیاحترامی به ديگران است.
به دوستم شهريار
مدرنيته ي ما
بحث مدرنيته و رابطه اش با جريان هاي تازه ي انديشه گي در ميان آمده در دو دهه ي اخير بحث بسيار پيچيده اي است و سخن گفتن در باره ي آن نيز انديشه اي تيز و ژرف را خواهان است كه من آن را در خود نمي بينم . راست اين است كه من در اين باره هرگز پژوهش پيشرفته اي نداشته ام و دانش ام دراين زمينه بسي اندك است . بهتر است كه بحث ام در باره ي اين مفهوم با اين گفته ي كانت بياغازم كه يكي از دريچه هايي است كه به روي اين مفهوم گشوده مي شود ، او به نقل از هوراس شاعر رومي بيان مي داردكه : « جسارت انديشيدن داشته باش! » .كانت اين گفته را در جستار « روشنگر ي چيست » بيان مي كند كه در آن روشنگري را برون شد انسان از نابالغي خود خواسته ي خود مي داند . و روشنگري را با درون مايه ي بلوغ پيوند مي هد كه خواستار مرجعيت خرد انسان است به جاي مرجعيت حاكمان و فرمانروايان و شهرياران بيداد گر و همچنين حاكميت كشيشان و كارگزران دين . روشن گري كنار گذاشتن بزدلي و تن آسايي و تن زدن از زیر بار قیمومت ديگران بودن است. وي در اين جستار بيان مي كند كه انسان بايد خود را از بند كژانديشي ها و خام انديشي ها رها كند و خود را از زير يوغ نابالغي بيرون بكشد . و برا ي اين كار نياز است که بتواند آزادي كاربست خرد خويش در امور همگاني را به دست بياورد . راست را انسان بايست گيرو دار مناسبي براي آزادانه انديشيدن داشته باشد زيرا تنها به این دست مايه است كه انسان مي تواند از نابالغي خويش به در آمده و از حاكميت ناداني و مرجعيت سنت رهايي يابد مرجعيتي كه انسانيت انسان را از او مي ستاند چرا كه دستور مي هد : «خرد نورزيد : كرنش كنيد ، پول بشماريد يا ايمان بياوريد و...» . آن كنيد كه من مي گويم شما را نيازي به انديشيدن و ژرف انديشيدن در امور نيست . بدين شيوه كانت در اين جستار خودْ آيينيِ خرد انسان را به سا ن مقوله اي فلسفي وضع مي كند و براين باور است كه تنها با كاربست قوه ي فاهمه و خرد است كه انسان مي تواند از تاريكي بيرون بيايد و جامعه اي انساني را بيافريند و روادارانه در كنار ديگر انسانها بزيد . با اين همه مدرنيته يك مفهوم صرفا فلسفي نيست بل مشخصه ي گونه اي خاص از تمدن نيزهست كه نو گرايي و نوسازي را همواره همراه باخويش دارد و آن را در دل خويش نهادينه مي كند . بدين شيوه است كه مدرنيته به ستيز با همه گونه هاي سنت و فرهنگ و آداب و رسوم پيشين مي پردازد. راست اين است كه گرايش به نوگرايي و نوسازي در عرصه هاي گوناگون در بطن مدرنيته نهفته است و تاثيرا ت آن را مي توان را در فن آوري نوين ، دولت ، موسيقي ، نقاشي ، معماري ،پيكر تراشي و... ديد . مدرنيته اما مفهوم آناكاوانه ي روشني نيست كه بتوان آن را تبيين كرد بل مشخصه ي مدرنيته به گونه اي است كه تنها مي توان ويژگي هايي را به آن نسبت داد و بيشتر مي توان آن را توصيف كرد تا تبيين . زيرا مدرنيته پيوسته در حال دگرگوني دائم است و در آن تنها دگرگوني است كه دگرگوني نمي پذيرد . از اين روي به دليل منش پيوسته پيشروند ه و خود انكارگر و دگرگون شونده ي ما نمي توانيم تعريف مشخصي را از آن به دست بدهيم . بدين سان مدرنيته در بنياد درون ما يه اي تير و تار و مبهم است و همچنين چند پهلو و چند سويه كه در عرصه هاي گوناگون نيز نمي تواند يك معناي مشخص داشته باشد . از همين روي از ديد من نمي توان از اين مفهوم يك شناخت عيني به دست آورد و پذيرفت كه يك بار براي هميشه تكليف آن را روشن كرده ايم . اين مساله را مي خواهم به بنياد بحث در باره ي شيوه هاي گوناگون رويارويي ما بامفهوم مدرنيته بدل كنم و در كنار آن به مساله ي پست مدرنيسم و رابطه ي آن با مدرنيته در ايران بپردازم : نكته ي ديگري كه بايست روي آن تاكيد كنم اين است كه مدرنيته اگر چه در بن هميشه با درون مايه ي پيشرفت و سير خطي تاريخ همراه بوده است اما روند رشد تفكر و انديشه ورزي هرگز روندي پله پله و پشت سرهم نداشته است يعني چنين نيست كه بپنداريم مدرنيته نتيجه ي رشد پي در پي تفكر عقلاني به شيوه اي سيستمانه و منتظم است كه يك مسير مشخص را تا وضعيت كنوني اش كه وضعيت بحران است پيموده باشد . در واقع رشد و پيشرفت در آن نه زنجيره وار كه بيشتر ريزوم وار است . مدرنيته از همان آغاز به شيوه ي خطي پيشرفت نكرده است .و تمي توان مطمئن بود كه با كنكاش و پژوهش درباره ي اين مفهوم مي توان به يك خط و مسير مشخص دست يافت كه از آن مي توان براي نقطه ي شروع تازه اي استفاده كرد . مدرنيته درون مايه اي هزار چهره است و هر بار خود را به گونه اي مي نمايد . بدين ترتيب من نمي توانم با آن جريان هاي فكري اي كه معتقدند براي شناخت مدرنيته بايد از بحث هاي پست مدرنيستي كناره گيري كنيم موافق باشم . زيرا گذشته از اين كه پست مدرنيسم در بنياد خود همان ارزيابي ريشه اي مفاهيم بنيانگزار مدرن است نمي توان از جاذبه و كشش اين گونه بحث ها در دنياي امروز كناره گيري كرد . در ضمن شناخت دنياي مدرن اگر چه مهم است و براي بحث مسائل دنياي امروز اگر چه نياز با مفاهيم مدرن آشنا باشيم اما نمي توانيم از مفاهيم پست مدرن كناره گيري كنيم زيرا اين خود به معناي واپس ماندن دوباره ازگشت و واگشت هاي بنيان بركن دنياي هر دم دگرگون شونده ي امروز است . در واقع به همان اندازه كه ما نيازمند شناخت درست مدرنيته هستيم به همان اندازه هم بايد در مفاهيم بنيادين دنياي امروز ژرف بنگريم . مي توان گفت كه مفاهيم پست مدرنيستي خود به اين دليل كه به ارزيابي مفاهيم بنيادين دنياي مدرن مي پردازند خود مي توانند يارگر ما در شناخت بهتر مدرنيته باشند . با اين همه افزودن اين نكته بايسته است كه ما در شناخت مدرنيته نمي توانيم به يك مفهوم و تعريف مشخص دست بيابيم بل آن چه به دست مي آوريم تنها روايتي از مدرنيته است آن هم به زبان خودمان كه به سرشت توانايي انتقال يك به يك مفاهيم مدرن يا حتا پست مدرن را در روايت غربي شان ندارد . بدين سان ما نمي توانيم مدرنيته را آن چنا ن كه در سرزمين اصلي اش هست به دست بياوريم . اين انديشه كه ما مي توانيم درست به مانند اروپاييان و آمريكا مدرن شويم چه بسا يك خيال واهي بيش نيست . در واقع هم اكنون نيز روايت هاي گوناگوني از اين مفهوم در ميان ما جريان دارد كه هريك به شيوه ي خاص خود در اين باره مفهوم پردازي مي كنند . آن چه ما انجام مي دهيم در نهايت بومي سازي مفاهيم مدرن و پست مدرن است كه در بنياد خود ايرادي ندارد اگر آهنگ مان زدن برچسب بر اين مفاهيم با انديشه هاكهنه و قالبگيري آن ها در چارچوب ذهنيت واپس مانده خودمان نباشد . چه بسا تنها راه دست يافتن ما به مدرنيته به شيوه اي بومي و آفرينشگر اين است كه انديشه هاي انديشه ورزان غربي را به گونه اي ژرف و بنيادين باز انديشي كنيم و آن ها را تا نهايت آن پيش ببريم و از آن فرا رويم . و اين خود وابسته به اين است كه از همان آغاز ناتواني ، سستي و واپس مانده گي خود بپذريم و كوشش كنيم نيروها و آمايه هاي خود را پرورش دهيم . نه اين كه انديشه هاي آنان را پيوسته تحريف كرده و با خود برتر بيني و متهم كردن ايشان به دنيايي گري و نيهيليسم و نا ارزش گرايي و زير پا گذاشتن ارزش ها ي انساني كه خود را داراي همه آن ها مي دانيم به جاي اين كه از آنها درس بگيريم به آن ها پشت كنيم و به جاي اين كه دريچه هاي گفتگو با ايشان را باز كنيم آن ها را «دشمن» بناميم . در واقع رواج گفتمان هايي مانند گفتمان دشمن ، تهاجم فرهنگي ، غربزده گي و... از همان آغاز اين مفهوم را در خود پيش فرض مي گيرد كه ما چيزهايي و ارزش هايي را داريم كه آن ها از آن هيچ گونه بهره اي ندارند . جريانات اخير در عرصه ي سياست و داعيه ي سر دمداران ما كه مي خواهند جهانيان را هدايت كنند و راه راست را به ايشان بنمايانند نيز از همين انديشه مايه مي گيرد كه ما دارندگان برترين ارزش هاييم و بايد اين ارزش ها به مردمان جهان بياموزانيم . اما اين وضع بيانگر هيچ چي جز بيماري توهم ما نيست . ما براي اين كه بتوانيم براي خودمان قابل تحمل باشيم نيازمند آن هستيم كه به چهره ي خود نقاب بزنيم و بر چشمان خويش عينك و اين خود محكمترين ريسمان و بند ديدن واقعيت است اين واقعيت كه ما سست و ناتوان و از دست و پا افتاده و بيماريم . بيماراني كه به قول اخوان ثالث در توصيفي كه از وضعيت ايران در شعر باغ من مي كند « داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اينك خفته درتابوت پست خاك » مي گوييم . و با گفتن هميشه و پيوسته ي اين كه ما داراي افتخارات تاريخي بزرگي هستيم و اين ماييم كه علم و دانش را به غربي ها ارزاني داشتيم از اين كه در انديشه ي بهبودي خود باشيم كناره مي گيريم . بگذار به همان گفته ي نخست كانت بازگردم : ما بايد دليري انديشيدن را به دست آوريم و با خوانش پيوسته و ژرف و عميق دست آوردهاي بزرگ متفكران غربي و همچنين دستاورهاي هنري ، ادبي و... آن ها چه از نوع مدرن و چه پست مدرن بتوانيم با ايشان از در گفتگو درآييم و اين همه مستلزم جسارت ، تيز بيني ، واقع بيني ، توهم زدايي و پذيرفتن خويش است آن چنان كه واقعا هستيم نه به مانند پهلوانان و قهرمانان افسانه اي !
پي نوشت : شهريار اين متن هم مانند متن هاي پيشين فاقد هرگونه انسجام دروني است نخست به دليل بي سوادي من و دوم به اين خاطر كه متن را با شتاب و نيانديشيده نوشتم و اين خود باعث شد كه متن يك روال طبيعي نداشته باشد در واقع خواسته بودي نظرم را بنويسم و آن را روي صفحه وبلاگ به نمايش بگذارم كه من هم اجابت كردم اما اين متن به هيچ وجه يك متن جالب نيست باسپاس از تو دوست بسيار دوست داشتني ام!
