تبليغاتX
پردازه ها

در مورد مطلب باید بگم عالی بود و فقط اگر ممکن بود مرجعت را برایم بیاور یا معرفی کن(در همان جا)و نیز در مورد مسائل کشوری که صحبت می کنی بنویس و دوباره در مورد این مطلب باید بگم خیلی عالی بود ادامشو داخل کامپیوتر دارم می خونم فعلا خداحافظ از طرف یه بی طرف.

به پويا ي عزيز .

"جسارت انديشيدن داشته باش ، انديشيدن با مغز خويش را !"

ايمانوئل كانت

از آن جا كه سن و سال ات اقتضاي ِ خواندن اين مطالب را نمي كند از خواندن اين جمله ات : «از طرف يه بي طرف» شگفت زده شدم ، احساس مي كنم آن جوانه هايي كه در تو هست بايد شكوفا شود ، در آن محيط رسمي جاي سخن گفتن از بسياري از دانسته ها نيست ، اما اين جا ، از‍ آن جا كه  به نحوي ، خانه يِ مجازي من است پس حق مالكيت آن را نيز دارم ، از همين روست كه مي توانم بسياري از ناگفته ها را و آن چه را كه همه گان از سر "ترس" يا "جهل" پنهان مي كنند بيان كنم . اين نوشته يِ كوچك ات مرا بر انگيخت ، احساس مي كنم تا اندازه اي در كارم موفق شده ام ، اين كه تو به خودت اين پروانه را مي دهي كه از من منبع بخواهي يا درباره ي صِحَتِ نوشته هايم ترديد كني برايم بسيارجالب است . "شك" آغازِ انديشيدن است و پرسش كردن ، نشان از اين دارد كه ما مي خواهيم بفهميم و در فهميدن ، به مجموعِ يافته هاي خودمان نيز اعتمادي نداريم . اعتماد داشتن به يافته هاي پيشين اساسِ جهل است زيرا باعث مي شود كه جايي گردن مان را بر افرازيم و بگوييم :" من همه چيز را مي دانم" ، اما اين بزرگ ترين خطري است كه هميشه يك رهروِ راه دانش را تهديد مي كند ، زيرا آن گاه كه به اين گفته اقرار مي كند ، در واقع با خودش مي گويد : "ديگر چيزي براي فهميدن باقي نمانده است " . اما آن چه كه تو از همين اكنون بايد فراگيري اين است كه بودن ات را تجربه اي براي شناختن و فهميدن بداني .البته راه دانش راه پر پيچي و خمي است كه بن بست ها در آن كم نيست ، اما كوشش در واگشادن همين پيچ ها و چيستان هاست كه تو را آني مي كند كه در آينده بايد بشوي .  

پويا جان ممنونم حضور تو در اين جا برايم تجربه ي ِ كامياب كننده اي بود .آن جا در آن محيط كه بچه ها هم هستند در اين سه سال هميشه كوششم اين بوده كه روشِ پرسيدن را به شما بياموزانم ، پرسيدن نه از كتاب و درس بلكه پرسش از همه چيز و همه كس درباره ي همه چيز و همه كس ، حتا پرسيدن و شك كردن در همه يِ آن چيز هايي كه بقيه ، حتا انديشيدن به آن ها را غدغن كرده اند ، و منتظرند تا كوچكترين جرقه هايِ ذهن تان را دژ‍خيمانه خاموش كنند تا به جاي آن كه ياد بگيريد بيانديشيد ، خاموش بودن و ساكت ماندن را فراگيريد ، به جاي اين كه آموختن دانش را بياموزيد ، آموختنِ نياموختنْ را فراگيريد .همه چيز در آن جا چنان در جريان است كه شما را سبك مغز و تنگ بين  بار بياورد . زيرا تنگ بين بودن ، همان انديشيدن در محدوده هاي تنگ است ، انديشيدن در چارچوب همان حصارهايي كه اطراف ذهن تان در چيده اند تا "قالبي" بيانديشيد . اما اين را بايد بداني كه فرق يك انسان با يك ربات هوشمند دقيقاَ در اين است كه در بيرون از قالب ها و كليشه ها و چارچوب هايِ از پيش تعيين شده يا مقبول افتاده مي انديشد ، از اين رو همه يِ همّ اين سيستم اين است كه در بهترين حالت شما را ربات بار آورد و در حالت بد تر "رمه" و هدف اين سيستم هم چيزي جز اين نيست كه در اين  رمه دان  هر يك از گاو يا گوسفند ها در آخورمخصوص خودشان به صدايِ شبان خويش گوش فرا دارند ، تا ايشان نيز درباره ي ياوه هاي شِبهِ دانشانه يِ( دانش  نماي) خودشان اظهار فضل كنند چنان كه گو يي هر يك همه يِ ستيغ هايِ دانش را در نورديده اند . البته نمي خواهم تو را نسبت به آموزگارانت بدبين كنم ، زيرا از ديدگاه اخلاقي اين كار نادرستي است ، اما بايد بداني كه بسياري از ايشان نيز به مانند ربات ها يا رايانه ها  تنها حافظه هاشان را از اطلاعات انباشته اند ، و اگر بخواهند بيرون از اين داده ها ( تو بخوان وروديِ سيستم ) بيانديشند هنگ مي كنند ، زيرا هميشه آموخته اند كه بايد طبق برنامه انديشيد يعني بر پايه ي "قالب ها "!پوياي  من ، فلسفه ي بزرگ نمايانِ سرزمين ما اين است كه مردم صغير ، يعني بچه و نابالغ هستند و به همين خاطر نياز است كه راه و چاه را به آن ها نشان دهند و به آن ها بگويند :" بچه جان اين را بپرس خوب است ثواب دارد آن را نپرس بد است به جهنم مي روي ".اما بايد اين جرات را به خودمان بدهيم  و بگوييم به جهنم كه به جهنم مي رويم در عوض خودمان مي خواهيم راه خودمان را بيابيم و روي پاي خودمان بيايستيم ، شما هم نياز نيست با "دروغ هايِ مقدس" خودتان ما را چپاول كنيد و دار و ندارمان را به يغما بريد .

درباره ي منابع مورد استفاده ام بايد بگويم ، كه در اين نوشته ،  ارجاعِ مستقيم به نوشته يِ ويژه اي نداشته ام و مسائلي كه مطرح كرده ام بر اساس ذهنيات پيشين ام بوده كه از قرآن ، تورات و انجيل به دست آورده ام ، آن جا كه به قرآن ارجاع داده ام متن آيه ها در نوشته آمده است مي تواني خودت هم مراجعه كني تا همراه با ترجمه ، آن ها را ببيني . يك جاي مطلب هم كه به "سارگن "، اشاره كردم آن را در كتاب تولدي ديگر شجاءالدين شفا ديده ام كه گويا خود او هم به كتاب " موسا و توحيد " زيگموند فرويد روانكاو برجسته ي اتريشي ارجاع داده است . شجاء الدين شفا مترجم كتابِ بزرگ " كمدي الهي" دانته هم هست كه يكي از شاهكارهاي ادبيات جهان است .در مورد بقيه ي مسائل طرح شده در آن متن هم من قصدم اين بوده كه اين داستان ها را با معيار عقل خودم بسنجم تا ببينم كه آيا اين داستان ها مي تواند اساسي داشته باشد يا نه . به همين خاطر بيشتر چيز هايي كه در آن نوشته آمده غير ارجاعي است و حاصل فكر هاي خود من است .در اين جا تو حق داري كه من را نقد كني اما بايد بداني كه نقدت بايد همراه با مدرك و سند و همچنين عقل پسندانه باشد .

اكنون ،  باي  تا...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

به طور اجمالی می توانم بگویم اولا تمام مکاتب توحیدی بعد از ارائه توسط پیامبران به شدت توسعه یافتند و مرجع توسعه آن ها هم "پابرهنه ها" و مستضعفین هر جامعه بود یعنی این که حقوق تمام ضعفای جامعه ی خویش را ارتقا داد جای تردید ندارد تمام هَم ادیان توحیدی «حذف طبقات» بود که در ایران و تمام نقاط جهان ـ در آن دوره خاص ـ به شدت پیگیری می شد قوانین اسلام زن منزوی عرب را به عرصه آورد و حتی در میدان جنگ وارد کرد در ضمن اگر تفسیر مرحوم طالقانی ذیل آیه هفت سوره آل عمران را بخوانید در مورد کلید فهم قرآن بحث مبسوطی دارد توصیه ام این ست با اندیشه های متفاوت برخورد نجس پاکی نکنید ملاک عمل است درس ادیان توحیدی به تمام دنیا را می توان در این نکته خلاصه کرد که "همه چیز در برابر خدا یکسا ن است و هیچ کس همه چیز را نمی داند و هیچ کس هم بر دیگری برتری ندارد" از سویی ادیان توحیدی ادعا دارند خدا در انحصار فهم کسی نیست و هر روز باید جستجو کرد و آموخت تا خدا را بشناسیم. رشد جوامع اسلامی در قری سوم راغربی ها ناشی از متدولوژی می دانند که از اسلام گرفته بودند.

آقاي مهدي عزيز از پاسخ تان به متن من سپاسگزارم .در باب فهم كتاب بايد به اين نكته توجه دهم كه من شعار : "جسارت انديشيدن داشته باش " را چراغ را ه خويش قرار داده ام ، اين فهم متن بينانه و خرد بنيادانه است و در فهم متن و دشواري هاي آن بر پايه ي معيارهاي خرد عمل مي كند ،زيرا ما در نهايت براي فهم وحي نيز راهي جز انديشيدن آن با خرد نداريم .پس اين جا مي خواهم بگويم كه من خرد خويش را در فهم متن به كار مي گيرم و كوشش مي كنم متد خاص انديشيدن خود بيابم .از آن جا كه به " در صغارت ماندن" خويش باور ندارم كوشش مي كنم فهم خويش از كتاب را بازنمايم . همچنين از آن جا كه بر اين باورم هيچ ايده اي از آسمان نمي آيد به ياري خرد و نشستن بر سرير تاريخ دين مي كوشم «روايت » خاص خودم از آن را بيان دارم .من بيش از آن كه بخواهم به گفته هاي كسان درباره ي دين باور بياورم يا آن ها را دربسته بپذيرم كوشش مي كنم خود كتاب را به گونه اي دقيق زير ذره بين خرد و اخلاق بگذارم تا ببينم آيا اين دين واقعا آني كه ادعا مي شود هست يا نه .به گمان من دريافت شما از دين نهاده بر بنياد يك تحقيق و پژوهش دقيق نيست زيرا اين دين در واقعيت تاريخي اش آن چنان كه بوده و آن چنان كه هنوز در عمل هست با آن چه كه شما مي گوييد ناسازگاري ريشه اي دارد . جامعه ي تازي پيش از بعثت پيامبر آن ويژگي هايي را كه شما مي گوييد نداشته است ؛ البته نه اين كه در آن  بيچارگان در وضعيت مناسب قرار داشته باشند يا وضع زنان در آن جامعه خوب باشد زيرا آن چنان كه تاريخ ها نشان داده اند پاره اي از تازيان از شدت فقر و بيچارگي فرزندان شان را زنده به گور مي كرده اند بلكه به اين معنا كه زنان در جامعه ي پس از بعثت آن آزادي هايي را كه شما مدعي آنيد نداشتند ، از طرف ديگر ما حق نداريم اين ايده و تز را در فتاد همه ي زنان گوشه و كنار شبه جزيره ي عريستان صادق بدانيم : از اين نظر من در رابطه با زنان شهر مكه البته اگر از زنان طبقات فرادست مانند هند همسر ابوسفيان و پاره اي از زنان شاعره ي تازي درگذريم  حق را به جانب شما مي دانم و بر اين باورم كه در اين شهر شرايط زيست براي زنان طبقات فرودست بسيار ناگوار بوده است ، اما از آن جا كه زنان جامعه ي مكه از طبقات مختلف بوده اند مي توانيم بگوييم كه اسلام پس از فتح مكه بسياري از اختيارات زنان فرادست تازي را از ايشان گرفت و پاره اي اختيارات نيز به زنان طبقات فرودست بخشيد . اما زن در جامعه ي اسلام پس از بعثت بيشتر از آن چه كه شما ادعا مي كنيد در بند شد ، به ويژه پس از نزول آيه ي حجاب زنان آن دسته از اختياراتي را كه شما به زنان نسبت مي دهيد از دست دادند .البته اين نكته را هم نبايد جا بياندازيم كه زنان تازي پيش از اسلام نيز نه تنها در جنگ ها شركت مي كردند بلكه گاه حتا فرماندهي جنگ ها را بر عهده داشتند .با نزول آيه ي حجاب ، و با پيروز شدن جبهه ي مردانه ـ عمر بن خطاب ـ در برابر جبهه ي زنانه ـ ام السلمه و عايشه و برخي ديگر از زنان ـ در نهايت كار به آن جا انجاميد كه به توجه به گير و گرفت هايي كه در جامعه ي محمد به وجود آمده بود در نهايت آيه نازل شد ، كه"اگر « بيم» آن داريد كه زنان تان فرمان شما را نبرند ... ايشان را بزنيد" .اين گفته ها البته آن جا بيشتر روشن مي شود كه وضعيت زنان مكه ي پس از هجرت را با زنان  يثرب همسنجيم ، واقعيت اين است كه زنان يثرب ، به پادِ زنان مكه از قدرت بسياري نسبت به مردان شان برخوردار بودند و همين قضيه باعث شد كه پس هجرت مردان مكه احساس كنند كه اقتدارشان تضعيف شده است و از همين جا بود كه پيوسته به محمد شكايت مي آوردند كه كاري بكند ، در نهايت وي نيز به مردان پروانه ي تنبيه زنان شان را با توجه به آيه ي گفته شده داد ، در پايان هم گفت كه : "مي توانيد بزنيدشان شان اما بدترين شما اين كار مي كند"ـ البته شايد اين حديث در نهايت از نظر اخلاقي ستوده باشد اما از آن جا كه در متن شرع ماهيت قانون گونه به خود مي گيرد مي توانيم آن را تبعيضي عليه زنان در اين دين بشماريم . با اين همه سخنان شما در باره ي زنان غير مسلمان پس از اسلام ياوه ي محض است. از آن جا كه اين دين تنها مسلمانان را به رسميت مي شناسد ، نسبت به بقيه ي انسان ها از هر گونه كه باشند تبعيض گونه عمل مي كند و اين تبعيض را در خود متن كتاب هم مي توانيم ببينيم و با توجه به اين آيات نشان دهيم كه آهنگِ اديان توحيدي آن چنان كه شما مي فرماييد نبوده است اين كه:

"همه چیز در برابر خدا یکسا ن است و هیچ کس همه چیز را نمی داند و هیچ کس هم بر دیگری برتری ندارد" .

واقعيت اين است كه در اين دين همه ي انسان ها هم با هم برابر نيستند . زيرا چه بسا چون هميشه بخواهيد اين آيه را به عنوان اساس برابري انسان ها در نظر بگيريد : ان اكرمكم عند الله اتقكم . اما بايد بدانيد در اين آيه سخن از همه ي انسان ها نيست بلكه از فقط مومنان است .اين دين هميشه نسبت به غير مومنان دست كم در آيه هاي مدني روش خصمانه دارد . يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان نيز از اين قضيه مستثنا نيستند ، زيرا وجود آن ها به هر حال تنها آن گاه در جامعه ي اسلامي امكان پذير است كه به خفت جزيه بپردازند . از آن جا كه اين دين در بنياد خود يك سيستم بازتوليد بردگي است و از آن جايي كه بسياري از كساني كه در جنگ هايِ پيامبر با قبايل پيرامو اش يا در جنگ هاي مسلمانان با ملت هاي ديگر زنان و كودكان بوده اند ، اين گفته ي شما كه اسلام وضعيت زنان را ارتقا داده است بي پايه و اساس است .متن قرآن در چندين جا بر حق برده داشتن و كنيز داشتن و حتا رابطه ي جنسي با كنيزان داشتن را براي مسلمانان به رسميت شناخته است ، از آن جا كه بسياري از زنان و كودكان به اسارت گرفته شده در جنگ ها در بازار مدينه مورد خريد و فروش قرار مي گرفته اند ،اين ادعاي دژخيمانه ايست كه بگوييم كه زنان از حقوق انساني بيشتري نسبت  به آن چه كه در جامعه ي خود از آن بهره مي بردند برخوردار شدند ، براي نمونه صفيه همسر زيباي محمد كه پيشتر "بانويِ بزرگ قبايل بني قريظه و بني نظير بود" پس از قلع و قمع شدن افراد قبيله اش ، در همان شب كشتار به بستر محمد مي رود بدون اين كه هيچ گونه توجهي به اين قضيه ساده شود كه هيچ كس در شب مرگ پدر يا شوهرش با خواست خود تن به ازدواج با رهبر قاتلان پدر و برادران و دوستان و آشنايان خويش نمي دهد .آن چه بيش از همه فيروز را به كشتن عمر واداشت چيزي نبود جز ديدن رفتار دژخيمانه اي كه مسلمانان با زنان و كودكان به اسارت گرفته شده در جنگ با ايرانيان داشتند ؛ فيروز گفته بود : "دلم از دست اين عمر خون است".شما مي گوييد هدف اين دين "حذف طبقات" بود مي گويم تا آن هنگام كه محمد در مكه بود مي توانستيم به اين چنين چيزي چشم داشته باشيم ، اما پس از آن ، آن چه واقعا به هست آمد تنها سيستم تازه اي از برده داري بود كه بردگان را به كار در زمين ها ، يا ناگزير از پرداخت جزيه مي كرد .در همه ي تاريخ ايران پس از اسلام تا آن وقت كه رضاخان رسما حكم برده داري را لغو كرد در ايران برده داري وجود داشته است و در پاره اي از كشورهاي اسلامي هنوز خريد و فروش بردگان رواج دارد .براي دريافتن تبعيض در دين ما چند متن پیشین مرا بخوانید  .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

به پانا

درباره يِ  حرفت که فیزیکِ نوين بسياري از قوانین نیوتن را پشت سر گذاشته و در زمینه ی تبیین مسائل حر ف های تازه دارد ـ البته اگر نظريه يِ پارادايم هاي توماس كوهن درگذريم ـ حق با توست و من هم البته این جا واقعا  قصدم اين نبوده است كه دانشانه حرف بزنم كه مي دانم در اين باره تا چه اندازه نادانم البته روشن است كه تبينِ رخدادها به دست مايه يِ فيزيك كوانتوم نيز چيزي را به نفع دانشانه بودن دين ما اثبات نمي كند ،  پس به قسمت دوم برمی گردیم که همان ناسازگاری علم جدید ( مدرن ) با باور هاي ديني ماست .اگر سخن ما اين باشد كه نبايد اعتقادات انسان ها را با سنجه يِ دانش سنجيد و بيرون از منشِ كارِ دانشِ نوين انسان ها مي توانند به خالق به هر گونه كه اشتياق دارند باور داشته باشند هرگز مساله نخواهيم داشت ، ما هم مي گوييم هر انسان به عنوان يك سيتيزن در يك جامعه حق دارد به بودنِ يك باشنده ي برتر( ترانساندانتال)باور داشته باشد ، گرفتاري،آن جا در ميان مي آيد كه يك دين بخواهد ادعايِ دانشانه بودن كند . درباره دين ما هم البته به همين گونه است ، اين دين بر اين باور است كه درباره ي  بنيادِ اتفاق ها حقيقت را مي گويد و خود مسلمانان نيز بر اين باورند كه قرآن يك كتاب دانشي است كه گزاره هايِ دانشانه يِ درستي در آن قيد شده است . اكنون ما چه از درون به دين بيانديشيم چه بر پايه يِ سنجه هايِ دانش نوين مي توانيم دريابيم كه ماجرا ناسازگار با آن چه است گفته مي شود . " دين " را ما بايد به عنوان يك كليت بيانديشيم ، از اين زوايه ي ديد اگر به گونه اي سنتي بنگريم دين شامل كتاب و اخبار و احاديث است كه در آن نه تنها آيات حتا گفته هايي درباره چگونگي پوشيده لباس ، آرايش موي سر ، چگونگي رفتار اجتماعي ، و حتا چگونگي روابط جنسي ، اقتصاد  و سياست ( البته اين كلمه مالِ جهان نوين است ) ،حتا مي توانيم پيش برويم و بگوييم پاره اي از ياوه هاي شبه دانشانه* ، از زبان  امامان دقيقاَ به عنوان گزاره هاي دانش به ياران آن ها القاء شده است . براي نمونه به توحيد مفضل نگاه كنيد جالب اين جاست كه در واپسين صفحه ي اين كتاب امام صادق به ارسطو ارجاع ( ؟!) مي دهد .اين قضيه را مي توانيم از چند جهت  وارسيم . از همين رو در اين جا مي توانيم چند پرسش درافكنيم :

آيا قرآن يك كتاب دانشانه است ؟آيا همه ي آن چيزهايي كه در قرآن به عنوان سنجه هايِ دانشانه بودنِ اين دين به آن ها استناد مي شود واقعاً دانشانه اند ، و دانش در اين جا هرگز به چه معناست ؟آيا همه ي اخبار و احاديثي كه مبنايشان را از اين كتاب به دست مي آورند دانشانه اند ؟

از آن جا كه يكي از شرايط دانشانه بودن يك قضيه قابليت ابطال يا عدم ابطال در اثر آزمايش و تجربه است بايد بپرسيم كه آيا تبينات دانشانه اي كه قرآن به آن ها استناد مي كند از اين قابليت برخوردار هستند يا نه . اين جا دو حالت داريم يا دانش نوشته شده در قرآن ابطال پذير است كه بايد اذعان كنيم قرآن حرف نادرستي زده است يا اين كه ابطال پذير نيست و اين به آن معناست كه اين قضيه بايد براي همه ي دوره ها درست باشد .پاناي عزيز بيا در اين چند آيه بيانديشيم تا همه چيز بهتر روشن تر شود : و زمين را بر گونه ي يك تخت ساختيم (نباء،6)، و آسمان را گرفته ايم كه روي زمين نيافتد مگر آن گاه كه چنين اراده كرده باشيم (حج،65)و اگر پرسند كه سبب هلال و بدر ماه چيست به آنان بگو ، كه هدف از آن نشان دادن وقت حج و داد و ستد مردمان است (يس،5)كوه ها را مانند ميخ در زمين فرو برديم تا ستون آسمان باشند(نبا،7)شمار ماه هاي سال را دوازده تا قرار داديم كه از آن ها 4تاشان ماه هاي حرام است و از آن روزي كه آسمان و زمين را آفريديم چنين بوده است و اين امري است كه در لوح پنهان ما ثبت شده است (توبه 36). بيا تا در اين آيه ها در انديشيم ، زيرا كه خدا فرموده است كه در آيات ما تعقل و تدبر كنيد!از ميان همه ي اين آيه ها ، آيه ي 65سوره ي حج براي روشن ساختن بحث مان بسيار جالب است ، زيرا در اين آيه ما با يك قضيه ي دانشانه روياروييم كه در آن به واقعيت نحوه ي قرار گيري زمين و آسمان نسبت به هم اشاره شده است ؛ بيا گام به گام پيش رويم تا دريابيم كه خدايمان "الله "چگونه هنوز در قرون ميانه زيست مي كند و هنوز كوپرنيكي نيامده به او بفماند كه الله جان ،دوست فرزانه ام قضيه به آن گونه كه شما مي گوييد نيست .

