تبليغاتX
پردازه ها
Tarikh Tabari

Keifiat khoob:
http://rapidshare. com/files/ 58684479/ Tabari_Volume_ 01.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58685805/ Tabari_Volume_ 02.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58686995/ Tabari_Volume_ 03.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58690259/ Tabari_Volume_ 04.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58692281/ Tabari_Volume_ 05.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58694188/ Tabari_Volume_ 06.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58696000/ Tabari_Volume_ 07.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58697527/ Tabari_Volume_ 08.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58698987/ Tabari_Volume_ 09.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58702046/ Tabari_Volume_ 10.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58703418/ Tabari_Volume_ 11.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58705868/ Tabari_Volume_ 12.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58753481/ Tabari_Volume_ 13.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58754786/ Tabari_Volume_ 13.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58755804/ Tabari_Volume_ 14.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58756707/ Tabari_Volume_ 15.pdf
http://rapidshare. com/files/ 58757333/ Tabari_Volume_ 16.pdf
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط نیا |

 

پاسخ به نیکیتاک

 

1.میان خوانش 1 و 2 شما تفاوت آشکاری وجود دارد ، هر چه خوانش دوم ژرف بینانه تر است خوانش 1 کاملا سرسری و زیر چشمی است .

 میل شدید به خود ارضایی: در خوانش 1 روی مساله " شدت " تاکید می شود در حالی که شما در خوانش 2 اذعان می کنید ؛  خود ارضایی سرخوردگی از ارتباط واقعی یا به عبارتی پناهندگی به تفکر از واقعیت است . آن چیزی  که من با آن کنار نمی آیم این است که شما این ، پناه بردن به خیال و گریز از روبرو شدن با واقعیت دلرنج کننده را  که امری است کاملا طبیعی در قالب یک بیماری تصویر می کنید . این که در آستانه ی یک شکست عشقی سوژه از واقعیت به خیال پناه می برد امری است که به طور طبیعی رخ می دهد و ربطی به بیماری ندارد مگر نفس عاشق بودن را یک بیماری بدانیم . چرا که به هر رو در یک چنین ماجرایی کل ارگانیسم سوژه درگیر می شود و نفس درگیری شدید ذهنی ـ جسمی سوژه او را از حالت طبیعی خارج می کند.

2. شما در خوانش 1 از ترجیح ـ " خود ارضایی به سکس " سخن می گویید و گونه ای رقابت میان سوژه و خدا بر سر تصاحب!

من نشانه ای از این مسابقه میان خدا و سوژه در متن نمی یابم . از آن سو هم با تلقی شما از "خود ارضایی بیمارگون" مخالفم.همچنان که گفتم گرایش به پندار و گریز از واقعیت در نتیجه احساس نزدیک بودن شکشت عشقی امری کاملا طبیعی است اما شما بر آنید که آن یک بیماری است چه بسا از همین روست که خوانش 2 را در راستای تاکید و تاییدی بر خوانش 1 به پیش می برید. با توجه به آن چه در فراز گفته آمد من هنوز بر آنم که تحلیل 1 بر خلاف تحلیل 2 هنوز راه به درک افق معنایی متن نمی برد . معترضه بگویم: هدف من از از بر زبان راندن این کفته تحقیر خواننده ی متن نیست تنها می توانم او را متهم به سرسری خوانی کنم . با این همه خوانش 2 الحق ریز بینانه است اگر چه باز هم به نظر می رسد که بناست دیدگاه از پیش فراپرداخته شده ی خواننده را بر متن بار کند.

