تبليغاتX
پردازه ها

اين داستان دوست من است . او از من تقاضاي كمك  كرده و من هم برآن ام كه از شما در گشادن اين در بسته ياري بخواهم.آقاي  a انسان شريفي است كه به جان و دل خانم  x  را دوست دارد آن چنان كه  دوست دارد براي او حتا بميرد. خانم  xزني است شوهر دار  و داراي يك بچه.آقاي b شوهر اوست.b مردي است كاري كه يك دم از پول در آوردن شانه خالي نمي كند، شخصا او را انسان بدي نمي دانم با اين همه چند گاه است كه من متوجهِ مناسبات مشكوك او با يك زن شوهر دار ديگر شده ام . نوع اين رابطه هنوز بر من چندان روشن نيست اما از قرائن چنين برمي ايد كه b با وعده با ازدواج از او بهره كشي مي كند مي گويم بهره كشي زيرا به نظر مي رسد b در عين حال با زنان ديگر هم رابطه داشته باشد.خانم x و آقاي a با هم دوست اند اين دوستي بيشتر به خاطر روابط خانوادگي شان است . با آن كه x از عشق پنهانِ‌  a بويي برده اما اگر هم واقعا او را دوست داشته باشد به روي خود نمي آورد چرا كه همين خانم x كه ازدواج اش با b از سر اجبار و فشار بوده است در همان زمان ازدواج اش عاشقِ آقاي  c بوده است عشقي سوزناك كه به نظر مي رسد همچنان ادامه داشته باشد .  c هم البته x  را دوست دارد.آن چنان كه من دريافته ام اين عشق دو طرفه تا سر حد سكس هم پيش رفته است . يعني x  و c به گونه اي پنهاني روابط خصوصيشان را پيش مي برند . a همه ي اين ها را مي داند با وجود اين حتا ذره اي از عشق سوزناك اش به x  كاسته نشده است . يا بهتر بگويم او عاشق تر شده است .روشن است كه  a دردي وصف ناشدني را تحمل مي كند اما به خاطر پاره اي شرايط و به خاطر اين كه نمي خواهد  x  را ناراحت كند هيچ گاه جرات اين را به خود نداده است كه عشق اش را به گونه اي نمايان بر x فاش كند.  a فكر مي كند كه c نبايد چندان انسان جالبي باشد اگرچه دليلي براي  اثبات اين ايده اش ندارد.همين امر  a را به شدت بسيار زياد دچار درماندگي و استيصال كرده است . او به هيچ رو نمي تواند انديشه ي x  را از سر اش بيرون كند . ( به x دچار است) و از طرف ديگر نمي تواند به نفع خودش بلايي بر سر b و c بياورد يا با ترفندي هر دو را از راه به در كند هر چند كه توانايي اين كار را دارد . از قرائن چنين بر مي آيد كه x   مي خواهد به هر وسيله اي كه شده از b جدا شود تا به c برسد اما  b حاضر به طلاق دادن او نيست و گذشته از تهديد هميشه پاي بچه را در ميان مي كشدـ من بچه را به تو نمي دهم ـ پس  x هم پا در بند بچه اش است البته به نظر نمي رسد كه c بچه ي  xرا بخواهد با اين همه  aعاشقانه هم زن و هم فرزند اش را دوست دارد .خانواده ي x هم دشواري را بيشتر و بيشتر كرده اند . آن ها چند بار  c راكتك كاري كرده اند و با طلاق  x كاملا مخالفند . چه بسا يكي از دلايلي كه باعث مي شود b ،x  را طلاق ندهد ترس پنهاني است كه از خانواده ي x دارد. مي بينيد كه گره كار بسيار است.b  از رابطه ي  c با زن اش آگاه است اما از نوع رابطه شان آگاهي ندارد اوفكر مي كند اين ارتباط در حد تلفني است يا حتا شك دارد كه چنين رابطه اي واقعا وجود داشته باشد به هر حال به زن اش بسيار مشكوك است و احتمالا بد اش نمي آيد از او جدا شود.گاه اما زن اش را تهديد مي كند كه اگر ادعاي طلاق كند بر روي او اسيد مي پاشد.احتمالا نمي تواند زيبايي از زيبايي همسر اش دل بكندـ روشن است است كه اين زيبايي خيلي زياد هم نيست ـ خانواده ي x   اما براي a  احترام زيادي قائل اند و او را بسيار دوست دارند و حتا در مشكلات شان به او مراجعه مي كنند . خود x  هم چند بار ادعا كرده است كه هميشه آرزوي داشتن همسري و شوهري با اخلاق و خصايلِ a  را داشته است .  x ،  a را هم دوست دارد و بهتر بگويم حتا او را بر c ترجيح مي دهد .اما عاشق  a نيست .او a را دوست دارد اما نه عاشقانه آن چنان كه  c را اما a  در عشق x  در حال تباه شدن است .او گاه حتا با خود فكر مي كند من حاضرم  با x ازدواج كنم و او را در روابط اش با  c آزاد بگذارم و اگر اين اتفاق بيافتد بدون شك a براي اثبات عشق اش به x  اين كار را خواهد كرد . a  خود مي داند كه كار اش ديوانگي وجنون محض است و حتا خود را بيمار رواني مي داند .چرا كه نمي تواند مانند انسان هاي عادي سريعا عشق اش را به نفرت بدل كند . من از همه ي شما روشن انديشان اين سرزمين مي پزسم او (b) چه كار بايد بكند؟! خواهش مي كنم اين نقاضا را دست كم نگيريد چرا كه آسيب شناسي يك جامعه در دل اين پرسش و تقاضا نهفته است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت توسط نیا |