"و آسمان را گرفته ايم كه روي زمين نيافتد مگر آن گاه كه چنين اراده كرده باشيم ."

درباره ي جمله ي نخست اين آيه شايد بتوانيم به زور تفسير به خودمان بقبولانيم كه خدا حال با نيروي جاذبه يا با قدرت پنهان اش آسمان را گرفته است اما در فتاد جمله يِ دوم در مي مانيم زيرا در آن نتيجه اي به دست مي آيد كه با همه ي آموخته هاي ما در تضاد ريشه اي قرار دارد .اين آيه يك قضيه يِ دانشانه است ، كه در آن گفته مي شود : آسمان در وقت اش كه به اراده ي خدا بسته است بر روي زمين مي افتد . اكنون پرسش ما اين است كه مگر آسمان واقعاً بر فراز زمين قرار گرفته است كه در وقت اش بخواهد بر روي زمين بيافتد ؟!پيش فرض پنهان در دل اين قضيه اين است كه زمين كانون كائنات است و همه ي ستارگان موجود در آسمان اشيا درخشانِ خُردي هستند كه درشب به مانند چراغ ها ( مصابيح)براي نشان دادن راه به انسان ها از آن ها استفاده مي شود همچنان كه در آيه اي ديگر از قرآن دقيقاَ اين قضيه تصديق مي شود.پس الله معتقد است كه در وقت اش آسمان بر زمين فرو مي ريزد و اين البته بدان معناست كه شمس و همه ي ستارگان دورترين كهكشان ها نيزكه ابعادشان ميلياردها برابر زمين ماست روزي كه او اراده كند بر زمين خواهند ريخت واقعا كه معجزه است! تازه آن ستاره هايي هم كه اكنون ديگر تبديل به سياه چاله شده اند و اكنون تنها نورشان پس از چندين ميليون سال نوري به ما مي رسد نيز بايد بر روي زمين بيافتد ،عجب خداي فرزانه اي! خب اين از آن نمونه آيه هاي ابطال پذير قرآن .حال بيا به نمونه اي از آن دسته آيه هايي چشم بدوزيم كه بايد براي همه ي دوره ها صادق باشند.

و چراغ هاي ستارگان را براي رهنمودن انسان ها در تاريكي بيابان ها و دريا ها بر افروختيم (انعام ،97و يونس،5وانبيا،33وفصلت37،وملك،5).

انسان در هر دوره با كاربست يافته هايش درباره كيهان ، و استخراج قوانين طبيعت و نوشتن و فرادادن آن به آيندگان اش ، زمينه را براي ساخت و توليد ابزارهاي پيشرفته تر كه طبيعتاً شيوه ي زيست او را هم دگرگون مي كنند  فراهم مي آورد ، اين ابزارها دشواري هايِ زندگي انسان را كم تر كرده و نياز به استفاده از ابزارهاي پيشين را از ميان مي برند ، با توليد ماشين حساب و سپس رايانه خود به خود چرتكه از ميدان به در مي رود و بارِ استفاده قرار نمي گيرد .در زمينه ي يافتن راه در دريا و بيابان و البته در آسمان و فضا كه گويا الله وقت نداشته است كه آن ها را بيان كند نيز به همين گونه است و امروزه با پيشترفت دانش و گسترش زمينه ي ساخت و توليد ابزارهاي نوين ما به آن جا رسيده ايم كه نه تنها مي توانيم با استفاده از ابزارهاي ساده اي مانند قطب نما بدون نياز به ستارگان  و وضعيت قرار گيري آن ها در آسمان جهت و مسيرمان را تشخيص دهيم بلكه حتا مي توانيم با استفاده از رايانه ها و رادارها مسير حركت هواپيماها يا ماه واره ها را در آسمان و فضا تشخيص دهيم .ما اين جا با بحث پيچيده يِ ماه واره ها و رادارها كاري نداريم ـ از آن جا كه دانش من در اين زمينه بسيار اندك است از آن سخن نمي گويم ـ و به نكته اي كه در خود آيه به آن اشاره رفته است باز مي گرديم و براي واكافتن آن اين را مي پرسيم كه چرا الله به جاي اين كه براي نشان دادن جهت و مسير در بيابان ها به انسان ها از مساله ي ميدان مغناطيسي زمين شروع كند دانش اش در اين زمينه را بر پايه ي يافته هاي دانشانه ي پيش از تازيان بنيان نهاده است ؟آيا خداوند نمي دانست كه با روش ساده تري مي توان اين كار را انجام داد يا نمي خواست اين را به انسان بياموزد يا اين كه هرگز از چنين چيزي آگاه نبوده است ؟!

بيا با اين يك نيز بيانديشيم:

 

"و اگر پرسند كه سبب هلال و بدر ماه چيست به آنان بگو ، كه هدف از آن نشان دادن وقت حج و داد و ستد مردمان است."

روشن است كه در اين جا نيز يك سخن نادرست بر زبان الله جاري شده است ، گويا در اين جا هم مانند بسيار جاهاي ديگر الله قضيه اي را از ميان باورهاي عامه برگرفته و آن را به گونه اي وزين آرايش داده بر گونه ي يك آيه درآورده كه ادعايِ صحت دارد.اما اين سخن با يافته هاي ما در تضاد است ما مي دانيم علت نمايان شدن ماه گاه به صورت قرص كامل و گاه به صورت هلال گردش ماه است به دور زمين و از آن جا كه عمر ماه بر اساس يافته هاي دانشمندان تقريباَ 4ونيم ميليارد سال است مايه شگفتي است كه بپنداريم ماه 4و نيم ميليارد سال پيش به وجود آمده تا در آينده اي كه با كسر دوميليون سال از آن ـ البته اگر مقيد به يافته هاي زمين شناسانه باشيم ـ نخستين انسان ها بر روي زمين نمايان مي شوند ، يك مشت از آنان كه تازيان باشند بتوانند با توجه به قرص يا هلال آن حج و داد و ستدشان را انجام دهند و البته روشن است كه بسياري از انسان هايي هم كه در آن زمان زندگي مي كرده اند گذشته از اين كه حج و زيارت كعبه نداشته اند زمان معامله شان را با پديدار و پنهان شدن ماه كوك نمي كرده اند .تازه پس از آن هم مي گويد:

شمار ماه هاي سال را دوازده تا قرار داديم كه از آن ها 4تاشان ماه هاي حرام است و از آن روزي كه آسمان و زمين را آفريديم چنين بوده است و اين امري است كه در "لوح پنهان" ما ثبت شده است.

حقيقت اش اين است كه خدا اين جا نيز دروغ مي گويند زيرا اين گونه تقسم بندي ماه ها نه تنها نخستين بار بر زبان محمد بن عبدالله جاري نشده بلكه تحقيقات باستان شناسانه بر روي سنگ نبشته ها وهيروگليف نويس هايِ تمدن هاي پيشين  مانند تمدن بابل نشان داده است كه آن ها نيز ماه هاي سال شان را به همين گونه تقسيم مي كرده اند ، و اين جا نيز همچنان كه درباره ي داستان طوفان نوح و داستان جن ها در قرآن اين مسائل نه تنها در "لوح پنهان" خدا نوشته نشده است بلكه اين آيه ها خود رونوشت چه بسا ناشيانه اي از يافته هاي پيشينيان هستند چه بسا حق با نضر بن حارث دشمن فرزانه ي محمد بود كه در هر گوشه و كنار او را متهم مي كرد كه تو "اساطير الاولين" را براي ما مي خواني . براي نمونه داستان نوح رونوشت تحريف شده اي از روايت بابلي اي است كه آن ها درباره ي پهلوان نامي خود گيلگمش بر روي لوحه هاي سنگي نوشته بودند ـ كتاب حماسه ي گلگمش به دست احمد شاملو ترجمه شده و شما مي توانيد داستان اوتاناپيشتيم ( نوح) را در لوح يازدهم آن بخوانيد ـ البته روشن است كه داستان نوح نيز همانند بسياري از داستان هاي كهن داراي ناسازه ها  و چيستان هاي  ويژه ي خويش است كه نمي توان آن ها ناديده گرفت: براي نمونه مي توان پرسيد كه نوح در آن فاصله ي كوتاه چگونه از يك درخت كهنسال كشتي اي ساخت كه قرار است از هر يك از جانداران يك جفت در آن قرار داشته باشد ، تازه روشن نيست كه نوح چگونه از 4ميليارد گونه ي جانوري كه در زمين هست از هر گونه يك جفت پيدا كرد و در كشتي اش گذاشت ، البته اين هم روشن نيست كه اين كشتي اي كه از يك درخت ساخته شده است جاي اين همه جانور را داشته يا نه و به فرض هم كه داشته غذاي اين همه از كجا تامين شده است ، اگر هر يك از جفت ببرهاي ِ موجود در كشتي روزي يك خرگوش براي خوردن نياز داشته باشند پس از 30روزبايد60خرگوش خورده باشند اما ما مي دانيم كه در كشتي تنها يك جفت خرگوش نر و ماده وجود داشته !اين هم روشن نيست كه خدمه ي كشتي اين باغ وحش عظيم را چگونه اداره كرده اند ، و نوح در اين فاصله ي كوتاه فناوري ساخت اين كشتي همه كاره را از كجا آورده ، كشتي اي كه هم در آن خرس هاي پاندا نگهداري مي  شده و هم شتر صحرا.بيچاره ماهي ها در اين سي روز كه آب هاي شور و شيرين با هم قاطي شده اند چگونه زنده مانده اند؟!تازه ما مي دانيم اگر همه يِ آب هاي زيرزميني و آب هاي اقيانوس ها يك جا جمع شوند بعيد است كه براي نمونه قله ي اِوِرست زير آب برود ، آن هم از اين رو كه مقدار آب محصور در زمين مقدارش مشخص است و نمي تواند از آن بيشتر شود ، چه بسا همه ي آب اقيانوس ها پيش از طوفان نخست بخار شده و سپس با شلنگ هاي آسماني الله به صورت باران بر زمين ريخته اند ؟!اين هم روشن نيست كه پس از طوفان كه آب ها فرو نشستند ـ البته روشن نيست كه كجا رفتند زيرا اگر اين گونه بود ديگر نياز نبود انديشناك "بحران آب "جهاني باشيم ـ اين همه جانورگرسنه برروي زميني كه در آن هيچ درخت و گياه سر پايي وجود ندارد چگونه زنده مانده اند ، شايد درست در همان لحظه اي كه مانند دسته هاي زنبور آن ها را از كشتي  خارج كرده اند ، به جان هم افتاده و همديگر را پاره پاره كرده اند و... . بقيه ي آيه ها هم كه تكليفشان روشن است و خود بهتر مي دانيد .اما براي من نوشته اي كه ما چگونه مي توانيم در فتادِ داستان غرق شدن فرعونيان و موسي با سنجه هايِ دانش نوين بيانديشيم ، من مي گويم مي شود زيرا دانش نوين تنها فيزيك و شيمي و زيست شناسي نيست بلكه ، باستان شناسي و تاريخ و افسانه شناسي و مردم شناسي و مانند اين ها نيز هست .

اين داستان نيز همچنان كه شجاء الدين شفا در كتاب تولدي ديگر اذعان كرده رونوشت يك افسانه ي اكدي است:

"منم سارگن، پادشاه پرتوان، پادشاه اكد ، مام من يك فاحشه يِ سپنت بود، پدرم را هيچ گاه نشناختم در شهر آزوپيران كه در كناره ي رودخانه ي فرات بود مامم از من آبستن گشت ، وي مرا در خفا زاد ، سپس در يك سبد از ني نهاد و روزنه هاي آن را با انگم بست و مرا به موج هاي آب وانهاد، موج هاي فرات مرا پيش آكاي بردند كه پيشه اش آب كشيدن از رودخانه بود.او مرا مانند پسر خويش بزرگ كرد و آن گاه كه بزرگ شدم باغبانَ آكاي آب كش رودخانه شدم ، آن گاه كه باغبان بودم ايشتار الهه ي بزرگ مرا نواخت ، با ايشتار پادشاه شدم و اكنون 45 سال از آن گذشته است " .

اين داستان هم همچنان كه داستان نوح ناسازه هاي ويژه ي خويش را دارد اما از آن جا كه درقرآن مانند تورات نوع معجزات مستقيماَ بيان نشده است به گونه اي ديگر در آن مي انديشيم ، در قرآن به نه معجزه از معجزه هاي ده گانه ي تورات اشاره شده است : از اين ميان  ما به سه معجزه ي خون شدن رودخانه ي نيل ، بارش آتش از آسمان و غرق شدن سپاهيان فرعون در آب رودخانه اشاره مي كنيم و نشان مي دهيم كه اين داستان بي ريشه و ياوه است .اگر رودخانه ي نيل  حتا كمتر از يك ساعت خون شده باشد طبيعتا همه ي ماهيان و آبزياني كه در اين رودخانه بزرگ زيست مي كرده اند بايد در همين يك ساعت از ميان رفته باشد .اگر چنين باشد چندين سال طول مي كشد كه از آب درياهايي كه رودخانه ي نيل به آن ها مي ريزد ماهيان و آن دسته از آبزيان كه مي توانند در رودخانه ي نيل زنده بمانند به درون اين رودخانه آمده تخم ريزي كنند ، و در نهايت بچه توليد كنند ، از اين زاويه ي ديد بايد دريابيم كه مصريان يكي از مهمترين منابع تامين آذوقه شان را تا چند سال از دست داده اند .بارش آتش از آسمان نيز طبيعتا نه تنها خانه و كاشانه شان را سوخته بلكه دام ها و زمين هاي كشاورزيشان را از ميان برده است ، از آن جا كه اين مصريان نبودند كه در اثر نزول عذاب از آسمان ، كوچ كردند بلكه اين يهوديان بودند كه راهشان را به سوي صحراي سينا كج كردند اين پرسش در ميان مي آيد كه بقيه ي مصريان در اين سرزمين بي آب و آذوقه چگونه زنده مانده اند؟!تازه اين هم روشن نيست كه اگر بسياري از مصريان در اثر نزول عذاب از آسمان جان دادند ، پس بايد در ميان اين جان باخته گان بسياريشان از ارتش يا سپاه فرعون بوده باشد . كه اگر اين گونه باشد بايد بپذريم كه سپاه فرعون در اثر نزول عذاب در هم شكسته شده بود و اين بدان معناست كه گريز يهوديان از دست فرعون و سپاه اش ديگر هيچ معنايي نداشت ، زيرا اگر هم سپاه آرايي مي كردند چه بسا شمار يهوديان بيشتر مي شد و مي توانستند آن ها را شكست دهند . گيريم كه داستان به اين گونه كه ما مي گوييم هم نبوده و خدا به جاي اين كه دارودسته ي فرعون را به جهنم بفرستد ، اول مردمان كوچه و بازار مصر را كه البته بي گناه و تقصير بوده اند را كشته تا بر پايه ي حكمت پنهان اش در پايان كار حساب اش را با فرعون و ارتش او تصفيه كند ، ازهمين رو براي اين كه كار را يكسره كند در دل فرعون مي اندازد كه تيره ي موسا را دنبال كن  وآن ها بكش ، سپس هم كه فرعون و دار و دسته اش در رودخانه ي نيل غرق مي شوند ، اما هر چه مي انديشم نمي توانم اين داستان بدساخت را درست بپندارم ، نخست اين كه شمار يهوديان كم نبوده و از آن جا كه طبيعتاً اسباب و اثاثيه و گاو و رمه و اسبان شان را هم با خود حمل مي كرده اند سرعت حركت شان بسيار كند بوده  است و از سوي ديگر سپاهيانِ بدون ترديد زبده و در عين حال خشمناك فرعون كه دوستان و آشنايان خود را از دست داده اند با سرعت هر چه بيشتر به سوي يهوديان مي تازند ، از آن جا فاصله ي زرادخانه ي فرعون با رودخانه ي نيل زياد نبوده ـ زيرا به هر حال رودخانه ي نيل وضعيت استراتژيك داشته است ـ مي توانيم نتيجه بگيريم كه چه بسا سپاه فرعون به يهوديان رسيده و آن ها را از ميان برده است ، تازه اين آن گاه است كه فرض كنيم فرعون در كناره ي رودخانه يك گارد ساحلي نداشته باشد كه بسيار بعيد به نظر مي رسد ، زيرا به هر حال فرعون و كشور مصر از طريق رودخانه ي نيل در معرض هجوم دشمنان بوده اند و اگر اين را هم در نظر بگيريم كه مصر يكي از كشورهايِ آبادان زمان خود بوده البته تا پيش از نزول عذاب(؟!)نمي توانيم اين امكان را دست كم بگيريم ، تازه از همه ي اين واكافتن ها كه هم در گذريم يك نكته به جا مي ماند و آن ، اين است كه چرا در هيچ يك از سنگ نوشته ها يا پاپيروس نوشته هاي مصر باستان حتا يك سند هم كه اين پيشامدهاي واقعا خارق العاده را تاييد كند وجود ندارد دوم اين كه اگر فرعون در دريا غرق شد پس جسد اش اكنون در قاهره چرا در معرض تماشاي همه گان است ؟!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

براي اندوختن ثروت. پس اربابان تازي مي توانسته اند كه كنيزان خود را حتا به زور هم كه شده براي به دست آوردن پول بفروشند . در واقع اين كنيزان سيستم هاي توليد سرمايه و توليد بچه ي آن ها بوده اند و نه دست مايه اي براي ثواب بردن در آخرت تا بخواهند آن ها را آزاد كنند . اما در پايان كار خدا به جاي منع كردن اين كار زشت و شنيع گفتن اين است كه اگر اربابان به زور اين بردگان را فروختند خدا بر اين كنيزان آمرزنده و مهربان است .بعد دوم قضيه اين است كه اين آيين در بطن خود يك سيستم بازتوليد بردگي است زيرا گذشته از اين كه همه ي آن كسان كه در جنگ اسير مي شوند حكم برده را دارند فرزندان آن ها نيز برده به دنيا مي آيند . اگر به راستي درست است كه اين آيين بردگي را به رسميت نمي شناسد چرا بايد پاره اي از انسان ها در آن برده زاده شوند و از همان طفوليت مشمول احكام بردگي اين دين شوند .

سوره نور آیه 58:ای کسانی که ايمان آورده ايد ، بايد بندگان شما و آن ها که هنوز به حد، بلوغ نرسيده اند ، در سه هنگام از شما برای وارد شدن به خانه رخصت طلبند :پيش از نماز صبح و هنگام ظهر که لباس از تن بيرون می کنيد و بعد از نماز عشا اين سه وقت ، وقت خلوت شماست در غير آن سه هنگام ، شما و آن ها گناهی مرتکب نشده ايد اگر بر يکديگر بگذريد خدا آيات را اينچنين برای شما بيان می کند ، و خدا دانا و حکيم است.

سوره بقره آیه 221: زنان مشرکه را تا ايمان نياورده اند به زنی مگيريد و کنيز مؤمنه بهتر، ازآزاد زن مشرکه است ، هر چند شما را از او خوش آيد و به مردان مشرک تا ايمان نياورداند زن مؤمنه مدهيد و بنده مؤمن بهتر از مشرک است ، هرچند شما را از او خوش آيد اينان به سوی آتش دعوت می کنند و خدا به جانب بهشت و آمرزش و آيات خود را آشکار بيان می کند ، باشد که بينديشيد.

سوره البلد آیات 12 و 13: و تو چه دانی که گذرگاه سخت چيست؟؛ آزاد کردن بنده است.

سوره مائده آیه 89: خداوند شما را به سبب سوگندهای لغوتان بازخواست نخواهد کرد ولی به سبب ، شکستن سوگندهايی که به قصد می خوريد ، بازخواست می کند و کفاره آن اطعام ده مسکين است از غذای متوسطی که به خانواده خويش می خورانيد يا پوشيدن آن ها يا آزاد کردن يک بنده ، و هر که نيابد سه روز روزه داشتن اين کفاره قسم است ، هر گاه که قسم خورديد به قسمهای خود وفا کنيد خدا آيات خود را برای شما اين چنين بيان می کند ، باشد که سپاسگزار باشيد.

 

سوره احزاب آیه 55: زنان را گناهی نيست اگر در نزد پدر و پسر و برادر و برادرزاده و، خواهرزاده و زنان همدين و يا کنيزان خود بی حجاب باشند و بايد از خدا بترسندکه خدا بر هر چيزی ناظر است.

بياييد اين مساله را در متن تاريخ هم ببينيم:

"ابوعبیده بن جراح به عمر بن خطاب نامه نوشت:بسم الله الرحمن الرحيم .اما بعد، همانا خداوند دارای کرم و برتری و نعمت های بزرگ، سرزمین روم را بر مسلمانان گشود. گروهی از مسلمانان چنین دیدند که مردمان آن جا را در جایگاه خود نگهدارند و آنان نیز به مسلمانان گزیت دهند (ترجمه تفسیر طبری ترجمه آیه 29 سوره توبه) و زمین را آباد سازند. گروهی دیگر بر آنند که ایشان را میان خود پخش کنند. امیر مومنان در این باره نظر خود را برای ما بنویسند. خداوند توفیق تو را در همه کارها پاینده دارد.

