تبليغاتX
پردازه ها

به شهريار

 اين متن در باره ي « من »ِ خود محور را داشته باشيم و برويم پايين تر . اين جا وجود يك  « كارگردان  » انكار مي شود . اما دنيايِ درونِ ما گويا، دنياي ستيز و پيكار « من » هاي گوناگون است . « منْ » اي بر آن است كه بر « من » ِ ديگر بچربد و آن را تحت فرمان خويش در آورد . هريك از اين من ها طالبِ فرمان روايي خويش است . با اين همه ، هر يك از اين من ها موجوديتِ خويش را در مناسبت با دشمن خويش باز مي يابد و وجودش وابسته به دشمن اش است . اگر دشمن اي در ميان نباشد او در اثر بي رقيب ماندن به مانند پهلواني كه پيشه اش نبرد و جنگ آوري بوده است در تنهايي خويش تحليل مي رود و مي فرسايد .زيرا او را ، تنها حضور در رزم گاه هاي گوناگون نبرد نيرو مي بخشد وي در نبردگاه از بهر سروري خويش مي جنگد . و در راه پيروزي و دست يافتن به هدفِ خويش حتا از نيست شدن هم واهمه اي در دل خويش راه نمي دهد . بدين ترتيب موجوديت من اي از من در مناسبت با من هاي ديگرم به دست مي آيد . پس مساله ، خود گرداني صرف در كار نيست اگر چه در هر بار يكي از اين من ها روي صحنه ي نمايش هويت حاضر است . اگر من ها واقعاآن چنان كه شهريار مي گويدبه گونه اي مطلق از هم گسسته باشند به نحوي كه نتوان وجود يكي را در كنار ديگري در نظر گرفت ، احساس هويت و يگانه گي با خويشتن خويش نيز از ميان خواهد رفت ـ البته اين يگانه گي واقعا وجود ندارد اما آرايش من ها در در وجود ما هر بار به گونه اي است كه ما موجوديت خود را يك پارچه فرض مي كنيم ـ به هر حال اراده ي سروري باعث مي شود كه هر بار « من » اي نقش كارگردان را بازي كند . اگر چه كارگردان براي پيشبرد كارش به بازي گراني نيز نياز خواهد داشت . در واقع احساس هويت داشتن هماره نيازمند فرمان روايي جنبه اي از وجود متكثر ما بر جنبه هاي ديگر است . و احساس بي هويتي احتمالا زماني دست مي دهد كه هماهنگي اي ميان اين من هاي بسيار ما به وجود نيامده باشد . مساله دومي كه گويا شهريار به آن دقت نكرده است ، مساله ي روايانه گي بودن درك ما از خويشتن خودمان است . آن جا كه من اذعان كردم « من يك داستان است » درست بر روي همين منش روايي درك ما از خودمان تاكيد كردم . واژه ي روايت پيوند نزديكي با « قصه » دارد  قصه معمولا داستان گذشته هاي دور است و افسانه ها ، از همين رو با «خاطره» نيز پيوند نزديكي دارد قصه آن چيزي از گذشته است كه با كاست و افزود در خاطر رواي باقي مانده است . پس خاطره و قصه وابسته به هم هستند . اگر خاطره  وجود نداشته باشد  قصه هم در ميان نخواهد بود . يك قصه براي آن كه قصه باشد بايد از خاطره تغذيه كند وگرنه در غير اين صورت وجود نخواهد داشت . حال اگر به منش معطوف به گذشته ي خاطره دقت كنيم همه چيز روشن خواهد شد . مي توان قضيه را اين گونه ساده كرد كه : قصه روايت گذشته است .اين گفته ما را در رابطه ي من هاي مان با گذشته هدايت خواهد نمود . اگر « من » يك قصه باشد ـ گونه اي خود روايي ـ موجوديت خود را در رابطه ي من با گذشته ام به دست خواهد آورد . اين گفته ها بدين معناست كه هرگونه دركي كه من از موقعيت اين جايي و اكنوني خويش دارم مصالح اش را ازگذشته ي من فراهم آورده است . بدين معنا كه اگر من مي گويم :‌« من نيا هستم »‌اين نيا بودن را در مناسبت با آن چه « بوده ام » روايت مي كنم . من هربار قصه اي تازه اي درباره ي خويش مي سرايم و از آن چه بوده ام نيز نمي توانم درگذرم  . البته اگر با همان ديد اگزيستانسياليست اي نيز به قضيه نگاه كنيم چه بسا بتوان اين توجيه را به دست آورد :  از ديد من « شدن » را بايد گونه اي فرا روي در نظر گرفت نه گونه ا ي گسست . بدين معنا كه شدن در واقع تمايل به در گذشتن از آن چه كه اكنون هستم يا بوده ام است . شدن وجود و هويت پيشين من را در خودش دارد . شدن ايجاب مي كند كه من از پيش كسي بوده باشم . بدين ترتيب چه بسا فر ض گسست كامل من هاي  ما از يكديگر فرض بيهوده اي باشد . اما گويا همين فرض است كه شهريار را وادار مي كند بگويد : « گارنيك تنها گارنيك است نمود و بنيان خويش » . اما پرسش اين است كه يك من چه گونه مي تواند بر بنياد بي بنياد خويش بنا شود يا به عبارتي از نيست هست شود. البته من اين مفهوم اگزيستانسياليست اي را كه : «‌من نيستم » به خوبي درمي يابم . اما اين بدان معناست كه من هنوزآنچه كه در آينده خواهم بود نشده ام . واين متمايز از اين است كه بگوييم كه من از هيچ زاده مي شود . چه بسا اين مطلب با سخنان شهريار كه وجود يك كارگردان را منكر مي شد ناساز باشد . اگر خود بنياني را فرض كنيم احتمال خود گرداني و كارگرداني را هم بايد فرض كنيم . بدين رو اين سخن شهريار هم سرشار از تناقض است : «درحالي كه من شهريار هستم بوده ام و خواهم شد  هيچ پيوسته گي اي ميان شهريار و گارنيك نيست » . اگر در قسمت اول اين نقل قول دقت كنيم چه بسا تاييد كنيم كه شهريار به گونه اي پيوسته گي باور دارد . و اين چه بسا از آن روست كه «شهريار بودن» ِ خود را چيزي متفاوت با «گارنيك» يا «هاتف بودن» خويش در نظر گرفته است . فرضي كه با فرض گسست نزد شهريار ناسازگار است . البته اين احتمال هم مي رود كه وي « شهريار »  را وجود في نفسه ي اگزيستان ، شاگرد نيچه ، هاتف ، گارنيك و... قرار داده است . و اينها تنها نمودهاي آن هستي در خود هستند . اما اين فرض اين گرفتاري را ايجاد مي كند كه بپنداريم كه شهريار « ماهيت » اي از پيش موجود براي خويش قائل است . البته اگر چنين باشد اين مساله با باور او به « شدن » درتناقض قرار مي گيرد . زيرا من از آن روي « مي شوم » كه گوهري را براي خويش طرح ريزم و اين از آن روست كه «ماهيت» ي از آن خويش ندارم : من بايد آن چه را خواهم بودبشوم همه ي اين گفته ها بدان معناست كه من بايد ماهيت خويش را خلق كنم .اما اين خلق كردن مصالح اش را در آن چه من هستم و بوده ام مي گيرد ونه از يك تهي بود .با اين اوصاف مي توان چنين گفت كه مردم آن گاه كا ما را با لفظ تو خطاب مي كنند چندان هم در بيراهه نيستند . چرا كه آن ها همواره دركي كلي از وضعيت ما دارند و با آن نگاه ما را خطاب قرار مي دهند . البته اين درست است كه نگاه  «‌ او » من را تا اندازه اي در خويش شكل مي دهد اما اين بدان معنا نيست كه در نگاه « او » به «من» به مثابه ي « تو » ، او مطلقا در اشتباه است . زيرا به همان گونه كه تاكيد كردم شدن گسست مطلق نيست و هميشه در مناسبت باگذشته و « چنان بود » و « چنين هستم » ما قرار دارد . گذشته به هرحال ما را شكل مي دهد به همان سان كه آينده . آن جا نيز كه من از تناقض و ناسازه سخن گفتم به هيچ رو آهنگم تناقض ميان « من» ها نبود ، زيرا چه بسا دو « من »  هرگز در تناقض با هم قرار نمي گيرند زيرا در شدن مساله ي بنيادين نه « تقابل » بل كه فراروي است .

ادامه دارد .    

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت توسط نیا

« نيا »به همه يِ ستيزه وران؛ اين است پايانِ شهريار ، وي هماره پشت «من» هايش قدرت خويش را پنهان مي كند . چنين گفت دجال!

از شهريار

آيا اين که تو مرا به بروز ندادن نمايي از خود و پنهان کردن  خود و تو در تو بودن  متهم  ميکني  ، ناشي  از انتظار تو  و دريافت   تو از وجود  يک  کارگردان  و يک  « من» خود محور  که   همه ي  «من» هاي ديگر را اداره مي کند و از آن طريق  بقا مي يابد نيست ؟ايا  به  اين  سبب  نيست  که  تو  مرا  « گارنيک  تغيير  يافته »  يا «گارنيک شهريار شده» مي داني ؟ چرا ؟ اگزيستان،شهريار،گارنيک،به هم هيچ ربطي ندارند  ، آنها  از هيچ برون جهيدند . هر کدام به کل جدا از ديگري  است . در  حالي که اگر تک تک و جدا جدا به هر کدام  از  اينها بنگري مي بيني که در چارچوب خود بسيار  آشکارا  و  واضح  هستند  و  تنها  آن هنگام تو دچار مشکل مي شوي که  مي خواهي  همه  را  يک جا بشناسي  و  همه را در يکي مي بيني . کار شما   مثل اين  است که بخواهي  "هستي" را  بشناسي  و  چون ديدي "هستنده" ها بسيارند بگويي که "هستي" تو در تو و  بسيار است . حال آنکه جز هستنده ها چيزي مشاهده نکرده اي . آيا هستي را در جايي که هستنده اي نيست هم ديده اي ؟ آيا "من" را  به  جز  در  جايي  که  گارنيک بوده و شهريار و اگزيستان / ديده اي ؟ تو چيزي  جز  اين  "نمود" ها ديده اي ؟ بنياني در کار نيست ، آنچه هست نمود است { البته نمود نه به معناي آن . بلکه به عنوان  اسمي  که  بر  هستنده ها مي نهند} . گارنيک تنها گارنيک است . نمود و بنيان   خودش  است . و گارنيک نيست که تو در تو است . شهريار نيست که تو  در  تو است .  چه   بپذيري  و   چه  نپذيري  ، تو  هنوز  مرا  گارنيک  و اگزيستان  مي داني  ،  يا  خيال  مي  کني   من   کسي   هستم  که ازگارنيک به شهريار تبديل يافتم . در حالي که من شهريار   بودم . شهريار هستم  شهريار خواهم شد . هيچ پيوستگي ميان  گارنيک و شهريار نيست . تو هستي که  پيوستگي  مي بخشي ،  شايد  براي

 

آنکه نمي تواني جز از اين راه چيزي را بشناسي . کلاغ  سبز  کلاغ است ؟راست بگو  ، وقتي گفتي "تو" منظورت با چه کسي  بود ؟ اصلاً تو فکر نمي کني اين کلمه را  اشتباه  به  کار  بردي  ؟  "تو" چون  نه  به  گارنيک ِ  تنها  و  نه به شهريار تنها اشاره دارد  امکان شناخت به دست نمي دهد ، اما همين که گفتي شهريار يا گرانيک موضوع فرق مي کند .آن هنگام که در مورد کسي حرفي  ميزنيم ، يکي از واقعيت ها را به نمايش  گذاشته ايم  (هر  چند  که  نمي شود گفت اين واقعيت ها وجود داشته اند / شايد به صورت بالقوه چرا)يا اصلا واقعيتي خلق نموده اي . اما اين که تو از اين  گذرگاه عبور نمي کني چيزي است عجيب و دليل آن عجيب تر . چرا  که دوست من ، درست است که حقايق  بي شمارند  و  واقعيت ها بي شمارند ولي ، اين چيزي از حقيقت بودن ِ حقيقت ِ قبلي نمي کاهد         ، خواه  حقايق ديگري در کار باشد يا نه، اين هم  حقيقتي  است  .
لطفاً حقيقت را مقابل دروغ و چيز ديگر نگير شايد بتوان آن را به عنوان وضعيت يا واقعيت قلمداد کرد . گارنيک هست وگارنيک هم است (گارنيک ، گارنيکه) خواه هزاران گارنيک باشند وخواه يک گارنيک . شايد اين عدم ناتواني ما در تشخيص يک گارنيک مشخص يا  تمايل  براي پذيرفتن  يک  گارنيک  يا  ظرفيتي  براي پذيرفتن تنها يک گارنيک است که ما را مي خواهند تا حقايق  را دروغ بپنداريم .

 

«آن چه برايم روشن است اين است كه پس از اين همه مدت تو را نمي شناسم» نکته اي است و آن  اين  است  که  گاه  ممکن  است شهريار بميرد و يک دفعه نيست شود و هيچ شود . يک نفر هم  از هيچ سر برآرد ولي اسم جديدي براي  خود  در  بر نگيرد  .  اينجا لفظ «شهريار» باعث شده که تو آنها را در يکي ببيني .   مثل  اينکه اعتنا نکردن  به قانون  را يک  قانون  فرض  کني . اما ناسازه . آيا ناسازه اي  در کار   هست ؟ پيرهني  فرض کن که سياه و سپيد دو رنگ آن هستند . من از تو مي پرسم اين پيرهن سياه است يا سفيد ، اگر سياه باشد پس سفيد نيست واگر سفيد باشد پس  سياه  نيست
دو راه هست : يا بايد نام ديگري برگزيد و رنگي  جديد  پذيرفت به عنوان :«سياه و سفيد» يا بايست سفيدي و سياهي  را  کاملا  جدا از هم کرد و آنها را در مرز هم راه نداد و سعي بر آن نکرد  تا  هر دو را در يکي نگريست از اين رو ناسازه اي در پيرهن درکارنيست . ما  هستيم  که  ناسازه ايم  ، ما ايم که اصرار داريم هر دو را با هم بنگريم اما دچار اشتباهي مي شويم و اين عبارت  است  از  اين که ، اگر چه قصدمان ديدن اين دو با يک  نگاه است  ،   اما  فراموش  مي کنيم  که آنها  را  نبايست با «آن ها» خطاب کنيم ،  بل  بايست  به صورت "آن" خطاب کنيم.« تو را آن چنان كه  هستي  پذيرفته ام » اين گفته ي تو را نه ، فهميدم و نه به آن عادت کردم .  اما  در مورد پذيرفتن بايست که حرفي بزنم.

