تبليغاتX
پردازه ها

چندان که از او چشم باز گرفتم در یافتم که مرا از او گریزی نیست ».

 مردم بیشتر از هر چیز به دنبال کسی می گردند که دوست شان بدارد اما عشق همان «هدیه ای» است که به آن ها داده می شود و از پذیرفتن آن سرباز می زنند!

شب است ساعت سه ی بامداد .

                             تنهایم با خیال تو،

در تاریکیِ این شب خاموش که در آن آوای جغدی هم به گوش نمی آید ، در اندیشه هایم به همه سو سرک می کشم ، اکنون آن جایم ، با تو در کنار آن «گودال» ، همان چشمه ای که با هم آن را برآوردیم ، یادت هست؟! همان که گلِ ساختن اش را تو به دست ام می دادی.خیال ام پر می گیردتو آن سوی آب نشسته ای و در چشمان من چشم دوخته ای ؛ این چشم ها دست کم در این «لحظه» تنها از آن من است چرا که تنها ، عاشقانه و از سر شوق و اشتیاق و نیاز به من دوخته شده اند آیا این گونه نیست . این چشم ها اکنون تنها به من می اندیشد نه به هیچ کس دیگر نمی توانی این را انکار کنی !خیال خانه ام پر است از نقش هاست ، پر از سیماچه ها ، نقاب ها ، تصاویر و صداهای تو. هر شیوه و اطواری از تو پیش من رنگ و بوی خاص خودش را دارد .

اکنون در میان سبزه های پاییزی دراز کشیده ای و من از دور ، زیر آن درختان گردو دارم تو را نگاه می کنم . نقشی زیباتر از سپیدی همه ی ابرها اما درگذرنده و سیال . و در این لحظه نقش تو در من زندگی می کند زندگی من اکنون در تو جریان دارد .

پرم از اشباح و « سایه ها» در این شب پر سایه که تو دامن گسترده ای و نام ات را با خویش نجوا می کنم .لبریزم از تو در دل تاریک این شب ، در دل این لحظه ها که از« تهی سرشارند» .

زخم ها باری زخم ها .....

زخم ها دهان می گشایند و سرشک از دیدگانم سرازیر می شود .

با خود می اندیشم:« چرا آن کس که این چنین به جان دوست اش می دارم با من این همه نا مهربان و بی اعتناست».

اندیشه هایم پر می کشند و می روند در گرداب تصاویر سرگیجه آور و دژخیمانه ی آن «پسرک » غرق می شوند؛ آن گاه که او از دل مرداب خشم و خروش به در می آید و قلب ام را که تنها کنج و نهان خانه ای است که تو را در آن پنهان کرده ام از جا می کند و در دستان یخ آگین اش چنان می فشرد که خون از لای انگشتان اش فرو چکد ، سپس خون آشام وار در دل ابرهای تیره و تاریک جان ام گم می شود.

نهان گاه عشق من و تو ،همان که می پنداشتم دست خدا هم بدان نمی رسد. باری در این نهان گاه رخنه ای باز شده است !

راست است و پذیرفتن اش دشوار است دشوارین کار:با این همه من گویا باید تا ابد داغ لعنت این تصویر سیاه و شوم را بر دوش کشم

                                          ـ  «و می کشم» .

زیرا خواست تو این است که تنها از آن او باشی .

ناگزیرم دشمن ام را خاری را که در قلبم خلیده است را دوست بدارم!

                                                         سوختن در آتش خاموش عشق!

ـ آری ! درباره اش بسیار اندیشیده ام اما نمی توانم از او« بیزار» باشم ، آن چنان که رسم همه است و تا   «کین » نباشد دشمن بودن بهره ای نخواهد داشت چه بسا بایست درنده خو تر و دزخیم تر می بودم اما نیستم!

 ـــ آن کس که رگ و ریشه اش از عشق رُسته باشد ، همه ی لجن و کثافت پیرامون خویش را نیز به اندرونه می کشد تا شاید از رویش و رستن خویش سایه ای برای کسی فراهم آورد. این گونه من نیز ، در آب و خاک پر کینِ عشق تو در کار رستن و بر دادن ام . رفته رفته دارم درد شکوفه شدن و از هم دریده شدن را حس می کنم و چه دردناک!

اما باید این درد را تا تهِ تهِ آن بچشم چرا که تنها آن کس برای همیشه از رنج و درد جان ـ کاه می رهد که آن را تا به انجامِ آن رسانده باشد و در آن درد مرگ خویش را لمس کرده باشد،مردن در انتظاری بی پایان.

