دَغا
باز خودِ ماييم!آيا
همه يِ گرفتاري هايِ ما در پهنه هايِ گوناگون فرهنگي ، اجتماعي ، سياسي و ... زاده يِ منشِ دغاكارانه و فريب بازانه ي «دين ـ پيشه گان»[1]است يا نفس پيدايش اين پيشه ها خود ريشه در يك واقعيت بنيادي تر دارد ؟و اين واقعيت بنيادي چرا و از چه راه مايه ي پيدايش اين كارهاست؟[ واژه ـ «دين ـ پيشه» ـ را من براي كساني به كار مي برم كه از راه دين به نان و نوايي مي رسند ، كاربست اين واژه ريشه در اين واقعيت دارد كه نان خوردن و سرمايه انباشتن از راهِ دين تنها ويژه ي شيخ ها و آخوندها و ملايان نيست بلكه جز اين ها بسياري ديگر نيز از اين راه ارتزاق مي كنند و حتا سازمان تشكيل مي دهند:از درويشان و گدايان كوچه و خيابان ها گرفته تا مداحان و نوحه سازان و سفره اندازان و دعانويسان ، استخاره گيران و روضه خوانان و...].براي
پاسخ گفتن به اين پرسش ما به كاوشِ ژرف بينانه يِ دين در بروز اش آن چنان كه خود را به نمايش مي گذارد نياز داريم گر چه پاري بر اين باور باشند كه دين در ذات و نهاد و بنيان خود از هر آميغ و آلودگي اي پيراسته است و هيچ خشي بر آن نيست ؛ اين گزاره را مي توان اين گونه نوشت : «بودِ دين پيوندي با نمودهايش ندارد».از آن جا كه ما فانيان و ناپيوستگان به جهانِ برين راه به دريافتِ دين در بود اش آن چنان كه در ذات خويش هست نداريم ناگزيريم آن را در نمودها و برزوهايش آن چنان كه رخ مي نمايد بپژوهيم.در بررسِش ژرف بينانه ي دين در كاركرد اش آن چنان كه رخ مي نمايد ما ناگزير از پذيرفتن اين واقعيت هستيم كه دين خودْ هم يك «سرمايه» است كه بازار خاص خود اش را دارد و خواسته ناخواسته امكاناتي در اختيار عده اي قرار مي دهد كه ديگران نمي توانند داشته باشند، و هم كالاي واسطه اي است كه با به كار گرفتن آن مي توان بر گرده يِ مردمان سوار شد و از ايشان سواري گرفت.حقيقت اين است كه در همه ي كاوش هاي رايج گناه همه يِ گير و گرفتاري ها را بر گرده ي شيخان مي اندازند و بر آن اند كه ريشه ي همه يِ بدبختي ها در اين جاست. اما يك واقعيت هميشه ناديده گرفته مي شود و آن نقش خودِ ما در بازتوليدِ قدرت شيخ است:شيخ اگر هست بدان روست كه ما او را مي خواهيم.ما بيش از شيخان رياباز و دغاكاريم ، در پشت سرشان همه يِ گناهان را به ايشان نسبت مي دهيم و در برابر ايشان كرنش و ستايش مي كنيم.دشواري از شيخ نيست گير در ماست، شيخ بنا به باور اش راه مي پيمايد ، و به پادِ باور بسياران او در اين راه به بيراهه نمي رود او آن چنان پيش مي رود كه از او خواسته شده و مايه ي گروش مردم به او نيز همين است. در واقع هيچ كس تاكنون يك آخوند را بيرون از آن هاله ي سپنت اش در كارِ پرداختن به يك بزه نديده است.شيخ در راه باور هايش استوار است و دِژ وار، روشن است كه اين پاك بودن او براي اش نان آور نيز هست و او خود اين را بهتر از مردم مي داند، او مي داند كه هر چه كه پاك تر و پيراسته تر باشد و هر چه در پيمايش راه باور هايش استوار تر پيرامونيانِ بيشتري نيز خواهد داشت پس به سود او نيست كه از راه كيشِ خود به بيراهه رود.اين جهل مردمان است كه به شيخ قدرت اش را و نفوذ اش را و سرمايه اش را هديه مي كند. كاشانه ي شيخ هميشه آن جاست در جهل انسان ها و سستي شان و اگر شيخ گناه كار و بزه كار باشد بزه اش در همين جاست : در بازساخت و بازتوليد ناداني. شيخ از قِبَل نهادينه ساختن جهل و جهل گروي در جان و روان مردم است كه از آن ها سواري مي گيرد اما با اين همه شيخ در توليد جهل تنها تكيه نهاده بر نيروي غريزي خويش در انباشتن سرمايه نيست بل همچنان او بر اساس تعاليم دين اش به پيش مي رود و مردم نيز از همين روست كه ايشان را ثنا و ستايش مي گويند و تن به بندگي آستان ايشان مي سپارند.