 

پذيرفتن« هر  چند  که  عملي  منفعلانه به نظر مي رسد اما بيشتر  از آن فاعلانه است و هر  چيز  گستاخانه  خود  را  مي نماياند .  شايد بهتر آن  باشد که بگوييم  «من خود را به تو پذيراندم » اما  باز  هم اين  مشکل  هست  که  اختياري  در  اين کار  نيست . از اين رو نه فاعلانه  و  نه  منفعلانه  است  و شايد تنها بتوان وضعيت بر آن نهاد . فراموش  نشود  که  هر  پذراننده اي خودش  پذيرنده  نيز  هست
بهتر آن است که نه بگوييم که : «تو را آن چنان كه هستي پذيرفته ام » و نه بگوييم که «من خود را به تو پذيراندم»  شايد  هم  از  اين بابت است که من حرف تو را نه فهميدم و عادت نکردم .
نه  دوست  من ،  من  از  متن  تو  برداشتي  انتقادانه  نکردم  : «اگر قصدت گوش زد كردن وضع آشفته ي  نوشته ي  من  بوده  است كاملا حق با توست» من براي تمام متوني که  نوشته  بودي  آنها  را گفتم و اصلا خودم را مقابل تو و يا تو را مقابل خود  قرار  ندادم . بايد نکته اي هم بگم : من اين تند روي ها را بسيار  دوست دارم ، اگر جايي کند روي زياد باشد . مثل اينجا . چرا که اگر کسي گم شود و صد راه باشد که اوشايد از آنها رفته باشد ، و همه  به تفکر مشغول باشند ، کار کسي که  بي پروا  از  يکي  از  راه ها  مي رود کاري است بس عظيم واز اين رو من تو را ستايش مي کنم .
دوست عزيز ، من اين هنر تو ، اين روي برگه آوردن انديشه است را هميشه ستايش مي کنم و اگر به  متن  ات  حمله کردم  نه  براي خود آن متن  بود ،  چرا  که  مي دانستم  هدف ات  چيز  ديگري است  ،  بل  به  متون  پيشين ات  بود . که هر  چند انديشه ورانه و عميق بودند ؛ اما آشفته بودند . و من اين آشفتگي را بيش از رويه اي بودن مورد نقد قرار مي دهم ، البته

 

اگر آشفتگي آن از قبل پذيرفته شود جايي براي نقد  آشفتگي  هم نمي ماند.اما دوست من چرا آشفته مي شوي ؟ کسي در باره ي تو بر اساس آن متن حرفي نزد : همانطور که بر اساس متون ديگر هم حرفي نمي زنيم  . آيا  من  مجازم  که  دلقکي  ر ا به  پاس دلقک بودنش نقادي کنم ؟ يا به ناداني خرده بگيرم که چرا نادان  است ؟
يا به پزشکي خرده گيريم که چرا  فيلسوف  نيست ؟  همانطور  نيز آيا مجازيم به فيلسوف يا نابغه اي ايراد گيريم که  چرا  نابغه  است ؟چرا  فيلسوف است ؟ چرا خنگ نيست ؟ نه  دوست  من  بر  هيچ کس ايرادي نمي توان روا داشت .بر تو که  آشفته و  شايد  آشفته ترين هستي هم ايرادي نمي توان روا داشت . لطفا به اين سوالات من پاسخ بده : در حرف  زدن  با  ديگران  چگونه اي ؟  آنجا  هم آشفته اي ؟يادم ميايد براي ديدن دختري قرار گذاشته  بودي  و  با او محکم حرف زدي نيا ، چرا در گفتار آشفتگي نداري ؟ دليلش آيا اين نيست که تو مي خواهي از راه متن ؛ هر آنچه که هستي  را نمايان سازي ؟ و  مگر  نه  اين که  هنگام  سخن گفتن  جسم  تو ، اي  واژه ي  مشکول  ،  هم کمک  کننده ي  توست  و نه مگر اين صداي تو ، اين لفظ مسموع کمک يار توست ؟ و آيا اين  چشمان تو کمک يار تو نيست ؟ و آيا در گفتاري حضوري وظيفه ي  متن سبک نيست ؟ بلي ، در يک  ديدار ،  متن  تنها  وظيفه ي  خود  را انجام  مي دهد  ، گفتار  تنها  وظيفه ي  خود را انجام مي دهد ولي همين که ميخواهي بنويسي بايد لحن و قدرت و ... همه و  همه  را در آن بياوري تا شايد که مانند يک گفتار شودو البته در مورد من شايد  اين  قضيه  عکس  باشد .  اگر آشفته اي  بايد که در طوفان بروي تا آشفتگي معني باز يابد . چرا که  آشفتگي  تنها  در  طوفان سزاوار  است  و اگر  در  طوفاني و آرامي بايد که به بيشه روي تا معني  بازيابي  چرا  که  بيشه  سزاوار  شخصي خاموش است . و نه مگر تو اشفته اي و در بيشه ؟ پس به طوفان پناه بجوي .

 

«در هر حال كوشش  مي كنم  لگام  خودم  را  به  دست  بگيرم  و  بهتر مي دانم كه در اين باره اگر براي  تو   نيز   مقدور   است   مرا  ياري كني ـ  اگر  چه  حتا  درحد معرفي چند منبع خوب البته نه از نوع منابع دبيرستاني ـ » .
نه دوست من اين اشتباه محض است  ،  آشفته  را  آشفتگي  بايد . خود را آزاد بگذار .
به ياد بياور اولين حرف هاي من  و خودت  را :  که من  مي گفتم : خارج شو ،  از  شهر  و  ديارت ،  از  خانه ات  و   خانواده ات  و از اتاقت ، بيرون رو.
«آن «نيا هستم» از اول قرار نبود كه به موضوع بحث بدل شود  زيرا همچنان كه گفتم قصدم صرفا نوشتن يك نامه  بود  آن  هم  نه  از نوع فلسفي» .بر عکس  اين  سوژه  از هر سوژه ي  ديگر  جالب تر هست هر چند که سوژه در حاشيه است . ولي  از   همه   جالب تر  همين   است   و  من   تمام   سعي ام   بود  که  موضوع را به همين برسانم . نمي دانم چرا  ولي  احساس  مي کنم «من» در تو بيش از  هر  کس  ديگري قوي است و آيا اين را متوجه نيستي ؟
اغلب آرزو دارند نقش اول باشند وگمان مي کنند نقش شان بسيار مزخرف است اما اين نقش اول از همه سخت تر و  طاقت  فرسا تر است حتي پاداشش به زحمت اش نمي ارزد و  بازيگري  که  آنرا به دست گرفته نا خواسته از عقب به جلو رانده مي شود  و  از جلو هم کشيده مي شود .آنچه در مورد  تو  مصداق دارد . من  و علي توان بر عهده گرفتن نقش و سزاواري بر عهده گرفتن نقش اول را نداشتيم چرا که لحظه اي درنگ و ترديد نموديم . و  کدام  چهره زشت تر از از ترديدِ ناپايدار ؟
اميد  داشتم  علي  هيچ گاه  از  حرف خود پايين نيايد و حق را به جانب  خود  بداند  تا  مبارزه واقعي  باشد ، من هم قصد نداشتم از حرف خوب پايين آيم اما علي درنگ کرد و بخشش نمود ،  و با اين کار  مبارزه  به  هم  خورد  و من هم ادامه ندادم ، بايد که يکي کشته شود ، بايد که هيچ کس در کارش ترديد ننمايد .

 

بايد تا پاي جان مبارزه کرد و ترديد راه نداد که خوب است يا  بد  و  يا  اگر  ترديد  مي کني  ،  هميشه  بايد  ترديد کني  تا  منجر  به سکوت   تو  شود  که از اين رو چهره اي  ثابت به  خود  مي گيرد
«درباره  مباحث  تو  و  پانا  هم  چيزي  نگفتم و ذهنم مرا به  دنبال خودش كشاند  چون  آن  لحظه  تنها مي خواست به هر نحوي كه شده  خودش  را  خالي كند اگر هم شده با ياوه نويسي و سرسري نويسي» اي  کاش  با  يک   ضربت  هر دو مارا هلاک مي ساختي و  با  اين  کار  نمايشي  زيبا  نشان  مي دادي  . بايد که دخالت مي کردي . و  هر دو مان  را  به نقادي مي گرفتي .توانش را به خوبي داشتي اما اين کار را نکردي . دوست من ، من  تو  را  گستاخ  مي خواهم . گستاخ و بي شرم و حيا ، درنده  و سفاک .  مي دانم  که هستي و بروز نمي دهي. هر چند که مرا بکشي و عصباني  باشم  از دستت ولي ستايش ات مي کنم براي اين خصالي که در تو  هست
آن چه  برايم  روشن نيست اين است كه تو چگونه اين دريافت از زمانيت بود ِ ما  به عنوان  انسان  را با  درون مايه ي « من »  مولفانه نسبت داده اي ، آن چه   احتمالا در  متن پيشين توضيح داده ام اين است كه من  از راه زبان هست و اين را نمي توانم با توضيحات تو در باب «من» جمع كنم البته اگر منظورت را درست فهميده  باشم و تو واقعا از دريچه ي اگزيستانسياليسم به اين قضيه پرداخته  باشي » راستش  قسمتي  از  پرداخت  من از روزنه ي اگزيستانسيال است ولي  قسمت  ديگري  از  آن فلسفه اي  است ازآن خودم که شايد بتوان  نام  واقعيت هاي بي نهايت بر آن گذاشت . آنچه باعث مي شود  ما  خود  را  نه  يک  «شدنده» بلکه يک «هستنده» يا «بودنده» بپنداريم ، از  آن  روست که  ما نه : اگزيستان هستيم و نه شهريار و گارنيک نه يک هستيم و نه دو و نه سه . ما عدد هستيم . در معناي کلي  آن  ما  نه يک اسم بسيار خاص که يک اسم عام هستيم و از آن  رو  که  جز آن  نيستيم توانايي حس کردن شدندگي  نداريم .
بل  هميشه  به  عنوان ناظر توان بازديد داريم . خطي فرش کن که تا  چند  متر  سبز  و  از  آن  به  بعد  تا  چند متر ديگر ابي و پس از آن قرمزو رنگ هاي ديگر است.

 

اگر  چه  به  ظاهر خطي در کار نيست و تنها پاره خط هايي جدا از هم  هستند ، اما خطي هست فرض گونه ، پندار گونه که گويا اين رنگ ها  روي  آن  ريخته شدند  ، يک خط يکپارچه ، يک توهم از اين روست که ميگويم من يک توهم است . و اين دردي را دوا نمي کند  ،  به  هر حال  من  هست . خواه  پندار  ، خواه  حقيقي و اصيل  . ما  آن  خط ها هستيم ، آنهايي که نيستند و از نيستي خود احساس بودگي  مي کنند  .  آيا  ما  بايد  خود کشي کيهاني کنيم يا بايد  که از گور  برخيزيم ؟ و دو  راه  داريم  : زنده  شويم و اين توهم  را  حقيقي  سازيم  و  يا  اين  توهم  را  هم  از  بين  ببريم . و شدندگي  «مي خواهم اندكي درباب موضوع « دروغ »  و همچنين واقعي  و   غير واقعي  هم  كه  تو  درباره شان  سخن گفته اي  ريز تر بيانديشم .  در اين  باب  انديشه  من  گويا  كمي متفاوت است . تو  نوشته اي  كه « واقعي »  براي  من  لفظي است كه مي توانم هر جايگزين  ديگري  را  هم  براي  آن برگزينم اما اكنون پرسش من اين  است كه آيا زبان اين امكان را براي تو فراهم مي آورد يا خير ؟ يا واقعي بودن خود يكي از امكاناتي است كه زبان بر ما   تحميل مي كند . پرسش اين است كه آيا تو  واقعا مي تواني كلمه ي تازه اي  را  جايگزين كلماتي  مانند  درست ـ نادرست  ،  خوب ـ بد و تمام مفاهيم  اخلاقي  و  قراردادي اي شرط امكان شان تنها  هستن زبان  است  بكني  يا  واقعيت  اين  است  كه  زبان اين واژه گان را

 

با تمام كاربرد هايشان   بر   تو  تحميل مي كند .  آيا  تو  واقعا  مي تواني كلمه ي دروغ را آن چنان به كار ببري كه به حقيقت ارجاع بدهد  آهنگ ام  همه ي  آن  چيزهايي  است كه در زبان به عنوان دروغ  يا  حقيقت و... ناميده شده اند . از ديد من اين ناممكن است و خود زبان اين امكان را در اختيار ما قرار نمي دهد . زبان در بنياد خويش  چنان  است  كه ايجاب مي كند ما ناگزير از كاربست اين مجازها  باشيم  و  اين  مجاز ها  خود  را  بر هر گونه كاربرد زباني ما  تحميل  مي كنند .درست است كه اين ها به هر حال استعاره  يا مجازند اما مجازها يا استعاره هايي اند كه به عنوان راست يا دروغ ، صادق يا كاذب و... وجود دارند . بدين ترتيب احتمالا چيزي با عنوان ارجاع به درون خود در زبان وجود داشته باشد كه هر گونه جايگزيني ساده عناصر سازنده ي آن را غير ممكن مي سازد . بدين سان نمي توانم تصور كنم كه هيچ گونه فرقي ميان واقعي و غير واقعي و راست و دروغ در زبان وجود نداشته باشد . در واقع اگر تمايزي ميان راستين و نمودين و راست و ناراست و... وجود دارد دقيقا به اين دليل است كه خود زبان اين تمايز را ايجاد مي كند . اما اگر قرار باشد اين تمايز گزاري را به عنوان معياري براي ناواقعيت مفاهيم و داده هاي زباني در نظر بگيريم بايد خدا باشيم . بدين معنا كه ما بايد بيرون از زبان به زبان بيانديشيم كه اين به گمانم ناممكن است "
بهتر چيزکه توان گفتن اش هست اين است که : زبان چند بعدي و در واقع همان واقعيت هاي بي نهايت است و جهان پابرجا ي خارج و آنچه خارج از زبان است ، تک بعدي است ، حتي با اينکه زبان ِ چندبعدي هم جزيي از آن است اما باز هم تک بعدي است .
من با تو موافق هستم در مورد کلماتي مثل دروغ و .... و تفاوتي که زيبان ايجاد مي کند اما در مورد اين نگرش من بايد بداني که چيزي جز خود زبان نيست اين انديشه .

