اين روز ها هر چه بيشتر مي كوشم كه رفع تنهايي كنم تنها تر مي شوم غم آن جا ما را احاطه مي كند كه نمي توانيم موقعيت خويش را برتابيم يا حتا با درون خويش ارتباط برقرار كنيم
!1.
گاه احساس مي كنم كه تنها مي توانم با ذوب شدن در آتش يك عشق از شر خودم خلاص شوم اما با بيچارگي و بدبختي تام و تمام متوجه مي شوم كه عشق ناممكن است و اين را بيش از هر چيز تلاش بي فرجام من در دست يافتن به آن نشان مي دهد
. شايد متهم به رمانتيسيسم شوم ، خب باشد بگذار متهم شوم.تن او مرا بر مي انگيزد اما ناپاكي وجود مرا در برگرفته است
.2.
شايد كه توقع ما انسان ها در رابطه با عشق نتيجه ي يك اشتباه باشد اما اين اشتباه ريشه در هر كجا داشته باشد به همان اندازه كه دلنواز است غم برانگيز هم هست ، من غم عشق را به جان و دل خويش احضار مي كنم و در عين حال از آن در عذابم ! خنده دار است با اين همه اين كاري است كه ما مدام انجام مي دهيم و حتا آن را مي آفرينيم . در نبود عشق ما در ورطه ي يك زندگي سرد و بي روح و دل به هم زن گرفتار مي آييم ، از همين رو ما نمي توانيم عاشق نباشيم ، اگر نمي خواهيم عاشق باشيم به دليل هاي ديگري است . اگر سخن عاشقانه را در حاشيه قرار مي دهيم دقيقا به دليل آن است كه به نيروي زندگي و بخش و در عين حال ويران كننده ي آن اذعان داريم ! بله ؛ عشق در يك آن مي سازد و ويران مي كند . چگونه ؟ قضيه ساده است . آن چه كه ويران مي شود مگر چيست ؟ كوشش هر روز بيشتر فزاينده ي ماست به غرق شدن در كار و تعهد بي روح اجتماعي كه جان ما را اسير مي كند و در قفس نگه مي دارد و مانع (1) از رشد قواي عاطفي ما مي شود و هر روز ما را تيره تر و سنگدل تر مي كند . غرق شدن در دستور زبان هويت باختگي اجتماعي كه نتيجه ي نفوذ شبكه هاي رو به رشد قدرت است در ما ! عشق و بطالت ناشي از آن دهاني است كه نيشخند دردناك اش را بر سر زندگي پر مشغله ما خراب مي كند و مثل دلقك هاي دربار پادشاهان دلقك وار بودن شيوه ي زيستن ما را به رخ مان مي كشاند . زندگي عاشقانه ـ چيزي كه اكنون از آن تهي گشته ايم ـ اكنون خطري است براي سيستم هاي اعمال قدرت ، به همين دليل است كه ما شاهد پيدا شدن زبان هاي قلابي و ساختگي پيرامون آن در عرصه كار اجتماعي شده ايم ، اين زبان ها قصد دارند كه سخن بي واسطه و گداخته ي عشق را با قالب بندي و جهت دهي آن در راستاي مفاهيم از پيش تعريف شده شان مسخ كنند و لباس مبدل بپوشانند . عشق گاه بايست جامه و عمامه به سر كند و گاه كت شلوار بپوشد يا چادر بر سر كند و به مدرسه يا دانشگاه برود و گاه حتا در هيات يك مجري تلوزيوني بذله گويي و مزاحمت ايجاد كند و مانع از خلوت من و تو بشود !(2) در هر حال برچسب عشق ممنوع(3) بر سينه ي سخن عاشقانه زده شده است و چنين مي نمايد گزيري از اين سخنِ انكارِ آن نيست ، با اين همه سخن عاشقانه هميشه در كنج و پستو خود را لو مي دهد و آن ديوانه گي نهفته در آن كه زبان هاي دور و بر ما مدام آن را به قصد نفي برجسته مي كند خود را برون مي دهد و جايي به خويش اختصاص مي دهد .(4) عشق و زبان عشق بازنماياننده ي تفاوت است در كلام عاشق ! تفاوتي كه خود را دربرابر پوچي و بي مايگي زندگي هر روزه و بهنجار به رخ مي كشاند .
