تبليغاتX
پردازه ها

به شيوا

« دل » چيست ؟ درون انسان چيزي است كه آن را دل مي ناميم ، دل گويا گونه اي گشايش جان ما به روي «جهان» است ، اما آيا نسبت ما با جهان مان به همان گونه است كه به ما آموخته اند يا به وارونه ؟ بياييد تا پرسش را به گونه اي ناسان دراندازيم : آيا درون ما به مانند آيينه اي است كه جهان و گوهر آن را آن چنان كه هست در خويشتن باز مي تاباند يا نه به وارونه ،اين درون ماست كه پديداريت خويش را از روي نهادن به جهان مي گيرد . من شق دوم را بر مي گزينم . چرا ؟ زيرا آگاهي ما از پديدار ها در جهان هنگامي آگاهي است كه روي به سوي پديدار ها داشته باشد . آن چه آگاهي ناميده مي شود اگر آگاهي به چيزي نباشد « تهي » است و اين سان ، بودگيِ جهان بر شناختن و آگاه شدن به آن پيشين است. از همين روي ما نخست در جهان هستيم و سپس از آن اگاه مي شويم البته اين « سپس» لزوما به معناي پيشين بودگي زماني نيست بل تنها به اين معناست كه اگر جهان در ميان نباشد آگاهي يافتن از آن نيز بي معناست . با اين همه اين جهان كه ما در آن هستيم يك جهان تهي و متروك نيست بل حامل ارزش ها ، باور ها ، قضاوت ها، جهت گيري ها ، رفتارها ، كنش ها و انديشه ها ي گوناگون است كه در خود گونه اي رهيافت نسبت به جهان هستند : كنشانه يا واكنشانه . هدفم از بيان اين گفته ها چيست ؟ هدفم گفتن اين است كه : 1 . آن چه « درون » انسان ناميده مي شود پديده اي است كه ساخت اش وابسته به «بودن در جهان» ماست 2. با تاكيد بر رهيافت ارزشي ما به جهان ؛ مي خواستم بگويم كه ما هميشه از پيش در گونه اي باور نسبت به جهان آشيان داريم كه همين« بودن در جهان» آن را بر ما بار مي كند . «بودن در جهان» ايجاب مي كند كه ما هميشه ديدگاه ارزشي اي نسبت به جهان داشته باشيم و از آن ديدگاه در باب بودن مان در كل قضاوت كنيم . پس درونْ هيچ گاه تهي از ارزش ها نيست و ما هميشه چنان در جهان هستيم كه پاره اي مسائل و رخداد ها را با ارزش بدانيم و پاره اي را كم بها يا فاقد ارزش . از همه ي اين گفته ها مي خواستم اين نتيجه را بگيرم كه آن چه كه « دل » يا دورن انسان ناميده مي شود پديداري است ثانوي و ساختْ يافته در جهان و نه گوهري نهادي و بنيادين كه سازه يِ نمادينِ گشايشِ راستينِ ما به روي جهان است آن نهادي كه تنها از طريق آن مي توانيم حقيقت جهان و بودن مان را دريابيم . با رهيافت به اين گفته ها، من بر آنم كه آن چه دل ناميده مي شود لزوما ره نمايِ ما به جانب آن چه كه «حقيقت» ناميده مي شود نيست . دل ساختاري در ماست كه چه بسا ما را بر آن مي دارد كه مسائل را هميشه از روزنه اي كه از پيش، از آن برون مي نگريسته ايم ببينيم . منش اين ساختار چنان است كه هرگاه در پس كارهاي ناشناخته اي كه او را دچار آشفته گي و سر در گمي مي كنند به آشنا يا آشنا نماييْ روريا رو مي شود ،كمابيش از كنش باز مي ايستد و ما را بر آن مي دارد كه بپنداريم كه به نتيجه دست يافته ايم . اما تجربه ي انسان بسي بار ها نشان داده است كه آن چه كه ما بي ميانجي حقيقت دانسته ايم نه حقيقت كه حقيقت نما بوده است .پس بي راه نخواهد بود اگر بپنداريم كه دل ساختاري در ماست كه از بهر گريز از آشفته گي ، بر آن مي شود كه همان چيز هايي را در ما تاييد كند كه از پيش به آن باور داشته ايم و در سايه آن آسايش يافته ايم ! دلْ چه بسا ساحره اي است كه با حقيقت نماييِ خويش ما را از دست يافتن به آن چه حقيقي است باز مي دارد . ما هميشه دل خويش را وديعه اي آسماني پنداشته ايم اما چه مي شود كه يك بار نيز آن را دهش اهريمن بدانيم . آيا در همين دريافت كه دل چيزي است كه نمي توان از آن و درباره ي آن پرسيد فريبي در كار نيست ؟ چه كسي در ما ، به ما اين گونه فرمان مي دهد ؟آيا آن، چيزي به جز همان «جانِ سنگيني » كه در ما آشيان دارد و ما را باربريْ مي آموزد هست ؟ اين جاست كه بايد يك بار هم كه شده اين را از خود بپرسيم : آيا آن چه كه از آن با واژه ي دل نام مي بريم به راستي ما را به حقيقت ره مي نمايد ؟ از كجا بايد بدانيم كه اهريمني در دل ما آشيان ندارد ؟ بد نيست كه اين جا دو جمله از زبان روزمره برگيرم تا روشن شود كه براي برنمودن اين كه دل ما نهادي خدايي است يا اهريمني ، سنجه اي در دست نداريم : اين جمله ها عبارتند از :1. «شيطان گولم زد» و2. «خدا راه درست را پيش پايم گذاشت » . در هر دو فتاد چنين به چشم مي آيد كه ما هيچ راه ديگري به غير از آن چه كه در بالا از آن با واژه ي دل نام برديم براي اين تشخيص نداريم . ما در هر دو بار از راه دل تشخيص مي دهيم كه خدا يا اهريمن ما را راه مي نمايد . حال پرسش اين است كه اگر هم اهريمن و هم خدا از راه دل خود را بروز مي دهند پس دل آشيان گاهِ راستين كدام يك از اين دو است و برون از ارزش هايي كه از پيش به آن ها باور آورده ايم چگونه مي توانيم تشخيص دهيم كه آن كس كه دل ما را بار الهام قرار مي دهد خداست يا شيطان ؟! از ديد من پاسخ هيچ نيست به غير از آن چه كه به گونه اي ضمني در دلِ پرسش نهادم و آن اين است كه آن چه دلْ مي ناميم اگر در باب راستي و درستي چيزي قضاوت كند ، اين داوري در دلِ ارزش هايي انجام مي گيرد كه انسان از پيش به آن ها باور داشته است . و اين گونه است كه ثابت مي شود كه دل نه امري نهادين بل پديداري است بنيان نهاده شده در دلِ يك جهان!

* پاك روشن است كه متن پوچ و ياوه اي نوشته ام اما با همه ي نقص هايي كه در آن ديده مي شود يك چيز در آن با ارزش است و آن كوشش در به پرسش كشيدن آن چيزي است كه خود را بي نياز از پرسش مي نماياند اميد وارم كه در آينده بتوانم دوباره به اين موضوع بپردازم . به گمانم نوشته هاي مارتين هايدگر درباره ي «درـ جهان ـ بودن» و همچنين آناكاويِ بودشناسانه ي« بودن ـ با » كه نشان دهنده ي نهادِ اجتماعا بنيان نهاده شده يِ انسان است و نيز «آن ها/ فرد منتشر »مي تواند دريچه اي باشد براي پرسيدن و دريافتن اين كه آيا آن چه« دل » مي ناميم آن چنان كه يزدان شناسان ادعا كرده اند «نهاد» يا «سرشت» ماست يا ساختاري است ثانوي و نهادينه شده در ما كه بودن اش را از «در ـ جهان ـ بودن» ما مي گيرد . اين جا همچنين به گونه اي مبهم احساس مي كنم كه نوشته هاي فوكو درباره ي «فن هايِ ساختِ خويشتن» در مناسبت با ساز وكارهاي قدرت و كنش هاي گفتاريِ هويت بخش ، ريشه در بحث هايدگر در باب «بودن در جهان» دارد زيرا از ديد هايدگر فهم ما از جهان هميشه در دل پيش ـ فهم هايمان انجام مي گيرد . ما فهمانه در جهان هستيم و اين فهمانه گي ايجاب مي كند كه از پيش چيزهايي درباب جهان بدانيم . اين پيش فهم ها را ما از راه زبان داريم . زبان نيز ـ اگر به گفته ها ي فوكو نظر داشته باشيم ـ بيرون از مناسبات قدرت نيست بل كه هميشه گونه اي مناسبت با آن دارد . قدرت هميشه زبان را به شيوه اي ساخته و تحميل مي كند و از اين راه هويت را شكل مي بخشد .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت توسط نیا |

به سپهر و مادرش

زمانه يِ ما زمانه اي است متفاوت ، زمانه ي پُست مدرن هدف از كاربستِ اين اصطلاح در اين جا بيش از هر چيز اشاره به دگرگوني هاي ريشه اي است كه در سطحِ جهاني به وجود آمده و دورنماي انديشه ي ما را به سوي افق ها و سرزمين هاي تازه گشاده است . وجه مشخصه ي اين دوران سنجش ريشه اي درون مايه هاي بنيان گزارِ دوران نوين و كوشش در نشان دادن و به معرض نمايش گذاشتن جنبه هاي ويران گر آن و راديكال تر كردن جنبه هاي سازنده ي آن است . پس انديشه هاي اين دوران در يك آنْ آهنگِ تخريب و ساختن را باهم دارند ـ براي نمونه دقت در اصطلاح « وا ـ سازي »(1) كه دريدا به كار مي برد مي تواند روشن كننده ي اين نكته باشد ــ اين واژه به گونه اي ضمني واپاشيدن و دوباره ساختن را در خود نهفته دارد ــ اين دوران همچنان كه ژان فرنسوا ليوتار ادعا كرده دوران به سر آمدن « روايات بزرگ » ( ر.