 

لفظ خوب / هيچگاه به چيزي خارج از خود ارجاع نمي شود ، حتي به مفهوم هم ارجاع نمي شود .
اين که واژه را و چهار شکل وجودي اش را يک کل فرض کنيم خطا رفته ايم ، همان حيله ي پاره خط هاي رنگين ، حالا بيشتر مي فهمم حرف تو را که ميگفتي چيزي خارج از زبان در کار نيست
به قول علي : شترمرغي که نه شتر است و نه مرغ .
« يك متن به گمان من نيزهرگز يك معناي تك و يگانه ندارد بل كه به شماره ي چشم هايي كه در جهان هست يك متن مي تواند معناهاي متفاوت داشته باشد . اين از آن روست كه زبان مولف در احاطه كرده به ابزار بيان خود بدل مي كند ، بدين معنا كه شرط امكان وجود يك اثر خود زبان است . البته هستن مولف هم بايسته است اما اين زبان است كه خود ِ مولف را نيز توليد مي كند . مولف لحظه اي از زبان است . بدين معنا كه او در زبان زاده و زدوده مي شود . "
باز هم مي گويم : در متن چيزي نيست ، متن متن است و تفسير ، تفسير و ايندو نه در هم هستند که جدا از هم اند و به کل چيز ديگري از هم اند .
شکل مکتوب و ملفوظ چيزي نيستند جز دو قرباني ، زن و مردي که هم آغوش مي شوند (البته نه اين زن و مردهاي زندگي و اهل خانواده و اهل عيش و نوش)
قرباني اند ، آنها سکوت مي کنند تا معني در کنارشان قرار گيرد ، هر چند که هميشه احساس پوچي مي کنند و از اين گريزي نيست
اما مجموع اين دو و سکوت ، در نظر بازديد کننده عميق و پر معني است ؛ اين است که من آنها را قرباني مي نامم . شايد معني هم قرباني اي ديگر باشد .
بله مولف در زبان زاده و زدوده مي شود و چه خوب گفتي ! احسنت بر تو !
تنها چ?ز? که من م?خواهم ا?ن است : جهان گستاخ و شرور و ب? ح?ا ، ستمگر و ب? پروا و جزم اند?ش ، اگر ز?ر مششت و لگد ?ک وحش? بم?رم بس?ار بهتر است تا در ز?ر ترحم دوستان .
من تو را گستاخ م? خواهم .
گستاخ

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت توسط نیا

به شهريار

دوست من شهريار ، عينك ، كدام عينك ؟! تو آن چنان مبهم و تو در تو و بغرنج هستي كه حتا امكان خوب ديده شدن را به آدمي نمي دهي چه برسد به اين كه آدم بخواهد درباره ات ديدگاه مشخصي داشته باشد . چگونه مي توان درباره ي انساني كه كمتر از هر كس ديگر خودش را از پرده برون مي فكند ، ديدگاه مشخصي داشت . هميشه از اين كه به داوري كردن در باب شخصيت ديگران بپردازم گريخته ام دليل ساده اش هم اين است كه اين امكان براي آن كس كه مورد قضاوت قرار مي گيرد وجود دارد كه به آن قضاوت  پشت كند و در اين مورد كاملا آزاد است  . آن چه برايم روشن است اين است كه پس از اين همه مدت تو را نمي شناسم . و برهان اين امر چه بسا« ناسازه» هاي بي شمارِ «متن» اي است كه نام اش شهريار است اما چه دليلي دارد كه به اين ناسازه ها پيله كنم و قصد روشن سازي آن ها را داشته باشم ؟ به اين مفهوم است كه مي گويم تو را آن چنان كه هستي پذيرفته ام ( شايد اين كلمه بهتر از «دوست داشتن» باشد ). بيا به نوشته ات بپردازيم . آن جا كه در باب «تندروي» من سخن گفته اي ، اگر تصورت بر اين بوده باشد كه من قصدِ نقد كردن تو را داشته ام به بيراهه رفته اي . اما اگر قصدت گوش زد كردن وضع آشفته يِ نوشته يِ من بوده است كاملا حق با توست . اما باور كن تنها مي خواستم يك «نامه» بنويسم كه در آن حرف هاي متفاوت زده شود اما ذهنم دوباره مرا به دنبال خودش كشاند و نتيجه آن شده كه ديدي . اين متن ـ اكنون كه نگاه مي كنم ـ واقعا آشفته است ، نه تنها آشفته و درهم بر هم بل نا انديشانه و رويه اي ! اين متن را آيا من نوشته ام؟ واقعا كه مضحك و دلقك وار است . حتا نحوه ي  طرح پرسش ها هم نامناسب و افتضاح است . اكنون كه نگاه مي كنم مي بينم كه يك متن چگونه مي تواند يك انسان را تنك بين و كم عمق بنماياند. اما اميد وارم تو دوست من نيز اين «آشفته بودن ها» را بر من ببخشايي ! نمي دانم كه از يك دوست مي توان اين چنين چشمداشتي داشت يا خير اما به هر حال اين «واقعيت» اي است كه من با آن دست و پنجه نرم مي كنم و گاه حتا در دستان آهنين آن وَرز داده مي شوم . اين واقعيت كه من توان كنترلِ ( بر پاس ) خودم را ندارم . شايد دليل تندروي هاي هميشه گي من همين عدم توان كنترل باشد . عدم كنترلي كه حتا آرامش و آسايش را از من سلب مي كند . عدم كنترلي كه حتا باعث مي شود  نتوانم بنشينم و يك كتاب را از اول تا آخر بخوانم يا باعث اين عادت نادرست مي شود كه بنشينم و در يك روز دو تا پنج كتاب را با هم ورق بزنم و...آيا دليل علاقه ام به متن هايي از سنخ گزين گويه از همين روي نيست ؟ از نيچه و آدورنو گرفته تا بارت ! اين عدم كنترل دلايل عميق اي دارد كه بيشترشان احتمالا به زندگي پر از آشوب ، ترديد ، ترس و واهمه ي هميشه گي من  د ر گذشته باز مي گردد . ترديدهاي كه «در ترديد بودن هميشه گي» را در من نهادينه كرده اند و اگر به چيزي با نام «سرشت » بتوان باور داشت به قول رژينا به سرشت دومين من بدل شده اند . در هر حال كوشش مي كنم لگام خودم را به دست بگيرم و بهتر مي دانم كه در اين باره اگر براي تو نيز مقدور است مرا ياري كني ( اگر چه حتا درحد معرفي چند منبع خوب البته نه از نوع منابع دبيرستاني) . آن «نيا هستم» از اول قرار نبود كه به موضوع بحث بدل شود زيرا همچنان كه گفتم قصدم صرفا نوشتن يك نامه بود آن هم نه از نوع فلسفي . اما بعدا مساله « من » مولفانه به موضوع بحث تبديل شد كه اصلا قصد من نبود اما چون كلمه اي براي گفتن نداشتم به ياد تو و پانا افتادم . با اين همه حتا درباره مباحث تو و پانا هم چيزي نگفتم و ذهنم مرا به دنبال خودش كشاند  چون آن لحظه تنها مي خواست به هر نحوي كه شده خودش را خالي كند اگر هم شده با ياوه نويسي و سرسري نويسي . به هر حال مثل هميشه حق با توست و از تو سپاس گزارم كه كاستي هاي مرا نشان مي دهي و  ازلطفت در قبال من نيز واقعا متشكرم . هيچ چيز بهتر اين نيست كه دوستي با سنجش گري و ارزيابي درست نقاط سستي انسان را به او نشان دهد اگر آن كس، آن چنان كه بيان كرده اي « گام نخست » راه را  هم به درستي برنداشته باشد كه به گمانم در مورد من كاملا مصداق دارد .  در هر حال از اين كه در يك محيط رسمي خودم را خودماني احساس كردم متاسفم و از اين بابت پوزش مي خواهم البته اميدوارم اين همه پوزش خواستن هاي من اسباب ناراحتي ات نشود و باعث شود كه بخندي تا اين كه ... . بله «من يك توهم است» . اما دريافتِ تو از هستنِ « من » گويا دريافت اي اگزيستانسياليست اي است . انسان يك «پروژه» است پس گوهري از آن خويش ندارد انسان آن نيست كه هست بل آن است كه نيست ، در واقع انسان از راهِ شدن هست بدين معنا كه انسان آن است كه «مي شود» نه آن كس كه اين جا و اكنون هست ، انسان «دازاين»(Dasien) است از همين رو هميشه« آن جاست » ، پس «آينده گي يا آينده مندي» وجه و منشِ اصيلِ بودنِ انسان به عنوان هستنده اي ـ البته انسان هرگز يك هستنده ي صرف نيست ـ كه خويشتن را در زمان ادراك مي كند است . انسان دريچه اي رو به توانشِ( امكان) مرگِ خويش است . اما آن چه برايم روشن نيست اين است  كه تو چگونه اين دريافت از زمانيتِ( زمان مندي ) بودِ ما به عنوان انسان را با درون مايه يِ  « من » مولفانه نسبت داده اي ، آن  چه احتمالا در متن پيشين توضيح داده ام اين است كه من از راه زبان هست و اين را نمي توانم با توضيحات تو در باب «من» جمع كنم البته اگر منظورت را درست فهميده باشم و تو واقعا از دريچه يِ اگزيستانسياليسم به اين قضيه پرداخته باشي . مي خواهم اندكي درباب موضوع « دروغ » و همچنين« واقعي» و «غير واقعي» هم  كه تو درباره شان سخن گفته اي ريز تر بيانديشم . در اين باب انديشه من گويا كمي متفاوت است . تو نوشته اي كه« واقعي » براي من «لفظي» است كه مي توانم هر جايگزين ديگري را هم براي آن برگزينم اما اكنون پرسش من اين است كه آيا زبان اين امكان را براي تو فراهم مي آورد يا خير ؟ يا «واقعي بودن» ـ و البته غيرواقعي بودن ـ خود يكي از امكاناتي است كه زبان بر ما تحميل مي كند . پرسش اين است كه آيا تو واقعا مي تواني كلمه يِ تازه اي را جايگزين كلماتي مانند درست ـ نادرست ، خوب ـ بد و تمام مفاهيم اخلاقي و قراردادي اي شرطِ امكان بودن و معنا داشتن شان تنها زبان است بكني يا واقعيت اين است كه زبان اين واژه گان را با تمامِ كاربرد هايشان بر تو تحميل مي كند . آيا تو واقعا مي تواني كلمه يِ «دروغ» را آن چنان به كار ببري كه به «حقيقت» ارجاع بدهد آهنگ ام همه يِ آن چيزهايي است كه در زبان به عنوان دروغ يا حقيقت و... ناميده شده اند  . از ديدِ من اين ناممكن است و خود زبان اين امكان را در اختيار ما قرار نمي دهد . زبان در بنيادِ خويش چنان است كه ايجاب مي كند ما ناگزير از كاربست اين مجازها باشيم و اين مجاز ها خود را بر هر گونه كاربردِ زبانيِ ما تحميل مي كنند . درست است كه اين ها به هر حال استعاره يا مجازند اما مجازها يا استعاره هايي اند كه به عنوان راست يا دروغ ، صادق يا كاذب و... وجود دارند . بدين ترتيب احتمالا چيزي با عنوان ارجاع به درون خود در زبان وجود داشته باشد كه هر گونه جايگزينيِ ساده ي عناصرِ سازنده يِ آن را غير ممكن مي سازد . بدين سان نمي توانم تصور كنم كه هيچ گونه فرقي ميان واقعي و غير واقعي و راست و دروغ در زبان وجود نداشته باشد . در واقع اگر تمايزي ميان «راستين» و «نمودين» و راست و ناراست و... وجود دارد دقيقا به اين دليل است كه خودِ زبان اين تمايز را ايجاد مي كند . اما اگر قرار باشد اين تمايز گزاري را به عنوان معياري براي ناواقعيتِ ـ *توضيح : اين جا كلمه ي مناسبي در اختيار ندارم ـ مفاهيم و داده هاي زباني در نظر بگيريم بايد «خدا» باشيم . بدين معنا كه ما بايد بيرون از زبان به زبان بيانديشيم كه اين به گمانم ناممكن است . اگر من نقدي به مفهومِ «خود كشي كيهاني» تو داشته باشم درست از كانالِ همين دريافت است . ما توان آن را نداريم كه بيرون از زبان به زبان بيانديشيم . شايد اين گفته ها اين گفتار ويتگنشتاينه يِ تو را كه تنها كاري كه ما مي كنيم : « نه فهميدن زبان كه عادت كردن به آن است » را بهتر توجيه كند . زيرا مفاهيم و درون مايه هاي متافيزيكي هم به هر حال جز زبان هر روزه ي ما هستند و نمي توانيم به سادگي به آن ها پشت كنيم . درباره منشِ زبان گونه يِ فهم و دريافت هاي ما از همديگر نيز به هيچ رو با تو ناسازگار نيستم و من نيز بر اين باورم كه دريافتِ ما از خودمان و ديگران تنها از راه زبان انجام مي گيرد . من هميشه از راه زبان است كه با «من» ارتباط دارم و به همين شيوه من تنها از راه زبان است كه با « آن ها » ارتباط دارم . و اين به هيچ رو محدود به محيط اينترنت يا وبستان نيست بلكه بنيادِ دريافت ما از همديگر در زندگي روزمره  نيز زبان است . اين زبان است كه با زبان ارتباط برقرار مي كند . زبان واسطه فهم است  و هيچ گونه فهمي بيرون از زبان رخ نمي دهد . اين زبان است كه با زبان سخن مي گويد . چه بسا اين گفته بازنماياننده يِ گونه اي مسخ و از خود بيگانه گي باشد اما نمي توانم بيرون از اين دريافت چيزي را بيانديشم . يك متن به گمان من  نيزهرگز يك معناي تك و يگانه ندارد بل كه به شماره يِ چشم هايي كه در جهان هست  يك متن مي تواند معناهاي متفاوت داشته باشد . اين از آن روست كه زبان مولف در احاطه كرده به ابزار بيان خود بدل مي كند ، بدين معنا كه شرطِ امكانِ وجودِ يك اثر خودِ زبان است  . البته هستن مولف هم بايسته( ضروري ) است اما اين زبان است كه خود ِ مولف را نيز توليد مي كند . مولف لحظه اي از زبان است . بدين معنا كه او در زبان زاده و زدوده مي شود

