سنجه ي"فروغ" آگاهي ، از وضعيت خويش است ، اما از آن جا كه وضعيت هر كس درافتادگي او در يك زيست جهان است پس شرط آگاهي از خويش ، آگاهي از همان پس زمينه اي است كه شرط امكان تحقق آگاهي من را فراهم است و ضرورت رهيافت به تاريخ از همين جا ناشي مي شود . من تنها آن گاه مي توانم از خود آگاه شوم كه تاريخ خويش را درست بشناسم و وضع كنوني خويش نسبت به آن را مشخص كنم زيرا بدون شناخت تاريخ من از ريشه يِ خود گسسته هستم .بدون شناخت گذشته ي خود حالت من چيزي جز گونه اي سرگيجه نمي تواند باشد ، سرگيجه اي كه ضرورت دست آويختن به يك پناه را در جوف خود نهفته دارد ، همين رهيافت به پناه و دست آويز است كه مرا در كام ايدئولوژي ها فرو مي برد ، زيرا آن جا كه من شاخه اي جدا شده از يك درخت باشم هر بادي مرا به همان سو كه مي وزد به دنبال خود مي كشد .پس براي حركت به سوي روشنگري فلسفه ي محض به هيچ رو كارساز نيست بلكه بايد گذشته را در اكنون دوباره انديشيد . وا ـ سازي اساس هايِ برسازنده ي انديشه( عقيده ) ، مهم ترين كار در آگاه شدن از وضعيت خويش است زيرا من تنها آن گاه مي توانم از وضعيت خويش آگاه باشم كه آن را در پرتو گذشته ببينم و با زبان اكنون آن را بازسنجم .پس انديشيدن از اين پس همان سير در تاريخ انديشه است .دنبال كردن خطوط سير ، بن بست ها ، تغيير جهت ها ، دگرديسي ها و نقاب هاي آن.
به مجيد آقاميري براي رفعِ سوء تفاهم
"اين تنها ما نيستيم كه به افسانه مي انديشيم بلكه افسانه هم در ما انديشه مي كند" .
لوي استروس
تجاوز، سرشت نما يِ انسان ايراني امروز است .
آن جا كه همه در كار همه آن چنان كه ياد گرفته اند يا در آن ها نهادينه شده ، دخالت مي كنند حتا محيط تارنما ها و اينترنت هم محيطي خالي از تعرض و هتاكي و ورود در زندگي خصوصي افراد نيست .
دخالت ( سركشي) در كار ديگران منش انسان نوع ايراني است . اين قضيه برهان هاي جامعه شناسانه و روان شناسانه ي خود را دارد كه بايد آن را بر عهده ي كارشناسان بگذاريم ، اما چه بسا بتوانيم به گونه اي نه چندان عميق اين قضيه را به ريشه ببريم و برهان آن را در متن سازه هايِ اجتماعي خويش بيابيم . اگر ريشه شناسانه به اين قضيه چشم بدوزيم درخواهيم يافت كه سازه ي بنيادين بي اخلاقي بودن ما همان اخلاق ماست . ظهور نيهيليسمِ بي در و پيكرِ مخالفت با اخلاق خود نتيجه يِ اخلاق كهن است . اخلاق كهن به دو شيوه مسئول اين بي اخلاقي است :
1. از آن جا كه اخلاق كهن در قالب فرمان ها و هنجارهاي تنظيم كننده وجود دارد ، در پهنه ي اجتماع نقشي تهديد گر به خود مي گرفته است : براي نمونه "امر به معروف ونهي از منكر "در عمل به شكلِ : من مي گويم تو بايد اين كار را بكني و اين كار رانكني در آمده است . از آن جا كه هر فرد در عمل به احكام شريعت خود را از ديگري برتر مي دانسته طبق اصول پابرجاي شرع ، اين حق را داشته به ديگري امر و نهي كند، اگر وجهه يِ اجتماعي يا به عبارت ديگر شهرت اش هم زياد بوده باشد نفوذ كلامش بيشتر بوده است ، سنخ نماي اين افراد را ما هنوز در جامعه مان داريم .اين گونه عرف اخلاقي سركوب كننده است و از آن جا كه خواست اش تامين سعادت فرد بر مبناي قوانين شرع است به خودش اين اجازه را مي دهد كه در خصوصي ترينْ مسائلِ افراد جامعه دخالت كند: براي نمونه در اين زمينه كتاب ها و رهنمود هايي در مورد آداب غذا خوردن ، آداب زناشويي ، آداب شب زفاف و مانند اين ها وجود دارد .اين شيوه ي زيست بر مبناي احكام شرع طبيعتا هميشه مخالفان خاص خودش را داشته است .تهديد هميشه مخالفاني خواهد داشت و از آن جا كه شرع ماهيت تهديدگونه دارد پس هميشه تخطي گران خاص خودش را داشته است . اما از آن جا كه بافت كلي جامعه زير نفوذ احكام شرع بوده و تخطي كنندگان نيز در كل بر اخلاقي بودن اين احكام را با همه ي تهديد گرانه بودن آن ها تاييد مي كرده اند ، در گذشته ما با جامعه اي كه از نظر اخلاقي دستاويز خاص خود را داشت مواجه بوديم . آن اخلاق با همه ي بي اخلاقي خشمانه اي كه در نهادش نهفته بود به عنوان يك جهت دهنده عمل مي كرد ، پس مي توانيم بر خلاف معنويت گرايان ادعا كنيم گذشته نه معنوي تر بلكه يك جهته تر بوده است ، و اين يك جهته بودن در آن سبب آرامش بوده است .
