نخست پست زیرین را بخوانید
نيچه مي گويد:
من به پديدارمندي دنياي دروني پايبندم هر چيزي كه از آن آگاه مي شويم سراسر در چيده ، ساده شده ، طرح ريزي شده و تفسير شده است ـ فرآيند عيني دريافت دروني ، ارتباط علي ميان انديشه ها ، احساسات ، اميال ، و ميان ذهن و عين از ما مطلقا پنهان هستند ـ شايد هم صرفا پندارين باشند. بر دنياي دروني نمودين درست همان اشكال و تشريفاتي حكومت مي كنند كه بر دنياي بيروني . ما هرگز با حقايق روبرو نمي شويم : خوشي( شادي) و ناخوشي( غم و اندوه) پديده هاي فكري تبعي و فرعي هستند.
در اين گفته ي نيچه اساس بحث من نهفته است من در اين جا مي كوشم برهان فلسفه ـ زبانشناسانه اي ـ همچنان كه همين را هم از خود او آموخته ام ـ براي توجيه اين گفته كه احساسات به ظاهر بي واسطه اي مانند شادي و غم فرعي و تبعي و در نتيجه با واسطه اند بياورم احساس هايي كه به گفته ي شما حضور بي ميانجي شان نزد عالم دال بر حقيقي بودن شان است .اگر زبانشناسانه به اين قضيه چشم بدوزيم نفس عبارت « يقين بي واسطه» حاوي ناسازه اي ميان اسم و صفت است ناسازه اي مانند چارگوش گرد! ما در واكاوي گزاره اي مانند «من مي انديشم» ـ اين گزاره را از آن رو به كار مي برم كه در ظاهر نشان دهنده ي يك يقين بي واسطه است ـ به زنجيره اي از تصديق هاي نسنجيده بر مي خوريم كه نشان دادن آن ها نه تنها دشوار بلكه چه بسا محال باشد . براي نمونه تصديق اين كه ، 1. من هستم كه مي انديشم ـ بي آن كه روشن ساخته باشيم يك چنين چيزي در كار هست يا نه ـ تصديق اين كه؛ 2. چيزي در بن مي بايد باشد كه بودن اش براي انديشيدن بايسته است، 3. اين كه انديشيدن فعلي است و عملي از سوي وجودي كه علت آن به شمار مي آيد ،4. اين كه يك « من » در كار هست 5.و اين كه روشن است كه « انديشيدن » چيست6. و اين كه من مي دانم انديشيدن چيست. اين ها همه تصديق هستند آن هم از نوع نسنجيده اش . زيرا چه بسا اين پرسش براي ما پيش آيد كه : اگر من انديشيدن را نمي دانم كه چيست از چه رو مي توانم اين چيزي را كه اكنون دارم احساس مي كنم انديشيدن بنامم از كجا بدانم كه خواستن نيست .در دل همين « مي انديشم» بسياري نهفته ها پنهان است . براي نمونه در دل همين «مي انديشم» پندارين است كه من حالت كنوني خويش را ـ همان را كه انديشيدن ناميده ام ـ با حالت هاي ديگري كه در خود مي شناسم ، مي سنجم تا سپس روشن كنم كه اين حالت چيست . به سبب همين رابطه اي كه پيشاپيش ميان آن چه اكنون در درون خويش احساس مي كنم با دانسته هاي ديگر وجود دارد اين حالت به هيچ رو و هرگز براي من يك يقين بي واسطه نيست .اما به جاي در جا زدن در اين درون مايه ها كه گويا افق ذهن ما هستند يك انسان انديشا از خود مي پرسد: «درون مايه ي انديشيدن را از كجا آورده ام چرا به علت و معلول باور دارم چه چيز اين حق را به من مي دهد كه از يك « من » آن هم در زينه ي انديشيدن سخن بگويم؟ و... » . با اين همه هنوز يك راه گريز مانده است و آن كه كسي در آيد كه من مي توانم اين را بسهم ( شهود كنم) اين جاست كه خواهد گفت:« من مي انديشم، و مي دانم كه دست كم اين انديشيدنم راست است و به يقين آن را در مي يابم » . اما همين جاست كه مي توانيم از ايشان بپرسيم : راست مي گوييد آقا ، آيا راست است كه شما حقيقت را مي شناسيد ؟ زيرا تنها آن گاه كه حقيقت را بدانيد مي توانيد بگوييد اين احساس را كه داريد از حقيقت برخوردار است و... .
اما كانون بحث شما در اثبات صحت قانون عليت پناه جستن به اين گفته ي آقاي مطهري است . در اين قسمت كوشش من اين است كه با ياري فلسفه ي انتقادي كانت نشان دهم اين باور شما براي اثبات عليت راه به جايي نمي برد .
استاد مطهري در جواب راسل و امثال ايشان مي فرمايند:« سخن در اين است كه هر چيز و هر موجود از آن جهت كه چيز است و به نوعي داراي هستي است نه ملاك نياز به علت است و نه ملاك بي نيازي تا گفته شود چه فرقي در اين جهت ميان چيزهاست سخن در اين است كه در ميان چيز ها و موجودات چيزي و موجودي هست كه وجود صرف و كمال مطلق است و هر كمالي از اوست و به سوي اوست و او چون هستي عين ذات اش است بي نياز از علت است».
من در اين جا قصد ندارم كه خلط هاي آشكاري را كه آقاي مطهري ميان وجود و موجود مرتكب شده است را بر سنجم ، در اين باره بسنده است كه بدانيم وجود( هستي) را نبايد با موجود( باشنده) اينهمان بدانيم ، هايدگر برابر پنداري وجود و موجود را خطايي مي داند كه در نتيجه آن ما پرسش از حقيقت هستي را فراموش كرده ايم و به جايش به باشندگان مشغول شده ايم و همين فراموشي را مايه ي بنيادين شب زمانه مي داند و... .
