به سایه
«من کیستم ؟»نخستین پرسش از "جاودانه گی" است . در واقع هدف این است که بودن این من در این پرسش بنیادین به اثبات برسد. ما از آن رو از خویشتن خویش می پرسیم تا دریچه ای به روی این نیازِ بنیادین خویش بگشاییم .
جاودانه گی چیست ؟ آن ثباتِ شخصیتِ من است به گونه ای ابدی در جهان پس از مرگ و این آن جا رخ می دهد که خویشتن یا روح یا جان من به گونه ای گوهرین هست باشد . گوهری تک باش که در تک بودِگی خویش پایاست. حال من از کجا بدانم که جان من در بودنِ دگرگون ناشونده ی خویش یکتاست ؟ به بیان دیگر این دریافت من از ثبات شخیصت خویش در این همان بودنِ آن با خودش یک بوده است یا یک پنداشتِ تنها . اما این خود دربردارنده ی یک پرسش پیشین است. پرسش این است: من این دریافت را که از یک روان تک باش برخوردارم از کجا دارم . پیش از آن که بدانم که جان من در چیستی خود چگونه است باید چیزی در من بوده باشد که مرا بدین جا رهنموده باشد . این چیز چیست ؟ پاسخ : آگاهی . من از آن رو که از بودن خویش اگاهم دریافتی از خویش به عنوان یک من دارم . اگر من اگاه نمی بودم نمی توانستم از من خویش سخن بگویم . پس چیستیِ "من" در مناسبت با آگاه بودن من است . من از آن جا که آگاه هستم من هستم اگر نه "من" نبودم . اما این جا نیز پای یک پیش دیگر در میان است آگاهی خود چیستی اش چیست یا آیا یک ذات / ماهیت یا گوهر است یا خیر .برای این که بدانم آگاهی در ذات خودش چیست باید نخست بدانم که این آگاهی را از کجا دارم ، آیا آگاهی به خودی خودش در من هست یا آن را از جایی به دست می آورم . فرض می کنم آگاهی به خودی خودش در من هست آن گاه من همین دریافت را از کجا دارم ، من از کجا می دانم که آگاهم . در واقع برای این که بدانم آگاهم باید این آگاهی را از جایی به دست آورده باشم . من این اگاهی به آگاهی را از کجا در خود تجربه می کنم ، چه چیز است که امکان این گونه تجربه ای را به من تقدیم می کند. اگر من ناگزیرم از آگاه بودن خویش اگاه باشم باید این اگاهی از جایی به دست آورده باشم . پرسش: آگاهی من آگاهی به چیست؟ پاسخ خود در پرسش نهفته است. آگاهی اگاهی به جهان است زیرا آگاهی همیشه آگاه بودن از یک چیز است . آگاهی تنها آن گاه آگاهی است که به چیزی تعلق بگیرد وگرنه آگاهی به خودی خود درون مایه ای تهی است ."آگاهی درخود" هیچ است . پوچ ، درون تهی و بی ارزش.پس آگاهی همیشه آگاهی از یا به چیزی است. اگاهی آگاهی به جهان است .آگاهی بدین گونه یک منش روی آورشی دارد . آگاهی گونه ای روی نهادن / روی نَهِش به جهان است . از این رو بودِ جهان پیش زمینه ی هر گونه آگاهی یافتن از چیزی است .اگر جهان نباشد آگاه بودن هیچ معنا و مفهومی ندارد . اما حتا با این مقدمه نیز هیچ گامی به سوی مقصد بنیادین خویش که همان پرسش از ماهیتِ من است بر نداشته ام . حال از نو : "من کیستم ؟" . می دانم که باید "من" را با "آگاهی" نسبت داد اما آگاهی تا آن جا که اگاهی است من نیست آیا با گفتن این جمله به واپس بازنگشته ام . بازگشت به این قضیه که: آگاهی به ذات وجود دارد ؟از سویی من بیرون از آگاهی ، هیچ درکی از وجود یک من ندارم. برای این که من ، اگاهی و جهان را در موضع خودشان قرار دهم چه کاری باید انجام دهم. چه کار کنم که من و آگاهی به درون کرانه های هم تجاوز نکنند. اما این جا به گونه ای پنهان دچار یک ماهیت باوری ام . من ازیک سو بر آنم که من و آگاهی را در موضع خوشان قرار دهم که این ازپیش مستلزم این است که بدانم که هر یک از این ها چیست و از سویی می دانم که این دو دقیقا این همان نیستند ؟ این را از کجا می دانم . بهتر است که مناسبت و اگاهی ومن را به گونه ای متفاوت پیش ببرم ، من کیستم ؟ پاسخ ؛ من نیا هستم ، معنای این پرسش چیست ؟ این است که من از من خویش به عنوان نیا آگاهم ، اما نیا کیست ؟ آیا می توان گفت نیا همان نیاست . اگر این گفته را تایید کنم واقعا چه چیز را گفته ام . آیا با گفتن این که نیا نیاست جز دوباره گفتن یک واژه کاری انجام داده ام . مسلما نه . پس نیا کیست / چیست ؟ باید این نیا را بیشتر بکاوم . این نیا در بهمان سال زاده شده است ، آقای x پدرش و خانم Y مادرش است . سه تا خواهر دارد و خودش تنها پسر خانوداه است ، یک انسان خود گریز است از دیگران هم همین گونه ، در دوران دبستان با دوستان اش به تنهایی درگیر می شد ، یک بار و چند بار دوستان اش با نشان دادن چند تا سنگ به او می گفتند این سنگ قبر توست . او از همان کودکی کشش بسیاری به موجه بودن داشته است . او از سرزنش شدن بیزار است ، زیرا اکنون می اندیشد که این مساله برای او یک نقصان درونی را جلوه گر می کند .او کشش بسیاری به متفاوت نشان دادن خود از دیگران دارد. او به شدت از مسخره گری ها و دست اندازی های دیگران دلزده می شود ، اما ترجیح می دهد که دیگران را به حال خودشان وانهد ، او بهتر می بیند که قضیه را با یک نیشخند فیصله دهد . وجدان خودش را هم در بسیاری از موارد این گونه راحت می کند : آن ها از من عقب ترند ، و نیاز دارند که نیش بزنند. او تا اندازه یِ زیادی شلخته است اما در عین حال از این که اتوی لباس هایش در بهترین حالت نباشد متفر است .خیلی دوست دارد خیلی سریع یک مساله را خاتمه دهد اما معمولا در این کار شکست می خورد . در رابطه با خودش سادومازوخیستی عمل می کند . به این معنا که خود آزاری های او مایه یِ آزار نزدیکان اش هستند . تازگی ها احساس می کند که خواهر دانشجویش باید به او توجه بیشتری نشان دهد ، زیرا احساس می کند که به دلایلی دست کم این حق را به گردن او دارد ، اما حتا این را نیز نشانه ی ضعف درونِ خویش می داند . معمولا ترجیح می دهد در کارهایی از اشتیاق اش را بر می انگیزند مجدانه عمل کند به وارونه اما آن گاه که ناگزیر از انجام یک کار می شود با اضطراب و پریشانی دست و پنجه نرم می کند . دوست دارد که دیگران دوست اش بدارند اما ناخواسته گویا نسبت به دیگران بی اعتناست ، او قلبا انسانی اخلاقی است اما توانایی بایسته برای عشق ورزی را دارا نیست . او کم حرف می زند اما آن گاه نیز که فوران می کند تا سر حد دلزننده ای پرگو می شود ، در دل این پرگویی ها او مدافع خویش نیز هست . این مساله باعث می شود که کوچک و بزرگ با دیدی نشان از تحقیر به او نگاه کنند . در کل آن چه او انجام می دهد برای دیگران یا به شدت مزخرف به نظر می رسد یا بیش از اندازه جذاب . در هر حال در بسیاری از موارد او در نظر گرفته نمی شود . متاسفانه او در بسیاری از موارد به ویژه آن گاه که به مسائل فکری ربط پیدا می کند زیاده رو است و حتا مواظب خودش نیست . به همین خاطر دیگران همیشه نگران ان هستند که نکند کاری دست خودش بدهد ، شغل اش را دوست ندارد و دوست ندارد این جا باشد . در عشق هم دیوانه است . زیرا در این مساله بیش از هر چیزی هنجار شکنانه رفتار می کند .و اکنون نیز دارد خودش را روایت می کند آن هم از دید سوم شخص ! خب من از همه ی این ها آگاهم . اما آیا باز در کشف ماهیت من به جایی راه برده ام . آیا بهتر نیست بگویم این من یک فرض بیهوده است . اما در همین جا یک نکته ی گیرا در میان هست من این توانایی را دارم که خویش را در قالب سوم شخص مفرد در نظر بگیرم و باز هم من باشم . من همان نیا هستم که چند روز پیش یاس مطلق را تجربه کرده بود و اکنون نیز خود را همان نیا می پندارم . اما یک مساله دیگر هم در میان است . اگر سایه نمی بود من این نیا نمی بودم که اکنون هستم . پس این جا با دو جهت ناسان رویارویم : 1. من ، من نمی بودم اگر X,Y, Z در زندگی من وجود نمی داشتند یا بهمان اتفاق برای من رخ نمی داد .