ظاهرا خوانش شما بر آن است که بیش و پیش از هر چجیز " ضعف سوژه " را برجسته کند و به آفتاب بیاورد.این ضعف آن چنان که خوانش 3 نشان می دهد باید ضعف در برابر " هوو ؛ شوهر دزد یا هر خر دیگری باشد" . با این همه ما نشانه ای بر این ضعف؛ ضعف در برابر " شخص ثالث" را در متن نمی یابیم گرچه در کنار آن گونه ای " پذیرش ناخشنودانه ی خواست معشوق " در متن دیده می شود . اگر دقت شود سوژه جز " دژخیم " نامید آن " شخص ثالث" درباره ی او چیزی نمی گوید . با این وجود از "ناچاری" ِ دوست داشتن او " آن خاری که در قلب اش خلیده است" سخن می گوید . عاشق بر آن است که در برابر خواست معشوق سر فرود آورد گر چه دل از او کندن برای وی دشوار ترین کار است است : او نمی تواند از معشوق دست بشوید.اکنون چرا عاشق از دوست داشتن " دشمن" سخن می گوید؟ـ کسی که قائدتا باید از او بیزار باشد و سایه اش را با تیر بزند ـ برای یافتن پاسخ باید باز به خود متن بازگردیم. در پاسخ به این پرسش که  چرا عاشق از دشمن اش بیزاز نیست می شنویم که : رگ و ریشه من از عشق رسته است .  سوژه بر آن است که در این جا و با این سخن تقابلی را جا بیاندازد و با نشان دادن آن منش خود را به رخ کشاندو آن را در برابر تصویر آن " دژخیم " قرار دهدبدون این که علت دژخیم بودن او را بیان کند.روشن است که این تقابل به معشوق گوشرد می شود.در این جا بغرنجی در میان است یک وضعیت تراژیک ؛ از یک سو معشوق را " ارزش بار ترین دارای را خواستن و از آن سو تمایل به خودـ بودن و خود ماندن.: گونه ای خودـ گروی خود ویرانساز ( مازوخیسم ).سوژه "کینه جو" نیست و در برابر این حس که : "او (شخص ثالث) را از میدان به در کند" ایستادگی می کند: " تا کین نباشد دشمن بودن فایده ای ندارد باید درنده خو تر و دژخیم تر می بودم ." این ایستادگی پاری به خاطر معشوق است و پاری به خاطر شخصیت عاشق.کاربست این جمله  نشان می دهد که سوژه در ذهن خود با تصویر شخص ثالث کلنجار می رود و به " دشمن بودن با او " اندیشه می کند اما دلیل این را که چرا نمی تواند دشمن باشد این می داند: " من این گونه نیستم " و در ادامه است که اوج تفاوت خود را به رخ می کشاند برای کاستن از رنج معشوق می گوید: اما اندیشناک من نباش زیرا من به آن سو پیش می روم که هر آن چه حس بیزاری و نفرت است را دور بریزم چرا که کینه چیزی شیطانی است.