بسم الله الرحمن الرحيم .از بنده خدا امیر مومنان عمر به ابوعبیده بن جراح، درود بر تو. من همراه تو آن آفریدگاری را می ستایم که جز او خدایی نیست. اما بعد، نامه تو به من رسید. در آن از گرامی داشت مومنان و خواری دشمنان خدا به وسیله او و نگهداری ما از آسیب دشمنانمان به کمک آفریدگار، سخن گفته بودی. خدای را در برابر نیکی و نعمت شایسته او نسبت به ما در گذشته و حال که به گروهی از مومنان تندرستی بخشید و گروهی دیگر را با شهادت ارج نهاد، سپاس می گوییم. شهادت همراه با خرسندی پروردگار و بزرگداشت وی، بر شهیدان گوارا باد. از او می خواهیم که ما را از پاداش آنان بی بهره نگرداند و پس از ایشان ما را پراکنده نسازد. به راستی که آنان خدای را خیر خواه بودند و آن چه را که باید، به انجام رساندند. آن چه کردند برای خدا بود و نیز آن را برای خویشتن، آماده می ساختند. آن چه را که پیرامون سرزمینی که مسلمانان بر آن و مردمان آن دست یافته اند یاد کرده بودی، به راستی دریافتم. شماری از مسلمانان گفته بودند که مردمان آن جا در همان جا نگهدارند تا زمین را آباد سازند و به مسلمانان گزیت (جزیه) بپردازند و برخی دیگر گفته بودند که آنان را میان خود قسمت کنند. در آن چه به من نوشته بودی نگریستم و به آن چه که از من پرسیده بودی، اندیشیدم. من بر این باورم که ایشان در سرزمین خود بمانند و گزیت بپردازند. گزیت به دست آمده را میان مسلمانان پخش کنیم. این مردم زمین خود را آباد خواهند ساخت، زیرا آنان به آن کار از دیگران داناتر و نیرومندترند. آیا تو می پنداری چنان چه ما مردم آن جا را میان خود پخش کنیم، برای مسلمانان پس از ما، چه کسی خواهد ماند؟ سوگند به خدا که در آن صورت، ایشان کسی را برای سخن گفتن نخواهند یافت و کسی با آنان سخن نخواهد گفت و نیز از دست آورده هیچ کس، سودی نخواهند برد. ولی تا اینان زنده اند، مسلمانان از دست رنج شان خواهند خورد و آن گاه که بمیرند و ما نیز بمیریم، فرزندان مان تا زنده اند، از دست آورده فرزندان ایشان خواهند خورد، و تا آیین اسلام تواناست، آنا ن بردگان مسلمانان و اسلام خواهند بود. از این رو، بر ایشان سر گزیت بنه و از اسیر ساختن آنان دست بدار و مگذار که مسلمانان بر ایشان ستم کنند، یا زیانی رسانند و داراییشان را به ناحق بخورند

بنده و کنيز در بسياري فتادها از حقوق انسان‌های آزاد بي بهره اند،. برده، داشته ي ارباب خويش است و مالک رواست هرگونه درست تر مي داند در داشته ي  خويش تصرف کند. برده می‌بايد به اراده‌ی مالک خود زندگی کند. برده بدون پروانه ي ارباب خود فاقد حق مالکيت است. برده حق ندارد به کار و کسب مورد علاقه‌ی خود بپردازد، برده ناگزير است تنها همان كاري را انجام دهد كه ارباب اش پروانه داده است . درآمد کسب برده به ارباب او می‌رسد. بنده و کنيز بدون پروانه ي ارباب شان حق ازدواج ندارند. مردان و زنان متأهل به محض مملوک شدن عقد ازدواجشان بدون نياز به طلاق فسخ می‌شود. ارباب شوهر كنيز خويش است!.از اين رو هرگونه بهره جستن  جنسی ارباب از کنيزانش جايز است گر چه نامسلمان هم باشدارباب مي تواند با چندين و چند كنيز همبستر شود .ارباب اين پروانه را دارد كه بدون اين كه از كنيز بپرسد او را به عقد كسي در آورد يا حتا او را بفروشد .ارباب مي تواند فرزندان بنده و كنيز خود را پس از رسيدن به سن رشد و تمييز از پدر و مادرشان جدا کرده به فروش برساند!!!!!!!! اگر انسان آزادی عمداً برده‌ای را بکشد، قصاص نمی‌شود، بلکه تنها قاتل بهاي برده را به صاحب اش می‌پردازد. اما اگر برده‌ای انسان آزادی را عمداً به قتل برساند، اين گونه نيست. ارباب از برده‌ی آزاد شده‌اش ارث می‌برد، اما برده به هيچ رو  از ارباب اش ارث نمی‌برد.

گويا اما آن قدر " كرانند ، گنگانند و باز نمي گردند" هستيم كه نمي توانيم حكمت پنهان اين همه تبعيض ها را در يابيم ، يا شايد چنان غباري بر لوح جان مان نقش بسته است كه هيچ فرشته را تاب ديدنِ كثافت آن نيست !

فتاد چهارم؛ آزادی عقيده و مذهب و مجازات ارتداد.:ببينيم ديدگاه دين ما درباره آزادي باور و آيين چيست :روشن است كه همه ي آيه هايي را كه در فتاد برابري مسلمانان و نامسلمان در قسمت يك بيان كرديم در اين جا نيز واگوييم از اين رو براي كوتاه كردن نوشته از بازگفتن آن ها در مي گذريم .

در زمينه ي آزداي كيش و آيين و ديدگاه اين دين درباره ي آن دكتر محسن كديور مي گويد :

"اول: مسلمان آزاد نيست دين خود را تغيير دهد چه به دينی مثل مسيحی و بودايی، چه به کفر و الحاد. مرتد به شدت مجازات می‌شود. مرتد فطری اعدام می‌شود، همسرش بر او حرام می‌شود، اموالش بين ورثه‌اش تقسيم می‌شود. مرتد ملی سه روز امکان توبه دارد، در روز چهارم همان احکام اعدام، بينونت همسر و تقسيم اموال درباره‌اش اجرا می‌گردد. زن مسلمانی که مرتد شده باشد، همسرش بر او حرام می‌شود، اگر توبه نکرد به حبس با اعمال شاقه محکوم می‌شود تا زمانی که توبه کند يا بميرد.

دوم: مسلمان آزاد نيست به لحاظ نظری اموری که در عرف متشرعه از دين اسلام دانسته می‌شود انکار کند. اگر مسلمانی امری را انکار کند که در عرف دينی زمان، ضروری دين و در نتيجه ملازم با انکار رسالت يا تکذيب پيامبر يا تنقيص شريعت محسوب شود، حتی اگر خود را مسلمان بداند، مرتد شمرده شده احکام مرتد بر او جاری می‌شود.

سوم: نوجوانی که والدينيش يا يکی از آن‌ها مسلمان بوده‌اند، پس از بلوغ آزاد نيست تا دينی غير از اسلام اختيار کند، اگر به هر دليلی اسلام اختيار نکرد، احکام مرتد ملی (اعدام برای پسر و حبس با اعمال شاقه برای دختر) درباره‌ی او جاری می‌شود.

چهارم: مسلمان آزاد نيست تا واجبات دينی را ترک کند يا محرمات دينی را به جا آورد. اگر با علم و عمد چنين کرد، با نظر حاکم شرع تعزير می‌شود، مثلاً شلاق می‌خورد.

پنجم: مسلمانان معتقد به ديگر مذاهب اسلامی مجاز نيستند به تبليغ مذهب خود در بين مسلمانان مؤمن اقدام کنند. مثلاً مسلمانان اهل سنت مجاز نيستند به تبليغ مذهب خود در بين شيعيان بپردازند و برعکس. هکذا در سرزمينی که يکی از مذاهب سيطره داشته باشد، مسلمانان ديگر مذاهب عملاً مجاز به احداث يا داشتن مسجد اختصاصی نيستند.

تلقی سنتی از اسلام در مورد اهل ذمه يعنی مسيحيان، يهوديان و زرتشتيانی که قرارداد ذمه را پذيرفته‌اند در مواردی با آزادی عقيده و مذهب تنافی دارد، از جمله:

اولاً: اهل ذمه آزاد نيستند که فرزندانشان را به گونه‌ای تربيت کنند که به اديان پدرانشان گردن نهند، يعنی نمی‌توانند آن‌ها را از حضور در مجالس و مراکز تبليغی اسلام منع کنند، بلکه موظف‌اند فرزندانشان را آزاد بگذارند تا خود راهشان را انتخاب کنند و واضح است که طريقه‌ی منطبق بر فطرت يعنی اسلام را انتخاب خواهند کرد.

ثانياً: اهل ذمه آزاد نيستند کنيسه و کليسا و صومعه و آتشکده احداث کنند.

ثالثاً: اهل ذمه آزاد نيستند دين خود را تبليغ و ترويج کنند و عقايد مسلمانان را سست کنند. انتشار آرای آن‌ها مصداق ضلالت و ممنوع است.

رابعاً: به طريق اولی اهل ذمه آزاد نيستند تا تعاليم اسلامی را مورد نقد قرار دهند.

پنجم: اهل ذمه آزاد نيستند تا اموری که در دين آن‌ها مباح شمرده می‌شود، اما در اسلام حرام است به طور علنی انجام دهند.

ششم: اهل ذمه آزاد نيستند دين خود را به غير از اسلام، به مسيحيت، يهوديت و مجوسيت تغيير دهند وگرنه کشته می‌شوند.

از ديدگاه اسلام سنتی غيرمسلمانان اعم از اين‌که اهل کتابی باشند که حاضر به قبول شرايط ذمه نشده باشند، يا غيرمسلمانانی که با حکومت اسلامی حاضر به انعقاد معاهده نشده باشد، کافر حربی محسوب می‌شوند. واجب است اسلام بر ايشان عرضه شود، اگر نپذيرفتند، با ايشان جهاد می‌شود که تا پذيرش اسلام يا معاهده يا ذمه يا قتل يا اسارت ادامه خواهد يافت. اين‌گونه آدميان اصولاً حق حيات ندارند چه برسد به آزادی عقيده و مذهب."

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

رجوع در طلاق شهادت زنان فاقد هرگونه اعتبار است. شهادت ده‌ها زن در اين مورد به اندازه‌ی شهادت دو مرد ارزش ندارد.زن تنها با پروانه ي مرد اش مي تواند از او جدا شود اما مرد بدون پروانه ي زن مي تواند از او جدا شود . زن مسلمان به هيچ رو حق ندارد با مرد نامسلمان ازدواج کند، اما ازدواج موقت مرد مسلمان با زنان اهل کتاب (مسيحی، يهودی و زرتشتی) روا شمرده شده است.هر مرد مي تواند چهار زن عقدي داشته باشد . در ارث، سهم‌ ارث دختر نصف سهم ‌ارث پسر است . سهم‌ارث زن از شوهر اگر فرزندي داشته باشند  8/1ترکه و بدون فرزند 4/1 ترکه است. در حالی که سهم‌ارث شوهر از همسرش با همين شرايط 4/1 و 2/1 ترکه است. پس دوباره سهم زن نصف مرد خواهد بود، تازه ،زن تنها از مال هاي منقول وسازه ها و درختان ارث می‌برد نه از زمين، حال آن‌که مرد از همه ي مال هايِ همسرش چه منقول و غيرمنقول ارث می‌برد. اگر مرد ، تنها وارث همسر درگذشته اش باشد همه ي مال هاي زن به او می‌رسد، اما اگرزن،  تنها وارث شوهر اش باشد، تنها 4/1 از اموال منقول و سازه ها به او می‌رسد و بقيه به عنوان اموال بدون وارث به حاکم شرع(؟!) خواهد رسيد. سهم‌ارث مادر در هم سنجش با پدر نابرابرانه است. آن جا که  تنها والدين، وارث فرزند خودشان باشند، در صورت عدم حاجب به مادر 3/1 و پدر 3/2 و با بودن حاجب به مادر يک ششم و پدر پنج ششم ارث خواهد رسيد. يك دختر نه ساله در اجراي حدها مانند بزرگ ترهاست اما يك پسر چهارده ساله در اين فتاد هنوز صغير است . زن بدون اجازه‌ی شوهرش حق ندارد از خانه خارج شود.دختر تنها با پروانه ي پدر يا نيايش يا وكيل آن ها مي تواند ازدواج كند حتا پروانه ي وكيل خانواده از رضايت مادر دختر مهم تر است . زن بايد از شوهرش به هر گونه فرمان برد و حق ندارد بدون عذر شرعی از بهره جستن مرد اش از او جلوگيری کند. اما بر مرد بايسته نيست به خواسته هاي زن هرگاه که وی خواست پاسخ دهد.مرد اين حق را دارد كه زن اش را اگر فرمان او را نبرد دشنام داده يا بدون دادگاه رفتن كتك بزند اما وارونه اش درست نيست .اگر پدري پسر اش را بكشد قصاص ندارد اما مادر قصاص مي شود . در موارد لوث، قتل عمد با قسامه يعنی قسم پنجاه مرد عادل ثابت می‌شود، اگر شمار مردان بسنده نباشد ، هر مردی می‌تواند چندين‌بار قسم بخورد. اما با وجود مردان صاحب شرايط، زنان از حق قسامه محرومند.

چه بسا اين پرسش پيش بيايد اين همه كه چه؟ پاسخ اين است كه همه اين قوانينِ در فراز گفته شده در متن قانون اساسي هم قيد شده و تك تك آن ها در جامعه ي ما در حال انجام هستند . آيا هنوز هم معتقديد كه در اين آيين تبعيض نيست؟!

فتاد سوم:در اين آيين انسان ها در انسان بودن اش شان با هم برابر نستند.در اين آيين نه تنها برده داري فسخ نمي شود بلكه زمينه هاي گسترش آن فراهم مي آيد .

سوره روم آیه 28:برای شما از خودتان مثلی می آورد : مگر بندگانتان در آن چه به شما روزی ، داده ايم با شما شريک هستند تا در مال با شما برابر باشند و همچنان که شما آزادان از يکديگر می ترسيد از آن ها هم بيمناک باشيد؟  آيات را برای مردمی که تعقل می کنند اين سان تفصيل می دهيم.

 

سوره نحل آیه 75:خدا برده ي زر خريدی را مثل می زند که هيچ قدرتی ندارد، و کسی را که از، جانب خويش رزق نيکويش داده ايم و در نهان و آشکارا انفاق می کند آيا اين دو برابرند ؟ سپاس خاص خداست ، ولی بيشترشان نادانند.

سوره معارج آیات 29 و 30:و کسانی که شرمگاه خويش نگه می دارند؛ مگر برای همسرانشان يا کنيزانشان ، که در اين حال ملامتی بر آن ها نيست.

سوره مومنون آیات 5 و 6:و آنان که شرمگاه خود را نگه می دارند؛ جز بر همسران يا کنيزان خويش ، که در نزديکی با آنان مورد ملامت قرار نمی گيرند.

سوره المومنون آیه 1 تا 7:به تحقيق رستگار شدند مؤمنان؛آنان ، که در نمازشان خشوع می ورزند؛و آنان که از بيهوده اعراض می کنند؛و آنان که زکات را می پردازند؛و آنان که شرمگاه خود را نگه می دارند؛ جز بر همسران يا کنيزان خويش، که در نزديکی با آنان مورد ملامت قرار نمی گيرند؛و کسانی که غير از اين دو بجويند از حد خويش تجاوز کرده اند.

لغو نیست اگر گفته شود كه این سه آیه اگر نه ستم كارانه ترين، دست کم چند تا از ستم كارانه ترين آیات قرآن هستند. در این دو آیه افزون  بر  هايش برده داری و به هنجار دانستن این كار زشت و شنيع ، به مسلمانان پروانه داده شده است که با بردگان زن خويش همبستر گردند. از اين ديد برقراری تماس جنسی با کنیز از حقوق مردان مسلمان است و رابطه با هر دسته دیگر از زنان تجاوز به حدود حساب می شود، برای این که مسلمانی با برده خود همبستر شود حتا نیاز به ازدواج با او را نیز ندارد.همه ي امامان بدون شك با بردگان همبستر شده اند ، براي نمونه علي صهبا ثعلبيه را به چهل دينار از يك برده فروش خريده بود( واقعا؟ مگر حضرت علي هم از اين كارهاي بد بد مي كرده است ) و همچنين خوله مادر محمد بن حنفيه از زنـان كنيزه ي او بوده است درباره ي امام حسن گفته مي شود كه تاكنون هيچ كس در درازي تاريخ هم اندازه ي او زن طلاق نداده است ، از آن جا كه زنان رسمي از چهار تا نمي توانند تجاوز كنند مي توان نتيجه گرفت بيشتر اين زنان كنيز بوده اند بايد به ياد داشت كه بر پايه ي اخبار و روايت ها مادر امام زمان نيز از يك كنيز به نام مليكا( نرجس خاتون ) به دنيا آمده است .همچنين نبايد يادمان برود امام هفتم 21 فرزند داشته است . البته برهان خفتن با اين كنيزها روشن است و آن اين كه : اين اسيران جنگ چه بخواهيم يا نخواهيم از زنان تازي زيبا تر بوده اند اگر اين نكته را هم به ياد داشته باشم كه كنيزان حق پوشش از گونه ي اسلامي آن را نداشته اند در مي يابيم كه واقعا ما چه خريم !مي گويند عمر با آن تازيانه ي پر آوازه اش در كوچه پس كوچه هاي مدينه راه مي رفت و هر كجا كنيزي را مي يافت كه به مانند زنان مسلمان خود را پوشيده است او را كتك مي زد.آخر تازيان كه نمي توانسته اند سيماي زيباي دختران ايران، مصر و روم را نبينند .

 

سوره نساء آیه 24:و نيز زنان شوهر دار بر شما حرام شده اند ، مگر آن ها که به تصرف شما، درآمده باشند از کتاب خدا پيروی کنيد و جز اين ها ، زنان ديگر هر گاه در طلب آنان از مال خويش مهری بپردازيد و آن ها را به نکاح در آوريد نه به زنا ، بر شما حلال شده اند و زنانی را که از آن ها تمتع می گيريد واجب است که مهرشان را بدهيد و پس از مهر معين ، در قبول هر چه هر دو بدان رضا بدهيد گناهی نيست هر آينه خدا دانا و حکيم است.

سوره احزاب آیه 50:ای پيامبر ، ما زنانی را که مهرشان را داده ای و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگی که خدا به تو ارزانی داشته است مالک شده ای و دختر عموها و دختر عمه ها و دختر دايي ها و دختر خاله های تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمنی را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زنی گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما می دانيم در باره زنان شان و کنيزان شان چه حکمی کرده ايم ، تا برای تو مشکلی پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.

سوره احزاب آیه 52:بعد از اين زنان ، هيچ زنی بر تو حلال نيست و نيز زنی به جای ايشان ، اختيار کردن ، هر چند تو رااز زيبايی او خوش آيد ، مگرآنچه به غنيمت به دست تو افتد و خدا مراقب هر چيزی است.

 

سوره نساء آیه 36:خدای را بپرستيد و هيچ چيز شريک او مسازيد و با پدر و مادر و، خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و همسايه خويشاوند و همسايه بيگانه و يار مصاحب ومسافر رهگذر و بندگان خود نيکی کنيد هر آينه خدا متکبران و فخر فروشان را دوست ندارد.

سوره انفال آیه 67:برای هيچ پيامبری نسزد که اسيران داشته باشد تا که در روی زمين کشتار بسيار کند شما متاع اين جهانی را می خواهيد و خدا آخرت را می خواهد و او پيروزمند و حکيم است.

با اين آيه بود كه حكم كشتار همه گير يهوديان صادر شد .

سوره نساء آیه 92:هيچ مؤمنی را نرسد که مؤمن ديگر را جز به خطا بکشد و هر کس که مؤمنی را، به خطا بکشد بايد که بنده ای مؤمن را آزاد کند يا خون بهايش را به خانواده اش تسليم کند ، مگر آن که خون بها را ببخشند و اگر مقتول ، مؤمن و از تيره اي است که با شما پيمان بسته اند ، خون بها به خانواده اش پرداخت شود و بنده ي مؤمنی را آزاد کند و هر کس که بنده ای نيابد برای توبه دو ماه پی در پی روزه بگيرد و خدا دانا و حکيم است.

سوره بقره آیه 178:ای کسانی که ايمان آورده ايد ، در باره کشتگان بر شما قصاص مقرر شد :، آزاد در برابر آزاد و بنده در برابر بنده و زن در برابر زن پس هر کس که از جانب برادر خود عفو گردد بايد که با خشنودی از پی ادای خون بها رود وآن را به وجهی نيکو بدو پردازد اين حکم ، تخفيف و رحمتی است از جانب پروردگارتان و هر که از آن سر باز زند ، بهره او عذابی است دردآور.

 

سوره مجادله آیه 3:آن هايی که زنان شان را ظهار می کنند ، آن گاه از آن چه گفته اند پشيمان می شوند ، پيش از آن که با يکديگر تماس يابند ، بايد بنده ای آزاد کنند اين پندی است که به شما می دهند و خدا به کارهايی که می کنيد آگاه است.

سوره نور آیه 31: و به زنان مؤمن بگو که چشمان خويش را ببندند و شرمگاه خود را نگه ، دارندو زينت های خود را جز آن مقدار که پيداست آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گريبان فرو گذارند و زينت های خود را آشکار نکنند ، جز برای شوهر خود يا پدر خود يا پدر شوهر خود يا پسر خود يا پسر شوهر خود يا برادر خود ياپسر برادر خود ، يا پسر خواهر خود يا زنان هم کيش خود ، يا بندگان خود ،يا مردان خدمتگزار خود که رغبت به زن ندارند ، يا کودکانی که از شرمگاه زنان بی خبرند و نيز چنان پای بر زمين نزنند تا آن زينت که پنهان کرده اند دانسته شود ای مؤمنان ، همگان به درگاه خدا توبه کنيد ، باشد که رستگار گرديد.

سوره نور آیه 33:آنان که استطاعت زناشويی ندارند ، بايد پاکدامنی پيشه کنند تا خدا از، کرم خويش توانگرشان گرداند و از بندگان تان آنان که خواهان باز خريدن خويشند ، اگر در آن ها خيری يافتيد ، بازخريدنشان را بپذيريد و از آن مال که خدا به شما ارزانی داشته است به آنان بدهيد و کنيزان خود را اگر خواهند که پرهيزگار باشند به خاطر ثروت دنيوی به زنا وادار مکنيد هر کس که آنان را به زنا وادارد ، خدا برای آن کنيزان که به اکراه بدان کار وادار گشته اند آمرزنده و مهربان است.