 

گداخت

         جان

               که شود

                          کار دل ،

                                  تمام و ـــ

                                                  نشد .

بسوختیم

             در این

                        آرزوی

                                  خام و ــ

                                                نشد!

آری راست است من از حضور اش رنج می کشم، اما اندشناک من نباش  زیرا راه ام گشوده به سوی سر زمین های پر نور است آن جا که که درآسمان آن عفریته ی هیچ نفرتی پرواز نمی کند.

کاش

کاش اکنون در کنار ات می بودم ، دست در دستان ات نهاده و به آن چشمان بی مانند که بر هم نهاده ای ساعت ها خیره می شدم .

اندیشه ام پر می کشد :

تو در چشمان ام خیره شده ای و درست همان گاه که به تو روی بر می گردانم چشمان ات را می دزدی و اکنون من در چشمان تو خیره شده ام  تا آن گاه که از تو چشم بر دارم و باز هم تو خیره می شوی !

«خوشا  

            نظر بازیا  

                             که تو آغاز می کنی».

این راست است راست است که تو دست کم لحظه هایی مرا با جان و دل خواسته ای نمی توانی از آن بگریزی .

و مرگ.....

یک روز ما نیز می میریم اما مهم نیست اگر چه تا همیشه تنها بمانم ،

زیرا گرچه لحظه ها و ثانیه ها دوان دوان  در کام مرگ فرو می روند من نقش تو را برای همیشه بر دیوار زمان حک کرده ام .چرا که دیوار زمان خود هیچ گاه ترک بر نمی دارد و من تو را در لحظه جاودان کرده ام .«لحظه» ابدیت من و توست .

سپیده دمان....

اذان گو اذان می گوید تا خفته گان را بیدار کند و به خدایشان فراخواند . بیشتر مردم فکر می کنند که از دست خدا هر کاری بر می آید اما بیدار خوابی پیوسته ی من بسنده است تا وارونه ی آن را نشان دهد.

درد افسرنده ی دوری تو را حتا «خدا» هم نمی تواند درمان کند چرا که در بهترین حالت او ما را «وانهاده» است و در حالت بدتر گونه ی عشق ورزی من به تو را گناه می داند و دوزخ را بهر آن مزده می دهد .اما چه باک ازآتش گرز گران و سیخ سوزان اگر که خدا خود فرستاده اش را گفته باشد:

     هر کس را با هر آن چه که هست و به دل و جان دوست می دارد برمی خیزانیم.

اگر این گونه باشد من در دوزخ نیز تو را در کنار خویش دارم و چه بهتر از این ، پس وانِه تا گرزهای آتشین مرا فرو کوبند و آب تلخ و بدبوی درخت ذقوم سینه ام را بدراند.

چه باک از خدا و خشم اتشناک او اگر تو در کنارم باشی

ابدیت مطلق من در کنار تو بودن است!

بگذار اهریمنان درون ام با بانگ بلند به هیاهو برخیزند که : « خود را برای هیچ زنی فرو مکاه ». اما من خود را فرو می کاهم چرا که بر آن ام که تو فرا برم فرا و فراتر.گر چه تو دیری است به آب و هواهای سرد و دمناک و ناگوار و مرداب وار خو گرفته ای و خود را برده ی چیزهای خرد و خوار و کوچک کرده ای .اما سیمرغ عشق من می خواهد تو را آن چنان فرا برد که وقتی از آن فراز فراز ها می نگری ، ببینی همه ی آن چیزها که بزرگ شان می پنداری چه قدر کوچک اند!

می خواهم آن پرنده ای را که در درون ات به قفس خو گرفته است را یک بار دیگر پرواز دهم تا حس تبسم و نسیم سپیده دمان هم چنان که اکنون در حال برآمدن است تو را نوازش دهد .

                «بسا سپیده دمان که هنوز بر نیامده اند!»

روزی ما به آسمان پرواز خواهیم کرد و بر ستیغِ دور ترین کوهستانِ دورترین ستاره یِ این جهان خواهیم نشست ؛

 من و تو  ــــ

                      تنها.

                             با هم!

                                    در این سپیده دمان به چشمان ات خیره شده ام!

 سپیده در کار فراگستردن خویش است و در فراگستردن اش به چشم های نیم بسته ی تو می ماند آن گاه که اهسته آهسته آن ها را می گشایی.

