پاسخ به راحيلا
این مساله برای من یک روند کند و بطئی و در عین حال سریع پرشتاب بوده !من از همان سوم راهنمایی که شروع به نماز خواندن کردم دوست داشتم تا ته راه معرفت خدا را بروم در این موارد کتاب های عجب و غریب زیاد می خوندم در مورد روح و گناه و این جور چیزا ! درست یادمه یک روز با یکی که به رهبر معظم (!) توهین کرده بود درگیر شدم اون به دین اسلام فحش می داد ومنم داشتم از دق می مردم اگر زورم بهش می رسید خفش میکردم .من ادم متعصب کثیفی بودم تا اونجا که اگر حتا موی سر خواهرام کمی از زیر روسری بیرون می اومد حتا اونارو را کتک می زدم . کاروبارم مسخره وبچه هاي محله شده بود من پيش بزرگترا به عنوان آدم خوب شناخته شده بودم و همه منو مثال ميزدن ، پسر نمارخون مامان زحمت كش كه سرشو بلند نمي كنه ، حتا لباسمو روي شلوار مي نداختمو منتظر مي موندم تا لحظه اذان برسه تا نماز اول وقتمو بخونم . خنده داره ! يك روز با بچه مسابقه ي دو داديم تا بينيم كي زود تر بالاي كوه ميرسه هنوز صد متر نرفته بوديم كه صداي بلند گوي مسجد بلند شد ومنم برگشتم باو وجود اين يه نيروي هميشه گي در من هست كه نمي تونم به يك وضعيت تعريف شده اخت بشم ، با خوندن كاراي شريعتي بود كه من از يك ادم متعصب اخوند پرست تبديل شدم به يه آدمي كه قيافه آدماي روشنكر رو به خودش مي گرفت و سر هر مساله كوچيك وبزرگ بحث راه مينداخت و حتا اخوندا رو محكوم مي كرد من تقريبا 90 درصد اثار شريعتي رو خوندم ، بعد ها فكر كردم كه شريعتي منو مسخ كرده و خود بوده گي منو ازم گرفته اين همه در كنار اتفاقات توهم زدايانه اي بود كه در اولين سال دانشگاه واسه من رخ داد ! من فكر مي كردم مي تونم جو خوابگاه رو عوض كنم اما تنها خودم عوض شدم ، من اونجا با يك مشت آدمايي روبرو شدم كه فقط اسمشون دانشجو بود و بعضيهاشون اصلا نمي دونستن كتاب غير درسي چي هست . به هر حال شريعتي نقطه ي آخر دين باوري من بود ، نميدونم دقيقا چه اتفاقي براي من افتاد اما بعد از مدتي احساس كردم كه من هيچ گونه رابطه اي با خدا ندارم و اين خم و راست شدنا همش يه بازي مسخرس ، واسه فرار از شريعتي من شروع به خوندن نيچه كرده بودم ، عجيب تر ين متفكري كه تا به حال به چشم ديده ام . نيچه كشش ضد دين باورانه منو تقويت كرد ! جمله ي «خدا مرده است» نيچه منو تكون داد . نه اينكه من با شنيدن اين جمله دچار تب و تاب شده باشم نه ، مساله اينه كه اين جمله تقريبا كم كم باعث روشن شدن حقيقت واسه من شد اين كه ارتباط با خدا ناممكنه و معناي جمله . اينه كه ما هر مبنايي رو از دست داديم و داريم فرو مي افتيم .جهان از هر گونه امر مقدسي زدوده شده و هر نور روشني به اون نمي تابه ! اينارو من نه« فهم» كه داشتم تجربه مي كردم .يه مدت كلا با هر چه دين و دين باوري دشمن شده بودم شده بودم يه آدم ضد دين اما الان وضع كمي فرق كرده . اگه هيچ حقيقت مقدسي وجود نداره منم نمي تونم داعيه دار هيچ گونه حقيقت متافزيكي و منحصر به فرد باشم نتيجه اينه كه حقيقت ميان نهادانه است يعني در ارتباط شكل مي گيره و اين مستلزم اينه كه باور داشته باشيم كه طرف مقابل هم مي تونه كه داراي حقيقت باشه و حقيقت دهش الهي به هيچ ابنا بشري نيست وهمه تا اونجا كه هستند در رابطه با حقيقت سرگردانند واين كه كسي مدعي حقيقت ناب باشه فريبكاري بيشتر نيست كه مي خواد با ابزار حقيقت خودشو به ما تحميل بكنه كما اين كه مي بينم كه امروز الهيات سياسي زمانه ما با اصرار بر ترويج اعتقادات ما به عنوان برترين حقايق موجود در جهان هيچ كاري جز همينو انجام نمي ده . مملكت ما عرصه جولان اين فكره كه تنها يك عده مي تونن حقيقت رو بگن و بقيه بايد از اونا پيروي كنن .اما اين دفاع ازحقيقت به اين شكل شكل زباني وگفتماني دفاع از منافع خودشونه . در واقع بيرون از اين تحميل گري باور ها و حقايق كسي نمي تونه ديگران رو دستگير بكنه به جرم بيگانه پرستي يا در روزنامه ها رو تخته كنه به خاطر اين كه حرف متفاوت زدن و يا مانند اينا . بله هيچ حقيقت مقدسي وجود نداره ومن هم يكي هستم مثل مليون ها ادم ديگه در مورد بنيادي ترين پرسش هايي كه به من و معناي وجود و زندگي من مربوط مي شه در مي مونم و مطمئنم كه به پاسخ نمي رسم . نتيجه اينه كه من روادار مي شوم و حتا يك انسان دين دار ديگه رو به صرف اين كه دين داره محكوك نمي كنم و اين البته تا اونجايي كه نخواد خودشو و عقايدشو به من تحميل بكنه : شعار من اينه تو حرفت را بزن و بگذار تا من هم حرفم را بزنم تا به نتيجه برسيم ! يا به قول پولانژ : من مي گويم توحرف مرا مي فهمي پس ما هستيم . به اين ترتيب اون چيزي كه من الان بيش از هر چيز ديگه باهاش مخالفم خشونته چه خشونت در گفتار و چه خشونت در كردار و حتا خشونت در پندار زيرا حتا بايد ذهن را از انديشه ي خشونت پيراست . شايد بفهمي كه معناي اين حرف در دنياي تروريسم چيه . اين آرمان منه ! به همين دليل معتقدم كه بايد به سمت يك نگاه اخلاقي روادارانه در جهان پيش رفت كه تجربه دهشت جنگ ها رو از خاطر خودش دور نكرده باشه يا بخواد با فريب و حيله يه جوري اونو توجيه بكنهمثلا با دفاع (جنگ ) را«مقدس» خوندن ! يا خشونت رو در راستاي استبداد ديني استخدام كردن . ما تجربه خطاهاي عقل خودمونو در قرن بيستم به ياد داريم و بايد ياد بگيريم چنان سخن بگيم كه عقلانيت را تباه نكنيم . ومايه ي رنج ديگران نشيم . گفتگو ! اين حرف آخر منه بدين ترتيب صرف «عصيان» كافي نيست اين تفكر تفكري است از آن نيمه ي قرن بيستم ، جهان اكنون بيش از هر چيز نيازمند نگاه روادارانه انسان است به انسان . سارتر ميگه : يك انسان به همان اندازه با ارزش است كه همه انسان ها .
خنده
چگونه مي توانيم خنده را بازيابيم ؟ ـ البته اين بازيافتن از آغاز فرض مي گيرد كه پيش تر ما خنده و راه و روش هاي خنديدن را مي دانسته ايم ـ آيا مي توان با واژگاني كه داغِ اندوه بر سينه شان زده شده است به خنده انديشيد؟اين زبان كه هميشه زبانِ ستايشِ نيستي و زبان دشنام گفتن به زندگي بوده است كجا خنده را به ما آموزش مي دهد . همه يك چيز مي گويند همه جا يك چيز گفته مي شود : «بخنديم كه چه؟» فرهنگِ ما فرهنگ ستايش گريه است . ندبه و تضرع و زاري هميشه نزد ما از ارزش افزوني نسبت به شادماني ، سبكسري ، سرور برخوردار بوده است . فرهنگ ما فرهنگ بازساختِ اندوه است ما غم را اراده مي كنيم در جشن ها در مناسبت ها در عشق در موسيقي در سينما در همه جا(1).زبان ما گريستن و غم را در ما نهادينه كرده است آن چنان كه همه جا آن را بازمي يابيم و باز مي جوييم ، جشن (2) معنا باخته است و خود اكنون بهانه اي است براي بيش تر اندوه گين بودن . حتا آن جا كه خنديدن ستايش مي شود با تشويش ستايش مي شود . در خنده حس گناه فوران مي كند و گريه آرامش مي بخشد خنده حضور اهريمن است و گريه آب حيات جاويد زيرا در آن شفاعت طلب مي شود . خنده فريبِ اهريمن ، دشمن بزرگ ماست او به آهنگ فريفتن ما دام خنده مي گذارد ، هر كجا كه خنده هست اهريمن نيز آن جاست و در مويه خدا هست ، مويه سپنت است . خدا خنديدن را دوست ندارد او بشر افتاده را ترجيح مي دهد حس قهاريت اش بيشتر نيازمند دستِ نياز انسان است . فرهنگ ما افراطي ترين شكلِ نگاه بدبينانه به زندگي شادمانه است اگر چه شادماني را انكار نمي كند اما آن را مسخ مي كند و آن را از معنا تهي مي سازد ، فرهنگ ما نمي گويد نخند بل مي گويد : «اگر بدانيد چه مي گويم كم مي خنديد و بسيار مي گريستيد»!( پيامبر)حتا آيين بودا كه آيين كناره گرفتن از اراده و خواستن است اين چنين با خنده مخالف نيست در اين فرهنگ هر آن چه كه مايه ي رنج نباشد تجويز مي شود اما در ميان ما اين گونه نيست ، به ما مي گويند: بخنديد اما بدانيد كه هر خنده اي به دنبال خودش يك گريه دارد (3 ) مسيحيان كمتر از ما مراسم عزاداري دارند اگر چه در آناجيل ديده نمي شود كه عيسا بخندد ، كشيشان اين دين گرچه خود رياضت پيشه مي كنند اما بيرون از محدوده ي كليسا اين عمل تبليغ نمي شود اما در ميان ما به وارونه است ، رسانه ها همه ي رسانه ي اين پيام اند : گريه كنيد تا روح تان آمرزيده شود ، تنها با اشك هايتان مي توانيد باغ هاي بهشتي خويش را آبياري كنيد . آب گريه بر امامان ، آنش دوزخ را فرو مي نشاند ،گريه به عنوان درمان درد ها تجويز مي شود حتا به عنوان داروي «درد بي درمان اعتياد» (4 ) طرفه آن كه بيماران به معجزه يِ امامان پاك شفا نيز مي يابند ؛ اما اين امر بيش از هر چيز نشان مي دهد كه اين بينش گريه گرايانه تا چه اندازه در ما ريشه دوانده است .