به دوستم انسان طاغي
بنيان كار روشن انديش درگذشته نهاده بر اين باور بود كه او سنجه ي فراگير راستي فراگير است. او داناي فرزانه اي است درميان مردم كه آن چه را مردمان توان دست يافتن به آن را ندارند به تنهايي دارد . در اثر نبوغ و دانش و انديشه ي بسيارش به راستي هاي آگاه است كه مي بايست آن ها را به مردمان بگويد و ازين روي راه راست را به مردم بنمايد و ايشان را رهنمون به سوي راستي باشد . راستي را كه او بس بسيار چيزهايي را مي دانست كه چيني از آن هم بر انديشه و جان مردم نقش نمي بست و ايشان در سياهي ناب آشيان داشتند و اين روشن انديش بود كه مي بايست چون پرومته آتش دانايي را ازسرزمين روشن ايزدان به سوي سرزمين خاكي و سياه مردمان ببرد و گرمي و روشني دانش را به آن ها ها ارزاني بدارد و ايشان را سرزمين سرد و تاريك جهل و ناداني بيرون آورد و دشت ها زيبا و سر سبز دانش و آگاهي و انسانيت را به آن ها بنماياند . او به سان پيش آهنگ كاروان دانش و انسانيت به ستيز با ستم و تباهي مي رفت و مردم نيز در پي او روان بودند . باور براين بود كه راستي اي هست كه ستم كاران آن را نهان داشته ،كتمان كرده يا آن را سركوب مي كنند . راستي اي كه بود اش مايه شادكامي و بهروزي زندگي انسان هاست و ستم پيشگان براي آن كه بتوانند بر مردمان فرمان برانند آن را در بند داشته اند و هر آن كس كه از آن راز سخن بگويد و آن را بر زبان براند بايد از دم تيغ بگذرد زيرا كه آن راز طلسم دروازه ي دژ سياهي را باطل مي كند و بنياد هستي ديو را بر باد مي دهد .
اما اين دريافت از منش كار روشن فكر ديگر درميان نيست و نبايست روشنفكر را كسي دانست كه كارش گفتن حقيقتي است كه ديگران را ازآن بهره اي نيست . چرا كه سازوكارهاي قدرت ابزار هاي صرف سركوب نيستند و مناسبات قدرت و حقيقت در دنياي امروز نسبت به گذشته پيچيده گي و بغرنج بيشتري دارد . به گمانم در اين جا بيان گفته اي از فوكو در باره ي مناسبات قدرت و دانش بد نباشد : «...اگر قدرت چيزي جز سركوب گري نبود ، اگر هيچ كاري به جز منع كردن انجام نمي داد ، ايا به راستي فكر مي كنيد اطاعت از آن ادامه مي يافت ؟ آن چه قدرت را استوار مي دارد ، و آن را پذيرفتني مي سازد خيلي ساده اين حقيقت است كه تنها به ما چون نيرويي كه نه مي گويد تحميل نمي شود بل به سان نيرويي است كه از چيزها عبور مي كند ، آن را مي آفريند ، لذت را بر مي انگيزد به دانش شكل مي دهد ، سخن را توليد مي كند . قدرت را بايد همچون شبكه ي توليد كننده اي در نظر گرفت كه از تمام بدنه اجتماعي گذر مي كند ، بارها بيش از موردي منفي كه كاركردي جز سركوب گري ندارد ...» .با اين گفته ها ما نمي توانيم معادله ي « قدرت = چماق » را به كا ر ببنديم . قدرت نه ديگر از راه سركوب بل از راه توليد ما در ما كار مي كند بسيار ريزتر و هوشيارانه تر ما از درون در بند خويش گرفتار مي كند و ما را برده ي خويش مي كند آن چنان كه ما دربست آني مي كنيم كه او از ما مي خواهد و ما مي پنداريم كه آن را انجام داده ايم كه خود آگاهانه اراده كرده و بر گزيده ايم . قدرت ما به سان انسان هاي خود آگاه توليد مي كند و ما آگاهانه از راه پُستي كه به ما داده شده در راستاي هدف ِ قدرت بسيج مي شويم اما اين اسارت دربند قدرت بي چون و چند نيست و قدرت در راستاي اهداف خويش ما را آزاد مي كند . ما بايد به انسان هايي رام ، سر به راه ، به هنجار ، و بهره رسان بدل شويم ازهمين روي نياز است كه آمايه هاي ما را پرورش دهند و ارتقا دهند . و اين كار را با توليد دانش و آماده سازي انسان ها انجام مي دهد . بدين سان انسانهايي توليد مي شوند كه هريك بسته به پُست هايي كه به آن ها داده شده كارگزاران قدرت هستند و در درون سازوكارهاي قدرت كار مي كنند . راست اين است كه ما انسان هاي امروزي درون شبكه هاي قدرت و دانش اسيريم و قدرت در بسياري بارها از راه دانش و حقيقت ما را توليد مي كند . فوكو مي گويد :« حقيقت برون از قدرت در ميان نيست و فاقد قدرت نيز نيست » اين دريافت از حقيقت ناسازگار با دريافتي است كه مي گويد : تنها حقيقت است كه آزادي مي بخشد . آن چه حقيقت ناميده مي شود در تار و پود سازوكارهاي قدرت گرفتار است و نيز به آن شكل مي دهد . روشنفكر بر بنياد اين باور ديگر دارنده ي ارزش ها ي فراگير و جهاني كه آزادي مي بخشد نيست بل كه خود در درون سازوكارهاي قدرت پستي از آن خويش دارد و وابسته يك «دستگاه حقيقت» است . زيرا آن چنان كه فوكو بيان مي كند :«حقيقت بايد چون مجموعه اي از فر آيند هاي منظم براي توليد ، قانون مند ، به سامان در آوردن ، توزيع ، گردش ، كاركرد احكام شناخته شود . حقيقت در جرياني دايره وار با دستگاه حقيقتي كه آن را توليد كرده و زنده نگه داشته و با نتايج قدرت كه آن ها را ترغيب مي كند و گسترش مي دهد ارتباط دارد . يك سامان حقيقت ». نقش روشنفكر ديگر بيان يك حقيقت فراگير نيست بل كار او ستيزه با شيوه ها و روش ها و پهنه هايي از دانش و حقيقت است كه ما را به كارگزار خويش بدل مي كنند و مايه آنند كه ما دريافت ويژه اي از خويش داشته باشيم . پس بحث آن چنان كه ماركسيست ها باور داشتند بر سر آگاهي هاي دروغيني كه فرادستان با آن فرمان مي رانند و جايگزين كردن راستي به جاي نا راستي تا رها ساختن حقيقت از بند ديو و اهريمن قدرت نيست زيرا حقيقت همان قدرت است بل بر سر جايگزين كردن شيوه ها ي كم تر هژمونيك قدرت گزاري است .
|
يك گفت و گو به دوستم شهريار در باب مفهوم فلسفه نزد نيچه |
|
دقت در عنوان « سنجش » يا نقد آن چنان كه كانت به كار مي برد و « ارزيابي » آن چنا ن كه نيچه به كار مي برد گوياي اين نكته است. بگذار به همان حوزه ي مفاهيم باز گرديم آن چنان كه گفتم فلسفه از چشم نيچه پهنه ي خلق مفاهيم تازه يا معناهاي نو از مفاهيم پيشين يا حاضر است كه معناي خاص خودشان را دارند . فيلسوف همواره در حال بار كردن معناهاي نو بر معناهاي موجود است . اين شيوه ي انديشيدن با دريافتي كه كار فلسفه را بازنمايي امور يا داده هاي ما مي داند متفاوت است . اين از آن روست كه مفاهيم در رابطه با چيزها امور يا رخداد ها تعريف نمي شوند بل معناي آن ها بسته به مناسبت دروني آن ها ست . يعني هر مفهوم مناسبتي ساختاري با مفاهيم ديگر دارد كه در رابطه با آن ها معنايش را باز مي يابد و معنا داشتن اش همان در رابطه بودن آن است و بدون اين نسبت به خودي خود مفهومي ندارد . كاش توانسته باشم تا كنون ثابت كنم كه نيچه يك فرزانه / فيلسوف به معناي دقيق واژه است كه مفاهيم را به همان دقتي به كار مي برد كه فرزانه گان پيش از او . |
|
شهريار به نيا در باب نيچه ! مخالفت نیچه با این عقیده که یک واقعیت عینی و زیر بنایی وجود دارد ، موجب مشکلات فلسفی می شود . وی به جای اعتقاد به یک واقعیت عمیق ، تأ کید بر تکیه کردن بر حس و عقل سلیم{شعور}به عنوان سودمند ترین وسیله ی فهم و درک جهان دارد . نیچه می گوید که اعتقاد او به شعور به این خاطر نیست که دیدگاه مبتنی بر شعورموجب نوع صحيح بینش نسبت به جهان محسوسات و فیزیکی است ، چرا که چیزی به نام «عقیده ی صحیح» وجود ندارد . بلکه شعور ، چشم اندازی را ارائه می کند که ما از طریق آن زندگی می کنیم ، وصرفا یک روبنا نیست که یک زیربنای حقیقی واقعیت را در خود نهفته باشد . نیچه می گوید : «جهان فقط همین جهان ظاهر است و دنیای حقیقی ، دروغی بیش نیست » . وی تاکید می کند که اگر ما بتوانیم تعبیر و تفسیرهای مان را از جهان کنار بگذاریم ، مشاهده خواهیم کرد که هیچ دنیای واقعی در برابر ما وجود ندارد . بنابر این باید شعور را ارزش و بها داد ، نه به خاطر این که حقیقت دارد، بلکه به این علت که راهی است که از آن طریق ، مادر واقع با دنیا سرو کار داریم . نیچه می گوید : |
|
مشکلات فلسفی ناشی از بینش خاص نیچه هنگامی به وضوح آشکار می شوند که ما به این پرسش بیاندیشیم : اگر به گفته ی نیچه هیچ واقعیت زیربنایی و ثابتی در جهان وجود ندارد و چنان که عقیده مبتنی بر شعور،باوجود سودمندی اش همواره راه خطا را پیش می گیرد ، آیا شخص خود نیچه یک راه حل معقول را برای تبیین جهان ارائه داده ؟ وی تمامی نظریه پردازیها و ساختار زبانشناسی تجربه را محکوم میکند ، ولی با این وصف همان زبان را به کار می گیرد تا بیان محکوم کننده ی خود را سروسامان داده و به طور ضمنی بگوید که در واقع یک وضعیت حقیقی وجود دارد ؛ این وضعیت هنگامی پدید می آید که ما بتوانیم خود را از تمامی اشکال بصیرت خردگرایانه رها سازيم . آ. سي . دانتو از نيچه مي پرسد : |
|
نیچه همچنین مخالف سرسخت مفهوم «خود» به عنوان یک موجود یا جوهر است . وی این بحث را پیش می کشد که ما از طریق مفاهیم کلی علیت و عمل ، دچار این استنباط نادرست می شویم که بایستی عاملی وجود داشته باشد که موجب اراده برای انجام عملی بشود . اما وی می افزاید که این عامل یک علیت کاذب است : «یک فکر و اندیشه، هروقت که بخواهد و خود اراده کند می آید نه هرگاه که من اراده کنم » و مفهوم اراده به آن سادگی و روشنی نیست که فیلسوفان غالبا تصور می کنند . نیچه بار دیگر تاکید می کند که باور های ما درباره ی قوانین مانند قانون علیت و قانون ضرورت فقط وسایل سودمندی برای ارائه ی توجیحات وسیع و ناسره درباره ی جهان هستند که به ما امکان می دهند تا با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم و همدیگر را بفهمیم ولی درباره ی اینکه وضع واقعی جهان چیست هیچ چیزی به ما نمی آموزند . |
