تبليغاتX
پردازه ها
این متن نیز یکی از نوشته های آرامش دوستدار فیلسوف برجسته ی ایران است که در سال ۷۵ در سنجس کتاب قبض و بسط شریت دکتر سروش نوشته شده است و البت ب گمان من با گذشت زمان هم هنوز فغلیت خودش را از دست نداده است .خواندن اش را به دوستانم توصیه می کنم

کلیک کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت توسط نیا |

کلیک کنید : انوشه . میم نگاهی به نوشته های آرامش دوستدار

کلیک کنید:

1    2     3

حتما بخوانید :گواهی های یک اندیشه و یک زندگی

 همچنین بخوانید از نیکفر :حقانیت عصر جدید۱ و 2

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت توسط نیا |

 کلیک کنید : حتما بخوانید !

 1و2 و 3

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت توسط نیا |

متن PDFآرامش دوستدار کلیک کنید از نو !

اعلامیه ی جهانی حقوق بشر کلیک کنید:

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت توسط نیا |

این متن تاکنون ۱۰۰سال است که اجازه ی انتشار نیافته است.

کلیک کنید :فتح علی آخوند زاده

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت توسط نیا |

اين متن نيز يك پيش نويس است ، به پيشنهاد دوست عزيزم مجيد آقاميري قصد دارم در باره ي مفهوم « آري گفتن » در فلسفه ي نيچه يك مقاله بنويسم . در متن زير تنها عناوين و مهم ها را در ذهن خود مرور كرده ام، اگر فرصت دست دهد خواهم كوشيد كه مقاله را با واگويه هايي از نيچه در كتاب هاي مختلف اش در آميزم .

 