شك نيست كه اين مانع شونده گي را بيش از هر چيز زبان خداشناسانه در ما باعث مي شود زيرا بر اين پايه عشق به هر آن چه كه جز خداست از اصالت برخوردار نيست ، با اين همه زبان خداشناسانه در عين حال زبان قدرت هم هست كه اكنون كمابيش با تن و جان ما عجين شده است و با آن ها در آميخته است
. به گونه اي كه در هرگونه هم يابي ما احساس مي كنيم كه ديواري ميان ما كشيده شده است . ما حتا ناتوان از ابراز سرراستانه ي عشق خويش نيز هستيم و هميشه مي كوشيم در لفافه سخن بگوييم يا به هر حال نفع خويش را به هر شكل كه باشد در نظر بگيريم ، سخن خداشناسانه جنبه ي كالايي هم يابي عاشقانه را تقويت مي كند آن هم به دو صورت : 1. مومن نمي تواند به فردي كه بيرون از هنجار هاي ديني وي عمل كند عشق بورزد بدون اين كه بخواهد او را عوض كند ، وارونه آن نيز مصداق دارد ، اين كار گونه اي تحميل خويشتن است و با پذيرش ديگري كه شرط آغازين عشق است منافات دارد ، بدين ترتيب فرد مومن در بسيار از موارد مجبور مي شود با فردي از هم سنخان خويش ازدواج كند كه چه بسا پيش بياييد كه با او هيچ گونه مفاهمه اي نداشته باشد از اين روست كه در جامعه ما ازدواج بيش از آن كه يك پيوند باشد از سر عشق يك معامله است 2. سخن خداشناسانه هم آميزي عاشقانه را گناه تلقي مي كند ، حتا نگاه به چهره ي ديگري اگر بيرون از قواعد تعريف شده ي شرع باشد مستوجب عقاب است نزد خداوند . نتيجه اين است كه فرد احساس مي كند در هم يابي عاشقانه چيزي را باخته است يا هر دم امكان اين هست چيزي را از دست بدهد . همه ي اين ها را ما ميتوانيم در خود پنهان كاري و سيماي راز نگه دارانه ي عشاق خودمان ببينيم ، چيزي هست كه بايد پنهان شود زيرا هويدا گشتن اش به معناي آن است يكي از طرفين يا هر دو مثلا بي آبرو مي شوند يا اگر اين راز برملا شود هميشه تحت كنترل قرار مي گيرند و مانند اين ها . اگر وضع هميشه بدين گونه باشد عاشق در معرض خطر دائمي است و هميشه مواظب است كه كسي از راز او پرده بر ندارد كه مبادا آبرويش يا شرافت اش لكه دار شود اين هم يك معامله است زيرا به هر حال چيزي وجود دارد كه نمي توان آن را حتا با عشق معاوضه كرد !سخن قدرت همه جا هست در كوچه و خيابان ، در مدرسه و دانشگاه و حتا در رختخواب
! قدرت حتا به عشق هم امان نمي دهد ، بهتر است كه همه بر مبناي قواعد تعريف شده ي آن رفتار كنند ، رام و سر به راه تا او نيز سعادت دنيا و عقبي را براي مردم فراهم كند ، سخن قدرت حتا درخلوت نيز درگوشمان وزوز مي كند : با مجله و روزنامه و كتاب درسي و راديو و تلوزيون ما را بمباران مي كند . او به ما مي گويد كه با دلدارمان چه و چگونه سخن بگوييم كه حق مطلب را ادا كرده باشيم ، قدرت احساسات مان را با تور كلمات خويش به دام مي اندازد و آن را مسخ مي كند و بدين شيوه مانع از سرريز عواطف مان مي شود . او با چشم هاي خويش مدام ما را مي پايد و باعث مي شود كه ما هميشه با لكنت احساسات مان را بروز دهيم يا در بروز احساسات مان هميشه با نيش درون سروكار داشته باشيم .حين نوشتن مطلب خواهرم گفت كه اين اصطلاح