2. با نفوذ ايده هاي نوين و ورود آن ها به جامعه ما اين يك جهت و يك دست بودن از ميان مي رود ، زيرا وجه مشخصه اين ايده ها پرسش ساز كردن همه ي باور هايِ گذشته ما بوده است .اين پرسش ساز كردن دقيقا لغزان ساختن پناگاه انسان نوع ايراني نيز بوده است . ناگهان زلزله اي مي آيد همه چيز به هم مي ريزد با آمدن اين زلزله در مي يابيم كه همه ي ساختمان هاي سست و لغزان بوده اند . پس آگاهي از كهنگي وجه مشخصه يِ دوران نوِ ماست .در اين راستا كوشش هاي براي جايگزين ساختن ساختمان هاي نو به جاي كهنه صورت مي گيرد اما از آن جا كه رخوت و سستيِ ساليانِ دراز لم دادن و هيچ نكردن در انسان ايراني زير لواي احكام شرع مقدس بسيار زياد بوده هنوز قدرت برخاستن و خود را به راه انداختن ندارد . ايده هاي جهان نوين مانند بادي سهمناك به همه جا مي وزند اما انسان نوع ايراني ترجيح مي دهد ، كه در خانه ي گلين اش به صدايِ جير جير تيرك هاي چوبي گوش دهد بدون آن كه يك دم در اين بيانديشد كه هر آن ممكن است اين سقف بر سرش خراب شود .شرع عملگر هم در اين ميانه رخوت را توجيه و ابقا مي كند زيرا روشن است كه در خوابيدگي مردم آب و نان بيشتري براي عمال آن وجود داشته است ،از آن جا كه وجه مشخصه ي عصر جديد روي پاي خود ايستادن انسان و تكيه بر خويشتن است دقيقا رودرو با ايده هاي توجيه گر اخلاقيت كهن قرار مي گيرد . زيرا شرط مومن بودن به شرع فرمان بردن و تقليد از ولي شرع است .پس ظهور عصر جديد به منزله ي تهديد نهاد روحانيت بوده است و شايد به همين دليل است كه نهاد روحانيت زود تر از مردم پيشگام جنبش هاي مشروطه خواهي در ايران مي شود البته نتيجه ي اين پيشگامي هم روشن است و آن اين كه شرع مقدس از حالت به هم ريختگي خود بيرون آمده و به شكل قانون در مي آيد كه پشتوانه ي مجلس ملي را هم خواهد داشت .بدين سان كهنه جامه اي نو بر تن كرده و زير اين جامه ي نو پوسيدگي خود را پنهان مي كند .