نيچه به چه معنا يك «آري گو» به زندگي است ؟ نيچه هر گونه آري گفتن به زندگي را آري گويي نمي داند . بديهي است كه خر نيز آري مي گويد : عر آري . اما در چنين گفت زرتشت ، زرتشت را مي بينيم كه والاتباران را سرزنش مي كند كه چرا از نو يك خر را به خداوندگاري خويش گماشته اند . اگر نيچه با آري خر مخالف است پس دست كم يك آري هست كه در بُن آري نيست بلكه نه است . حال منش يك خر چيست ؟ پيش از هر چيز ، آن چنان كه ما مي شناسيم باركشي . اما اين بار چيست ؟ بار ارزش هاي برتر ، ارزش هاي ترانساندانتال ( متعال )، نيك پنداشته شده ها و اعتقادات و باورها . آيا بايد به اين اعتقادات هم آري گفت ؟ پس همه ي كوشش نيچه در راستاي باز ارزيابي همه ارزش ها چه معنايي مي تواند داشته باشد . آيا يك نه محرك اين جنبش دكسا ستيزِ  نيچه نيست ؟  نيچه يك پارادكسا است در برابر همه ي دُكسا ها  و دُكسا چيست ؟ همه ي آن چه كه پذيره آمده است . چيزي هست زرين و در عين حال ديو سيرت كه« تو بايد » مي گويد : اژدها . اين اژدها همان اخلاق است . ما جايي هشيار و ناهشيار فرمان مي بريم و در راه اعتقادات خويش حتا جان مي دهيم . اين جا هنوز ما شتريم و باركش . جهان هاي آن سري محرك ماست . حال اين جهان خدا باشد يا متافيزيك در انواع گوناگون اش.  هر گونه دنياي تسلي دهنده ي دروغين . ، مُثل ، گوهر ، اتم ، خدا ، روان ، نهاد (سوژه) . يا حتا درون مايه ي عينيت در علم كه به گونه اي نهفته اشتياق به يك جهان ثبات  را در جوف خويش پنهان مي كند . اما حتا خود درون مايه يِ حقيقت نيز يك دنياي فريب دهنده است ، حقيقت به گونه اي از پيشي ( آپريوري ) چنان انديشيده مي شود كه سازگار با يك جهان پندارينِ باياشناسانه باشد . يك جهان كه در آن همه ي چيز بر بنياد بايسته ها ( ضرورت ها ) ي اخلاقي پي ريخته شده باشد . ما از پيش آموخته ايم كه حقيقت ما را به نهان ْآشيانه يِ راستين و و اپسين پناه مان پيش مي راند ، اما ما اين را كه حقيقت نجات دهنده است از كجا مي دانيم ؟ آيا اين گزاره كه: «حقيقت نجات دهنده است»  خود پايه اي در حقيقت دارد يا تنها وجود تمنايي را در ما آشكار مي كند .آيا ما با حقيقت در برابر زندگي نمي ايستيم و اين تمنا آيا همان اشتياق مان براي پيوستن به نيروانا نيست : يك بار و براي هميشه قرار يافتن و رستن از اين گردونه ي سامسارايِ رنج و عذاب و محنت .اما اشتياق ما به حقيقت تا چه اندازه خود ابزاري است كه زندگي در ما نهاده است تا بزييم ؟ آيا مساله ، تنها رنج نيست و توانايي انسان در برتافتن آن . نه گفتن همان اشتياق كور مومنانه و متعصبانه به  نفي جهان است در چنان ـ بود اش . جهان مايه ي آزار من است پس نفرين بر جهان و هر آن چه در جهان است . اين جا انسانِ سست سخن مي گويد آن كس كه از سر ضعف و ناتواني تنها تخم كينه و دلزدگي را در روان خويش  مي كارد : من ِ كم توان رويارو با يك انسان توانا دشنه اي جز كين ِ پنهان زهر آلود ندارم ، من ، از پسِ او بر نمي آيم و بايد از او انتقام بستانم ، اما آن جا كه من ناتوانم و او توانا اين كار چگونه ممكن است ؟ تخريب ،  بله من او را تخريب مي كنم كاري مي كنم كه اعتبار خويش را از كف بنهد . پس زور و توانايي اش را صفتي شيطاني  جا مي زنم : هاي مردم او پست است و منِ ضعيف و سست بنياد  و بينوا و ستمديده برتر از او ؛ پادشاهي آسمان ستمديدگان راست ! ارزش واگرداني ارزش ها . قيام يهوديان عليه روميان نجيب يا قيام سقراط عليه اشراف زاده گان يونان .محرك اين قيام ها كينه است نه قوت . انسان قوي رويارو انتقام مي ستاند و مي داند كه هر چه حريف اش قدر تر باشد ارج او نيز افزون تر است ، تنها آشيل مي تواند بهترين دوست هكتور باشد زيرا قويترين دشمن اوست .