ك از مدرنيسم تا پست مدرنيسم ) در باره انسان ، خرد و تاريخ است . چند نمونه اي از اين بزرگ روايت ها ، كه در دوران نوين به مثابه ي بنياد همه ي گفت و گوها و نگره پردازي عمل مي كردند عبارتند از : خرد ، تاريخ تك خطي ، پيشرفت و خود بنيادي انسان. با پيدايش دوران نوين و با روي كار آمدن فزرانه گاني مانند دكارت ، اسپينوزا تا هگل و حتا ماركس انديشه هايي در ميان آمد كه هر يك به نحوي تو جيه گر روايت هاي ذكر شده بودند . براي نمونه دكارت در راستاي دست يافتن به بنيادي يقيني براي دانش و فلسفه كوشش نمود به گونه اي دستوري در همه دانسته ها و داشته ها و حتا بودن خويش شك نمايد اما در پايان به اين نتيجه رسيد كه اگر همه چيز شك پذير باشد در اين كه شك مي كنم شك ندارم . بدين سان تز « مي انديشم ، پس هستم » به سان تنها بنياد شك ناپذير به عنوان سنگ بناي دانش و فلسفه ي نوين شناسانده شد . بدين سان ما با « من» اي در جهان رويارو شديم كه بودن خويش را به گونه اي ذهني در جهان وضع و بنيان مي نهد . و اين همان انديشه ي خود بنيادي انسان نوين است كه هر بار به گونه اي در انديشه فيلسوفان بعدي توجيه فلسفي يافت و تبيين شد بدين نشان كه حكم اصلي دكارت به گونه اي ضمني در بنِ فلسفه ي فيلسوفان ديگري چون لاك ، اسپينوزا ، كانت ، هگل و... با همه ي تفاوتشان با دكارت بر جا مي ماند . اساس كار بر اين است كه ما با« نهادي» سروكار داريم كه مي تواند با دانش و خرد خويش بر كيهان چيره شده ــ دقت به گفته هاي بيكن در اين فتاد راه گشاست ــ و آن را به زير فرمان خويش درآورد و تاريخ نيز در اين جا به مانند كجاوه اي درخود دارنده ي آگاهي هاي انسان به سوي آرماني ويژه و رهايي بخش در نظر گرفته مي شود ــ تاريخ براي هگل بستري است كه روح( ايده ناب ) در آن بر اثر آگاهي يابي انسان از حالت مسخ شده گي خويش در دامان طبيعت رهايي مي يابد ــ دقت در نوشته هاي اين فيلسوفان نشان مي دهد كه مساله اصلي براي ايشان «آزادي» انسان است به عنوان مهمترين مطلوب نوع بشر . «در اين دور نما تاريخ انسان به عنوان فرايند پيشرونده ي آزادي انسان در نظر گرفته مي شود» ( واتيمو ). پس به اين شيوه ، تاريخ خطي است كه انسان در آن به سمت كمال و ايده آل خود نزديك مي شود . در اين پروسه هر چه كه به انتها نزديك تر مي شويم به كمال نيز نزديك تر خواهيم شد . اين سير به سمت ايده آل همان پيشرفت است كه تنها با مفهوم تك خطي بوده گي تاريخ معنا مي يابد . زمانه ي ما زمانه ي برگذشتن يا دست كم سنجش واسازانه ي اين فرض هاي بنيادين جهان نوين هستند . آوشويتس و اردوگاه هاي كار اجباري درغرب و شرق سند ابطال اين فرض ها بودند . اين كه خرد انسان او را به سوي كاشانه ي آرماني او ره مي نمايد و اين كه تاريخ به واسطه ي آگاهي بخردانه انسان مايه هاي پيشرفت و اعتلاي او را فراهم مي آورند . ــ همان گونه كه مي دانيم كشتار همه گير يهوديان به دست نازي ها و نيز اردوگاه هاي كار اجباري و نهاد هاي مخ شويي از نوع استالينيستي آن همه به گونه اي كاملا عقلاني طراحي شده بودند و كساني كه با آرامش كامل دست به اين كارهاي وحشيانه و ريشه بركن مي زند هيچ گونه شباهتي با بربر ها نداشتند بل همه گي كارشناسان و مهندسان آموزش ديده اي بودند كه چه بسا مي توانستند نبوغ خود را در زمينه هاي مختلف نشان دهند ــ و اين فاجعه خود همراه بود با رشد جامعه ي اطلاعاتي و رسانه هاي گروهي در فرداي پس از جنگ جهاني دوم و در كنار اين ها ابراز وجود كشورهاي تازه از بند استعمار رسته كه آن نيز هم گام با نشو نماي دانش مردم شناسي كه خودمحوريت انسان غربي( كامپاني ) را به زير كشيد و اين سنخ انسان را نوعي از انسان در ميان انواع بيشمار انسان ها معرفي كرد . چه پيش از اين انسان جهان غرب چه بسا به دليل خرد باوري اش ،خود را سنخ برتر نوع انسان شمرده و بر همين پايه به خود اجازه ي بهره كشي از مردمان سر زمين هاي ديگر را نيز مي داد . گونه