بحث من پيرو كانت با اين پرسش پي گرفته مي شود كه: آيا ما به هيچ رو مي توانيم خدا را بيانديشيم تا بتوانيم بودن اش را سنجه اي براي اثبات بن مايه ي عليت بگيريم يا نه ؟
نخستين پرسشى كه كانت مطرح مى كند اين است كه آيا مى توان خدا را انديشيد؟ يعنى موجودى نامشروط و مطلقاً ضرورى را به انديشه در آورد؟
مردمان در همه ى زمان ها از هستومند(يا ذات) مطلقاً ضرورى سخن گفته اند اما چندان به خود زحمت نداده اند فهم كنند كه: آيا اصلاً شيئ (چيزي) از اين دست را مى توان به انديشه آورد و چگونه؟ به عكس ايشان بيشتر متوجه استوار كردن( اثبات) برجاهستى (يا وجود) او بوده اند. (ص657 )
وى سپس اضافه مى كند كه به دست دادن تعريف اسمى از اين ماهيت مطلقاً ضرورى، البته كار ساده اى است؛اين كه بگوئيم «اين مفهوم چنان چيزى است كه عدم اش ناممكن است» اما آيا ما با اين كار از آن شرط هائى كه يك امر را ضرورى مى سازند تا عدم اش را ناممكن بدانيم اطلاعى بدست مى آوريم؟ نظر كانت بر اين است كه ما آگاهى بيشترى در اين رابطه بدست نمىآوريم و از قضا اين شرط ها همان هائى هستند كه مى خواهيم در باره ى آن ها چيزى بدانيم. كانت پرسش خود را به گونه اي ديگر درانداخته و مى پرسد كه آيا ما به وسيله ى اين مفهوم، يعنى مفهوم ماهيت يا هستومندِ مطلقاًِ واجب، كه فيلسوفان اسلامى از آن با عنوان «واجب الوجود» نام مى برند، و كانت اين مفهوم را يك مفهوم خرد ناب يا يك ايده ى محض مى داند، هرگز چيزى را مى انديشيم يا نه؟ اين كه خرد به اين ايده ى محض نياز دارد، به هيچ رو دليلى بر اين نيست كه اين ايده، يعنى ايده ى خدا واقعيت عينى هم دارد. اگر من همه ى شرط هائى را كه فهم براى فهميدن اين كه وجود يك چيز ضرورى است به آن ها نياز دارد، به دور افكنم تا به يك امر نامشروط يا باصطلاح قديم لابشرط برسم و نام آن را خدا بگذارم، آيا هر گز چيزى را مى انديشم؟ اصل سخن كانت چنين است:
زيرا اين كه : به ميانجى واژه ى نامشروط، همه ى شرط هائى را كه فهم همواره بدان ها نياز دارد تا چيزى را همچون ضرورى بنگرد، به دور افكنيم، باز به هيچ روى براى من فهم پذير نمىسازد كه سپس: آيا من از راه مفهوم يك عنصر ضرورى نامشروط باز چيزى را مى انديشم، يا شايد هرگزهيچ چيز را نمىانديشم؟
كانت با اين مقدمه ها به سنجش برهانِ انتولوژيك باور به خدا مى پردازد. او اين كار را در سه گام عملى مي كند:
گام نخست:جان سخن كانت در اين گام چنين است: بايد ميان وجودِ داورى ها يا احكام و وجود اشياء تفاوت گذارد. مثال مثلث كه كانت از دكارت وام گرفته است، به قدر كافى روشنگر است: اين كه يك مثلث لزوماً بايد داراى سه زاويه باشد (يا به گفته ي دكارت بايد مجموع زوايايش 180 درجه باشد) يك داورى يا حكم ضرورى است، يا به گفته ي فيلسوفان ما قضيه اى است كه داراى ضرورت ذاتى است. اما و صد اما اين ضرورت ذاتى هيچ ضرورتى براى وجود مثلث ايجاد نمى كند. تنها زمانى كه يك مثلث وجود داشته باشد، آن گاه داشتن سه زاويه براى آن ضرورى است. اما اين كه اصولاً مثلثى (با سه زاويه ى ضرورى براى آن) وجود دارد، به هيچ وجه امرى ضرورى نيست.. اگر من وجود مثلثى را فرض كنم، اما داشتن سه زاويه را براى آن نفى كنم، دچار تناقض شده ام. اما اگر وجود مثلث را به همراه سه زاويه ى آن يك جا نفى كنم، به هيچ رو دچار تناقض نشده ام. كانت چنين مى نويسد:
همه ى نمونه هاى ادعائى بى استثنا فقط از داورى ها ( يا حكم ها) گرفته شده اند، نه از شئ ها و برجاهستى (يا وجود) شئ ها. ولى ضرورت نامشروط داورى ها يكى نيست با ضرورت مطلق چيزها. زيرا ضرورت مطلق داورى، فقط عبارت است از ضرورت مشروط يك چيز (يا يك موضوع) يا ضرورت مشروط محمول در داورى. گزاره ي: مثلث سه زاويه دارد، نمى گويد كه سه زاويه مطلقاً ضرورى اند، بلكه: بر پايه ى اين شرط كه يك مثلث برجا باشد (داده شده باشد) سه زاويه نيز (در آن مثلث) به سانى ضرورى برجايند. به زبانى ديگر گزاره ى ياد شده نمى گويد كه سه زاويه ضرورى اند بلكه مى گويد كه به شرط اين كه مثلثى وجود داشته باشد وجود سه زاويه براى آن ضرورى است.
كانت ادامه مى دهد كه اگر كسى در يك قضيه كه بر هم نهاده از موضوع و محمول است، مانند قضيه ى «مثلث داراى سه زاويه است»، كه در آن مثلث موضوع و سه زاويه محمول قضيه و بر موضوع حمل شده است، موضوع را نگاه دارد ولى محمول را حذف كند، آن گاه دچار تناقض خواهد شد. اما اگر موضوع و محمول را با هم نفى كند از اين كار تناقضى پديد نخواهد آمد. سخن كانت چنين است:اگر من در يك داورى اينهمان (يعنى قضيه اى كه ميان موضوع و محمول آن اتحاد و اين همانى حاكم است، مانند قضيه ى مثلث داراى سه زاويه است) محمول را (وجود سه زاويه را) رفع كنم و موضوع را(وجود مثلث را) نگه دارم از اين كار يك آخشيج (= پادگوئى = تناقض) پديد خواهد آمد. از اين رو مى گوئيم: محمول ضرورتاً به موضوع تعلق دارد. ولى اگر موضوع را همراه با محمول يك جا از ميان بردارم، ديگر هيچ گونه تناقض ايجاد نخواهد شد، زيرا ديگر چيزى برجا نيست كه پاد گفته آيد (تناقض گوئى شده باشد). اگر مثلثى را وضع كنيم ولى هم هنگام سه زاويه ى آن را وازنيم (برداريم) اين متناقض است. ولى اگر مثلث را همراه با سه زاويه ى آن يك جا منكر شويم، اين ديگر به هيج روى تناقض نيست. درست همين امر در باره ى مفهوم يك هستومندِ (يا ذاتِ) مطلقاً ضرورى نيز صدق مى كند. اگر شما برجاهستى چنين هستومندى (يا وجود چنين ذاتي) را رفع كنيد، آن گاه شما اين شئ (يا چيز) را همراه با همه ى محمول هايش از ميان بر مىداريد. پس ديگر تناقض از كجا زاده خواهد شد؟ اگر كسى وجود خدا را، كه به حسب تعريف كامل ترين موجود است، بپذيرد اما در كمال او شك كند، آن گاه به تناقض گوئى گرفتار خواهد شد. اما اگر صفات و ذات خدا را به همراه وجود او نفى كند، آن گاه چيزى باقى نمانده است كه بخواهيم او را متهم به تناقض گوئى كنيم. در بيرون چيزى وجود ندارد كه بگوئيم او متناقض سخن گفته است و در درون او نيز چيزى وجود ندارد كه به اتكاى آن وى را تناقض گو بخوانيم. اگر شما بگوئيد كه خداوند قادر مطلق است و بر هر چيز داناست و كمال اش نيز مطلق است، اين سخن شما تنها يك داورى و حكم ضرورى است. زيرا اگر شما به خدا كه كمال و همه دانى و همه توانى در مفهوم اش مندرج است، معتقد باشيد آن گاه قادر نخواهيد بود منكر اين صفات خدا شويد، و اگر چنين كنيد البته دچار تناقض شده ايد. اما اگر بگوئيد « خدا نيست» در اين حال نه صفت همه دانى در او مندرج است و نه صفت كمال و نه هيچ يك از ديگر صفات و محمول هايش. زيرا همه ى آن ها همراه موضوع رفع شده اند و در اين كار كوچكترين تناقضى روى نداده است. اگر من محمول يك قضيه را همراه موضوع آن يك جا منكر شوم، هيچ تناقضى روى نخواهد داد، حال محمول هر چه مى خواهد باشد. شايد كسي بگويد كه موضوع هائى مانند خدا وجود دارند كه هرگز رفع نمى توانند شد و همواره باقى اند. چم اين سخن اين است كه «موضوع هائى وجود دارند كه مطلقاً ضرورى اند» اما اين درست همان فرض پيشين است كه در درستى اش شك كرده ايم و مدعى مى خواهد امكان و درستى آن را به ما نشان دهد.