«عشق ممنوع» را جورج اورول در كتاب 1984 به كاربرده است . من هنوز با وجود اين كه زياد تعريف اين كتاب را شنيداه ام آن را نخوانده ام. با وجود اين پاك روشن است كه هر كجا سيستم هاي قدرت ميل به همسان سازي و سرو ته يك كرباس كردن ابنا بشر طبق برنامه ها و اعتقادت و ايدئولوژي هاي خود را داشته باشند تفاوت از آن رو كه تفاوت است تارانده مي شود تاريخ قتل و عام و دربند سازي روشنفكران ديگر انديش در سرزمين ما اين مهم را به خوبي نشان ميدهد ، درواقع آن ها درست از ان رو در بند مي شوند كه به معيارها و هنجارهاي همسان سازانه ي سيستم قدرت نه مي گويند و دقيقا به همين دليل براي سيستم تهديدي محسوب مي شوند . سخن عاشقانه به همان گونه كه در فراز گفتم سخن تفاوت است زيرا مرزبندي هاي معمولي زبان قدرت را به چالش مي كشد و به فرد وعده ي رستگاري در عشق را مي دهد . زبان عشق هنجار شكن است پس هميشه تهديدي است براي زبان قدرت : فرض كنيد كه شما چون ورتر عاشق زني مي شويد كه شوهر دارد و مانند اين ها ! اين به هرحال ميزان هنجارشكني ميل را در انسان به خوبي نشان ميدهدسخن گفتن از عشق و ماجراي عاشقانه گويا در ميان ما در محيط هاي غير رسمي يك امر كاملا جا افتاده است ، من چه در اتوبوس چه در منزل كارگري و چه در خلوت دوستان بارها اين گونه سخن گفتن را ديده ام ، هستند در ميان ما كساني كه هيچ گاه از سخن گفتن درباره ي عشق شان بازنمي مانند گرچه بارها و بارها آن را تعريف كرده اند ، نكته ي جالب توجه اما شيوه ي گوش سپاري مخاطب است كه گويي شنونده ي چيزي كاملا غير معمول و بهت برانگيز مي شود و اين را بيشتر از هر چيز در پرسش هاي گاه به گاهي مي بينيم كه مخاطبان از فرد عاشق درمورد عشق اش و چند و چون آن مي پرسند ، در خانه هاي دانشجويي ما اگر بساط روان گردان ها پهن نباشد به جايش بساط عشق گسترده است
!آيا دوگانه ي ِ اصلاح گر و انقلابي براي تبين وضع امرروز روشنفكري ما بسنده است ؟ آيا ما مي توانيم با اين برچسب انديشه وران را زير اين يا آن نام دسته بندي كنيم ؟ مشكل ايجاد اين دسته بندي پيش از هر چيز قائل شدن يك ذات يا ماهيت مشخص براي آن كس است كه مي انديشد زيرا از پيش اين گونه مي پندارد كه اين انديشمند حتما بايست اين يا آن باشد و گزينه ي سومي در ميان نيست
. انديشه چنان انديشده مي شود كه با اين يا آن برچسب جور باشد نه اين كه خود ماهيت نامي كه به آن داده مي شود را تعيين كند . ابتدا برچسب هست و سپس انديشه در ميان مي آيد اما واقعيت متفاوت با اين است ، راست اين است كه خود انديشه بايد سرشت نامي را كه به آن داده مي شود را مشخص كند و نه به وارونه . بدين ترتيب مي توانيم بپرسيم كه آيا يك انديشه نمي تواند در عين آن كه بهسازانه است شورشانه باشد و به وارونه ؟ انديشيدن درباره ي يك وضعيت پيش از هر چيز كنش پيچيده و پر پيچ و خمي است ، اما ذهن ما بيش از هرچه اشتياق آن دارد كه هر آن چه كه تازه به انديشه در آمده است را تحت آنچه پيشتر دريافت ايم بيانديشد ، بدين ترتيب گذشته و آن چه كه پيشتر فهميده ايم خود را بر آن چه كه اكنون قصد فهميدن آن را داريم تحميل ميكند . به قول نيچه: «هر گفته يك پيشداوري است» و اين بدان معناست كه ما هميشه از يك موضوع مشخص دركي پيشين داريم و به اعتبار اين پيش دريافت است كه تازه هايمان را به انديشه در مي آوريم . اين توضيح تا اندازه اي مي تواند تبيين كننده ي اين باشد كه ما چرا هنوز بر آنيم كه آن چه را در فضاي روشنفكري مان رخ مي دهد را