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت توسط نیا |

نامه به رژينا

رژيناي اندوه گين ، اين يك نامه است . پس شايد بتوانم در آن خويشتن را نه مانند يك اهريمن و ديو بل كه به مانند يك انسان نشان دهم ، بشري بس بسيار بشري . اما آن چه مي خواهم بنويسم بر خودم هم روشن نيست . نا اميدي دارد امانم را مي برد ، نه تنها نا اميدي بل كه ياس و استيصال و در مانده گي . همه ي آن چه به تو نسبت دادم و مرا به آن خاطر سرزنش كردي . ياد اين تكه شعر شاملو افتاده ام : « تو مث اون ململ مه نازكي كه مث بلاتكليفي هاج و واج مونده مردد ميون موندن و رفتن ميون مر گ و حيات » واقعا بلاتكليف و مرددم و توان انجام هيچ كاري را ندارم . باور مي كني كه اكنون يك هفته است كه مي خواهم لباس هايم را بشويم اما نمي توانم. « واقعيت » بدجوري من را در كلاف سر در گم خودش پيچانده است . واقعا هيچ كاري را نمي توانم انجام بدهم . در اين لحظه دوست دارم بيرون بزنم تا پارك بروم و ... اما حتا حوصله اين كار را هم ندارم  باهمه ي بچه ها خداحافظي كرده ام . اما از سر هاج و واج بودن نشسته ام و پست هاي قبلي خودم را مي خوانم انگار كه گلي به سر بشريت زده باشم !! همه چيز واقعيت مضحك و مسخره و در عين حال فروخورنده و دردناك است . كاش ... اما كاش چه ؟ حتا آرزوهايمان نيز راه به هيچ سويي نمي برند . كاش گربه اي پيدا مي شد و به قول  سارا همه ي اين كلاف ها ي پيچ در پيچ را كلافه مي كرد . اما اميد هم در دشت ها و بيابان هاي بي انتهاو تهيِ اين واقعيت دهشت زا راه گم كرده است . به گفته ي شاملو : «نه در رفتن حركت اي بود نه در ماندن سكون» . ما در مانده ايم و من مانده تر و بيچاره تر . همه چيز شبيه يك بازي مضحك  و دلقك وار است كه نه بازي است و نه بازي گري دارد . يك تئاتر سوگناك كه بازنماياننده ي پوچي و بي راهي است. سوگناك است از آن رو كه خنده دار است و خنده دار است چون نمايشِ درد و رنج است . اما هيچ آفتابِ رخشان اي نيز در پس اين شب دهشت در كار بر آمدن نيست . من به آفتاب اعتماد ندارم از بس كه هميشه آفتاب نما به چشم ديده ام از بس كه هميشه به جاي حقيقت ، حقيقت نما ها را به من و ما نموده اند  . ياد گفته ي دوستم علي ـ وب ِ سپيده گان ـ  افتاده ام كه مي گفت : هر انديشه ي آزادي اي ما را به اسارت اي تازه مي كشاند . گاه  به اين مي انديشم كه كار خود را به پايان برسانم اما حتا اين هم به نگاهم پوچ و بيهوده مي آيد . انگار كه درون مايه ي پوچ و ياوه اي را به معناي ِ زيستن خويش بدل كني ! خود را كشتن چه معنايي مي تواند داشته باشد : بي گمان هيچ . شايد هم از سر ترس و بزدلي است كه دست به اين كار نمي زنم يا هنوز از گرماي آتش دوزخ است كه ترسانم . اكنون هم كه نمي دانم كه چه بايد بنويسم دوست دارم حرف بزنم يا حتا وراجي  اما واژه گان و كلمات نيز مرا وانهاده اند اين پيوند دهنده گان  مرگ و حيات و برسازندگان من و ما . اگر واژگان مرا وانهاده اندپس من نيستم . اما اين چيزي است كه تو به آن باور نداري . چه بسا كه تو به مانند گيلگمش از آن غار سياهِ وحشتناك راه به بيرون برده اي اما من حتا به در غار بودن  و به راه پيمودن خويش در راه حقيقت بدبينم  چه بسا به مانند  گيلگمش از آن درياي مرگ كه حتا لمس آن پيوستن به جهان مردگان است با تب و تاب و هراس و دلهره برگذشته اي و راه به دروازه ي سرزمين  ايزدان برده اي و اكنون دربان اين سرزمين را هشدار مي گويي كه :« بگشا ي دروازه را تا فرويش نريخته ام » و... چه بسا از دستان نوح گياه جاودانه گي را ستانده اي و اكنون به شهر و ديار خويش باز مي گردي . اما من ، من اي كه از همان آغاز شهر و دياري نداشته ام . آه منِ آواره ، بيچاره ، بيگانه ، سرگردان و گمراه به كدامين سوي بايد گام بردارم  و گياه جاودانه گي را من بايد از دست چه كس بستانم . من كه هيچ بهره اي از روح خدايان در خويش ندارم . آه رژينا لحظه ي واقعي براي من همان لحظه ايست كه آن مار گياهِ سپنت را آن هنگام كه تو در بركه ي ايزدان تن مي شويي  از تو مي ربايد .  آن لحظه  كه همه ي كوشش ها و رنج ها و مرارت هاي روزها و شبان تو به هيچ و پوچ بدل مي شود . اين لحظه ي واقعي ماست ، لحظه ي راستين ما بازنده گان! زيرا ما از همان لحظه كه پاي بر پهنه ي خاك مي نهيم باخته ايم . اما چه چيز را ؟ نه رژينا من به حقيقت باور ندارم آن چه هست تنها حقيقت نما ست همان كه نبودن حقيقت را پنهان مي كند .اي بسا كه به قول شهريار حقيقت به بازتاب خويش در يك آيينه بدل شده است و از همين رو حقيقت نيست . دو آيينه ي اكنون روياروي همند و حقيت را در هم باز مي تابانند .

 آه رژينا دارم مي تركم . رها كن رها نيا . بس است... . 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت توسط نیا

           

 

تا...

 اين جا در وبستان تا اندازه اي ياد گرفتم كه با حس تنهايي ـ من تنها هستم ـ  خود بجنگم . اين جا دوستان تازه اي يافته ام كه با همه ابهام ، تودرتويي ، جست خيزهاي شان . خصوصيات مشتركي با من دارند ـ و نه لزوما انديشه ها ـ كساني كه هر يك در نوع خود متفاوت اند و دست كم رويارو با انديشه هايم دهان به تحقير نمي گشايند . بيچاره گي اي كه پيش از اين هميشه به آن دچار بودم . ياد روزهاي نخست دانشگاه رفتنم افتاده ام . استاد نوذري ! چه انسان رواداري .بله . هم آن جا بود كه در پي بحثي كه استاد مطرح كرد شروع كردم در باره ي سارتر چيزهايي را توضيح دادن . سارتري كه از راه دكتر شريعتي مي شناختم . و من كه خوره ي كتاب هاي شريعتي بودم . «هبوط در كوير» ! چه شگفت انگيز بود آن نخست باري كه كتاب را گشودم . «‌مرا كسي نساخت خدا ساخت نه آن چنان كه كسي مي خواست كه خودش مي خواست كه من كس نداشتم كسم خدا بود كس بي كسان » . اين نخست باري بود كه عاشق يك كتاب شده بودم . و چه نيكو هديه اي كه« سروش» ارزانيم داشت . سروش ! بله سروشِ نمونه . آن كس كه هم دور بود و هم نزديك و از آن رو كه رشته ي خوبي را در دانشگاه قبول شده بود و به خاطر متانت و تواضع ظاهري اي كه داشت ـ بگذريم از آن ديو  درون اش كه واهمه اي از پاره پاره كردن هيچ چيز و هيچ كس نداشت و چه بسا حتا من . آن اهريمن درون اش كه بيش از هر چيز ديگر مرا شيفته ي خودش مي كرد ، چه من هميشه از آن تواضع دروغين اش ( و آيا دروغين ؟ ) بيزار بوده ام  ـ همه گان تحسين اش مي كردند و نه تنها در خانواده كه در ميان پيرامونيان نيز زبانزد بود كسي كه او را مثال مي زدند ـ و اكنون مي انديشم كه چه زشت است كه كسي زبانزد همه گان باشد كه كسي در آماج نگاه ديگران باشد ـ بله در اتاق سروش بود كه اين كتاب را يافتم . و چه سان اين كتاب ، كتاب متفاوتي بود . گويي كه راه به جهان تازه اي برده باشم . من كه تا پيش از آن پيوسته كتاب هايي درباره ي روح و گناه و  برزخ و همچنين رساله و مفاتيح الجنان و حليت المتقين و  قصص الانبيا وگناهان كبيره و... خوانده بودم به سرزمين تازه اي از جهان ادراك و فهم وارد شدم . اين جا ديگر اثري از رعب و وحشت نبود و چشمه ساران روشن احساس از كوهساران سر سبز به سوي دريچه هاي دل من روان بودند . اينك با ويرژيل خويش از سياهيِ دهشت انگيز دوزخ به در آمده بودم و چشمانم داشت با نورهاي تازه اي آشنا مي گشت . داستان هبوط و سفر خويش را به جرم گناه برچيدن خوشه اي از آن گياهِ ممنوع مي خواندم و خويشتن را در آن باز مي يافتم . و چه گونه انسان از نمايش سوگ واره ي درد و رنج و دهشت هاي خويش بر صحنه ي تئاتر كامياب مي شود من نيز در دل دنياي اين كتاب سفر مي كردم و هر زمان با خواندن سطري و جمله اي خوشه ي نمناك اشكي بر گوشه  چشم ام و آويزان مي شد و من از اين اشك ريختن دچار لذت بي انتهايي مي شدم . هبوط و « زن » و « ميعاد با ابراهميم» و «اسلام شناسي» و ... .  تا كه شريعتي شدم . آن قدر شريعتي خواندم كه شريعتي در من مي انديشيد . اشك ، تهاجم ، راديكاليسم ، عشق ، عرفان ،برابري، برادري ،و... . يك روز براي دوستي چيزي گفتم با اين احساس كه دريافته ي خودم است . پس از چند ساعت كه ميعاد با ابراهيم را ورق مي زدم . ديدم همان چيزي را گفته ام كه او گفته ، مسخ شده بودم . يا به قول شريعتي «آلينساسيون»! باري . به دانشگاه برگرديم ، از كلاش كه بر گشتيم داشتم آب مي خوردم كه چند نفر از بچه ها درو برم حلقه زدند . محمد از بچه هاي بوشهر گفت بچه ها ديديد اين پسر چه مي گفت : اگزيس چه؟ سارتِر ؟! ( و نه حتا سارتْر). چشم كه باز كردم داخل خوابگاه پيرامونم حلقه زدند و شروع كردند به پرسيدن! چه احمق بودم من كه شروع كردم به جواب دادن .و بازي درست مثل هميشه آغاز شد . بازيِ تحقير و دست انداختن ! من از شريعتي و گاندي و سارتر و نيچه مي گفتم و آن ها هِر هِر مي خنديدند . آن چه برايم بيشتر مايه ي افسوس بود آن دسته از دوستانم بودند كه با اين كه دانش و آگاهي بيشتري داشتند دست در دست اين جماعت  نهاده بودندو با پرسش هاي زيركانه نشان بيشتر از آن كه بخواهند با من همراهي كنند روي نقاط ضعف و سستي من انگشت مي نهادند تا بقيه ي دوستان موضوعي براي خنديدن داشته باشند . كار تا آن جا پيش رفت كه به من لقب « استاد » دادند ! تصورش را بكنيد كه از سلف غذا خوري برگردي و همه با هم فرياد بزنند : استاد... استاد ! چه وقيح بوند برخي از اين جماعت . يك روز كه گيج و منگ از اتقاقم بيرون آمدم ديدم روي بُرد سوييت نوشته اند : امروز بعد ازظهر گردش در سي و سه پل با سخنراني استاد ... ! به دوستم رضا گفتم كه از وقتي با شما حرف مي زنم ديگر «خودم نيستم» . همين گفته تا دو سه روز ! از آن پس گوشه گير شدم و نيرويي دروني مرا به ستيزه با شريعتي وا داشت ! بايد كه اين ديو درون را از ميان مي بردم . كتاب «چنين گفت زرتشت» را گرفتم و غرق در دنياي نيچه شدم. « چه بسا اين قديس پير هنوز در جنگلش چيزي از ان نشنيده باشد كه خدا مرده است » . آن را نيز نخست بار در خانه ي سروش ديده بودم . اما دوسال طول كشيد تا خود كتاب را براي خودم گرفتم . همين جمله طي دو سال در من عمل كرده بود . سرگذشت زرتشت را پي گرفت بودم . فروشد ها و فراشدها يش را  ، داستان واپسين انسان و ابر انسان را ، گاه با خود احساس مي كردم  كه تا چه اندازه انسان هاي پيرامون من با اين واپسين انسان ها شبيه هستند اما خود را سرزنش مي كردم . چه بسا كه نوشته هاي گاندي باعث مي شد كه نتوانم «برادران» خود را تحقير كنم. زرتشت ، آموزگار ابرانسان ، و پاس بان زمين ، زرتشت پيامبر واپسين گفتار، پيامبر ِ مرگ خدا ! زرتشت صياد و شكارچي . زرتشت : دوستِ دشمن و دشمن ِ دوست ! اين واپسين پيامبر اين چنين سخن مي گفت : تنها به راه خويش گام بر دار آن گاه است كه به راه من آمده اي ! آيا  زرتشت درست ناسازگار با شريعتي نبود . آن كس كه نوشته هايش  پيش از هر چيز تو را به مريد خويش بدل مي كند . باري من از   افسون شريعتي اندك اندك مي رستم. تا آ ن جا كه يك رو دريافتم روان ام يك سر بر او مي شورد. ديگر كلام اش آن گونه سهمگين نبود ، ديگر آن درخشش پيروزوار و بي دريغ را نداشت ، او پوسيده بود . يك سال گذشت و« اراده ي قدرت » ،« غروب بت ها » و...  در اين مدت گويا تنها  يك دوست داشتم كه از سخن گفتن با او واهمه اي نداشتم . كسي كه حرف هايم را مي شنيد و حتا ياوه گويي هايم را  او شيفته ي بحث در باب  پوچي و نيهليسم بود : در باره ي كامو و نيچه حرف مي زديم . چه تيز و چه گيرا بود انديشه اش و چه اندازه زود همه چيز را در خود جذب مي كرد . احسان را مي گويم ـ وبِ سايت هشتا متر زير دريا ( ايمان ). از سخن گفتن با او لذت مي بردم و او نيز گاه پيشم مي آمد و در هر با گويا با حالتي از وازنش از نزدم  مي رفت ـ البته اين چيزي است كه من مي انديشيدم ـ دوستان  ديگري هم بودند شكوهيان ؛ رسول با آن ذهن جامعه شناس به ذاتش كه گويا هميشه از من دوري مي كرد و... تابستان فرارسيد غرق در خواندن يك دانش نامه شدم ـ فرهنگ انديشه ي انتقادي ترجمه ي پيام يزدانجو ـ آيين ، آدورنو ، آرنت ، هوركهايمر ، ماركسيسم ، آلتوسر ، گرامشي ، دريدا ، فوكو ، و چه بسيارنام ها و انديشه ورزان ديگر كه براي نخستين بار نامشان را مي شنيدم ، و در كنارش  كتاب ها و مقاله ها ي آشوري ، چه سبك زيبايي ! تا مدت ها كارم اين شده بود كه در حين خواندن كتاب ها به جاي واژگان عربي معادل هاي فارسي بگذارم . چه بازي گوشي دلچسبي بود . دوستان را هم عادت داده بودم . تابستان رزين من و در پي آن سال زرين ام ! دنياي ام اساس عوض شده بود . اين را در همان نخستين روز هاي سال جديد تحصيل در ضمن بحث با رسول دريافتم . بچه ها هم چنان استاد صدايم مي كردند برايم ديگر اهميتي نداشت ! با لبخندي نيش دار مي گفتم : «استاد خود تويي! » كم كم دوستان مرا به نام صدا مي زدند . جز چند تن از دوستان كه از سر مهر اگر اكنون هم مرا ببينند چه بسا به اين نام خطابم كنند . سال شگفت انگيز من آغا ز شده بود . پادشاهي سپهر كتاب ! آب كتاب ، نان كتاب ! هايدگر ، نيچه ، فرويد ، اما همچنين سال دهشت ها و انديشه هاي هراس زا . پشت پا زدن ، دست شستن ، نپذيرفت . رستن از چنگال و دامان دين ! به هيوا گفتم كه من دارم منفجر مي شوم ! حوصله ي اين ادا و اطوارهاي دروغين و رياكارانه را ندارم . دست اش را گرفتم و از مسجد بيرون زدم . هواي بيرون به مانند مسجد دم كرده و متعفن نبود . درد سراسر روحم را فراگرفته بود . تمام راه رابه ستاره ها نگاه مي كرد كه در دل آن سرماي زمستانه تلالو اي ديگر گونه داشتند آرامش و انزجار در من با يكديگر عجين شده بوند . با هيوا سخن مي گفتم ونه ! سخن مي گفتم اما ديوانه وار و شطحيه گونه. نفرين بر هر آن  چه كه نام آسمان را بلند كرده است . با اين همه آسمان فراز سرم نه آسمان خدايان ، باري همين آسمانِ زمين درخشش بي دريغ اخترانش را به من بي هيچ چشمداشتي ارزاني مي داشت : همه چيز برايم معنا باخته بود  و خدا در من نفس هاي واپسين را مي كشيد . تعطيلات عيد همان سال تحصيلي نماز خواندن را نيز وانهادم . چه شب هراس زايي بود . و با چه دهشت و ترسي در بستر چشمانم را بر هم نهادم ، پريان و فرشتگان و اهريمان همه در آن در گوشم نجوا مي كردند ، دوزخ با طنين سوختن هيزم هايش به سويم هجوم مي آورد و... . آن شب چيزي كه بيش از همه آزارم داد اندوه عميق مادرم از اين كار من بود . گفت كه : «كمرم را شكستي» اما راه من از همه جدا شده بود . من بايد به راه خودم مي رفتم . «فلسفه در عصر تراژيك يونانيان » .بله، آن روز ها داشتم اين كتاب را مي خواندم.  من همه چيز دست شسته بودم اما روز همان روز بود جهان همان جهان چيزي به راستي دگرگون نشده بود . با خدا يا نه همه چيز همان گونه بود كه پيش تر رخ مي داد . واقعا تهي بودي در كار نبود .  چه چيز مرا بدين جا كشاند از چه سخن مي راندم و به كجا رسيدم . بله در باره ي وبستان سخن مي گفتم و اين كه در اين  جا هيچ كس مرا تحقير نمي كند .فضايي كه گر چه به هيچ رو با دنياي واقعي شباهت ندارد اما من در آن خويش را راحت تر احساس مي كنم  . با اين همه بايد اين جا نباشم دستان ضرورت مرا در چنگال خويش گرفته است به سويي مي برد كه خواست من نيست پس ناگزيرم كه تا مدتي از اين محيط دور باشم  يك ماه ، دو ماه ، يا حتا تا پايان تابستان . نمي دانم كه چه باعث شد تا اين حرف ها را بزنم با اين كه مي خواستم تنها خداحافظي كنم و بس . چه بسا در اين مدت مايه ي دردسر برخي از دوستاني شده ام كه از ته دل دوست شان  آرزويم اين است بر من ببخشايند  . بگذاريد سخن كوتاه كنم . شهريار ،راحيلا، پانا، مجيد ، بهرام ،رژينا، سارا ، بدورد تا ...              