1. اين روزها به وضوح ديده مي شود كه در اعياد مذهبي نيز نوحه سرايي مي كنند ، در ايام عزاداري بسياري از جوانان هم سن و سال من ادعا مي كنند از نظر وجداني آسوده خاطر شده اند و احساس مي كنند كه گناهان آن ها بخشوده شده است ، تجربه شخصي خود من نيز آن زمان كه «معتقد» بودم به همين گونه بود، البته من حضور عنصر خود آسوده سازي و خود فريبي را تا اندازه اي در خودم تشخيص مي دادم با اين حال تا اندازه اي و چه بسا بيشتر از ديگران فكر مي كردم كه با گريه مي توان به تزكيه ي نفس پرداخت ! يا با گريه بر ائمه معصومين مي توان شفاعت آن ها را جلب كرد ، حتا به ياد دارم كه در دوران پيش دانشگاهي يك بار تصميم گرفتم كه پارسايانه بزيم گر چه هميشه به شيوه اي ناهشيار با اين راه و آيين درگير بودم ، اين دوره البته دوره يِ يك ماجراي احساسي نيز براي من بود ، من پيرو اين قضيه با دبير معارف اسلامي مان درگير شدم او مي گفت : عشق تنها بايد عشق به خدا باشد و اگر به كسي عشق مي ورزيم آن هم بايد به خاطر خدا باشد حتا عشق به زن و فرزند و مال و دارايي . اما تنش پارسايانه به هر حال در من چيره بود ، چندي روزي كه با يكي از دوستان ام از آموزشگاه بر مي گشتيم دوستم مدام متلك بار دختر ها مي كرد طبيعي است كه من نيز اگر چه در اين مورد بچه ي كم رويي بودم نفس بودنم با او به معناي هم دستي با او بود . به همين خاطر تصميم گرفتم توبه كنم! در مدت توبه كه حدوداً شش ماه طول كشيد من مغرضانه چهره ي هيچ دختري را به چشم نديدم ، در اين مدت گاه به گاه ، به گونه اي اتفاقي دختر مورد علاقه ام را از دور مي ديدم ، اما براي اين كه دل خدا را نرنجانيده باشم به زور هم كه شده حتا فكر و خيال كردن در مورد او را در خودم سركوب مي كردم حتا اكنون هم كه اين متن را مي نويسم ميل به خودسانسوري هنوز در من وجود دارد ، در يكي از اين روزها بود كه من همرا با دو تا از دختران هم محله اي مان سوار ماشين شديم ، ـ يكي از دختران در آن زمان «بدنام» بود ـ من تا هنگام رسيدن به مقصد مدام با بندهاي انگشتم كار تسبيح را انجام مي دادم ! هر چه تخيل شهواني در من بيشتر قوت مي گرفت من تند تر با خودم زمزمه مي كردم ، يك شب كه خانه ي دايي ام رفته بوديم پس از برگشتن ، به هنگام خواب شروع كردم همچنان كه در مفاتيح جنان شرح داده بود به خواندن سوره ي كوثر : هزار بار ! چون نوشته بود كه هر كس نان حلال بخورد و به هنگام خواب هزار بار اين سوره را بخواند خواب حضرت محّمد را خواهد ديد. پدرم خمس مال نمي داد پس مالش غش داشت . اين ها تنها نمونه هايي از كار هاي خارق العاده ي من است : در نماز حضرت اميرالمومنين در هر ركوع يا سجده بايد پنجاه تا سوره ي توحيد مي خواندم نماز پيامبر از آن هم سخت تر بود ، اولين بار و آخرين باري كه اين نماز را خواندم هنگام بيرون آمدن از مسجد ماهيچه هاي ران و گردنم گرفته بود ، نوشته بود كه هر كس نماز امير المومنين را بخواهد همه ي گناهان او بي چون چرا بخشوده خواهد . اثرات ناپيداي اين توبه كاري در اواخر سال تحصيلي پيدا شد ، در درونم ولوله و غوغايي به پا شده بود ، اين دوران از بدترين دوران زندگيم بوده است ، از نظر رواني به احتمال زياد من بيمار شده بودم ، مشكلات از آن جا بروز كرد كه من فهميدم كه ندا خواهر رضاعي من را يك نفر قرار است به زني بگيرد او هيچ گاه برادر واقعي نداشته است و ما هم با وجود اين كه من از شير مادرش استفاده كرده بودم هيچ گونه ارتباطي با هم نداشتيم پس طبيعتا او نيز براي من همچنان كه من براي او نبايد مساله اي مي بودم . من حتا وقتي او را مي ديدم سرم را پايين مي گرفتم تا مبادا فكر كند كه من به او نظر بد دارم ، در حالت طبيعي او براي من دختري بود مانند همه ي دخترهاي همسايه .دغدغه ام اين شده بود كه چطور در اين گيرودار عروسي اش برادري ام را به او اثبات كنم اين در حالي بود كه وضع من بدتر از آن بود كه بتوانم كوچكترين كاري براي خوشحال كردن او انجام بدهم ، من آن زمان حتا پول خريد يك انگشتري نقره را هم نداشتم تا چه برسد به همه ي آن انديشه هاي عجيب و غريب كه درباره ي او در خيال خودم مي پروردم اين گونه حساسيتي را من هيچ گاه در برابر خواهران واقعي خودم نداشته ام و شايد هنوز هم نداشته باشم ، به هر حال درست در خاطر دارم كه روز آخر مدرسه و شروع تعطيلات كنكور دبير زيست شناسي مان سر كلاس نيامده بود به همين خاطر با دوستان به پارك بغل مدرسه رفتيم آن جا در حين درس خواندن متوجه دختري شدم كه اندك شباهتي با دختر مورد علاقه ام داشت ، توبه ام را شكستم و در مدت يك ساعتي كه آن جا بودم جوري كه دخترك متوجه نشود مدام او را نگاه مي كردم تا وقتي كه دخترك رفت حتا با بچه ها عكس هم نيانداختم اگر چه آن ها اصرار كردند ، بعد از آن عذاب وجدان شروع شد اگر چه خودم را دلداري مي دادم با وجود اين چند روز بعد حالم بهتر شد و خودم را بازيافتم .
2. گذشته از مشكلات اقتصادي اي كه جشن گرفتن حتا در اعياد نوروز را به زهر مار بدل مي كند نفس جشن گرفتن گاه نزد ما دلزننده مي شود اين نكته آن هنگام روشن مي شود كه شور و جنب و جوش روزهاي عزارداي و پخش نذري و پارچه كاري مساجد و مانند اين ها را با روزهاي كسل كننده ي عيد نورزو مقايسه كنيم . يك بعد ديگر قضيه رياكاري و مجيز گويي ها و دروغ بافي ها و تحويل گيري هاي مفرط در اعياد مذهبي است كه هر فردي با فكر و انديشه بسته بندي نشده را دلزده مي كنند . در كنار اين ، شيوه ي برگزاري جشن است در ميان « رانده شده گانْ» : پارتي از هر نوع اش . استفاده ازحشيش، اكس ، كراك ، ال اس دي و مانند اين ها ، در اين مجالس باب است . خود ويران سازي به يك هنر بدل شده است تا آن جا كه حتا ستايش نيز مي شود :« انجام اين كارها عُرضه مي خواهد! » . جشن سيمايي ويرانگر به خود مي گيرد و اين خود ويرانگري گاه حتا سرحد مرگ خواسته مي شود . اين خود ويرانسازي تا اندازه ي زيادي واكنشانه است . ما خواستارِ تجربه هاي تازه ايم و بيش از هر چيز وجه سياسي فرهنگ غالب مانع از تجربه هاي تازه است . اين وجه اين گونه دستور مي دهد : خويشتن دار باشيد ! زيرا درهاي بهشت را تنها به روي شكيب پيشگان باز خواهند كرد . اين جا نيز نيرويِ فرهنگ ما را دچار تشويش و دوگانه گي مي كند ، دلهره در برابر تجارب نو توسط فرهنگ مان در ما نهادينه شده است ، و علت افراط ما در خود ويرانگري همين است ، زيرا انرژي انباشته شده اي كه در يك ظرف بسته قرار دارد به حالت انفجاري خود را بيرون مي دهد . اما چرا اين انفجار بيش از هر زمان ديگر در اين برهه زماني رخ مي دهد ؟ از اين رو كه اين دوران ، دوران آگاهي يابي هم سالان من است به امكان به دست آوردن تجربه هاي نو در زندگي . خواست هست ، موضوع خواست هم هست اما دست يابي وجود ندارد ، يا دست يافتن به ابژه ي ميل نكوهش مي شود ، بدين ترتيب همه ي سنخ ها دچار تشتت هستند چه مذهبي چه غير مذهبي ! بگذريم از اين كه امكانات طبيعي اي كه فرهنگ پيشنهاد مي كند نيز وجود ندارد : براي نمونه پيشتر ازدواج به عنوان يك دارو تجويز مي شد ـ مي گويم دارو زيرا هنوز در ميان عامه ي ما اين انديشه هست كه ازدواج برنايان را سر به راه مي كند ـ بن بست هاي اقتصادي اقشار گوناگون و مال پرستي و آز و حرص كه وجه غالب گشايش ميل انسان ايراني امروزي به روي جهان است و غالب بودن ميل به استثمار ديگران در ما تا چاله اي از چاله هاي زندگي مان را پر كنيم حتا امكانات كمي را كه صورت سنتي فرهنگ پيش مي نهاد را منتفي مي سازد. در عوض خانه خالي و در كنارش جُك سكسي و متلك گويي تا سرحد يك شي فرهنگي نزد ما ارتقا يافته است .كافي است كه غروب ها به خيابان برويم و كنار باجه هاي تلفن يا در ايستگاه اتوبوس بايستيم تا به چشم خودمان نحوه ي برقراري ارتباط ميان دو جنس را ببينيم : اين جا ما بي فرهنگيم ! مرد جوان ايراني از اين كه شانه اش به شانه ي يك زن بخورد محظوظ مي شود ، او با متلك و جك قصد ارضا خويش را دارد ، صحنه ي خانه هاي دانشجويي صحنه ي ياس و استيصال است در برقراري ارتباط ! چه بسيارند جواناني كه به خاطر نگاه حاكم بر جامعه تا ماه ها نمي توانند با دختر يا پسر مورد علاقه شان صحبت كنند در مورد دخترها احتمالا وضع به مراتب دشوار تر است زيرا حتا آن پسراني كه با آن ها ارتباط برقرار مي كنند به احتمال زياد بر پايه ي نگاه ارزشي جامعه آن ها را متهم مي كنند : كثيف ، جنده ، حيز و مانند اين ها ! دوست داشتن معنا باخته است و اين تصور وجود دارد كه تنها مي توان كسي را كه قصد ازدواج با ما دارد را دوست داشت . باج گيري در روابط جنسي نماد قدرت است ، دست به سر كردن و تيغ زدن در بسياري از جاها اساس اين گونه ارتباط هاست . دخترها در اين فتادها بيشتر ضربه مي خورد زيرا نفس ارتباط داشتن آن ها با پسران به معناي آبرو ريزي است آن ها مدام تفتيش و بازرسي مي شوند ، روزانه ميليون ها تلفن نيمه كاره رها مي شود آن هم تلفن هاي خياباني زيرا قرار است كه كسي از والدين نفهمد كه اين دو با هم دوست هستند ؛ و اين همه هنوز به خاطر تقدس باكرگي يا تابو بودن پيكر زن است . حفظ حرمت اجتماعي و آن چه كه از آن با نام عزت و آبرو و حيثيت خانواده گي نام مي برند باعث مي شود كه بسياري از دختران قادر نباشند حقوق تضييع شده شان توسط دوست پسران خويش يا ديگران را افاده كنند ، به همين دليل تيغ زدن دختران به دست پسران تا اندازه اي ماهيت يك پيشه را به خود گرفته است ، هستند پسران بسياري كه از اين راه ارتزاق مي كنند و نان مي خورند اين امر با شدت كم تر در مورد دختران نيز مصداق دارد .فريب مبناي ارتباط ميان دو جنس در وجه غالب آن است. ارتباط به اين شيوه از هر گونه انسانيت تهي است . ما در ارتباط با ديگري قصد چپاول او را داريم و اين بيش از همه نشانگر پيروزي همان حيوان دروني است كه صورتِ سنتيِ فرهنگِ غالب با نام نفس و نفسانيت دستور لگام زدن بر دهان آن را مي دهد . بدين ترتيب اين فرهنگ به گونه اي پنهان خود با شيطان پيمان صلح امضا مي كند . نفس و نفسانيت خود را از راه سنجه ها يِ معنويت بروز مي دهد زيرا اين سنجه ها توان پاسخ گفتن به مسائل دم به دم نوشونده ي ما را ندارند واين همه در حالي است كه فرهنگ غالب نيز شبه پاسخ هاي دروغين خويش را به عنوان بهترين راه گشا بر ما تحميل مي كند.