ذيل همان برچسب هايي كه از پيش به آن ها باور داشته ايم دسته بندي كنيم . اما اين دسته بندي اگر چه باعث مي شود تا اندازه اي كار و بار انديشه به مسائل براي ما آسان تر شود در عين حال ما را فريب نيز مي دهد . زيرا چه بسا اين گرفتاري در ميان بيايد كه ما بايد وضعيت كنوني را نيز بايست دقيقا با شيوه هايي بيانديشيم كه آن ها را در وضعيت ديگر به وجود آورده بوديم بماند اين كه آيا اين انديشه ها خود واقعيت را به خوبي توصيف كرده اند و همه جانبه به چشم دوخته اند يا خير ؟(1) هنوز كه هنوز است ما در چارچوب گفتمان سنت و مدرنيته مي انديشيم و پاره اي را زير اين و پاره اي را زير آن قرار مي دهيم . اين آقا مدرن است و آن يك سنتي ! اما در دل اين اصطلاحات كژفهمي ما نهفته است و مثل هميشه نشان از آن دارد كه ما در دل برچسب ها و بحث و گفت و گوهاي پيرامون آن ها درجا زده ايم ، همين حالت را پيشتر مثلا ما درباره ي گفتمان غربزده گي تجربه كرده بوديم و اين مثل هميشه نشان مي دهد كه روشنفكري ما تا چه اندازه به دلخوشكنك ها دلخوش است . وانهيد تا پيچيده گي و بغرنج مساله در وضعيت كنوني مان را با مثالي روشن كنيم . دكتر سروش يك انديشگر است كه مي خواهد دين را در پرتو مفاهيم جهان نوين بيانديشد و اين كار را با قائل شدن با يك ذات غير تاريخي براي دين انجام مي دهد و معتقد است كه متالهان و شيوخ را راه به اين ذات نيست در واقع وي و همپيالگان ايشان برآنند كه مي توانند تفسير درست تري از دين به دست دهند كه در عين حال تفسير بهتري نيز هست ! اكنون ما پيرو تاويل شناسي نوين فهميده ايم كه نمي توان از ميان دو تاويل از يك متن واحد يكي را حقيقي تر از آن يك دانست ، اگر اين گونه باشد اين جا چه اتفاقي مي افتد ؟ سروش و دار و دسته اش به جماعت متعصبان و واپس گرايان تاريخ مي غلتند ! چرا؟ زيرا براي نمونه آن جا كه مصباح يزدي پيرو خوانش خويش از كتاب بر منش خشونت گرايانه دين صحه مي گذارد و مثلا معتقد است كه كافر نجس است و از كتاب هم نشانه مي آورد سروش به هر شكل ممكن بر آن است كه از آيات مبين (2)كتاب مفاهيم و انديشه هاي مدرن را استخراج كند اگر اين گونه باشد بايد اذعان كنيم كه انديشه ي مصباح درست زين رو كه اتكاي خود را به متن از دست نمي دهد و نمي خواهد از بيرون چيزي را بر آن بار كند تفسير بهتري است ! اما آيا سرو ش متعصب است ؟ هم بله و هم خير . و البته اين بدان معناست كه طبق معمول برچسب ها نزد ما نقش مهمتري ايفا مي كنند و نمي گذارند كه به كاوش دروني يك جريان انديشه اي بپردازيم . وارونه اين قضيه را درنظر بگيريم آيا جناح فكري انصارا... ( همان حزب ا... دوبله شده ) فقط و فقط جناحي است با يك ايدئولوژي سنتي متحجرانه و منسوخ كه آن را با هيچ انديشه ي مدرني سر و كار نيست .اگر چنين باشد اين اشتياق هر روز گسترش يابنده ي جناح به اصطلاح سنتي به تكنيك ، نظاميگيري به مدرن ترين شيوه ها و انرژي هسته اي چه معنايي دارد ؟ آيا مي توان قائل شد كه اين گرايش ها در بنياد خود غير مدرن هستند ؟ خير ! هر گونه گرايش به تكنولوژي در جهان امروز يك گرايش مدرن است البته اگر مثل هميشه همين اصطلاح مدرن را نيز يك مفهوم ساخته و پرداخته و كاملا مشخص ندانيم . اگر از اين چشم انداز بنگريم ديگر نمي توانيم پديده اي مانند انصار حزب ا... و ايدئولوژي ساخته و پرداخته آن را صرفا يك پديده سنتي بدانيم . اين پديده با اشتياق منحصر به فردش به نظامي سازي ، بمب ، و همچنين قدرت بي بديل اش در استفاده از رسانه ها در «تحميق توده ها» با استفاده از تبليغات ، با نهاد سازي ها يش و با لانه كردن در هر اداره اي با نام « حراست» يا «عقيدتي سياسي» با بوروكراسي خاص خودش و با هم سنخ پروري اش به وسيله ي صرف هزينه هاي هنگفت از راه درآمد سرانه ملي با بسيج فراگيرش و مانند اين ها( 3 ) ، اگر در مقام مقايسه بر آييم شبيه پديده ي فاشيسم است يا گونه اي استالينسم از نوع كيشانه اش ، كه هر دو در بنياد خود پديده هايي منحصرا مدرن هستند . اگر اين گونه باشد ما ديگر با يك مدرنيته كه سنت در برابر آن قد علم كرده است رويارو نيستيم بلكه بايد اذعان كنيم كه سنت اكنون خود مدرن است . بدين ترتيب دوگانه ي اصلاح طلب و محافظه كار نيز نمي تواند وضع روشنفكر و انديشگر ايراني در پيچيدگي و بغرنج جهت گيري او نسبت جهان اش را روشن كند ، گزينه ي انقلابي چه آيا جايي براي اين برچسب نيز مي ماند ؟ ـ البته پاك روشن است كه اين برچسب ها مطلقا بي تاثير نيز نيستند بدين معنا كه اين برچسب ها در گستره هاي خاص خود عمل مي كنند و ممكن است حتا جريان ساز باشند اما اين بدان معنا نيست كه آن ها واقعيت را در چندگانه گي و پيچيده گي آن مي توانند توضيح دهند .هذا آيات الكتاب المبين
. قرآن بر روشن بود نص خويش صحه مي گذارد و بر آن است كه همگان با تدبر و انديشه در آن مي توانند راه راست را بيابند . اگرمتن قرآن روشن باشد پس تصريح به خشونت گرايي نيز در آن روشن است ، نتيجه اين است هر گونه تفسيري كه بخواهد « انسانيت » در مفهوم مدرن آن را در كتاب بيابد بايست اين گونه آيات را در بافتي متفاوت با بافت واقعي اش تفسير كند اما اين ديگر نه تفسير بلكه گونه اي تحريف است . آن گاه كه سروش گرايان و امثال ايشان برآنند كه تفسيري مطابق با مفاهيم مدرن از قرآن به دست بدهند ناگزير به اين ورطه فرو مي غلتند .تاريخ روشنفكري ما تاريخ همين برچسب هاست ، متفكر ما هميشه به جاي اين كه در حوزه هاي تازه منحصر به خويش كار كند و گفتار خاص خويش را به وجودآورد هميشه زير سايه برچسب منسوب به اين يا آن متفكر انديشيده است بدون آن كه نگاه سنجشگرانه اي نسبت به آن داشته باشد ، تعداد متفكران مستقل در ميان ما بسيار اندك است و شايد شمار آن هايي كه گفتار خاص خويش را دارند به انگشتان دست هم نرسد اين با وجودي است كه مي دانيم بنيان نهادن حوزه هاي معنايي تازه بايد نخستين كار هر متفكري باشد و اين مستلزم خلاقيت در انديشه ورزي است ، اما كار ما هميشه بسنده كردن است به گفتار يك متفكر و پرو بال دادن به آن بدون نگاه نقادانه و حتا توجيه آن به هر شيوه ي ممكن اگر چه خشونت باشد ، شما به تاريخ مفهوم غربزدگي تاكنون نگاه كنيد تا قضيه روشن شود ، اين گفتمان منسوب به آل احمد كه از كوره ي آشپزي سيد احمد فرديد بيرون آمده است با ادامه دادن جهات فرديدي اش كماكان بر ذهن بسياري از روشنفكران ايراني حاكم است و اين را ما مي توانيم بيش از هر چيز در كلماتي مانند دشمن و تهاجم فرهنگي و مانند اين ها ببينيم كه ما را در برابر غرب قرار مي دهد و با قائل شدن يك ماهيت يا ذات غربيت براي آن توان ديدن آن را در چندگانگي و پيچيدگي آن از دست مي دهد
