1
وانهاده گي
آيا درك شده ام : يك وانهاده.
آن ها در بن احترام شان به من گونه اي گريز را پنهان مي كنند.زيرا هميشه چنان است كه پاري بايد هميشه چوب تفاوت شان را بخورند.
حتا x هم از اين قاعده اسثنا نيست .يك انسان صرفاَ محترم(مورد احترام) به احتمال هميشه يك انسان تنهاست.
2
عشق
خانم x مرا دوست دارد.آري ؟ نه ؟ من در رنج ها يش رنج مي برم و براي درد هايش درد مي كشم . گر چه اين تواند بود كه اين موضوع به هيچ رو به من بسته نباشد اما...؟!
اين اشتياق( پاتوس ) من به اين كه از ديدگاهِ x نفر اول(برترين) باشم آيا تنها اشتياق تصاحب نيست.
3
حسادت
حسادت در عشق زاده ي اين تصور است كه من مورد پذيرش معشوق نيستم.بدين رو بايد چيزي " برده وار" در من وجود داشته باشد . اينْ اشتياقِ تصاحبِ جايگاهي است كه من نمي توانم داشته باشم.اما...
اما من به گونه اي شگفت انگيز تحمل مي كنم مي كنم و نيروي حسادت را بر خويشتن خويش مي شورانم.بدين گونه است كه در راه تباه سازيِ خويش گام مي نهم.
4
بن بست
بغرنج بنيان بركن من شرايط ناسازگارم نيست، بلكه اين دشواري(تصور)است كه من " دوست داشته" نمي شوم.
5
تفاوت
« تفاوت» من در چيست؟ يك حس اخلاقي دروني (نهادينه شده)كه نمي خواهد به جز از خويش از كسي/چيزي مايه اي بگيرد.من اهل سواري گرفتن نيستم.حتا در ديالوگ با x من كامياب نمي شوم/لذت نمي برم؛من براي فرار از « در بند كردن» /اسير كردنِ او سكوت مي كنم.
من از اين تصور مي گريزم كه معشوق را به هر راه در مشت خويش داشته باشم و او را به آن جا بكشانم كه مي خواهم .
تناقض از همين جا زاده مي شود : من در كوشش براي آزاد كردن/گذاشتنx او را از دست مي دهم؛ وا مي نهم.در اين كوشش من نزديك نمي شوم فاصله مي گيرم.
ـ كشش مزمن به «پنهان كردن»(ابراز عشق)براي من از همين جا زاده مي شود.
ده سال است كه دارم پنهان مي كنم(واقعيت را به x نمي گويم) ده سال است كه در پسِ كوششِ مجدانه به نزديك شدن ، من دور مي شوم.
ـ هر عاشقي سارق است، اما من، از آن جا كه منش تجاوزكارانه ي عشق را مي شناسم ناگزير از سكوت كردنم.
X چه بسا مرا، تنها يك سوژ ه ي جالب ببيند. اما مساله براي من سراسر از گونه ي ديگريست؛ اين جا حسي شاعرانه به من القا مي شود؛چيزي رمزگون و رازناك.
گاه من x را « هم ـ تن» خويش نمي بينم اما در اين گريز بازي گوشانه يِ انديشه و خيال ناگهان اعصاب گونه اي حس چيستان وار در من لمس مي شود و در مي يابم كه بيش از هميشه « مي خواهم ـ اش».
روشن است كه در اين گونه سخنِ عشق درانداختن سراسر لبريز از ناسازه ام با اين همه ... .
داستان بدين شرح است:
گاه من در همه جا؛ در هر گوشه و كنار ، در هر گفته و سخن ردپاي او را مي جويم، اما همان گاه كه او را باز مي يابم، انديشه مي كنم كه اي كاش نديده بود ام اش؟!علت چيست؟ همان گونه كه m مي گويد، ذهنِ من همه جا و همه گاه رو نهاده به اوست: گونه اي بت وارگي( فتيشيسم).از همين رو داستان ـ خانه يِ عشق من لبريز از نقش هاست ، نقش هايي كه در اين سرا( خانه)هر يك جاي ويژه اي را به خود اختصاص داده اند.اكنون با ورود هر«نقش»/انديشه/خيالِ تازه سازگانِ خيال ـ خانه يِ من آشفته مي شود و اين هرج و مرج در من توليد ياس مي كند: ـ چرا من نمي توانم او را تنها از آنِ خويش داشته باشم؟
اين گونه مايوس شدن ها هميشه براي من گران مي افتد؛ از آن جا كه به بن بست بر مي خورم و از آن جا كه اين « بغرنج »براي من حتا از انديشه ي فلسفي هم ريشه دار تر و با اهميت تر است ناشايست بودن( اضافه بودنِ) خود را به گونه اي ژرف احساس مي كنم ، در پيچش اين درد است كه انديشه ي خودكشي( انتحار) همه ي سپهر روحم را پر مي كند؛ شقيقه هايم با حالت انفجاري به من فشار وارد مي كنند ،چشم هايم مانند چشم هاي يك انسان مرده از حدقه در مي آيدو قلب ام لبريز از تاسف مي شود.