شايد اذعان شود كه در اين آيين هدف ، فسخ تدريجي بردگي است . به اين ايراد بر پايه ي همين آيه مي توان چند گونه پاسخ گفت . اگر دقت كنيد در آيه گفته شده بندگان تان را "اگر در آن خيري يافتيد" آزاد كنيد ، اكنون پرسش اين است كه يك ارباب چه گاه اين خير را تشخيص مي دهد . آيا به نفع ارباب نيست كه از بنده ي بدون كارمزدش همچنان بهره كشي كند تا اين كه تصميم بگيرد در آزاد كردن اين بنده خيري هست ؟! اگر درست بيانديشيم كم تر كسي اين كار را انجام مي دهد.من كه باور نمي كنم كسي اين كار را تنها براي رضاي خدا انجام دهد آن هم جا كه داشتن بنده گناه هم محسوب نمي شود .در اين آيه از مقوله اي به نام "به زنا واداشتن" كنيزان هم سخن گفته شده است آن هم
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

كه دوست دارد با آن ها رفتار كند .نتيجه اين است كه محمد بيشتر مي توانسته با زنان زيبا و برنايش مانند عايشه( حميرا )، ماريه ، صفيه و زينب بخوابد و بقيه را به حال خودشان رها كند و البته آن ها بايد از اين قضيه خوشحال هم بشوند ، ما هم البته بايد همين آيه ها را گاه گداري بر سر گور از دست رفته گانمان قرائت كنيم تا روحشان شادمان شود!

سوره احزاب آیه 52: بعد از اين زنان ، هيچ زنی بر تو حلال نيست و نيز زنی به جای ايشان ، اختيار کردن ، هر چند تو را از زيبايی او خوش آيد ، مگرآن چه به غنيمت به دست تو افتد و خدا مراقب هر چيزی است.

اين آيه از آيات نسخ كننده است گويا در اين آيه پاره اي از زياده روي هاي محمد محدود مي شود اما به هر حال محمد مي تواند به زناني كه از جنگ ها به غنيمت مي گيرد دل خوش داشته باشد . يك نمونه اش صفيه زن کنانه بن الربیع است . بهتر است داستان را در پرده ي تاريخ ها بشنويم :

"کنانه بن الربیع را که شوهر صفیه بود اسیر کردند و او را پیش پیغمبر علیه السلام آوردند و گنج های قوم بنی النضیر به دست وی بود که ایشان به ودیعت پیش وی نهاده بودند، و سید، علیه السلام، از وی می پرسید تا نشان آن گنج ها بدهد و بگوید که کجا مدفونست، و وی انکار می نمود و هرچند که سید، علیه السلام، با وی می گفت، او پاسخ می داد: من خبر از آن ندارم، و هرچند که سید، علیه السلام، با وی می گفت تا اقرار کند و نشان بدهد، البته اقرار نمی کرد، پس یکی هم از یهود خیبر پیش سید علیه اسلام، آمد و خبر آن گنج ها از وی بپرسید، وی گفت: من نمی دانم، لیکن کنانه بن الربیع هروقتی یا هر روزی می دیدم که برفتی و گرد آن خرابه بر آمدی و چیزی از آن جایگاه طلب کردی، اکنون گمان چنان می برم که گنج ها هم آن جا مدفون است. پس سید علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود فراخواند و اورا گفت: اگر نشانه این گنج ها که تو انکار می کنی پیش تو بیابم، ترا بکشم؟ گفت: بلی. بعد از آن سید، علیه السلام، بفرمود تا آن خرابه که یهودی نشان داده بود بکندند و بجستند و گنج ها بعضی در آن خرابه بیافتند. پس سید، علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود خواند و او را گفت اکنون بگوی تا بقیت این گنج ها کجا پنهان کرده ای؟ و کنانه هم ابا کرد، و انکار نمود. پس سید، علیه السلام، زبیر بن العوام را بفرمود تا او را عذاب می کند تا آن وقت که اقرار بکند. و زبیر او را عقوبت می کرد و هیچ اقراری نمی کرد. پس سید علیه السلام، او را به محمد (بن) مسلمه داد تا وی را به عوض برادر خود محمود بن مسلمه بازکشد. پس محمد برخاست و وی را در حال گردن بزد.

 سیرت الرسول ابن هشام

اين هم داستان صفيه ي بيچاره :

عبدالعزیز نقل می کند:

انس گفت، "وقتی رسول خدا به خیبر حمله کرد، ما نماز فجر را در صبح زود وقتی هنوز هوا تاریک بود خواندیم"، پیامبر جلو من  حرکت می کرد و ابو طلحه نیز حرکت می کرد و من پشت ابو طلحه حرکت می کردم، پیامبر به سرعت از راه خیبر عبور کرد و زانوی من ران پیامبر را لمس می کردند، او ران های خود را برهنه کرد و من سفیدی ران های او را دیدم. وقتی او به شهر وارد شد گفت "الله اکبر"، خیبر نابود شده است. هرگاه ما به سرزمینی نزدیک می شویم، صبح آنان شر می شود، او این جمله را سه بار تکرار کرد، مردم از سر کارهایشان بیرون آمدند و بعضی از آن ها گفتند "محمد آمده است"، برخی از همراهان ما که از ارتش او بودند گفتندما خیبر را فتح کردیم، اسیران را گرفتیم و غنایم نیز جمع آوری شدند. دحيه آمد و گفت، "ای پیامبر یک دختر برده از میان بردگان به من بده" پیامبر گفت "برو و هرکدام از دختر های برده شده را که می خواهی بگیر"، او صفیه بنت حیی را انتخاب کرد. مردی پیش پیامبر آمد و گفت "ای رسول الله، تو صفیه بنت حیی را به دحيه  دادی و او بانوی بزرگ قبایل بنی قریظه و بنی نضیر است، و او برازنده هیچ کس غیر از تو نیست. پس پیامبر گفت "آن دو نفر را ـ صفیه و دحيه را ـ بیاورید"، پس دحيه با صفیه آمدند، پیامبر به دحيه گفت، "یک دختر برده دیگر غیر از این را از میان اسرا انتخاب کن"، انس ادامه می دهد، "پیامبر او را آزاد کرد و با او ازدواج کرد".

ثابت از انس پرسید "ای ابو حمزه! پیامبر چه به او پرداخت به عنوان مهریه؟"، او گفت، "او خود مهریه خود بود، برای این که پیامبر او را آزاد کرد و بعد با او ازدواج کرد." انس ادامه داد" وقتی در راه بودیم، ام سلمه او را لباس عروسی پوشانید، و در شب او را به عنوان عروس به نزد پیامبر آوردند.

خب اين هم داستان صفيه همه چيز روشن است ، محمد به قبيله ي بني قريظه حمله مي كند پدر و شوهر و همه ي آشنايان او را كشته و شب هم ام سلمه زن او بر صفيه جامه ي عروسي پوشانيده و همان شب در بستر محمد مي خوابد ، چه بهتر از اين ؟!همه چيز عاليست ، صفيه زيباست و خدا هم آن جاست . اما هنوز داستان آشنايان صفيه را بازنگفته ام ؛ در اين جا از ديد من بزرگ ترين جنايت روي زمين تاكنون رخ داده است اين كه هم كيشان شما چه سان مي انديشند به خودشان ربط دارد اما تفسير من اين قضيه را تنها يك جنايت مي بيند و بس . "

بگذاريد تا ريز داستان را از زبان دكتر شريعتي بشنويم كه گويا در اين روزها براي بسياري نقش يك خدا را بازي مي كند :

"چه كس به سادگي باور مي كند كه مردي كه در اين نيمه شب خاموش خانه را و شهر را ترك كرده است و در قبرستان بقيع سر در گريبان لطيف ترين احساس هاي عارفانه فرو برده است و با لحني كه گويي از اعماق روح يك راهب بزرگ ، مردي كه عمر خود را در خلوت انزواي تاملات عميق خويش به سر آورده و بوي مرگ و شوق وصال نزديك با معشوق در جان اش افكنده است اكنون با قبرهاي خاموشي كه در پرتو نور اسرار آميز مهتاب صحرا با وي از سرنوشت مرموز حيات سخن مي گويند ، درد دل مي كند و با ساكنان ساكت گورها از مردم و از زندگي شكايت دارد همان كسي كه او را در بازار مدينه ديديم كه كنار گودال هاي عميق و وحشتناكي كه به دستور وي كنده اند نشسته بود و دسته دسته يهوديان بني قريظه را كه هر چند تن به يك زنجيرشان بسته بودند مي آوردند و در برابر وي پياپي سر مي بريدند و در گودال هاي مي ريختند و او با چشمان سرد و خشك و آرامي كه گويي به دو نگين شبق بدل شده اند آن را تماشا مي كرد نه لب مي جنبانيد نه پلك مي زد گويي نمايش سرد بي مزه اي را مي نگرد و آن گاه آخرين نفر را از اين صف هفصد نفري ذبح كردند و در سياه چال ها افكندند و در حالي كه به دستور وي بر اجساد گرمشان خاك مي ريختند برخاست و به كارهاي ديگري پرداخت "

واي از اين همه وقاحت . اين همه ي ستايش براي چيست ؟ آيا دسته دسته كشتن انسان هايِ اسيري كه هر چند تن شان  را به يك زنجير بسته اند ستايش زاست ؟ آيا انديشه اين جا در كار خويش خيانت نمي كند چه كس گفته كه بايد جنايت را با پر و بال نثر وزين پوشش داد و به ستايش از آن برخاست ، پس وجدان تان كجا رفته است ؟! افسوس برشما كه چنان بر گوش و دهان و چشم تان داغ نهاده اند كه نه مي توانيد ببينيد و نه مي توانيد بشنويد افسوس بر شما . باري قضيه از اين قرار بوده كه با داوري سعد بن معاذِ زخمي پيامبر دستور مي دهد كه همه ي پيران و برنايان قبيله را كه شمارشان ميان 700 تا 900 نفر روايت شده است گردن بزنند معترضه بگويم بايد به ياد داشت كه اين ها همه اسيران يك جنگ ناخواسته بودند كه در آن محمد 29 روز قلعه شان را تسخير كرده بود و اينان از فرط بي آذوقه گي ناگزير از ستيزه شدند.پس از اين دستور علي به ياري عمويي از محمد آن هم زبير نام گرم بريدن سر اسيران مي شوند نخست دست در شلوار آن ها فرو مي برند و سپس هر يك را كه مويي رسته باشد سر مي برند و بدين ترتيب بزرگ ترين جنايت روي زمين به دست يك انسان و دارو دسته اش رخ مي دهد . البته آن چنان هم كه دكتر انديشه باخته با ستايش مي گويد همه چيز چنان روي مي دهد كه انگار نه انگار اين ها انسان هستند و نه چارپا .شب هم كه بله سينه ي صفيه وزن كشنده ي پدر و شوهر و آشنايان اش را حس مي كند !! البته كه بايد شاد باشيم و هلهله كنيم زيرا مگرچه كس مرده ؟يك مشت يهودي پولدار كه اكنون فدكشان به فاطمه دختر خديجه بخشيده شده است ، همان يهودياني كه علي به ازاي هر دلو آب از آن ها يك دانه خرما به عنوان حقوق دريافت مي كرد .اما اكنون صاحب همه ي داراي هايشان است همان چيزي كه گويا هميشه در دل بدان مي انديشيد.

سوره احزاب آیه 53: ای کسانی که ايمان آورده ايد ، به خانه های پيامبر داخل مشويد مگر شما، را به خوردن طعامی فرا خوانند ، بی آن که منتظر بنشينيد تا طعام حاضر شود اگر شما را فرا خواندند داخل شويد و چون طعام خورديد پراکنده گرديد نه آن که برای سرگرمی سخن آغاز کنيد هر آينه اين کارها پيامبر را آزار می دهد و او از شما شرم می دارد ولی خدا از گفتن حق شرم نمی دارد و اگر از زنان پيامبر چيزی خواستيد ، از پشت پرده بخواهيد اين کار ، هم برای دل های شما و هم برای دل های آن ها پاک دارنده تر است شما را نرسد که پيامبر خدا را بيازاريد ، و نه آن که زن هايش را بعد از وی هرگز به زنی گيريد اين کارها در نزد خدا گناهی بزرگ است.

سوره تحریم آیه 1:ای پيامبر ، چرا چيزی را که خدا بر تو، حلال کرده است ، به خاطر خشنود ساختن زنان ات بر خود حرام می کنی؟ و خدا آمرزنده و مهربان است.

اين هم يك داستان . داستان محمد با "ماريه" كنيز حفصه دختر عمر كه او هم زنان پيامبر بوده است . روزي محمد به خانه ي حفصه مي رود و در آن جا ماريه را تنها مي بيند و با او هم بستر مي شود در اين ميان حفصه سر رسيده و ماجرا مي يبند و از محمد خشمگين مي شود و مي گويد كه مي خواهم همه را از اين ماجرا آگاه كنم محمد به او مي گويد اگر اين قضيه را فاش نسازي من پيمان مي بندم كه هيچ گاه با ماريه همبستر نشوم اما حفصه به هر رو همه چيز را فاش مي كند . با اين همه پس از يك ماه كناره گيري محمد از ماريه اين آيه فرستاده مي شود كه چرا براي خشنودي زنان ات آن چه را كه بر تو روا داشته ايم ناشايست دانسته اي !

سوره تحریم آیه5: شايد اگر شما را طلاق گويد پروردگارش به جای شما زنانی بهتر از شمايش ، بدهد زنانی مسلمان ، مؤمن ، فرمانبردار ، توبه کننده ، اهل عبادت و روزه گرفتن ، خواه شوهر کرده ، خواه باکره.

بياييد به پاره اي از حق هاي زنان نسبت به مردان در متن شريعت اين دين چشم بدوزيم : زنان از پنج منصب مهم دينی مطلقاً محرومند. مرجعيت تقليد، قضاوت، زمام‌داری سياسی يا امارت و ولايت، امامت جمعه و سر انجام امامت جماعت. ديه يا خون‌بهای زن نصف ديه‌ی مرد است.اگر مرد مسلمان زن مسلمان را بكشد خانواده ي زن تنها آن گاه مي توانند قصاص كنند كه نخست ديه ي مرد را به خانواده اش بپردازند ، وارونه ي آن صحت ندارد . در بسياری از حدهاي شرعی مانند محاربه، سرقت، شرب خمر، قذف، لواط، قوادی و مساحقه، در دعاوی غيرمالی از قبيل نسب، مسلمان بودن، بلوغ، جرح و تعديل، عفو از قصاص، ديدن ماه، وکالت، وصيت و نيز در طلاق و خلع و مبارات و نيز
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

سوره نساء آیه 15  : و از زنان شما آنان که مرتکب فحشا می شوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آنها شهادت بخواهید. اگر شهادت دادند آن ها را در خانه محبوس کنید تا مرگ شان فرا رسد یا خدا راهی در پیش پایشان نهد.

سوره نساء آیه 24:و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده اند، مگر آن ها که به تصرف شما در آمده باشند. از کتاب خدا پیروی کنید. و جز این ها زنان دیگر هرگاه در طلب آنان از مال خویش مهری بپردازید و آن ها را به نکاح درآورید نه به زنا، بر شما حلال شده اند. و زنانی را که از آن ها تمتع می گیرید واجب است که مهرشان را بدهید. و پس از مهر معین در قبول هرچه دو بدان رضا بدهید گناهی نیست. هر آینه خدا دانا و حکیم است.

سوره نساء آیه 25:هرکس را که توان گری نباشد تا آزاد زنان مومنه را به نکاح خود در آورد از کنیزان مومنه ای که مالک آن ها هستید به زنی گیرد. و خدا به ایمان شما آگاه تر است. همه از جنس همدیگرید. پس بندگان را به اذن صاحبان شان نکاح کنید و مهرشان را به نحو شایسته ای بدهید. و باید که پاکدامن باشند نه زناکار و نه از آن ها که به پنهان دوست می گیرند. و چون شوهر کردند، هرگاه مرتکب فحشا شوند شکنجه آنان نصف شکنجه آزاد زنان است. و این برای کسانی است. از شما که بیم دارند که به رنج افتند. با این همه، اگر صبر کنید برایتان بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است.

سوره النساء آیه 34 :مردان، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است. و از آن جهت که از مال خود نفقه می دهند، بر زنان تسلط دارند. پس زنان شایسته، فرمانبردارند و در غیبت شوی عفیف اند و فرمان خدای را نگاه می دارند. و آن زنان را که از نافرمانیشان "بیم" دارید، اندرز دهید و از خوابگاه شان دوری کنید و بزنیدشان. اگر فرمانبرداری کردند، از آن پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید. و خدا بلند پایه و بزرگ است.

شما مي گوييد : "منظور از برتری مردان ٬تنها برتری جسمی آن ها و این که در اکثر موارد در مقایسه با اکثر زنان قدرت فکر آنان بر احساسشان ترجیح دارد ."

اما با ژرف انديشيدن در آيه روشن مي شود كه اين گونه نيست . در اين آيه ما با يك برهان روياروييم كه در آن با واژگانِِ " از آن رو" نشان داده شده است .اين برتريت كه به مردان نسبت داده شده مرد را در كليت اش بر زنان ترجيح داده نه تنها از يك وجه . اگر آن چنان باشد كه شما مي گوييد بايد جمله اي اين گونه مي فرستاد : مردان از آن رو كه تنومند ترند و مانند اين ها.تازه اين برتريت در شيوه فرمان بردن زنان از مردان هم خودش را نشان مي دهد : به اين جمله دقت كنيد : "و آن زنان را كه از نافرمانيشان بيم داريد اندرز دهيد و از خوابگاهشان دوري كنيد و بزنيدشان " پرسش من اين است كه چرا يك مرد بايد زني را كه تنها "بيم" آن مي رود كه فرمان اش را نبرد بزند . چه بسا به گفته ي شما تنها از اين رو كه جسم نيرومند تري دارد . در اين آيه رابطه ي زن و مرد به رابطه ي ارباب و بنده واكاسته شده است .

 سوره نساء آیه 176:از تو فتوی می خواهند ، بگوی که خدا در باره کلاله برايتان فتوی می دهد، : هر گاه مردی که فرزندی نداشته باشد بميرد و او را خواهری باشد ، به آن خواهر نصف ميراث او می رسد اگر خواهر را نيز فرزندی نباشد ، برادر از او ارث می برد اگر آن خواهران دو تن بودند ، دو ثلث دارايی را به ارث می برند و اگر چند برادر و خواهر بودند ، هر مرد برابر دو زن می برد خدا برای شما بيان می کند تا گمراه نشويد ، و او از هر چيزی آگاه است.

 سوره نور آیه 6:و کسانی که زنان خود را به زنا متهم می کنند، اگر نتوانند 4 شاهد پیدا کنند می توانند خود چهار بار شهادت بدهند در راه خدا که او از راستگویان است.

آه ! فاجعه فاجعه فاجعه. آيا بيدادگري تا اين اندازه . شايد مردي بخواهد شر زن اش را از سر خود كم كند آيا تنها با چهار بار شهادت دروغ دادن مي تواند زن اش را در ميدان گاهِ رجم ، سنگ بزند واي كه چه نيك خداوندگاري ؟!

 سوره نور آیه 31 : و به زنان مومن بگو که چشمان خویش فروگیرند و شرمگاه خود نگه دارند و زینت های خود را جز آن مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فرو گذارند و زینت های خود را آشکار نکنند، جز برای شوهر خود یا پدر خود یا پدر شوهر خود یا پسر خود یا پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر بردار خود یا پسر خواهر خود یا زنان هم کیش خود، یا بندگان خود، یا مردان خدمتگزار خود که رغبت به زن ندارند، یا کودکانی که از شرمگاه زنان بیخبرند و نیز چنان پای بر زمین نزنند تا آن زینت که پنهان کرده اند دانسته شود. ای مومنان همگان به درگاه خدا توبه کنید، باشد که رستگار گردید.

سوره احزاب آیه 59 :ای پیامبر، به زنان و دختران خود و زنان مومنان بگو که چادر خود را برخود فروپوشند. این مناسب تر است، تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند و خدا آمرزنده و مهربان است.

 

 سوره التغابن آیه 14:ای کسانی که ايمان آورده ايد ، در میان زنان و فرزندان تان دشمنی برای شما وجود دارد از آن ها حذر کنيد و اگر عفو کنيد و چشم بپوشيد و گناه شان پوشيده داريد ، خدا آمرزنده و مهربان است.

زنان و فرزندان دشمنان مردان هستند. پس چه خيال كرده ايد؟!!

سوره المعارج آیات 29 و 30و کسانی که شرمگاه خويش نگه می دارند؛ مگر برای همسران شان يا کنيزان شان ، که در اين حال ملامتی بر آن ها نيست.

سوره احزاب آیات 28 و 29:ای پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگی دنيا و زينت های آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهی نيکو رهايتان کنم؛و اگر خواهان خدا و پيامبر او و سرای آخرت هستيد ، خدا به نيکوکارانتان پاداشی بزرگ خواهد داد.

سوره احزاب آیه 33:و در خانه های خود بمانيد و چنان که در زمان پيشين جاهليت می کردند، ،زينت های خود را آشکار مکنيد و نماز بگزاريد و زکات بدهيد و از خدا وپيامبر اش اطاعت کنيد ای اهل بيت ، خدا می خواهد پليدی را از شما دورکند و شما را چنان که بايد پاک دارد.

سوره احزاب آیه 37:و تو ، به آن مرد که خدا نعمت اش داده بود و تو نيز نعمت اش داده بودی ،، گفتی : زن ات را برای خود نگه دار و از خدای بترس در حالی که در دل خودآن چه را خدا آشکار ساخت مخفی داشته بودی و از مردم می ترسيدی ، حال آن که خدا از هر کس ديگر سزاوارتر بود که از او بترسی پس چون "زيد" از او حاجت خويش بگزارد ، به همسری تو اش در آورديم تا مؤمنان را در زناشويی با زنان فرزند خواندگان خود ، اگر حاجت خويش از او بگزارده باشند ، منعی نباشد و حکم خداوند شدنی است.

شما همچنين مي گوييد :

"داستان زید بن حارث هم آن طور که شما بیان می کنید نیست٬ازدواج با زن پسر خوانده پس از متارکه یا فوت همسر از نظر اسلام مانعی ندارد و پیامبر پس از شهید شدن زید در جنگ٬بیوه اش را به عقد خود درآورد.ممکن است پیامبر هم دچار وسوسه ی جنسی شود٬اما در این مورد او مرتکب گناهی نشده بود."