وه که  برقِ چشمان سپیده وارت چه سان در دل ام دلهره  می افکند . آه !  بیا و  ببین که دل ام چه سان  در پرتو چشم مشتاق تو آب می شود!

نیایش.....

شیطانی درکنار ام نشست با آن کتابچه ی دعای بیزار کننده اش باز بر آن است که رخنه هایش را با خدا پر کند.

« آن ها رخنه های خود را با رخنه گیر پر می کنند و نام اش را خدا می گذارند» . اما نمی دانند که آن چه روح شان و به جوشش و تپش در می آورد تنها حس حقارت و ضعف و زبونی در برابر عفریتی است که خدای اش می نامند. بهل رها کنم این پشمینه پوشان را تا وردشان را بخوانند باشد که خداوند خدا روزی شان افزون گرداند.این ها همه حیران و پریده روی به خیال ابدیت ـ گرچه ابدیت شان سر در آخور گوسفندان دارد ـ یا به ترس از دوزخ چشم به فراسو دوخته اند و مزورانه دست نیاز فرا برده اند . ای کاش می دانستند که جاودانگی من همین جاست ، در این لحظه های سیال ، در زمین و در هر کجا که تو باشی و خیال تو باشد.

خیال

و من خیال تو را همچون گران بهاترین دارایی ام همچون مادری که فرزنداش را؛ ــ

 در آغوش می کشم و دست در دست تو از میان تند بادها و توفان ها می گذرم و با تو بر فراز ابرها گام بر می دارم و نوای عشق ات را با طنین مزامیر داوود پیغامبر و سور اسرافیل و جادوی سیرسه ی آوازخوان در می آمیزم و آن چنان اش در گوش مردمان فرو می نوازم که ازآوای آسمانی اش هوش ار سر خواب گرفته شان  برباید و نفس در سینه هایشان حبس شود.

من این گونه به تو عشق می ورزم اگر حتا بخواهی که هیچ گاه با من نباشی.

صبح شده است باید بروم و این تن زخم عشق خورده را به آب بشویم .

آب و آیینه و دام......

آیینه از این پس پیوند دهنده ی من و توست

 زین پس آینه ها مرا به یاد تو خواهند آورد این دام من است برای تو و تو را از آن گریزی نیست! "آیینه" نخستین دامی که من خواسته ام با آن تو را به «بند کشم» .

 

گرچه داستان من با تو داستان همان صیدی است که سر در پی صیاد خود دارد صیدی وهم زده و مجنون غرقه در سرگردانی گردباد وار خود.

به پیش آیینه در آی و بر سیمای آن آب بریزتا در پیشگاه اش زیبایی خود را هر چه بیشتر جلوه گر بینی .

آینه دستانِ ماست که تا ابد به هم پیوند خورده است چرا که.دستان من در آیینه همیشه در انتظار دستان توست .

                 «دست ات را به من بده دست های تو با من آشناست!»

شاید این تو را دلزده کند با این همه ، حتا اگر همه ی آیینه های دنیا را هم بشکنی من دست های پاره پاره  شده مان را در باغچه ی خانه تان می کارم تا سبز شوند و بَر دهند.

و آن گاه تو را میهمان سایه ی درخت آیینه ها خواهم کرد تا از آن گل خورشید بچینی .هزران خورشید تابان بازتابیده در آیینه ها که از دسته های شکسته شده ی ما رُسته است .

بس است.....

باز می خواهم پر کشم و کنار رودخانه بنشینم و باخیال ات عشق ببازم . می خواهم از آن گِل ها یی که به دست من می دهی چشمه ای بنا کنم که یادگار من و تو باشد و آن را به تو هدیه دهم .

ــ می دانم که هدیه ام را می پذیری !

تو نیز پرندگان خیال ات را به سوی من پرواز ده بیا با هم چون کبوتران پرواز گیریم .

دوری .....

گر چه آن جا در کنار ات نیست و شاید که دیگر با هیچ گاه در کنارت ننشینم اما اگر درست گوش فرا دهی آوای تپش قلب ام را که در کنج دل تو آشیان نهاده است را خواهی شنید چرا که من همیشه با تو هستم در کنار تو اگر چه پیکرهایمان فرسنگ فرسنگ از هم دور باشد.

تا جاودان دوست ات می دارم !