اي راسيوناليته در ميان بود كه بر پايه ي آن از انسان ها بهره كشي مي شد يا با جنبه ي ايدئولوژيكي كه به خود مي گرفت مانع از به صدا در آمدن آواهاي متفاوت مي شد( مثال همان جامعه ي كمونيستي استالين و ناسيونال سوسياليسم هيتلري) . بدين گونه كه عقل خود به شيوه ي ناعقلاني عمل مي كرد(آدورنو و هوركهايمر) باور به پايان دوران نوين از همين جا مي آيد :از همين بي باوري ما به روايت هايي مانند خرد ، پيشرفت و تاريخ . پشت پا زدن به باور به تاريخ يك سويه و پيش برنده ي نوع انسان آغاز دوراني است كه از آن با زمانه ي پست مدرن نام مي بريم ( واتيمو ). ـ پس بدين سان مي توان گفت كه اين دوران به خودي خود دوران پساهگلي و پساماركسي نيز هست و طبيعتا پسادكارتي ـ هم چنان كه مي دانيم آن چه از آن با كلمه ي تاريخ نام مي بريم چندان درون مايه ي روشني نيست . چنان نيست كه با كاربست اين مفهوم مصداق آن نيز به گونه اي حاضر و آماده در ذهن ما نقش بندد بل كه تاريخ براي ما توالي رخدادهايي است كه هر بار به شيوه اي براي ما روايت شده است . بدين شيوه است كه از يك سو آن چه كه تاريخ مي گوييم ماهيت داستان پردازانه دارد و از سويي اين داستان تماميت رخداده هاي پيشين را آن چنان كه بوده اند باز نمي نمايد . بدين معنا تاريخ هميشه از زبان كسي است . در گذشته نويسنده گان اين تاريخ نه مردمان كوچه و بازار بل كه بيشتر پادشاهان و نجيب زاده گان و قدرتمندان بوده اند و تاريخ به اين معنا گونه اي فروكاست همه ي آن چه رخ داده است به روديدادهاي بزرگ و اصطلاحا تاثير گذار است . آن چنان كه نيچه بيان مي كند در اين تاريخ نويسي ها هيچ گونه اطلاعاتي در مورد مسائل كوچك و در عين حال شكل دهنده زندگي اجتماعي و فرهنگي ارائه نمي شود آيا ما تاريخي براي عشق، مال پرستي ، حسادت و حرص، وجدان و آگاهي ، ترحم ، بيرحمي و سنگدليمان داريم ؟ ما حتا تاكنون فاقد تاريخ حقوق تطبيقي يا حقوق جزا هستيم» (حكمت شادان)ـ كاري كه نيچه خود در تبارشناسي يا فوكو در مراقبت و تنبيه تا اندازه اي به آن مي پردازند ـ فرودستان و جنبه هايي از زندگي كه پست شمرده مي شود دستي در نوشتن تاريخ ندارند اين فرادستان هستند كه تاريخ را مي نويسند ـ (ر. ك به تبارشناسي ) . اما بسيار بعيد است كه آنان كه تاريخ را نوشته همه آن چه را رخ داده است نوشته باشند بگذريم از اين بحث عميق تر كه آيا اصولا امكان ثبت وقايع آن چنان كه رخ مي دهند هست يا نه ؟ اگر بپذيريم كه تاريخ هميشه تاريخ به گفته ي كسي است آن گاه مي توانيم در اين انديشه كه تنها يك تاريخ وجود دارد ترديد نماييم . يك تاريخ در ميان نيست ، آن چه هست تنها داستان هاي گوناگوني است كه هر بار از ديدگاه و چشم اندازي خاص بيان مي شود و همين گفته رد درون مايه ي تك خطي بوده گي جريان تاريخ است . اگر به تاريخ تك خطي باور نداشته باشيم مساله پيشرفت باوري نيز خود به خود منتفي مي شود اما همين درك از پيشرفت و تاريخ نيز خود مبتني بر دريافت خاصي از انسان بود كه در دنياي نوين به وجود آمده بود اين كه انسان اروپايي سنجه ي ارزيابي و ارزشگذاري همه چيز است ـ فهم براي كانت همان توانايي قضاوت كردن بود ـ كه مي تواند به نيروي خرد و قضاوت خويش هر چيز را در جاي درست خويش بنشاند و مايه هاي تحقق تمدن و رشد و ارتقا نوع بشر را فراهم آورد . اما گونه اي اروپا محوري در بن اين دريافت نهفته بود كه او را برين صورت انسان مي پنداشت ، اين درك اي بسا به گونه اي نهفته در انديشه هاي بسياري از فيلسوفان روشنگري نيز وجود داشته است . با چهره عوض كردن بهره كشي ، و با رشد رسانه ها و جامعه ي اطلاعاتي ، اين امكان فراهم آمد كه استعمارزده گان و نيز حتا اقليت ها و حاشيه اي ها ، مانند زنان ( فمينيست ها ) ، هم جنس گرايان ، رنگين پوست ها و... تريبون هايي براي بيان خويش به دست آورند و انديشه ها و باورهاي خود را بگسترانند ،بدين سان در اثر گسترش رسانه هاي همه گاني