گام دوم:در اين مرحله كانت ادعاى فرازين را فتاد بررسى سنجشگرانه ي خود قرار مى دهد: مدعى مى گويد كه اگر دلايل يادشده در باره ى همه چيز صادق باشد، تنها در يك مورد صادق نيست. فقط يك مفهوم و در حقيقت همين يك مفهوم وجود دارد كه رفع و عدم برابرايستاى آن موجب تناقض مى شود و آن مفهوم حقيقى ترين ذات (به زبان فلاسفه ى اسلامى) و يا « مفهوم واقعى ترين هستومند »(به زبان كانت)، يعنى مفهوم خداست كه اگر ما وجود او را منكر شويم دچار تناقض گوئى شده ايم. مدعى مى گويد اين مفهوم و تنها اين مفهوم «همه ى واقعيت» يا به زبان فلسفهى اسلامى همه ى حقيقت را داراست. منظور مدعى از اين كه اين مفهوم همه ى حقيقت را داراست، اين است كه وجود يا برجاهستى (Dasein) نيز درون آن گنجانيده شده است. به زبان ديگر در مفهوم خدا مفهوم وجود نيز نهفته است و انكار وجود خدا چيزى جز تناقض گوئى نيست. به نظر مى رسد كه حريف بازى را برده است اما اين برد از نظر كانت فريبى بيش نيست. كانت پاسخ مى دهد كه اگر شما در مفهوم چيزى، حال اين چيز (Ding) هر چه مى خواهد باشد، مفهوم وجود را نيز بگنجانيد، در واقع اين شما هستيد كه به تناقض گوئى افتاده ايد، زيرا در واقع چيزى نگفته ايد و مرتكب يك همان گوئى محض شده ايد. اگر بگوئيد مفهوم وجود در مفهوم خدا موجود است، آن گاه اين جمله ى شما كه مى گوئيد «خدا وجود دارد» يك همان گوئى محض و تكراركردن معلوم است و چيز جديدى نگفته ايد. كانت نقادى خود را اين گونه ادامه مى دهد. مى پرسد:
من از شما مى پرسم گزاره ى فلان يا بهمان چيز ... وجود دارد ... آيا يك گزاره ى آناكاوى (=تحليلي) است يا يك گزاره ى همنهادى (= تركيبي)؟
براي يادآورى افزوده مى شود كه گزاره ى تحليلى گزاره اى است كه «محمول ب چنان به موضوع الف تعلق دارد كه ب در مفهوم الف به طور مستتر گنجانيده شده است مثلاً گزاره ى «همه ى جسم ها داراى بُعدند»، يگ گزاره ى تحليلى است، مفهوم جسم مفهوم بعد را در درون خود نهفته دارد و مفهوم بعد از تحليل خود مفهوم جسم حاصل مى شود. پس در واقع اين گزاره چيزى نمى گويد. از سوى ديگر حفظ موضوع و نفى محمول عين تناقض است. يعنى اگر بگوئيم «جسم بُعد ندارد» دچار تناقض شده ايم، زيرا جسم يعنى چيزى كه داراى بعد باشد، نمى تواند بدون بعد باشد.
گزاره ى تركيبى گزاره اى است كه محمول «ب سراسر بيرون از مفهوم الف» قرار گرفته باشد. وقتى مى گوئيم كه «چمدان سنگين است» سنگينى در مفهوم چمدان نيست، بلكه بر آن اضافه شده است. در اين مورد اگر بگوئيم كه چمدان سنگين نيست، دچار تناقض گوئى نشده ايم، هر چند كه ممكن است گفته ى ما درست نباشد و چمدان سنگين باشد.با اين يادآورى به سخن اصلى كانت باز مى گرديم. بايد پرسيد كه مثلاً قضيه ى «كتاب وجود دارد» چه نوع گزاره اى است؟ تحليلى است يا تركيبي؟
حالت اول اين است كه اين گزاره تحليلى است. اگر تحليلى باشد پس شما با اين جمله و از راه نسبت دادن وجود به كتاب به انديشه ى خود از كتاب چيزى نيافزوده ايد. در اين حال يا بايد انديشه اى كه در شماست خود كتاب باشد و يا شما وجود را متعلق به كتاب فرض كرده ايد «و اين چيزى نيست جز يك همان گوئى رقت انگيز» زيرا يك معلوم را تكرار كرده ايد. اكنون آن سخن كانت در گام نخست بهتر درك مى شود كه گفته بود، بايد ميان وجود داورى ها و وجود چيزها فرق گذارد و اين وجود را با آن وجود برابر نگرفت. اگر گزاره ى «خدا قادر مطلق است» يك داورى يا حكم تحليلى باشد، زيرا در مفهوم خدا قدرت مطلق نهفته است من هرگز نخواهم توانست از اين داورى به حكمى تحليلى در مورد وجود و هستى رئال خدا فرا روم.حالت دوم اين است كه اين گزاره تركيبى است يعنى «بپذيريد ـ همچنان كه منصفانه هر انسان بخرد اذعان مى بايد كرد ـ كه هر گزاره ى وجودى، مانند خدا وجود دارد، تركيبى است. پس چگونه حكم مى كنيد كه اگر ما محمول وجود را حذف كنيم آن گاه مرتكب تناقض شده ايم حال آن كه اين امتياز تنها متعلق به گزاره هاى تحليلى است.
كانت اين پندار فريب آميز را نتيجه ى «در هم آميختن محمول منطقى با محمول واقعى، يعنى با تعيين يك شئ مىداند. همه چيز مى تواند به منزله ى محمول منطقى در آيد، حتى خود موضوع مى تواند عيناً محمول خويش قرار داده شود، زيرا در منطق همه چيز منتزع مى شوند، اما تعين محمولى است كه به مفهوم موضوع افزوده مى شود و آن را بزرگتر مىسازد. بنابر اين نبايد در خود مفهوم موضوع گنجانيده شده باشد. كانت با اين سخن گام سوم و پايانى خود را بر مى دارد.
گام سوم:حرف اصلى كانت در اين بخش، كه مبتنى بر دو بخش پيشين است، اين است كه هستى يا وجود اصلاً محمول رئال نيست، يعنى مفهوم شئ ديگرى نيست كه بتواند به مفهوم يك شئ افزوده شود. مثلاً اگر بگوئيد كه «اين ميوه شيرين است»، محمول شيرينى را كه ممكن است از شكر گرفته باشيد، بر مفهوم ميوه حمل كرده ايد. اما آيا محمول «هستى» يا «وجود» مانند محمول هاى ديگر است؟ يعنى شما هستى را از چيزى ديگر گرفته ايد و بر مفهوم موضوع افزده ايد و يا اين كه غير از اين است؟ پاسخ كانت روشن است:
استن/ هستن/ بودن آشكارا هيچ گونه محمول واقعى نيست، يعنى مفهومى از چيزى نيست كه بتواند به مفهوم يك شئ افزوده شود.