2. من با این که بسیاری ای از اتفاقات و رخداد ها و انسان ها هستم باز خویشتن را به گونه یِ یک تک باش تجربه می کنم .
باز بر سر همان دو راهه ای هستم که از آغاز بودم ؛ حقیقت این است که بدون وجود دیگران من هیچ گونه "من" ی نخواهم داشت ، من در بن یک چندگانه گی ام اما یک چندگانه که خویشتن را به مانند یک تک باش تجربه می کند.من نمی توانم آن جهان را که با دیگران در آن انبازم در پراتنز بگذارم و با گونه ای فاکتور گیری خودم در بیرون از پرانتز نگه دارم . در واقع به همان گونه که در یک عمل فاکتور گیری عدد بیرون از پرانتز به فرمول هایِ درون پرانتز وابسته است منِ من نیز در مناسبت با دیگران معنا می یابد و بدون آن هیچ است . اما این نیز مساله مرا وانمی گشاید من این درک از یگانگی خویش را از کجا می آورم؟ـ روشن است که مساله هنوز به حالت یک بغرنج در جای خود وجود دارد . اما اکنون تا اندازه ای توانسته ام رابطه ای میان من ، آگاهی و جهان برقرار کنم : من در تنها در مناسبت با انسان های دیگر خویشتن را به عنوان یک " من" تجربه می کنم و این نیازمند آن است که جهان از پیش به گونه ای به روی من گشاده شده باشد .
من این جا درگیر یک ناسازه ام ، بگذار مساله را از نو بازنویسم : من این که هستم نبودم اگر همه ی آن هایی که به گونه ای در کنار من بوده اند وجود نمی داشتند . از سویی ، من هیچ کدام از این ها نیز نیستم و آن ها نیز من نیستند . اگر والدین من همین ها نبودند من نیز این نبودم اما من باز هم همان نیا هستم که در نوع خود با همه ی دور و بری های خود متفاوت است پس من کیستم ؟!
اما هنوز هم به یک مساله ی جالب تر نپرداخته ام . در همه یِ این نوشته از ماهیت من پرسیده ام بی آن که این امر بدیهی را در نظر بگیرم که این منم که درباره "من" از خودم می پرسم . این کیست که از "من" خویش پرسش دارد ؟ این به چه معناست که من از من خویش می پرسم ،من کدامم؟این من هستم که می پرسد یا آن من که درباره اش پرسیده می شود.من در یک آن هم این هستم و هم آن و در عین حال هیچ یک از این دو نیستم . این جا می توان به یک نتیجه دست یافت و آن این که "من" به معنای دقیق کلمه یک تک بود نیستم . من نمی توانم ادعا کنم که با من خویش این همانم ، من دریک آن یک و بسیار هستم .