گويا خدا دوست ندارد سخنان شما را قبول كند زيرا خودش در آيه ي فراز چيزي ناسان با آن چه شما مي گوييد بيان مي كند . اين آيه دست كم اش نشان مي دهد كه زيد آن گاه زنده بوده است و همين براي ما بس است تا داستان را بازگوييم كه از چه قرار بوده است :

روزي محمد براي كاري به خانه زيد مي رود و در آن جا زينب را درحال شستشو مي بيند و مي گويد :" خداوند تو را چه زيبا آفريده است" . سپس با گفتن اين كه: "خداي را مي پرستم" از آن جا برون مي خزد . پس از بازگشت زيد زينب ماجرا را با او در ميان مي نهد . زيد هم پيش پيامبر رفته به او مي گويد من مي خواهم زنم را طلاق دهم و پيامبر هم طبق همين آيه مي گويد : "زن ات را برای خود نگه دار و از خدای بترس". اما الله كه گويا بيش از محمد دهان اش آب افتاده است خواست اش اين است كه اين دو با هم ازدواج كنند و سپس بدون اين كه از زينب رضايت اش را درباره ي اين ازدواج بپرسد پيمان آن ها را در آسمان مي بنند زينب هم كه نخست از اين كار رو گردان بوده با نزول آيه به اين كار تن داده است . برهان هاي مخالفت زينب هم بايد روشن باشد . نخست اين كه زيد از پيامبر برناتر و زيبا تر است و دوم اين كه زينب بدون شك از اتفاقات خانه ي پيامبر و بگير و ببندهاي آن ها با خودشان و با پيامبر بر سر نوبت خواب يا سهم غنائم آگاه بوده و به اقتضاي سرشت اش ترجيح مي داده پيش زيد بماند تا اين كه به ازدواج با محمد تن دهد .اين را نبايد فراموش كنيم كه زينب يكي از زيباترين زنان تازي بوده است .باز هم تاكيد مي كنم كه آيه به وضوح نشان مي دهد كه زيد در آن زمان زنده بوده است وگرنه پيامبر چگونه مي توانست در حالت مرده به او بگويد : " از خدا بترس و زن ات را پيش خودت داشته باش ".پس از اين كه قضيه ي ازداوج محمد و زينب فاش مي شود منافقان از هر سو سرك مي كشند كه اين چه پيامبري است كه حتا به زن پسر خوانده ي خودش هم رحم نمي كند تا اين كه آيه نازل مي شود كه : "محمد پدر هيچ يك از فرزندان شما نيست" .و اين گونه او را تبرئه مي كند اما آيا تبرئه شده است گويا در اين گونه مسائل حتا از دست خدا هم كاري برنمي آيد زيرا محمد به هر رو در اين قضيه رسوا شد و...

سوره احزاب آيه 50: اي پيامبر ، ما زنانی را که مهرشان را داده ای و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگی که خدا به تو ارزانی داشته است مالک شده ای و دختر عموها و دختر عمه ها و دختر دايي ها و دختر خاله های تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمنی را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زنی گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما می دانيم درباره زنان شان و کنيزان شان چه حکمی کرده ايم ، تا برای تو مشکلی پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.

سوره احزاب آیه 51: از زنان خود هر که را خواهی به نوبت مؤخردار و هر که را خواهی با خود، نگه دار و اگر از آن ها که دور داشته ای يکی را بطلبی بر تو گناهی نيست در اين گزينش و اختيار بايد که شادمان باشند و غمگين نشوند و از آن چه همگيشان را ارزانی می داری بايد که خوشنود گردند و خدا می داند که در دل های شما چيست و خداست که دانا و بردبار است.

در اين آيه نيز رعايت عدالت در قبال زنان به اذن خدا وابسته به تصميم محمد است و تنها او مي تواند در قبال نوبت خواب با زنان اش برابرانه عمل نكند ، در واقع شرطي كه در آيه ي 3 نساء براي همه مسلمانان گذاشته شده است در اين آيه از دوش او برداشته مي شود . آن جا گفته شده بود كه اگر بيم آن را داريد كه با زنان تان به عدالت رفتار نكنيد بهتر است كه يك زن بگيريد اما تنها محمد است كه مي تواند با داشتن زنان و كنيزان بسيار هر گونه
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

نیکو ترین خوی زنان زشت ترین خوی مردان است: به خود نازیدن و ترس، و بخل ورزیدن. پس چون زن به خویش نازد رخصت ندهد که کسی بدو دست یازد و چون بخل آرد، مال خود و مال شویش را نگاه دارد و چون ترسان بود از هر چه بدو روی آرد هراسان بود. (کلمات قصار 233)

 زن کژدمی است، گزیدن اش شیرین.    (کلمات قصار 61) .

البته اگر از بي بنياد بودن شيوه ي چم ورزي اين بزرگ چشم بپوشيم بايد مسئوليت اين گونه سخن گفتن درباره ي زنان را به قرآن به عنوان منبع سخنان ايشان نسبت دهيم ،پس ببينيم قرآن در اين باره چه گفته است:

سوره بقره (ماده گوساله) آیه 228:بايد که زنان مطلقه تا سه بار پاک شدن از شوهر کردن باز ايستند و، اگر به خدا و روز قيامت ايمان دارند ، روا نيست که آن چه را که خدا در رحم آنان آفريده است پنهان دارند و در آن ايام اگر شوهران شان قصد اصلاح داشته باشند به بازگرداندن شان سزاوارترند و برای زنان حقوقی شايسته است همانند وظيفه ای که بر عهده آن هاست اما مردان را بر زنان برتري اي است وخدا پيروزمند و حکيم است.

به اين "اما" چشم بدوزيد و به واژه ي حق كه در آيه آمده است .البته يك پرسش درباره ي اين آيه به جاست : فرض مي كنيم زني بيچاره و به تنگ آمده از خشم همسرش ناگزير مي شود از او جدا شود،اكنون چه بسا اين زن در بيرون از خانه ي مردش هيچ يار و ياوري نداشته باشد ، نه پدر نه مادر و نه هيچ آشنايي ـ نمونه هايش در جامعه ي ما كم نيستند ـ در همين گير و دار يك خواستگار خوب برايش پيدا مي شود ، اين زن اكنون چرا بايد صبر كند تا سه بار از خون پاك شود : تقريبا سه ماه سرگردان شود . با وجود اين كه راه كارهاي تازه اي براي تشخيص اين امر وجود دارد :  ـ آزمايش مايع رحم .گويا اين چيزهايي كه به ذهن انسان مي رسد به گوش خدا هم نرسيده بوده است !

 سوره بقره آیه 223 :زنان تان کشت زار شما هستند. هرجا که خواهید به کشت زار خود درآیید. و برای خویش از پیش چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد..

كدام زن مي پذيرد مانند كشتزار مردش باشد؟!

سوره بقره آیه 282 : ای کسانی که ایمان آورده اید، چون وامی تا مدتی معین به یکدیگر دهید، آن را بنویسید. و باید در بین شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنویسید. و کاتب نباید که در نوشتن از آن چه خدا به او آموخته است سرپیچی کند. و مدیون باید که بر کاتب املاء کند و از الله، پروردگار خود بترسد و از آن هیچ نکاهد. اگر مدیون سفیه یا صغیر بود یا خود املاء کردن نمی توانست، ولی او از روی عدالت املاء کند. و دو شاهد مرد به شهادت گیرید. اگر دو مرد نبود، یک مرد و دو زن که به آن ها رضایت دهید شهادت بدهند، تا اگر یکی فراموش گردد دیگری به یادش بیاورد. و شاهدان چون به شهادت دعوت شوند،  نباید از شهادت خود داری کنند. و از نوشتن مدت دین خود، چه کوچک و چه بزرگ، ملول نشوید. این روش در نزد خدا عادلانه تر است، و شهادت را استوار دارنده تر و شک و تردید را زایل کننده تر. و هرگاه معامله نقدی باشد اگر برای آن سندی ننویسند مرتکب گناهی نشده اید. و چون معامله ای کنید، شاهدی گیرید. و نباید به کاتب و شاهد زیانی برسد، که اگر چنین کنید نافرمانی کرده اید. از خدای بترسید. خدا شما را تعلیم می دهد و او بر هر چیزی آگاه است.

اكنون اين گفته ي شما را با آيه اي كه در فراز آمده است هم مي سنجيم :

 "منظور از برتری مردان ٬تنها برتری جسمی آن ها و این که در اکثر موارد در مقایسه با اکثر زنان قدرت فکر آنان بر احساسشان ترجیح دارد.ناگفته پیداست این نه دلیل بالاتر بودن شخصیت انسانی مرد است و نه سبب امتیاز٬زیرا آن صرفا بستگی به تقوا و پرهیزگاری دارد."

در آيه ي  فرازين قدرت داوري دو زن درست برابر با يك مرد گفته شده است . شما مي گوييد در اكثر بارها مردان در قياس با زنان قدرت انديشه را بر احساس ترجيح مي دهند گذشته از اين كه اين سخن شما پايه اي در آمار ندارد ، از پيش فرض مي گيرد كه هيچ يك  از مردان ، رو در رو با بن بست ها به گونه اي احساسي عمل نمي كند ، اما از آن جا كه اين قانون كه در قرآن به آن اشاره شده بايد فراگير باشد پس خود نفي كننده است .زيرا اگر بگوييم داوري پاره اي مردان بر پايه ي احساسات است بايد آن ها را هم در رديف زنان قرار دهيم كه اين با هنجار وضع شده ي ما جور در نمي آيد ، از اين هم درگذريم كه همه ي زنان نيز ، داوريشان بر پايه ي احساسات نيست ، تازه ما سنجه اي در دست نداريم تا روشن سازد در يك موقعيت مشابه يك زن بيشتر احساسي داوري مي كند يا يك مرد . 

سوره بقره آیه :221زنان مشرکه را تا ایمان نیاورده اند به زنی نگیرید و کنیز (برده) مومنه بهتر از آزاد زن مشرکه است، هرچند شما را از او خوش آید. و به مردان مشرک تا ایمان نیاورده اند زن مومنه مدهید. و بنده (برده) مومن بهتر از مشرک است، هرچند شما را از او خوش آید. اینان به سوی آتش دعوت می کنند و خدا به جانب بهشت و آمرزش. و آیات خود را آشکار بیان می کند، باشد که پند گیرند.

 سوره بقره آیه 230:  پس اگر باز زن را طلاق داد دیگر بر او حلال نیست، مگر آن که به نکاح مردی دیگر در آید، و هرگاه آن مرد زن را طلاق دهد، اگر می دانند که حدود خدا را رعایت می کنند رجوع شان را گناهی نیست. این ها حدود خدا است که برای مردمی دانا بیان می کند.

اين آيه ، چه لذيذ آيه اي براي شيخان اين مرز و بوم بوده است : وانهيد تا يك داستان از مادر بزرگم در اين باره بازگويم : طبق آيه مردي براي بار 4 ام تصميم مي گيرد با زن اش ازدواج كند ، از همين رو قضيه را با ريش سفيد آن جا در ميان مي گذارند ، پير نيز مي پذيرد كه دخترك را عقد كند پس از چند روز اين پير طبق قرار بايد دخترك را طلاق دهد اما اين كار را نمي كند ! با اين همه مادر بزرگم مي گفت آن خانم از آن به بعد سرزنده و شادمان شد خب داستان خوب و خوشي بود اما وارونه ي آن نيز هميشه رخ مي دهد ، و آن هم تنها براي بهره كشي جنسي از زنان .

نساء آیه 3  : اگر شما را بیم آن است که در کار یتیمان عدالت نورزید، از زنان هرچه شما را پسند افتد، دو دو  و سه و سه و چهار، چهار به نکاح در آورید. و اگر بیم آن دارید که به عدالت رفتار نکنید تنها یک زن بگیرید یا هرچه مالک آن شوید. این راهی بهتر است تا مرتکب ستم نشوید.

 سوره نساء آیه 11:خدا در مورد فرزندان تان به شما سفارش می کند که سهم پسر برابر سهم دو دختر است. و اگر دختر باشند و بیش از دو تن، دو سوم میراث از آن هاست. و اگر یک دختر بود نصف برد و اگر مرده را فرزندی باشد هر یک از پدر و مادر یک ششم میراث را برد. و اگر فرزندی نداشته باشد و میراث بران تنها پدر و مادر باشند، مادر یک سوم دارایی را برد. اما اگر برادران داشته باشد سهم مادر، پس از انجام وصیتی که کرده و پرداخت وام او یک ششم باشد. و شما نمی دانید که از پدران و پسران تان کدامیک شما را سودمند تر است. این ها حکم خداست، که خدا دانا و حکیم است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

اكنون با رهيافت به همين آيه ها  مي پرسيم : از چه رو خدا بايد بنده اي از ميان بندگان خويش را برگزيده در درازي 23 سال فرمان كشتار اين همه انسان ناسپاس را تبليغ كند آيا اين خدا نمي داند اين انسان ها نيز بندگان او هستند .هرگز چرا آن ها را آفريد تا اكنون با ضرب تيغ جان از آن ها بستاند ؟اگر در اين بيانديشيم كه گذشته از شبه جزيره ي عربستان بسياري از اين انسان ها حتا با اين دين نوين همراه نبوده اند مي توانيم انديشه ي فراگيري كشتار را در ذهن خويش بازنماييم كه تا چه اندازه گسترده است ، اما باز هم مساله اي به جا مي ماند و آن اين است كه اين آيه ها براي همه ي انسان هاي همه ي دوره ها فرستاده شده اند !

ـ با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد: اين به چه معناست آيا به اين معنا نيست كه تنها مسلمانان انسان هستند و بقيه ي انسان ها هيچ !

براي اين كه بحث مان روشن تر شود كمي به مسائل حاشيه اي مي پردازيم.در اين آيين از چشم انداز داوري درباره ي نوع گناه همه با هم برابر نيستند براي نمونه : غيبت، بهتان، نميمه، هجاء ِ مومن ناشايست اما همين گناهان در حق ناسپاسان ، يهوديان ، زرتشتيان و نصاريان رواست .همه انسان ها نجس اند جز مسلمانان ! ازدواج با نامسلمان نارواست. ناسپاس از مسلمان ارث نمی‌برد، هر چند مسلمان از ناسپاس ارث می‌برد.حكم قصاص در باره ي اين دو به يگ گونه نيست ، براي نمونه اگر يك انسان ناسپاس مسلماني را بكشد يا عضوي از او را تباه سازد بايد مقابله به مثل شود اما وارونه ي آن درست نيست . ديه‌ی يک مرد مسلمان ده هزار درهم است. ديه‌ی يک مرد ذمی (مسيحی يا يهودی يا زرتشتی اگر که شرايط ذمه را پذيرفته باشد) هشتصد درهم است. اهل کتاب غيرذمی، متدينان ديگر اديان و مذاهب و کفار و مشرکان هرگز ديه ندارند. البته مهم‌ترين شرط ذمه پرداخت «جزيه» است آن هم با خفت ! شهادت نا مسلمان عليه مسلمان شنيده نيست، هم‌چنان که داوري آن‌ها برای مسلمانان فاقد اعتبار شرعی است.غش در معامله با نامسلمانان براي مسلمانان ناروا نيست . اين قصه سر دراز دارد از آن جا كه بحث به دراز مي كشد از ادامه ي آن باز مي ايستيم .اگر به آيه هايي كه خود شما آن ها را گزين كرده ايد نيز بازگرديم اين تبعيض پنهان را خواهيم ديد . در همه ي اين آيه ها ايمان داشتن و كار نيك انجام دادن شرط آغازين برخورداري از حق است و از آن جا كه انسانيت انسان در برخورداري اش از حق نهفته است مي توانيم به اين نتيجه برسيم كه در اين دين انسان ها با هم برابر نيستند ، اما كار نيك در اين دين تنها، هديه و بخشش ومانند اين ها در حق هم كيشان نيست بلكه كشتار ناسپاسان و قطع دست و رجم و مانند اين ها هم هست .

بزرگوارترین "شما" نزد خدا٬ باتقواترین شماست: اين آيه ، چه بسا سرشناس ترين آيه اي است كه شما همچنان كه هم كيشانتان به عنوان سنجه ي برابري انسان ها در برابر الله از آن سخن مي گوييد اما اكنون پرسش من از شما اين است كه آهنگ الله از اين "شما" كيست آيا اين شما همه ي انسان ها هستند يا ... ؟!

بياييد به اين يك نيز چشم بدوزيم:

سوره ی حجرات آیات  9و10:و اگر دو طایفه از اهل ایمان با هم به قتال و دشمنی برخیزند البته شما مومنان بین آن ها صلح برقرار دارید و اگر یک قوم بر دیگری ظلم کرد با آن طایفه ی ظالم قتال کنید تا به فرمان خدا بازآید.پس هرگاه به حکم حق برگشت با حفظ عدالت میان آن ها را صلح دهید و همیشه عدالت پیشه کنید که خدا اهل عدل و داد را دوست می دارد. به حقیقت مومنان همه برادر یکدیگرند پس همیشه بین برادران خود صلح دهید و خدا ترس و پرهیزگار باشید٬باشد که مورد لطف و رحمت الهی قرار گیرید.

 

دقت به همين جمله روشن ساز همه چيز است :  "اگر دو طایفه از اهل ایمان با هم به قتال و دشمنی برخیزند" . پرسش : پس بقيه ي انسان ها چه ؟ آيا سرنوشت آن ها تنها اين است كه به دست با ايمانان پس از اين كه باورمندان با هم از درآشتي در آمدند كشته شوند يا با خفت جزيه بپردازند يا ... ؟شما به اين مي گوييد برابري ، اگر اين برابري و عدالت است پس عدالت چيست؟!شايد به گفته ي شما اين عدالت است :

سوره ی النسا آیه ی 16 و17:هر کس از مسلمانان عملی ناشایسته مرتکب شوند٬چه زن و چه مرد٬آن ها را به سرزنش و توبیخ بیازارید چنان که توبه کردند دیگر معترض آن ها نشوید که خدا توبه ی خلق را می پذیرد و نسبت به آن ها مهربانست.محققا خدا توبه ی آن ها یی را می پذیرد که عمل ناشایسته را از روی نادانی مرتکب شوند و پس از آن که زشتی آن عمل را دانستند به زودی توبه کنند٬پس خدا آن ها را می بخشد و خدا به امور عالم دانا و به مصالح خلق آگاه است.

حق با شماست بزه كار را بايد توبيخ كرد اما به چه سان؟ وانهيد تا با يك نمونه ، ناگفته اي را روشن سازم ؛ شما مي دانيد كه در اين دين زنا نارواست اما براي اين كه فردي را براي اين كار توبيخ كنند بايد چهار نفر گواه در ميان باشد از آن سو اين را هم مي دانيم كه اگر زني باردار شود بدون اين كه شوهري گرفته باشد يا شوهرش بگويد اين فرزند از من است زناكار است . اكنون فرض كنيم زني به زور بار تجاوز قرار مي گيرد و هيچ گواهي براي اثبات بي گناهي اش نيست روشن است كه اين زن بايد توبيخ شود يا حد بخورد يا اگر محصنه باشد سنگسار شود .اكنون شما خود پاسخ گوييد اين توبيخ در اين جا به چه معناست . گويا خداوند جهان ها به اين قضيه توجه نداشته است . اين كدام دادگاه است كه ستمديده را توبيخ مي كند و ستمكار را رها؟!البته بايد اين را هم بدانيد كه طبيعتا در اين 14 قرن از اين اتفاقات بسيار افتاده و هم اكنون نيز اتفاق مي افتد ، همچنين اين را نيز مي دانيد كه در اين تاريخ درازـ آهنگ از دانش ژنتيك و آزمايش مايع آمونيوتيكي زهدان زنان به گاه باردار شدن خبري نبوده است تا بگوييد: البته امروزه با يك آزمايش ساده مي توانيم واقعيت را بفهميم ، با اين همه با گفتن اين نيز راه به هيچ كجا نمي بريد چرا كه همين جاست كه از شما مي پرسم كه : آيا خداوندگار جهان ها از اين دانش باخبر نبوده يا ...؟!

وانگهي شما خود مي گوييد :

"در تمام این آیات و بسیاری از آیات دیگر شرط رستگاری را ایمان به خداوند و کار نیکو بیان کرده٬بدون درنظر گرفتن جنسیت٬نژاد٬رنگ٬آزاد یا برده بودن".

شايد با ساده گيري بتوانم بگويم حق با شماست اما من كه از رستگاري سخن نگفته ام سخن من درباره ي حق است و عدالت .

فتاد دوم؛در اين دين زنان با مردان برابر نيستند ، حتا مي توان اذعان كرد كه در اين دين از چشم انداز زينه ي پرهيزگاري هم اين دو برابر نيستند البته اگر سخن محمد را كه كتاب و خانواده ي من تا ابد تكميل كننده ي هم هستند را در نظر بگيريم ( حديث ثقلين ) .

ببينيد:

ديدگاه حضرت علي درباره ي زنان:

مردم! ایمان زنان ناتمام است ، بهره آنان ناتمام است ، خرد ایشان ناتمام. نشانه ناتمامی ایمان، معذور بودن شان از نماز و روزه است، - به هنگام عادتشان - و نقصان بهره ایشان ، نصف بودن سهم آنان از میراث است نسبت به سهم مردان ، و نشانه ناتمامی خرد آنان این بود که گواهی دو زن چون گواهی یک مرد به حساب رود. پس از زنان بد بپرهیزید و خود را از نیکانشان واپایید، و تا در کار زشت طمع نکنند، در کار نیک از آنان اطاعت ننمایید.   (خطبه 80)

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

این متن پاسخی به نوشته خانم مریم دارنده ی وبلاگ آسودگی نکبت بار است. این هم متن ایشان در پاسخ به نوشته ی پیشین من

* از عایشه در صحیح مسلم روایت شده است که به پیامبر گفته است: "چنین به نظر من می رسد که خداوند تو در ارضای امیال تو شتابان است."

از آن جا كه بحث من كوشش مي كند يك بحث دانشانه باشد چه بسا اين چالش را در ميان آورد كه مايه ي آزردگي خاطر شما شود ، من اين را به ماهيت خود بحث نسبت مي دهم و اگر چه از شما پوزش مي خواهم ، در عين حال بر اين باورم كه بايد دانسته ها را گفت تا به نتيجه اي دست يابيم ، به هر رو كوشش مي كنم كه بحثم نه دژكيشانه بلكه مقيد به سنجه هاي خرد ورزانه باشد .آن چه در اين جا بايد باز هم روي آن تاكيد كنم اين است كه : متن خنثا نيست .اين بدان معناست كه در قرائت يك متن ، متن نه تنها زير ضربه ي انديشش ما تغيير مي يابد بلكه خود نيز عامل تغيير است ، پس رابطه متن و خواننده يِ متن هميشه رابطه اي دو سويه است و هر يك از اين دو به گونه اي شرايط خود را بر آن يك تحميل مي كنند . من اين جا قصد وارد شدن در ريزه كاري هاي نسبت متن و خواننده را ندارم بلكه هدفم بازگشتن به ايده اي است كه به اشاره در متن پيشين از آن سخن گفتم . و آن اين است كه ما بايد اين دين يا آيين را در كليت اش آن چنان كه هست ببينيم نه اين كه دلبخواهانه از ميان متن پاره اي نشانه ها را گزين كرده و با گفتن اين كه هدف راستين دين بيان اين ديدگاه ( ديدگاه ما !) بوده متن را در فراگير بودن و كليت اش به نفع اثبات ديدگاه هاي خويش به كار گيريم . ما تنها آن گاه مي توانيم چنين ادعايي داشته باشيم كه براي دين يك ذات آناهيتا قائل باشيم ، و اين خود مستلزم اين است كه از پيش بدانيم ذات يك دين چيست . اما اين كار مستلزم دور است زيرا كه هر گونه دركي از ذات دين مستلزم گزينش پاره اي نشانه ها و وانهادن نشانه هاي ديگر است .و اين گونه اي تحميل ديدگاه است كه در قبال دين " نه گويانه" عمل مي كند . مساله اين است كه ما هميشه از يك دين يا آيين دركي پيشين داريم و مي پنداريم  دين در بودگي اش با ايده هاي ذهني ما اينهمان است اما اين گونه نيست . اين همان چيزي است كه به گمان من شما به آن هيچ توجه اي نداريد .اكنون به آن دسته از آيه هايي باز مي گرديم كه شما گزين كرده ايد و با راه رفتن بر روي آن ها نشان  مي دهيم كه چرا من بر اين بارم كه در اين آيين تبعيض وجود دارد ، سپس تر مي كوشم كاركرد اين تبعيض در واقعيت را نيز نشان دهم .اما از آن جا كه بحث من بايد از چشم انداز حق ، پايه اي داشته باشد من به بيانيه ي حقوق بشر ارجاع مي دهم و با سه بن مايه ي اين بيانيه بحثم را پيش مي برم .