|
نيا از اين كه مي بينم فضاي گفتگوهايمان جهتي انتقادي و انديشه گرانه يافته است بسيار خوشحالم . در واقع اين چيزي است كه هميشه آرزويش را داشته ام و فقط به اين شيوه است كه چه بسا چيزي دستگيرمان شود . در بسياري از موارد كه در باب نيچه سخن گفته اي حرف هايت به نظرم ـ آن چنان كه من از فلسفه ي او مي فهمم ـ درست است : اين كه يك واقعيت بنيادين يا به گفته ي تو عيني و زير بنايي وجود ندارد ، اين كه خطا اندیشی نیز یکی از حالات حیات است ، اين كه خرد ما نه تبيين گر و شناسنده ي واقعيت جهان بل كه فراهم آورنده ي چشم اندازي است كه به واسطه آن توانايي زيستن را به دست مي آوريم و... . اما در مورد پرسش تو در باب فلسفه ي نيچه و گرفتاري هايي كه ايجاد مي كند من نمي توانم در بست به آن به عنوان يك معزل كه كل انديشه ي او را از پايه سست مي كند بيانديشم . در واقع بر اساس آن چه كه من تاكنون در باب فلسفه ي وي آموخته ام او قصد به دست دادن و ارائه ي نظريه اي كلي كه بتوان بر پايه آن تبيني كلي از مسائل به دست داد ندارد و حتا با آن مخالفت مي كند . بر اين پايه او خود نيز در صدد ارئه دادن چنين نظريه اي نيست و نمي خواهد به ما القا كند كه ديد گاه هاي وي در باب جهان يكتا انديشه هايي اند كه حقيقت را در باب مسائل بيان مي كنند . |
|
چه از ديد وي ما هر گز توان بيان حقيقت را نداريم چون اصلا حقيقتي وجود ندارد و آن چه هست نه حقايق كه تاويل ها يند . همه جا ما با تاويل ها روبروييم و بس و اما تاويل بيان هيچ حقيقتي نيست بل ديدگاهي است در باب چيزها كه از كانال دريافت ها ي پيشين ما مي گذرد . از همين روست كه نيچه مي گويد شناخت مانند عمل ترجمه يك مساله نا آشنا، به چيزي كه از پيش براي ما آشنا هست است . در واقع ما جهان را نمي شناسيم بل آن را به شيوه اي كه براي مان فهم پذير باشد بيان مي كنيم !پس اين جا نيز ما نه با واقعيات آن چنان كه هستند بل با كاربست زبان روياروييم . هر گونه دريافت ما از چيزي از راه زبان بيان مي شود و اين نيز روشن است كه واحد هاي زبان را با اشيا واقعي جهان هيچ گونه نسبتي نيست : واژه ي« در خت » با آن موجود بيرون از ما هيچ گونه شباهتي ندارد و تنها نامي ست براي آن و نه واقعيت آن ، آن چنان كه به سرشت هست .چه بسا نيچه بسيار ساده مي خواهد به ما بگويد كه ما از راه زبان نمي توانيم جهان را در واقعيت آن ببينيم . راست اين است كه هيچ برهاني در دست نيست كه ذهن ما جهان را آن چنان كه هست باز مي نماياند . |
|
در واقع نيچه مي خواهد به ما بگويد كه ما به خطا مي پنداريم ابزاري براي شناخت واقعي چيز ها در دست داريم و آن چه كه ما ابزار شناخت راستين اشيا مي دانيم ـ زبان ـ از همان آغاز به ما دروغ مي گويد زيرا دسترسي اي به واقعيت ندارد . بدين سان مي توانم به زبان خودم به جاي نيچه بگويم كه آن چه حقيقت مي ناميم نه حقيقت كه توهم حقيقت است البته يك توهم ضروري كه زندگي را امكان پذير مي سازد : مي توان بسياري از نظريه هاي علمي باورهاي روزمره در مورد چيز ها و حتا عقايد ديني را در اين رديف قرار داد . اما بايد با اين گفته ي تو كه از نظر نيچه دنيايي برون از تاويل هاي ما در ميان نيست مخالفت كنم . نيچه به هستن جهاني بيرون از ذهنيات ما باور دارد و آن همان جهانِ «شدن» يا صيرورتِ بدونِ بافتْ ، هدفْ ، آهنگ و هماهنگي است همان جهان كائوس گونه كه با هيچ يك از داده هاي مفهومي ما در باب چيز ها جور در نمي آيد. در واقع وي بر آن است كه دنيايي بيرون از ما هست اما ما نمي توانيم آن را دريابيم . ما تنها مي توانيم جهاني را كه در آن هستيمْ در يابيم و آن جهان مفاهيم است .تو نيز آن را از كتاب دانش شاد اين چنين بيان كرده اي: « ... ما براي خودمان دنيايي ساخته ايم كه مي توانيم در آن زندگي كنيم ـ با پذيرش اجسام ، خطوط ، سطوح ، علت ها و معلول ها ، حركت و سكون ، صورت و معني . |
|
بدون اين اشيا كه به وجود آن ها باور داريم اينك هيچ كس قادر به حيات نيست . اما اين به هيچ رو برهان وجود يك دنياي واقعي ( براي نمونه از آن گونه كه افلاطون باور داشت يا شي في نفسه ي كانتي و... توضيح از من است . )مفهوم محض حيات يك استدلال به شمار نمي آيد . خطا انديشي نيز يكي از حالات حيات است . در واقع ما جهان را از همان آغاز بر بنياد دروغ يا فريب و خطا در مي يابيم و اين دروغ هيچ نيست مگر دروغ حقيقت ! در واقع خود حقيقت نيز چيزي جز فريبي كه با آن جهان را براي خود فهم پذير و برتابيدني مي سازيم نيست . ما به عنوان موجودات انساني به سامان و انديشه گر خواستار آنيم كه جهان مان هدف ،آهنگ و سامان داشته باشد از همين روي به وجود مفهومي به اسم حقيقت باور مي آوريم كه هدف از بودن مان كشف همان است . بدين سان هم زندگي مان جهت پيدا مي كند و هم اين چنين بازمي نماييم كه زندگيمان پوچ و بي مايه و ياوه نيست بل معنايي دارد و... . |
|
شهريار خطا و يقين در باره ی خطا و یقین ، رویا و واقعیت : این که معرفت به راستی مسئله است ، نکته ای نیست که بداهتش فورا آشکار شود . به نظر آدمی عادی ما یا چیزی را میدانیم و یا نمیدانیم . پس خوی است به کمک چند مثال ببینیم از چه لحاظ معرفت مسئله انگیز است . |
|
شاید بپنداریم که سرچشمه ی معرفت یقینی ، مشاهده ی جهان پیرامون است ، یانی تاثرات حسی منبع موثق اطلاعات است . اما هرکسی را بگویید ، مورد هایی سراغ دارد که نا موثق بودن تاثرات حسی در آن ها ثابت شده است . دیدن سراب در دشت و بیابان ، مورد آشکار و کاملاً انکار ناپذیر «دیدن» چیزی است که در حقیقت وجود خارجی ندارد . از موردهای بسیار دیگری ، که عمومی تر هستند می توان مثال آورد . اگر چوب راستی در آب فرو کنیم خمیده به نظر می رسد . اگر از آب بیرون آوریم راست می نماید . میدانیم چوب به راستی تغییر شکل نداده است ، اما این نکته را از راه مشاهده نمبدانیم . تا آنجا که به مشاهده ی چشم مربوط است اگر چوب راست را در آب فرو کنیم خمیده دیده می شود. پس چشم ما در اینجا خطا میکند و نمیتواند منبع موثق اطلاعات باشد . اما برای آنکه چشم خود را به جرم فریب دادن محکوم کنیم ، حتی نیازی نیست که چوب را در آب فرو کنیم . پیش از آن هم میدانستیم که چوب واقعاً راست نیست ، بلکه راست به نظر می رسد . فرورفتگی ها و بر آمدگی های چوب به اندازه ای کوچک است که بدون ذره بین دیده نمی شود . می توانستیم پیش خود ثابت کنیم هیچ چیزی نمیتوان یافت که اصلاً ناصافی نداشته باشد ، اما نمیتوانیم آنچه را اثبات کرده ایم به چشم ببینیم ؛ بسا چیزها که به چشم ما راست است . شاید عقیده داشته باشیم شکلی که دایره ی کامل داشته باشد واقعا ً هست و در زندگی روزانه میتوان دایره ی کامل را به چشم دید. اما باز به این نکته بر میخوریم که چشممان فریبمان داده . می توان همین ایراد ها را بر داده های سایر حس ها گرفت . بارها و بارها این حس ها اطلاعاتی به ما می دهند که راست از آب در نمی آید . گویی یقینی که ما در جستجویش هستیم ، ممکن نیست از راه حواس حاصل شود . |
|
از رویا مثال میزنیم . از کجا بدانیم بیداریم یا خواب میبینیم که بیداریم ؟ البته این حرف ها را که مینویسم ، درباره ی این که واقعا بیدارم هیچ تردیدی ندارم . اما مگر ممکن نیست امشب در رویا ببینم دارم این حرفها را مینویسم ؟ آیا مگر رویای من مانند این تجربه ی بیداری با همه ی جزئیاتش واقعی نیست ؟ اگر رخ دادن چنین رویایی ممکن باشد ، از کجا دلیلی بیاورم تا ثابت کند من اکنون در بیداری مینویسم ، در بستر نخوایبده ام و در رویا نمیبینم که بیدارم و در بیداری مینویسم ؟ ............. ظاهرا معرفتی که گرفتار این محدودیت ها نیست ، معرفت ناشی از منطق قیاسی و دانش ریاضی است . |
|
شهريار مور و نظرگاهش مورمفهوم راجانشين تصوروگزاره راجانشين حکم مي کند ومي گويد که آنچه دريک گزاره تصديق مي شودرابطه خاصي است بين مفاهيم. مور اين نظر را ردمي کند که يک گزاره به صرف مطابقتش باواقعيت يااوضاعي جزخودش صادق ياکاذب باشد.اينکه چه نوع رابطه اي يک گزاره را صادق وچه نوع گزاره اي ان را کاذب مي کند، نمي تواند تعريف شودبل بايد بي واسطه شناخته شود.به هرحال رابطه اي نيست که بين گزاره وچيزي خارج ازان برقرارباشد.به نظراواين گزاره درباره احکام وجودي هم صادق است. چون وجودفي نفسه يک مفهوم است. البته مفاهيم تجريدات يا ساخته هاي ذهني نيستند،بل واقعيتهاي عيني هستند.اين نظرمي رساندکه ماواقعيت رامستقيم مي دانيم.معرفت هيچ تفاوتي درموضوع ومتعلق خودايجادنمي کند.اگرگزاره عبارت ازمفاهيمي باشد که دررابطه خاص با يکديگرقراردارندواگرمفاهيم باواقعيات ادراک شده همسان ويکسان هستند،لاجرم يک گزاره صادق بايدباواقعيت که نمايانگرآن است يگانه باشد.امامشکل اينجا بودکه فرق بين گزاره هاي صادق وکاذب مشخص نبود.اومي گويد انچه من ياما معتقديم گزاره است اين فرق را تعيين مي کند. اودرمقاله ي تخطئه ايدئاليسم به ايدئاليسم ها حمله کرد.درانجا مي گويدکه انها يک حکم کرده اندوان اين است که جهان روحاني است. هربرهاني که براي اثبات اين حکم به کاررود يکي ازمقدماتش اين گزاره است که وجودهمانا وجدان يا هستي همانا به ادراک درامدن است |
|