در نسبت با نفس بودن نيز همين قصه صحيح است : من از آن رو كه نمي توانم زيستن در اين جهان را برتابم ، از آن كين به دل مي برم و با روي نهادن به يك «آن جهان » به آن پشت مي كنم ، و در واقع با پذيرش يك «آن جهان » ِ ثابت دگرگون ناشونده ي سرشار از صلح و آرامش كه همه چيز در آن در حالت كمال خويش وجود دارد ارزش اين جهان را وامي كاهم . بدون اين كه بدانم هر گونه داوري درباره ي ارزشِ بودن در جهان خود بهره اي از چگونگي بودن من در جهان دارد . من يا جهان را پلشت و نفرت بار مي بينم زيرا از آن به ستوه آمده ام يا با پذيرش رنج و شاديِ توامانِ جهان كودكانه در آن سر مي كنم . و سرنوشتِ محنت بارِ بودن در جهان را قهرمانانه برمي تابم و مي دانم كه درد و رنج و بدبختي ذاتي جهان براي انسان هستند و انسان تا هست ناگزير از رنج بردن است . اما بايد بدانيم كه رنج و كام لزوما ضد هم نيستند بلكه هر يك از دل ديگري بر مي رويد ، درد من ، بيماري من چه بسا گر چه عذاب آور است اما گاه مرا از شرِ جريان هاي ِ دربند كننده و اسارت بار آزاد مي كنند و آن چه شادي مي نامم چه بسا خود مقدمه درد باشد . پايان شادي آغاز غم است ، و هر آن كس كه بيشتر در شادي افراط كند ناگزير بايد سنگيني بيشتري را متحمل شود . آن چه اكنون و اين جا نيك مي پندارم و دل افزا جايي و گاهي ديگر دلرنج كننده و درد آور است پس در اخلاقيات ما با مفاهيم ثابت و مطلق رويا رو نيستيم بلكه با سلسله مراتب روياروييم . هر ديدگاه اخلاقي نيز گونه اي داوري درباره ي ارزشِ زندگي و بودن است . حال يك اخلاق يا زندگي را در كليت آن مي پذيرد و مي كوشد آن را تغيير دهد يا به وارونه مانند يك رتيل در يك گوشه كمين مي كند و با تنيدن تارهاي ِ نازك و نرم اخلاق به زندگي دشنام مي گويد .اين پذيرش پذيرش صرف نيست بلكه منش دگرگون كننده هم دارد . چه بسا رهيافت اش به جهان نيز يك رهيافت باياشناسانه باشد مانند زرتشت كه شاعرانه و زيبا شناسانه در دل جهان آشيان مي گزيند : اين اشتباه است اگر تصور كنيم آري گفتن به زندگي يعني كوشش در تاب آوردن وضع نكبت بار خود آن چنان كه هست بدون اين كه بخواهيم چيز تازه اي را جايگزين آن كنيم . اصولا اين باور با درون مايه اي اراده به قدرت در تفكر نيچه ناسازگار است . جايي شتر در بيابان پاي مي گذارد و سرسختانه نه مي گويد و دگرديسي مي يابد او اكنون شير است، شير با پنچه هاي تيز و بران اش لوح ارزش هاي پيشين را درهم مي شكند اما اين در هم شكستن در راستاي عشق به انسان است و بر كشيدن او نه سست و ضعيف و بيمارگونه بار آوردن او . آري گفتن ، پذيرشِ واكنشانه (منفعلانه) ي جهان نيست . مسيحيت دين سست بنيادان است و همچنين آن ها كه روان آلوده اي دارند .انسان مسيحي دقيقا به اين دليل برده است كه با نه گفتن به جهان بنيادي ترين رانه ها ي خود را لجن مال مي كند . اين جا اراده سازنده نيست بلكه ويرانگر است ، اراده ي نيست سازي ؛ نيهيليسم ويرانساز . يا آن چنان كه زرتشت در باب پيشگو مي گويد : اراده ي نيستي . فرد چه بسا قدرتمند باشد اما در بنياد سست و بي مايه : بايد كوشيد كه قدرتمندان را از چنگال ضعيف تران بيرون آوريم . اكنون نيروهاي ضعيف بر جهان حكومت مي كنند ، حكومت حكومت مورچگان است . پس اين جا ضعيف و قوي كميت نيستند بلكه كيفيت اند ، آن كس كه نيرو گرفته ممكن است ذاتا سست مايه باشد . اكنون شيخان و متالهان بر سرزمين ما فرمان مي رانند اما چه كس نمي داند اين ها بهترين ها نيستند ، اما همين جا آيا قفس بهترين ها نيست ، آيا با توانمندان به عنوان بزه كاران رفتار نمي شود .ضعيف در راستاي چيره گشتن بر جهان و تحميل ارزش هايش دست به ريشه كن ساختن مايه هاي قوي بودن انسان برتر مي زند . چون در ميان مورچگان باشي همه به چشم بيگانه در تو مي نگرند حتا زيركي يك مار نيزتوان رويارويي با بسيج مورچگان را ندارد .  آن جا كه بسيج در ميان هست همان جاست كه همانندان و هم سنخانِ سست و كم توان فرمان مي رانند . پس نيچه با سستي مخالف است اما اين مخالفت از سر كينه توزي نيست بلكه از سر عشق است او مي خوهد انسان خود را در انسان بودگي اش پلي به سوي ابرانسان ببيند يعني پلي براي فراتر رفتن از خويش . انسان بايد از دام هايِ اخلاق بر حذر باشد زيرا قصد دارد كه او را رام و سر به راه بار آورد : رمه ، بس بسياران ، انسان هاي زائد .