اي مانند تلوزيون ، روزنامه راديو و ... اين امكان تا اندازه اي به ميان آمده است كه «هويت ها» ي متفاوت خود را بروز دهند و ديدگاه هاي بنياد گرا به كناري رانده شوند البته نمي توان به روند رشد رسانه هاي گروهي به اين اندازه نيز خوشبين بود ، چه هر آن امكان دارد كه بتوان از طريق شبكه هاي گسترده ي اطلاع رساني جامعه را آن چنان كه آدورنو يا ماركوزه ادعا مي كردند يك دست و تك ساحتي ساخت رشد گرايش هاي تروريستي و بنياد گرا در كشور هاي جهان سوم و تك آوايه سازي و نيز ايدئولوژيك سازي اخبار و اطلاعات در جوامعي مانند ايران امروز را مي توان تا اندازه اي تاييد گر اين امر دانست . در واقع به نظر مي رسد كه رسانه ي رسمي و دولتي در اين گونه كشورها اخبار و اطلاعات را به شيوه اي ايدئولوژيك دسته بندي كرده تا اندازه ي زيادي بر مردمي كه جز اين كانال هاي رسمي را در اختيار ندارند تحميل مي كنند و تا اندازه اي ذهنيت آن ها را بر مبناي اهداف از پيش تعيين شده و قالبي شكل مي دهد و اين امر باعث مي شود كه راه تكثير و گسترش ديدگاه ها ، باورهاي متفاوت ، جهان نگري ها فرهنگ و و خرده فرهنگ ها در اين كشورها بسته شود و اين درست به وارونه ي آن چيزي است كه در جوامع پيشرفته رخ داده است . بدين معنا كه در كشورهاي پيشرفته مردم با ديدگاه ها و شيوه هاي زندگي متفاوت آشنا شده و تا اندازه اي نيز برخي از جنبه هاي فرهنگي متفاوت را در خود دروني كرده اند . نتيجه ي گسترش دانش و اطلاعات در اين كشورها چندگانه سازي گستره ي همه گاني و در ميان آمدن گرايشات چندگانه گرايانه و گفتگو مدارانه در اين كشور هاست . در واقع پخش اخبار و اطلاعات از كانال هاي متفاوت و هر بار به شيوه اي و روايتي متفاوت در اين جامعه ها مانع از آن مي شود كه انسان ها به واقعيتي يگانه باور داشته باشند و همين انديشه راه را بر باور به تك خطي بودن مي بندد شايد بتوان با اين اوصاف دريچه اي براي اين گفته ي بودريار كه در جامعه ي امروزي ما نه با واقعيات بل كه با «حاد واقيعيات» و يا «وانموده ها» رويارويم بيابيم و شايد با همين وصف است كه سخن نيچه نيز راست مي شود : «در انتها جهان حقيقي افسانه مي شود» ( غروب بت ها ) . در واقع ما در دنياي امروزي ديگر نه با واقعيات بل با واقعياتي روياروييم كه از طريق رسانه ها به بيان در مي آيند پس از همين رو نه ديگر واقعيت بل كه وانموده اند ، واقعيت در جامعه ي جهاني امروز از پيش گفته شده يا به تصور كشيده شده است اما اين : « تصوير هيچ گونه مناسبتي با هيچ واقعيتي ندارد ؛تصوير وانموده اي ناب از خودش است » ( بودريار/ وانموده ها )در جهان امروز ما كه به گفته ي بودريار جهان «سرگشته گي نشانه» هاست ( مبادله نمادين و مرگ) ما با زدودگي اصل واقعيت روياروييم بدين سان كه درون مايه ي بازنمايي واقعيت معناي خويش را از دست مي دهد و مساله ي ارجاع يك مفهوم به مصداق خويش دچار تزلزل مي شود .نشانه نشانه ي يك نشانه است( تيلور) و نه يك واقعيت مشخص بيروني . از اين بحث ها كه درگذريم اين جهان ، جهان چندگانه گي ها و كثر ت هاست و هيچ كس يا گروهي در آن دارنده ي مطلق حقيقت نيست و در اين انديشه ي نوين نيز كه مي توان با انديشه اي همهْ آگاه و جهانروا راه به سوي سرزميني ايده آل برد شك روا داشته شده است . اين جا ما ديگر نه با خرد به عنوان گوهري يكتا و دگرگون كننده بل با «عقلانيت هاي گوناگون» ( فوكو ) روبروييم. رهايي انسان در اين جامعه بيش از هر چيز وابسته به آن است كه آيا امكان بر آمدن صداهاو آوا ها و گويش هاي گوناگون به انسان ها از هر تيره و تبار و رنگ و رويي و آيين و كيشي كه هستند داده مي شود يا نه ؟ و آيا دريچه هاي بحث و گفتگو به روي مردمان ملت هاي گوناگون باز مي شود يا خير ؟

1.روش و شيوه اي براي خوانش يك متن كه هدف آن سست سازي «كانون» يا «مركز» يك متن بر پايه ي بن پارهاي معناشناسانه ي برگرفته شده از «پيرامون / حاشيه» ي آن است .