 در این جا عاشق برآن است که حس نگرانی معشوق ( ترس او از عاشق) را از میان ببرد؛ " اندیشناک من نباش". این بدان روست که معشوق از عاشق واهمه دارد ور نه دلیلی نداشت که سوژه از این ترس سخن بگو ید . سوژه اندیشناک هراس و واهمه ی معشوق است و در عین حال خود اندیشناک از کف نهادن او ، پس در این جا با یک آزمایش بزرگ رو در روست : از یک سو می داند که آن شخص ثالث یک دژخیم است ، از یک سو خود خواهان معشوق است  و از آن سو معشوق را خواهان آن دژخیم می  داند ، مساله مساله ی گزینش راه است.او می تواند آن شخص ثالث را را رسوا سازد  با گفتن علت های دژخیم بودن اوـ این جا موضع برتر عاشق نسبت به رقیب را می بینیم ـ اما معشوق آن شخص را دوست دارد انتخاب هر کدام از راه ها ممکن است به فاجعه بیانجامد رسوا سازی دژخیم ممکن است برای همیشه مایه ی سرخوردگی معشوق شود ، واگذاشتن معشوق به آن دژخیم نیز فاجعه زاست با این حال سوژه می داند که معشوق دست کم اکنون با او خوشبخت است یا ادعای آن را دارد.با این همه عاشق نمی تواند خود را نیز نادیده بگیرد(اگر ضعفی در کار باشد این است که عاشق نمی تواند با خود کنار بیاید اما به هر حال این ضعف ضعف در برابر رقیبب نیست ) .این جاست که سوژه می کوشد دست به رقابت بزند، با این همه در این کوشش مایوسانه مرزهای نفرت باید در ـ نوردیده شود ، کار را باید بدون کینه و بیزاری پیش برد تا ورطه ای ایجاد نشود تا هیچ کس آسیب نبیند.پناه بردن به " آیینه " از همین روست. عاشق باید مرزهای خود را گسترش دهد باید به تصاحب و ( به بند کشیدن) معشوق بیاندیشد کاری که گویا پیشتر از انجام آن سرباز می زده است :"آینه نخستین دامی است که من می خواهم با آن تر را در بند کشم". اکنون چرا آیینه؟ توان آیینه در باز خاطره سازی و باز یاد آوری است ، عاشق می خواهد از این خصوصیت به عنوان دست مایه ای استفاده کند که مانع از به فراموشی سپرده شدن تصویر خود در ذهن معشوق گردد.گر چه واقعیت معشوق از دست او رفته اما عاشق بر آن است تا با این دست مایه افق و سپهر ذهن معشوق را به تصرف خود در آورد: با آیینه ذهن معشوق در شفافیت اش متوجه خاطره ی عاشق می شود . این کوشش مایوسانه است اما تنها راهی است که عاشق در پیش دارد.: "تو نیز پرندگان خیال ات را به سوی من روانه دار".اما این کار ممکن نتیجه ی وارونه دهد، در واقع عاشق به امکان " بر باد بودن راه حل خود نیز آگاه است : "چه بسا این تو را دلزده کند" . این جاست که با تصویر سازی و باز یادآوری خاطره های زیبا  می خواهد معشوق را به احساسات زیبایش توجه دهد: " باج" یا هدیه ای که او می دهد همان باز گرداندن احساسات زیبای معشوق به اوست ، این احساسات زیبا نه تنها ذهن که تن معشوق را نیز درگیر در یک داستان اروتیک می کند ، در این ملازمه ی تن ـ روان تنها برگ برنده ی عاشق رو می شود ، معشوق با قرار گرفتن در پیش آیینه  با خاطره های زیبای خود روبرو می شود و این خود مانعی است که با آن از امکان به فراموشی کشیده شدن تصویر سوژه جلوگیری به عمل می آید، ایینه باید سراسر افق ذهن معشوق را مصادره کند چنان که در پیش آن معشوق حضور عاشق را احساس کند ، حضور پنهان عاشق در پیش گاه آینه خود زاینده ی اندیشه های تازه در ذهن معشوق است سوژه بر آن است که با این کار حس تمنا را در وجود معشوق بیدار کند در این تمنا می تواند راهی برای بازگشت به سوی سوژه باز شود. پس آیینه باید در عین بازخاطره سازی جسم سوژه را نیز حاضر کند."آیینه دست های ماست که تا ابد به هم گره خورده است".تاکید بر ابدیت این پیوند ریشه در این تصور دارد که معشوق ناچار است همیشه خود را در آیینه ور انداز کند . این جاست که سوژه زبان به ستایش معشوق می گشاید : "به پیش آینه در آی، بر سیمای آن آب ریز تا زیبا یی خود را هر چه افزون جلوه گر ببینی ". در این ستایش دامی نهفته است، معشوق باید جلوه ای از اهمیت خود نزد عاشق را دریابد و آن جا که حس اهمیت داشتن با حس زیبا بودن در هم می آمیزد معشوق را درگیر در جوششی درونی می کند، این بر افروختگی به نفع سوژه عمل می کند: به هر حال این تنها راه است!

4. روشن است که این قرائت از متن نافی خوانش شما در کلیت آن نیست اما بنیان آن را سست می کند، چرا که آن قرائت بیش از هر چیز در پی اثبات " ضعف سوژه" است با این همه آن جا که نزد شما ضعف بیمارگونه ی سوژه به چشم می آید دقیقا " قوت" او دیده می شود: توان آگاهانه ی تحمل درد دوری معشوق بی هیچ پناه زمینی یا آسمانی و بی هیچ نفرتی . من نام این را والایش غریزه ی جنسی می نامم:"باید این درد را تا تهِ آن بچشم و می چشم" . دیگر این که محور بحث شما سخن گفتن از گونه ای " مریضی" ، همان مریضی ای که سبب " بروز شکست" سوژه در برابر "شخص ثالث" می شود بحث شما دقت زیادی روی طفره روی های سوژه ( عاشق) از ارتباط مستقیم جنسی دارد ، و از همین جاست که می پندارد این طفره روی ها باید علتی داشته باشد : اخلاقیات، داغ خدا ، و... .