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت توسط نیا

به رژينا

رژینا گویاقضیه ی اصلی اي را که من روی آن تاکید کرده ام اصلا در نظر نگرفته ای. و آن ناپرسایی فرهنگ ماست . البته این بدان معنا نیست که ما متفکران بزرگ نداشته ایم  که داشته ایم و ازآن میان می توان به فارابی، ابن رشد، بوعلی، سهروردی ،غزالی، ابن عربی ،صدرالمتالهین ، میرفندرسکی ـ از جهت فلسفه ـ و... که من اندک آشنایی ای با آن ها دارم ـ و روی این تاکید می کنم ـ اما تاكيد من بر روي اين نكته است ـ همان گونه كه پيشتر بيان كردم ـ كه در اين نوع فلسفه ها با همه ي گونه گونه گي شان مساله باور به خدا در كانون قرار دارد و همه چيز چنان طرح مي شود كه در نهايت بتواند كه وجود خدا را اثبات كند . در واقع وجه مشخصه ي اين فلسفه ها با به همه ي تفاوتشان در اين است كه پايه يِ مشترك از پيش اثبات شده اي دارند كه بر آن بنا شده اند . من با ايمان داشتن يا ايمان نداشتن مردمان يك فرهنگ خاص مشكلي ندارم در واقع آن قدر چندگانه گرا و روادار هستم كه ديگران به خاطر عقايدشان و يا صرف باورشان به طرد نكنم . اما با اين همه بر اين باورم كه اين بنيادِ ايماني در نهايت راه پرسندگي از مبادي را ناممكن مي سازد و اين ناپرسندگي در نهايت راه به سوي انحطاط فرهنگي ما مي برد ـ طبيعي است كه من اين امر را تنها علت تباهي فرهنگ ايراني اسلامي خودمان نمي دانم ـ اما يك نگاه تاريخي گذرا نشان مي دهد كه چگونه فلسفه در ايران پس از غزالي به آن درجه از انحطاط رسيد . اين اتفاق در دنياي فلسفه مي تواند دو دليل جداگانه داشته باشد 1. ريشه بركن بودن انديشه هاي عظيم غزالي كه فرهنگ يوناني را آن چنان در حل و جذب مي كند 2. دينيتِ فرهنگ ايراني اسلام مان . در واقع آن چه از ديد من باعث مي شود كه انديشه هاي غزالي در صدر جريان هاي فكري چيره قرار گيرد نيرويي است كه ناخود آگاه ديني مان بر ما اعمال مي كند . « من » اي كه ريشه هاي بلندي در تاريخ گذشته ي ما داشته است . زيرا ما از همان ابتدا مردمان دين داري بوده ايم . يك نكته ي ديگر كه بايد رويش تاكيد كنم تا روشن شود كه من با دين و ايمان ديني مشكلي ندارم اين است كه فلسفه خود خواهر دوقلوي دين است يا حتا فراتر فلسفه هموراه از دامان دين تغذيه مي شده است و شرط بقاي آن وجود دين بوده است اين امر دو دليل دارد 1. از آن رو كه فلسفه در واقع قصد پاسخ دادن به مسائلي را دارد كه ابتدا از طريق دين مطرح مي شوند . مساله ي هدف و معناي جهان و تمام مواردي كه ايجاب مي كند در ابتدا مفهومي ديني دارند . زيرا به سادگي دين سازي نخستين كار و چه بسا بزرگ ترين كاري كه نوع بشر براي فرار از سرگرداني و بي معنايي انجام مي دهد .2. فلسفه به عنوان متد پرسش در واكنش به ناپرسايي دين زاده مي شود . يعني آن جا كه دين مساله را با طرح آن حل شده مي پندارد فلسفه آن جا به كاوش مي پردازد .از همه ي اين گفته ها مي خواهم نتيجه بگيرم كه با داشتن متفكران بزرگ ، يك قوم ضرورتا پرسنده نمي شود  و آهنگ من از طرح مساله ناپرسايي تاكيد بر روي همين نكته ي ساده است . در واقع كل فلسفه ي ما به حل مساله هايي مي پردازد كه  ازپيش برايش حل شده است . البته بگذار تعميم نداده باشم زيرا گرايش هاي شكاكانه نيز در ميان  ـ فخر رازي ـ ما وجود داشته است اما جريان تاريخ نهايتا در تفكر غزالي باعث پيروزي فرهنگ ناپرسا مي شود . دقيقا پس از وي است كه فلسفه به حالت سكون در مي آيد و به ضميمه ي دين بدل مي شود . يعني چيزي مانند يزدانشناسي نه فلسفه . اما شما بازهم مسائلي را به من نسبت داده ايد كه واقعا از آن من نيست مثلا مرا شيفته ي تمدن جديد غرب دانسته ايد در حالي كه من تنها تاكيد كرده ام كه مساله ي رويا رويي ما با تمدن غرب در عصر جديد بنيادي ترين مسائل ماست .يا شما گفته ايد مفاهيم انحصاري نيستند و نبايد دانش و فرهنگ را تنها منحصر به فرد دانست . نمي دانم من كجا گفتم كه اين فرهنگ يك فرهنگ منحصر به فرد است .من هنگام نوشتن مطلب قبلي مي خواستم كه بنويسم« ما در عصر جديد جزء  تاريخ غرب شديم» بعد با خودم فكر كردم اين بينش زياده از حد هگلي است و به همين دليل مسير بحث را عوض كردم. هر كس كه مروري بر كتب تاريخ فلسفه و يا حتا كتب درسي دبستانش كرده باشد مي فهمد كه نبايد علم را منحصر به يك تمدن خاص دانست . اما اين مانع از آن نمي شود كه هر يك از تمدن ها را داراي سرشت خودْ ويژه ي  خودشان ندانيم .شما كه روي مفهوم گسست تاكيد مي كنيد بايد اين را بهتر بدانيد آن جا كه كسي مانند كوهن مي گويد كه حتا يك پارادايم علمي را نمي توانيم با قواعد و داده هاي پاراديم ديگر بفهميم اين ساده انديشي است كه روند رشد دانش در تاريخ جهان( منظورم دركي هگلي از تاريخ نيست ) را يك روند پيوسته بدانيم .بله زادگاه فلسفه هندوستان است و چين و حتا مصر اما من دقيقا نمي فهمم اين قضيه چه مناسبتي با اصل گفت و گوي ما دارد . آن چه من در رابطه با تمدن غربي و ناسازگار با تمدن اسلامي مطرح كردم ـ اصلا نامي از شرق نمي برم و دليلش را بهتر مي دانيد ـ تاكيد بر روح اديسه وار انسان غربي بود كه رد پايش را حتا در اسطوره ها و شعر ها و نمايش هاي شان مي توان ديد . نگاهي سر سري به سرگذشتِ اوليس در اوديسه ي هومر اين را به خوبي نشان مي دهد .اين گونه پرسندگي را در فرهنگ ايراني اسلامي سراغ نداريم . ضمنا من تاكيد كردم كه اين پرسندگي تا آن جا به پيش مي رود كه بنيادهاي انديشه گي تمدن غرب در دوران جديد را نيز به پرسش مي كشد ـ آن جا كه تاكيد كردم كه سوژه خود به موضوع پرسش بدل مي شود ـ و اين دقيقا اتفاقي است كه در دنياي پست مدرن ( اگر اطلاق اين برچسب به جهان امروز درست باشد زيرا از قبل فرض مي كند كه پست مدرن يك مفهوم صرفا تاريخي است و با دوره بندي هاي تاريخي سرو كار دارد) مي افتد . در واقع فلسفه هاي واسازانه ،  پساساختار گرا و پست مدرن و... چيزي جز نقادي ريشه اي مفاهيم بنيادين عصر جديد و متعاقب آن مدرنيته نيستند . از همين روست كه دوران ( ؟ ) ما دورانِ پايان ها نام گرفته است .در واقع اين جا نيز همان اوديسه ي درونيِ انسان غربي است كه خودش را عليه خودش مي شوراند . نكته ي جالبي كه مي خواهم رويش تاكيد كنم اين است كه ما همين مفاهيم چندگانه گرايي ، پلوراليسم ، تفاوت و... را از غربيان آموخته ايم . اما من كجا گفتم كه فرهنگ ما عقل گريز است و انديشه ستيز . من روي اين نكته تاكيد كردم كه عقلانيت ما عقلانيتي ناپرسا است . من نه به عقل به عنوان موجودي فراتاريخي بل به عقلانيت هاي گوناگون باور دارم . در هر حال باز هم تاكيد مي كنم خوانش فرزانگان خودمان در كنار انديشه ورزان غربي كاري ضروري است و پيش از هر چيز نياز به گونه اي ديالوگ و گفت و گو ميان اين دو فرهنگ دارد . و در اين راستا نياز است كه دست به كوششي جمعي بزنيم و سويه هاي مثبت و منفي هر دو سنخ انديشه را روشن سازيم .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت توسط نیا

 