برای تصفیه حساب و برای این که چندان از خودم هم دور نرفته باشم

 

در میان ما اگر کسی حرفی بزند که مخاطب اش نفهمد مخاطب گناه نفهمیدن آن حرف را نه به خود که بر گردن گوینده می اندازد: کوشش بسیاری به خرج می دهند که تو را دیوانه یا احمق جلوه دهند . و با این کار نه تنها از زخمگین شدن می گریزند بلکه با اتهام زدن حس قدرت و برتری خود را نیز به اثبات می رسانند. و این همان اندک سرمایه ای است که آن ها زندگی می خواهند.

پاره ای دیگر موجودات جالب توجه تری هستند:آن ها بسیار دانانِی نادان هستند .بسیار دانی آن ها از خواندن چند کتاب ، مجله ، رمان و ... می آید .این ها  جوابی از پیش آماده برای هر معمای مجهولی دارند و همه ی معما های فلسفی را به صرف شک کردن شان حل شده می پندارند.با هرمساله و ایده یا فکر تازه ای که برخود می کنند ، نو بودن آن را منکر می شوند ، نه با نشان دادن جنبه های کهنه و پوسیده ی آن بلکه با این احساس شان که هیچ فکر تازه ای نیست که از سپهر فهم درون کشنده ی آنها بیرون باشد: در واقع آن ها همه چیز را به خیال خودشان می فهمند!اما وقتی دقیق تر به این موجودات دیواسا می نگری متوجه می شوی ذهنیت آن ها خیلی فرا تر از محدوده ی  تنگ دوستان و اشنایان همسنخ خودشان نیست . بسیار دانی آن ها از توهم شان سر چشمه می گیرد. این ها خیال می کنند همه ی مفاهیم و مسائل مختلف همان معنایی را دارد که در ذهن ایشان جریان دارد بدون این که متوجه باشند که هر کلمه ی واحد در ذهن افراد مختلف ممکن است بیان گر وضعیت ها و موقعیت های مختلف باشد: به کلمه ی «فمینیسم » دقت کنید . میان آن جریان فکری ای که این خیزش را به وجود آورده ، جنبه های گوناگون و شاخه های فکری ای که از جنبه های گوناگون و گاه تا سر حد تعارض و اختلاف بنیادین آن را شکل داده با فهم عامیانه ای که در ذهن همسالان من از این واژه وجود دارد تفاوت از زمین تا آسمان است.با این همه وقتی با این افراد در باره این موضوع حرف می زنی خیال می کنند فمینیسم یا مسائلی چون دفاع از حقوق زنان و... همان معنای محدودی را دارد که ایشان از آن فهم می کنند بدون این که هیچ کوششی در راه فهم پیشفرض ها، اصول و جهت گیری های این جنبش فکری و عملی داشته باشند. فمینیسم برای نمونه برای ایشان تا این اندازه معنا دارد که «اگر دختری به من بد کرده چرا من باید از حقوق زنان دفاع کنم ؟»در حالی که ممکن است آن مقدمه که به سپهر خصوصی زندگی فرد راه می برد هیچ ربطی به آن نتیجه ای که در سطح همگانی مطرح می شود نداشته باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت توسط نیا |