و واکنش طبيعي اين قول اين است که بگوييم اعتقاد به صدق وجودهمانا وجدان داشتن است.که اين صفت مميزه ي ايدئاليسم بارکلي است ونبايد صرفن به هگل يا برادلي نسبت داد. البته موروجدان رانوع ديگري ازامرذهني که انديشه ناميده مي شودهم مي داند.به طورکلي معنايي که بايد به تجربه درايد.اومي گويد احساس رنگ ابي بااحساس رنگ سبزفرق دارد.اگراين دواحساس با شندلاجرم بايد وجه اشتراکي باشدوموراين احساس مشترک رااگاهي مي نامد.ابي متعلق يک حس وسبزمتعلق حس ديگراست واگاهي که اشتراک ان دواست باهردوفرق دارد.منطقن مي توان ابي رابخشي ازمحتواي يگ گل ابي به شماراوردولي احساس ابي خودش ابي نيست. بل ادراک يااگاهي ازابي است که به عنوان يک عين محسوب مي شود. شناخت ابي يا اگاهي ازابي عبارت نيست ازداشتن يک تصويرنمايان گردرذهن که ابي محتوا يا بخشي ازمحتواي ان است بل عبارت است ازاگاهي مستقيم ازعين "ابي". بنابراين اگاهيي که دراحساس مندرج است همان رابطه ي يگانه اي است که تشکيل دهنده هرنوع ازمعرفت شناخت است. خارج شدن ازحلقه ي احساسها، خيالها وتصورات يک مسئله کاذب است. همين طوراومي گويدقول به اين که واقعيتِ روحاني هست؛واين مستلزم انکاراشياء مادي است؛ دليل معقولي ندارد. |
|
اودرمقاله اي تحت عنوان ماهيت وواقعيت متعلقات ادراک حسي اظهارمي کند:اگرما به يک کتاب سرخ ويک کتاب ابي که درقفسه اي قراردارد، نگاه کنيم انچه ديده ايم تکه اي سرخ وابي است بااندازه مشخصي اينها متعلقات حسي هستند. داده حسي شکي نيست که وجوددارداما نمي گويداين داده حسي جزوشي مادي هست يانه؟ اومايل نبوداين داده هاي حسي رادرذهن بداند.امااگردرذهن نيستندايا وقتي هم که متعلق حسي نيستندوجوددارند؟اگردونفربه يک شي نگاه کنند معقول است که بگوييم دومتعلق حسي وجودداردنه يک شي؟ اواين ملاحظات را به درستي حل نکردودرحمله اش به ايدئالستهاصدق اين قول راکه مي گويد:" بودن همانامدرک بودن است "ردمي کردومي گفت داده هاي حسي مي توانند حتا اگرادراک ناشده مي مانند وجود داشته باشند.اين نظردرباره دردوتلخي معقول نمي نمايد.البته به نظرمي رسد تحليل اودرباره گزاره اي چون "اين يک دست است" ويا "من يک سکه مي بينم" پديدارشناختي باشد.انچه دربندان است رويدادذهني عمل اگاهي است که چنانکه مي گويدبه دنبال ياهمراه با اين جريانهاي بدني رخ مي دهد. داده هاي حسي به عنوان متعلقات اين عمل اگاهي معرفي مي شوند.اين که اين مي توانديک تحليل پديدارشناختي باشد تا زبان شناختي صرفن نظربعضي ازفيلسوفان است درحالي که تحليل اورادرباره صدق وکذب گزاره هابااين منظري که مورمورد بررسي قرارمي دهد، يک تحليل زباني مي دانند. مور هم خودرامصروف تحليل کردالبته به ان معنايي که خودمي فهميد وتوانست اين موضوع را پيش کشدکه فلسفه مي تواندتن به تحليل مفهومي بدهدودرکل پرواي پرداختن به زبان را دارد. به نظرمي رسد موربهترازراسل توانسته بود اين نظرراارائه کندکه فيلسوف وظيفه اصلي اش تحليل زبان عرفي است . |
|
شهريار زبان زبان های برنامه نویسی که برای رایانه مورد استفاده قرار می گیرند ، دارای مترجم اند .کار مترجم بر قراری رابطه میان آن زبان و ماشین است .برای مثال زبان کیو بیسیک از طریق یک مترجم با سخت افزار رابطه برقرار می کند زیرا این زبان سطح بالاست . یعنی به زبان انسان نزدیک تر است . بگذار کمی از نحوه ی کار کرد ذهن بگویم : هنگامی که چیزی در برابر آیینه قرار گیرد تصویری از آن در آیینه منعکس می شود ، ذهن نیز همین طور عمل کرده و هنگامی که به چیزی توجه نماییم صورتی از آنم در ذهن ما نقش می بندد . یعنی همانطور که در آیینه تصویرهای مختلفی چون تصویر ستارگان ، گیاه و حیوان و انسان و ... نقش میبندد در ذهن نیز صور اشیای گوناگون مرتسم میشود با این تفاوت که قدرت نقش پذیری ذهن و نیز اقسام صورتهایی که در آن منتقش میشود بسیار بیشتر از آیینه است . همچنین ذهن صورتهای معقول را نیز میپذیرد و به آنچه در آن منعکس میشود آگاه است و قدرت تصرف نیز بر آن دارد . شما انتظار دارید مصداقی را بیان کنید ، آن هم آنگونه که هست ؟ بسیار مضحک است . در واقع وقتی لفظ ِ «بیان» را به کار می برید ، زیر پای خود را خالی می نمایید . مصادیق خارجی غیر قابل بیان اند . ماهیت یک چیز ، حقیقت آن ، غیر قابل بیان است . بازگویی در واقع معنایی متناقض با خواسته ی شما ایجاد میکند . به یاد بیاوریم زمانی که یهوه گفت : هستم آن که هستم . |
|
علم بر دو نوع است . حصولی و حضوری . در علم حضوری ، معلوم خود در حضور عالم قرار دارد و نه تصور آن . برای مثال هنگامی که درخت سروی مشاهده نماییم ، تصوری از آن در ذهن ما نقش می بندد . که این علم ِ حصولی میباشد . اما هنگامی که ما خشمگین می شویم ، حالت خشم در ما بر افروخته می شود و در این حال خودِ معلوم در نزد عالم حاضر است . یعنی نفس بر حالت خشم عالم است . این را نیز متذکر باشیم که تصور خشم ، خود علمی است حصولی و نه حضوری . در واقع در علم حضوری واسطه ای { گیریم زبان } میان عالم و معلوم نیست . اینجاست که این گفته : « هرگونه «دریافت» ما از چیزی از راه زبان بیان می شود » مورد حمله و تاخت و تاز قرار می گیرد . |
|
{زبان یک دستگاه است . مردم عادی اغلب میپندارند که انسان ابتدا می اندیشد و سپس اندیشه های خویش را در قالب الفاظ بر زبان می آورد . اما با کمی ژرف نگری در میابیم که اصولاً اندیشیدن بدون استفاده از زبان محال است . در واقع حتی آنزمان که سکوت نموده ایم و به اندیشه فرو رفته ایم در حقیقت با سلسله ای از الفاظِ مخیَل به تفکر میپردازیم و به قول معروف ، گویی با خود «حدیث نفس» یا «نجوا» می کنیم . برای مثال ، همین که تصورِ درختِ سَرو در ذهن میاید ، لفظ معادل آن هم بلافاصله در ذهن حضور میابد . به همین دلیل هم تفکر و تعقل را «نطقِ باطن» می نامند . در مقابلِ نطقِ ظاهر که با الفاظِ مسموع تحقق می یابد . زبان توام با اندیشه ی درونی آدمی می باشد . آموزش و پرورش نیز بدون استعانت از زبان امکان ندارد و انتقال اندیشه و فرهنگ و تمدن به دیگران نیز زیر سایه ی زبان صورت می گیرد . همین نیاز مبرم انسان به زبان است که موجب شده تا به وضع الفاظ بپردازد و در برابر هر معنایی لفظی قرار دهد }. |
اين نوشتار بازنوشته شده ي يك متن پيشين است . متن نخست را بسيار سرسري و با شتاب نوشته بودم كه دوستم شهريار با خشونت و البته به حق هشدار داد كه اگر متن به همين سان بماند من آن را نخواهم خواند به همين خاطر آن را از نو نوشته و متن سراسر تازه اي پديد آوردم كه از هرجهت ار متن پيشين بهتر است .
به دوستم رضا
نيچه
آن کس كه همیشه شاگردي می ماند استادش را چیزی بسزا ارزانی نمي دارد !
گويا دريافت تو از نيچه بيش از آن كه به بررسي خود گفته هاي نيچه بپرداز د استوار بر گونه اي آناكاوي يا تجزيه و تحليل بيرون از متن است . اگر مساله ي« باز» بودن متن نيچه ـ به گفته ي دوستمان ساسان ـ و منش چند پهلو بودن نوشته هاي او را در نظر بگيريم شيوه ي رهيافت تو به متن او چالش ساز مي شود . نوشتار تو از چند جنبه به نيچه پرداخته است .من اين جنبه ها را ياداشت مي كنم و به آنها مي پردازم . اين جنبه ها همان مسائلي است كه نيچه در طول حيات انديشه گي اش به آن ها پرداخته است و چند نمونه از آن هارا كه تو نيز آن ها رابيان كرده اي عبارتند از .: نيچه و زنان . نيچه و مساله ي بيماري . نيچه و شعر نيز نيچه و مساله ي قدرت . پيش از پرداختن به بحث بايد درباره شيوه ي پرداختن خودم به متن بايد بگويم اين رهيافت كوشش مي كند رهيافتي هرمنوتيكي باشد . و در تفسير متن به كليت آن نظر داشته باشد . از همين روي كوشش مي كنم كه در بند روانشناسي كردن گرفتار نشوم اگر چه تاويل روانشناسانه از يك متن هم ممكن است و گاه چه بسا بايسته است ـ مانند كاري كه فرويد و لو سالومه درباره ي نيچه مي كنند ـ اما وقتي پاي انديشه هاي يك انديشه گر در ميان مي آيد نبايد بپنداريم كه بيمارها و مسائل شخصي اوست كه مايه ي پي ريزي بنيان انديشه هاي او مي شود .به فرض هم كه چنين باشد يك متن هرگز بسته نيست و امكان تاويل گوناگون را فراهم مي آورد اين مساله درباره ي انديشه ي نيچه هم صادق است .اين روش را درباره ي مساله نيچه با بيمارهايش ـ چه نيچه نه يك بيماري كه چندين بيماري داشت ـ و زنان دنبال مي كنم . به همان گونه كه مي دانيم نيچه در نوشته هاي بسيارش به شيوه هاي گوناگون درباره ي زنان سخن مي گويد و مساله بيماري اش نيز به گفته ي خودش در نسبت با انديشه ورزي اوست . لحن گفتار نيچه درباره ي زنان هميشه به يك سان نيست و به پاد ديدگاه چيره در ميان ما انديشه او هميشه زنان را سركوب نمي كند . اگر به متن نيچه برگرديم مي بينيم كه در برخي جاها وي زنان را ستايش نيز مي كند اين به هم آميختن ستيز و ستايش در همه ي نوشته هايي كه نيچه در آن به زنان مي پردازد ديده مي شود . گاه حتا به نظر مي رسد كه نيچه انديشناك زنان است دلواپس استحاله اي كه زنان در دنياي نوين اندك اندك به آن دچار مي آيد همان استحاله اي كه مردان از پيش به آن دچار آمده اند وي انديشناك از دست رفتن « طبيعت » اي كه هنوز در زنان دنياي نوين به پاد مردان در ميان هست . وي بر آن است كه زنان هرچه بيش تر در عرصه ها گوناگون كار زندگي اجتماعي وارد مي شوند بيش تر استحاله مي يابند.