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت توسط نیا

به دوستم شيوا

شما در نوشته تان از فعل « پناه بردن » استفاده كرده ايد و مساله ما در رويارويي با فرهنگ غرب را ريز اين فعل ساده كرده ايد مساله اما براي من نه پناه جستن به غرب و انديشه هاي باختري بل « شناخت » فرهنگ و انديشه ي آن ها است من در غرب به دنبال «كاشانه» خويش نمي گردم آن چنان كه شما در هندوستان . در واقع مساله فرهنگي ما پيچيده تر و پر پيچ و خم تر از آن است كه بتوان راه گشاي نموده و روشن اي را براي آن يافت و ذيل آن بيماري هاي فرهنگ آميخته و درهم و برهم و رنگا رنگ ما دسته بندي كرد و به درمان آن ها پرداخت . پيش از هر چيز اما نكته جالب توجه در مورد نوشته ي شما به گمانم اين است كه اين نوشته گويا گوشه چشمي به گذشته هندوستان دارد . بدان معنا كه نوشته شما حس نوستالژيك اي را در انسان تقويت مي كند و بر آن است كه مي توانيم با پناه گرفتن در سايه ي شگفتي هاي جهان انسان هندي راه برون رفتي از بن بست فرهنگي ما ن بيابيم اما مساله براي من دقيقا ستيزه با همين احساس نوستالژيك با جنبه ايدئولوژيك اي است كه در جامعه به خويش گرفته است . من در اين پناه جستن گريز از واقعيت خشن و بنيان بركن را مي بينم كه گويا ما ايرانيان دست كم در درازاي تاريخ پس اسلام هيچ گاه توانايي رويارويي منطقي با آن را نداشته ايم . جالب تر از هر چيز براي من اين است كه دستگاه هاي فلسفي عرفان ماب يا سبك هاي گونه گون شعري همه در فضايي در ميان مي آيند كه در عرصه ي واقعيت ما با بگير و ببند و قتل و غارت و... روياروييم . اين وضعي است كه انسان ايراني توان بر دوش كشيدن آن را نداشته است بدين معنا كه انسان ايراني نمي توانسته است كه در دنياي واقعيتْ واقعي بزيد و در ذهن افلاطوني خويش هميشه به جهاني پناه مي جسته كه در آن قرار يابد ـ چه بسا يك برهان اين كه در جامعه ي ما در ميان فرزانه گان بر خلاف فيلسوفان غربي نه فلسفه سياسي بل كه فلسفه ي عرفاني يا الهيات سياسي به وجود مي آيد همين امر باشد ـ اين است كه عرفان و عرفان گرايي تا اين اندازه در مغز و جان انسان ايراني رسوخ مي كند تا آن جا كه براي او به يك چگونه گي نهادين بدل مي شود . به زبان ساده تر اين كه عرفان با جان انسان ايراني مي آميزد و بر اي او تبديل به گريزگاهي مي شود كه در آن قرار يابد . پس مساله پناه جستن به غرب نيست بل شناختن غرب براي شناخت بهتر و روز آمد تر خويشتن است مساله به ساده گي اين است كه جنبه هايي از فرهنگ غرب به امور جهاني بدل شده است و نه حتا جهاني ، بل اين كه ما در بخش بزرگي از هستي خويش غربي هستيم و غربي مي انديشيم و اين چيزي است كه نمي توان به آساني و با گفتن : « نه ما نيستيم» به آن پشت نهاد همين شما كه اكنون در فضاي وبستان با من سخن مي گوييد از فناوري اي كه تنها زيست جهان گيتيانه ي انسان غربي مي توانسته است آن را به وجود آورد استفاده مي كنيد اما ساخت اين ابزار در جهان غربي هرگز به آن معنا نيست كه كاربست آن همچنان كه ساخت اش منحصر به جامعه ي غربي مي ماند . در باب مسائل فرهنگي اي نيز كه در جهان غربي پي افكنده شده است نيز چنين است . و از اين ميان مي توان از مفهوم «حقوق بشر» نام برد كه براي نخستين بار در ميان انديشه گران غربي است كه زاده شده و نشو و نما مي يابد . درون مايه اي كه با انسان در انسانيت اش و دادن حق به او در تعيين سرنوشت خويش بدون دخالت دادن دين و آيين و تبار و نژاد يا رنگ و رويي خاص سر وكار دارد . از همين روي فرهنگ غرب گستره ي جولان «خرد ابزاري » و محاسبه اي صرف اي كه بلاياي تمدن را بر سر ما فرو مي بارد نيست . بل چه بسا مي توان در آن از گونه اي خرد باياشناسانه و همرسانش اي نيز سخن گفت كه هدف آن آشتي دادن انسان با انسان و انسان با جهان است . در سايه ي بالش همين انديشه هاي نهاده بر بنياد خرد ارتباطي است كه ما شاهد سر بر آوردن سازمان هايي مانند سازمان هاي زيست محيطي در سطح جهاني هستيم كه پيوسته پيگير مسائل زيست بوم ما هستند . در واقع نحوه ي پي افكندن مسائل نزد شما ـ آن چنان كه اين متن و متن هاي پيشين