1.همه ي انسان ها آزاد به دنيا مي آيند   و از لحاظ حيثيت و حقوق با هم برابرند همه داراي خرد و وجدان هستند و بايد نسبت به هم با روح برادري رفتار كنند.

2. هيچ كس را نمي توان به بردگي واداشت و داد و ستد بردگان به هر گونه كه باشد ممنوع است .

3.هر كس حق دارد از آزادي انديشه ، وجدان ، و مذهب بهره مند شود اين حق متضمن آزادي تغييرمذهب يا عقيده و همچنين آزادي اظهار عقيده و ايمان مي باشد و نيز شامل تعليمات مذهبي و اجراي مراسم ديني است . هر كس مي تواند از اين حقوق منفردا يا مجتمعاً به طور خصوصي يا به طور عمومي برخوردار باشد .

با رهيافت به اين بيانيه مي توانيم بگوييم كه در اين آيين از چشم انداز حق در 4 جا گواه تبعيضيم : 1ـ نابرابربودن نا مسلمانان با مسلمانان، 2ـ  نابرابر بودن  زنان با مردان، 3ـ نابرابر بودن بردگان با انسان‌های آزاد،  4ـ آزادی عقيده و مذهب و مجازات ارتداد.

فتاد يكم ؛ نابرابربودن نا مسلمانان با مسلمانان : در اين آيين انسانيت يك انسان وابسته به باورش به دين است  اگر او را در برون از دايره ي باور به اين "دينِ روشن" بيابيم ارزش اش از بهايم هم كمتر است زيرا در اين آيين و اخبار آن از مهرباني با بهايم مي شنويم اما هر گونه نوازش ِانسانِ ناسپاس يك گناه است :

ببينيم :

سوره توبه آیه 123:ای کسانی که ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!  

سوره محمد آيه 4:چون با کافران روبرو شديد، گردن شان را بزنید. و چون آن ها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آن گاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آن گاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا مي خواست از آنان انتقام مي گرفت، ولی خواست تا شما را به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمال شان را باطل نمي کند.  

سوره انفال آیه 39 صفحه 182:با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند ، خدا کردارشان را می بيند.

سوره احزاب آیه 61 :اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردندو به سختی کشته شوند.    

سوره مائده آیه 33:سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت‏ يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.     

سوره التوبه آیه 28 :ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجس اند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی می ترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.

سوره التوبه آیه 29 :کسانی را از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمی کنند و دین حق را نمی پذیرند بکشید، تا آن گاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند

سوره النساء آیه 89 :دوست دارند همچنان که خود به راه کفر می روند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید. پس با هیچ یک از آنان دوستی مکنید تا آن گاه که در راه خدا مهاجرت کنند. و اگر سر باز زدند در هرجا که آن ها را بیابید بگیرید و بکشید و هیچ یک از آن ها را به دوستی و یاری برمگزینید

  سوره الانفال آیه 12 : و آن گاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دل های کافران بیم خواهم افکند. بر گردن هایشان بزنید و انگشتان شان را قطع کنید.

 سورهُ توبه آیه 5 : پس چون ماه هاي حرام به سر آمد  آن گاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آن ها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آن ها باشيد. چنان چه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آن ها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است

 سوره توبه آیه 12 :اگر پس از بستن پیمان، سوگند خود شکست اند و در دین شما طعن زدند، با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست، باشد که از کردار خود باز ایستند. 

 سوره ماده گوساله آیه 191 :هرجا که آن ها را بیابید بکشید و از آن جا که شما را رانده اند، برانیدشان، که فتنه از قتل بدتر است. و در مسجد الحرام با آن ها مجنگید مگر آن که با شما بجنگند. و چون با شما جنگیدند بکشیدشان که  این است پاداش کافران. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

«جهل‌، دليل‌ نيست‌!»

                                                    باروخ اسپينوزا

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

بقيه از متن پيشين به آقای نمازی

به مساله حقانيت جهان نوين بازگرديم :

آن چه روشن است اين است كه روشن انديش به گونه اي ضمني به برتريتِ ايده هايِ جهانِ نوين باور دارد اما در عين حال نسبت به اصالت اين ايده ها دچار ترديد است ، بحث ما بايد نشان دهد كه اين ترديد بنيادي ندارد . بايد روشن كنيم كه سنجه هايِ ترديد نزد اين سنخ چيست و با روشن ساختن آن ها و نشان دادن اين كه بنيادها ي انديشه گي اي كه گفتمان روشن انديشي ديني بر آن استوار شده است لغزان است گره هايِ درونيِ آن را روشن سازيم ، البته اين جا هدف اين نيست كه هستي اين سنخ فتادِ پرسش قرار گيرد بلكه هدف اين است كه نشان دهيم اين راه ناگزير به بن بست مي انجامد و راه به هيچ كجا نمي برد . سرآغاز جهانِ نوين اين برنهاد دكارت است: مي انديشم پس هستم! ما در اين جا بر آن نيستيم نشان دهيم اين گفته درست است يا نادرست . هدف آن است كه نشان داده شود كه با پاي نهادن به جهان نوين گونه اي گسست در شيوه ي چشم دوختن انسان به كار و بار انسان و كيهان نزد بشر به هست آمده كه پيشينه اي پيش از خود نداشته است .تا پيش از اين انسان هميشه از چشم انداز سنت ها ديده شده و دريافت او از خويشتن خويش نيز با گوشه چشمي به آن سو انجام گرفته است . اگر بخواهم مساله را واكاهم بايد گفت انسانِ كهن جهان را هميشه از چشم خدا ديده و بودن اش در مناسبت با يك خالقِ يا آفريننده ي ترانساندانتال تعريف شده است كه لگام سرنوشت او را در دست داشته و جهت زيست او را تعيين مي كرده است . برون يافتِ اين ايده در روي زمين حاكميت دين بانان بوده است كه در جوامع مختلف هر بار به گونه اي نمود يافته اند . پس پيروي از خدا در عين حال پيروي از نمايندگان او بر روي زمين هم هست . اين گونه مي توانيم جهان كهن را جهان بندگي بدانيم . انسان از آن جا كه در آن چه كه مي كند و در آن چه كه تصميم مي گيرد ناگزير است در چارچوب فرمان ها عمل كند و خود به تنهايي از هيچ گونه ارزشي برخوردار نيست يك بنده است . جهان نوين اما جهان به پايان آمدن اين گونه بندگي است . جهان نوين جهان خيزش انسان است . در اين چرخش انسان براي نخستين بار در خويش به عنوان انسان و فهمنده يِ كائنات نظر مي افكند ،هر چيز نخست بايد از روزنه ي ذهن انسان عبور كند و با سنجه ي خرد او سنجيده شود و سپس به آن پروانه داده شود . پس براي روشن شدن بحث ما مي توانيم معادله هاي زير را برقرار كنيم :

1. جهان كهن = بندگي يا سرسپردگي 2.جهان نوين = آزادگي ،خيزش و سرافرازي .آن چه در جهان نوين بايد به عنوان يك ارزش به آن چشم دوخت همين دريافت از آزادگي است . گفتمان ديني اما اين را نه آزادي بلكه طغيان مي بيند . بايد ببينم آهنگ آن ها چيست . از همين رو مي پرسيم اين طغيان ، طغيان در برابر كيست ؟

براي روشن تر شدن بحث ناگزيريم بنيادهايي را كه اين دو جهان بر آن استوار هستند را با هم بسنجيم ؛گفتيم برون يافت بينش كهن نسبت به جهان با حاكميت دين بانان تعريف مي شود از اين جا نتيجه مي شود كه :

1.   انسان ها براي زيستن در كنار هم نياز به يك فرمانروا دارند كه راه درست زيستن را به آن ها نشان دهد ، از آن جا كه همه چيز از خداست پس فرمانروا جانشين خدا در زمين است و پيروي از او ناگزير. طغيان يك انسان در برابر فرمانروا طغيان در برابر خداست .

2.    آسمان بر زمين چيره است ، و سرنوست فانيان را خدا يا خدايان يا نيروهاي اهريمني رقم مي زند ، جهان پهنه ي پيشبرد خواست پنهانِ خدايان است .خواست پنهان خدا بر زبان جانشينان اش بر روي زمين جاري مي شود .

3.   انسان به تنهايي قادر نيست درباره ي سرنوشت خويش و اكنون و آينده خود تصميم بگيرد پاسخ پرسش ها همه از پيش داده شده است : "از كجا آمده ام و به كجا مي روم؟"  از پيش پاسخ خود را دارد . خدا معناي جهان است . همه چيز از اوست و همه چيز به او باز مي گردد ، و هر كس كه از اوامر او سرپيچي كند دوزخ بهره ي اوست.

4.      اگر انسان از خدا روي گرداند نظم كائنات بر او يورش مي آورد، خشك سالي ، زمين لرزه ، جنگ و مانند اين ها .  

 اما برون يافت ايده هاي جهان نوين از جنبه هاي گوناگون با آن چه كه در فراز رفت هم سنخ نيست . اين جا همه چيز در مناسبت با انسان و براي انسان است .انسان از آن جا كه انسان است از ارزش برخوردار است نه از آن جا كه در برابر يك ايده از هر نوع سر فرو مي آورد :

1.جامعه را مي توان با تدبير و برنامه ريزي اداره كرد ، وآن چه كه خرد بر آن صحه مي گذارد ، بهتر از حاكميت سنت است.

2. هنجار ها بايد به انسان در انسانيت اش آن گونه كه هست ارج نهند.اين هنجار ها بايد ضامن بهروزي و آزادي نوع انسان باشند و او را در داشتن هر گونه باور و عقيده اي آزاد گذارند نه اين كه با نام ارزش هاي برتر او را در بند كشند ، همه ي انسان ها با هم برابرند و هيچ كس حق سروري بر آن يك را ندارد .اين هنجا ها بايد ضامن شادي و آسايش انسان باشند و در پرورش همه ي آمايه هاي او كوشا.

3. شناخت انسان از كيهان ممكن است و او اين را را با منطق و بينش خردورزانه انجام مي دهد.

از آن چه كه گفته شد ، به سادگي مي توان دريافت مساله بر سر چگونه گي حاكميت است : مساله اين است كه چه كس بايد حكومت كند و بر پايه ي چه سنجه اي .اگر روشن انديش ما بر اين باور است كه  ايده هاي جهان نوين از حقانيت برخوردار نيستند ناگزير است اذعان كند كه حقانيت از آن جهان كهن است و اين از پيش به اين معناست كه او به برتريت حاكميت دين بانانه اقرار كرده است : سخن ما اين است كه اين سنخ حاكميت توليد كننده ي بردگي بوده است و ساختار آن بر پايه ي آن توجيه مي شده است . اما چه بسا اذعان شود كه دوران ما يك دوران معنويت زدوده است از همين رو آن ارجي را كه به آن مي نهيم ندارد . پاسخ اين است كه جهان نوين نه از آن رو كه از چشم انداز توليد ابزار و ماشين پيشرفته است پربهاست بلكه از اين رو كه از ساختار حاكميت بهتري نسبت به جهان كهن برخودار است با ارزش است .از سوي ديگر مي توان اين پرسش را در افكند كه آيا گذشته واقعا آن چنان كه شما مي گوييد از معنويت برخودار بوده است؟ شما با چه حساب مي توانيد اين ادعا را به كرسي بنشانيد ، سنجه يِ معنوي بودن يك چيز نزد شما چيست ؟ منظورتان كه اين نيست كه در گذشته چون دين بانان  ستون هاي ساختار قدرت و حاكميت در جامعه بوده اند پس جامعه معنوي بوده است ؟! اگر منظور همين است بايد بگوييم كه روشن انديشان ديني در اشتباهند ، زيرا همين ساختار حاكميت نيز « فساد ساختاري» خاص خودش را داشته است و اين را به خوبي مي توانيم در نوشته هاي همان كساني كه به عنوان سنجه هاي معنويت از آن نام مي بريم ببينيم نمونه اش حافظ است . اگر بگوييم حافظ مردي معنوي بوده است بايد اين را هم اقرار كنيم كه هم او كسي است كه يكي از سر سخت ترين خرده گيران به شيوه ي حاكميت سياسي دوران خودش بوده است .آيا ما حق داريم اذعان كنيم كه از آن رو كه در  جامعه اي يك يا دو تن انسان برجسته يافته مي شوند پس آن جامعه يك جامعه ي معنوي است تازه يك پرسش ديگر هم به جا مي ماند و آن اين است كه اين مردان معنوي هر دوران آيا همراه با جو فراگير جامعه بوده اند يا بر آن .در فتادِ توليد دانش در جامعه هاي پيشين به ويژه جامعه ي ما نيز به همين گونه است :گفته مي شود كه ما در دوران پيشين از چشم انداز داشتن دانش پيشرو بوديم و اين از افتخارات ماست ، پاسخ اين است كه چه بسا حق با شما باشد اگر چه جاي بحث در اين باره بسيار است اما آن كس كه شما از او با نام يك دانشمند و فرزانه ِ هايش گر ايده هايِ خود نام مي بريد آيا خودش با آن چه شما مي گوييد همراه بوده است : نمونه اش زكرياي رازي است . اين مرد بدون شك غولِ بزرگ دانش در دوران پيشين دانش ماست اما آيا هم او در پايگانِ ارزشي اي كه روشن انديشان ديني ما از آن سخن مي گويند قرار دارد يا هرگز بر آن مي شورد .گفته مي شود كه «در گذشته معنويت وجود داشت» اما اين تنها يك داستان بد ساخت است كه هرگز به عمق نمي رود .

اگر ويژگي هايِ جهان كهن را برشماريم مي توانيم سندي براي ابطال اين ديدگاه بيابيم :

1.      در اين جهان دروغ پيرايه اي از آيين به تن دارد .

2.   انسان ها در اين جهان نه از آن رو كه انسان هستند بلكه از آن رو كه وابسته به دين و آيين يا تيره و تباري ويژه اي هستند از ارزش برخوردارند .در اين جهان هميشه «ما» و «آن ها» وجود دارد.

3.       ما و آن ها زاينده ي خشونت است ، از همين رو اين جهان يك جهان خشمانه است .

4.      اين جهان در قبال آن چه كه "حس گناه"نسبت به هم نوع مي ناميم خاموش است .

5.   "عدالت" واقعا در اين جهان وجود ندارد زيرا در آن هميشه دست مايه اي براي ترجيح خودي بر غير خودي وجود دارد . چيزي مانند بايسته گي پاسخ در قبال خشونت در حق همنوع در جهان كهن وجود ندارد . هيچ كس از شما نمي پرسد براي نمونه چرا حلاج را آن چنان فجيع دست و پا بريدند و عين القضات را آن چنان شمع آجين . خشم در خود ساختار قدرت نهفته است و از راه آن كاري را به انجام مي رساند .

منش انسان نوين همين پرسش كردن و پاسخ گفتن و احساس مسئوليت در قبال همنوع است ، هشياري برسنجانه ي انسان نوين مانع از بازتوليد خشم و خشونت مي شود يا دست كم با آن مبارزه كرده يا آن را محاكمه مي كند. از اين زوايه مي توان گفت كه گذشته  تماما از چشم يك انسان نوين محكوم است و بايد در دادگاه انسانيت به ستمديدگان پاسخ گويد . نه اين كه  ستم ديده نما پا به ميدان گذاشته بيرق : آنك منم آن ستمديده  را برافرازد . 

 

 

 

 

 

     

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

آقای نیای عزیز.

متن شما رو مطالعه کردم. با تمام آن مخالف هستم به دلایلی که در مطلب قبلی خودم به آن ها اشاره کرده ام. نگرش شما در تعبیر متون مذهبی تاریخی گرایانه است که مشکلات روش شناسی خاصی دارد. در ضمن با ادعای شما در مورد بی دینی شما هم مشکل دارم نه این که خود دیندار باشم ولی هیچ گاه مدعی وجود یا عدم وجود خدا نبودم و قضاوت در این باره را بسیار متکبرانه می دانم. اثبات یا انکار وجود خدا نیازمند دانشی درباره تمام شرایط امکان و عدم امکان خدا است که از دسترس اندیشه هر انسانی فراتر است. بنابراین اظهار به وجود یا عدم وجود آن بیش از همه نشانه تکبر است تا دانش.موفق باشید.

آقاي نمازي درود برشما و از پاسخ تان سپاسگزارم . حقيقت اش من هم با شما درباره خدا همراهم و بر زبان آوردن اين كه من «اته ايستم» براي كباده كشي نبوده است . از ديد من اته ايستم روش شناسانه اساس دانش است به گونه اي فراگير و شرط دانشانه بودن يك گزاره همين آغازيدن از اته ايسم است .

اما درباره ي تاريخ گرا بودن ! شما اذعان كرده ايد كه بحث من سرشتِ تاريخ باورانه داشته كه گيرهاي روش شناسانه ي ويژه ي خود را دارد . گويا بايد برهان كاربست اين روش را براي شما بازگويم تا قضيه روشن شود .من هسته ي بحث شما درباره ي تفكيك گزاره هاي ارزشي و گزاره هاي واقعي را مي پذيرم اما شما با اين تفكيك توان ديدن دين در كليت آن را از دست مي دهيد : بحث شما با دوستان درباره ي روشن انديشي ديني است  كه بهتر است من هم چم هايم را در مخالفت با آن باز گويم : ذات باوري سرشتِ اين گونه روشن انديشي است و اين نوع روشن انديش با نگاه به كتاب،  سنت و تاريخ به گونه اي تاريخي در جامعه عمل مي كند .هدف اين است كه اين سنخ هم ديندار بماند و هم به گونه اي روشن انديش ، و روشن انديش ماندن او همان پايبندي به بن مايه هاي ارزشي جهان نوين است . به هر رو گونه اي ترجيح بن مايه هاي ارزشي جهان باختري در اين جا در ميان هست كه با باور به نادرست بودن اين بن مايه ها هم عنان است ؛ آرايش قضيه به اين گونه است : دستاوردهاي جهان نوين خوب است اما از حقانيت برخوردار نيست و اين حقانيت را ما تنها در دين بازمي يابيم : ذات دين پاك از هر گونه خشي است و اين ماييم كه دين را بد مي فهميم ! باور به اين مساله نفس دين داشتن را معنا مي كند . اين يقين بنيان دينداري است و دينداري در نبودن اطمينان به حقانيت آن وجود ندارد. پس اين جا ما دو مساله داريم : 1. دين يك ذات ويژه ي فرا ـ جهاني و فراتاريخي دارد  2.  جهان نوين از حقانيت برخوردار نيست .من در ادامه مي كوشم چم هاي نادرستي هر دو فتاد گفته شده را بازگويم .

1.      هيچ متي بيرون از تاويل و تفسير وجود ندارد و تاويل و تفسير هميشه با رهيافت به متن انجام مي گيرد .

2.      كتاب قرآن يك متن است پس گزارش آن بر پايه ي متن آن انجام مي گيرد .

3.      پس قرآن خود مسئول گزارش هايي كه از آن مي شود نيز هست .