هدفم بيان اين نهاده است كه انديشه ي نيچه درباره ي زنان لزوما سر كوب گر نيست يعني به گونه اي مغرضانه به دشمني با زنان نمي پردازد بل به كليت انديشه ي وي مرتبط است كه مي خواهد با همه ي نمود هاي تباه كننده ي زندگي انسان مقابله كندكه جنبه ها مختلف زندگي مدرن نيز از نظر وي اين منش تباه كننده را دارند . در باب ديدگاه خاص نيچه در مورد بيماري ها و ارزيابي خود او از آن مي توان مي توان به نوشته ها خود او رجوع كرد ذهنيت ام اكنون رو به سوي آن قسمت از كتاب دانش شاد / حكمت شاد دارد كه او در آن جا از مساله ي رنج ، اندوه و بيماري خود سخن مي گويد و بيان مي كند كه از اين بيماري كمابيش بهبود يافته است . در نگاه نخست به نظر مي رسد اين مساله تنها يك مساله ي شخصي است كه نيچه درباب آن دارد با ما سخن مي گويد اما اگر با دقت بيانديشم درمي يابيم مساله از بيخ و بن متفاوت است و مساله ي بيماري نيچه مساله ي خود فلسفه ي او نيز هست . نيچه به بيماري خودش و بيماري به طور كلي نگاهي فلسفي دارد به همان گونه كه به مساله رنج و شادي نيز نگاه فلسفي دارد . آن چنان كه از متن نيچه پيداست بيماري براي وي دست مايه اي كه بتواند با آن تباهي دوران خودش را به گونه اي ژرف ارزيابي كند .درست به همان شيوه كه انسان در هنگام بيماري در مورد مسائل و روش هاي مربوط نگهداشت تندرستي و بهبودي خويش مي انديشد به همين گونه نيچه از دل بيماري اش به بيماري و تباهي عصر خويش مي انديشد . عصري كه در آن ارزش ها ارزش خويش را از كف مي نهند و معنويت رنگ باخته و نيهليسم / تباهي بر درمي كوبد و سيل وار گام بر مي دارد و ويراني را نويد مي دهد دوراني كه در آن خدا مرده است ! درون مايه ي بيماري در كتاب « چنين گفت زرتشت نيچه » نيز يك درون مايه ي بنيادين است كه در همان آغاز داستان با زرتشت همراه است . درون مايه ي بيماري در اين كتاب در نسبت با انديشه ي بنيادين نيچه است : انديشه ي بازگشت جاودانه ي همان ! اين انديشه اي است كه در سراسر داستان مايه ي تهوع زرتشت است و بزرگ ترين مانع آري گفتن اوست به زندگي و بودن چنان بود . و روشن است كه تهوع نشانه ي بيماري است اين بيماري همان پيروزي هيچ گرايي نه ـ گو و متعاقب آن » انسان پست » است . آن چه مايه ي تهوع زرتشت است اين است كه انسان پست بازمي گردد و جاودانه هم باز مي گردد اما اگر رويه ي داستان را در كتاب پيگير باشيم در مي يابيم كه زرتشت سر انجام از اين بيماري بهبود مي يابد و به يك آري گوي راستين به زندگي دگرديسي مي يابد و... اين داستان را مي شود از جوانب گوناگون مورد برسي قرار دارد . اما با همين توضيحات نيز روشن مي شود كه مساله ي بيماري مساله ي شخص او نيست بل دست مايه اي كه با آن مي تواند بنيان فلسفه اي خاص پي ريزي كند فلسفه اي كه مي خواهد يك فلسفه ي آري گوي به زندگي باشد . راست اين است كه فلسفه ي نيچه مبارزه ايست با نيهيليسم در دل نيهيلسم كه بيماري بزرگ دوران ماست و چه بسا مايه ي بسياري از كنش هاي ويرانگر ما ! نيچه از همين روي با تباهي مي ستيزد و اين دريافت از فلسفه ي وي متفاوت با آن انديشه اي است كه فلسفه او را يك نوع قدرت خواهي صرف مي داند اگر قدرت را مترادف با زور بدانيم ! از نظر نيچه ما بايست ميان دو گونه نيهيلسم تفاوت قائل شويم : كنشي و واكنشي . اين دريافت ها از نيهيليسم از ديد نيچه دو شيوه ي رهيافت به زندگي است و دونوع اراده ي قدرت را ايجاب مي كند . آن نوع قدرتي كه گرايش به تباه سازي دارد اراده ي نيستي است كه در چنين گفت زرتشت پيشگو نماينده آن است : همه چيز پوچ است همه چيز بيهود ه ! اين گونه اراده ي قدرت اگر چه مي تواند نيروي بسيار زيادي را نيز تحميل كند ـ بسيارقدرتمند باشد ـ اما اين كار را نه از سر توانايي كه از سر ناتواني انجام مي دهد ( نيچه در تبارشناسي توضيح مي دهد برده ، برده است اگر چه ممكن است نيروي بسياري هم به دست آورد ) . اين نوع رو در رويي با جهان گونه اي واكنش و خود را نسبت به نيروهاي ديگر ارزيابي مي كند. و نخست بايد پاره اي دريافت ها يا نيروها نفي كند تا توان اثبات خويش را به دست آورد . اثبات او مبتني بر نفي است نيچه همان جا به خوبي توضيح مي دهد كه برده گان چگونه نخست ارزش هاي نژاده گان را نفي مي نند تا ارزش ها خود را به كرسي بنشانند . نيچه اذعان مي دارد كه دوران ما دوران پيروزي اين گونه نيهليسم است گونه اي واكنش به جهان كه از دل اراده ي قدرت يا اراده ي نيستي و نفي و تباهي برمي خيزد . اين گونه از اراده ي قدرت به نظر نيچه گرايش به زور دارد و دارنده گان آن هيچ كس نيستند مگر همان واپسين انسان ها يا انسان هاي پست كه نيچه آن چنان زيبا در چنين گفت زرتشت آن ها را روان شناسي و توصيف مي كند . بر پايه ي اين باور اربابان ما در جهان امروز هيچ نيستند جز نمايندگان پست / برده ي اين شيوه ي رهيافت به زندگي نمايندگان پيروزي تباهي و تباهي زدگي آفريننده ! چه اين نوع از اراده ي به قدرت نيز ارزش هاي خاص خويش را خلق مي كند . اما در برابر اين گونه اراده ي قدرت اراده ي قدرت كنشي است كه از دل آري گويي ژرف انسان به زندگي بر مي خيزد و زرتشت بهبود يافته نماينده آن است . اين اراده ي قدرت در آفرينش ارزش هاي نو و ساختن لوح هاي تازه به خويشتن خويش نظر دارد و ساختن ارزش ها نو به دست او از دل افريينده گي خود جوش هنرمندانه يا بنيان گزارانه ي اوست كه بر مي خيزد . اين نوع از اراده ي قدرت خواستار آفرينش جهان هاي تازه با آمايه و منشي هنرمندانه است ! چه بسا ستايش هاي شور انگيز نيچه از هنرمندو نگاه هنرمندانه به زندگي از دل همين بينش او زاده مي شود . اين دريافت از زندگي است كه نيچه را به طرح درون مايه ي بازارزيابي همه ي ارزش ها وادار مي كند . نيچه كار فلسفي اش را در راستاي ستيز با نيهيليسم پيش مي برد و بر آن است كه نيروهاي چند گانه و آري گوي به زندگي بايست جايگزين نيروهاي نه گوي به زندگي شود . با اين همه نيهليسم از نظر نيچه تنها مساله ي عصر ما نيست و وي ريشه آن را در فلسفه ي افلاطون و نيز همه ي فلسفه هايي كه گرايش به جهاني پس پشت اين جهان ما دارند پيگيري مي كند .راست اين است كه از نظر نيچه افلاطون و ميراث به جا مانده از باور او به جهان ايده ها به مثابه ي جهان معقولات محض بايد بار ارزيابي دوباره قرار گيرد .بحث درباب چگونگي ارزيابي نيچه از ميراث افلاطون / متافيزيك بحث دراز دامنه اي را مي طلبد كه از جنبه هاي گوناگون مي توان به آن پرداخت : اما آن چه من مي خواهم در اين جا به آن بپردازم منش استعاري رويارويي ما با جهان به واسطه ي زبان از نظر نيچه است . در برابر اين باور سنتي كه : نسبت انسان با جهان يك نسبت واقعي است نيچه بر اين باور است كه ما هرگز نمي توانيم دريافتي از واقعيت يك چيز آن چنان كه هست به دست بياوريم و اين بدين خاطر است كه ما تنها از راه زبان است كه مي توانيم با جهان نسبت يابيم و نه از هيچ راه ديگر .بدين معنا كه هر گونه دريافت ما از جهان از هرنوع بايست از كانال زبان گذشته و با آن بيان شود اين بدان معناست كه اشيا جهان آن چنان كه هستند در ذهن ما بازتابانده نمي شود و ذهن آيينه ي اشيا جهان نيست كه آن ها به همان گونه كه هستند در خود نشان دهد. نيچه تاكيد مي كند كه همه ي ما بر اين باوريم كه به هنگام سخن گفتن از برف و باد و باران و... چيزي درباره ي سرشت آن چيز ها و اشيا مي دانيم اما ما داراي هيچ چيز جز استعاره هايي براي بيان آن ها نيستيم استعارهايي كه هيچ گونه مطابقتي با آن نمونه ي بيرون از ما ندارد .اين دريافت در دوران پسين اندشه ورزي نيچه به اين سان بيان مي شود كه : ان چه ما واقعيت يك چيز مي دانيم تنها ديدگاهي درباره ي آن چيز است و نه به هيچ رو واقعيت آن . اين دريافت از منش استعاري زبان ما روياروي واقعيت جهان حقيقت به معناي سنتي آن را كه مبتني بر سنجه ي صدق بود به چالش مي كشد . بر پايه ي اين ديدگاه يك گزاره آن هنگام درست / صادق است كه مبتني بر واقعيت باشد . اين در خود اين پيش فرض را دارد كه زبان بازتاب واقعيت است اما شيوه ي نيچه اين دريافت از حقيقت را نمي پذيرد و آن را به مثابه ي سپاهي به پيشرونده از استعاره ها و مجازها و انسان وارانگاري ها بنيان مي نهد . اين شيوه ي انديشيدن به جهان هر گونه امكان شناخت سر راست جهان را نفي مي كند و بر اين باور است كه ما جهان را كشف نمي كنيم بل آن را به شيوه اي استعاري / شاعرانه / هنرمندانه خلق مي كنيم . برپايه اين ديدگاه دروغ بنيان دريافت ما از جهان است و آن چه كه تاكنون آن را حقيقت ناميده ايم چيزي جز دروغي براي فهم پذير سختن جهان نبوده است نيچه در كتاب اراده ي قدرت دست نوشته هاي پس از مرگ چاپ شده ي وي ـ مي گويد :« حقيقت دروغي است كه گونه اي از حيوان بدون آن نمي توانست زيست » !اين كه نيچه كار فلسفي را كاري شاعرانه مي داند و شاعرانه مي فلسفد چه بسا از اين روست كه استعاري بودن منش بنيادين زبان به سان ابزار رويارويي و شناحت ما از جهان است !
به دوستم آهن !!
نت نوشته
ايستاده ام
هميشه همين را باخود مي گويم !
آه انديشه ام پر گرفت
شقايق ...
آسمان آبي فراز دشت
مارمولكي زير صخره پنهان شد .
روي آن جاده ي آشنايم اكنون !
من به انجام جهان مي انديشم
با خود مي گويم چه ساده لوح است انسان
چه زود باور
چه تشنه ي آرامش !
آيا زين رو نيست كه ...
نه چرا بايد يگويم ؟
آن را بيانديش تو را مي گويم !
ـ عشق
آه عشق
رياكارم من .
ببين
همه ي دشت در من سرود مي خواند .
رنج اين جاست
با آن رداي زيركانه اش
پاسخي نيست
بشنو بسياري پاسخ ها را !
نشسته ام
هيچ در آسمان مرا مي پايد !
لبخنده را درياب
من به پايان ...