" نمی گویم مشکل چیست اما وجود دارد " . این جمله ی قرینه به دست می دهد از این که خواننده علت این طفره روی ها را می داندـ به نظر می رسد این مشکل از نظر شما چیزی مانند " ضعف قوای جنسی سوژه " باشد . همچنان که در فیلم بزگراه گمشده ی دیوید لینچ آن گونه که شما بیان  دشته اید دیده می شود (من این فیلم را ندیده ام ) مشکل آن جا زاده می شود که شما آن صحنه های اروتیکی را که تایید کننده دیدگاه خودتان است را دست چین می کنید و بقیه را نمی بینید این " گریختن ها» بیشتر از هر چیز به رژه ی اندیشه ها در ذهن باز می گردد تا گریزی "خودـ پنهان گرانه".شما طفره روی و گریز را چه در جمله ی :" کاش در کنارت می بودم دست در دست نهاده و.." چه در جمله ی : " روز ما به آسمان ... و تا آخر. " تشخیص می دهید . در واقع آن چه شما متمایلید ببینید بیشتر ارتباط جسمانی است گرچه حتا آن را نیز در متن نادیده می گیرید ، برای نمونه درست در همان جایی که شما گونه ای طفره روی را یافته اید : قسمت " نیایش" ، درست پس از آن در آغاز سطر تازه ، گونه ای ارتباط مستقیمِ جسمی دیده می شود: " و خیالت را در  آغوش می کشم " . جالب این جاست که " در آغوش می کشم " به شیوه ی برجسته نما bold-face و با تاکیدی خاص بر زبان سوژه جاری می شود و سپس تاکید می شود که " من " نوای عشق ات را با طنین مزامیز دادود ، سور اسرافیل، و آواز جادو کننده ی سیرسه در می آمیزم  و در گو ش مردم فرو می نوازم ـ از این فاش و نمایان تر !

5. در فتاد جمله ی : "خود را برای هیچ زنی فرو مکاه" فکر می کنم اشتباهی از طرف شما رخ داده است . چرا که گمان نمی کنیم نقیض اش آنی باشد که شما می گویید، اگر معنای این جمله " خود را ، شخصیت ات را به خاطر هیچ زنی پایین نیاور و لگد مال نکن" باشد نقیض اش آن خواهد شد که در برابر همه  زنان " خویشتن دار باش و اگر نیاز است به آن ها نیاندیش " . اما خود فروکاهی ِ سوژه چگونه باعث فراـ بری معشوق می شود، این جا ( در متن )مساله ی " اسارت " معشوق در میان است ، آن چنان که از متن بر می آید او در بند چیزهای " خرد و کوچک " است و سوژه می خواهد با پرواز دادن او فرا بردن اش به او بینش از فراز همه چیز را دیدن ببخشد، بایسته ی پرواز آزادی است ، سوژه بر آن است به معشوق حس آزادی اش را باز گرداند این نیز چرخش گاه دیگری است که سوژه را در برابر آن " دژخیم " قرار می دهد.  

6.در متن ابدیت و لحظه وابسته به هم اندیشیده شده اند،سوژه برآن است تا آن دریافت از ابدیت که همان  ساکن شدن جنبش زمان است را وازند، او نمی تواند در پس جریان لحظه های در حال زوال یک "امر ثابت " را تشخیص دهد یا دست کم به آن باور ندارد ، چرا که باور به همه ـ توان بودن ِ خدا ( باشنده ی برتر) را از دست داده است ، باشنده ای که بودن اش ضامن این ثبات باشد.با این همه در ذهن اش خود زمان سیال نمی تواند ناموجود باشد ، اگر چه در دل حرکت لحظه ها و ثانیه ها ، هر دم دفن شدن و مرگ و ناپایداریِ "لحظه" تشخیص می دهیم، "شدن" ِ لحظه مرگ اوست با این همه زمان شونده و رونده هست: " دیوار زمان خود ترک بر نمی دارد" . این که سوژه می گوید : "من نقش تو را بر دیوار زمان برزده ام" تنها یک تصویر است و نشان دهنده ی یک واقعیت نیست بلکه تنها اراده ی سوژه را در جاودان ساختن تصویر معشوق در ذهن خود نشان می دهد : سوژه می گوید گر چه همه چیز به پایان می رسد اما تا آن گاه که من هستم تصویر تو در ذهن من جاودانه است یا جاودانه اش می کنم از آن جا که جاودانه بودن تنها در افق ذهن من معنا دارد با مرگ من جاودانه ـ بودن نیز معنای خود را از دست می دهد .