3. هنوز در روستا به بچه هايي كه زياد مي خندند يا هياهو به پا مي كنند همين حكمت عاميانه را مي گويند.
4. گاه ديده مي شود كه روان درمانگران نيز شركت در عزاداري را به بيماران خويش توصيه مي كنند ، همچنين چند گاهي است كه از گوشه و كنار شنيده مي شود مكان هايي براي ترك اعتياد با عزاداري در شهرهاي بزرگ تاسيس شده است البته اين شايعه نيز هست كه در اين مجالس ابتدا به بيماران قرص اكس مي دهند !
ريشه «خدا ـ خدايانْ باوري» دركجاست ؟در تبيين نادرست پديده ها و رخدادها و نيزگريز انسان هاي نخستين از چندگانه گي و پوچي بازنمودهاي گوناگون از جهان . وقايع هولناك و هراس زا مايه باور انسان اوليه به نيروهاي فرا طبيعي هستند .
انسان اوليه اي را تصور كنيد كه شادمان و پرشتاب به دنبال قوت خويش سر در پي شكار نهاده است ، ناگهان متوجه مي شود كه ابرهايِ سياهي آسمان فراز سر او را فرا گرفتند به نظر شما او در اين هنگام چه مي انديشد؟ يا همان انسان را تصور كنيد كه به دنبال شكارش سر از مرغزاري زيبا و خرم در مي آورد و در ميان آن با سنگ بزرگي برخورد مي كند ، آيا او مي تواند تبييني بر مبناي عليت آن چنان كه ما انسان هاي امروزي به شيوه هاي علمي از پديده ها به دست مي دهيم را ارائه دهد ؟ به عبارت ديگر ، آيا او مي تواند در تبين روابط مابين پديده ها و رخدادها به مناسبت طبيعي آن ها بيانديشيد ؟ خير . شيوه ي انديشه او در باره ي علتِ پديده ها «افسانه سازانه» است . بدين معنا كه او تبييني نادرست از وضع يك رخداد را علت اصلي آن اتفاق مي پندارد و آن را به همه ي پديده هاي مشابه نيز تعميم مي دهد . ناحقيقت به دست مايه ي افسانه سازي نزد انسان نخستين نقش حقيقت را بازي مي كند. او به دنبال شكارش ناگهان خود را رويارو با رعد و برق آسمان مي بيند هراس از ناشناخته وجود او را در بر مي گيرد و به كنج و گوشه اي پناه مي برد و آن هنگام كه طوفان پايان مي يابد از كنجي كه در آن خزيده است با هول و هراس و ترديد بيرون مي جهد . اين جاست كه شروع به تبيين علت پديده مي كند : بي گمان بايد كه نيرويي فرازميني باعث اين واقعه ي وحشت انگيز شده باشد كه با نيروي هول انگيز خويش مرا به مخاطره افكنده باشد . اما آن نيرو كيست يا چيست ؟شايد كه آن شكاري كه من سر در دنبالش داشته ام خدايي باشد ؟اما نه شايد كه خدا ، نيروي محافظ اين شكار باشد ؟ خدا همان رعد و برق است يا خدا همان طوفان است . بدين ترتيب با گونه اي تشبيه به خود انسان نوعي« شخص واره گي» را در دل پديده ها فرامي فكند و به آن الوهيت مي بخشد.رعد و برق يا طوفان يا پديده هاي ديگر در هيات« انسان ـ خدا» يا « حيوان ـ خدا » ها ظاهر مي شود ، پديده ها خود در مقام علت پديده ها نمودگار مي شوند . علت رعد برق نيروي اولوهي شكار است يا رعد برق و باران خدايانِ پاسبانِ حيوانات هستند يا اين صخره كه تنها در اين مرغزار قرار دارد به نيروي خدايي خويش اين جا آمده است . اما چرا اين خدايان مورد پرستش واقع مي شوند؟ چه بسا ترس افسانه اي انسان نخستين از ناشناخته گي پديده ـ خداها مايه ي اصلي گرايش او براي «پناه بردن» به آن هاست . مساله بر سر دفع خطر اين پديده ها با پناه جستن به آن هاست ! براي نمونه هنوز در ميان توتم پرستان و بت واره پرست ها مي بينيم انسان هايي را كه خود را به شكل حيوانات در مي آورند يا حركات آن هارا تقليد مي كنند يا اين كه نقاب هايي شبيه به آن حيوانات به سيمايشان مي زنند . يا هنوز حتا در ميان خودمان انسان هايي كه به گردنشان مهره مي آويزند يا نخ سبز رنگ به دست مي بندند. علت انجام اين كارها باور به نيروي الهي مانا در پديده ها يا قدرت رفع خطر آنهاست .انسان اوليه با شبيه ساختن خود با پديده ها يا با پناه جستن به آن ها قصد سر به راه كردن نيروهاي هراي طبيعت را داشت و از همين جاست ريشه ي داد وستد با خدايان . پرستش انسان نخستين هيچ ، جز همين بدو بستان نبوده است . بدين ترتيب آن چه را كه ما كشش نهادي به پرستش خدا در انسان اوليه مي ناميم تنها كشش به دور كردن خطر است . اين كه نمودهاي نخستين نوع بشر هماره همراه با مراسم قرباني بوده اند تا اندازه اي مي تواند اين برهان را توجيه كند . قرباني در واقع هديه اي است كه انسان ها به خدايان خويش تقديم مي كرده اند و به دست مايه ي آن او را مقيد مي كرده اند ، بدين ترتيب افسانه سازي ها نخستين صور كشش انسان ها براي به زير فرمان كشيدن نيروهاي هراس انگيز طبيعت يا خدايان هستند . آن ها با قرباني دادن به خيال خويش خدايان را اراده مي كرده اند ، درست به مانند شكارهايي كه به ريش سفيدان قبايل اعطا مي شده است . بدين ترتيب مي توان گفت كه گونه اي خرد هميشه در بن هر افسانه اي به حالت نهفته وجود داشته است كه سودمندي انسان را در نظر مي گرفته است . با دقت به مراسم قرباني در دين هاي اوليه و رويه ي فرگشت آن ها اين نكته روشن خواهد شد . در ابتدا يك قبيله براي اين كه از نيروهاي خدايي در امان باشد از ميان افراد خود كساني را به عنوان هديه در پيشگاه خدايان قرباني مي كرد . سپس در دوران پيشرفته تر قرباني كردن حيوانات جايگزين انسان ها مي شود دقيقا به اين دليل كه در قرباني كردن يك حيوان در پيشگاه خدايان عقلانيت و سودمندي بيشتري نهفته است . همين كه در دروان ديرينه تر ما شاهد قرباني شدن دختران يا افراد ضعيف قبيله در پيشگاه خدايان هستيم اين قضيه را توجيه مي كند در واقع موجوديت انگلي اين فرد ضعيف بدنه ي اجتماعي قبيله را تضعيف مي كرده است به همين خاطر به واسطه ي زيركي و فريبي كه در عقلانيت افسانه اي سود گرا نهفته است به زعم خودشان خدايان را نيز فريب مي داده اند !َ بدين ترتيب كه از يك سو فرد صرفا مصرف كننده را از قبيله بيرون مي رانده اند و از سوي ديگر موجبات كم تر ساختن خشم خدايان را فراهم مي آورده اند .در دوران سپس تر با رشد زندگي يك جا نشيني و به واسطه ي به وجو د آمدن تقسيم كار در اين گونه مكان ها اين امكان براي افراد ضعيف تر هم فراهم مي آيد كه بتوانند با وجود ضعفشان كاري انجام دهند . در اين جا ديگر قرباني كردن آن ها بي معناست اين جاست كه كشتن حيوانات جاي قرباني كردن انسان ها را مي گيرد . اين درهم تنيده گي افسانه و خرد به ويژه در دين المپي به روشني جلوه گر است ، همچنين است در داستانِ ساميِ قرباني كردن اسحاق(اسماعيل) در كتاب مقدس يا قرآن محمد. داستان ابراهيم بيش از آن كه نشان دهنده ي قدرت ايمان وي باشد نشانگر ورود انسان به برهه يِ تازه اي از زندگي تاريخي خويش است كه در آن خرد افسانه را عليه خويش به كار مي گيرد و به سيمايي دگرگونه هم خود و هم افسانه را نجات مي دهد . خدايان هر چه بيشتر از نيروهاي طبيعي متمايز مي شوند ، و ماهيت تجريدي تر و انتزاعي تري به خود مي گيرند . همچنان كه مي بينيم در اديسه هومر اين خدايان ديگر نه در متن روابط اجتماعي رخ دهنده در شهرها بلكه در درياهاي دور افتاده يا جزاير نامسكون آشيان كرده اند . در واقع با پيشرفت هر چه بيشتر زندگي شهر نشيني و به سرشت خرد انسان ، افسانه به حاشيه رانده مي شود و هيات عقلاني تري به خود مي گيرد . خدا كه چيزي جز همان نيروهاي طبيعي نيست اكنون در حاشيه ها و سرحدات زندگي مي كند و براي انسان ها در مناطق دور دام مي گسترد و تقديرهاي شوم براي آن ها مي فرستد . آن چه در حماسه اديسه از اتفاقات طبيعي بر سر اوليس در راه بازگشت به ايتاكا مي آيد اين نكته را نشان مي دهد . اين انتزاعي شدن موجوديت خدايان در دين يهودي نيز ديده مي شود ، جايي از كتاب سپنت ما شاهد مبارزه ي يعقوب و خدا هستيم كه هيات تنانه ي خدا را جلوه گر مي كند سپس تر او جايي بيرون از مكان سرنوشت قوم برگزيده خود را رقم مي زند . در واقع اين جا نيز خدا در هيات يك موجود معقول نمود مي يابد. همين هيات معقول در فلسفه ي افلاطون كه سيماي بخردانه يِ دين المپي است ظاهر مي شود . اين جا افسانه لباس ايده برتن مي كند و در مثل جاي مي گيرد كه همان جهان واقعي است اين جهان تهي از هرگونه گشت ـ وـ واگشت است و در آن هيچ گونه تغييري راه ندارد . بنابراين اين جا نيز همان هراس افسانه اي انسان با تبديل ان چه كه ناشناخته است به «صورت» ي عقلاني و دسترس پذير بر خود فايق مي آيد . تاريخ بشر كه تا اندازه اي مي توان گفت تاريخ همين ستيز دروني افسانه و خرد است درعين حال تاريخ چاره جويي انسان است براي رستن از هول و هراس كه با چهره ي «روشن سازي» رخ مي نمايد انسان به آهنگ گريز از ترس به اين نتيجه رسيده است كه مي توان همه ي گوشه و كنارهاي جهان پيدا كاوش كرد و از آن افسانه زدايي كرد . تاريخ ساخت نفس انسان نيز همين ماجراي كوشش انسان است براي چيره گشتن بر ترس و پايش خويش .