لبخنده اي شوخ بر لبان اندوه
جهان زيركانه مي خندد !
جهان بي انتهاست .
دوستم سعيد درباره ي هدف آفرينش از من پرسيد تا بتواند نوشته اي در كلاس درس ارائه دهد من نوشته ي زير را براي او تهيه كردم كه بيشتر تحت تاثير كتاب جناب آقاي داريوش آشوري است با نام « عرفان و رندي در شعر حافظ است » به علت كمبود وقت نتوانستم به همه ي مسائلي كه در كتاب به آن ها توجه مي شود بپردازم .
به دوستم سعيد
براي پاسخ به اين پرسش كه هدف از آفرينش سامان هستي چه بوده و اين كه انسان در اين ساز و كار براي اثبات چه چيز ي پاي بر عرصه ي خاك نهاده نبايد درپي پاسخي يكه بود چه ما پيوسته از دريچه هاي گوناگون به يك مساله نگاه مي كنيم و پاسخ ما به پرسش ها هرگز پاسخي قطعي و سر به سر نيست اين از آن روست كه ما با مسائل هميشه از دريچه ي فهم مان روياروييم و از بهرسرشت ديدگاهي مان نسبت به مسائل اين فهم همواره تاويلي است . آن چه ما واقعيت چيزي مي دانيم هيچ نيست جز ديدگاهي در باب سرشت آن چيز كه با آن اينهمان نيست . در باب اين كه هدف از آفرينش انسان چه بوده بهتر است پيش از هر چيزي به خود قرآن باز گرديم . به ماجراي ازلي آفرنش انسان / آدم به سان سرنمون / الگو ي نمونه ي كنش و زيست اين جهاني او . داستان از همان آغاز روشن است و به گونه اي دراماتيك روايت و بازنموده مي شود . در ازل خدا بر آن مي شود كه انسان را بسازد كه مي بايست جانشين او بر روي زمين باشد . فرشته گان از اين كار او واهمه دارند زيرا برآنند كه انسان باشنده اي است كه در زمين تباه كاري خواهد نمود از آن رو كه سويه اي از نهاد انسان از خاك است و خاكي بودن همان دژخيم بودن است .سپس خدا دست كار آفرينش انسان مي شود و از « روح » خود در كالبدخاكي او مي دمد ـ « نفخت فيه من روحي» ـ انسان لجن متعفن بد بو يي است كه از روح در او دميده شده است . خدا به فرشتگان دستور مي دهد كه در پاي انسان به خاك افتند همه فرشته گان بر خاك مي افتند به جز ابليس كه مي گويد من از آتشم و انسان از خاك ، من تنها تو را مي پرستم !خدا او را از درگاه خويش مي راند و انسان را مي فرمايد كه در بهشت / باغ عدن درون شو و از جنس خودش براي او جفتي برايش مي آفريند تا در او آرام گيرد . سپس او را نهي مي كند كه از خوشه اي كه درميانه باغ است برچيند . سپس شيطان در پيكري دگرگون درون باغ شده آنا ن را مي فريبد . آدم از بهر عرياني ، خود را از خدا پنهان مي كندو درپايان خدا به تاوان گناه او وي را به زمين تبعيد مي كند . درست همين داستان كه در تاريخ فرهنگ اسلامي بار تفسير هاي گوناگون قرار مي گيرد .برهان اين كار آن است انسان رويارو با گفتار الهي آن را با ديدگاه انساني خود تفسيرمي كند . در واقع در درازاي تاريخ ما نه با واقعيت كلام وحياني كه با تاويل / تفسيرهاي گوناگوني كه از متن اصلي و نوشتاري پيام الهي انجام مي گيرد روياروييم : تاريخ دين تاريخ تفسير هاي گوناگون آيه هاي كتاب سپنت يا مقدس است . ما تنها با تفسيرها روياروييم و بس ، هريك از اين تفسير ها درمسير خود با بند ها و موانعي رويارو مي شوند و هر بار سويي تازه به خود مي گيرند . نتيجه اين است كه ؛ اگر چه برخي تفاسير هم چنان با قدرت نيروي خود را اعمال مي كنند اما از دل آن ها نيز تفسير هاي گوناگوني به وجود مي آيدكه گاه حتا معنايي سر به سر ناسان با تفسير پيشين متن دارد . نخستين تفسيري كه در تاريخ تاويل قرآن بر سنديت كلام الهي تاكيد مي كند تاويل فقهي از قرآن است . در اين تفسير بر وضعيت در معرض گناه آدمي تاكيد مي شود و فرو افتادن انسان بر زمين را تاوان گناه نخستين او مي داند گناهي كه با توبه ي آدمي در پيشگاه خدا از همان ازل بخشوده مي شود . زندگي زميني انسان بر پايه ي اين تفسير يا ديدگاه زندگي ايست آماج آزمايش و دچاري . جهان آزمايشگاهي است كه در آن انسان گاه به گاه بر سر دو راهه اي قرار مي گيرد كه يك راه آن به سوي خير است و بهشت و ديگري به سوي شر و دوزخ . در اين ديدگاه هستي گستره ي پيكار نيروهاي راستي يا حق و ناراستي يا باطل است و انسان درست اوست كه در ستيزه ي كشش هايش به سوي هر يك از اين جهات جانب خدا را مي گيرد نه جانب شيطان را كه همان دشمن ازلي انسان است .در چهار چوب اين تفسير براي اين كه انسان رستگار شودبايد دستوراتي را كه در قرآن فرمان عمل به آن ها داده شده است گردن نهد . انسان بايست از ميان دو پاره ي بود خود كه يكي خاكي و شر است و ديگري خير ( روح ) ، روح را برگزيند و به راستي روي كند . راه دستيابي به اين مهم هيچ نيست جز گردن نهادن مطيعانه به دستورات و قوانين دين و شرع كه به گونه اي روشن در كتاب بيان شده است . در كنار اين تفسير از كلام خدا از همان آغاز تفسيري ناسان وجود داشت كه ما آن را تفسير پارسايانه مي ناميم . البته اين شيوه ي رهيافت به جهان و هستي را نه تنها در دين هاي كهن ماند اديان هندي و چيني و ... مي توانيم ببينيم بل در همه ي فلسفه هايي كه به وجود دو ساحت عقلاني و حساني باور دارند مي توان رد پاي آن را يافت . در اين شيوه ي ره يافت به هستي باور بر اين است كه اصولا ميان اين دو جنبه ناسازگاري ذاتي در ميان است . با اين همه در انديشه ي پارسايانه گرايش به اين سمت و سو است كه طبيعت يا گوهر مادي بود انسان سر كوب شود . اين شيوه رهيافت به جهان توان آري گفتن به طبيعت يا و جه جسماني بود انسان را ندارد چه اين سو يه ، از بود انسان پيش از هر چيز نمودگار گذارا بودن جهان و وجو د انسان است و از ناپايداري وضع انسان در جهان حكايت دارد . و اين دردآورترين مساله اي كه انسان در جهان با آن روياروست چه انسان هميشه آروزي زندگي جاويد دارد از ديد گاه زهد نگرانه بايست به طبيعت نه گفت تا روح توان بالش و افرازش را به دست بياورد . چه ، روح است كه هسته ي ناميراي بود انسان است و هم اوست كه مايه ي رستگاري ابدي انسان است . نتيجه ي باور به اين ديد گاه هيچ نيست مگر پشت نهادن به رانه ها و كشش ها ، و سر كوب آن ها . براي اين كه روح بتواند از دام رهايي يابد بايد از بند تن رهايي يابد . زيرا تن نمودگار كشش و اراده و ميرايي است و از سوي ديگر هيچ چيز به انداز ه ي خواست مايه ي رنج بشر نيست . خواستن مساوي رنج بردن است و نخواستن همان آرامش داشتن . بودا نمونه ي برين اين كناره گيري از اراده و زندگي است . اين ديدگاه به شيوه ها ي گوناگون در ميان مردمان سرزمين ها در كار بوده و هست . در دوران اسلامي در كنار زندگي روز مره ي پيامبر و ياران او كساني بودند كه كمابيش به همين شيوه از زندگي كناره گيري مي كردند . پايه ي زندگي اين چنيني اين كسان تفسير شان از برخي از آيه ها قرآن بود كه ترس و هراس از خدا را به مومنان گوشزد مي كرد . اينان بر پايه ي تفسير برخي از آيه ها ي قرآني بر آن بودند كه نبايست اين متاع پست دنياو زندگي اين جهاني را بر بهشت جاويد برتري داد و بايست با گوشه نشستن و پارسايي و دوري گزيدن از آرايه و پيرايه ها خود را از خشم خدا و رنج و دهشت روز بازپسين و دوزخ رهايي بخشيد . اين دسته ، در دوره ي اسلامي پس از پيامبرگسترش يافتند و كم كم رويه ي كارشان به سامان شد بدين شيوه كه بزرگان ايشان توانستند با رخنه و اعتباري كه در ميان شاگردان خود داشتند پايه هاي شيوه ا ي از زيستن را پي ريزي كنند كه در ارتباط سر راست با زندگي در گوشه و كناره و خانقاه باشد سپس تر اين دستگاه پارسايانه نيروي بسياري به دست آورده و نقش بزرگي ايفا كرد . دسته اي از ايشان كه در دوره ي عباسيان ساخته شدن و فراز آمدن دربارها و شيوه ي زندگي خلفا را كه مانند پادشاهان پر زرق و برق و همراه با بريز و بپاش مي ديدند با اين انديشه كه رستاخيز نزديك است گوشه نشسته و پيوسته سرگرم زاري و مويه بودند . تا آن جا كه ايشان بكائون نام نهادند . اينان هميشه اين سخن پيامبر را ياد آور مي شدند كه مي فرمود : اگر بدانيد چه مي گويم كم مي خنديد و بسيار مي گريستيد . در باره ي يك تن از ايشان به نام فضل بن عباس ابيورد كه پيش از توبه اش عياري مي كرد گويند آن چنان پارسا يا صوفي اندوه زده اي بوده كه با رفتن او اندوه از جهان رخت بر بست در طي سي سال تا هنگام مرگ او تنها يك بار خنديده بود : به هنگام مر گ فرزندش ! اين شيوه ي رهيافت به زندگي در دوره هاي پس از آن نيز گسترش يافت و اندك اندك به همه ي سرزمين ها ي اسلامي راه برد . از بصره تا خراسان و از خراسان تا شيراز و در هر بارپيوسته بار تفسير دوباره و چند باره قرار گرفت . با قرائت هاي تازه اي كه از قرآن در اين سرزمين ها انجام گرفت گونه اي تفسير تازه از نسبت انسان با خدا از دل اين تفسير پارسايانه زاده شد كه بنياد آن نه واهمه و هراس از خدا بل تاويلي دوستانه و عاشقانه از نسبت او با انسان بود .اين تفسير گونه اي باز انديشي انديشه ي پارسايانه است كه نمي خواهد طبيعت را تباه كند بل آهنگ آن اين است كه به جاي نگاه نه گويانه به زندگي باشد آن را به شيوه اي زيبا شناسانه بيانديشد . با اين گزارش تازه است كه گونه ا ي حس گرايي شاعرانه در ميان مي آيد كه نفس كشي و لگام زدن بر شور ها را كناري مي نهد و مي كوشد آن ها را براي عشق ورزي به خدا از بند رها سازد . زيرا نسبت خدا با انسان بيش از آن كه از سر خشم و بيزاري باشد از سر مهر و دوستي است . در اين گزارش از جهان ، طبيعت به سان آيينه ي تمام نماي زيبايي دوست پديدار مي شود كه هر گوشه و كنارش داستان نغز نموداري خداي را مي سرايد . با اين تفسير نسبت خدا با انسان نسبتي عاشقانه است و حتا تا اندازه اي هوسناك و كام پرستانه : شب قدري چنين عزيز و شريف/ با تو تا روز خفتنم آرزوست . ( حافظ ) اين تفسير عاشقانه از نسبت انسان با خدا بيش تر از همه در شعر هابي سعدي و به ويژه در شهر هاي حافظ شيرازي است كه رخ مي نمايد . حافظ مايه هاي انديشه گي انديشه ي صوفيانه را بر گرفته و بنياد هاي اين شيوه چشم دوختن به جهان و هستي را باز انديشي كرده است و درونه اي سراسر تازه ناسازگار باتفسير پيشين بر آن بار كرده است . چه بسا برهان ستيزه ي هميشگي وي با پارسايان و صوفيان و مشايخ و محتسبان همين تفسير تازه اي است كه از انديشه ي پارسايانه كرده است . علت دشمني او با اين مردمان تنها تباهي آنان و رونق دم و دستگاه و بازار خانقاه ها نيست بل يه منطق دروني تاويل وي از داستان آفرينش انسان هم باز مي گردد . ستيز حافظ با زاهد، دو سويه دارد . يكي زميني و ديگري ازلي . و مساله ي بنيادين از ديدگاه وي همان بها و ارزش زهد و پارسايي است . از ديد حافظ ؛ زاهد زميني ، نمون آن الگو / سرنمون بنيادين خود در ازل است و همان كاري را انجام مي دهد كه نمونه ي ازلي انجام داد و با انسان كرد آن چه روشن است اين است كه روش و رفتار فرشته گان در ازل اگر چه از نظر نزديكي به خدا از مرتبه ي برتري بر خوردارند اما بر ترين برتري نيست و برهان آن اين است كه به هر روي خدا انسان « گناه كرده » را به عنوان اشرف مخلوقات پذيرفت و نه فرشته گان نياش گر و پارسا را . و نيز اگر چه ابليس و آدم هر دو دست به گناه زدند اما اين انسان بود كه بخشوده شد و ابليس رانده شد با اين كه هر يك سجده هايش هفصدهزار سال به درازا مي انجاميد. فرشته گان بنا به سرشت شان از هر گونه گناه و آلودگي پاك هستند درست از همين رو ستايش و نيايش در ذات شات نهفته است پس آن چه فرشته مي كند از نهاد او بر مي خيزد و و جزآن چه بايسته ي نهاد اوست نمي كند . با اين همه پارسايي از چشم وي / حافظ پيوسته آميخته به ريا و خود برتربيني است آن چنان كه هم در رفتار و كردار پارسايان زميني ديده مي شود. و هم در رفتار پارسايان ازلي كه نمونه ي برين آن ها ابليس است . اگر از اين چشم بنگريم پارسايي در بنياد مرتبه ي نخست را در سامان هستي دارا نيست از آن روي كه آن چه خدا پذيرفتار آن است نه نيايش ها ي پارسايانه ي هفصد هزار ساله بل شور و سودايي و ديوانه گي دلبر گرايانه است كه نياز مند به هستنده اي است كه بتواند حس كند و زيبايي را در يابد زيرا نمونه ي برين گرايش حسي انسان گرايش به زيبايي است و زيباي برترين نام خداست كه فرشته ي پارسا و نمونه ي زميني آن / زاهد هيچ دريافتي از آن ندارد چه ، آن يك « عشق را نداند كه چيست » و اين يك با پشت كردن به حس ها و سركوب آن ها مانع از آن مي شود كه حس ها و رانه هاي انسان بتوانند به گونه اي زيبايي شناسانه والايش يابند و بيناي زيبايي خداوند شوند .