کاش دریابی و حس کنی که من هیچ انتظاری از تو ندارم.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت توسط نیا |

146

"فلسفه ی روشنگری/ روشنی یابی" ارنست کاسیرر را تمام کردم "اسطوره ی دولت" را نیز .اما متن "فلسفه ی صورت های سمبولیک: اندیشه ی اسطوره ای" سنگین تر از آن است که بتوانم به زودی وبه خوبی آن را پس آن برآیم .فلسفه ی روشنگری  واسطوره ی دولت بیش و کم مکمل همدیگرند. کاسیرر در این دو کتاب سیر پیشرفت جهان عقلی در برابر جهان اسطوره ای و خیزش دوباره ساخت اندیشه ی اسطوره ای در جنبش رمانتیک ها  و پس از آن را به خوبی نشان می دهد.نوشتن متنی در مورد جنبه های گوناگونی از حیات عقلی و اسطوره ای که کاسیرر در این کتاب ها به آن می پردازد نه برایم کار ساده ای است و نه اکنون فرصت آن را دارم که درباره اش چیزی بنویسم . اما فکر می کنم این دو کتاب تاثیر زیادی در تغییر شیوه ی نگریستن من به حیات عقلی جهان غربی ایجاد کرده باشند .پیش تر من حیات عقلی جهان غربی را بیشتر از چشم اندازی نیچه ای می دیدم و داوری من درباره ی  "دوران فروغ" نیز برگرفته از آن چه بود که در کتاب «دیالکتیک روشنگری » ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو آموخته بودم .وسوسه می شوم بگویم درک این دو از این خیزش بزرگ در تاریخ بشری  درست به خاطر این که  آن «خاکی» را که این جنبش در آن به پا خاسته است را به هیچ رو در نظر نگرفته اند دریافتی است مبتنی بر ساده گیری و ساده سازی . هورکهایمر و وآدورنو مسئولیت همه ی توحش وبربریتی را که در قرن بیستم به برآمدن جنبش فاشیسم و نازیسم  انجامید بر گردن عقل می اندازند و آن را مسئول همه ی این فجایع می دانند .این کتاب گونه ای ریشه شناسی عقل است که رویش نخستین جوانه های عقل را در اودیسه ی هومر می بیند و با نشان دادن جنبه های سرکوب گر آن در جنبه های مختلف  ظهور تاریخی آن ،در نهایت تحول دیالکتیکی عقل را تا برآمدن توتالیتاریسم پی می گیرد .تز بنیادین آن دو در این کتاب این است که ؛ فرآیند افسون زدودن از جهان ( به زبان کاسیرر : جایگزین کردن بینش عقلانی از جهان با بینش اسطوره ای) به یاری عقل نه تنها به فروغ نمی انجامد که خود باعث ظهور شکل های جدید جادوزدگی می شود : سیانتیسم . باور به قدر قدرت بودن علم و تکنیک که غایت شان تبدیل کردن جهان به برهوتی اخلاق ستیز است ؛ دنیایی که در آن انسان ها از خود بیگانه شده و به شی بدل می شوند .از آن جا که روشنگری  همچنان که اعتماد به نفس سستی ناپذیر فیلوزوف ها نشان از آن دارد نهایت باور به کارایی عقل در گشادن مشکلات و چیستان های جهان است ، چه چیستان های طبیعی چه معماهای اخلاقی و سیاسی بنا بر نظر هورکهایمر و آدرونو باید باور داشته باشیم که قرن فروغ بیش از هر زمانی دیگر مسئول بر آمدن کوره های آدم سوزی(هالوکاست) وآدم کشی و گولاک است . درستی  این دواری را تنها آن هنگام می توان تایید کرد که رد پای  این اندیشه های انسان سوز را بتوانیم در نوشته های اندیشندگان برجسته ی قرن فروغ بیابیم . اما آیا می توانیم اندیشه های انسان ستیز  و ضد بشری را به این دانشمندان نسبت دهیم ؟ واقعیت این است که هیچ قرنی به اندازه ی قرن هژدهم  با بندگی انسان به هر شکل و صورت اش مخالف نبوده است و هیچ قرنی به اندازه ی این قرن در سمت و سوی  رهانیدن بشر از همه ی قید و بندهایی که بر دست و پای فکر واندیشه و زندگی انسان بسته اند  کوشش نکرده است . اگر بخواهیم همراه با مثال سخن بگوییم می توانیم از کوشش های بی دریغ مونتسکیو و در دفاع از آزادی و سرزنش استبداد ، کشمکش خستگی ناپذیر ولتر با دیدگاه های کلیسا محور ، با دستگاه های قضایی زمانه ی خویش  و همچنین مبارزه ی بی امان او با برده داری .