در دوران نوين انسان همين هنديمانيِ درونْ ماندگارِ ترس از خدايان را در دل خرد به افسانه آميخته افسانه يا خرد باورمند به خدايان آهنجيده را تشخيص مي دهد و به ستيزه با آن نيز مي پردازد و از همين جاست بن خداناباوري در دوران نوين .به آغاز بازگرديم افسانه ها نخستين صور كشش انسان هستند براي به دست دادن تبيني از وضعيت امور و رخدداها به آهنگ رستن از خطر نهفته در آن ها . اين احساس خطر بيش از هر چيز ريشه در ناشناخته بودن رخداد براي انسان اوليه دارد و همين ناشناخته گي است كه مايه هراس وي و در عين حال اشتياق او به تبيين پديده براي زدودن خطر آن مي شود . اما اين تبيين ريشه در واقعيت ندارد از همين روست كه پديده در چشم اين انسان در هيات خدايان متجلي مي شود . با توجه به تفاوت انسان ها و شيوه هاي نادرست تبيين پديده ها به دست آن ها كه همان افسانه سازي است ، برهان هاي نادرست به آفرينش خدايان منجر مي شوند . اين باور هاي نادرست در نسل هاي بعد به عنوان حقيقت به ارث مي رسند همچنان كه نزد نياكان حقيقت دانسته شده بودند ، هر قوم يا قبيله اي به معامله با خدايان خويش مي پردازد ، اين داد و ستد گونه اي باج دهي و در عين حال فريب خدايان است. بدين ترتيب خدا از طريق افسانه هايِ واداده شده به ارث مي رسد و باج دهي به او درميانِ پسينيان نيز ادامه مي يابد اين باور به خدا يا خدايان اگر چه هراس را پنهان مي كند اما آن را در دل خود نگه مي دارد ، بدين ترتيب در مناسبت با خدايان ما شاهد حضور هميشه گي ترس هستيم ، بعدها اين خدايان با رشد زندگي متمدنانه هياتِ آهنجيده تري به خود مي گيرند اما از آن جا كه انسان هنوز سراسر از افسانه ها نرسته است دست آويختن به خدايان براي ازميان بردن خطر ادامه مي يابد . همه ي اين هراس از نيروهاي طبيعي يا خدايان در هيات تمناي انسان نمود مي يابد ، تمناي انسان از خدايان تا نزول وقايع مصيبت آور را به تعويق بياندازند ، حتا در دين هاي پسين نيز اين تمنا در هيات دعا و نيايش جلوه گر مي شود . بعدها انسان اين حضور هميشه گي ترس را دل باور خويش به خدايان كشف مي كند و بر آن مي شورد زيرا اين بار مي خواهد حتا ترس از خدا را به كناري افكند و در جهان روشن تري گام بر دارد اما آيا... .
......
«فطرت» چيست؟ آيا ارزش ها مطلق و جهانروا هستند ؟ آيا اين راست است كه همه با كشتن ، دروغ ، زنا ، دزدي ، طمع دشمن هستند ؟ پاسخ نه است و سنجه ي حقيقتِ اين حكم وضع بشر است در طول تاريخ و شيوه هاي گوناگون زيست اجتماعي او . تاريخ نافي اين حكم است كه انسان به سرشت با آن چه كه ما حكم هاي ارزشي مطلق مي ناميم رويارو بوده است .كشتار ، جنگ ، دزدي ، يغما ، و تاراج روزي و روزگاري روال طبيعي سر كردن انسان در جهان بوده اند ، بدون شك در دوراني كه انسان هميشه در معرض تهديد مهاجمان بيروني خود بوده است كشتن يكي از ارزش ها اخلاقي ستوده بوده است ، و هر آن كس كه توانايي بيشتري در قلع و قمع دشمان خويش داشته است در دل اجتماع در مقايسه با ديگرا ن از ارزش و احترام بيشتري برخوردار بوده است . اين كه يكي از سبك هاي برجسته ي ادبيات دوران باستان حماسه بوده است تاييد گر اين امر است . كشتن دشمن هميشه يك ارزش اخلاقي ستوده شده بوده است. رستم ، گيل گمش ، آشيل ، اوليس و... . درباره ي دزدي اين نكته گفتني است كه انسان ها هر بار به شيوه هاي گوناگون دست به تاراج و غارت ديگران مي پرداخته اند.آيا غنيمت گرفتن از دشمنان چيزي به جز نوعي دگرديسي يافته از دزدي هست ؟ ، عياري گري ايرانيان چه ؟ اعراب ، وايكينگ ها ! قدرت يك فرد در راهزني مايه تفاخر بوده است ، آن كس كه بيشتر مي دزديده است از مواهب بيشتري برخوردار بوده است نمونه اش دست يافتن به زنان زيبا ، در آميختن با طبقات بالاتر دزدان و... . آيا همين نكته كه مردم روزمره هزاران دروغ به هم مي بافند نمي تواند بيانگر اين امر باشد كه در هر زمان اين جامعه است كه ارز شهاي اخلاقي را وضع مي كند و مردم در هر زمان بر پايه ي ظرفيت هايشان مطيعانه در برابر قوانين ارزشي كرنش مي كنند. زنا چه ؟ آيا همه بلا استثنا با آن مخالفند؟ آيا نمي توان انسان هايي را يافت كه اصولا اين مفهوم برايشان ارزشي نداشته باشد ؟ مثلا اسكيمو ها را ؟ ـ بوميان و سياهان امريكاي جنوبي شش قرن قبل از ميلاد از نظر رابطه جنسي آزادي مفرط داشته اندمعاشقه ميان مردان در بين يونانيان وجود داشته است يونانيان در جشن هاي سپنت شان آميزش جنسي داشته اند وهمچنين اعراب دوران جاهلي . خريد و فروش بردگان ، زنان و كودكان هنوز هم در برخي ازكشور ها مانند سودان ، و مصر و الجزاير ديده مي شود .كشتن و زنده به گور كردن دختران و نوباوگان روزگاري در ميان اعراب و آمازون نشينان ، هندوان ، صابئيان جزو ارز شهاي اخلاقي محسوب مي شده است نكته جالب اين موضوع آن است كه اين كشته ها در واقع كساني بودند كه به رسم پيشينيان در پيشگاه خدايان قرباني مي شدند . هنوز در هندوستان كساني وجود دارند كه موش مي پرستند و روزانه در عبادتگاه موش ها بر روي ذغال داغ راه مي روند ، جنيسم هاي هند و پا كستان و آفريقا بدون هيچ گونه پوششي در صحنه ي اجتماعاتشان حاضر مي شوند.در برخي از فرقه هاي برهمايي مردان از ادرار و مدفوع گاو براي تقدس يافتن استفاده مي كنند ،ازدواج با محارم در ميان برخي از قبيله هاي توتم پرست آفريقا جنوبي در صورت نبود غير محرم رايج است ، زيرا اين قبايل بر طبق رسومشان نمي توانند هيچ گونه ارتباطي با قبيله هاي ديگر برقرار كنند . در ميان روميان نيزاين رسم وجود داشته است كه خواهر با برادر همخون خويش ازدواج كند از معيارهاي اخلاقي ليگناوات ها كه كيشي از كيش هاي شيوا پرستي در هندوستان است انجام كارهايي مانند ِ نوشيدن شراب در كاسه ي سر مردگان ، آواز هاي بلند خشمگينانه ، رقص هاي جنون آميز و خونريزانه و هرآن چه مايه هيجان بسيار شديد بوده است ، است . اندامه ي جنسي بت هاي شيوا ـ مرديا زن ـ در ميان شيوا پرست ها از معيارهاي تقدس بوده است ، پيكره هاي خدايان يونانيان باستان نيز عريان هستند و اين نشانگر آن است كه آن ها از نظر اخلاقي با تن عريان و هم آميزي مشكلي نداشته اند ، در برابر ، معيارهاي اخلاقي مسيحيان ، بوداييان و انوع و اقسام فرقه هاي رياضت گرا هستند ، در مسيحيت نه تنها نگاه به زن حرام بلكه اگر نگاه فرد به زن بيافتد بهتر آن است كه چشم هايش را از حدقه در آورد ، در ميان آن ها طلاق مفهومي ندارد ، خود اخته سازي يكي از معيارهاي عام مسيحيت است ،رياضت در مسيحيت و اسلام از معيارهاي نزديك شدنِ انسان به خداست البته نمودهاي آن ها با هم متفاوتند .آيا با وجود تكثر رسوم و شيوه هاي اخلاقي موجود در جهان مي توان قائل به يك معيار مطلق اخلاقي بود ؟ نه ! آن چه كه نزد يك قوم ارزش است ممكن است كه نزد قوم ديگر ضد ارزش باشد يا ارزش اخلاقي آن اصلا مطرح نباشد . اندك مثال هاي بالا گوياي اين نكته است .اين مثال ها همچنين نشان مي دهند كه آن چه كه نهاد يا فطرت انسان ناميده مي شود به خودي خود هيچ گونه دخالتي در هدايت انسان به سوي هدفي متعالي ندارد . در واقع اين نهاد انسان نيست كه مسير حقيقي زندگي او را به او نشان مي دهد بل كه در هر بار جامعه است كه به فرد مي گويد : چنين يا چنان كن ! مشكل ديدگاهي كه معتقد است كه اين فطرت است كه راه حقيقي انسان را به او نشان مي دهد اين است كه از يك سو يك ارزش اخلاقي را مطلق در نظر مي گيرد و از سويي ديگر و در موقعيتي ديگرهمان ارزش را وابسته به تربيت بشري ميداند .