به رژينا

گويا همه چیز را بد دريافته اي رژینا ، و آن لحن سرشار ازخشونت و پر هیاهو و طمطراق اين را به خوبي   نشان می دهد . حق با تو و حتا صد بار با توست . من با اندیشه های فلاسفه ی شرقی آشنایی ندارم حتا از میان فلاسفه غربی هم با اندیشه ی چند تایی از آن ها بیشتر آشنا نیستم. تنها کار شاقی که شاید كه چه بسا تاكنون انجام داده ام کوشش در خواندن همه ی آثار نیچه به طور دقیق و فهم آن ها بوده است ـ اگر موفق شده باشم كه بعيد مي دانم ـ . در باره ی آن چند فیلسوف دیگری هم که با آن ها آشنا هستم بیشتر از طریق واسطه ها بوده است که مشکل را دوچندان می کند به همين خاطر آن قدر متواضع هستم كه با شجاعت بگويم : من ادعاي جامعيت ندارم .اما بيا به اصل موضوع بپردازيم و آن مناسبت ما با انسان غربي و شناخت آن است كه چه بسا بنيادي ترين مسائل نيز همين باشد .آن چه از چشم انداز تاريخي روشن است اين مطلب است كه ما زماني به ناگزير رويارو با جهان بيني اي ( اگر اطلاق اين كلمه درست باشد )شديم كه بنيادهاي فرهنگي ما را به چالش مي كشيد . اين انسان گذشته از اين كه از چشم انداز بنيادهاي انديشه گي اش با ما ناسازگار بود از ديد دانشي و تكنيكي نيز به آن چنان اوج هايي دست يافته بود كه ما به محض تماشاي آن به هراس و دلهره مي افتاديم .از اين حالت هيبت و هراس و پيامدهاي آن كه چشم بپوشيم ، مساله بنيادين نفس همين رويارويي ماست با آن ها و ناسازگاري بنيادين شيوه ي رهيافت ايشان  به جهان با شيوه نگاه ما به آن . شيوه اي كه جهان و كار و با ر آن را از چشم انسان مي بيند و در نهايت « سوژه » اي خلق مي كند كه مي تواند در هر چيز به مثابه ي « ابژه » بيانديشيد  و سويه هاي گوناگون آن را به شيوه اي علمي يا فلسفي روشن سازد ـ تا ان جا كه حتا خود درون مايه ي سوژه نيز برايش به يك پرسش بدل مي شود ـ  در برابرِ شيوه اي كه همه چيز را از چشم انداز كيهان يا خدا مي بيند . و به جاي توجه به واقعيت به عنوان يك موضوع، بر اساس يك ديدگاه از پيش پذيرفته شده به واقعيت داده شده در ادراكات مي پردازد ـ بديهي است كه آهنگم تعميم بخشي نيست زيرا مي توان در ميان ما دانشمنداني را يافت كه به شيوه اي سراسر متفاوت با موضوعات مورد مطالعه شان  رويارو مي شدند . ـ نمونه اش زكريا يا ابوريحان يا ابن مقفع تا آن جا كه كار علمي مي كنند ـ از همين روي انديشه ورزي ما در بن خود ، به شيوه اي خود آيين انجام نمي گيرد  و از آن رو كه خود آيين نيست زايا نيست . همچنين از آن رو كه از پيش در باوري خاص از جهان درجا مي زند « نا انديشا » است . و ازهمين روي توان ارزيابي سامان دروني خود را ندارد . و اگر انديشه اي توان برسنجش سامان دروني خويش را نداشته باشد گير و بندهاي خود را نخواهد شناخت  و بدين ترتيب هيچ گاه آفريننده  نخواهد بود يا اگر هم چيزي بيافريند بُرد اندكي خواهد داشت وتنها  مي تواند در گستره ي كوچكي عمل كند بگذار همه چيز را در قالب يك جمله كوتاه كنم : فرهنگ ما به پادِ فرهنگ غربي به دليل بن و بنيادِ ايماني اش يك فرهنگ نا انديشا و نا پرسا است . ـ كوشش مي كنم از اين تعمييم بخشي بي جا كه اساس فرهنگ ما را با هندي ها و چينيان يكي مي داند اجتناب كنم ـ توجيه اين شيوه انديشيدن را بيش از هر چيز در چگونه گيِ رهيافتِ فرزانه گان مان از همان  آغازِ جنبشِ ترجمه به نوشته هاي انديشه وزران يوناني بازمي يابم. اين كه دانشمندان ايراني به جاي فهم درست انديشه هاي متفكران يو ناني و كشف منطق دروني اين انديشه ها آن را بر مبناي پيش دانسته هاي ديني  و اعتقادي خود تفسير كردند. مثلا انديشه ي ارسطو در نزد بوعلي سينا به شيوه اي كاملا ديني در راستاي فراهم آوردن بنيادي عقلاني براي توجيه مبادي ايماني و اعتقادي  تفسير وتوضيح داده مي شود . براي نمونه آن جا كه مناسبت ميان طبيعت و ما بعد طبيعه پيش ارسطو مناسبتي دروني است اين مناسبت نزد سينا تقابل و دوگاني« اين جهان» و «آن جهان را» توجيه  مي كند . يا تئوس در مقام علت العلل نزد ارسطو در انديشه ي سينا به شكل واجب و الوجود تفسير مي شود . در حالي كه اين دو ديدگاه فرسنگ ها با يگديگر فاصله دارند و در اساس نماياننده ي دو شيوه نگريستن به جهان هستند كه طبعا دو سنخ انسان را هم به وجود مي آورند . خدا يا واجب الوجود در ايمان اسلامي موجودي است مطلق و يگانه كه هيچ گونه دوئي اي در آن راه ندارد و بدين ترتيب وجودش به گونه اي است كه با هيچ چيز جز خودش پيوندي ذاتي ندارد . وجود يگانه اي كه همه چيز از اوست و همه چيز به او باز مي گردد ،هم اول وهم آخر همه چيز است و مرگ حيات همه چيز به دست اوست و تنها اوست كه صاحب اختيار انسان است و بر او حق مالكيت دارد و تنها اوست كه مي تواند كه راه راست را به انسان نشان بدهد زيرا كه داناي همه چيز است و با قدرت بي انتهايش زمام همه چيز را در دست دارد و هيچ كس را حق چون و چرا كردن در برابر او نيست . بدين ترتيب ايمان ديني ايجاب مي كند كه انسان در بند آن چه كه خدا براي او مي فرستد باشد و حق تخطي از آن را ندارد . در واقع ايمان ديني ايجاب مي كند كه هر انديشه اي كه پايه هاي دين را اندكي بلرزاند بايست از ميان برود . درمقابل خداي ارسطويي خدايي بر فراز سر انسان نيست اين خدا چيزي برون از طبيعت نيست نه به اين معنا كه طبيعت خدا باشد بل به اين معنا كه از نظرگاه انسان يوناني طبيعت خود امري خدايي است و... به اين ترتيب ما با دو سنخ از انسان روبروييم كه به دو شيوه ي سراسر متفاوت به جهان روي مي كنند . آن جا كه انسان ديني در پرتو باور به خدا همه ي مسائل را از پيش حل شده مي انگارد به گونه اي كه حتا فيلسوفانش كاري جز ديني سازي فلسفه بر پايه ي باورهاي پيشين خود انجام نمي دهند . سنخ ديگري پيوسته برعليه طبيعت و خدايان طغيان مي كند و اين را به خوبي مي توانيم در  داستان ها و تراژدي هاي يونانيان باستان ببينيم . نمونه اش آشيل آن گاه كه تنديس معبد آپولون را به ضرب شمشير فرو مي ريزد يا سيزيف و حتا ايزدي چون پرومته  كه آتش را از سرزمين خدايان براي انسان ها به ارمغان مي آورد  و... اين انسان به پاد انسان ديني موجوديت خود را در اعتراض به سرئوشتي كه خدايان برايش رقم زده اند مي يابد و وجه مشخص اش پرسش گرهاي مداوم او از همه چيز است . اين نقطه ي مقابل انسان ديني است كه هميشه چشم به راه فرمان هاي خدا باقي مي ماند تا به آن راه برود .در واقع مناسبت انسان با خدا در فرهنگ يونان نهاده بر بنياد عصيان است اما مناسبت انسان اسلامي نهاده بر بنياد واهمه از داناي قهار يگانه اي كه همه چيز وابسته به اوست و بهترين كار در قبال او بندگي خاكسارانه از سر ترس و هراس است . در هر حال اين خدايي است كه براي انسان اسلامي حتا تصور مقابله و در افتادن با او محال است.همين واهمه بنياد ناپرسايي فرهنگ اسلامي ـ ايراني را پي مي ريزد . زيرا خدا چيزي است كه در اين فرهنگ از او و درباره ي او نمي توان پرسيد .. همين واهمه است كه آزادي انديشيدن را از انسان سلب مي كند . و اگر انسان براي انديشيدن در بند باشد چگونه مي تواند فكر تازه بسازد و مفاهيم نو خلق كند . به اول باز گرديم از چشم من انسان نوين ادامه ي همان انسان متفكر يوناني است كه وجه مشخصه اش پرسش از همه چيز است . اگر چه رهيافت اش به مسائل و نگاهش دگرگون شده است اما ذات پرسشگر و اديسه وار خود را هنوز حفظ كرده است و ما پسينيانِ يك فرهنگ و انسان ها يي ناپرساييم و تا هنگامي كه اين چنين هستيم هميشه در بن بست خواهيم ماند و از آن هيچ راهي به بيرون نخو اهيم يافت . اما بسياري از مسائلي كه ما آ نها را مسائل اصلي خودمان مي دانيم تنها در مناسبت و برخود با جهان انسان غربي است كه به مسائل ما تبديل شده است وگرنه ما پيش از آن هنور در دنياي بسته ي خود سير و سلوك مي كرديم و خود را مركز عالم مي دانستيم  و هر كس غير از خود را بيگانه و كافر مي پنداشتيم و... در واقع اگر غربيْ در ميان نمي بود ما اكنون اين نبوديم كه هستيم . راست اين است كه در مناسبت با غرب و انسان غربي است كه ما اكنون دريافته ايم كه از نظر تاريخي ، فكري و فرهنگي واپس مانده ايم و در مناسبت با همين انسان است كه ما به بن بست خودمان پي برده ايم . به همين دليل ساده است كه من مي انديشم كه شناخت فرهنگ غرب و به سرشت انديشه گران آن براي ما نه تنها مساله بل كه ضروري ترين مسائل است  و البته اين به آن معنا نيست كه ما بايد فرزانه گان فرهنگ خودمان را وانهيم و دربست به غربيان بپردازيم . آن چه بيش از هر چيز بايسته است واسازي پيوسته ي انديشه هاي متفكران ايراني و روشن ساختن و به ميدان بحث  گفت و گو كشاندن سويه هاي زايا و آفريننده ي اين انديشه هاست . و البته اين بي انصافي است كه انتظار داشته باشيم همه جامع العلو م عالم باشند و هم غرب را بشناسند و هم به گفته ي تو شرق را . همچنين بايسته است كه فضايي براي گفت و گوي اين دو فرهنگِ در بنياد متفاوت گشوده شود   تا چه بسا بتوانيم با «در آميختن افق ها »آن چنان كه هانس گئورگ گادامر بيان مي كند راه به سويي بريم .                                                                

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت توسط نیا |

بارتْ

ضماير اصطلاحا شخصي : هر اتفاقي هم كه اين جا بيافتد، من تا ابد اسيرِ اين آوردگاه ضمايرم : « من » سلسله جنبانِ تصوير سرا است ، « تو » و « او » سلسله جنبان پارانويا . اما اين نيز هست كه ، هر چيزي ، به گونه اي نا پايدار ، بسته به خواننده ؛ مي تواند هم چون انعكاسات ابريشمي آب خورده ، يچ و تاب خورد : در « خود من » ، اين من همان « خودم » نيست ، آن « خودم » ي كه به شكلي كارناوال وار نقض اش مي كند ؛ من مي توانم هم چنان كه ساد مي گفت ، به خود بگويم « تو » ، تا در درون خود آن سازنده ، صانع و توليد كننده ي نوشتار را را از فاعل اثر ( « مولف » )جدا كنم ؛ از سوي ديگر سخن نگفتن از خود يعني كه : من آن «او» اي هستم كه درباره ي خود سخن نمي گويد؛ سخن گفتن از خود از طريق گفتن «او»يعني كه : من دارم چنان درباره ي خود سخن مي گويم كه كمابيش مرده ام، گرفتار در مه رقيقيي از طمطراقي پارانويايي،يا باز: من دارم به شيوه ي هنر پيشه اي برشتي درباره ي خود سخن مي گويم كه بايد از كاراكتر خويش فاصله گيرد : « نشان » بده مجسم نكن، شيوه ي حرف زدن او را زير ضربه اي بگير كه تاثيرش بيرون كشيدن ضمير از اسم اش ، تصوير از پشتوانه اش ، و تصوير سرا از آيينه اش باشد ( برشت توصيه مي كرد كه هنر پيشه درباره ي كل نقش خود به صورت سوم شخص تعمق كند  .  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت توسط نیا

به سیلوا(سارا)