از سنتز اين دو وجه غالب انسان ايراني آني زاده مي شود كه ما با آن مواجه هستيم . موجودي دوپاره ، كه ميان اكنون و گذشته ي خويش سرگردان است و راه را از چاه نمي شناسد ، از يك سو به برتري رهيافت نوين به جهان از جنبه هاي مختلف باور دارد و اشتياق اش " به هر آن چه كه نو است "انديشه هاي او را تقويت مي كند و از سوي ديگر گذشته در او عمل مي كند و نهادهاي بازتوليد بندگي نيز در شدت اين عملگري حد اكثر دخالت خود را به خرج مي هند . جوان ايراني امروز ما هنوز در بند اين جامه ي زرين باقي مانده و خون اش از لجن گذشته پالوده نشده است ، او در ظاهر مدرن عمل مي كند كتاب مي خواند ، به دانشگاه مي رود ، با اينترنت كار مي كند ، اما در عين حال بر اين باور است كه هيچ كدام از اين ها ارزش باور هاي كهن ما را ندارند ، در واقع ذهن او انباشته از تفاله هاي جهان كهن است كه بخار مسموم شان مانع ديد روشن او مي شود ، اگر چه همين گذشته مانع اصلي او براي دست يافتن به خواسته هايش هستند .در واقع او در عين اين كه مي داند ، اشتياق هايش لگد مال شده اند باز بر همان بندهاي اشتياق خودش ارج مي نهد زيرا ياد گرفته است كه آن ها با ارزش هستند و ضامن سعادت دنيا و آخرت او .اين وضعيت برزخي عامل اصلي نيهيليسم اخلاقي اي است كه ما به آن دچاريم . از يك طرف اشتياق مان ، ما را به سمت محرك هاي نو مي كشد و از سوي ديگر هم خودمان و هم اجتماع مان عملكردمان را تخطئه مي كنند . ميل تاييد مي كند و انديشه پس مي زند .نتيجه هم كاملا روشن است ما در عمل آن كاري را مي كنيم كه در انديشه با آن مخالفيم . نوين مي انديشيم و سنتي عمل مي كنيم ، سنتي مي انديشيم مدرن عمل مي كنيم .هيچ چيز مسير يكنواختي را طي نمي كند ،مدرن نما ترين افراد در درون خود آخوندكي را حمل مي كنند يا سنت پسند ها داعيه ي روشنفكري سر مي دهند و خواستار آن چيزهايي مي شوند كه خودشان در عمل جرات نزديك شدن به آن ها را ندارند ، آقا مدرن انديش است و از تراشيدن ريش اش مي ترسد !در اين بلبشوي بابل گونه ي سخن ها و انديشه ها آن چه به جا مي ماند تنها هتاكي كردن و به هم پريدن هاست كه ظاهري مدرن به خود مي گيرد ، بي اخلاقي اي كه جامه ي اخلاق بر تن مي كند . جامعه ي ما از اين نظر جامعه اي فاقد اخلاق است كه در آن هيچ كس حتا در اين كه ممكن است طرف مقابل اش را بدرد انديشه هم نمي كند ، انسان ايراني در اين زمانه فقط خودش را مي بيند و بس .از آن جا كه درندگي منتج شده از اخلاق كهن هنوز در ما عمل مي كند حتا در مدرن ترين مكان ها هم از شر ددِ درون خويش در امان نيستيم ، و آن خردك خشم و خروش خاكسترگون درون مان تعيين كننده ترين عامل در ارتباط مان با ديگران است ، پست مدرنيم بي آن كه بدانيم مدنيت چيست و هرج و مرج روابط مان با ديگران خود نشانه اي از غوغاي عو عو گونه ي آن سگ هاي درون مان است كه تنها منتظر پرتاب يك سنگ است تا حتا سنگ را هم به دندان بگيرد چه برسد به پرتاب كننده ي سنگ را . سرك كشيدن در زندگي خصوصي مردم كه جنبه ي خود ارضا گرانه _ فيلم آن هنرپيشه ي سينما را كه يادت هست كه چه هياهويي به پا كرد !_ دارد نه تنها در كوچه و خيابان موج مي زند كه حتا در تارنماها نيز سر وكله ي آن از همان آغاز پيدا بود. دوبه هم زني ، خاله زنك بازي ، تهمت ، غيبت ، درفضاي اينترنت هم جاي خودش را باز كرده ، آن چنان كه گويي زنان روستايِ ما باز هم كنار ديواري جمع شده اند ، تا ميانه ي اين يك يا آن يك را به هم بزنند .و از آن بدتر عمل كردن با نام ديگران هيچ معنايي ندارد جز همان عادت هميشگي ما ايرانيان كه نمي توانيم نه تنها رك و راست حرف مان را به طرف مقابل مان بزنيم بلكه مسئوليت آن چه كه خودمان انجام مي دهيم را هميشه بر دوش ديگران مي گذاريم تا پاسخگو نباشيم .در جامعه اي كه هنوز سيستم پرورش درستي ندارد ، و همه چيز به گونه اي مدرن در بستر مسائل و باورهاي سنتي كه اجتماع و عادت ها و رفتار هاي خاص مربوط به خود را توليد كرده اند جريان مي يابد چگونه مي توان از مردم انتظار داشت كه نه غرب زده بلكه مدرن باشند .