كانت توضيح مى دهد كه sein در كاربرد منطقى در حكم يك ربط است. مثلاً وقتى مى گوئيم «خدا همه توان است» يا قادر مطلق است اين گزاره دو مفهوم «خدا» و «همه توانى» را در درون خود جمع دارد. واژه ى كوچك است يا هست (ist) محمول اضافه نيست، بلكه رابط است، يعنى همه توانى را به خدا ربط مى دهد. اكنون اگر من موضوع خدا را با همه ى صفات و محمول هايش، كه قادر مطلق بودن نيز در شمار آن هاست، با هم جمع كنم و بگويم «خدا هست» يا «خدا وجود دارد»، در اين حال من هيچ محمول تازه اى به مفهوم خدا نيافزوده ام. بلكه فقط موضوع يعنى خدا را با همه ى صفات و محمول هايش يك جا وضع كرده ام. كانت سپس نتيجه مى گيرد كه امر واقعى هيچ چيزى بيشتر از امر صرفاً ممكن در بر ندارد. وى مثالى مى زند كه شايد در نگاه نخست نادرست به نظر آيد. مى گويد صد تالر واقعى پشيزى هم بيش از صد تالر ممكن در خود نمى گنجاند منظور كانت از اين سخن چيست؟ فرض كنيم من يك اسكناس 1000 توماني را در ذهن تصور كنم كه با آن مى توان يك كتاب كوچك خريد. 1000 تومان واقعى نيز چيزى غير از اين نيست، زيرا اگر غير از اين بود، پس آن 1000 تومان تصورى من غير از اين برابرايستا مى بود و من در واقع چيز ديگرى را انديشيده بودم. كانت اضافه مى كند كه البته وضع دارائى من بر اثر صد تالر واقعى ديگر سان خواهد بود تا بر اثر مفهوم محض صد تالر(يعنى امكان صد تالر). اما چرا؟ زيرا كه يك شئ يا برابرايستا در بودن خود به شكل تحليلى در مفهوم اش مندرج نيست، بلكه به صورت تركيبى به مفهوم آن اضافه مى شود. به عبارت ديگر براى اين كه 1000 تومان تصورى من به 1000 تومان واقعى تبديل شود، به چيزى بيشتر نياز است كه اين چيز بيشتر از عهده ى "برهان وجودى " بر نمى آيد. بنا براين وقتى من بگويم «1000 تومان وجود دارد»، كمترين چيزى به 1000 تومان اضافه نمى شود. به زبان ديگر هستى يا وجود همانند محمول هاى ديگرى به شئ افزدوه نمى شود. تصورِ مفهومى من از يك اسكناس 1000 توماني، وقتى كه آن را در جيب داشته باشم، باصطلاح برايم موجود باشد، با وقتى كه تنها در بارهى آن بينديشم اساساً فرقى نمى كند. يعنى اگر من اين پول را نداشته باشم و سپس تر بدست آورم به تصور مفهومى من از يك اسكناس 1000 توماني چيزى اضافه نشده است، بلكه تنها به موجودى جيبم افزوده شده است. به زبان فلسفى وجود، محمول يا صفتى نيست كه بتواند جزء تعريف يك مفهوم باشد. اگر من به وجود چيزى اقرار كنم به مفهوم آن چيزى اضافه نكرده ام، بلكه آن چيز را با همهى صفات و محمول هايش تصديق كرده ام. و اگر كسى بگويد كه وجود خدا در مفهوم او نهفته است، همان گونه كه گفته شد همانگوئى كرده است، يعنى نخست وجود را درون در مفهوم موضوع قرار داده است و سپس مى گويد كه آن موضوع وجود دارد. اين عين مصادره به مطلوب و به گفته ي كانت يك همان گوئى رقت انگيز است و جز فريفتن خود معنائى ندارد. معناى سخن كانت كه مى گويد وجود براى موضوع محمول رئال نيست، اين است كه اگر كسى وجود خدا را نفى كند، محمولى از موضوع را نفى نكرده است كه با توجه به تعريف خدا دچار تناقض شود، بلكه كل موضوع را با همه ى محمول هايش نفى كرده است و از اين كار او هيچ تناقضى حاصل نخواهد شد.
كانت اكنون پس از اين مقدمات از خود مى پرسد اگر من خدا را چونان برترين حقيقت يا واقعيت بينديشم باز جاى اين پرسش باقى است كه آيا خدا وجود دارد يا نه؟ اگر موضوع بر سر يك امر تجربى بود كه از طريق حواس قادر به شناختن آن بودم، راه حل آن ساده بود و در اين مورد هرگز خود شئ را با مفهوم آن اشتباه نمى كردم و آن ها را به جاى هم نمى گرفتم. ولى در مورد خدا وضع فرق مى كند، زيرا مفهوم خدا يك ايده ى ناب است. در اين فتاد ما هيچ نشانه اى در دست نداريم تا وجود را از امكان محض بازشناسيم. آگاهى ما از هر نوع وجود، خواه از راه دريافت هاى حسى باشد يا از راه استدلال هاى قياسى كه چيزى را به دريافت حسى ما متصل مى كند، به يك باره در محدوده ى تجربه است و اگر چيزى بيرون از اين حوزه باشد، اگر چه نمىتوان آن را مطلقاً ناممكن خواند، اما با هيچ وسيله اى نمى توانيم وجود آن را با عقل نظرى اثبات كنيم.
كانت سرانجام نتيجه مى گيرد كه مفهوم خدا يك ايده ى سودمند است ولى درست از اين رو كه تنها يك ايده است به كلى ناتوان است كه تنها به كمك آن بتوانيم شناخت مان را نسبت به وجود او گسترش دهيم. وى اين فصل را با چنين گفته اي به پايان مى برد:
بدين سان در برهان هستى شناختى مشهور (يعنى استخراج) وجود ذات برين از (دل) مفهوم ها، همه ى رنج و كار بر باد رفته است. آدمى همان اندازه مى تواند از راه ايده هاى محض بينش خويش را غنى تر كند كه بازرگانى بخواهد براى بهتر كردن دارائى خود چند صفر به موجودى دخل خويش بيفزايد.
بنابراين گزاره ى «خدا هست»، يك گزاره ى تركيبى است و حكم به اين كه خدا نيست، ولو نادرست باشد، مستلزم تناقض نيست. نبايد گمان برد كه كانت منكر وجود خداست. به وارونه همه ي كوشش او در اين است تا ثابت كند، ما با عقل نظرى قادر به اثبات وجود يا عدم وجود او نيستيم.
این متن پاسخ من به یکی از آخوندها/ مبلغینی است که اکنون در مسجد نزدیک محل کار من زندگی می کند و در پی پیشامدهایی چند بین من و او بحث هایی در گرفته است از آن جا که شرایط بحث تا اندازه ای در هم ریخته است و از شیوه ی پاسخ هایی که ایشان به من می دهند گمان این می رود که قصد دارند با پیشبرد بحث و مراجعه به متون فلسفی اسلامی مرا مغلوب کنند تا بهانه ای برای اثبات کردن خودشان در محله باشد من در این نوشته سعی کرده ام کم تر از پیش خودم حرف بزنم و بیشتر به متن های اصلی فلسفی که قبلا یادداشت کرده ام ارجاع دهم که در پاره ای مواقع متن واگویه ها دقیقا از متن کتاب ها و یاداشت های من برداشته شده است. اما بیشتر از هر چیز هدف من از گذاشتن این متن در وبلاگ ، فراهم آوردن شرایطی برای ارجاع دوباره به این متن است .چرا که شلختگی همیشگی من باعث می شود برگه های تایپ شده را زیر دست و پا خراب کنم !
مرتد آن نيست كه به دين پشت كرده باشد مرتد آن است كه در دل ها بذر كينه و خشم بپاشد.
اگر قرار است خودمان بمانيم بايد عادت تمكين از بزرگان را كنار بگذاريم .