آن چه كه در فرمان ِ: «خودت را بشناس » برجسته است ،  ـ گذشته از پذيرش آن به مثابه به امري متعالي( ترانساندانتال) و فراتاريخي و بيرون از مناسبات اجتماعي ـ  اين است كه مفهوم خاصي از اصالت نيز در رابطه با آن مطرح مي شود . بدين معنا كه هر كس خود اصيلي دارد كه حقيقت وجودي اوست و هويت اصيل فرد همين خود است و نه چيز ديگر . به نظرم در بسياري از آيين ها همين خود اصيل آدمي است كه «جان» او ناميده مي شود . «روح» ي كه مي تواند بيرون از تن آدمي براي خود زندگي مستقلي داشته باشد . پس اين درك از خويشتن از آغاز با مفهوم مرگ اين خواست آدمي كه مي خواهد جاودانه بماند هم رابطه دارد . اكنون اگر گفته هاي پيشين ام را در نظر بياوريد قضيه روشن تر خواهد شد . پيشتر گفته بودم كه گرايش به آرامش و آسايش ابدي مايه ي باور آدمي به حقيقت آيين هاست و انسان در آيين ها بنياد سعادت خود را جست و جو مي كند سعادتي كه آن را در زندگي اين جهاني دست رس ناپذير مي داند . زيرا آن چنان كه گفتم ،‌اين جهان ْ جهان ِرنج ، مصيبت ، محنت ، گذارايي، مرگ و دگرگوني دائم است . در واقع هر چه در جهان هست رو به سوي مرگ خود دارد و نيست مگر آن كه بخواهد بميرد . با وجود اين آدمي موجودي است كه از همين رنج بزرگ لحظه اي رهايي نمي يابد . اين رنج كه او روزي نيست مي شود برترين و بزرگ ترين رنج نوع بشر است و اين نتيجه ي درك او از واقعيت ِ وضعِ كائوس وار شدن است ، « شدن » ي كه سرشت و بنياد بي بنياد جهان است . اگر بخواهم در رابطه با هستي جهان اين گفته را فرمول بندي كنم بايد بگويم : « شدن هستي است» و معناي اين گفته چيزي نيست  جز اين كه جهان يك آشوب و آشفتگي است و بس .از ديد من همين آشوب وضع بنيادين جهان است  اما بنيادي كه نافي هرگونه بنيادي است . پس از ديد من بي بنيادي بنياد جهان است و نتيجه اين درك از واقعيت وضع جهان چيزي جز اين نيست كه جهان به خاطر بنياد بي بنيادش هيچ گونه هدف ، غايت ، برنامه ي از پيش مشخصي ندارد و حركت جهان كاملا تابع تصادف است البته اگر خود تصادف را از چشم انداز يك جهان بي معنا در نظر بگيريم  چون كه لفظ تصادف تنها در جهاني كه هدفي داشته باشد معنايي خواهد داشت . در يك كلام مي توان گفت اگر جهان را در واقعيت اش آن چنان كه به واقع هست ـ طبيعي است كه اين گونه از واقعيت جهان  سخن گفتن مايه ي  سوء تفاهم است ـ  در نظر بگيريم چيزي خدا گونه نيست و بر اساس طرحي خدايي در انداخته نشده است . ببخشيد كه نمي توانم مسائل را به درستي دسته بندي كنم شايد به قول شهريار من به گونه اي بيماري زباني مبتلا هستم و... بگذاريد ادامه دهم .جهان بي بنياد است و در حال دگرگوني دائم و همين دگرگوني دائم بيش از هر چيز در ذهن انسان مجسم كننده ي مرگ است و مرگ همان رنج بزرگ انسان است كه به هر دري مي كوبد و به هر سويي روي مي كند كه از آن رهايي يابد . و در نهايت راه گريز از اين جهان را مي يابد و آن اين است كه اين جهانْ جهان دروغ و نمود و فريب است و بايد جهاني راستين در كار باشد كه در آن همه چيز سر جاي خودش است و در آن هيچ گونه دگرگوني و تغيير و مرگ راه ندارد . انسان به اين نتيجه مي رسد كه هر آن چه كه در اين جهان شدن هست نمودين است  و هر آن چه نمودين است دروغ مي گويد ، اما چه چيزي مايه ي اين باور تازه ي انسان است ؟  پاسخ من اين است كه دريافت ويژه اي كه انسان از ثبات و ماندگاري مفاهيم در ذهن خويش دارد . انسان با خود مي گويد درست است كه همه چيز تغيير مي يابد و دگرگون مي شود اما چيزي در درون من هست كه هميشه هماني كه هست مي ماند و اين چيز همانا مفهوم است . همه ي اين مفاهيم در ذهن انسان با كلمه اي پيوند مي خورد كه خرد ناميده مي شود يا نفس يا روح يا جان . بسته به آيين هاي متفاوت اين ساختار ثابت در ذهن آدمي هر بار به نامي ناميده مي شود . به هر حال با اين دريافت اگر جهان زير و زبر شود و آسمان به زمين بيايد و... نفس يا جان ما چيزي است كه در آن دگرگوني اي راه ندارد . و همين نفس يا خرد يا نوس يا .... ( به هر نامي كه بناميم ) خود نشان از آن دارد كه زير پوسته ي اين جهان نمودين فريب و نيرنگ و دروغ جهاني راستين هم درميان هست كه تنها نفس آدمي را به واقعيت راه است و نه هيچ چيز ديگر . با همه اين گفته ها نكته اي كه من مي خواهم روي آن تاكيد كنم اين است كه اين درك از نفس يا روح يا خود يا... چيزي بيش از همان مفهوم نيست . و اين مفاهيم نماياننده ي واقعيتِ در خودِ نفس يا روح نيستند بل مفاهيم اند و بس كه ساختار خرد يا جان انسان را به سان امري زباني شكل مي هند . خرد همان قوه ي كاربست مفاهيم و نتيجه گيري از آن هاست و روح يا خود يا خويشتن دريافت مفهومي اي است كه من از وضعيت خويش به عنوان كسي كه در ميان انسان هاي ديگر زندگي مي كنم دارم . بدين معنا به طور ضمني مي توانم بگويم كه من هيچ گونه دريافتي از خويشتن خويش نخواهم داشت اگر در ميان ديگران زندگي نكنم . هر گونه دريافت من از خويشتن خودم وابسته است به بودنِ من در ميان ديگران . من در رابطه با ديگران خودم هستم . بايد «آن ها » اي در كار باشند تا «من» هم وجود داشته باشم . ما از خويشتن خود هميشه در رابطه با ديگران حرف مي زنيم و اگر آن ها نباشند ما هم نيستيم . مثلا من نامي دارم ، پيشه اي ، پدري ؛ مادري ،‌دوستاني ،و... و هر بار بخواهم بگويم « من اين هستم » خود به خود پاي ديگران هم به ميان كشيده مي شود . بيرون از مناسبات ما با ديگران هر گونه تعريفي از خويشتن خود ناممكن است و در تعريف خود نمي توانيم « آن ها » را در پرانتز بگذاريم  و من خود را بيرون از مناسبات مان با ديگران بيانديشيم . اما خودِ اين مناسبات را ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي .... اي كه در هر زمان بر ذهن مردم چيره اند شكل مي دهند . بدين ترتيب من نمي توانم يك « من ناب » كه مي تواند بيرون از مناسبات من به خودي خود وجود دارد بيانديشم . فرض خود اصيلي كه مي توانست از تن آدمي خيزش يابد  هم به گمانم ريشه در همين دركي دارد كه به وجود گونه اي « من » قائل است كه مي توان آن را از مناسبات اجتماعي اي كه هويت فرد را شكل مي دهند منتزع ساخت . به همين دليل است كه من به وجود خود از پيش موجودي كه بتوان آن را شناخت قائل نيستم . با هم تاكيد مي كنم كه از نظر من آن چه « خود » آدمي ناميده مي شود در تارو پود مناسبات اجتماعي و تاريخي او با ديگران ساخته مي شود و چيزي نيست كه از اول موجود باشد ،گوهري يكتا كه واقعيت وجودي انسا ن است . با اين همه تا حدي ( روي اين تا حدي تاكيد مي كنم چون واقعا مطمئن نيستم ) معتقدم كه انسان مي تواند هويتي متفاوت با ديگران براي خودش خلق كند و خويشتن خود را بسازد اما اين بدان معنا نيست كه او به مني گسسته از مناسبات خود بدل مي شود . در پايان تاكيد مي كنم كه بايد ميان اين دو دريافت از خويشتن تمايز قائل شد . 1. اين دريافت كه « خود» از پيش هست و ماهيت راستين آدمي همان است و آدمي بايد بكوشد آن را بشناسد 2. اين كه خود چيزي است كه ساخته يا آفريده مي شود . چه بسا بخواهيد تاكيد كنيد كه انسان در راستايِ شناختِ خويش ، خود را مي سازد اما اين دريافتي است كه با تاكيد بر اين نكته كه انسان در هر زمان امكان اين را دارد كه تغيير يابد منتفي مي شود  انسان امكانِ در هرزمان چيزِِ ديگري بودن است .      

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت توسط نیا |

به سيلوا(سارا)

«من کیستم؟ شاید منْ یه حقیقت باشه ...حقیقتِ وجودیِ انسان » . اين گفته ي شما درست همان چيزي است كه من در وبْ نوشته ام در آن شك كرده ام .در واقع من فكر مي كنم كه آن چه شما حقيقتِ وجوديِ انسان ناميده ايد بيش از آن كه يك واقعيت باشد يك باور است و عقيده . عقيده اي كه از پيش به وجودِ حقيقتيْ اين گونه باور دارد و زيرِ نقاب و لفافه يِ كشش ها ، اميال و غرايز آدمي وجودي متفاوت با اين وجود دنيايي آدمي مي بيند  از همين روي اين باور از آغاز وابسته به كيش و آيين ويژه اي است كه من نام اَش را زُُهدگراييْ مي گذارم ـ آييني كه به وجود دو ساحتِ كاملا متفاوت و از هم گسسته  ي ِتن و جانْ باور  دارد كه به ضد يكديگر عمل مي كنند  ـ از همين گفته مي خواهم نتيجه بگيرم كه : آن چه انسان حقيقت دروني خود مي داند از همان آغاز توجيه خود را  از وابستگي به كيش و جهت ويژه اي مي گيرد ، نيز بايد بيافزايم كه اگر انسان خود را در اين راستا ( جهت ) يافت احساس آرامش مي كند و به وارونه. بدين سان احساس حقيقت مندي با احساس آرامش نيز پيوند مي خورد . دريافت اين كه ما بر راه راستيم ما را فارغ بال و آسوده مي كند . كيش هاي گوناگون نيز همين كار را براي ما انجام مي دهند يعني اين احساس را به ما مي دهند كه با پذيرش آن ها به حقيقت دست يافته ايم و به راه راست گام نهاده ايم . هيچ چيز براي هستنده ي به ذات سرگرداني چون انسان كه در گم گشتگي و گمراهيِ پيوسته( دائم ) به سر مي برد بهتر از احساس اطمينان خاطري كه آيين هاي گوناگون به او مي دهند نيست ، بدين سان مي توانم بگويم كه كشش به پرستش همان گرايش به سوي آسودگي خاطر است اما چون انسان آسودگيِ هميشگي را خواستار است مي كوشد مبنايي متافيزيكي يا حتا ماورا يِ طبيعي براي آسايشِ خود فراهم آورد  بنياديْ كه تضمين گر آسايش هميشگي وي باشد . پس اين جا ما با گونه اي رهيافتِ ويژه به جهان روياروييم كه تابِ تحمل و بر دوش كشيدنِ بارِ جهان را ندارد و راه گريز از اين جهان نمود ، تغيير ، دگرگوني و مرگ را تنها پناه بردن به جهاني مي داند كه در آن هيچ رنج ، بدبختي ، مصيبت و دريك كلام دگرگوني راه نداشته باشد . انسان چون از رنج وحشت دارد و رهايي از آن را در اين جهان دگرگوني امكان پذير نمي داند به ناچار دنيايي را تصور مي كند كه در آن همه چيز در جاي خودش باشد و در آن همه چيز به كمال وجود داشته باشد يعني نيازي به تغيير در كار نبا شد . اين تصور در نهايت در انسان دروني مي شود و آن را در گذر از زندگي تاريخي پر از جنگ و آشوب كه بازنماياننده يِ همان جهان نمودين است حقيقت وجودي خويش مي پندارد  و اين گونه است كه به زعم من به وجود دنيايي ورايِ اين دنيايِ مرگ باور مي آورد . اين كه در سرزمين هاي گوناگون دنياي پس از مرگ هر بار به گونه اي به تصوير كشيده مي شود خود مي تواند توجيه مناسبي براي اين انديشه باشد ، در ابتدا جهانِ پس از مرگ سياهيِ محض است يعني چيزي معادل تصور نيستيْ اگر انسان اوليه بخواهد نيستي را تصور كند چه مي بيند ؟ بي گمان يك محيط تيره و تار و تاريك . براي نمونه اگر شما حماسه يِ گيلگمش را بخوانيد اين را به وضوح مشاهده مي نماييد بعد با گذشت زمان در هر سرزميني آن را به گونه اي ديگر تصور مي كنند به گونه اي كه نمي توان اسطوره هاي مشابهي در ميانِ مردمانِ سرزمين هايِ گوناگون يافت . طبيعي است كه تصور دوزخ هم از اين جا در ميان مي آيد كه رنج كشيدگان ، رنج دهندگان را مستوجب كيفر و عقوبتي تلخ و دَرد زا مي دانند و از آن جا جهاني را تصور مي كنند كه در آن همه چيز به نفع ايشان باشد و ستم كاران را به سزايِ اعماشان برسانند ريشه يِ باور به خدايِ نيك و عادل و منتقمْ به نظرم در همين نفرت و كينه توزي است . اگر چه مي توان چنين پنداشت كه با گذشت زمان زور پيشه گان همين تصور را در راستاي توجيه و حكومت خويش استخدام كنند . پس مي توانم چنين بيان كنم كه در آغاز اراده يِ رستن از رنج مايه يِ باور انسان به جهانِ ديگر است ـ بدين سان درون مايه يِ رستگاريْ از همان آغاز مفهومِ گريز از جهان را با خود در بطن خود همراه دارد ـ و پس از آن كه اين باور در انسان نهادينه و دروني شد در راستاي اهداف حاكمان استخدام مي شود . اين حكومت ها در ابتدا سيما و چهره اي ديني دارند و در واقع توجيه خود را از ديني بودن خود مي گيرند يعني كسي نمي تواند بر مردم حكومت كند مگر خدا باشد ـ نمونه اَش ؛ فرعون ها در مصر باستان ـ يا از سويِ خدا منسوب شده باشد . در پايان مي خواهم بگويم كه باور به جهاني پس از اين جهان بيش از آن كه مبنايي فلسفي يا ديني داشته باشد ريشه در گونه اي انگيزه ي رواني دارد و در مورد باور انسان به خدا بايد به گونه اي روانشناسانه بحث كرد از همين روست كه من در نوشته ام به احسان گفته ام : «آن چه كه ما را به سوي كارگاه آفرينش خدايان به پيش مي راند چيست ـ چه چيز ما را بدين كار وامي دارد ـ بهتر نيست پيش از هر چيز اين بنياد را در يابيم؟»

نقل از كامنت...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت توسط نیا |

 گاه آدمي دوست داردكه تنها بر كوره راهي گام بدارد و روي تخته سنگي دور تر از چند تايي درخت كه دورتر با وزش باد براي آدمي دست تكان مي دهند بنشيند و بيانديشد همان پرسش هميشه گي و هماره را : « من كيستم؟ »  بازي اي يا بازي گوشي اي با سيمايي ژرف كه مي خواهد بودن را معنا كند . اما اين منْ كه در من مي انديشد « من كيستم ؟ » خود به راستي كيست ؟ هر بار كه به اين جا مي رسم تنها يك داستان پيوسته و سر هم بندي شده مي بينم كه از آن گريزي ندارم پس من كيستم ؟آايا اين « منْ » اي هستم كه مي گويد من كيستم يا آن« منْ »كه اين پرسش را به آهنگ دريافتن آن برقرار كرده ام خويشتن من است آيا هر بار كه اين پرسش را بيان مي كنم همان من است كه از من اين را مي پرسد يا... . برون از اين واژگان آيا من دريافتي از من خويش دارم ، پس چرا آن گاه كه به من خويش مي انديشم تنها تعريفي از خويش دارم . آيا برون از اين بيان من درباره ي خودم چيزي ديگري هم در ميان هست و اگر هست اين را چه گونه مي توانم دريابم؟«خودت را بشناس» برايم چالش ساز است اين گفته بودن « من » را از آغاز فرض مي كند اما از كجا بدانم كه اين فرض درست است . من تنها زماني مي توان دريابم كه منِ خويش را شناخته ام كه از پيش بدانم « من » چيست اما خودِ كنشِ من به آهنگ دست يافتن به شناخت در باب آن نشان از آن دارد كه من آن را نمي شناسم پس چه گاه مي توانم دريابم كه براستي خويشتن خويش را دريافته ام و آنان كه داعيه ي خود شناسي دارند بر كدام بنيان گفته هايشان را استوار مي كنند . آن كسان كه از زيسته اي دروني سخن مي گويند چه گونه مي توانند به من بباورانند كه سخن هايشان چيزي برون از گفتار و زبان است . آن چه برايم گيراست اين است كه در بُنِ گفتارِ ايشان در باب خويشتن هماره گرايش به سويِ آيين ويژه اي درميان هست و بنياد سخنان ايشان نهاده بر باور ايشان به راه و شيوه ي اي از زندگي يا كيشي ويژه است. آيا چنين نيست كه اينان نيز خويشتن خويش را به شيوه اي خاص تعريف مي كنند و آن چه كه خويشتن خويش مي نامند نامي است بر خواست ها و كشش هايِ ايشان . او مي خواهد كه اين گونه باشد و با خود مي گويد« من اين هستم »پس اين جا شناخت خويشتن در ميان نيست بل خواستِ پذيرشِ خويشتن به گونه اي ويژه كار است ،گونه اي تعريف از خويشتن.« منْ » گونه اي داستان است يك افسانه !    