کوشش های دیدرو برای زیر سوال بردن هر گونه مرجعیتی حتا خود مرجعیت عقل! ( این جا دقیقا گرایشی ضد آن چه که آدورنو و هورکهایمر می گویند می بینیم ). ـ آن گونه کاریزما ساختن خرد که نزد روبسپیر بنیادی برای انقلاب فراهم آورد و به سال های  ترور و وحشت انجامیدـمبارزه ی جانانه ی روسو برای اعاده ی حقوق ستمدیدگانو حتا نوشته های کندروسه در آزاد سازی زنان و شعار "شهامت اندیشیدن داشته باش" کانت و تعریف او از روشنی یابی به مثابه ی به در آمدن انسان از کودکی خود خواسته ی خویش که به معنای خودآیین و خود قانون گذاری خرد آدمی در برابر همه ی مرجع هایی است که وظیفه ی اندیشیدن به جای انسان را بر دوش می گیرند و او را به اسارت و بردگی می کشانند و...  همه و همه نمونه هایی  هستند که با نگاه کردن به آن ها به عنوان مدل های ایده آل روشن سازی  می توانیم قضاوت آدورنووهورکهایمر را  در مورد قرن فروغ به واسطه ی آن ها گژبینانه ارزیابی کنیم .بر آمدن فاشیسم در قرن بیستم بیشتر مدیون گونه ای کیش پرستش رهبر و نوعی نژاد گرایی افراطی  است که آن را کمتر در نوشته های فیلوزوف ها می توان سراغ جست .برای این نژاد گرایی افراطی و کیش پرستش رهبر هنوز نیاز است تا قرن نوزدهم و پیدایی نویسندگانی همچون گوبینو و کارلایل  صبر کنیم گر چه آن چنان که کاسیرر در "اسطوره  دولت" به گونه ای مبسوط توضیح داده است حتا اینان نیر مستقیما توجیه گر وجود کسانی امثال هیتلر و سربازان اش نیستند : حتا دیدگاه های این ها نیز همراه با گونه ای تحریف وارد قرن بیستم می شود .با این همه بر خلاف دیدگاه نویسندگان دیالکتیک روشنگری در جهانی که هر روز دست خوش  آشوبی تازه است و در آن دولت ـ ملت ها هر روز بیشتر از دیروز به آتش ملی گرایی و انسان ستیزی هیمه می افزایند چگونه می توان از کارایی عقل در حل مشکلات اخلاق ای که دامن گیر جامعه ی بشری است دست شست ، در قرن فروغ ما با گونه ای جهان روایی رویاروییم  که نمود اخلاقی اش را بیش از همه در تز « صلح پایدار » کانت  می یابد .آن جا که همه زیر نفوذ ایدئولوژی ها و دیدگاه های تحمیق کننده ی رهبران سیاسی و مذهبی خود در جهان امروز علم خون بر می افرازند و فرزندان خود را در پای خدای دولت ( دیدگاه های هگل را به یاد آوردید ) قربانی می کنند  و با مقدس نامیدن رهبران خویش یا « سرزمین مادری »  و...  هر روز بیشتر در دامن اسطوره فرو می غلتند آیا به جاست که عقل انسان را به این بهانه که توان خود را در حل مشکلات جهان از دست داده است ـ گیرم که در این حرف حصه ای از واقعیت نیز وجود داشته باشد ـ به کناری بگذاریم و اگر عقل را به کناری بگذاریم چه چیز را باید جایگزین اش سازیم ؟!

 

این وبلاگ زمانی وبلاگ مشترک من و شهریار ( گارنیک ُ اگزیستان و...) بود .قرار بود که هر دو هر مطلب ومقاله ی تازه ای که در باب زبانشناسی جدید گیر می آوریم در آن بگذاریم . مدت مدیدی است که از اوخبری نیست و افسردگی مزمن من باعث شد یک سری به آن بزنم آن را همان جور یافتم که قبلا بود . از این به بعد تصمیم گرفته ام همه ی مقالات ونوشته های جدید اینترنتی ای را که می خوانم در آن بگذارم شاید به کار دوستان هم بیاید . امکان بازرسی دوباره و خواندن متن ها در آینده برای خودم هم فراهم می آید:http://shahnia.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com