آقاي شاملو درود برشما ،
در پيوست سخن بايسته است كه چند نكته را خاطر نشان سازم ، سپس تر گفتارم را بر روي متن شما پيش مي برم تا شايد به نتيجه اي دست يابيم ، همان گونه كه مي دانيد من تا پيش از نوروز ، دو متن براي شما فرستاده بودم ، كه از آن دو يكي راجع به مساله ي ارزش زن در دين ما بود كه به ظاهر بايد منتظر پاسخ آن نباشم.اگر چه، اشتياق من به مساله هاي اجتماعي و تاريخي دين بيشتر از ، كشش به مساله هاي فلسفي است برهان آن هم روشن است و آن اين كه من بحث در چارچوب اجتماعيات و تبارشناسي دين را روشنگر تر از بحث هاي فلسفي صرف مي دانم ، زيرا چه بسا ما حتا بتوانم با درآويختن به براهين فلسفي در پايان وجود خدا را استوار كنيم اما بايد بدانيم كه اين خدا يك خداي انتولوژيك است نه يك اله! مرادم اين است كه خداي اديان را نبايد با خداي فرزانگان اينهمان پنداشت. دوم اين كه بايد خاطر نشان كنم ـ البته چه بسا ناگزير شوم به خاطر بيان اين گفته پيش تر از شما پوزش بخواهم ـ كه متن دومي كه من براي شما فرستادم ـ راجع به اصل عليت ـ در واقع نوشته ي خود من نبود . طبيعتا ناگزيرم سبب انجام اين كار ناشايست را روشن سازم ؛ راست اين است كه من تاكنون نقدهاي بسياري بر نوشته هاي ديگران از راه اينترنت نوشته ام اما در هيچ باري خود من مستقيماَ آغازگر بحث تازه اي نبوده ام ، اين شايد از آن روست كه نوشتن و انديشيدن يك متن با گوشه چشمي به همه ي سويه هاي آن ، و با توجه به اين نكته ي بنيادين كه در هر نوشته خواه ناخواه نيانديشيده هاي بسياري در كار است بسيار دشوار تر از برسنجش همان متن با نگاهي از بيرون است. در واقع من هميشه سنجش گر بهتري بوده ام تا يك نويسنده خوب. با چشم داشتن به اين دشواري ها اين انديشه در ذهنم خطور كرد كه بهتر است من آغازكننده ي بحث نباشم از همين رو تصميم گرفتم كه موضوع مورد بحث را در اينترنت سرچ كنم و اولين متني را كه يافتم براي شما بفرستم ، خود من هم چند بار اين متن را خواندم و دشواري هاي بسياري در آن ديدم اما بايد اعتراف كنم كه نقد شما برآن بسيار ژرف تر و روشن ساز تر از آن چه بود كه من در باره ي آن مي انديشيدم ، با اين همه بايد اذعان كنم كه اين همدلي با شما در برسنجش آن متن به اين چم نيست كه من نيز با شما همراه هستم اين را هم بايد اعتراف كنم كه خواندن متن شما در ابتدا در من رعب و هراس ايجاد كرد زيرا اين متن نشان مي داد كه به آخشيج گذشته اين بار با فرد آگاه تر و هشيار تري رويارو هستم ؛ اين نخستين باري است كه شخصي از سنخ و دسته ي شما به اين شيوه با من سخن مي گويد . در واقع استراتژي ـ ترفندي كه من به كار برده ام هم باعث شد كه من با سطح دانش شما آشنا شوم هم به گونه اي ضمني باعث مي شود كه من آشنايي بيشتري با افق انديشه اي فرزانگان جهان اسلام پيدا كنم و اين ها همه مرا براي نوشتن يك متن نقادانه ي پرمايه تر ياري خواهند داد .
1
سقراط و افلاطون و ارسطو در برابر سوفيست ها ـ آيا اين جا كارزار حقيقت است آن هم حقيقت ناب،گمان نمي كنم حقيقت هيچ گاه بيرون از قدرت و بيرون از ارزش ها در كار نبوده است ؛ ما تاكنون نه با حقيقت كه با "سامان هاي حقيقت" رويارو بوده ايم ، حقيقت حقيقت نيست اگر بيرون از يك سامان حقيقت در كار باشد ، چه بسا براي اين كه يك گفته حقيقت داشته باشد بايد از پيش فضايي كه حقيقت بودگي اش را تاييد كند به هست آمده باشد اگر نه هميشه صامت خواهد ماند و زير خروارها خروار خاكستر مدفون خواهد شد .جهان پهنه ي رخداد دوباره ي نمايش هاي پيش رخ داده است . نمايش چيره گشتن انسان ها بر انسان ها ،انديشه ها بر انديشه ها ، ارزش ها بر ارزش ها و قاعده ها بر قاعده ها . اما آن چه در اين ميان پنهان مي ماند حضور هميشگي عنصر خشونت است ، منطق نيز از اين قاعده ي فراگير بر كنار نيست ، وجود آن زاده ي بار كردن دوامي است بر اشيا كه آن را ندارند ، زيرا در جهان هيچ چيز جز «صيرورت» در ميان نيست ، هر آن چه كه هست در بطن خويش "شدن" را پنهان دارد ، و نقش بودن بر هيچ عنصري در جهان حك نشده است ، جهان در بن يك خائوس است ، درياي ِ توفنده اي از چندگانگي ها و چندگونگي ها.منطق زاده ي آفريدن درون مايه ي " چيز" به مثابه ي يك امر فاقد دگرگوني و شوند است ، زاده ي اين پندار خطاي ما كه اشيا دقيقا همسان در كارند . باري درست است كه ذهن ما ناتوان از انديشيدن چيز ها بيرون از اين قاعده هاست اما اين دال بر حقيقت داشتن قضاوت آن نيست بلكه تنها نشان از آن دارد كه در برابر اين جهان آشوب وار، ذهن تنها آن گاه مي تواند به حيات خويش دوام بخشد كه سامان درچيده اي بر كارگاه خود بار كند ، نظم ذهن زاده ي ناتواني انسان در از آنِ خود كردن باورهاي بسيار ناهمسو با هم است ، از اين رو اگر داوريِ آن بنيادي براي حقيقت در نظر گرفته مي شود ، تنها از اين روست كه سامان آن حيات انسان سست زينده را امكان مي دهد.آن چه در بنِ اراده به حقيقت منطق پنهان مي ماند خواست زيستن است ، و از آن جا كه اراده به قدرت در بن هر گونه كوشش انسان در جهان نهفته است ، مي توان نتيجه گرفت كه منطق نيز گونه اي پر توان از اراده به قدرت است كه نوع ويژه اي از رهيافت به جهان را حمايت مي كند.از اين جاست كه نيچه مي گويد؛ «حقيقت خطايي است كه بي آن گونه اي از زيندگان زيستن نمي توانست».اكنون آيا حقيقت گوييِ منطق است كه آن را پيروز ميدان مي كند يا كاراتر بودن آن در پيشبرد سنخ ويژه اي از انسان؟ از اين جا روشن مي شود كه اراده به حقيقت نيست كه منطق را بر كرسي مي نشاند بلكه خواست پنهان قدرت است كه با جامه ي اراده به دانستن پا به كارزار زندگي مي گذارد . از اين جا دست كم روشن مي شود كه حقيقتي بنيادي تر از حقيقت منطقي وجود دارد كه اساسا به هر گونه گزاره ي حقيقي امكان گفته شدن مي دهد و آن حقيقت ،هستي است . هستي انسان مقدم بر حقيقت منطقي است و اگر بنا باشد كه از حقيقت ناب سخن بگوييم بايد نخست موضع مان را نسبت به اين حقيقت بنيادين روشن كنيم . همه هّم منطق بر آن است كه نشان دهد كدام گفته صادق است و كدام يك نادرست ، اما نشان دادن درست يا نادرست بودن يك حكم راه به روشن ساختن غار وجود انسان نمي برد .از اين جاست كه من باور ندارم كه حقيقت مايه ي پيروزي سقراط و شاگردان اش بر سوفيست ها شد بلكه اين اراده به قدرت بود كه اين بار با جنگ افزار پيشرفته تري به ميدان آمد، اما از آن جا كه اين جنگ افزار سامان و درچيدگي ذهن را به عنوان اساس و پايه ي خويش داشت پيروزي خود را به ثبوت رساند بي آن كه پيدا باشد كه آن چه در دل اين حقيقت گرايي پنهان ماند خود حقيقت است .تاريخ فلسفه از اين رو تاريخ پنهان ماندن و فراموش شدن پرسش هستي است زير سيطره و نفوذ همه جاگير منطق و متافيزيك! اكنون زمان آن رسيده كه بپرسيم حقيقت چيست ؟ اما بايد بدانيم اين حقيقت همان حقيقت پيشين نيست كه منطق درست بودگي اش را به ثبوت مي رساند ، پرسش از حقيقتِ حقيقتْ اكنون بايد مرز هاي خود منطق را نيز درنوردد.