اكنون مساله اين است كه هيچ گزارشي فراجهاني نيست بلكه درجهاني است . "در جهان بودن" ايجاب مي كند كه فهم يك متن هميشه برپايه يِ پيش فهم ها انجام گيرد . جهان زيست ما هموراه چگونگي فهم مان از بغرنج ها را مقيد مي كند.يكي از سويه هاي فهم ما از جهان تاريخ است ، البته اين جا آهنگم دفاع از روش واكاوي تاريخ به گونه اي ابژكتيو نيست بلكه مي خواهم بگويم انسان به گونه اي تاريخي در جهان سر مي كند يا انسان باشنده اي "تاريخمند" است .اگر انسان به گونه اي تاريخمندانه در جهان هست پس فهم او از جهان در چندگانه بودنِ منشِ آن برون از پيش يافته هاي تاريخي او نيست و اين پيش فهم ها سرشت فهم او از جهان را مقيد مي كنند.از اين رو اين دريافت از دين به مثابه ي امري كه ذاتا آناهيتاست خود يك دريافت تاريخا مقيد است !پرسش اين است كه اين آيين در كاركرد تاريخي اش هميشه به اين ذات آناهيتا ارجاع داده است يا بايست نبايست هاي جهان نوين انسان ديندار را ناگزير كرده براي حفظ هويت لغزان خويش  به اين سو رو كند ؟ از اين گذشته خود درون مايه ي  "ذات"  ناروشن است : پرسش اين است كه روشن انديش ما آيا سنجه اي براي تشخيص يك چيز ذاتي و غير ذاتي دارد يا نه . بر چه پايه براي نمونه آقاي نوروزي بر اين باور است كه دين يك ذات مشخص دارد و اگر بخوهيم آن چه را كه عرض است از كتاب بر داريم از دين چه مي ماند ؟ براي نمونه كتاب قرآن به زبان تازي نوشته شده است و همچنين خودش طي 23 سال در گير و دار گره هايي كه براي پيامبر به وجود مي آمده بر او نازل مي شده ـ البته اين هم جاي بحث دارد ـ  نفس نزول كتاب حين درگيري پيامبر در مسائل اجتماعي بوده است . پس به اين ترتيب قرآن تاريخ خاص خودش را دارد . از همين رو شرايط تاريخي فرستاده شدن آن را نمي توان  به مثابه ي پس زمينه ي ادعاي صحت آن در نظر نگرفت .تازه اگر واقعيت تاريخي درگيري جانشينان محمد بر سر فهم درست متن را در نظر بگيريم مساله چالش ساز تر مي شود : پرسش اين است كه آيا همه ي اين بده و بستان ها تنها براي بهيافت هايِ سياسي انجام گرفت يا همه ي آن ها بر پايه ي خود متن توجيه مي شدند ؟

به مساله يِ ناروشن بودن درون مايه يِ  ذات بازگرديم : براي اين كه گيرهاي كار با اين درون مايه را بازنماييم بياييد آن را فرآورده ي يك "كنش گفتاري" با نام  f در نظر آوريم . f(r)=r     ساده ترين حالت اين است كه ذات  r  را همان  r بدانيم . اما آن چه ما در واقعيت بدان برمي خوريم  هميشه پيچيده تر است .در جهان واقع ما هميشه دسته هايي داريم كه خودشان را  f مي نامند .براي نمونه شيعه ، سني ، وهابيون و ... هر يك به گونه اي بر اين باورند كه ذات دين نزد آن هاست . يا مصباح و سروش هم  هر يك به نوبه ي خود بر اين باورند .به تابع خودمان بازگرديم : گفته شد براي يك تابع اين گونه ما در واقعيت دسته هاي گوناگون داريم مانند؛  abcd و  bcde و  cdefو  efgh . اگر پيوستگاه اين دسته ها مجموعه ي تهي باشد آن چه از شباهت در ميان آن ها مي ماند همان است كه ويتگنشتاين شباهت خانوادگي مي گويد .ميان تفسيرهاي گونه گون از يك دين كه بنياد برساخته شدن كيش هاي همان دين است به همين گونه شباهت خانوادگي وجود دارد . روشن انديش ما اما بر اين باور است كه دين بايست يك ذات ويژه داشته باشد ، از آن جا كه ميان كيش هاي گوناگون شباهت وجود دارد پس بايد در برخوداري از گونه اي منش ها با هم برابر باشند و اگراين گونه منش هاي انباز در چند تا از آن ها وجود داشت مي توانيم آن هايي را كه آن صفت مشخصه را ندارند كنار بگذاريم . از ميان دسته هاي فراز بر پايه ي اين گفته ها ما مي توانيم efgh را كنار بگذاريم زيرا آن را فاقد  d  كه در همه ي دسته هاي ديگر مشترك است يافته ايم .اما ما مي دانيم دسته ي كنار گذاشته شده نيز ادعاي كيش بودن دارد و چه بسا خود با كيش هاي ديگر شباهت خانوادگي داشته باشد .اگر اين گونه باشد ما بر پايه ي كدام سنجه مي توانيم يك كيش يا آيين يا گزارش را از ميان هم خانواده هاي آن بزداييم ، وانهيم اين نكته را هم كه پيچيدگي و گستردگي دروني تفسيرهاي هم خانواده آن قدر هست كه توانش اين گونه كاري را از ما سلب كند . نتيجه اين است كه ، ما تنها آن گاه مي توانيم ادعا كنيم اين دين از يك ذات برخوردار است كه بدانيم آن ذات چيست اما ما سنجه اي براي اين تشخيص نداريم و اگر هم دست به اين كا بزنيم به گونه اي دلبخواهي در ميان متن دست به گزينش زده ايم و اين مخالف با هم تنيدگي دروني آيين است . زيرا آن چه ما از آيين مي شناسيم همان است كه در متن نوشته شده است و فهم ما اگر دين دار هستيم نبايد دين را در كليت آن به نفع ايده هاي جهان نوين پاره پاره كند : ما يا دين دار هستيم كه در اين صورت بايد به آن چه در متن به عنوان وحي خدا نازل شده است باور داشته باشيم يا بايد باور داشته باشيم آن چه در متن نوشته شده است در پاره اي جاها از اصالت برخودار نيست كه اين خود به گونه اي ضمني انكار حقانيت آن است . پس ما پروانه ي آن را نداريم كه پاره اي از آيه ها را كه هايش گر ديدگاه هاي ما هستند به عنوان حقيقت راستين دين برگرفته و بقيه را به اين بهانه كه هدف از فرستاده شدن پيامبران اين نبوده است كنار نهيم . اين جاست كه من اين پروانه را به خود داده ام كه به گونه اي تاريخ بينانه به اين آيين رو كنم و آن را در واقعيت تاريخي اش كه بيرون از آن وجود ندارد ببينم. به هر رو نتيجه گيري من اين است كه دين هيچ گاه برون از كاركردهاي تاريخي خودش وجود ندارد ودر تاريخ و از راه آن در همه ي گوشه و پستوهاي زندگي انسان مومن سرك مي كشد و راه را از چاه به او نشان مي دهد :گير كار شما در اين جاست كه دين را به مجموعه اي از ارزش ها فروكاسته ايد كه كار به جايي نيست .اين دين به ويژه از چشم انداز سنخ بنيادا با دين هايي كه از آن ها برآمده ناسازگار است زيرا به مانند يهوديت از گونه اي شريعت برخودار است كه در عين حال كه نبايد از چارچوب هاي خود گامي برون نهد بايد پاسخ گويي همه ي پرسش هاي دوران هاي گوناگون باشد . و از اين جاست كه اين دين هميشه به گونه اي كنشانه در پهنه ي پراكسيس دخالت مي كند و آهنگ دگرگون ساختن آن را بر پايه سنجه هاي خود دارد .اما ماهيت همه ي حكم ها در متن كتاب و در متن شريعت به آن چه كه شما گزاره هاي ارزشي خوانده ايد واگرداندني نيست اگر چه شايد در نهايت به ارزش بازگردانده شود . كه آن هم نقش اراده به قدت نهادين اين آيين است ، همان گونه كه پيشتر گفته ام اين متن منش چند آوايه دارد و از همين رو بايد از حين برخواندن آن هر بار به گونه اي در آن نظر كرد: ما نمي توانيم درباره ي داستان هايي كه در اين كتاب به آن ها اشاره شده است به همان گونه چشم بدوزيم كه درباره ي آيين هاي قصاص ، و بريدن دست و مانند اين ها . آيين بريدن دست در اين دين بدون شبهه از چشم انداز خودش يك ارزش است اما اين با آن چه كه در جهان نوين با نام ارزش مي ناميم از زمين تا آسمان متفاوت است . بايد بدانيم كه اين گونه آيين ها از بايست هاي دين است و نه گفتن به آن ها به بر پايه سنجه هاي ارزش جهان نوين همان پشت نهادن به آن هاست و اين همان برگشتن از دين است .مسلمان راستين آن است كه بر پايه ي متن قرآن هر كجا كه به مشركان دست مي يابد بدون پرسش و چون چرا او را مي كشد . در غير اين صورت بايد او را يك مسلمان سست مايه ناميد !مسلمان راستين همان است كه مانند شيخ فضل الله يا شيخ محمد مجتهد تهراني برابري ، مسلمانان با كافران و اهل كتاب را دشنام دانسته و ليبراليسم را همان "كلمه ي قبيحه ي آزادي" خواهد دانست يا به مانند مصباح خواهد گفت : برده داري از سنت هاي حسنه ي اسلام است كه در شرايط مناسب بايد آن را احيا كرد.از اين ديدگاه اگر يك انسان واقعا مسلمان باشد بايد به مانند نياكان اش هر كجا سخني از آزادي باور ها و انسان ها شنيد بانگ بر دارد كه : هيهات!

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

جناب نیا ٬ شاید اسلامی که شما می شناسید و خدایی که برای خود ساخته اید٬ به خاطر پیامبرش٬زنان او را بترساند٬یا چندان هم با انصاف نباشد و مردان را به زنان برتری دهد٬اما به راستی دور باد از من چنین خدایی.پروردگار من هرگز بنده ای را بر دیگری ترجیح نمی دهد.و مهم ترین چیز در زندگی یکی از درست کارترین بندگانش را شهوت و غریزه ی جنسی قرار نمی دهد . قطعا این طور نبوده و این شما هستید که باید بیشتر تامل کنید.قرآن کتابی است که مسائل را به طور مبسوط بیان نکرده و هر کسی قادر نیست با خواندن آن به حقیقت مطلب دست پیدا کند.ضمنا بهتر است فرهنگ آن زمان جامعه ی عرب را که قرآن در آن نازل شد نیز بیشتر مورد بررسی قرار دهید.دستورات قرآن با توجه به آن شرایط و قدرت درک مردم در آن زمان بسیار هم روشنفکرانه بوده و صد البته که در مورد عصر ما نیز همان گونه است٬اگر درست و به دور از غرض ورزی ها نگاه کنیم. خدایی که در میان تمام پیامبرانش و در میان تمام قهرمانان زورمند تاریخ٬ زنی گمنام(هاجر) را برمی گزیند تا همسایه ی کعبه اش شود و تنها او اجازه دارد تا ابد آن جا بیارامد٬خدایی که به محمد پسری نداد تا به اعراب جاهل بادیه نشین و نیز به تمام مردم ثابت کند دختر نیز می تواند نام پدر را زنده نگاه دارد٬ چنین خدایی نمی توانسته مردان را بر زنان برتری داده باشد. هربار که دچار شک و تردید شدم و از خدایم دور٬ از هر راهی که به نظرم درست تر می آمد رفتم که شاید به چیز بهتری برسم٬اما سرانجام دریافتم براستی نهایت تمام خوبی ها تنها خداست و ديگر هیچ.پاک و منزه است خدایی که من می پرستم از تمام صفاتی که به او نسبت می دهید.

خانم مریم درود برشما از اين كه پاسخ تان را براي من مبسوط نوشته ايد سپاس گزارم . خب پاره اي از سخنانتان را قبول دارم و به آن ها ارج مي نهم و با پاره اي مخالفم و چم هايم را هم بيان مي كنم تا قضيه روشن شود . نخست بگويم كه هدف من از نبشتن آن آيه ها نمايشِ نهاد خشمانه ي اين آيين بوده كه در متن نيز واتافته است .

«پروردگار من هرگز بنده ای را بر دیگری ترجیح نمی دهد»

اين سخن شماست و من هم اگرچه اته ايستم با آن موافقم. اما بر اين باورم كه اگر هم خدايي در ميان باشد بايد فاقد هرگونه صفت انسان گونه باشد : از همين جا گفته ي خود شما را پايه برسنجش متن شما قرار مي دهم تا قضيه روشن شود .

آن چه كه شما به آن توجه نداريد و يا عامدانه كوشش مي كنيد آن را در نظر نگيريد اين قضيه است كه : هيچ گونه گزارشي بيرون از متن وجود ندارد . گزارش هميشه بر پايه ي متن است در غير  اين صورت آن را بايد تحريف ناميد و نه تفسير . البته اين مساله هم هست كه ما هميشه به اعتبار پيش فهمايمان فهمانه در جهان هستيم و آن را كاوش مي كنيم . اين بدان معناست كه فهم يك انسان از يك متن هيچ گاه بازگفتِ آن در درستي اش نيست بلكه انسان هميشه به اعتبار پيش دانسته هايش يك متن را مي فهمد و يا گزارش مي كند.اين جا مساله براي ما چالش ساز مي شود و گفته هاي شما را از همين رو در چند ساحت مي توان انديشانه برسنجيد .اگر شما خود معتقد به خدايي باشيد كه تبعيض را در ميان بندگان اش روا نمي دارد پس مسلمان نيستيد زيرا شرط آغازين باور شما به اسلام باور به درستي همه ي گفته هاي آن است . زيرا شما براي اين كه مسلمان باشيد بايد به هر آن چه كه خدا مي گويد نيز باور داشته باشيدحتا براي نمونه آن جا كه مي گويد : الرجال قوامون علي النسا بما فضل الله بعضهم علي بعض . اگر دقت كنيد در اين آيه برتري مردان نسبت به زنان امري نهادي در نظر گرفته شده است نه قراردادي . همين وضعيت ايجاب مي كند كه در اين آيين از چشم انداز حق ، نسبت به زنان گواه تبعيض باشيم. اكنون پاسخ شما اين است كه اين قوانين نسبت به وضعيت عرب دوره ي پيامبر روشن انديشانه بوده و از آن جا به خود اين حق را مي دهيد كه از اين  دين پاسباني كنيد . اما مساله اي كه شما به آن دقت نداشته ايد اين است كه اين قوانين و هنجار ها در جامعه ي ما هنوز در حال عمل كردن هستند و سياست ما در بن بر پايه ي آن ها پي ريخته شده و به ميانجي آن توجيه مي شود . اگر سخن شما اين باشد كه اين قوانين براي انسان هاي زمان محمد بوده با هم چالشي نخواهيم داشت اما اگر بگوييد اين قوانين براي اكنون ما نيز رهنما هستند وضعيت چيزي ديگر خواهد بود. چرا شما متوجه اين قضيه ساده نيستيد كه براي نمونه حجاب اجباري در جامعه ي امروزي ما تنها براي پايه ي همان قوانين توجيه مي شود . يا در فتاد زنان شما آيا به مساله ي حق طلاق ، سهم ارث ، حضانت بچه آگاهي نداريد . اگر شما نيز با اين تبعيض ها مخالفيد پس در يك راه گام بر مي داريم و اگر نيستيد چرا روايت  تحريف شده اي از داستان ابرهيم و زنان اش را از زبان دكتر شريعتي براي ما اين گونه نقل مي كنيد كه :

خدایی که در میان تمام پیامبران اش و در میان تمام قهرمانان زورمند تاریخ٬ زنی گمنام(هاجر) را برمی گزیند تا همسایه ی کعبه اش شود و تنها او اجازه دارد تا ابد آن جا بیارامد٬خدایی که به محمد پسری نداد تا به اعراب جاهل بادیه نشین و نیز به تمام مردم ثابت کند دختر نیز می تواند نام پدر را زنده نگاه دارد٬ چنین خدایی نمی توانسته مردان را بر زنان برتری داده باشد.

متاسفانه بايد بگويم شما همچنان كه دكتر در اشتباهيد زيرا آن چه را كه خودتان واقعا از روي نهاد انساني تان راست و درست مي پنداريد به محمد و كتاب اش نسبت مي دهيد بدون آن كه بتوانيد ورطه اي را كه ميان انديشه هايتان و كتاب هست به درستي ببينيد . پرسش من از شما اين است چرا در قرآن با وجود ادعاي شما در باره ي بها دادن به زنان بيان شده كه زنانتان را بزنيد يا آن ها را اگر فحشا انجام دادند حبس كنيد و مانند اين ها . به اين مساله سپس تر بازمي گردم .

شما مي گوييد :

«قرآن کتابی است که مسائل را به طور مبسوط بیان نکرده و هر کسی قادر نیست با خواندن آن به حقیقت مطلب دست پیدا کند.»

من در اين جا براي برسنجش گفته ي شما به خود متن قرآن ارجاع مي دهم و مي گويم اين سخن شما پايه اي در خود متن ندارد . زيرا قرآن در چند جا ادعاي «روشن يا مبين»  بودن را دارد و اگر اين گونه باشد نمي توان آن پيچيدگي و بغرنجي را كه شما به آن نسبت مي دهيد داشته باشد .زيرا اگر بگوييم قرآن پيچيده و پيچ و واپيچ است بايد اين را هم تاييد كنيم كه قرآن تنها براي كساني فرستاده شده است كه توان واكافتن اين اين گره ها را دارند اما ما با اتكا به متن آن مي توانيم در يابيم كه وضعيت بدين گونه نيست و ادعاي خود متن بر اين است كه اين كتاب براي همه ي انسان ها فرستاده شده است ـ البته اگر ، آن آيه هايي را كه تاكيد مي كنند كه قرآن براي تازيان آمده است را در كمانه نهيم ـ . اگر اين كتاب براي رهنمودِ همه ي انسان ها فرستاده شده و مبين هم هست پس بايد براي انسان هايِ عادي مانند من  هم فهم پذير باشد و اين گفته با آن چه  شما درباره ِ متن آن مي گوييد ناسازگار است .فرض من اما اين است كه متن قرآن يك متن چند آوايه است . اين كتاب يك كتاب رمان گونه ي صرف نيست كه بتوان آن را در يك ساختار يا ‍ژانر ويژه دسته بندي كرد . اين كتاب سرشار از داستان ها،  دستورها ، هنجارها  و قوانين و مژده و ترس هاست و از همين رو نمي توان يك حكم فراگير در باره ي آن صادر كرد و آن را پايه ي شناخت اين متن قرار دارد . مهم اين است كه در هر فتاد مساله را به گونه اي ناسان با فتادهاي ديگر بررسيم تا به نتيجه اي دست بيابيم.من بر روي متن شما راه مي روم و يك به يك مشخص مي كنم كه گير كار در كجاست . بياييد به مساله يِ زنان بازگرديم . ماهيت حكم در اين جا يك كنش است . اين جا مساله ي ما اين است كه متن ، نوشته يِ تنها نيست بلكه مساله اين است كه متن در حكم كردن اش كاري را انجام مي دهد يا قانوني را وضع مي كند كه مردمان جامعه بايد بر پايه آن زيست كنند . اكنون اگر اين را با ادعاي جامعيت قرآن در همه ي دوران ها و همه ي پرسش هاي انسان در نظر بگيريم قضيه چالش ساز مي شود .

سوره بقره آیه 223 : زنان تان کشت زار شما هستند. هرجا که خواهید به کشت زار خود درآیید. و برای خویش از پیش چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد. و مومنات را بشارت ده.

سوره نساء آیه 15 : و از زنان شما آنان که مرتکب فحشا می شوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آن ها شهادت بخواهید. اگر شهادت دادند آن ها را در خانه محبوس کنید تا مرگ شان فرا رسد یا خدا راهی در پیش پایشان نهد.

سوره النساء آیه 34  : مردان، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است. و از آن جهت که از مال خود نفقه می دهند، بر زنان تسلط دارند. پس زنان شایسته، فرمانبردارند و در غیبت شوی عفیف اند و فرمان خدای را نگاه می دارند. و آن زنان را که از نافرمانیشان بیم دارید، اندرز دهید و از خوابگاه شان دوری کنید و بزنیدشان. اگر فرمانبرداری کردند، از آن پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید. و خدا بلند پایه و بزرگ است.

در واژه هايي كه با وات هاي رنگي نشان داده شده است منش كنشي حكم به خوبي ديده مي شود . در اين جا ادعا شده است كه اگر زنانتان فرمان شما را نبردند آن ها را اگر نصيحت شما را گوش نگرفتند بزنيد . روشن است كه در اين جا به پادِ ادعاي شما متن  پاك مبين است و جاي هيچ گونه تفسيري را هم ندارد . حكم در اين جا واقعا يك فرمان است و از همين رو در دل جامعه عمل مي كند .و روشن است كه در دازاري تاريخ اين آيين به اين حكم ها عمل شده است و همچنان عمل مي شود ، شما نبايد تنها ايران را سنجه ي داوري هايتان درباره ي اين آيين قرار دهيد زيرا منش انسان ايراني طي قرن هاي دراز زير پتك عرفان تا اندازه اي نرم شده است ـ البته اين جا آهنگم دفاع از عرفان و عرفان گرايي نيست كه آن هم جاي گفتگوي بسيار دارد ـ . ما هنوز در ديگر كشورهاي اسلامي به گونه اي فجيع گواه انجام گري اين گونه «كنش هاي گفتاري» هستيم ، هنوز در بازارهاي سودان و الجزاير پسر بچگان را پس از اخته كردن به خواستاران آن ها مي فروشند ، هنوز در همين ايران ما برادرهايي هستند كه در نقش هاديان خلق تيغ بر سر و سيما و لباس دختران مي كشند ، چه بسيار زنان كه با پروانه ي خويش نمي توانند از دست شوهران دژخيم خود فرار كنند. زيرا رضايت شوهر درطلاق شرط فسخ ازدواج است . چه بسيار زنان كاري كه نمي توانند حق حضانت فرزندان خود را داشته باشند و مانند اين ها مساله تنها به اين مثال ها خاتمه نمي يابد من هم قصد به درازا كشاندن متن را ندارم : اكنون پرسش من اين است كه اين خدايي كه زنان را و بردگان را و كافران را و اهل كتاب را اين همه خوار و خفيف كرده است آيا همان خداي ابراهيم و هاجر شما نيست ؟ زيرا شما آن جا مي توانيد بگوييد خداوند بر هاجر ارج نهاده كه بپذيريد كه خداي كعبه يا همان مدفن گاه هاجر همان خداي محمد است و خداي محمد همان خدايي است كه قران را بر او فرستاده است و گرنه بايد اذعان كنيد كه : من مسلمان نيستم !بگذريم از اين كه داستان هاجر را به گونه اي ناسان نه آن چنان كه شما و دكتر بيان مي كنيد نيز مي توان روايت كرد و آن هم به زبان تورات است : داستان از اين قرار بوده كه ابراهيم يا همان آبرام به زور با خواهر خود ساره هم بستر مي شود و او را به زني مي گيرد و در جريان سفرش به مصر از ترس اين كه مبادا حاكم آن شهر او را بكشد به ساره مي گويد در شهر بگو كه تو خواهر من هستي و نه زنم ، پس از آن كه به شهر مي رسند آوازه ي ساره در شهر مي پيچد و حاكم دستور مي دهد كه او را بياورند و آن گاه با او هم بستر مي شود . بعدها كه مي فهمد ساره زن ابراهيم است از ترس خشم خدا روي به آبرام مي آورد كه چرا با من چنين كردي و او پاسخ مي دهد كه : مي ترسيدم كه انسان خدا ترسي در اين شهر نباشد !سپس حاكم شهر گاو و رمه ي بسيار به اضافه ي هاجر را به او مي بخشد و دستور مي دهد كه از شهر من دور شو .سپس تر ابراهيم با هاجر در مي آميخته از او يشمعيل /اسماعيل به دنيا مي آيد ، روشن است ساره از اين نوباوه دل خوشي نداشته چون خودش نمي توانسته فرزندي بياورد بعدها كه اسحاق از او زاده مي شود به ابراهيم دستور مي دهد كه اسماعيل و هاجر را سر به نيست كند و در انجام اين فرمان وي هاجر و فرزندش را در بيابان عربستان رها مي كند تا بميرند اما آن ها به دست كاروانيان بيراهه رو نجات مي يابند و در كنار چاه زمزم به كار و زندگي در كنار كاروانيان مشغول مي شوند . بعدها ساره متوجه زنده ماندن آن ها مي شود و ابراهيم را وامي دارد كه به كشتن اسماعيل همت گمارد ، روشن است كه اين پيرمرد توان رودررويي با اين جوان اكنون توانمند را نداشته است پس ترجيح مي دهد در آن جا در كنار آن ها بماند و در آن جا به ياري اسماعيل شروع به ساختن يك بتخانه مي كنند كه از راه نگهداري بت ها بتوانند به آب و ناني دست يابند اين بتخانه تا زمان عبدالمطلب نياي محمد همچنان به وضع پيشين خود مي ماند و اين چيزي است كه دست نوشته هاي تاريخي هم آن را تاييد مي كنند و تنها روايت تورات نيست . اين مدفن گاه هاجر كه شما از آن سخن مي گوييد يك بتخانه و عشرتكده بوده است كه نياكان محمد از راه جاروكشي و رفت و روب آن به مانند نيايشان ابراهيم چيزي به چنگ مي آورده اند پس از نانوشته هاي روايت مي توان برخواند كه هدف از ساخت كعبه آن چنان كه شما ادعا مي كنيد ارج نهادن بر يك زن آن هم يك كنيز نبوده است . اگر قرار است بر يك كنيز ارج نهاد چرا اين آيين سرشار است از رخدادهايي كه انسان هاي آزاد را هم به برده بدل مي كند . مگر نه اين است كه بر پايه خود متن كتاب همه ي زنان و دختران و پسر بچگاني كه به عنوان اسير در جنگ ها به غنيمت گرفته مي شده اند در بازارهاي مدينه و شام و كوفه و... به عنوان برده خريد و فروش مي شده اند و كدام كيش و آيين در مدت زمان كوتاهي اين همه انسان آزاد را تبديل به برده كرده است . شايد گواه بخواهيد پس گوش كنيد:

سوره روم آیه 28 : برای شما از خودتان مثلی می آورد : مگر بندگانتان در آن چه به شما روزی ، داده ايم با شما شريک هستند تا در مال با شما برابر باشند و همچنان که شما آزادان از يکديگر می ترسيد از آن ها هم بيمناک باشيد؟  آيات را برای مردمی که تعقل می کنند اين سان تفصيل می دهيم.