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت توسط نیا |

نقد بر کامنت من از نیکیتاک و پاسخ من.

همونطور که گفتی «نوشته بعد از نوشته شدن مال صاحبش نیست» که میشه گفت موافقم و مخالف ... ولی خب چون فعلا به نفعمه موافقم .


1- شیوه خواندن یک متن توسط من، شیوه عکاسانه نیست که مطلبی رو بخونم و قورت بدم و بخوام با یه سکانس چند ثانیه یا چند ساعته یا چند ساله از چند تا شخصیت و با داده های اون تحلیلی ازش داشته باشم.


2- شبیه با پازلی که چند تکه ی ناهمگون اون رو در دست داری و باید بقیش رو نقاشی کنی که مطمئنن منجر به گفتن «دلالت های معنائی را درک نکرده اید» توسط یک خواننده دیگر میشود.


3- شخصیتهائی که در ذهن تصویر میشود با توجه به گفتارها، وقتی «من» نه به عنوان خواننده بلکه به عنوان نیکیتاکی که این حرفها زمانی حرف دل او بوده و حالا کاغذ پاره های خود را بازخوانی میکند (نه این متن بلکه هر متنی) به بررسی حالات ذهنی و روحی خود در آن لحظه می پردازم

 
4- ترس از رو در روئی با چه؟ نه آیا حقیقتی که تحملش بس بسیار دشوار است که نه در این متن بلکه در هیچیک از کاغذ پاره هایم یافت نشود؟


5- ترجیح خود ارضائی بر سکس! نه این است که چگونه من در پیشش بمانم که حالا دوست دختری جدید دارد و به چه پناه برم پناه پناه پناه تاکید نمایان میکنم این به روش حل مسئله وابسته است نه صورت مسئله که روزی توسط شخصی که اتفاقا شما آنروز در پوستش بودید نوشته شده.

 

6- آیا ضعف سوژه در رویا هایش به فراموشی نمیرود؟ مثل فیلم بزرگراه گمشده دیوید لینچ که در آن مشکل دست نایافتی بودن «همسر» به علت ضعف در توان جنسی مرد تبدیل به دست نایافتنی بودن «یک دختر هرزه» به علت وجود صاحبان بسیار و خشم پدرانه میشود؟ ولی آیا رنگ و بو ها نشان از همان «باخیال ات عشق ببازم» یا خود ارضائی نیست؟


7- آیا این جمله که «تو نیز پرندگان خیال ات را به سوی من پرواز ده بیا با هم چون کبوتران پرواز گیریم.» در خواست عاشق از معشوق برای پناه به خود ارضائی با خیال تحمل نا پذیر بودن دوری عاشق از معشوق(که در خیال به عکس میگردد) نیست؟


8- خب شاید فهم نکردن من از کلمه «پرندگان خیال» سرچشمه بگیرد که حالا شما میگوئید عزیز من معنی آن فقط «فکر کردن» است و دیگر هیچ نه دیگر هیچ! آیا خود شما این را از من میپذیری که کسی که از معشوق خویش در خفی (حال یا طی نامه ای که هیچ زمان نمیتواند یا جرات آنرا ندارد که به معشوق بدهد) و در خیالی ترین حالات که «هیچ مرزی» برای تفکر ندارد همچنان با رعایت حریمها فقط درخواست «خیال کردن» از معشوق خویش میکند نه آیا این است نشانی از مریضی ای که خب قبلا خیلی گذرا تصویر کرده بود «دست در دست هم» و چنان سریع از آن حالت گریخت که انگار بعد آن مشکلی شاید در میان است! میتواند مشکل «اخلاقی بودن فرد» باشد نمیگویم مشکل چیست ولی مشکل وجود دارد و آن باعث دست نایافته بودن معشوق میگردد و وجود یک «دیگری» که معشوق او را بیش از «من» دوست دارد چون آن «دیگری» پدرسوخته شوهر دزد یا هر انسان منفی دیگریست که معمولا گفته میشود و دلیل نگفته شدنش توسط «من» جالب است!