2
با اين كه همه چيز در حال "شدن" است شما مي گوييد :« انسان همان انسان است و شاكله ي وجودي او در همه طول تاريخ ثابت مي ماند». بايد گفت اين هم خطاست خطايي فيلسوفانه در ادامه ي سنت پيشينيان . اين نقص همه ي فرزانگان است بيش و كم ، كه همه از همين انسان ؛انسان اكنوني سخن مي گويند و مي پندارند انسان در درازي تاريخ و پيشاتاريخ خود به همين گونه بوده است و به همين گونه خواهد ماند. انسان تنها به گونه اي جاودانه براي آن ها معنا دارد.زيرا اين جاودان پنداري انسان شرط نخست پذيرش اوست به سان سنجه اي براي برسنجش چيزها .با اين همه آن چه فرزانگان درباره ي انسان گفته اند چشم دوختن به اوست تنها در برهه اي كوتاه از زمان. انسان و فاهمه و نيروي شناخت او هميشه در حال شدن بوده و هستند . روشن است كه نياز ها ، كشش ها ، خواست ها و اشتياق هاي انسان هاي نخستين؛ انسان هايي كه نخستين بار نزديك به دو ميليون سال پيش پا بر روي اين كره ي خاكي گذاشته اند با انسان تاريخي يكي نبوده است و نمي توانسته بوده باشد، با اين همه فيلسوفان از آن رو كه عادت دارند كه همه چيز را به "موميايي هاي مفهومي" بدل كرده و از آن تاريخ زدايي كنند و زير عنوان واژه ي «ذات» از او يك جسد توليد كنند غرايز انسان كنوني را با نوع انسان در دارازي تاريخ و اساطيراش يكسان مي گيرند و مي پندارند كه اين ها واقعيت هاي دگرگون ناشونده ي انسان هستند و مي توانند سنجه اي براي دريافت چيستان جهان به گونه اي فراگير به دست دهند . چه بسا ريشه و بنياد انجام باوري( غايت گرايي) انسان ها در همين خطا باشد. معادله اش اين است : انسان اين شش هزار سال= انسان به طور كلي .
نيچه در اين باره مي گويد:
همه ي غايت شناسي به اين گونه بر هم نهاده مي شود كه از انسان چهار هزار ساله ي اخير به عنوان انساني ابدي سخن گفته مي شود كه همه ي اشيا عالم از زماني كه در وجود آمده اند با او پيوندي طبيعي داشته اند. اما همه چيز در حال شدن بوده است : واقعيت هاي ابدي در كار نيستند درست به همان گونه كه حقيقت هاي ناب وجود ندارند نتيجتاً آن چه از اين پس به آن نياز داريم تفلسف تاريخي است همراه با فضيلت اعتدال.
از آن جا كه ميان بن مايه ي عليت و منطق رابطه اي دوسويه در كار است چنان كه بيرون از منطق و كاربست آن نمي توانيم دركي از عليت داشته باشيم در اين جا من مي خواهم با ارجاع به نيچه تبارشناسي منطق را نشان دهم ، اين واگويه از نيچه نشان خواهد داد كه به آخشيج تصور رايج ما ، ذهن انسان هميشه با منطق نمي انديشيده بلكه خود منطق زاييده ي بي منطقي است،اگر اين گفته ها را بپذيريم روشن خواهد شد كه درك ما از عليت و از منطق ريشه در خطا دارد . همچنان كه نيچه در جاي ديگر مي گويد ؛ هذيان و خطا شرايط شناخت و دانش انسان هستند.
«منطق ذهن انسان از كجا در پديد آمد ؟ روشن است كه از بي منطقي كه پهنه هاي آن در آغاز بس بسيار گسترده بود. بسياري زيندگاني كه به آخشيج منطق اكنوني ما انديشه مي كرده اند ناپديد شده اند ، اين گفته بيش از آن چه كه به چشم مي آيد راست است ،توان پايش آن كس كه براي نمونه نمي توانست مانندي هاي بايسته درباره ي خوردني ها يا دشمنان خود را به شتاب در يابد يا آن را كه در دسته بندي كارها بسيار كند بود و در كارش بسيار پيرا پا ، كم تر از آن كس بود كه بي درنگ از تشابه، همسان بودن را در مي يافت . اين كشش چيره سبب شد چيز هاي مشابه مانند چيز هاي همسان به چشم آيند.اين گرايش در بن غير منطقي بود زيرا دو چيز درست همسان ، در خود وجودْ ندارند، با اين همه همين كشش بود كه درآغاز بنيان منطق را بر هم نهاد.به همين شيوه ، براي آن كه درون مايه ي ِ گوهر(جوهر) كه براي منطق گريز ناپذير بود زاده شود( گرچه هيچ بوده اي دقيقا با آن هم ارز نيست)مي بايست دگرگوني بوده ها تا ديرگاهي ديده يا احساس نشود. باشندگاني كه خوب نمي ديدند نسبت به آن ها كه همه ي چيز ها را چونان رودخانه اي ابدي مي ديدند برتري داشتند، هر گونه پيراپايي در نتيجه گيري تند و هر گونه كشش به شك در خود يك سيج بزرگ و براندازنده براي حيات بود. اگر كشش وارونه؛ كشش تاييد نه در پرانتز گذاشتن داوري ها (براي نتيجه گيري درست تر)، كشش به سوي نادرستي نه برسنجش و انتظار، و گرايش به داوري پرشتاب نه بر راست بودن ، فرگشت نيافته بود ، هيچ باشنده اي نمي توانست زنده بماند.چه گونگي پيگيري انديشه ها و استنتاج هاي منطقي ذهن امروزي انسان بسته به فرآيند پيكاري متمايز است كه در بن غير منطقي و ناددورانه است ، ساز و كار، كهن اين كارزار، آن اندازه رازناك و شتابان در ما پيموده مي شود ، كه ما بيش و كم هميشه تنها نتيجه ي آن را درك مي نماييم .
3
شما در نوشتارتان گفته ايد :
نويسنده تلاش نموده تا با آوردن دلايلي خواننده را بر بي اساسي عليت آگاه نمايد غافل از اين كه تمام تلاش او عرصه اي است براي ظهور عليت ؛ زيرا تمام استدلال هاي ما و تمام مقدمه چيني ها و تمام دلالت الفاظ بر مفاهيم و همه ي معادلات رياضي و جميع حركات ارادي ما ، درخشان ترين مظهر قانون متقن عليت هستند .