.كافي است كه به شيوه ي استخدام افراد در نهاد هاي دولتي دقت كنيم تا كاركرد بروكراتيك و در عين حال خود تحميل كننده ي اين ايدئولوژي را به خوبي ببينيم ، در همان بدو ورود از شما مصاحبه انجام مي شود كه نه به قصد ارزيابي سطح دانش شما بلكه به قصد روشن سازي وضعيت سياسي يا عقيدتي شما انجام مي گيرد زيرا اعتقاد بر آن است كه تنها افراد مذهبي اي كه تعليمات اسلامي مدارس خوب در كله شان فرو رفته است شايسته ي استخدام شدن هستند ، سپس از شما خواسته مي شود كپي شناسنامه خود و اعضاي خانواده تان را تهيه كنيد ، سپس فرم تعهد و التزام را بايد تنظيم كنيد كه معنايش اين است كه شما خودتان به دست خودتان سند اخراج خود را امضا مي كنيد و سپس از شما خواسته مي شود انگشت بزنيد كه قابليت پيگيري شما در هر جا ومكان وجود داشته باشد حتا اگر ارگان نظامي باشد بايد با تمام كف دو دست تان سند استخدام خود را امضا كنيد ، اين تنها جنبه ي صوري قضيه است ، چرا كه هميشه افراد ملتزمي هستند كه تو را مي پايند ، زيرآب زن ها
! اين ها كساني هستند كه به خيال خود در بسياري از موارد از دين و مذهب صيانت مي كنند و به خود اجازه مداخله در كاري را مي دهند اگر چه تفتيش زندگي خصوصي يكي از همكاران خود باشد گاه حتا بدتر از اين هم هست و اين آن جاست كه اين سنخ افراد به طرف مقابل شان انگ مي چسبانند ، در بسياري از موارد اين انگ ها زدن به خاطر اعتقادات اين فرد است ، طرفه آن كه همين انگ ها ممكن است به اخراج فرد خاطي بيانجامد يا پاي او را براي پاسخ گويي به حراست يا عقيدتي ومانند اين ها بكشاند . همه چيز بستگي به مهارت فرد چاپلوس دارد كه تا چه اندازه قدرت تخريب همكارش را داشته است .دوستان درود بر شما!مجيد گفته نيا به هر حال يك رفرميست است اين برايم تعجب برانگيز است چرا كه جهت گيري زباني انسان در قبال واقعيت هميشه پيچيده تر از آن است كه بتوان زير اين قالب ها او را طبقه بندي كرد ،شايد بهتر باشد كه بگويم كه از نظر تاريخي من خودم را در راستاي تفكر چه طيفي پيش مي برم :از همان ابتدا ، اخوند زاده ، مشيرالدوله ، ملكم و... تا كنون كه شامل داريوش اشوري ، آرامش دوستدار ، محمد رضا نيكفر مي شود ، من خودم را در چارچوب تفكر آل احمدي و چهره هاي گوناگون آن طبقه بندي نمي كنم و با آن حتا ناسازگارم ، تفكري كه زير مفهوم غربزدگي گونه اي ضديت با غرب را پنهان ميكند ، به هر حال من اصولا به يك موجود به ذات انقلابي يا اصلاح طلب معتقد نيستم ، مساله براي من بيش از اعتقاد به اين يا آن برچسب سياسي نگاه به ماهيت فرهنگ مان است و ديدن آن! يعني در اين راستا كوشش مي كنم . ديدن بن بست هاي فرهنگ مان و ارئه تحليلي براي به دست دادن وارائه ي يك بديل ، براي من مساله مهمتري است شايد اين گفته ها به قد و قواره ي يك جوان از 30 شهريور ماه امسال پا در سن 25 سالگي نهاده نيايد ! اما به هر حال جسارت خودم را به خرج مي دهم ، مهم اين است كه خود انديشه ماهيت دگرگون ساز داشته باشد و به اين خاطر قبل از هر ادعاي گزافه بايد ياد بگيرم كه بيانديشم!درگيري مستقيم در كار سياست براي من كار منزجر كننده اي است البته اين به هيچ وجه به اين معنا نيست كه من به امكانات سياسي بهتر نمي انديشم .