و وجود دیگری تنها زمینه ایست برای بروز این شکست در واقعیت واقعی! یعنی واقعیتی که روزی به علت نبود بهانه ای برای بروزش به درون رفته و با خیال رویش ماست مالی شده بود حالا به برون کشیده شده و پس این (میانجی) بروز این شکست که زمانهای مدید پیش از وجودش رخ داده بود باید همه تخسیر بر گردن باشد حالا چرا نیست؟ چرا نیست؟ آیا دلیلش این نیست که باز هم علتی بس بزرگ وجود دارد بس بس بس بسیار بزرگ که حتی گفتنش هم جایز نیست ! خیال پناهیست بزرگ و بی مرز و فکر کنم هر آنچه در این پردیس برین از یاد بری علتی دارد نه لزومن هر آنچه بر زبان می آوری...

 

«روزی ما به آسمان پرواز خواهیم کرد و بر ستیغِ دور ترین کوهستانِ دورترین ستاره یِ این جهان خواهیم نشست ؛



من و تو ــــ



                   تنها.

                         با هم!



در این سپیده دمان به چشمان ات خیره شده ام!»


خانم عزیز بر روی ابرها، تنها، بی هیچ مشاهده کننده ای، مطمئنن جهت یه قل دو قل معشوق خویش را کسی به اینجا نمیکشاند! بعدش جاب تر هم میشود:


«سپیده در کار فراگستردن خویش است و در فراگستردن اش به چشم های نیم بسته ی تو می ماند آن گاه که اهسته آهسته آن ها را می گشایی.» خب این هم زمینه ای که منتظر آن بودی پس شروع کن.
«وه که برقِ چشمان سپیده وارت چه سان در دل ام دلهره می افکند . آه ! بیا و ببین که دل ام چه سان در پرتو چشم مشتاق تو آب می شود!» این هم شروع طفره روی! «نیایش.....» اینکه دیگر تهش است پناه از دست معشوق به بابا!



«در آغوش می کشم و دست در دست تو از میان تند بادها و توفان ها می گذرم و با تو بر فراز ابرها گام بر می دارم و نوای عشق ات را با طنین مزامیر داوود پیغامبر و سور اسرافیل و جادوی سیرسه ی آوازخوان در می آمیزم و آن چنان اش در گوش مردمان فرو می نوازم که ازآوای آسمانی اش هوش ار سر خواب گرفته شان برباید و نفس در سینه هایشان حبس شود.»



آیا اینها پی در پی تفره روی حتی در خیال چندی به علت «اخلاقیات» چندی به علت خدائی که اسمش پاک شده و داغش هنوز بر سرجایش است چندی به علت بیدار کردن خفتگان! این یکی دیگر خیانت است در حق «اید»
.


«آن چنان اش در گوش مردمان فرو می نوازم که ازآوای آسمانی اش هوش ار سر خواب گرفته شان برباید»

آیا سوژه در حال «با یک دست پیش کشیدن و با دست دیگر پس زدن» نمیباشد؟
«"آیینه" نخستین دامی که من خواسته ام با آن تو را به «بند کشم»» کاری که از پس سوژه ای با این قدرت بر نمی آید جای شک است واقعن
.