مثال :«كشتن هيچ كس روا نيست» . ادعا بر اين است كه هيچ كس فطرتا تمايل به كشتن ديگران ندارد و اگر كسي از اين قانون سرپيچي كند بر خلاف نهاد خود عمل كرده است . اما در موقعيت ديگر و در وضع ديگر همان قانون مي گويد : «بكشيددشمنان خود را بكشيد كافران را بكشيد!» و ادعا مي كنند كه اين نيز يك امر فطري است . اين نكته آن جا جالب مي شود كه آن را با آيين جنيسم مقايسه كنيم كه معتقد به رياضت كشي و اهيمسا است . اهيمسا آيين پرهيز از آزار جانداران است از هر نوع ،كه انسان نيز شامل آن مي شود : در ميان آن ها بيمارستان هايي براي جانداران آزار داده شده توسط انسان وجود دارد . آن ها حتا با شخم زدن زمين نيز مخالفند زيرا به زعم آن ها ممكن است كه شخم زدن باعث كشته شدن برخي از جانداران خاك شود ، در مسيحيت نيز باور بر اين است كه : اگر كسي بر صورتت سيلي زد آن طرف را نيز به او بنما.پس ديدگاهي كه معتقد به منش هدايت كننده ي فطرت است است با خود متناقض است و نمي تواند توجيه خود را به دست آورد . نكته ي ديگري كه باعث هويدا گشتن تناقض هاي دروني اين ديدگاه مي شود نظر به كيش و فرقه هاي گوناگوني است كه از يك آيين سرچشمه گرفته و در عين حال در پاره اي از موارد درست در برابر همديگر قرار مي گيرند. مثال : شيعه ي حزب ا... ي معتقد به سرشت هدايت كننده يِ نهادِ انسان است و بر اين باور است كه هر آن كس كه به آواي درون خويش گوش جان بسپارد در پايان اصل هاي برسازنده ي ( مقوم كننده ) اين كيش را تاييد مي كند . صورت ديگر پي افكندن موضوع نزد شيعه اين گونه است : اصول شيعه ـ كه البته اصول اسلام نيز هست ـ بر پايه ي نهادِ انسان استوار شده اند و در بنياد خود چنانند كه انسان به نيروي درون اش بر راستي و حقيقت مندي آن ها صحه مي گذارد .در برابر اين كيش ما كيش هاي ديگري نيز داريم كه از همان آيين آب مي خوررند. آن ها نيز هر يك به نوبه ي خود مدعي هستند كه حقيقتِ راستينِ آيين نزد ايشان است و روشي كه ايشان در قبال دين در پيش گرفته اند روش درست تر است . اگر اين نهادِ انسان است كه به زعمِ شيعيان راه راست را به انسان مي نمايد پس شاخه شاخه شدن دين و داستان هايِ جداگانه يِ آن در كيش هاي گوناگون اين آيين هرگز نبايد به وجود مي آمد . نتيجه اين است كه صحه گذاشتن بر نيك يا بد بودن يك كنش در جامعه همواره وابسته به آموزش هاي اخلاقي اي است كه در هر جامعه به فرد داده مي شود و فرد نيز آن اخلاقيات را يا به شيوه اي اكتسابي و موروثي ياد مي گيرد و يا در صورتِ آگاهي يابي از آن اخلاقيات با ارزيابي آن ها گزينشگرانه از ميان آن ها دست به انتخاب مي زند . بدين سان نهاد ِانسان هيچ نيست جز باورهايي كه اجتماع انساني در او نهاده است. هر جامعه اي لوح ارزش هاي خاص خودش را دارد و اين ارزش ها را برترين ارزش هاي موجود مي داند . اين ارزش ها سنجه ي ادعاي حقيقت مندي جامعه ها و اقوام نيز هست . هر جامعه تا پيش از دوران نوين بر اين باور بوده است كه : حقيقت همان است كه ما به آن باور داريم و برون از آن چه ما حقيقت مي ناميم حقيقتي دركار نيست ! . اين گونه است كه عده اي بربر ناميده مي شوند وعده اي كافر و... . هر قومي به هر حال سنگ خوش را به سينه مي زند و از ناراست پنداشتن باورهاي قوم ديگر واهمه اي به دل راه نمي دهد . اين ناراست پنداشتن نه به دليل هستن برهان نزد اين قوم بلكه به خاطر اعتقادات آن هاست ! هر قوم بنا به باورهايش قوم ديگر را مي تاراند و يا حتا دشمن خويش تلقي مي كند . اين منش دشمن خويي البته بيشتر در زمان چيرگي و شادكامي اقوام ديده مي شود بنابراين تا آن گاه كه يك قوم خود كفا و خود بسنده است لوح هاي ارزش همچنان حفظ مي شوند و به عنوان فرمان هاي خدايان تقديس مي شونداما آن هنگام كه يك قوم رو به فروشد مي نهد ديدگاه هاي شكاكانه در ميان مردمان قوم رشد مي كند . اين شكاكان به هر چيزي دست مي آويزند تا بتوانند اقتدار قوم را احيا كنند اما نتيجه ي اين امر در بسياري از موارد اغتشاش و در هم آميختن باورها و حتا گاه بي اعتقادي به آن هاست ، در برابر ، هميشه پاسبانانِ لوح هايِ پيشين هستند كه ارزش هاي نياكان را پاسباني مي كنند . بدين ترتيب يك جامعه ي فرو شونده هماره پهنه ي زد و خورد انديشه هاي گوناگون است اين انديشه ها لزوما انديشه هاي خود قوم نيستند بلكه ممكن است نتيجه ي نفوذ انديشه هاي بيروني باشد .در دوران فروشد افراد يك ملت معمولا دچار هويت گسيخته گي مي شوند و سرگردان در انتخاب ميان گزينه هاي اخلاقي متفاوت . هر فردي كه دست به انتخاب يك ارزش متفاوت با آن چه كه پدرانش به او آموخته اند مي زند در درون خويش دچار دلهره مي شود همين تشويش تا دير زماني مايه ي پايش سنن پيشين است يكي از موارد ديگري كه در اين دوره ها باعث افزايش اين دلهره مي شود اين حكم هر قوم در حال فروشد است كه : عدم رعايت سنن نياكان علت اصلي بدبختي هاي قوم ماست . همين امر شكاف دروني فرد را گسترش داده موجبات ترس او را افزايش مي دهد . اين ترس او را به دامان سنت باز مي آورد و او در دامان مادر خويش آرامش مي يابد در كنار اين آرامش تحسين جامعه ي اعتقادي از اوست و او از اين كه در جامعه مورد اقبال واقع شده است شادمان مي شود . بدين ترتيب سنت به هر كس كه به دامان او بازگردد جايزه مي دهد و موجبات خرسندي او را فراهم مي آورد در برابر ديگران سركش و طاغي و بيگانه انگاشته مي شوند و جامعه به آن ها به چشم بزهكار مي نگرد و هر بار به شيوه اي آن ها را از خود طرد مي كند اين تاراندن سلب آرامش مي كند بدين ترتيب اين بنيادي ترين حق فرد در جامعه به او داده نمي شود بگذريم از همه ي حقوق ديگري كه به او به صرف سركش بودن اش داده نمي شود بدين ترتيب امكان بازگشت آن فرد نيز به دامان سنت افزايش مي يابد فقط در پاره اي موارد ارزش هاي نو جاي ارزش هاي كهن را مي گيرد . دقت در حالت رواني يك قوم به ويژه در حال فروشد اش مي تواند به دقت نشان دهد كه درونِ يك انسان ، كشش ها ، وسوسه ها ، تب و تاب ها ، دلهره ها ، واهمه ها و... اَش تا چه اندازه وابسته به نيروهايِ اخلاقي اي است كه هر بار در جامعه ، خود را بر فرد تحميل مي كنند و البته پاك روشن است كه اين درونيات تا چه اندازه در انتخاب هاي اخلاقي افراد در جامعه موثر هستند .شايد بشود كه به مفهوم فطرت از دريچه اي متفاوت نيز چشم دوخت . آن جا كه پاي درون مايه يِ نهاد انسان در ميان مي آيد معمولا ما با گزينش هاي اخلاقي سروكار داريم . اما همچنان كه مي دانيم اخلاق تنها در مناسبت ميان انسان ها معنا مي يابد ،در واقع اگر اين مناسبت وجود نداشته باشد وجود اخلاق ضرورتي ندارد . اما مساله ي اصلي اي كه وجود دارد اين است كه شرايط ارتباط افراد مختلف را هر بار به شيوه هاي متفاوت مقيد مي كند : بدين شيوه كه ممكن است كنش اخلاقي اي كه در اين لحظه و در رابطه با اين فرد يا در دل اين اجتماع با ارزش مي دانم در موقعيت ديگر به ضد ارزش بدل شود. بدين ترتيب اخلاقيت يك كنش را بيش از هر چيز موقعيت تعيين مي كند نه نهادِ من زيرا نهاد من هميشه بر پايه سنجه هاي ارزشي پذيرفته شده عمل نمي كند بلكه گاه در وضعيتي قرار مي گيرد كه حتا از آن باورها نيز سر باز مي زند . 1. الف ب را كشته است من نيز شاهد اين حادثه بوده ام و من دوست الف هستم 2.الف ب را كشته است و من دشمن الف هستم 3. پليس در تعقيب من است در حين تعقيب من مي بينم كه الف ب را مي كشد و اين امكان هست كه جرم اين قتل به گردن من بيافتد .
دروغ را در نظر بگيريم :
1. موقعيت عادي است امين با من تماس مي گيرد : نيا بيا با تو كار دارم و من به دروغ ميگويم : گرفتارم !
2. . نيا به كمك ات نياز شديد دارم بيا ! و من به دروغ : سروش متاسفم نمي توانم بيايم !
دزدي را در نظر بگيريم :
1. من ششصد هزار تومان پول يك نفر پيرمرد را ساليان دارزي برايش زحمت كشيده است را هنگام پرسيدن درباره يك بانك خوب با ضربه اي بر شكم او ـ با لگد ـ مي دزدم ( اتفاقي كه چند روز پيش براي يكي ار همسايگان ما اتفاق افتاد ).
2. من براي به دست آوردن پول دارويِ يكي از نزديكانم كه در حال مرگ است دست به دزدي مي زنم!
مشاهده مي شود كه در وضعيت هاي متفاوت اين به اصطلاح نهادِ ما به شيوه هاي گوناگون جهت گيري مي كند . كنشي كه دريك وضعيت قلباً با آن مخالفيم ، ممكن است در وضعيت ديگري آن را شايسته ترين كار بدانيم . اين همه نشان مي دهد كه نهادِ ما بيش از آن گوهر دروني ما باشد ساختاري است كه در واكنش به جهان بيرون شكل مي گيرد .