>
>
>
چند دقیقه پیش داشتم نوشته های خانم " ر " را که save یا ذخیره کرده بودم دوباره می خواندم ، از سر بیکاری شاید یا بی حوصلگی ـ آن چه نظرم را جلب کرد نه چون همیشه نوشته ها ی او بلکه "احساس فاصله" ای بود که دنیای مرا دور تر از او می برد . شاید تنها آن کس که دریافت روشن تری از خودش دارد می تواند گذرگاهی که میان او و دیگران وجود دارد را به خوبی تشخیص دهد .خانم " ر" و چند تن دیگر از دوستان وب نویس تاکنون شاید متفاوت ترین تجربه های من در سخن گفتن با دیگران بوده اند . اما این اشتباه است اگر بیاندیشم که همسخنی لزوما نزدیکی هم هست . همیشه یک ورطه میان انسان ها هست و این ورطه در مناسب من با آن ها دهان گشاده تر است .این درست است که" من"ِ من همیشه در من " او " در آمیخته است اما این نسبت هیچ گاه اینهمان بودنِ ناب نیست . "من" همیشه در گونه ای نزدیک بودن دورگیرانه از "او" آشیان دارم . من همان اندازه "او"یم که از "او" دورخیز برمی دارم ، "من" به همان اندازه به "او" نزدیکم که خود را کنار می کشم . شاید اقرار به این نکته دردناک باشد اما گویا "او" همیشه برای "من" یک ابژه است . "او" همیشه به گونه ای چند پاره در پیش چشم "من" حضور دارد و "من" همواره از پیش زوبین خویش را به رویه یِ درون" او" نشانه می روم . من همیشه در مناسبتم با او از پیش مجروح اش می کنم . "او" برای "من" یک بوم نقاشی است که ناشیانه آن را خط خطی می کنم و حتا گاه از سر عصبانیت یا دلتنگی یا درد و رنج یا شادمانی و مانند این ها همه ی قلم موها و رنگهایم را بر روی او می پاشم ، من همیشه در برابر "او"یم ساده اندشانه یا دژگزارانه . نسبت "من" با "او" همیشه از گونه ی واکاستن یا فرابردن ناشیانه است . "من" همیشه در مناسبت با" او" در اشتباهم ."من" نمی توانم حدس بزنم آن گاه که او در برابرم است به چه می اندیشد و یا در نوشته هایش آهنگ بیان کردن یا به تصویر کشیدن چه چیز را دارد. "من" همه ی گفته ها و نوشته های" او" را با فاصله می خوانم . گشادگی این بازه شاید بینهایت نباشد اما هیچ گاه به مرز صفر هم نزدیک نمی شود . هر آن چه که "او" می گوید پیش من رنگ خاص دگرگونه ای به خود می گیرد . "او" برای من همیشه یک "نعش" است که به این سو و آن سو می برم اش یا که شرحه شرحه اش می کنم تا او را دریابم . اما در واشکافتن او نیز من به هیچ چیز دست نمی یابم ، "من" در دریافت "او" همیشه بی نصیبم ، واشکافتن او در نهایت آن چه که نصیبم می کند تنها یک قانون فراگیر است ،اما مساله دقیقا این است که این قانون هیچ گاه نمی تواند "او" را در یگانگی چندگانه اش به من بنمایاند . "من" همیشه با او بیگانه ام ، و طنین آوای "او" در ذهن "من" گویی بازتاب صدایی است که از قعر یک چاه شنیده می شود . "من" هیچ گاه او را درنمی یابم بلکه "او" را می گزارم و این دقیقا خود فاصله است .
پس از مدت ها سرانجام ایترنتم وصل شد ، در بد گاهی ، اما وصل شد ، هیچ چیز تازه ای برای گفتن ندارم و هیچ اشتیاقی به نوشتن ، ذهنم تهی از اندیشه ها است ، نه این که به چیزی نمی اندیشم که می اندیشم ، اما چه اندیشه ای . ماجرای من ماجرایِ اولیس بیچاره است بدون آن که از امید وی برای بازیافتن وطن خویش و زادگاه خویش برخوردار باشم ، همه جا خدایان دام مرگ گسترده اند و در هر روزنه ای سیجی در کمین است . از مهر کالیپسو هم خبری نیست اگر چه در کنار کالبسو خفتن آن گاه که از پنه لوپ و تلماکوس دوری دردناک است .همه جا پوزیئدون دیوانه آسا در برابرم دریا را از مرگ لبریز می کند ، و حتا در آواز سیرن ها نیز مسخ مرا انتظار می کشد ، هر جا و همه جا ناگزیرم که خویشتن در بند آرم و با طناب به دکل های کشتی ببندم تا در یک آن بتوانم بی آن که در دام پریان خوش خوان دریا گرفتار آیم آواز سحر انگیزشان را نیز بشنوم . در پایان هم که از پیوستن با پنه لوپ خبری نیست :
«سایه »ام رفته ! و اکنون گویا هیچ برنامه ای برای آینده ندارم ، خفتن و خاستن بیش از همیشه پوچ بیهوده است . با او زندگی را معنا می کردم و در او آرام می گرفتم در حضور او خود را در او گم می کردم ، حس حضور اش آن چنانم در بر می گرفت که حتا او را نمی دیدم . یک لبخنده ی او درخشش یک جهان پر آب و آفتاب و آیینه ارزانیم می کرد ، در او خویشتن را گم می کردم و می یافتم و این گونه آرام می گرفتم .همه یِ جهان با من دشمن است .