 سوره نحل آیه 75 : خدا برده زر خريدی را مثل می زند که هيچ قدرتی ندارد، و کسی را که از، جانب خويش رزق نيکويش داده ايم و در نهان و آشکارا انفاق می کند آيا اين دو برابرند  سپاس خاص خداست ، ولی بيشترشان نادانند.

سوره نساء آیه 24 : و نيز زنان شوهر دار بر شما حرام شده اند ، مگر آن ها که به تصرف شما، درآمده باشند از کتاب خدا پيروی کنيد و جز اين ها ، زنان ديگر هر گاه در طلب آنان از مال خويش مهری بپردازيد و آن ها را به نکاح در آوريد نه به زنا ، بر شما حلال شده اند و زنانی را که از آن ها تمتع می گيريد واجب است که مهرشان را بدهيد و پس از مهر معين ، در قبول هر چه هر دو بدان رضا بدهيد گناهی نيست هر آينه خدا دانا و حکيم است.

باز هم ببينيد :

سوره توبه آیه 123 : ای کسانی که ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

سوره محمد آيه 4  : چون با کافران روبرو شديد، گردن شان را بزنید. و چون آن ها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آن گاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آن گاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا مي خواست از آنان انتقام مي گرفت، ولی خواست تا شما را به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمال شان را باطل نمي کند. 

سوره انفال آیه 39  :با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند ، خدا کردارشان را می بيند.

سوره احزاب آیه 61  : اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردندو به سختی کشته شوند. 

آيا تاكنون از خود نپرسيده ايد كه اين آيين چه سان مي تواند مدافع حقوق زنان و بردگان باشد آن جا كه خود به برده ساختن انسان هاي آزاد افتخار مي كند . گيرم بگوييد اما آن ها حق شان بوده زيرا مسلمان نبوده اند اما من از شما مي پرسم آن كودكان بيچاره را چرا در بازارها به فروش مي رسانده اند ؟مگر آن ها از آن اندازه شعور و  آگاهي برخوردار بودند كه بتوانند به قانون اين كتاب گردن نهند . مي گوييد آن ها از آن پس ديگر سرپرستي نداشته اند كه از آن ها پرستاري كند و من نيز چنين پاسخ مي دهم كه هرگز چرا والدين شان را كشتند تا كودكان بي سرپرست بمانند . و آيا شما فروش پسر بچگان و دختر بچگان در بازارهاي مدينه را پرستاري مي ناميد .اين چه تيماري است كه پدر و مادر كسي را بكشي و سپس خودش را به فروش رساني ! شما مي گوييد پيامبر دخترش را به گونه اي ناسان با تازيان تيمار مي كرد تا به آن ها بفهماند كه زنان نيز انسان هستند اما چرا به قضيه ي ازدواج او با عايشه ي شش ساله يا صفيه هيچ اشاره اي نمي كنيد . آيا اين رفتار انسان وارانه اي با يك بچه شش ساله است يا با يك زن شانزده تا هيجده ساله ؛ صفيه را مي گويم دختر حي ابن اخطب يهودي ريش سفيد تيره ي بني قريظه . شما تا چه اندازه اين رفتار را رفتار يك پيامبر مي دانيد : اين كه به خانه و كاشانه ي كسي هجوم بري و پس از به پروه گرفتن مال و دارايي هاي او شوهرش را بكشي و شب با او در زير خيمه خود بخوابي .يا آيا تاكنون ماجراي زينب بنت جحش زن زيباي زيد بن حارثه كه پسر خوانده ي محمد بوده را شنيده اي كه چگونه زينب را ناگزير مي كند كه به پاِد اشتياق خودش به عقد او در آيد : آخر كدام زن باخردي يك پيرمرد پنجاه ساله را بر شوهر زيباروي و برنا و پرآوازه ي خويش ترجيح مي هد .آيا اين ها همه نشان از آن دارند كه در اين آيين به زنان و كنيزان ارج نهاده مي شود ، نه هرگز اين گونه نيست كه شما مي گوييد . با اين همه فرض مي كنم همچنان كه شما و دكتر شريعتي گفته ايد الله همان خداي هاجر آن چنان كه شما روايت مي كنيد يا فرستاننده ي محمدي كه دخترش را دوست مي داشت ، است . چرا اين خدا را در چنان بود اش به گونه اي فراگير در نگر نمي آوريد ، همان خدايي كه آن چنان خشمگين است كه تاب هيچ گونه نافرماني را نمي آورد و دوزخ را به نافرمانان م‍ژده مي دهد ! اما محمد آن چنان كه اذعان كرده ايد چندان هم دختر دوست نبوده اگر نه چرا دو دختر اش را پي در پي به خانه ي عثمان مي فرستد تا در اثر شكنجه هاي او هر دو در بازه اي نه چندان دراز جان بسپارند ـ از همين روست كه عثمان را ذالنورين مي نامند ـ .البته شايد پيامبر حق داشته زيرا آن دو كه فرزندان خود او نبوده اند بلكه فرزندان خديجه و خواهر خديجه بوده اند .البته يك پرسش گيج كننده هم به جا مي ماند كه آيا فاطمه واقعا دختر محمد بوده است ؟! آيا اين خدا بوده كه به محمد فرزندي نداده يا اين كه محمد توان بچه دار كردن زنان اش را نداشته : نكته آن جا جالب مي شود كه در يابيم محمد با ريختن اسپرم بيرون از جوف زنان مشكل داشته است و آيا مي توان انتظار داشت كه محمد به دستور خود به مسلمانان وقعي ننهاده باشد ؛ البته شما در پايان مي گوييد اين حكمت خدا بوده اما من چگونه بايد اين را بفهمم ؟حكمت خدا يعني چه ؟ درست است تازيان دخترگان خويش را زنده به گور مي كردند اما اين آيا قضيه اي عام بوده است يا تنها منحصر به دختران خانواده هاي بي چيز و تهي دست ؟ اگر اين ها  فرزاندان خود را مي كشته اند نه به چمِ بيزاريشان از دختران بلكه از سر تنگدستي بوده زيرا نمي توانسته اند گرسنگي فرزندان خود را ببيند . و چه كس گفته كه تازيان زنان خويش را خوار مي داشته اند و در كوچه و برزن آن ها را تحقير مي كرده اند و اين سخنان شما نهاده بر پايه ي بوده هاي تاريخي نيست بلكه جعلي است كه با تاريخ تازيان پيش از اسلام رفته است . آيا اين گونه نيست كه پاره اي از زنان هميشه از سرسخت ترين دشمنان محمد بوده اند و از آن ميان است : هند همسر ابوسفيان يا عصما بنت مروان كه با شعر هاي بر آشوبنده اش داغ بر دل محمد نهاده بود و در پايان ياران محمد نيمه شب به گاه شير دادن به فرزندان اش او را ترور كردند .يا چرا از خود نمي پرسيد چرا زنان مكي پس هجرت يا گريز با مدينه با شوهرهاي خود دگير شدند و از ان پس ياد گرفتند كه با شوهران خود در افتند ؟ آيا اين ها همه بدان معنا نيست كه زنان مدينه خواست هاي خود را بر مردان تحميل مي كرده اند . قدرتي كه پس از آمدن محمد به اين شهر از دست دادند .نه واقعيت آن چنان كه شما اذعان مي كنيد نيست و شما هنوز در تار و پودِ گفتمان هاي دست بافت قدرت حاكم اسيريد و مجال آن را نيافته ايد كه به رخدادها به بينش برسنجانه چشم بدوزيد . امان از شريعتيسم!    

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

پیوست به متن پیشین

به آقای هاتف

اما مرد بیدارِ دانا می گوید : من یکسره تن هستم و جر آن هیچ ؛ و روان تنها واژه ای برایِ چیزی درتن. تن خردی ست بزرگ ؛کثرتی با یک معنا؛ جنگی و صلحی ؛ رمه ای و شبانی.

نیچه ، چنین گفت زرتشت

ـ پیش از آن که بدانم که روح من در ماهیت اش چیست باید این را بدانم که از وحدت روح خویش آگاهم حال پرسش این است که این هشیاری مبتنی بر واقعیت است یا صرفا یک باور است : برای این کار نیاز داریم ماهیت آگاهی خودمان را به گونه ای پدیدار شناسانه باز کاویم .این مساله هم شایان بازگفتن است که هر گونه درکی که ما از یک روح مجرد داریم به خاطر اساس هشیارانه ی وجودمان است . این ماهیت آگاهانه ی درجهان بودن انسان را می توان از جنبه ها ی گوناگون واکافت اما اگر در این جا بخواهیم شعار پدیدارشناسانه ی " بازگشت به خود اشیا " را مبنای کار خود قرار دهیم باید دیدگان مان را به خود آگاهی و چگونگی گشایش مان به روی جهان معطوف کنیم : در نتیجه ی این کار ناگزیزیم مانند برنتانو ، هوسرل و بقیه ی پدیدار شناسان یا اگزیستانسیالیست ها تصدیق کنیم : آگاهی صرف وجود خارجی ندارد بلکه آگاهی همواره آگاهی از چیزهاست ، یعنی آگاهی ما نیت مند یا التفاتی است یا آن چنان که در متن گفته شده است روآورشی . البته تا همین جای بحث رهیافت پدیدارشناسان در انکار یک آگاهی مستقل از زمینه می تواند روشن ساز این فهم باشد که روحِ مجرد موجودیت واقعی ندارد با این همه کوشش من در ادامه برای نشان دادن این است که این آگاهی چگونه در خود نظر می کند و خود را فهم می کند ، در این جا ما با یک بغرنج عجیب برخورد می نماییم : "من چگونه من را فهم می کنم؟" روشن است که در این پرسش نمی توانم یکی از این دو من را درون گیومه گذاشته و یک از این دو را بر آن یک ترجیح دهم . این جاست که پای یک پرسش دوم در میان می آید : "من کدامم؟"، گرفتاری این جاست که ما هیچ معیاری برای گزینش و انتخاب در دست نداریم ،بیا در این جمله ژرف تر بیاندیشیم "من چگونه من را فهم می کنم؟". مساله ای که این جا کم تر بدان پرداخته شده است منش گفتار گونه ی فهم من از خویشتنم است که همیشه در مناسبت با آن چه است که بر من رفته است : سرگذشتم . من در شناخت خویش همیشه خود را روایت می کنم با این همه من در بازگفتن خویشتن خویش از گفتن چیزی بازمی مانم یا گفتن آن را به بعد موکول می کنم : من همیشه در مناسبت با خودم چیزی را به تعویق می اندازم .من هیچ گاه به آن نقطه ای نمی رسم که در آن همه چیز گفته شده باشد ، وانهیم مساله ی زمان و ساحت های آن را که خودش یک بغرنج تازه است : در این بیاندیشیم که ما همیشه خویشتن را از چشم انداز گذشته مان روایت می کنیم آن هم با زبان اکنون ! اکنون پرسش این است که اکنونِ من چه برتری ای نسبت به گذشته ی من برای شناخت من دارد ؟اگر از این زوایه به مساله ی "من" خویش چشم بدوزیم متوجه شباهت بسیار زیاد آن با پرسوناهای داستانی می شویم .من در واقعیت همیشه گرم گزارش کردن خویش هستم و شناخت من از خویش به مانند هستی شخصیت های داستان در زبان شناور است .درست به همان گونه که نویسنده روای را مسئول روایت طرح داستان می کند ، من نیز همیشه یک مِه ـ راوی ( راوی اعظم ) را همراه خویش دارم که در نقش یک بیرون از متن و یا یک چشم پنهان عمل می کند .با این همه روشن است که این مه روای هیچ برتری ای بر بقیه ی پرسوناهای داستان ندارد و تنها در نقش یک سامان دهنده کار می کند ، این نیز روشن است که این نقش هیچ برتری ای برای این من برتر به وجود نمی آورد ،زیرا روای نیز خود به گونه ای ساختار مند درگیر در بازی متن است . "من" درست به مانند گوشه و زاویه ای در زبان کار می کند .حتا می توانم دورتر روم و بگویم نه یک داستان شفاف ، یک دست و با جهت مشخص که یک داستان پرپیچ و خم ،ناهموار ، پاره پاره، فاقد کانون پیدا و گزین گویانه .اکنون هر بار من به سوی پستوی ناشناخته ای از این داستان ـ داستان خویش ـ که در سامان دادن آن تنها نقش یک انتخاب چی را داشته ام پرواز می کنم روشن است که منش اجتماعاً وضع شده انسان در نحوه ی این گزینش تاثیر گذار است ، درست از همین روست ، که من نمی توانم برون از بستگی هایم با انسان ها از خویشتن خویش تجربه ای داشته باشم ، از همین رو می توان گفت هویت من به عنوان یک انسان همیشه قالب گرفته در دل یک اجتماع خاص است و از پیش توسط آن تعیین می شود ، من همیشه از پیش ناچاراً در دل یک اجتماع افتاده ام . این افتادگی وضعیت مرا مشخص می کند : هر یک از ما خانواده و دوستان و همکاران خاص خود را داریم و در دل یک آیین یا فرهنگ مشخص می زییم و هویت خود را در مناسبت با آن تعریف می کنیم . من ایرانیم ، و این آیین را دارم و این خدا را می پرستم و مانند این ها .با این همه خویشتن من هیچ گاه دربسته به آن چه که از اجتماعم فرا ـ گرفته ام نیست بلکه گرایش به فراگستردن خود را هم دارد .این کار به مانند خود را به صحنه بردن است در یک داستان با آراستن خویش به آن چه که به ظاهر تازه اما در بن کهنه است و این همان زبان است .من به عنوان راویِ خویش هر بار به سوی گوشه و پستوهای تازه ای از زبان می جهم و بر مبنای آن خود را باز می گویم . پس خویشتنِ انسان به گونه ی زبان ساختار یافته و در آن بیان می شود .اکنون پرسش این است ؛ آیا می توان باور داشت که در زبان یک کانون یا یک ساختار وجود دارد یک ساختار ساختار ها . روشن است که این کانون در میان نیست و زبان فاقد یک ساختار پیدا و روشن است . اگر چه زبان سیستمانه کار می کند اما یک سیستم به معنای درست واژه نیست .زبان به گونه ای ریزوم وار یک سیستم است ، و خود را نه بر طبق یک وضعیت مشخص و به سوی یک جهت از پیش پیدا بلکه درگیر در موقعیت ها و مانع های گوناگون هر بار به سویی فرا می گسترد درست مانند ریشه ی گیاهان ریزومی .اکنون اگر منِ انسان نیز در زبان بیان می شود در بن با آن فرقی ندارد بلکه همان است .این جاست که می توانیم دریابیم که نمی توان به سادگی به وحدت شخصیت خود به عنوان پایه ای برای اثبات روح مجرد قائل شد .

***

آیا این شگفت انگیز نیست که زبان و آگاهی تا این اندازه به هم وابسته اند .اما مساله من ، مساله ی بقای روح است . آن چنان که ما از تعالیم دین مان در می یابیم روح نباید با خود دوگانه باشد ، من این جا با بحث های دانشانه ای که به این برابر ایستا می پردازند و در رد یا قبول آن سخن می گویند کاری ندارم . بحث من بیشتر ماهیت فرزانشانه دارد؛ آن چنان که نشان دادم نمی توان خیلی ساده به وحدت روح قائل بود اگر چه می توان به یک من برتر قائل بود که در رابطه ای ساختاری با من های من یا همان روایت های گوناگونی که من از خویش دارم قرار دارد . انسان در وضعیت عادی همیشه خود را به همین گونه تجربه می کند : اما انسان هیچ گاه تهی از گوشه و پستوهایِ خویش نیست . در وضعیت های غیر عادی مانند روان گسسته گی یا بیماری های چند شخصیتی این حالت عادی خود روایی بر هم می خورد . در این گونه حالت هایی انسان هیچ گاه خود را تنها به عنوان یک نفر تنها تجربه نمی کند او چندین نفر است : او یک مه ـ راوی ندارد بلکه هر بار یک من کنترل او را در دست می گیرد . گمان من این است که این روان گسسته گی اساسِ خویشتن انسان است نه به این معنا که بیمار است بلکه به این معنا که هیچ گاه یک من تنها نیست .مساله برسر شدت و ضعف است در حالت عادی یا غیر عادی .من در حالت عادی روای اعظم و کنترل چی خاص خود را دارم که به گونه ای توتالتاریستی قاعده های خاص خود را برمن تحمیل می کند به من جهت می دهد و باعث می شود که من از خود ادراک ویژه ای داشته باشم . در یک انسان روان گسسته این وضعیت وجود ندارد . یک انسان روان گسسته فاقد یک راوی اعظم است و از همین روست که خود را در وضعیت های مختلف به شیوه های مختلف ادراک می کند ، آقای الف خود را مانند خانم ب تجربه می کند . اکنون پرسش این است که اگر وحدت روح لازمه ی رستاخیز آن است در یک بیمار روان گسسته کدام یک از هویت های او فتاد داوری قرار می گیر د ؟پرسش دیم این است اگر هویت من منتزع از هستی اجتماعی من نیست چگونه می توانم وضعیتی را در نظر آورم که در آن بیرون از این هستی اجتماعی همان باشم که در دنیای پیشین بوده ام ، زیرا منش اجتماعاً وضع شده انسان همراه با آگاهی ایجاب می کند که در شرایط تازه من همان نباشم که از پیش بوده ام بلکه در این شرایط تازه دست کم بر من چیزی افزوده می شود یا به بیان دیگر من به روی یک جهان تازه گشاده می شوم و در این صورت دگرگون می شوم . ازسویی هستی جسمانی من نیز شرط هر گونه آگاهی یابی از جهان است اگر این هستی جسمانی که لازمه اش همان تن خاص من است که به مرور زمان فرسوده می شود و در شیوه ی ادراک اش از جهان تغییراتی به وجود می آید از میان برود چگونه من می توانم همان انسان پیشین باشم . روشن است که نحوه ی آگاهی انسان از خویش در سن های مختلف با هم فرق دارد . من در کودکی خود را به همان گونه ادراک نمی کنم که در میان سالی یا پیری این جا پرسش این است که من در کدام وضعیت سنی رستاخیز می یابم ، وحدت شخصیت مستلزم آن است که روح من در پیری همان باشد که در خردسالی اما آن چه در واقعیت رخ می دهد این نیست : درجه ی آگاهی ما از جهان در سن ها متفاوت با هم فرق دارد .من این جا عمدا روی درون مایه ی هستی جسمانی تاکید نهادم زیرا که انسان یک جسم صرف نیست بلکه از جسمانیت برخوردار است ، اما هر جسم انسانی جسمانیت خاص خود را خواهد داشت از این رو که هر جسم تجربه های خاص خود را دارد و با توجه به این تجربه ها نحوه ی آگاهی او از جهان با دیگران فرق دارد . این گفته ها شاید ما را به این جا برساند که جسمانیت وجود انسان را دال بر وحدت شخصیت او بگیریم اما این گونه نیست ، زیرا نحوه ی تجربه انسان از جهان نوع جسمانیت و نحوه ی ادراک او از جهان را مقید می کند : گفتم که انسان در اثر تجربه های گوناگون تغییر می کند . فرض کنید آقای الف با جراحی خود را به خانم ب تبدیل می کند . طبیعی است که در وضعیت پس از جراحی این آقای الف دیگر آقای الف نخواهد بود بلکه خانم ب است : به این نکته ی کوچک توجه کنید که از این به بعد آقایِ الفِ خانم ب شده ناگزیر است تجربه های جنسی متفاوت از پیش را داشته باشد . حال اگر قرار باشد خدا کسی را محاکمه کند این انسان آقای الف خواهد بود یا خانم ب ؟!! یک مثال دیگر انسان های هرمافرودیت یا دوجنسی هستند اگر یک نرومای دوجنسه بیست سال زندگی کند و سپس تصمیم بگیرد خود را جراحی کند خدا چه کار خواهد کرد این انسان ما را آن گاه که دوجنسه است محاکمه خواهد کرد یا آن گاه که خود را تغییر داده است ؟آن چه در این جا مهم است این مثال ها و دخالت آن ها در کار خدا نیست بلکه نکته ی روشن ساز نهفته در دل آن هاست : این که شخصیت من وابسته به نوع خاص تجربه ی من از جهان است و همین تجربه ها است که گوشه و زاویه ی روح من را ساخت می دهند و مساله ی مهم تر این است که این تجربه ها همه نقش خود را بر تن ثبت می کند. تن اساس آغازین هر گونه هشیاری است .

  http://ebooks.pointto.us/radioefsha/books/Hooshang%20Moin%20Zadeh/Besharat/BESHARAT.pdfخدا به زادگاهش باز می گردد

http://www.notobs.com/farsi/books/tavalodidigarتولدی دیگر

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com