نمی توانم، من طاقت کشیدن این همه بار را ندارم!من نمی توانم مجسمه وار زندگی کنم . لعنت به این «منطق» چرا این ها همه با من فقط منطقی حرف می زنند.همه حق دارند اما فقط حق دارند .من دارم در هم کوبیده می شوم آیا هیچ کس نمی تواند بفهمد.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت توسط نیا |

           براي انسان هيچ چيز هراس زا تر از  نبودن پاسخ نيست.باختين

روز هاي دشواري را سپري مي كنم . همه چيز در هم پاشيده است ،هيچ چيز رو به راه نيست ، و يك بار دگر در به دري را به گونه اي رنج زا تر از هميشه احساس مي كنم. از همه جانب باخته ام.جهان اين گردونه ي تصادف و اتفاق بيش از هميشه به من پشت نهاده و اميدي به «آن سو» نيز نيست. تنها دوست ام را نيز از دست دادم ـ به خاطر بدـ گماني بي بنياد ا ش ـ .لبريز ام از خيال و انديشه هاي احمقانه: « آيا "دزدي" آن جا كه فقرـ وـ بي چيزي در همه ي گوشه وكنار زندگي ات رخنه كرده كاري ضد اخلاقي است . از چه رو ؟اگر هست كدام سامان( نظم) ِ نمادين است كه اين اخلاقيت را تاييد مي كند؟» و مانند اين. با خود مي انديشم ؛آيا بهتر نيست تو هم در اين بازي ِ«ستيز همه با همه» درون شوي و هر آن چه را كه مي تواني بسيار آسان و راحت به دست آوري ؟ــ حتا «عشق ات » را ! جسارت اش را نيز به دست آورده ام زيرا تاب ام به سر آمده.گاه آن چنان بغض گلويم را مي گيرد كه احساس خفه گي مي كنم.در هر حركت به پيش ، گويا باختن از پيش براي من به هم بر نهاده و فراهم آمده است.با خرج كردن همه ي نيروي انديشه نيز راه به جايي نمي برم چرا كه هميشه دشواريِ از پيش فراهم آمده اي روال همه ي كار ها را به هم مي زند.ـــ در آمدن از اين چاه و افتادن در آن يك!

چون هميشه اما اين بار با كمترين اشتياق با كتاب خواندن خود را فريب مي دهم :هم ـ گاه 4ـ 5 كتاب را با هم مي خوانم ـ  «نسبيت»(انشتاين)،«اسطوره ي دولت» ـ «فلسفه ي روشن گري» (ارنست كاسيرر) بازي، پيشامد،همبستگي(ريچارد رورتي) مكتب تبريز(سيد جواد طباطبايي)،جستاري در باب ناسازه هاي بروني و دروني قرآن را هم در كار فرآوردن ام.هدف ام نشان دادن اين است كه كيهان شناسي موجود در قرآن ريشه در باورهاي پيشينيان دارد.

 

و

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com