گاه حس می کنم که چه خوب می بود که همه ی جانم را فریاد می کشیدم و عقده ی خود را بر سر یک خدا خالی می کردم اما چه فایده از این یاوه اندیشی ها .
سابه آه سایه . می دانی هم اکنون که نامت را بر زبان می رانم چیزی از ورتر در خویش دارم هرکس که به مانند ماست چیزی از ورتر در خویش دارد ، تن واره ی عشق . اما دوران رمانتیسیسم به سرآمده است و « آه » گویان را به زباله دان هایِ گذشته فرافکنده اند پس اگر از درد روح خویش فریاد بر آورم چه کسی فریادم را می شود : هیچ کس . زیرا این جا همان جاست که در آن انسان ها گوش هایِ جانِ خویش را موم اندود کرده اند و تنها از آن رو که آهنگ وجاهت بخشیدن به خویش را دارند با هر آن چه که امروزی است خویشتن را فریفته اند : جهان هنوز برای جفت هایِ تنها یک ویرانه است .
دوستت ات دارم سایه ! نامت را بدین رو بر زبان می آورم که به ندا خوانده باشمت سایه . زیرا در پس ِ: «دوستت دارم» گفتن تنها بس سخن ها نهفته است . اما من تنها یک سخن با تو دارم سایه .
خسته ام ، یک تپانچه نیاز دارم.
بهار می گوید : آن کس که در اندیشه ی انتحار است بیش از همه مشتاق زیستن است . دقیقا"! حق با اوست من نیز مشتاق بودنم اما این را نیز می دانم که آن چه خواستنی است همیشه دور از دسترس است یا هیچ گاه به دست نمی آید . و تو ای سایه ی من این تو ای که برین اشتیاق من برای هستنم ای .
آه سایه زیاده سخن می گویم ، چه فایده از این همه واژه ی تباه کننده .
این روزها دارم کتاب «تولدی دیگر» شجاء الدین شفا را می خوانم با ذهن اندوهگین کتاب « آیه های ش ی ط ا ن ی » ِ س ل م ا ن رشدی را هم پیدا کرده ام . یک رمان است . درو مایه و متن بیانیه ی حقوق بشر بیشتر از هر چیز دیگر ذهنم را به خودش مشغول داشته است ، کتاب بسیار کم می خوانم و به جایش در چند هفته ی گذشته نزدیک به صد مقاله از انوع گوناگون خوانده ام . نوشتن یک کتابچه را هم به پیشنهاد مجید آقامیری آغاز کرده بودم که در اثر ویروسی شدن رایانه ام پرید . انگیزه ام را برای نوشتن دوباره اش را پاک باخته ام . متن زیبایی شده بود حیف شد . چند روز پیش با زن عمویم درباره ی قضیه ی هولوکاست و آوشویتس حرف می زدم قضیه ی جالبی اتفاق افتاده بود . در باره ی تحریم که بحث شان شده بود گفته بود : نمی دانم چرا این مردم ایران بدون این که درباره ی مساله ای آگاهی داشته باشند به طرفداری از آن می پردازند و این قضیه برایم دلگرم کننده است و در عین حال جالب : به نظرم مهم است که انسان بتواند با افراد کم سواد هم چنان حرف بزند که احساس کند چیز تازه ای در رابطه با حقوق خودش در جامعه یاد گرفته است . حتا متعصب ترین افراد فامیل هم دیگر نمی توانند مستقیما مرا با مذهبیات شان مورد هجوم قرار دهند . و این همه به دلیل دریافت ژرف تر من از این قضیه است که : انسان از آن رو که انسان است حق دارد نه از آن رو که بودن اش در مناسبت با یک باشنده یِ ترانساندانتال معنا می یابد . برسنجش خشم و خشونت درون مانِ آیین ها و نشان دادن آن در خود متن کتاب سپنت بهترین شیوه برای ستیز با خشمانه گی آن است که با جامه ی حقیقت و راستی پا به میدان می گذارد .