به دوستم افسانه
از ديد من مساله ي « هويت » يا اينهمان بودن با خويشتن خويش ، درون مايه ي بنيادين در اين سروده است . هويتي كه در همان آغاز گفته مي شود در كار نيست از آن رو كه من اگر ژرف بنگرم هرگز يك نيستم بل بسيارم ! درست مانند «چهل تكه اي »كه مادر بزرگ روز و شب گرم دوختن آن بود . من هويتي اينهمان با خويشتن خويش ندارم وبودنم بودني هزار پاره است بي آن كه هيچ يك از اين پاره هاي بودن خويش باشم اگر چه همه اين ها پاره اي از پاره هاي من هستند اما من هيچ يك از اين من ها نيستيم ! من« من » هاي بسياري دارم و هيچ يك از اين من ها نيستيم . اين من ها با اين همه هريك گرم كار خويش هستند و رو به سويي دارند كه لگام شان لزوما در دست من نيست . از همين روي من در گونه اي سر گيجه ي دائم به سر مي برم كه از نا آگاهي من از موقعيت خاص من در بست با من هايم ريشه مي گير د من در گونه اي گم گشته گي به سر مي برم . همين گم راهي مرا وادار مي كند به راه و مسيري بيانديشم كه مرا از اين احساس سرگرداني رهايي بخشد . اين جاست كه من به دين به مثابه ي راهي مي انديشم كه توان رهنمودن مرا از اين بيابان آواره گي دارد . واز همين رو من به خدا روي مي كنم اما انديشيدن به « او » با درون مايه ي جاودانه گي هم بسته است . « و نهصد و نود ونهمين من من از من جاودانه گي مي خواهد » . اما گم گشته گي من ژرف تر از اين گفته هاست . چنان نيست كه به صرف رهنمود خدا من بتوانم پا از اين شب هراس زا بيرون نهم بل من در بست با خدا هم گم شده ام . در آغاز خدا بود و با گفته هايش به من راه را مي نمود اما اكنون خدا نيست چرا كه من توان در آويختن به زنجير راهنمايي او را از دست داده ام خدا براي من نيست . بدين سان من سو ـ نماي خود را ازدست داده ام . آن چه مايه آن بود كه من بتوانم با او بست يابم اكنون در كار نيست من آن را از دست داده ام .اما نتيجه ي اين گمراهي هيچ نيست جز استحاله، مسخ ، و از خود بيگانه گي من ! من از خويشتن خويش پرت افتاده ام و آني كه بايد باشم نيستم . اين دريافت از گم راهي و مسخ يافته گي مان در سروده با داستان نوح و يونس در كتاب هاي سپنت آميخته مي شود ! اما نه با همان سو و نتيجه بل براي بيان درون مايه اي تازه . نوح و يونس آن چنان كه با آن آشناييم هر دو از« آزمايش ها » ره به بيرون مي برند اين يك از بهر توانگري خدا و آن از بهر بخشاينده گي او . اما من با خدا هيچ گونه بستگي اي ندارم و از سوي او به هيچ چيز « دچار » نيستم . پس رنج هاي ما نه تنها راه به هيچ سويي نمي برند بل از پس آن در پي گمراهي مان دهشت از بيابان ها ي تازه در كمين است . ما گم شده ايم و ازاين بيابان تاريك ره به هيچ بيروني نداريم . نتيجه ي اين گمراهي ترس ، دلهره ي و آشفته گي دائم است . گاه حتا آن چنان گم شده ام كه گم شدگي خويش را در نمي يابم ،« پس من كجا هستم ؟» اين پرسش از وضعيت خويش درست از آن روست كه من دريافت درستي از گم شدگي خويش ندارم و مي انديشم كه بايد جايي باشم اما نيستم آن چه در پس اين گيجي ، آشفته گي و بي موقعيتي مي آيد هيچ نيست جز « تهوع » ! اين دل آشوبه از بي بنيادي وضع من در جهان در بست به خويشتن خويشم است. من دريافت درستي از وضعيت خويش ندارم و اين مايه ي دلزدگي و سرگيجه ي من است . ا ز سويي اين بسيار گان كه من آنم همان است كه دچار تهوع است و من همين بي وضعيتي هستم از اين رو آن چه كه استفراغ مي كنم هيچ نيست جز خويشتن خويشم . من خود را تف مي كنم اما آن چه تف مي كنم همان بسيارگان است كه منم چه از آن رو كه من من نيستم من همه ام همه ي شخصيت هاي افسانه اي وتاريخي منم اين منم كه سيب را چيده ام سپس رانده شده و زيرخاك نهاده شده ام و از آن پس رهايي بخش را زاده و خود اويم . با اين همه من هم پاي بازي آيينه وار بي پايان من هايم كه دمي مرا رها نمي كنند به سوي « ورطه » گام برمي دارم من پيوسته فرو مي افتم با اين همه ي اگر چه در بازي بسياري من هايم كه مايه ي نيست بودن من است گرفتارم و بسياري من هايم بند « هست بودن » من است باز من در درون اين فروافتادن و اين نيست بودن باز خويشتن را باز مي يابم كه من نيستم !