من اسم « نيا» را فقط به اين حاطر كه دوستش دارم انتخاب كرده ام نه به خاطر اين كه از كسي يا چيزي مي ترسم ! اصولا اين خنده دار كه فكر كنيم در اين مملكت كنترل مي توانيم با تغيير نام خودمان را مخفي كنيم، محض اطلاع بايد بگويم كه اواخر شهريور ماه نامه ي از معاون وزرات اطلاعات لو رفته بود با اين مضمون كه فلاني ، رئيس محترم كل مخابرات ايران اي پي شماره تماس و... كاربران اينترنتي را تا مدت نود روز بايگاني كنيد . و اين يعني اين كه خفقان خفه كننده تر از اين حرف هاست ! نوشتن بيش از هر چيز براي من خلاص شدن از دست خودم است بدم نمي ايد يكي بيايد مرا بالاي دار ببرد يا به جرم بي اعتقادي تير باران كند براي يك انسان پوچ نگر اين اتفاق مي تواند مثل يك استحمام خوب و دلچسب باشد .
راحيلا هر گونه ارتباطي در بن خود گونه اي خشونت را ناخواسته اعمال مي كند حتا اخلاقي ترين كنش هاي ما نيز شايد در بن خود ناعادلانه باشد چون ممكن است كه به خاطر در نظر گرفتن منفعت جمع منفعت فرد را تباه كند ، پس من منكر وجود خشونت نيستم و اگر فكر كنيم زماني خواهد رسيد كه خشونت يكسره از حهان رخت برخواهد بست دچار آرمان گرايي و توهم هستيم! اما به هر حال مي توان به جهاني انديشيد كه در آن كودكانه تر و شادمانه تر زيست ، به جاي اين كه در داخل عروسك كودكان معصوم بمب ساعتي كار بگذاريم . بايد به سيستمهاي اعمال قدرتي «انديشيد» كه نرمخوايانه تر عمل مي كنند، اين گفته ها شايد ضمنا پاسخ به مجيد هم باشد كه معتقد است كه آينده در خيابان ها شكل مي گيرد ، شايد بهتر باشد كه بگويم نسل ماو نسل پيش از ما وارثان كنش انقلابي پدران و برادران خويش هستيم ، همچنين شايد با مسامحه بتوان گفت كه هيچ ملتي تاكنون به اندازه ما جنبش انقلابي نداشته است نگاهي به تاريخ از زمان تاسيس مجلس اول در دوران مشروطيت تاكنون اين را به خوبي نشان مي دهد، وحشت ناك است ديدن نقاب پوشان آن گاه كه با سر وكله پوشيده شده هم سنخان تو را كتك مي زنند ، اما اين نقاب پوشان به چه خاطر دست به اين كارهاي وحشيانه و ضد انساني مي زنند دقيقا به دليل اعتقاد سفت و سخت شان به باور ها و حقايقشان كه هيچ حقيقتي را برابر با آن نمي توانند ديد واين نيز ضمنا گفته ي راحيلا را تاييد مي گند كه مشكل ما دقيقا همين اعتقادات ماست ، بله مشكل دقيقا همين جاست وما بايد در همين جا دست به كار شويم ، بايد بپرسيم و پرسيدن از خويش را حتا به اين نفاب پوشان نيز بياموزانيم، چرا كه ما فرزندان اين نسل نه تنها سوخته ايم بل كه مبدل به خاكستر شده ايم! بايد به برادران خويش بياموزيم كه شاد زيستن حق ان هاست واين شادي را ان ها بايد در قلب خويش بيابند نه اين كه دهان هاي شان را تا بناگوش به قول سروش صرفا براي تمسخر ديگران باز كنند . بايد خنديدن آموخت و خنده بر شيطان سلاح خوبي براي پيروز ي بر اوست !