نشان مي دهد ـ چنان است كه تمدن را به طور كلي مسبب بيچاره گي هاي انسان نوين مي دانيد و براي گريز از آن بازگشت به وضعيت هاي پيشين را چاره درد ها مي دانيد . در انتقاد به اين بينش نخست بايد ياد آور شوم كه فرهنگ نوين غرب يك فرهنگ سنجش گرانه و ارزياب است و بر خلاف فرهنگ هاي ديگر همواره به سنجش دروني خويش نظر داشته است و نقص ها و كاستي هاي خويش را از نظر دور نمي داشته است ـ به گمانم همين مساله جنبه گيراي فرهنگ نوين غرب را تشكيل كه نياز به فرا گرفتن آن داريم ـ دوم اين است كه فرهنگ ها ي گوناگون از آن حالت بسته و يكپارچه ي خويش به در آمده اند و دست كم تا آن جا كه خواستار كالاي مدرن شده اند در عرصه ي تاريخ جهاني وارد شده اند .نكته ي جالب توجه ديگر در نوشته شما گويا عدم توجه به تاريخ نوين هندوستان است . عدم دقت و توجه به وضعيت هندوستانِ پس از آزادي از يوغ چپاول انگلستان . در واقع به نظر مي رسد كه خود هندوستان نيز گونه اي پروسه ي مدرن شدن را از سر گذرانده و مي گذراند . نگاهي كوتاه به وضعيت فرهنگ و سياست هندوستان در قبال شهروندان اش نشان مي دهد كه اين كشور در عمل درست مانند يك كشور گيتيانه ي غربي عمل مي كند . حكومت اين كشور به راستي يك حكومت سكولار است و البته سكولار بودن به هيچ رو به معنايي نافي معنويت بودن نيست . چه بسا يك دين دار در يك كشور دموكراتيك و گيتيانه بتواند بي آن كه ديانت اش در معرض تهديد قرار بگيرد معنوي تر بزيد . در واقع دين اي بودن يا ارج نهادن به يك كيش يا آيين يا راه و شيوه مشخص در اين كشور مي توانست بن بست ها و چه بسا حتا كشتارهاي همه گير را به وجود آورد . فرض كنيد در هندوستان نيز مانند پاكستان پايه ي سياست را بر مسلمانيت مي گذاشتند آيا وضع آن چنان كه اكنون هست مي بود يا نه ؟ ما چه بخواهيم يا نه در دنياي كنونيْ گيتيانه مي زييم و گيتيانه مي انديشيم و گيتيانه گي منش بنيادين همه ي كنش ها ، انديشه ها و رفتارها و سمت گيري هاي ما در جهان است و اگر بر آن نيز باشيم كه بايست از بند اين بند بگريزيم بايد همان انديشه ها و درون مايه هايي را بسنجيم كه دنياي گيتيانه نوين پيش پاي ما مي نهد . بدين معناست كه به زعم من پشت پازدن دشنام گويانه به انسان و جهان غربي راه درست رويارويي با واقعيت نيست . اما مساله اي كه بايست در رابطه با بينش شما و همچنين دوست مان رژينا پي افكنم اين است كه شما كه در جستجوي پاسخي اين سويي به چالش ها و درگيري هاي ما در دنياي نوين هستيد بايد بر اين امر صحه بگذاريد كه انديشه هايي كه فرزانه گان ما در رابطه با مسائل شان در زيست جهان ويژه اي كه به سر مي برده اند توان پاسخ گفتن به اين چالش ها و گرفتاري ها را داشته اند يا نه و اگر چنين نيست و اين انديشه ها نتوانسته اند بنيادي را بنيان نهد شما با چه اجازه اي آن ها را به سان داروهايي براي درمان زخم هاي عميق انسان ايراني تجويز مي كنيد . فرهنگ كنوني ما به زعم من بدون شك بايد در ارتباط با گذشته ي خويش تعريف شود و سيماي فعليت يافته ي آن چه دانسته شود كه در گذشته بالقوه بوده است . مي توان مساله را اين گونه فرموله كرد كه : فرهنگ كنوني ما برآيند فرهنگ گذشته اي است كه جنبه هايي از آن را فرزانه گان ما پي ريخته اند . از اين روي نمي توان از فرهنگ پالوده اي سخن گفت كه رهيافت به آن ما را از بن بست خويش برون مي برد . گويا در همه ي ديدگاه هايي كه با مساله «اصالت خويشتن» ما سر وكار دارند گونه اي نديدن چه بسا تعمدي چند گونه بودن وضعيت فرهنگي ما در گذشته وجود دارد كه دست به تحريف گذشته مي زند و مانع از آن مي شود كه اين فرهنگ خويشتن را در كليت خويش آن چنان كه بوده است بنمايد .