در اين گونه رهيافت به درون مايه ي عليت و همچنين دلالت به گونه اي فراگير نقش زبان در فهم و بيان مقصود دست كم گرفته شده و تصور بر اين مي رود كه ما براي فهم و براي به نتيجه رسيدن دربست تخته بند قانون عليت و همچنين دلالت هستيم كه خود به گونه اي بنيادين عليت را در بن خويش نهفته دارد . در واقع اشتباه در آن جا رخ داده كه ساختار دلالت ، در چارچوب باورهاي يونانيان باستان انديشيده شده است . در اين فهم از دلالت ، واژه با معنا پيوندي دو سويه دارد . اين ساختار دلالت در ريشه تمايز دال و مدلول را از پيش فرض مي گيرد . در اين پيوند دوسويه دال به چيزي بيرون از خود كه ما آن را مدلول مي ناميم اشاره مي كند و نماينده ي آن است ، واژه تا آن جا كه نشانه است در بن بازنماياننده يا ارجاع كننده است . در بن كشش مدلول بر اين است كه يا يك امر "واقعي" تلقي شود يا يك امر" مثالي". از همين رو باور بر اين است كه نشانه شناساننده ي امري مفهومي مانند ايده ، يك صورت پندارين و يا يك برساخته ي ذهني است و يا دال بر يك شي واقعي در جهان ، فهم متعارف ما كمابيش هميشه بر آن است تا ميان مثالي بودن و واقعي بودن پا در مياني كند و تاكيد مي كند كه اگر چه هر نشانه اي دارنده ي معنايي مثالي است اما معناي مدلول هميشه به يك مرجع واقعي اشاره دارد كه هميشه برون از ذهن مي ماند اين تحليل از واژگان گويا نهاده بر اين فرض است كه نام ها و كنش نامگذاري براي «همه ي كاربردهاي زباني» درست است اين نكته اي است كه ويتگنشتاين در پژوهش هايش نادرستي آن را به خوبي نشان داده است . نسبت ميان مسمي / مدلول يا اسم/ دال نسبتي متقارن نيست نسبت ميان مسمي و اسم سنتاً نسبت آغازين و نسبت ميان دال و مدلول نسبت ثانويه دانسته شده است ؛ معناي هر واژه همان چيزي است كه واژه به آن اشاره دارد به وارونه مدلول بنيان دال را فراهم مي كند و به همين شيوه به آن اعتبار مي بخشد، از اين رو واژه چاره اي جز پيروي از مدلول ندارد . هر چند در آغاز پيدا نيست ، با اين همه فرض انتولوژيك خدا از پيش در بن اين ساختار دلالت به گونه اي پنهان ، نهفته است . به نظر مي رسد كه خدا يا جانشين هاي آن پيدا يا پنهان معناي پنهاني كلمه باشد : «در آغاز كلمه بود و آن كلمه خدا بود» يا آن چنان كه در قرآن مي گويد «كلمه الله» . به بيان ديگر گويا خدا «مدلول متعالي» است كه ساختار دلالت را پي ريزي مي كند از آن جا كه « نشانه و الوهيت ، آن چنان كه ژاك دريدا گفته است مكان و و زمان تولد يكساني دارند قدمت نشانه اساسا كلامي است » . با اين همه اين بدين چم نيست كه هر نشانه سر راست يا ناسر راست به خدا اشاره دارد چيزي كه بايد به آن عميقا چشم بدوزيم اين است كه هر نظام ارجاعي كه مدلول را بر دال مقدم بدارد به مفهومي از مدلول متعالي نيازمند است . بدون اين كه هميشه به صراحت از خدا نامي برده شود . همين مدلول متعالي به مثابه ي جايگاه ادعايي حقيقت عمل مي كند كه قاعدتا همه ي واژگان معنا دار را تثبيت مي كند . با اين همه مي توان ادعا كرد كه پس از كشفيات زبانشناسانه ي فردينان دو سوسور طومار اين گونه دريافت از دلالت خود به خود بر چيده شده است .از ديد سوسور معناي يك واژه نه به سبب پيوند طبيعي يا پيش قراردادي واژه با اشيا( مدلول)بلكه به سبب پيوند ساختاري آن واژه با واژه هاي ديگر در زبان تعين مي شود ، معنا نهاده است بر تفاوت ميان واژه ها در يك نظام يا ساختار زبان شناسانه ، از همين روست كه وي مي گويد "در زبان تنها تفاوت ها وجود دارند". اگر با اين زوايه ديد چشم بدوزيم ناسازه هاي نهفته در بن دوگانه ي بنيادين دال ـ مدلول در ساختار دلالت كهن را خواهيم ديد .از اين جا، مرجع نشانه چه يك بوده ( امر واقع) باشد و چه يك فرانمود( امر مثالي) اين تمايز ؛ تمايز دال و مدلول فرآورده شده ي هشياري ماست ، اين خودآگاهي است كه تفاوت ميان دال و مدلول را بنيان مي نهد و آن را به عنوان يك حقيقت ازلي جا مي اندازد . در نتيجه ي فرآيند كاري خودآگاه ، مدلول از دال متمايز شده به مثابه ي سنجه اي براي ارزيابي همه ي نشانه ها به كار مي رود ، آگاهي اين سنجه را امري بيروني و آزاد از خود مي پندارد بي آن كه ماهيتا بيرون از آن باشد .در واقع در اين جا آگاهي ما ماهيت نوآوررانه ي خود را فراموش مي كند : آن چه آگاهي به آن اشاره مي كند هميشه از پيش در درون خودش بوده است و اين سببي جز اين ندارد كه آگاهي ما از همه چيز آگاهي اي زباني است و از همين رو ساختار حاكم بر فهمِ رابطه ي دال و مدلول در خودآگاه همان روندي را دنبال مي كند كه سوسور در تحليل خويش از زبان نشان داده بود، گفته ي من را چه بسا ژاك لكان نيز با اين سخن خويش در زمينه ي روانكاوي پسا فرويدي تاييد كند : «ذهن ساختاري همچون زبان دارد». بر پايه ي اين دريافت نو از ساختار دلالت ، مدلول نه متمايز از دال است نه برتر از آن به وارونه ، مدلول خود يك دال است ، از همين رو آگاهي تنها با نشانه ها سر و كار دارد و آن را به خود چيز ها هيچ راهي نيست . به زبان ديگر خود شي باشندگي اي آزاد ، چه بوده اي يا فرانمودين نيست كه همه ي نشانه ها به آن بازگردند بلكه خودش هم يك نشانه است .از همين جاست كه ژاك دريدا به ما مي گويد : «همه چيز زبان است» يا مارك سي تيلور ادامه مي دهد كه : «نشانه، نشانه ي يك نشانه است» .
و اما عليت . برهان ِ من براي نپذيرفتن عليت به عنوان يك قانون با آن چه كه در جستارِ فتاد سنجش آمده متفاوت است با اين همه من نيز بر اين باورم كه عادت سبب باور به اين قانون است اما نه عادت فرد . در اين جا نيز فهم نادرست ما از كاركرد زبان مايه ي باور ما به اين قانون است . ويتگنشتاين مي گفت فهم نادرست ما از زبان مايه ي باور ما به چيستان هاي متافيزيكي است .
در هرداوري اي به همان گونه كه شما نيز بيان كرده ايد اقرار به عليت به گونه اي نهفته وجود دارد ، با اين همه اين نه يك حقيقت بلكه تنها يك باور است . باري در هر داوري اي باوري تام و عميق به فاعل و صفت ، يا به علت و معلول نهفته است ( يعني اين كه هر پديده اي يك كنش است و هر كنش از پيش كننده اي را فرض مي گيرد ) اين باور ، تنها حالت ويژه اي از باور آغازين است ، از اين رو اين باور كه كنندگان در كار اند و هر چه كه روي مي دهد به گونه اي اسنادي با كننده اي در پيوند است باور بنيادين است .اين كه متوجه چيزي مي شويم و براي آن دليلي مي جويم در بن به اين چم است كه در آن چيز آهنگ و قصدي را مي جوييم ، و البته پيش از آن، آن كس را كه اين قصد را دارد ؛ فاعل را كننده ي كار را.از اين چشم انداز هر پيشامدي يك كار است . اين كه عادت داريم هر اتفاق را بر گونه ي يك كار كه كننده اي را طالب است ببينيم به زمان هايي باز مي گردد كه انسان در تفسير رخدادها نه با لوگوس( خرد ) بلكه با ميتوس( افسانه) مي انديشيد . چه بسا كه همه ي زيندگان نيز اين گونه دست آويخته به تفسير خودشان از خودشان باشند و آن چه را كه خودشان با ذهن خودشان در مي يابند به پديده ها هم نسبت دهند . پرسش « چرا ؟ » هميشه پرسشي است در جستجوي علت يا قصد نهايي در پي «براي چه؟». ما هيچ حسي براي علت موثر نداريم،در اين جا هيوم حق داشت . عادت ما را به اين جا مي كشاند كه بپنداريم رويدادي كه غالبا ديده مي شود به دنبال يك رويداد ديگر خواهد آمد . اما آن چه كه استواري بسيار بيشتري به باور ما نسبت به قانون عليت مي دهد اين عادت بزرگ نيست كه يك رويداد را پس از رويداد ديگر ببينيم بلكه ناتواني ماست از تفسير پيشامدها به گونه اي غير از آن چه مقاصد و نيات سبب مي شوند . اين باور به زيستن و انديشيدن است به عنوان تنها نيروي موثر ـ در اراده، در نيت ـ باور به اين نكته است كه هر رويدادي يك كار است و هر كاري كننده اي را ايجاب مي كند ؛ اين باور به يك فاعل است كه باعث احساس عليت(؟!) مي شود.راست اين است كه ما به هيچ رو تجربه اي از يك علت نداريم، اگر از چشم انداز روانشناسانه به اين قضيه چشم بدوزيم درخواهيم يافت كه همه ي اين درون مايه را از اين باور نتيجه مي گيريم كه ما خودمان علت اين هستيم كه براي نمونه بازو مي جنبد.اما اين خطاست ، زيرا ما خودمان را ، كنندگان كار را از كار جدا مي كنيم و اين نمونه را در همه جا به كار مي بريم( تعميم مي دهيم) . ـ ما براي هر پيشامدي كننده اي بر مي جوييم و مي پرسيم آن چيست كه ما انجام داده ايم ، ما احساس توان، تنش ، مقاومت و... را كه خود از چشم انداز تن كارشناسانه از پيش آغاز كارند با يك علت جابه جا مي كنيم.