از دوستم ساسان
|
باید اعتراف کنم که شتابزدگی را به درستی تشخیص دادهاید دوست عزیز. همانطور که در کامنت قبلی گفتم، نوشتن کامنت را در حوزهی گفتار میبینم و اعتراف میکنم که خیلی مواقع عجولانه حرف میزنم و طبیعی است که این شتابزدگی به گفتار نوشتاریام نیز راه پیدا کند. بههرحال خاصیت گفتار این است که حتی پس از ساعتها فکر کردن هم باز ضربالعجل است، چون گفته میشود و بدون کنترل من (بعد از گفتن) و بدون فرصتی برای ویرایش توسط شنونده دریافت میشود. اما در نوشتار من حداقل فرصت چند بار بازخوانی را دارم. پس اعتراف من اینطور کامل میشود که پس از خواندن متن شما و فکر کردن به آن، مشغول نوشتن آنچه در ذهنم پدید آمده بود شدم ـ تنها کدهای اصلی موضوعی که به ذهنم رسیده بود ـ و طبیعی است که خطوط رابط احتمالا گم شده باشند، چرا که نقاط معلوم بودهاند فقط. قبول دارم که این میتواند ایرادی باشد در شیوهی کامنتگذاری و خیلی اوقات، مثل همین حالا، کامنتهایم را «نوشتاری» مینویسم اما نمیتوانم از جذابیت گفتارگون کامنت صرفنظر کنم. بههرحال اگر ناقصگوئی پیش آمده عذر میخواهم. بروم سر اصل موضوع . میتوانم بنشینم و آنچه گفته بودم را دقیقتر بنویسم. اما اجازه بفرماييدروي متن شما پيش مي روم با ارجاع به آن گفته ها . تا جائي كه به خاطر دارم ليوتار با نظريه ي فراروایتهایش، ضربهی محکمی به کلان روایتهائی که اندیشه فلسفی بر آنها بنا نهاده شده بود وارد کرد؛ این پایه بخش نخست گفتههای من شد: روشنگری نیز در مسیر خود تبدیل شد به یک فراروایت: هر چیزی که ادعا کند من پاسخی برای همهچیز دارم و من بر خودم استوارم و دیگر هیچ، اسطوره میشود ـ معمولا اسطوره، نمونهی خوبی برای اشاره به یک فراروایت به شمار میرود تا جائی که میدانم ـ. با اینحال خود روشنگری زمانی ضربهای بود بر تن فراروایتهای پیش از خود. حالا از مثال مشخص روشنگری جدا میشوم. |
|
فلسفه را میشود همیشه درگیر یک بازی دید: آنجا که خشک میشود، چیزی برای فروریزاندن خویش از خود میزاید و بیرون از خود. این میشود آنچه شما گفتید و منظور من هم بود: فلسفه تا زمانی درگیر بازی ساختن روایات نوئی بود که میخواستند روایتهای پیش از خود را فروبریزند، اما خود این روایتها از زمانی دچار همان سرنوشت روایات پیشین میشدند (حقیقت پنداشته میشدند. فراروایت میشدند و دچار خشکیئی اسطورهوارخشكي اي كه از بي مرزي وبي شكلي بن مي گيرد . اما گفتم كه مي شود آن را در گير يك بازي ديد: منی که امروز کانت را می خوانم تصور میکنم کانت ادعای گفتن آن حقیقت نایافته را داشته، اما بعید میدانم کانت خود چنین اندیشیده باشد: ما چنان درگیر کانت میشویم که کانت و اندیشه کانت را ـ کانت را فقط مثال آوردهام ـ تبدیل به اسطوره میکنیم ، همان فرآیند اسطورهسازی ِ آشنا برای همه ما. پس نمیتوانیم بگوئیم که کار فلسفه این بوده، ما هستیم که فلسفه را به این بازی دچار کردهایم |
|
حالا باز، دقیقتر سعی میکنم به آنچه شما گفتهاید پاسخی بدهم ،البته چند سطر بالاتر هم اشاره کردم: بر نظریهی فراروایتهای لیوتار اینطور ایراد میگیرند که نظریه او، خودْ یک فراروایت است که فراروایتهای دیگر را زیر سوال میبرد ـ همانطور که در آنارشیست بودن مثال زدم. برداشت عام از آنارشیسم عدم اعتقاد آنارشیست به قانون است و این خود برای آنارشیست یک قانون به حساب میآید ـ. با اینحال به زعم من این یک ایراد و یک پارادوکس نیست. درست که نظریهی لیوتار خودْ میتواند یک فراروایت باشد، اما در اصل با این توان ِ این گونه بودن، خودش را زیر سوال نمیبرد این تصور ماست که اگر کسی بگوید هیچکس نباید رئیس باشد، خودش در نقش رئیس ظاهر شده. لیوتار با این کار از افتادن خودش در آن چرخهی نخست جلوگیری می کند. ایدهی او برای فروریزاندن خود، چیزی را درون خود زائیده (خودش را). برای اینکه تلاش بیشتری کرده باشم در بیان منظورم با اجازه شبهمثالی هم میآورم: فرض بگیریم یک اندیشه فلسفی با پایدار ماندنش و عدم تمایلش به تغییر، جائی به پدیداری اندیشههای نو نمیدهد و ماشین اندیشه را بازمیایستاند ـ مثلا کاری که مارکسیسم سنتی در شوروی کرد ـ . این اندیشه مقاوم در برابر تغییر (خودِ لیوتار مارکسیسم را یک فراروایت می دانسته) وجود دارد تا اینکه مخالفی از درونش زائیده شود و آن را فرو بریزاند و خود جای آن بنشیند( اتفاقی که مدام در جهان فلسفه افتاده ). اما معمولا این فرآیند زمانبر است. لیوتار، اندیشه فلسفیاي را مطرح کرده که به محض تولد فروریخته. او یک ققنوس ساخته که با آتش اش تمام زمین فلسفه را پاک کرده (خودش ضد شده و خودش نیز در آن آتش سوخته (ضد خودش نیز شده) تا جا برای اندیشههای نو باز شود و این میراث ققنوسگونگی را برای اندیشههای بعد از خود نیز به جا گذاشته |
|
امیدوارم توانسته باشم روشن نظر خودم را در این مورد بیان کنم. |
به دوستم ساسان
راست اين است كه گونه اي شتاب زده گي در متن نوشته ات مي بينم كه مرا وادار مي كند بپندارم دست كم بسته گي معنايي درون مايه ها ي برجا در متن ات برايم روشن نيست . بگذار براي خودم مساله را روشن كنم نوشته اي كه در باب فلسفه دو راه در پيش روي ماست يا ما پيوسته در بند حقيقت ها يي هستيم كه خود آماج ارزيابي بي پايان روايت هايي اند كه داعيه ي گفتن حقيقت را دارند بي آن كه خود حقيقت ـ تاييد گونه اي بي معياري ـ باشنند و از همين روي پيوسته ما در پيچ و خم كلاف شك گرايي سردر گم هستيم يا فلسفه پهنه ي دوباره انديشي معناهايي است كه ديگر كاركرد پيشين خود را ايفا نمي كنند. باز معنا دهي معناهاي پيشين يا به وارونه ي آن معنازدايي از مفاهيمي كه اكنون بر انديشه ي ما فرمانروايي مي كنند . اين دريافت از فلسفه به گونه اي ضمني آن را به مثابه ي پهنه ي خلق / ( پويه سيس )آفرينش درون مايه ها بنيان مي نهد . بدين سان كار فرزانه هيچ نيست مگر آفرينش جهان هاي تازه ـ اين گونه اي دريافت نيچه اي از حقيقت است ـ گرفتاري من درست همين جاست و نمي توانم دريابم كه ليوتار چه گونه با رهيافت به اين مقدمات مي تواند ايده اي را وضع كند كه در عين حال خودش را نقض مي كند .راست اين است كه نمي توانم بسته گي معنايي اين مقدمات را با اين « پس » دريابم ، برايم روشن نيست چه گونه با آن مقدمات اين نتيجه را بيان كرده اي. نوشته ها از سويي اين گفته را تاييد مي كنند كه كار فلسفي چيز نيست مگر ارزيابي بي پايان درون مايه ها براي نمونه ، آن جا كه اذعان داشته اي كه ما حتا مي توانيم گزاره ي « روشنگري افسانه است » را ارزيابيم از سوي ديگر گفته اي كه بشر كارش ابزار سازي است و در واقع انسان فلسفه را به عنوان ابزاري براي شناخت كه يكي از موضوعات آن مي تواند افسانه باشد بر ساخته است اما اين كه ليوتار كدام يك از اين دريافت ها را برگزيده در متن به خوبي روشن روشن نيست. در واقع گونه اي ابهام در سرتاسر متن موج مي زند كه البته مي تواند به سبب نا آموخته گي من باشد يا چه بسا اين كه آن را درست نفهميده ام با اين همه در بسياري از فتادها با شما همراهم. و اين سر به سر درست است كه ما هر گز به «بلوغ»دست نتوانيم يافت اگر بلوغ بدين معنا باشد كه در انديشيدن به يك ابژه ي ويژه ـ هر چه باشد ـ بايد خود را بي نياز از دانش ديگران بدانيم . اين دريافت ريشه در اين باور كانت دارد كه انسان را مي توان به سان يك سوژه ترافرازنده كه مي تواند برون از مناسبات خود با ابژه قرار بگيرد بنياد نهاد . بدين سان كه سوژه موضعي فرا ـ جهاني براي در انديشيدن در اشيا دارد كه از آن جا مي تواند آن را آن چنان كه هست ببيند .اما يك انسان برون از مناسبات خود با جهان هرگز در كار نيست انسان تا آن جا انسان است كه در حهان هست . بودن در حهان منش بنيادين بودن انسان است و انسان همين است . اين جهان، همان جهان مشترك او با انسان هاست بدين سان شناخت همان رخداد فهم ميان دو انسان است به هر رو هرگونه دريافت از چيزي مستلزم گفت و گويي دوسويه ميان آن چيز و انسان است بدين شيوه بسته گي ما با جهان فهمانه است ما فهمانه در جهان هستيم بدين معنا كه ما پيوسته از پيش دريافتي از جهان داريم كه از آن موضع به جهان مي نگريم و اين به سبب آشيان گزيدن ما در زبان است. اما اين زبان هرگز يك زبان از آن من نيست بل ازپيش نيروي خود را بر من وارد مي كند . اين به معناست كه من پيوسته از پيش در گونه اي گزارش از جهان آشيان دارم كه گزارنده گي شخصي من در آن دست ندارد . ما همواره در جهاني زندگي مي كنيم كه از پيش معنايي دارد .من در جهان هستم با انسان ها و اين بودن با آن ها در جهان را نمي توانم در پرانتز بگذارم زيرا از « من » من چيزي به جا نمي ماند اگربه اين كار دست بزنم راست اين است كه من ما هيچ نيست مگر همان روابط مان با ديگران در جهان مشتركي كه با آن ها داريم يا از راه آشنايي با جهان آنهابه دست مي آوريم . بدين سان فراشد فهم هميشه رابطه اي دوسويه است . و اين البته معنايش آن است كه انسان يك سوژه ي ترافرازنده ي تنها نيست كه بتواند با دقت در بنيادهاي شناخت خرد ورانه ي خود به دريافتي يكتا از وضعيت چيز ها برسد. راست اين است كه انسان همواره آن چيز هايي را مي گويد كه پيش تر گفته شده اند اما با تاويل تازه اي كه بر آن ها بار مي كند ! بدين سان اين دريافت كانت از بلوغ كه آن را « توان به كاربستن نيروي فهم خويش بدون ره نمود ديگران » مي داند نمي تواند دريافت درستي باشد .
اين متن از دوست تازه ام ساسان . م . عاصي است
|
میگویند لیوتار خود با نظریهی خردهروایتهایش، ابرروایت تارهئی ساخت . من ِ آنارشیست قانونی دارم که میگوید نباید قانونی داشته باشم. خلاصه این که دو نکته وجود دارد : یا بپذیریم که اساسا انسان مدام در حال چرخیدن در دایرهی حقیقتسازی با روایاتی است که میخواهند حقیقتسازی را زیر سوال ببرند که مجبور میشویم خیلیها را زیر سوال ببریم و یا فلسفه را همانطور که هست اگر بشود به طورخلاصه و با اغماض گفتاش ، بازنگریستن و بازنگریستن معنازائی و معنازدائی ـ والبته خودم این را به عنوان یک تعریف کامل نخواهم پذیرفت. تنها یک اشارهی موضوعی بود ـ بپذیریم. آنوقت است که میشود بفهمیم کار لیوتار مثلا چه بوده: لیوتار ابزار فکری ساخته. ایدهئی ساخته که ایدهی خودش را هم نقض میکرده. پس دیگر با گفتن روشنگری افسانه است آن را نابود نمیکنیم. به نقد میکشیم همانطور که گزارهی افسانهی روشنگری افسانه است را میتوانیم به نقد بکشیم. بشر همیشه ابزار ساز بوده و باقی خواهد ماند. امر مقدس هم اولین و پراستفادهترین ابزار بشر است. ـ شنیدهام که یک خداپرست میگفت رنجی را که بیخدایان تحمل میکنند درک میکند: رنج بلوغی که کانت میگوید. رنج مسئولیت "من" بر عهدهی خودم.ـ ما در هر موضع و موقعیتی که باشیم نمیتوانیم بالغ شویم. (یا باید تماما خودمحور شویم که خود نشانهئی از عدم بلوغ است و یا باید بپذیریم که قادر به فهم خود بدون رهنمود دیگران نیستیم. دراینباره در اسفند گذشته مطلبی به نام وضعیت دیگرپذیری در صفحهام نوشتهام . |
|
مثال عالی اي که برای این پذیرفتن عدم بلوغ کامل دیدهام، بارت است . مثلا در سخن عاشق، بارت این بلوغ را نفی میکند. بارت با تاکیدش بر منابع اندیشهاش، تلویحا میگوید که من این کتاب را خودم تنها ننوشتهام! حجم عظیمی از کتاب بارت را گوته نوشته!) نشانهی اصلی باقیمانده برای بلوغ، همان جسارت است. خب اگر این را بپذیریم، میتوانیم بگوئیم که "من ِ نابالغ" همیشه چیزی برای نادانستن دارم. من ِ مدام نادان، مثل اجداد غارنشین خودم همیشه از آن امر تاریک میترسم و به همین دلیل نیاز به چیزی دارم که به آن پناه ببرم: امر مقدس! هر چیزی غیر از من، که همآن همهچیز را میداند. همآن نادانستن من را توجیه می کند. همان که به آن دست نمییابم. خاصیت انسان امروزین در این است که نشان داده توان آن را دارد با غلبه بر تاریکی، امر مقدساش را تقدسزدائی کند (نه همه! بعضی انسانها) و بودهاند کسانی که امور مقدس نجس ساختهاند، مثل لیوتار ـ امر مقدس ِ لیوتار، خودش را نقض میکند همانطور که نجس، پاک را نقض میکند ـ. و البته حرفهای دیگری که میتوانند همینها که گفتم را نقض کنند! سرخوش باشید. |