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت توسط نیا |

يك گفت و گو

نيا

این که اندیشه ی فلسفی در میان ما کم ژرفا و سطحی است حرف درستی است اما این به معنای پایان کار نیست . درواقع نباید گرایش های گونه گون اندیشه گی را که در میان ما سر بر می آورد را تنها به این بهانه که این اندیشه ها سطحی هستند تاراند و از میدان خارج کرد بل که باید به گونه ای ژرف و عمیق آن را بازرسی و بررسی کرد و نقاط سستی و توانمندی آن ها را باز سنجید و در مسیر درست و مناسب قرارشان داد .
نکته ی دوم که باید روی آن تکیه کنم این است که رهیافت به هر گونه تفکری از هر نوع که باشد به خودی خود فیل شناسی است . در واقع ما همیشه در تاریکی به مسائل مختلف می پردازیم و درباره ی آن ها می اندیشیم و براساس داشته های خویش به طرح مسائل و پرسش های تازه تر می پردازیم . و این به خاطر سرشت تاویلی فهم ما از پدیدارهاست زيرا فهمیدن همانا تاویل کردن است .

 

یک نکته دیگر به نظرم رسید و آن این است که گمان می کنم شما برای غرب ، مدرنیته و... ماهیت از پیش تعیین شده ای قائلید که هدف از اندیشیدن همان گوهر را اندیشیدن است . در واقع وقتي مي گوييد شناخت مفاهيم تفكر و انديشه ي غربي مانند شناخت فيل در شب است اين گفته ي ضمني را در خود پنهان دارد كه مثلا مدرنيته فيل است يعني از پيش مشخص است كه چه چيزي هست و... . اما اگر دقت كرده باشيد رهيافت خود متفكران غربي به اين مفهوم به شيوه هاي گوناگون است مثلا آن جا كه برخي رسما اعلام مي كنند ما به عصر پسامدرن و پساصنعتي وارد شده ايم( مثلا دنيل بل ) كسي مانند ليوتار اعلام مي كند كه پسامدرن مرحله ي ماقبل مدرن است يعني نخست بايد پسامدرن بود تا بتوان مدرن بود يا كسي مانند هابرماس از پروژه ي ناتمام مدرنيته حرف مي زند و...

 

... همه اين ها نشان مي دهد همان مقوله ي فيل شناسي در ميان متفكران غربي هم مطرح است و هر متفكر از نظرگاه و افق خاص خود در اين مساله نظر مي كند مفهومي كه در بنياد با خود يك بسيارگان/ چندگانه را حمل مي كند و زوايا و گوشه و كنارهاي بسياري دار د كه تن به يك مفهوم يا نام خاص نمي دهد اگر چه ذيل يك نام خاص قرار مي گيرد .در واقع ما غرب جهان غربي يا مدرنيته را تنها از افق و چشم انداز ايراني خود مي توانيم بشناسيم حتا اگر براي نمونه بتوانيم بر زبان هاي فلسفي جهان احاطه پيدا كنيم ( فرانسوي يا مثلا آلماني بفلسفيم ) هنگام انتقال آن به زبان اصلي خودمان با محدوديت هايي كه زبان ما در مرحله ي ترجمه ايجاد مي كند روياروييم زيرا اين زبان زباني است كه قابليت هاي فلسفي بسيار كمي دارد . اما هر ترجمه اي گونه اي تاويل نيز هست و انتقال يك به يك مفاهيم غربي نيست و... . واژه هايي كه به يك مفهوم مشخص ارجاع مي دهند در زبان هاي گوناگون دلالت هاي معنايي يكساني ندارند . مثلا واژه ي برف براي من همان دلالت معنايي را ندارد كه براي يك اسكيمو دارد اما من به عنوان يك ايراني همان عنوان برف را براي آن چه او مي زيد و احساس مي كند به كار مي برم.

 

اگر چه برف براي من مثلا چيزي است كه در فصل مشخصي از سال مي بارد و من از پشت پنجره به آن نگاه مي كنم و در كنار اجاق روشن ام به آن و... اما برف چيزي است كه براي او با كليت زندگي اش در رابطه است و به هيچ رو تصوري مشابه با آن چه كه من مي پندارم از آن ندارد اگر چه هر دو يك واژه را به كار مي بريم . در مورد تك تك مفاهيم ديگري كه از زباني به زبان ديگر بازگردانده مي شود هم اين گونه است . در واقع ما نمي توانيم جهان يك انسان غربي را همان گونه كه هست منتقل كنيم و به زبان خود در آوريم نتيجه اين حرف اين است كه ما مثلا نه كانت كه يك كانت ايراني داريم نه نيچه كه يك نيچه ي ايراني داريم . نه مدرنيته كه يك مدرنيته ايراني يا مدرنيته هاي ايراني داريم يا خواهيم داشت

بهرام شاكرين

 

طرفداران این دو مکتب فکری ارزشمند غرب در ایران،همواره از جهانی شدن صحبت می کنند امّا فراموش می کنند که می بایست در مقیاس جهانی صحبت و فکر کرد.نه در حد نازل ژورنالیستی داخلی.

 

شهريار

تقدیم به آقای شاکرین :
یکی از مهمترین ویژگی های قرن بیستم این نکته است که افراد معمولا بدون دقّت صحبت می کنند و فراموش می کنند به عواقب سخنان خود بیندیشند.
((
نوشته شده در يکشنبه سي و يکم ارديبهشت 1385ساعت 7:40 توسط بهرام شاکرین ))

بهرام شاكرين

فلسفه هنر نیست،علم است.فرموده شما تداعی کننده هنر و ادبیات است

نيا

این حکم که فلسفه علم است و نه هنر یا ادبیات تا آن جا که نتوانیم بنیادی یقینی ( مثلا از آن گونه که دکارت به آن می اندیشید : می اندیشم پس هستم ) که بتوان بنای فلسفه را بر آن پی ریزی کرد نمی تواند گزاره ای قطعی باشد . در واقع فلسفه در طول تاریخش پیوسته میان این دو گرایش در نوسان بوده و هست . در آغاز فلسفه و علم با هم عجین هستند تا آن جا که نمي توان آن ها را از هم تفکیک کرد . سپس این دو از هم جدا می شوند چون موضوعاتی که به آن می پردازند یکی نیست فلسفه به هستی می پردازد و علم به هستنده گان . وضعیت یک شی مورد مطالعه در علم از پیش مشخص است یا آن را مشخص فرض می کنیم اما این در باره ی هستی که موضوع فلسفه صادق نیست تازه اگر بتوانیم هستی را به ساده گی یک مفهوم و موضوع بنامیم چرا که هر چیز موضوعیت خودش را از هستی می گیرد و نه به وارونه . در واقع خود هستی شرط امکان موضوع بودن یک چیز است . اين نهاده مي تواند بنياد اين حرف باشد كه هستي را نمي توان يك موضوع / مورد/ شي / ابژه پزوهش در نظر گرفت از آن گونه كه علم به آن مي پردازد .

نيا

از سويي ما نمي توانيم يك شي را همواره در كليت آن ببينيم و اگر هم اين توان را به دست بياوريم آن را در افق معقوليت مان مي بينيم و جنبه هاي ناعقلاني آن را نمي توانيم ببينيم چون بيرون از مرزهاي خرد خود نمي توانيم در چيزها بيانديشيم. از همين روي دريافت ما از هستي يك شي همواره دريافتي ناكامل است و اين بر خلاف جامعيت ادعاهايي است كه علم مطرح مي كند . اين كه شي را در تماميت آن نمي تو.انيم بيانديشم از يك سو وابسته به پنهان بودن جنبه هايي از شي برماست و دوم مربوط به ايزار شناخت ما از اشيا كه همان زبان است مي باشد . در زبان به گفته ي فردينان دوسوسور تنها تفاوت ها وجود دارند . بدين مفهوم كه هر واژه مشخصه ي خود را از تفاوت با واژه هاي اطراف خود به دست مي آوردنه در ارتباط با يك مدلول بيرون از زبان . ار اين چنين باشد هر گونه فهمي در درون خود زبان رخ مي دهد و نسبتي با اشياواقعي بيرون از خود ند

نيا

خود ندارد . اگر از اين ديدگاه ساختاري به قضيه نگاه كنيم ما هيچ گاه اشيا را در واقعيت شان نمي بينيم . ما در زبان تنها مي توانيم گمانه بزنيم كه يك چيز به راستي چيست اما هيچ برهاني در دست نيست كه ثابت كند كه گمانه من واقعيت يك چيز است زيرا خود واقعيت در دسترسي ما نيست بايد بدانيم واقعيت يك چيز چيست تا بتوانيم بگوييم سخن من در باره ي آن شي به شيوه اي منطقي درست و صادق است بدين سان فهم ما از اشيا در بنياد خود دوري است و اين خود تاويل را ايجاب مي كند . اما تاويل ما از اشيا هميشه مبناي خودش را از مفاهيم پيشين ذهني ما مي گيرد يعني ما هميشه چيزها را بر اساس دانش قبلي خود از آن چيز ها مي فهميم و اين معنايش اين است كه ما هيچ گاه نمي توانيم دانش قبلي خود از جهان را در پرانتز بگذاريم ـ كار ي از آن گونه كه هوسرل انجام مي داد ـ تا بتوانيم به يك ايده ي محض كه مبناي فلسفه به عنوان يك علم بنيان نهاد دست بيابيم . فهميدن همان تاويل كردن است از همين روي فلسفه به سادگي يك علم نيست زيرا تاويل بر خلاف علم قاعده مند نيست و نمي توان هيچ اصل متعارف به خصوصي براي آن در نظر گرفت . اما فلسفه ساسر درگير در اين مناسبت ميان فهم ما و هستي است و شايد چيزي به جز اين نباشد

 

اگر به مطالب پيشين باز گرديم در مي يابيم كه ما واقعيت را آن چنان كه هست در نمي يابيم بل آن را آن چنان كه براي ما دريافت پذير باشد خلق مي كنيم چون فهم ما از اشيا در درون زبان صورت مي گيرد و واحد هاي زباني صورت هاي واقعيت نيستند . اگر اين منش آفريننده ي فهم ما از واقعيات از راه زبان را بپذيريم در مي يابيم كه فلسفه بيش از آن كه به علم نزديك باشدبه هنر و ادبيات نزديك است . چه كار فلسفه خلق و آفرينش جهان هاي نو و تازه است . اگر گريزي تاريخي به وضعيت فلسفه در جهان معاصر نيز بزنيم موضوع روشن تر خواهد شد . از فلسفه هاي تحليلي و ساختار گرا كه بگذريم بسياري از جريان هاي فكري جهان معاصر از اين كه فلسفه را علم بدانند سر باز مي زنند از فلسفه هاي هرمنوتيك گرفته ( مثلا كارهاي گادامر و ريكور ) تا شالوده شكني و پساساختار گرايي ( مثلا كارهاي دلوز . دريدا . فوكو . پل دومان ) پراگماتيست هايي مانند ريچارد رورتي . . فيلسوفان پسا تحليلي اي مانند دابليو . و . كواين و.. ) فيلسوفاني مانند موريش بلانشو و مثلا ژرژ باتاي هم در فلسفه بيشتر به شكلي ادبي مي نگريستند و نه صرفا علمي . گونه گونه گي جريان هاي مختلف فكري در جهان معاصر حكايت از آن دارد كه قضيه علميت فلسفه مساله اي پيچيده و بغرنج است و نمي توان به سادگي حكم به آن داد .

بهرام شاكرين

در متن امروز فلسفه نشانه هایی وجود دارد که نشان می دهد فلسفه میل دارد به سمت علم باز گردد.کافی است به مجلات مراجعه کنید و مشاهده کنید فلاسفه ذهن،علم،زبان،... از چه صحبت می کنند.دوره این حر ف ها در غرب گذشته.فلسفه با معیارهایی که می فرمایید جایی ندارد به خصوص بعد از مقاله جنجالی آلن سوکال.دانشمندان تراز اول علم امروزه به فلاسفه ارج بیشتری می نهند.فلاسفه کتب ارزشمندی در علم می نویسند

 

به عنوان مثال بس ون فراسن که از بزرگان پرینستون است از متخصصین تراز اول مکانیک کوانتوم است.یا جان سرل.مشکل شما عدم مطالعه متون روز فلسفه امروز و غرق شدن در بازار ترجمه است.بهتر است به مجالت تخصصی فلسفه رجوع کنید.جتی در ارتباط با فلسفه های علوم انسانی تا به معیارهای دقیق تری دست یابید.

 

شما انسانی عمیق هستید اما متاسفانه منابع دست اول در دسترس ندارید.توصیه می کنم دو زبان را مسلط باشید و برای در جریان مسائل روز بودن به مجلات مراجعه کنید.علم امروز تغییر عجیبی داشته و ابعاد آن هرگز در بازار کتاب ایران باز نشده

 

هدف فلسفه امروز شراکت در علم است.و جهت گیری های افراطی 30 سال گذشته تغییر کرده.حتی در مورد فلسفه های غیر انگلیسی زبان هم بحث آنی نیست که دوستان می گویند.مرجع من دکتر ناصر فکوهی،استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران،شاگرد بارت و فوکو است.

 

ایشان تعبیر جالبی از ایران دارند.ایشان معتقد هستند پست مدرنیسم ایرانی مانند وجود مثلا کامپیوتر در بین قبایل آفریقایی است.ایشان پست مدرنیسم غرب را کودکی تپل و زیبا و ورژن ایرانی آن را کودکی ناقص الخلقه می دانند.
من از شما سوال دارم.هر چیزی کاربری دارد.این فلسفه های تعبیر ایرانی چه نقشی در هنر و ادبیات و فلسفه ایران بازی کرده اند؟

 

آیا جز این است که همه شما فقط در نامه نگاری از ادبیاتی مشابه کتاب های ترجمه شده استفاده می کنید؟

 

اما کواین که شما او را ادیب می دانید،بیشتیرین خدمت را به منطق ریاضی کرده.آیا شما از کواین کتابی خوانده اید؟که به آسانی نظر می دهید؟

 

خانم آیریس مرداک رمان نویس و فیلسوف تحلیلی،خلاف نظر شما را می گوید.با اسمها بازی نکنید...کاری که آقای یزدانجو پارسال نزد حقیر می کرد.اگر دنبال علم و حکمت هستید،با استعداد بارزی که دارید،این راه ره به ....
در ایران معروف می شوید،اما حتی اعتماد به نفس شرکت در یک سمینار تخصصی فلسفه در غرب را نخواهید داشت.یا حتی مانند ضابع شدن آقای فرهاد پور در مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضی در تابستان پارسال نزد دانشجویان و دکتر وحید دستگردی(صاحب 10 عنوان کتاب انگلیسی)در بحث معرفی آلن بادیو.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com