اين فرهنگ پيوسته « جنايت » هاي خويش را زير نقاب پنهان كرده يا آن چنان آن را تفسير نموده كه برحق بنمايد . اين چنين است كه اكنون گستره اي به وجود آمده است كه در آن مي توان از «افتخارات » خويش سخن گفت و در آن پناه جست و از همين جاست كه گفتمان « دشمن » در ميان ما سر بر مي آورد كه همه پيچيده گي و بغرنج مسائلي را كه ما با آن ها روياروييم زير فرمول :« ما ـ آن ها »ساده مي كند و با بيگانه پنداشتن آن ها ـ كه البته راه را بر بيگانه و غير خودي پنداشتن دگر انديشان و دگر باشان نيز مي گشايد ـ در گستره ي جهاني به خشم و خشونت مي گرايد. چه بسا بايد خويشتن را يك بار و براي هميشه از اين قضاوت نادرست درباره ي پيشينه تاريخي خود كه : ما ايرانيان گذشته اي درخشان داريم كه مايه ي مباهات مردمان است برهانيم زيرا اگر كه به دقت نيز بنگريم اين تاريخ نه تاريخ فخر و بزرگي بل تاريخ جهل و تباهي و ستم و ستم پيشه گي ودرغ و ريا و رياكاري بوده است و برخلاف آن چه كه برخي ادعا مي كنند ما در قرون ميانه نيز چندان از اروپاييان پيش نبوده ايم . اتفاقا گويا اين نگاه به خويشتن به عنوان دارنده گان گذشته ي پر افتخار نه ريشه در واقعيت بل ريشه در قضاوت هاي اغراض آميز روشنگران فرانسوي به مانند ولتر در قرن هيجدهم دارد كه براي تاختن به كليساي مسيحت پاي اسلام را به ميان كشيدند و گفتند كه اسلام در برابر مسيحيت دين پيشروتر و مثبت تري بوده است . اما واقعيت ناسازگار با اين قضاوت هاست و چنان نيست كه ما در قرون ميانه به راستي از اروپاي مسيحي پيشتر بوده باشيم . نيچه در فرگرد پاياني تبارشناسي اذعان مي كند كه علم نوين ريشه در زهد مسيحي دارد و از آن نتيجه ي منفي مي گيرد مرا اين جا با بحث نيچه كاري نيست . اما در اين نكته كه او پي مي افكند حقيقتي نهفته است و آن مساله فعال بودن كليسا در قرون ميانه در زمينه هاي مختلف بوده است . من توصيه مي كنم كه شما رمان راز گل سرخ امبرتو اكو را كه مي شود گفت كه يك رمان جنايي است كه در قرون ميانه رخ مي دهد را بخوانيد تا روشن شود كه مساله واپس مانده گي اروپا آن چنان كه ما به ساده گي حكم مي كنيم نبوده است . در واقع مي توان در كنار كليساي قدرت گرا كليساي پرهيز گرانه را نيز ديد كه در آن كشيشان و راهب و راهبه گان در كنار نيايش و انجام عبادات بي هيچ چشم داشتي و بي توقعي براي به دست آوردن متاع دنيا كه آن را مانع رستگاري جان خويش مي پنداشتند در زمين هاي كليسا مشغول كشاورزي و در كتابخانه هاي آن مشغول مطالعه پيگير و پيوسته ي نوشته هاي پيشينيان بودند و از دل همين پرهيز گرايي انسان مسيحي است كه نظم و اخلاق كار انسان نوين زاده مي شود و انسان اروپايي را در عرصه ي جهان به پيش مي راند . در واقع شايد وجه مشخصه ي انسان اروپايي در برابر آن چه از آن به عنوان انسان شرقي نام مي برند همين اخلاق و نظم و وجدان كاري باشد كه در ميان ما شرقيان ديده نمي شود . ما شرقيان هميشه انسان هاي سست و ناتوان و از زير كار در رويي بوده وهستيم و فرهنگ ما هيچ گاه به ما جديت را نياموخته است و گويا قرار نيست كه بياموزد ! ـ چه بسا همه ي سبك سريي شوريده وارانه و سرمستانه ي شاعران و حتا فرزانه گان ما نيز چيزي جز گريزگاهي از همين جديت نبوده است و نيست .عرفان در يك كلمه بهترين راه كار ما براي فرار از واقعيت بوده و هنوز هم هست ـ پس مساله ي« اصالت » را ما از اروپاييان آموخته ايم همچنان كه آگاه شدن به خويش با اين عنوان كه ما شرق هستيم كه آن چنان كه امثال كربن و شاگردانش در ايران ادعا مي كردند و مي كنند داراي گنجينه هاي علم و حكمت و معنويت هستيم و از اين نظر انديشه گران ما قله هايي را فتح كرده اند كه پاي انديشه ي هيچ فرزانه ي اروپايي اي توان پيمودن آن را ندارد . از اين رو آن چه كه ما بايد داشته باشيم از پيش داريم و كافي است كه چشم بگشاييم و ببينيم . ما آن چه خود داريم ز بيگانه تمنا مي كنيم حال آن كه اين انسان فلاكت زده دچار نيهيليسم اروپايي است كه نياز دارد كه به دامن ما بياويزد و از گنجينه هاي حكمت و معنويت ما كه از پيش داريم لبريز شود اما مساله اين است كه ما چيزهايي بسياري نداريم و اين شيوه ي تفكر خوابي و خيالي بيش نيست . ما بايد كه يك بار به راستي چشم بگشاييم و به جاي رويا هاي زيبا و دلچسب آن لجن اي را كه در آن فروافتاده ايم را مشاهده كنيم و اين بزرگ ترين وظيفه و هدف ما بايد باشد . ديدن خويش آن چنان كه هستيم نه بر خويش نقاب زدن و زير پوستين دروغ خويشتن را پنهان كردن .

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com