چيزي به مانند علت در كار نيست در برخي فتادها كه مي انديشيم علت در دست است در آن ها علت را از خود فرافكنده ايم و همين جا دچار فريب خويش هستيم ، دريافت ما از يك پيشامد عبارت است از برساختن كننده اي كه مسئول چيزي كه روي مي دهد و مسئول چه گونگي پيش آمدن آن دانسته مي شود .ما احساس خود را از اراده، از آزادي، مسئوليت و آهنگ خودمان را براي انجام يك كار را در قالب درون مايه ي « علت» با هم در آميخته ايم : علت موثر و علت غايي در بن يكي هستند.تصور ما اين بوده كه يك پديده را روشن مي سازيم آن گاه كه شرطي كه پديده ، پيش از اين ذاتي آن بود كشف مي گردد و پديدار مي شود،در واقع ما همگي علت ها را بر اساس طرح معلول ابداع مي كنيم : اين يكي بر ما معلوم است ـ به وارونه ما در موضعي نيستيم كه پيش بيني كنيم كه بهمان چيز چه به بار خواهد آورد . چيز ، كننده ، اراده ، نيت ـ همگي در درون مايه ي علت به گونه اي پنهان نهفته شده اند.ما چيز ها را جستجو مي كنيم تا روشن سازيم كه چرا چيزي دگرگون شده است . سر انجام در مي يابيم كه چيز ها هيچ به بار نمي آورند ؛ چرا كه هرگز وجود ندارند همچنين در مي يابيم كه عليت سراسر بي فايده است . يك رشته ي ضروري حالات پيوند علي ميان پيشامد ها را نشان نمي دهد ( اين تنها مي تواند به اين چم باشد كه ظرفيت و توان موثر آن ها از 1به 2 به 3 به 4 به 5 فرا برده شده است ). در اين جا نه علتي و نه معلولي در كار است : از چشم انداز زبانشناسانه نمي دانيم كه چه گونه خودمان را از دست آن ها برهانيم همين . با اين همه مهم نيست اگر به ماهيچه جدا از آثار آن بيانديشيم آن را مي ناييم( نفي مي كنيم). روي هم رفته يك رويداد نه به عمل مي آيد نه به عمل مي آورد . علت گنجايشي است براي فرآوري آثار ، اين گنجايش به رخداد ها فرا ـ فزوده شده است .
تفسير به ياري عليت يك فريب است ـيك « چيز» حاصل جمع آثار آن است كه توسط يك مفهوم ، يك تصوير به گونه اي تركيبي به هم آميخته اند .
چيزي مانند آن چه كه حس عليت ناميده مي شود ، يا احساس بديهي رابطه علي و معلولي آن چنان كه شما اذعان كرده ايد در ميان نيست اين كه چرا نيست را سپس تر واخواهم كافت ، حس پندارين عليت زاده ي ترس از ناآشنا و ناشناخته و كوشش براي كشف چيزي آشنا در دل آن مجهول است؛ همه كوشش براي يافتن يك چيز آشناست و نه علت .
شما در جستارتان در سنجش متن پيشين از عليت به سان يك مساله ي اولي و بديهي نام برده ايد و در ادامه براي روشن ساختن سخن تان ميان دو دسته علم تفاوت قائل شده ايد و دريافت حضوري برخي امور را مبناي اثبات ديدگاه هاي خود قرار داده ايد . از همين رو در ادامه كوشش من اين خواهد بود كه درون مايه ي بداهت و همچنين علم حضوري( يقين بي واسطه) را برسنجم .
روشن است كه از جستار شما چنين بر مي آيدكه اصل عليت امرى بديهى است و هر چه كه بديهى باشد اگر چه اين را بيان نكرده ايد درست و حقيقى است. اين كه ما در خود برخى امور را بديهى مى يابيم، البته محل بحث است . زيرا درون مايه هاي بداهت و وضوح و تمايز براى افراد گوناگون متفاوت است و ممكن است كسى چيزى را بديهى بداند و ديگرى آن را بديهى نداند. اما از همه مهم تر اين است كه پرسيم از كجا پيداست است كه آن چه واضح و بديهى است، درست و صادق هم هست؟ با هيچ دليل عقلى نمى توان گزاره ى «بداهت نشانه ى صدق است» را اثبات كرد و شما نيز كه مى كوشيد عليت را از راه توجه به بداهت و برهان عقلى اثبات كنيد، خود پايه را بر امرى غير عقلى نهاده ايد.بحث در فتادِ ناممكن بودن اثبات گزاره ى «بداهت نشانه ى صدق است» را به گونه اي كوتاه در اين جا مى آوريم پرسش نخست من اين است كه برهان درستى اين گزاره چيست؟ از دو حال برون نيست:
الف ـ يا اين گزاره متكى به مقدمه هاي پيش از خود است و نتيجه ى آن ها مى باشد. در اين صورت اثبات آن يا به تسلسل بى فرجام خواهد كشيد، زيرا هر مقدمه اى را بايد از مقدمات ديگر استنتاج كرد و اين رشته را پايانى نيست و يا ناگزير خواهيم بود كه رشته ى تسلسل را در جائى ببريم و بگوئيم اين گزاره ديگر بديهى است. در اين صورت به همان فرضى متوسل خواهيم شد كه خود فتاد مناقشه است يعنى بداهت را نشانه صدق گرفته ايم.
ب ـ يا اين كه قائل به بداهت اين گزاره باشيم. يعنى بگوئيم گزاره ى «بداهت نشانه ى صدق است» خود يك گزاره ى بديهى است. آشكار است كه در اين جا بداهت را با دست آويختن به بداهت توجيه كرده ايم و در اين جا دور رخ داده است.
اما موضوع ديگر اين است كه از كجا پيداست كه آن چه به نظر بديهى مى آيد در بن خود نيز بديهى باشد. اين فرض در واقع نهاده بر اين گزاره است كه «هر چه بديهى به نظر آيد، بديهى است» نادرستى اين گزاره را مى توان با كاربست پارادوكس هاى راسل نشان داد. اين هم از درون مايه ي بداهت اكنون برگرديم بر سر درون مايه ي علم حضوري به زبان شما و يقين بي واسطه به زبان من .