«کاش دریابی و حس کنی که من هیچ انتظاری از تو ندارم.» یا شاید «کاش دریابی و حس کنی که انتظاری که توان آنرا ندارم که برآورده کنم از من نداشته باش و بدون آن به سمت من بیا»


به هر حال با همه این حرفهائی که زدم به این نکته نیز ایمان دارم که وقتی سیگنالی بین 1 تا 5 ولت را تبدیل به عددی بین 1000 تا 5000 بکنید به ازای 1 ولت خطا در سیگنال اول 1000 واحد خطا در سیگنال دوم خواهید داشت ... در ضمن اینکه برداشت جنابعالی از این متن نهایتا با کمی اعماض میتواند تبدیل همان سیگنال به 100 تا 500 باشد و احتمال خطای شما ممکن است کمتر باشد .


و من الله توی قیف

در ضمن اگر این نوشته را معشوقی بمن دهد میگویم آنرا نه برای درد دل خویش بلکه برای درد دل من نگاشته است.

طبيعتا هر کس  يک متن را با توجه به افق معنايی خودش از زندگی تفسير می کند از همين روست که هر متن می تواند به هم اندازه ی خوانندگان اش معنا ها و تفسيرهای گونه گون بپذيرد .از همين رو اين انتظاری بی جاست که توقع داشته باشيم خواننده به افق معنايی مولف راه برد و آن را به همان گونه که در ذهن وی جريان دارد بازنمايد اين کاری بيهوده است و بيراهه رو .اين جا شما تحليلی فرويدی از قضيه(داستان خانه) ارائه داده ايد و البته بسيار زيبا اما اين تحليل معنای اثر را از پيش درگير در یا تخته بند شيوه ی خوانش «نیکيتاک» کرده است . در واقع نیکيتاک بر آن است تا روش خواندن خاص خود اش را بر متن  تحميل کند (از پیش باید گفت این در خویشتن خود دشواری ای در بر ندارد ) با این همه این سیج (خطر) را در بردارد که بسیاری از «نشانه» ها و رد پاها را در متن نادیده گیرد و با گونه ای قیاس به نفس زیاده روانه آن را در خاص بودگی آن واهلد. برای نمونه واژه ی « خدا» در اثر بیش و کم با شیطان اینهمان پنداشته شده است : «خدا عفریت است».این جا خدا در چمِ دقیقا کیشانه ( آیینانه)اش در پندار آورده شده است و نسبتی با بابا(پدرـ خدا) ندارد. زیرا در آناکاوی (تحلیل) روان کاوانه آن گونه که شما به دست داده اید وجه مشخصه ی پدر ، پدرانه گی اش است : پناه و سرپناه بودن . اما در این جا به خدا تاخته می شود نه این که سوژه به او پناه ببرد .همین دریافت کیشانه از خداست که سوژه را به سمت سخن گفتن از ابدیت سوق می دهد ـ درون مایه ای که در تحلیل شما مطلقا نادیده گرفته شده است و چه بسا عامدانه زیرا با آن روش متن کاوی نمی توان این درون مایه را واکافت ـ ابدیت ای که در « لحظه » دیده می شود و بدین گونه دقیقا در مسیری گام می نهد درست به پاد شیوه ای که گذشتگان در آن اندیشه می کرده اند: «لحظه» ابدیت من و توست .سپس تر این ابدیت در هندیمانی (حضور) ناپای «یار» دیده می شود:ابدیت مطلق من در کنار تو بودن است . اما سپنجی بودن در این جا هم دیده می شود ـ مایوسانه ـ آن جا که سوژه به مرگ می اندیشد.در حقیقت آن چه سوژه را این گونه نومیدوارانه به آه و ناله ی عاشقانه وا می دارد بیش از هر چیز آگاهی اوست به سپنجی بودن سرشت هست بودن که به دنبال معنایی برای آن می جوید اما نمی یابد . از آن جا که این پروسه ی جستن و نیافتن مایه ی بنیادین یاس اندوهبار سوژه است پس می کوشد این « معنا» را خلق کند. اما سوژه حتا به پوچ بودن این کوشش مایوسانه نیز آگاه است !از این جاست که در دل این آشوب خانه طوفان گونه می خواهد که به کنجی بخزد؛ پناه گاه . اما این پناه گاه دگر نمی تواند مایه و خمیره ای متافیزیکی باشد بل که چیزی است این جهانی که در عین حال باید تمنای فرا ـ روانه و برین خواهانه ی سوژه را ارضا کند . و چیزی با این ویژگی و منش تنها می تواند یک یار زیبا باشد ، که می تواند سیمای معنا و و دلیل را به خود بگیرد و نقش یک سرپناه بازی کند. (مادر)!پس اگر در این جا خواسته باشیم تاثیر ناگزیر رانه ی جنسی را وارد کنیم باید به « والایش» آن نیز گوشه چشمی داشته باشیم .صرف تصویر کردن این رانه در قالب یک بیماری نمی تواند این اوج گرفتگی آن را ببیند. پس آن را کشش به خود ارضایی در نتیجه ی ناتوانی در دست یافتن به ابژه تفسیر می کند. با این همه این تحلیل حصه ای از واقعیت را دارد اما نه همه اش را . کوشش شده تا پاتوس در سوژه به سان یک بیماری دیده شود ـ البته چه بسا این از زیرکی نیکیتاک است که آن را منحرفانه نمی نامد چه بسا به دلیل های به جا !ـ اما باید دید که آیا این جا واقعا بیماری ای در کار است ؟باید ردپای چم آه و ناله های دلرنج کننده ی سوژه را در متن بیابیم آن جا که نیکیتاک آن را نادیده گرفته است . وی حضور یک « او» ی برهم زننده و مزاحم را تشخیص داده است : آن «پسرک» را ! اما همه ی آن نقش و نماهایی که سیمای او را تصویر می کنند و شیوه ی رودرویی سوژه با او را سراسر در محاق گذاشته است.آن جا که سوژه از خشم ناکینه جویانه ی خود از آن خون آشام که قلب و تنها نهان گاه اش را در مشت های یخ آگین خود می فشرد سخن می گوید .این جا نشانه ای می یابیم به پاد تفسیر نیکیتاک که می خواهد ما را مجاب کند گونه ای خودارضایی در کار است ـ البته اگر این مساله ساده را رها کنیم که در هر گونه تصویر کردن یا داستان ساختن از یار کمینه ای از خود ارضایی در کار هست مساله این است که نیکیتاک از خود ارضایی بیمارگونه سخن سر می دهد ـ.می توان پرسید از چه رو سوژه با همه ی خشم کشنده اش نمی تواند بیزار باشد: تا کینه ای نباشد دشمن بودن هم فایده ای ندارد.