در دل همين پيچ و واپيچ سهمگينِ احساسات است كه در من جوانه اي مي شكفد: «به او بگو، به او بگو، كه چقدر دوست اش مي داري».گاه تلفن را بر مي دارم كه همين جا در همهمه و هياهوي صداهاي بيرون و خيال خانه ي درون ام همه ي آن چه بدان انديشيده بودم «نقش بر آب» مي شود.يك نفر از پستوي ذهن ام سرك مي كشد كه؛هان.اگر مورد تمسخر واقع شدي چه ؟از كجا پيداست كه x حتا يك لحظه « عشق باختن » به تو را با خويش انديشيده باشد. اگر بگويد اين يا آن كس براي من از تو مهم تر است؟ اگر دست رد به سينه ام بزند اگر من توان تدوام بخشيدن به اين بازي را نداشته باشم؛اگر مرا ناشي بيابد يا اگر سرانجام درآيد كه:ره خويش گير و مرا با خويشتن وانِه؟!
بدين گونه است كه من پيوسته اسير درد و د لهره اي دوگانه ام؛ خود را با انديشه يِ انتحار به سمت زندگي فريفتن!
6
پنهان گري
در اين بازي من از دو سو ضربه مي خورم. من ناگزيرم همه چيز را از x پنهان كنم ـ كه خود مايه ي زجري دل ـ آشوب است. از آن سو نيز اين درد هميشه مرا از همه واـ مي كَند؛ گويي كه تنها و بي كس در ميان گورستاني كه مردگان سنگي آن سخن مي گويند گير افتاده باشم . اين دروافتادگي/گسست خودْ مايه ي فشاري دوگانه است. زيرا ناسازگار با همه اين جا نيز من ناگزير از دهان فروبستن هستم: اشتياق فرياد مي زند كه : « بگو ، بار خود را سبك كن ، پشته بيانداز» اما خرد بانگ بر مي دارد: « هان به هوش باش، مباد كه كاري ناسزا از تو سر زند». زير بار اين فشار دو گانه ، من مانند اطلس ام كه همه ي بار جهان را بر گُرده اش نهاده باشند.
7
محال
گام نهادن در كوره راهِ سياهِ « امر محال»؛داستان من از اين دست است.هر گونه گام ـ پيش ـ نهادن ـ ايْ توانش يك شكست/سرخوردگي/وازنش را با خود براي من يدك مي كشد .
من نمي خواهم دلقك وار ، وارد ِ يك بازيِ پرسش و پاسخ هاي بيهوده ، پوچ و بي مايه شوم ؛ اگرچه به نيروي جان ـ فزاي آن نيك آگاهم.در اين « مثلث» شوم بازنده ي واقعي من ام بي آن كه دو راس مقابل هنوز به جديتِ موضوع پي برده باشند. من بازنده ام زيرا «خواهنده ترين ـ ام». براي حريفان من تنها بسنده اين است كه « صيدِ» خويش را در چنته داشته باشند. هر بار سخن گفتن يا ديدن او دل شان را سرريز از «غروري» كم مايه مي كند.
8
دوست داشتن
« دوست ات دارم» تنها به ظاهر نماد عشق است ، بسياري با گفتن آن آگاه يا ناآگاه انسان را فريب مي دهند، مرزهاي عطوفت انساني را بايد در تهي ـ بودِ واژگان و سخن ها پيش برد. زيرا «انسان»ناگزير از تنها بودن است و اگر بنا باشد كه مهر ورزي اش را بر پايه ي مقابله به مثل پيش برد ، دنيا را پر از نفرت و كينه خواهد كرد. خاموش بودن در برابر حرارت ديگران سرانجام تعيين كننده است.
9
سوء تفاهم( بد ـ هم ـ يابي)
واژگان گاه كور و بي دست پا و نارسا هستند. آن ها ريسمان « هم ـ يابي » را پاره مي كنند.من به آهنگ فهم شدن لجاجت به خرج مي دهم اما در اين كوشش مصرانه بيشتر و بيشتر واگسيخته مي شوم. ـ گاه همه ي درها بسته مي شود.
10
تباه شدن
سرانجام اين« «خود»ـ خواهي» است كه نوع را پيش مي برد. حتا در تمنايِ عطوفت نيز خود خواهي حضوري پا بر جا دارد.
اما من ايستادگي مي كنم و از آن جا كه در قبال اين كار چيزي به دست نمي آورم «خود» را تباه مي كنم!
11
تمناي وحدت
مردان همه «وحدت» گرا هستند( دوست دارند از هر چيز بهترين و بر ترين اش را داشته باشند). از همين رو كه من نيز به گونه اي عشق تك مي انديشم؛ گونه اي منحصر به فرد و بي مانند از عشق ورزي . x را از اين رو مي ستايم كه او برترين زن براي نثار كردن عشق خوبش به معشوق خود مي شناسم. اما بدبختانه مرا به اين درياي مواج و خروشان عشق راهي نيست.
12
من به برترگرايي در عشق قائلم،سخن عاميانه ي درباب امر جنسي مرا مي آزارد،من از اروس خداي عشق لبريز كننده ترين گونه ي عشق ورزي را طلب كرده ام ..