يكي مانند همه ! پس بايد ميان دو مفهوم تميز قائل شد : اراده ي قدرت و اراده ي نيستي . اين هر دو كيفيت هاي مختلف نيهيليسم هستند : نهيليسم يا كنشانه است يا واكنشانه . يا جهان را نفي مي كند : «همه چيز پوچ است همه چيز بيهوده است» ، يا به سمت نقش خود را بر صحيفه ي هستي حك كردن پيش  مي رود  . نيهيلسم نوع نخست به شيوه هايِ گوناگون رخ مي نمايد : خود اخته سازي در مسيحيت يا بودائيت كه به زعم نيچه از دل ناتواني انسان در مهار غرايز خويش بر مي آيد يا حتا به سمت ويرانگري پيش مي رود . هيتلر و همه ي نمونه هايِ انساني كه از سر نفرت و كينه توزي در راستاي نابود سازي جهان گام بر مي دارند اراده كنندگان نيستي هستند . تهوع وجه اصيل گشايش ايشان به جهان است . ناسيونال سوسياليست ها كينه توزانه يهوديان را از ميان مي بردند ، آن ها عامل بيچارگي هاي ملت آلمان را در وجود يهوديان مي يافتند بي آن كه خود را مسئول بدانند ، اما يك انسان نژاده به زعم نيچه دقيقا به وارونه عمل مي كند : من خود مسئول خطاياي خود هستم و مي كوشم و وضع خود را بهينه سازم با نيرو و توان خويش . بنياد گرايان و تروريست ها و همه ي كساني كه عامل اصلي واپس ماندگي خويش را نه خود كه ديگران مي دانند سمبل هاي اين نوع نيهيليسم واكنشانه يا اين نوع اراده به قدرت ويران سازنده هستند .اين سنخ انسان پيوسته دشنام و ناسزا مي گويد و ديگران را دسسيه چين و توطئه گر مي شناسد و مانند رهبران مذهبي ما به قصد تخريب تهمت مي زند. و اين كار را با نام ارزش هاي برتر انجام مي دهد . آن ها به شهر و پيشرفت و روشنگري و همه چيز دشنام مي گويند و از اين نظر قابل قياس اند با بوزينه ي مقلد زرتشت . زرتشت نيچه خطاب به بوزينه مي گفت : همچون تو ـ اي كلام مرا اگر چه به حق بر زبان راند اما آن را تحريف مي كند . رهيافت خود نيچه متفاوت است ، نيچه مثلا در رابطه با يهوديان آروز مي كند كه اي كاش آلماني ها بتوانند هر چه بيشتر با اين قوم در آميزند و در آلماني كه طنين طبل : «آلمان ، آلمان برتر از همه » گوش همه را كر مي كند او از « اروپاييان خوب » حرف مي زند . و براي نمونه از گوته ، شوپنهاور ، هاينه و مانند اين ها به عنوان اروپاييان خوب سخن مي گويد . پس اگر اين گونه باشد آن بنياد هاي نژاد پرستانه اي  كه فاشيست ها و نازيست ها بر پايه ي آن ها نيچه را به نفع خويش تحريف كردند در فلسفه ي او جايي ندارد .در واقع اين جا نفرت به سوي ويران ساختن گام بر مي دارد و اين دقيقا همان چيزي است كه نيچه جنبش نهيليسم در دل نهيليسمِ خود را عليه آن به راه مي اندازد .گونه اي نهيليسم هست كه آفريينده است و زمين را پاس مي دارد و بر آن است كه هنرمندانه در جهان سر كند و آن را شكل دهد . اكنون شير كودك گشته است و چشمان كودك به جهان مانند يك انسان زخم خورده نگاه نمي كند ، او چرخي است خود چرخ ، انساني دگرگشته كه با عشق در همه چيز مي نگرد و به بازيچه گي جهان اذعان دارد و كودكانه و شادمانه  در دل جهان بازي مي كند  و مي رقصد بي آن كه براي او مهم باشد ارزش هاي برتر چه فرمان مي دهند ، او شاعر است و كسي را گناه كار و گناه بار نمي داند . او از تهوع رسته است و كينه نمي ورزد ، او حتا نمي خواهد كه انسان برده ي ارزش هاي برتر باشد يا در پاي آيين ها و ايسم ها خود را ذبح كند .او همان شباني است كه سر ماري را كه در گلوي او خزيده است گاز گرفته و اكنون شادمانه مي خندد بي آن كه ديگر صرفا انسان باشد .  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت توسط نیا |

مشکل جدايي دين و دولت نيست، مشکل ما مشکل جدايي خودمان از خودمان است! / آرامش دوستدار

مومن به محض این که قادر باشد در نگریستن به امور ایمان خود را شخصی نگه دارد دینخو نیست

در جسارت اندیشیدن

در يک فرهنگ دينی هر پديده و مسئله‌ای که پيش بيايد، جوابش از پيش داده شده است

روشنفکری پيراموني و مسئله زبان

امتناع تفکر در فرهنگ ديني، پيشگفتار کتاب تازه آرامش دوستدار/ بخش اول

امتناع تفکر در فرهنگ ديني، پيشگفتار کتاب تازه آرامش دوستدار / بخش دوم

امتناع تفکر در فرهنگ ديني، پيشگفتار کتاب تازه آرامش دوستدار / بخش سوم

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com