اما شيوه ي پي افكندن موضوع نزد پيروان اين ديدگاه به شكل ديگري هم هست : اينان بر اين باورند كه نهاد انسان دهشِ الهي به انسان است كه شبيه آبي پاك مبرا از هر گونه آلودگي است ، اما اين نهاد پاك در اثر تعليم و تربيت نادرست از راه راست منحرف مي شود و پيامبران الهي نيز دقيقا به خاطر هدايت نهاد انسان در مسير درست اش از سوي خدا براي رهنمود انسان ها فرستاده شده اند . اين ديدگاه نيز با خود متناقض است ؛ دقيقا به علت چندگانه گي شيوه هاي اخلاقي زيستن در ميان قوم هاي مختلف . همچنان كه پيشتر ادعا كردم هر قوم بر اين باور است كه راهِ درستِ رهنمودنِ نهادِ انسان به سوي رستگاري نزد اوست . آيين هاي گوناگون هر يك به شيوه هاي متفاوت با هم ادعا مي كنند كه راه سعادتِ واقعي انسان را تنها او مي تواند به انسان نشان دهد؛ اين يك راه سعادت انسان را در خود اخته سازي مي داند و آن يك در سرمستي آگاهي زدايانه و حظ آورِ رقص و آواز و عيش و نوش . و هر يك بر اين باورند كه راه و شيوه ي ما راه درست رهنمودن نهاد انسان است ، اگر چنين باشد هيچ معيار مطلقي براي تشخيص راستي ِ گفتار آيين هاي گوناگون در دست ما نيست . زيرا هر آيين باور ها و اعتقادات خود را حقيقت دانسته به راه آن مي رود و دقيقا به همين خاطر ديگران را طرد مي كند . بنابراين آن چه به جا مي ماند خواست برتري و فزون خواهي هر قوم است كه با نام حقيقت تقدس مي يابد
بازگشت جاودانه
«اين زندگي را كه هم اكنون مي زي و تاكنون زيسته اي باز هم آن را در آينده از سر گيري و آن را بي وقفه بارها و بدون چيزي نو دوباره طي كني ؛ هر درد و هر لذت هر انديشه و هر آه و هر چيز بزرگ در زندگي ات بايد دوباره با همان توالي پيشين تكرار شود حتا اين عنكبوت و اين مهتاب ميان درختان» . نيچه
چند روز پيش كه در كرمانشاه بودم پسرعمويم چند جمله اي از نيچه نقل كرد و من نيز پيرو سخنان او مسائلي راجع به «تحريف» انديشه هاي نيچه و به سرشت، درون مايه ي «اراده به قدرت» كه به زعم خودم درست تر مي آمد طرح كردم : اساس بحثم اين بود كه نيچه به احتمال ، خودش از اين كه انديشه هايش تحريف مي شوند آگاه بوده است و به همين خاطر است كه در كتاب چنين گفت زرتشت از زبان زرتشت مي گويد : «تنها آن گاه كه همگان مرا انكار كرديد ، نزد شما باز خواهم آمد» . و يا : « به راستي برادران آن گاه گم گشته گانم را با چشمي ديگر خواهم جست ، آن گاه با عشقي ديگر به شما عشق خواهم ورزيد» . ( درباره ي فضيلت ايثارگر ) اما جالب تر از همه اين گفته است در گزين گويه ي «كودك و آينه » كه :
به راستي من نشانه ها و هشدار خواب را درمي يابم آموزه هايم در خطر افتاده است . هرزه علف ها گندم نمايي مي كنند . دشمنانم نيرو گرفته اند و آموزه ي مرا باژگونه جلوه داده اند ، تا بدان جا كه عزيزترين كسانم نيز از ارمغان هايي كه ايشان را داده ام شرمسار شده اند . دوستانم گم گشته اند و آن ساعت فرارسيده است كه گم گشته گانم را بجويم .
اين گفته ها آميخته بود با يك توضيح سرسري از ساختار و داستان كتاب و اين كه چگونه درون مايه هاي بنيادين كتاب به هم وابسته اند . بحثم بر سر اين بود كه به چه سان بايد نهاده هاي نيچه درباره ي مفاهيم اراده به قدرت و بازارزيابي همه ي ارزش ها در نسبت با انديشه ي بازگشت جاودانه همان در نظر گرفته شود . وي ادعا كرد كه انديشه ي بازگشت از ديدگاه منطقي قابل دفاع نيست من هم البته با تاكيد بر روي منش شهودي دريافت نيچه از اين انديشه در سيلس ماريا گفته ي او را تاييد كردم اما بحث بنيادين مان از همين جا آغاز شد : اساس گفتار من اين بود كه انديشه بازگشت را نبايد به سان يك دكترين بل كه بايد به سان يك جايگزين در برابر همه ي باورهايي در نظر گرفت كه در پس پشت اين جهان به يك جهان راستين كه جايگاه آرامش انسان است باور دارند . و بيش از همه در برابر مسيحيت كه با پذيرش يك « جهان آن سري » به اين جهان نه مي گويد و به هر آن چه كه نشانه اي از اين جهان ـ انواع رانه ها ، كشش ها و خواست هاي انساني ـ است پشت مي كند .از همين رو ست كه نيچه مسيحيت را ادامه ي همان آرمان زهدي مي داند كه كارش پشت كردن به زندگي است به شيوه اي نه گويانه و هيچ گرايانه ، گونه اي اراده به قدرت كه به علت بيماري به خواست ، آرزو . اشتياق به ظاهر پشت مي كند .
نفريني كه تا به حال گريبان گير بشر بوده است نه رنج بردن كه بي معنايي رنج بوده است كه ـ ارمان زهد به آن معنايي مي بخشيد ! اين تاكنون تنها معنايي بوده است كه به آن داده شده است ، و معنايي داشتن به هر حال به از از هر بي معنايي است . آرمان زهد تاكنون ، به هر معنايي ، بهترين « از هيچ بهتر » بوده است . رنج بردن با اين آرمان تفسير شده است ؛ گمان مي كردند كه خلا بزرگ با آن پر شده است و در به روي هر گونه هيچ انگاري مرگ طلب بسته شده است . اما شك نيست كه اين تفسير با خود رنج تازه اي آورده است ، رنج تازه ژرف تر ، دروني تر ، زهرناك تر ، زندگي خوار تر : اين تفسير تمامي رنج را در چشم انداز گناه قرار داده است ... اما با اين همه ، انسان از اين راه نجات يافته و معنايي به خود گرفته است و ديگر از آن پس چون برگي در باد سرگردان نبوده است و بازيچه ي هيچ و پوچ ، بازيچه« بي معنا»يي . وي از آن پس چيزي تواند خواست ـ مهم نيست آن را براي چه ، چرا ، و از چه راه مي خواهد : زيرا از اين راه خواست خود نجات يافته است .ديگر به آساني پنهان نمي توان كرد كه آن خواست بيان گر چي ست ؛ خواستي كه رهنمون اش آرمان زهد بوده است ؛ يعني : بيزاري از هر آن چه بشري است و بيشتر از هر چيز هرآن چه حيواني است و باز بيشتر از آن از هر آن چه مادي است ، اين نفرت از حواس ، از عقل ، اين ترس از شادي و زيبايي ، اين اشتياق به ترك تمامي جهان نمود ، دگرگوني ، شوند ، مرگ ، آرزو ، و اشتياق . بياييد جرات كنيم و بفهميم كه معناي تمامي اين ها جز خواست نيستي نيست ، خواست روي گرداندن از زندگي و شوريدن بر بنيادي ترين پيش انگاره هاي زندگي ، اما همچنان خواست است و خواست مي ماند ! ... و باز در پايان بگويم آن چه را كه در آغاز گفته بودم : نيستي خواستن براي انسان خوش تر است از نخواستن ! ( تبار شناسي اخلاق)
هدف نيچه از ميان بردن دوگانه ي اين جهان ـ آن جهان است به آهنگ آري گفتن به جهان در چنان ـ بودش بدون نگاه ِكينه ورزانه به آن :
از دست جهان حقيقي آزاد شديم . ديگر كدام جهان مانده است ؟ ناگزير جهان نمود ؟ .. اما نه ! با آزاد شدن از جهان حقيقي از دست جهان نمود نيز آزاد شده ايم! ديگر جهاني جز همين جهان نمانده است . ( غروب بت ها ).
هدف نيچه از پي ريختن انديشه بازگشت ، نجات جهان است در چنان ـ بود اش كه همان« شدن» جاودانه است . « همه چيز روان است » .
سرشت اين جهان از ازل گونه اي آشفته گي است . فاقد هر گونه بافت وهدف و درهم تنيدگي اي است كه صفات مشخصه نوع بشر هستند . جهان در سرشت خود چنان است كه ناسازگار با انديشه ها و طرح هاي انساني است و فهم انسان هيچ گاه راه به كنه و بنيان آن نمي برد . بدين ترتيب هر گونه روش شناخت جهان و گفتن حقيقت آن تنها تاويلي درباره ي آن است . از اين ديدگاه حقيقت مسيحيت كه به زعم نيچه گونه اي افلاطون گرايي دگرگون گشته است نيز چيزي جز تاويلي درباره ي جهان نيست . يك تاويل بد از جهان ! كار مسيحيت لجن مال كردن رانه هاي زيستن و تباه ساختن آن هاست . مسيحيت جان هاي نژاده را به تباهي مي كشاند و مايه ي پيروزي بردگان و نژادهاي پست بشري مي شود . كار مسيحيت «نه گفتن» به جهان است ، با مسيحيت « نه» به جهان جانشين « آري » مي شود . در پس پشت اين« نه» نيز گونه اي فروكاست منش چندگانه ي «شدن » به منش يگانه ي « بودن » در كار است . حقيقت به اين شيوه فروكاست منش چندگانه و پيچيده ي شوندگان است به اشكالِ گونه گون اينهماني . « بودن » به سان بن پاره اي دگرگوني ناپذير جايگزين «شدن ـ كائوس» مي شود . ثبات منش بنيادين اين جهان ِ بودن است و اين ناسازگار با دگرگوني است كه وجه مشخصه ي« شدن» است . نيچه بر اين باور است كه كشيشان ـ كه فرزانه گان را نيز از آنان مي داند ـ با پرستشِ « بودن » و چشم دوختن به رخداد ها از «چشم انداز ابديت» به زه و زاد و بالش ، مرگ و دگرگوني و شدن نه مي گويند و با گفتن اين كه «هر آنچه كه ناشونده است هست و هر آنچه مي شود نيست است» به زندگي در چندگانه گي و گذرايي و روان بودن آن پشت مي كنند ! هدف نيچه بازيافت زندگي در چندگانه گي آن است و همه ي نيروهايي را كه در صدد آري گفتن به يگانه گي هستند را نه گو و هيچ گرا مي نامد . او مي خواهد بودن همان «شدن» باشد: شدن هستي است ! هيچ گرا دژخيمانه با جهان رويارو مي شود و آن را مستحق دشنام گويي مي داند . جهان پست است !
او با هر آن چه كه دگرگون مي شود دشمن است و شدن و چندگانه گي را شايسته ي تكفير مي داند زيرا شدن و چندگانه درست ناسازگار با بنيادي ترين كشش او به ابديت است كه دگرگون ناپذير انگاشته شده است . هيچ گرا «شدن» و چندگانه گي را بزرگ ترين دشمن كشش به ابديت مي بيند و پس از آن كه نمي تواند با نيروي اراده اش بر شدن پيروز شود به آن پشت مي كند و درصدد انتقام گرفتن از آن بر مي آيد :
آري انتقام تنها همين است و همين : يعني دشمني اراده با زمان و چنان بود آن . به راستي جنوني بزرگ در اراده ي ما خانه كرده است و اين كه اين جنون به خرد دست يافته است ، نفريني است بر هر چيز انساني .