ـ در این نیز که سوژه باید یک دست پس می زند و با یک دست پیش می کشد هم تردیدی نیست و متن به گونه ای روشن و نمایان آن را نشان می دهد ، اما آیا «نتوانستن» سبب می شود که وی این گونه آیینه را دست مایه ای کند تا یار را در «بند کشد». هرگز چرا سوژه باید روی این بند کشیدن تاکید کند؟مگر پیشتر یار در بند او نبوده است و چرا اکنون آیینه؟!آیا به این رو نیست که آیینه با توان بازتاب دادن تصویر و سیما می تواند قدرت بسیاری در ایجاد خاطره و باز یِاد آوری داشته باشد.ــ اما چه چیز آیینه را میانجی می کند . آیا این گرایش سوژه برای پرهیختن از کینه و بیزاری دشمنانه و دژخیمانه در قبال « آن پسرک» نیست:نمی توانم یا نمی خواهم از او بیزار باشم.ـ اما در عین حال که سوژه نمی خواهد بیزار باشد پاتوس او هنوز ادامه دارد و در او کاگر و اثر گذار است زیرا از هر چه که بگذریم او هنوز عاشق است گرچه خواستِ یارش آن است که آنِ «او»(همان) دژخیم باشد.با این همه سوژه با دژخیم نامیدن او می خواهد در لفافه و با برگرداندن نوک دشنه به سوی خود در یک آن او را رسوا و تبرئه کند.چرا که او یار را دوست دارد و نمی خواهد به هیچ رو او را دلرنج کند!در این جا حسی اخلاقی محرک سوژه است اگر چه او آن دزخیم را نیک می شناسد و می تواند از همه ی برگ های برنده به سود خویش استفاده کند اما نمی کند. او دیوانه است ؛عاشق است!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com