روح انتقام : دوستان من همانا كه بشر تاكنون چيزي بهتر از اين نيانديشيده است . و هر جا كه رنج در كار بوده است كيفر را نيز دركار آورده اند .
كيفر آن نامي است كه انتقام بر خود مي نهد و با نامي دروغين نيرنگ بازانه براي خود وجدان آسوده مي خرد و از آن جا كه اراده گر خود به رنج است ازين كه به واپس اراده نتواند كرد پس اراده و تمامي زندگي كيفري به شما ر مي آيد . و از آن جا كه اراده گر خود به رنج است ازين كه به واپس اراده نتواند كرد ، پس اراده و تمامي زندگي كيفري به شمار مي آيد . و آن گاه ابر از پس ابر بر سر جان غلتيد ؛ تا اين كه سرانجام جنون موعظه كرد :
«همه چيز در گذر است ، پس همه چيز سزاورار در گذشتن است»
«و عدالت خود چيزي جز همين قانون زمان نيست كه مي بايد فرزندان خود را ببلعد» . جنون چنين موعظه كرد !
«چيزها همه برطبق عدالت و كيفر سامان اخلاقي يافته اند . دردا كجاست نجات از رود هستي و از كيفر زندگاني؟» جنون چنين موعظه كرد !
آن جا كه عدالت جاوداني در كار باشد كجا نجاتي در ميان تواند بود ؟ افسوس كه سنگ " چنان بود " غلتاندني نيست پس كيفرها نيز همه مي بايد جاوداني باشند » . جنون چنين موعظه كرد ! ( درباره ي نجات ) .
هيچ گرا از اين كه نمي تواند با نيروي اراده اش بر شدن و چنان بودِ آن ، كه همان درگذشتن و دگرگون شدن است پيروز شود در« رنج »است . اين رنج بيش از هر چيز از اين جاست كه آن چه كه «مي شود» نمي تواند پاينده باشد و نپايستن درد زاترين رنج بشر است كه مي خواهد هميشه باشد و در نتيجه همين رنج است كه انسان دست به آفرينش جهاني آن سري مي زند :
رنج و ناتواني بود كه آخرت ها همه را آفريد و آن جنون كوتاه شادكامي را كه مزه ي آن را تنها رنجور ترينان مي چشند .خسته گي بود كه خدابان و آخرت ها را آفريد ؛ خسته گي اي كه مي خواهد با يك جهش ، جهش مرگ ، به نهايت رسد ؛ خسته گي اي مسكين و نادان كه ديگر خواستن نمي خواهد . ( درباره ي اهل آخرت ) .
يا ؛
همين كه اين دو واقع پذيرفته شد ، يعني پذيرفته شد كه شدن فاقد هدف است ، و وحدت عظيمي كه فرد بتواند در آن ، همچون در عنصري با ارزش والا ، فرو رود ، هدايتش نكرده است ، گريزگاهي ممكن باقي مي ماند : محكوم كردن اين جهان شدن همچون چيزي واهي ، و ابداع جهاني واقع در عالم بالا كه جهان حقيقي خواهد بود .اما همين كه انسان كشف كند كه اين جهان فقط بر پايه ي نيازهاي روانشناختي خاص خود او ساخته شده است و به هيچ وجه درست نيست كه به آن اعتقاد داشته باشد ، آخرين شكل هيچ انگاري كه مستلزم نفي جهان مابعد الطبيعي است و اعتقاد به جهاني حقيقي را منع مي كند مشهود مي گردد . پس از رسيدن به اين مرحله ، اعتراف مي كنيم كه واقعيت شدن يگانه واقعيت است ، همه ي راه هاي انحرافي را كه باز آورنده ي اعتقاد به جهان هاي ديگر و به خدايان دروغين است بر خود مي بنديم ـ اما اين دنيايي كه ديگر اراده ي نفي كردنش را نداريم برنمي تابيم . ( اراده ي قدرت )
آفرينش يك جهان آن سري هيچ نيست جز نه گفتن به جهان شدن . و نيچه با همه ي ديدگاه هايي كه ارزش جهان و زيستن را در سنجش آن با يك جهان بودن و ثبات پي مي افكنند ناسازگار است.
برادران شما را سوگند مي دهم كه به زمين وفادار بمانيد و باور نداريد آناني را كه با شما از اميد هاي ابرزميني سخن مي گويند . اينان زهر پالايند چه خود دانند يا ندانند .
اينان خوار شمرندگان زندگي اند و خود زهر نوشيده و رو به زوال كه زمين از ايشان بستوه است . پس بهل تا سر خويش گيرند !( پيشگفتار)
نيچه ناساز با اين رهيافت مي خواهد به شدن از آن رو كه شدن است آري بگويد . شدن با ارزش است ، و چندگانه گي را بايد از آن رو كه چند گانه گي است تاييد كرد . اين تاييد هيچ نيست جز آري گفتن به شادي به جاي نگاه غمگنانه به زندگي . در آري گفتن به شدن و چندگانه گي شادي نهفته است . نيچه بر آن است گرايش به خنديدن را به انگيزه ي اصلي فرزانه گي خويش بدل كند . او اشتياق و آرزو را بر صدر مي نشاند و اين در ستيز با ديدگاه هاي هيچ گرايانه اي است كه اندوه و هيجان هاي اندوهناك ، را بهتر مي دانند .البته اين آري گفتن تنها پذيرش سويه هاي صرفا لذت بخش جهان نيست بل بايد به رنج نيز چنان آري گفت كه خود به انگيزه اي مثبت بدل شود . «آن چه كه مرا از پاي در نمي آورد تواناترم مي كند» . نيچه بر آن است كه به دليل همه جا گستر شدن نيروهاي زندگي ستيز چهره ي جهان اندوه ناك شده است پس بايد كاري كرد كه خنده و سرخوشي جايگزين غم و اندوه و تيرگي شود از همين روست كه اظهار اميدواري مي كند كه : شايد هنوز آينده اي براي خنديدن وجود داشته باشد . با اين همه
« تا آن هنگام وضع يكسر متفاوت است ، تا آن زمان كمدي هستي هنوز خود آگاهي به دست نياورده است ، تا آن زمان ما در عصر تراژدي و دوران اخلاق و اديان باقي مي مانيم ، معناي اين باززايش جنبش هميشه تازه ي بنيان گذاران اخلاق و مذاهب ، عاملان زد و خورد هايي كه به خاطر كرسي نشاندن اين يا آن ارزش اخلاقي صورت مي گيرد ، آموزگاران احساس گناه و پشيماني و جنگ ها ي مذهبي چيست ؟» (دانش شاد)
اما وي در مقابل چه مي خواهد؟اين كه : از آن چه هستيم شرمسار نباشيم» و « بشويم آن كه هستيم » ( دانش شاد ) بي آن كه نگران شيوه هاي اخلاقي پارسايانه و نه گو نهليستي باشيم نگاه هايي كه هميشه ما را به توبه و انابه مي خوانندبه جاي اين كه سرخوشي را به ما بياموزند .دستور نيچه به گونه اي ضمني اين است : بخنديم ، شادمان باشيم ، برقصيم ، ترانه سر دهيم و بازي كنيم !
شامگاهي زرتشت با شاگردانش از ميان جنگل مي گذشت ، و همچنان كه در پي چشمه اي مي گشت ، هان ! به چمنزاري رسيد سر سبز كه گردش را درختان و بوته هاي خاموش فراگرفته بودند و بر آن دختركاني با هم مي رقصيدند . دختركان چون زرتشت را بشناختند ، از رقص باز ايستادند . اما زرتشت با سيمايي دوستانه به سوي ايشان رفت و اين سخنان را گفت :
از رقص باز نايستيد دختركان نازنين ! نه بازي بر هم زني بد چشم سوي شما آمده است ، نه دشمن دختركان .
من در برابر ابليس هوادار خداي ام ، زيرا ابليس « جان سنگيني » ست . پس اي سبك پايان ، من چگونه دشمن رقص هاي خدايي شما توانم بود ؟ يا دشمن پاهاي دختركان زيبا با گوژكان زيباشان ؟
به راستي ، من جنگلي هستم و شبي از درختان تاريك . اما آن كه از تاريكي ام نهراسد ، در زير سرو هايم دامنه هاي گل سرخ نيز خواهد يافت .
و همچنين آن خداي كوچك را كه دختركان اش از همه بيشتر دوست مي دارند : او در كنار چشمه با چشمان آرام غنوده است .
براستي اين تن آسا ، در روز روشن خفته است ! شايد بسيار سر در پي پروانه ها نهاده بوده است؟
رقاصان زيبا از من خشمگين نشويد اگر خداي كوچك را كمي گوشمالي دهم ! شايد فرياد بر آورد و بگريد . اما گريه اش نيز خنده آور است !
او با چشمان گريان شما را به رقص خواهد خواند و من خود براي رقص اش سرودي خواهم سرود:
سرودي براي رقص و هجوي براي « جان سنگيني » ، برترين و توانا ترين ابليس ام ، كه «خداوند جهان» اش مي خوانند. ( سرود رقص 1)
اما خواست پايندگي در نيچه هم مانند همه ي انسان هاي ديگر وجود دارد :
آه چون مني چه گونه مي تواند براي جاودانه گي شهوتمند نباشد و براي حلقه ي حلقه هاي زناشويي بازگشت ! هنوز نيافته ام زني را كه از او خواهان فرزند باشم ، مگر اين زن كه عاشق اويم : زيرا من عاشق تو ام ، اي جاودانه گي ! زيرا من عاشق تو ام اي جاودانه گي !( هفت مهر)
پس وي در برابر آرمان زهد و مسيحيت كه وجود يك جهان ديگر را به عنوان شرط جاودانه گي بشر در نظر مي گيرد و به ياري آن ، زندگي اين جهاني را پست مي شمارد و آن را برهه اي و گذرگاهي به جهان برين مي داند و آن را در برابر جهاني راستين يك جهان نمودين و درست از همين روي فريبكار مي داند ، درصدد پي افكندن انديشه اي بر مي آيد كه در عين حال كه به شدن و چندگانه گي پشت نمي كند جاودانه گي را نيز تضمين مي كند : اين انديشه همان انديشه ي بازگشت جاودانه ي همان است .
اگر به دقت در اين انديشه تعمق كنيم درمي يابيم كه « لحظه» در آن جاودانه است . آن چه كه اكنون در اين لحظه رخ مي دهد از آن رو كه به همين شيوه رخدادش بي نهايت بار باز مي گردد پس جاودانه است . اما لحظه از آن رو لحظه است كه در مي گذرد اين بدان معناست كه هر آن چه كه در لحظه رخ مي دهد تنها در گستره ي بازگشت مي تواند يك جاودانه باشد و نه به هيچ شيوه اي ديگر . پس بر پايه ي انديشه ي بازگشت ، آن چه تنها يك دم است و در همان دم نيست مي شود از آن رو كه باز مي گردد در عين درگذرايي جاودانه است . بدين ترتيب انديشه ي بازگشت نيچه همان جاودانه گي انديشي اوست كه به زندگي در كليت آن آري مي گويد و آهنگ پست شمردن آن را در سر نمي پرورد و آن را در قبال خويش بزه كار نمي داند . بودن و زيستن براي او به يك ارزش بدل مي شود و آن را با يك جهان راستين معاوضه نمي كند ! جهاني كه بيش از هر چيز آن را زاده ي سستي و ناتواني انسان در بر دوش كشيدن بار هستي مي داند . جهاني كه باور به آن انسان را دون و برده وار و پست بار مي آورد ونه نژاده و آزاده جان . جهاني كه در آن شترها و باركشان فرمان مي رانند و نه شيران و آفريننده گان ! با انديشه ي بازگشت شدن در چندگانه گي و بسياري منش آن به اثبات مي رسد . و باور به جهان هاي آنسري به كناري رانده مي شود و بدين ترتيب انسان براي نخستين بار از بند همه اوهام و خدايان و خداواره هايي مانند« روح» ، «من» ، «نهاد» و به جز اين ها آزاد گشته به سوي سرزمين ابرانسان راه مي پيمايد !
آن چه در انسان بزرگ است اين است كه او پل است نه غايت ؛ آن چه در انسان خوش است اين است كه او فراشدي است و فروشدي ! ( پيشگفتار)
«خدا مرده است» ! و اين سپيده دمان ، آزاده گان را بشارت رنگين كمان و پل هاي ابرانسان است براي هميشه تهي از خدايان و ارزش ها شده است و اين انسان است كه بايد با پذيرش مسئوليتْ كار ِآفرينش جهان را بر دوش گيرد و با اراده به قدرت آفرينش گرانه ي خويش يك بار ديگر نقش خدا را در زمين بازي كند و خدا نتوانيم بود مگر بتوانيم به انديشه ي بازگشت عاري از هرگونه تهوع آري بگوييم :
اگر در هر آن چه مي خواهي انجام دهي از خود بپرسي: « آيا دوست دارم آن را بارها و بي شمار بار انجام دهم؟» اين براي تو استوارترين مركز ثقل خواهد بود . ... آموزه من چنين است : بدان سان زندگي كن كه دوباره زنده شده را آرزو كني ، اين وظيفه است ـ زيرا به هر حال دگر باره زندگي خواهي كرد !آن كس كه كوشش برايش عالي ترين شادي است كوشش كند . آن كس كه آسايش را بيش از هر چيز دوست دارد بايد بياسايد !آن كس كه بيش از هر چيز دوست دارد اطاعت ورزد ، فرمان برد اما بايد خوب بداند كه چه چيزي و چه كاري را ترجيح مي دهد و در برابر هيچ وسيله اي واپس ننشيند . «سخن از جاودانه گي است» ! اين آموزه در برابر كساني كه به ظآن ايمان ندارند ملايم است ؛ نه دوزخي و نه تهديدي در بردارد . آن كس ايمان ندارد ، فقط زندگي ناپايداري را در خود احساس خواهد كرد .( اراده ي قدرت )
سوره احزاب آیه 61 صفحه 427
مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.
اینان نفرين شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردندو به قتل رسانیدشان به خواری
در قانون شرع ، برابری در حق و برابری در برابر قانون وجود ندارد . ما می خواهیم همه ی احاد ملت به یک سان در برابر قانون از حق برخوردار باشند . و هیچ کس تنها از آن رو که به کیش یا آیین یا تیره و تبار ویز ه ای تعلق دارد از برتریتی در حق نسبت به دیگران برخوردار نباشد . این جهان «محکمه ی عدل الهی» نیست و یک فرد در آن تنها زمانی مستحق کیفر است که در حقوق دیگران دست برده یا سرکشی کرده باشد . ما به انسان از آن رو که انسان است حق می دهیم و او را در تعیین سرنوشت خویش آزاد می گذاریم . هر کس این حق را دارد که خود راه و شیوه ی بهتر زیستن را بیابد و به همین ترتیب ما با هر گونه مرجعیتی که نافی آزادی فرد در تعیین سرنوشت خود باشد مخالفیم .استبداد دینی به زعم ما بزرگ ترین مانع آزادی فرد است . زیرا از راه باوری که به فرد داده در ته دل او رسوخ کرده و در او نهادینه می شود . و فرد در مناسبت با آن به گونه ای کاذب خود را دارای هویت ، شخصیت و فردیت دانسته و نا آگاهانه مسخ می شود . با این تفاوت که به گوانه ای دیوانه وارانه پذیرای مسخ شده گی خویش نیز هست . و تا آن جا پیش می رود که سنخ خود را برترین نوع انسان بداند و بر پایه ی دید گاه دوگانه بین دوزخی و بهشتی توجیه گر بنیاد گرایی و متعاقب آن خشونت گرایی در جهان شود . در واقع دین داشتن این نوع انسان از دید وی مقدم بر انسان بودن اوست . انسان از این دید یا دین دارد که در این صورت هر رفتار و کردار و منش درخیمانه و دیو صفتانه ای هم که داشته باشد انسان است و یا دین ندارد که در این صورت کافر یا ناسپاس است و ناسپاس نیز درست به همین خاطر «نجس» است . یعنی در رده ی حیواناتی که «شرع مقدس» آن ها را ناپاک دانسته است . اگر چه ممکن است این انسان صفات و منش سراپا انسان وارانه ای نیز داشته باشد . فرد دین دار به هر حال در ته دل اش خود را برتر دانسته و درست به دلیل همین برتری حق و امتیازات ویژه ای برای خویش قائل خواهد شد . این برتریت در سنخ آگاهانه یا نا آگاهانه به برتریت در حقیقت نیز می انجامد البته وارونه ی آن نیز صادق است . در واقع این نوع انسان حقیقت و باور خویش را حقیقت راستین دانسته و دیگران را دقیقا به همین دلیل گمراه می پندارد . این جاست که پای دوگانه ی حق / باطل ، کافر / مومن و... در میان می آید . نفس این دوگانه توجیه گر خشونت است . خشونت از آن رو که فرد مومن ـ بگذریم از چندگانه گی منش یک فرد و رفتار های متفاوت او در شرایط گوناگون به گونه ای فراگیر ـ بر اساس همان افسانه ی کهن باید با قوای شر بستیزد تا آن گاه که حق و راستی بر عرصه ی گیتی پیروز شود . بدین ترتیب پایه ی هر گونه ارتباط و گفتگوی واقعی در صحن جامعه در رابطه با این گونه انسان مومن بر بنیانی سست نهاده شده است . در واقع باور او از هم آغاز بنیان دشمنی را پی ریخته است . بدین معناست که ارتباط مومن در عدم ارتباط و گفت و گوی وی در عدم گفت و گو شکل می گیرد . من به عنوان یک انسان از همان آغار در مرتبه ی فروتری نسبت به فرد مومن قرار دارم و این به خاطر حق ویژه ای است که به او به خاطر مومن بودن اش تفویض شده است . در واقع عنایت خاص خداوند به او سنجه ی برتری او ست نسبت به من . و من از آن رو دون ترم که از دهش الهی بهره ای ندارم . به هر حال باور مومن در بنیان خویش زاینده ی سلسله مراتب است در انسان بودن . این شیوه ی نگریستن به انسان در پهنه ای که استبداد آن هم از نوع دینی اش در کار است توجیه گر آپارتاید ما و آن ها نیز هست : ما مومنان ، آن کافران . ما دینیاران آن دین ستیزان . پاک روشن است که این دوگانه ها توجیه گر خشونت اند . « ما مومنان حق داریک به زور هم که شده "آن ها" را به راه خویش بیاوریم » .« " آن ها " در کار ما دخالت می کنند باید دست "ایادی" آن را از مداخله در امور قطع کنیم» . « دشمن در بیرون از مرزها و از درون مشغول توطئه است » « آن ها ذهن جوانان ما را مسموم کرده به فساد می کشانند و از راه ما که را حق است به در می کنند !» « مواظب "ان ها"یی که تهاجم فرهنگی را رواج می دهند باشید .« آنهاپیشرفته تر شده با سلاح فکر به میدان آمده اند » و ... . این آپارتاید ما / آن ها بدون شک توجیه گر خشونت است . خشونتی که تنها در سطح فکر نمی ماند بل همچنان که نشان دادم در عرصه های گوناگون سیاسی هم وارد می شود . و البته همین سیاست است که جهت آموزش و پرورش و فرهنگ را نیز مشخص می شود . این سیاست ذهن را خشونت گرا و ما / آن ها بین بار می آورد . حق و باطل در عرصه سیاست نیز درگیر پیکار دائمی اند . پ س ما مومنان ما احزاب خدا باید بر آن ها ، که دشمان خدا و یاران اهریمن اند بستیزیم : جنگ جنگ تا پیروزی ! حق همیشه باید با باطل بجنگد تا پیروز شود . اما باطل کیست ؟ هموست که با او و به زبان او و در کنار او زندگی می کند اما متفاوت با او فکر می کند یا شیوه ی رفتار و زیستن و هدف او با وی متفاوت است . او بزه کار است چون متفاوت است پس این دوگانه بینی تفاوت را از آن رو که تفاوت است می تاراند . او متفاوت است پس باید زیر نظر گرفته شود ـ که خود به خود به این معناست که باید بهانه ای تراشید که او را به دام بیاندازیم ـ او زیاده روی می کند پس باید به زندان برده شود . او قصد براندازی دارد پس بکشیدش و... . این دوگانه کشتن و چه بسا کشتار را نیز توجیه می کند : قتل های زنجیره ای ، کوی دانشگاه . خشونت اگر خشونت علیه باطل باشد رواست . این نتیجه منطقی دیدگاه دوگانه بین مومن / کافر است . آیا یک انسان حق دارد حق انسان دیگری را به خاطر کیش و آیین و یا شیوه و منش و رفتا او ضایع کند ؟ خیر. اما نه تنها حق او گرفته می شود بل چنان با رفتار می شود که گویی هیچ گاه حقی نداشته است .« اگر او چیزی دارد به لطف ماست ما دست لطف خود را از سر او بر می داریم » . از همین روست که ما در جایی که تفاوت جرم است متفاوت می اندیشیم از دید ما : خشونت خشونت است اگر چه با نام خدا یا پشتوانه ی هر اندیشه و منش ویژه ای تقدیبس شود . ما بر آنیم که انسان ها از آن روی که انسانند حق دارند و نه از آن رو که به کیش و آیین و یا تیره و تبار و رنگ خاصی وابسته اند . ما بر آنیم که انسان وارانه در کنار هم زندگی کنیم بدون این که بر آن باشیم مایه های رنج دیگران را فراهم آوریم . از همین روست که بیش از هر چیز به رواداری و گفت و گو باور داریم . اگر قرار است که با نام خدا و دین انسان های دیگر را بکشیم بگذاریم خدا خود این کا را انجام دهد زیرا او خود به این کار توانا تر است !