«حُقه» از ماست دين ـ پيشه بي گناه است.اين ماييم كه به او خانه اي براي زيستن و پيش رفتن عطا مي كنيم ، معبد او مسجد و زيارتگاه نيست معبد او دل هاي ماست،«كعبه همين جاست».او در دل هاي ما خانه دارد و اين ماييم كه براي دل مان هزينه مي كنيم.اگر ما نذر مي كنيم ، مداح فرا مي خوانيم ، عزاداري مي كنيم،سفره مي اندازيم ، استخاره مي كنيم، گشودن ِگرهِ كار خود را از امامان مي خواهيم، جشن و مولودي مي گيريم و هزاران كار احمقانه ي ديگر كه نه تنها گره از كار ما نمي گشايد بلكه بر كمر اقتصاد ما زلزله فرود مي آورند گناه دين ـ پيشه ي بيچاره چيست او هم در انديشه يِ شكمِ فرزندان خويش است و هميشه با خلوص بيشتر در پيشگاهِ خداي خويش به نماز مي ايستد.پس بايد جست تا ريشه ي اين آفت را يافت؟ چه بسا از من چشم داريد تا با غوغا و هياهو نعره بزنم كه ريشه ي همه ي اين بدبختي ها در دين است اما اگر چه اين سخن نادرست نيست اما بسنده هم نيست دين به تنهايي مسئول نيست،بيشتر و برتر از همه اين انسان ها هستند كه مايه هاي تيره روزي خويش را فراهم مي كنند، در واقع اين اوست كه بردگي و بندگي خويش را خواهان است و در پناه اين بندگي كار دشوار انديشيدن و سر و سامان دادن به زيست خويش را به ديگري تفويض مي كند. اين انسان است كه با بالغ شدن خويش مخالف است و با سپردن عنان خويش به دست دين ـ پيشه خودش را آسوده مي كند ريشه در روان ماست.پس تا ما اين هستيم و تا آن گاه كه ما دوست داريم عنان سرنوشت خويش را به دست كسي بسپاريم اين فلك بر همين چرخ مي چرخد و ما نمي توانيم از اين دايره ي هم دشنام و نفرين گفتن و هم ثنا و ستايش گفتن بيرون رويم.تا آن گاه كه آسمان و سرنوشت و بخت و دست پنهانِ خدايان و جنيان و امامان را در زيست خود دخيل مي بينيم اين آسياب بر همين پايه مي چرخد.در واقع دين ـ پيشه تنها آن گاه پاي به ميدان مي گذارد كه ما پيشتر او را فراخوانده باشيم،او تنها آن گاه و آن جا هست كه ما بخواهيم،و با پا پيش نهادنِ ماست كه او پا پيش مي نهد.واقعيت اين است كه ما هميشه او را فرا مي خوانيم و او به ما پاسخ مي دهد.اما آن گاه كه از او خواستيم كه افسار زيست مان را به دست بگيرد و چونان شبان راه را از چاه به ما بنماياند از همان هنگام است كه بايد به آغل و آخور و طويله ي خويش نيز خو گيريم، و هر آن چه را كه او گفت به گوش جان نيوش كنيم.آن گاه كه ما راهنما بخواهيم و «صغارت» خويش را بپذيريم او نيز هدايت مان مي كند و مي گويد: «ولایت فقیه واقعیتی جز قرار دادن و تعیین قیم برای صغار ندارد». - کتاب ولایت فقیه - روح الله خمینی - موسسه تنظیم و نشر ﺁثار امام - چاپ نهم - تابستان 77- ص 49.و اختيار جان و مال و ناموس ما را در دست مي گيرد اين گونه:«ولی فقيه نسبت به جان و مال و ناموس مردم اختيار دارد. همان اختياری كه پيغمبر اكرم (ص) داشت. فقيه اين مقام و ولايت را به منظور حفظ مصلحت امت دارد».(سمینار ولایت فقیه در ساری ، رادیو تهران، اخبار ساعت 20 روز 29 اردیبهشت 1361 ).و آن گاه است كه ما در قامت يتيمان ظاهر شده و مي شنويم:«ملت به عنوان ايتام محسوب میشوند و عالمان در حكم قیم و والیان امر هستند كه كار رسیدگی به تمام امور مردم را دارا هستند."(گردهمایی ائمه جمعه،8بهمن ماه 77).اگر ما ره ـ نمايان را فرا خوانيم و خويشتن را به ايشان بسپاريم آن ها نيز با در دست گرفتن اختيار مال و جان و ناموس مان ما را به مانندِ «رمه» به هر سو اي كه دل شان بخواهد مي كشانند، زيرا به هر رو پاي سود ايشان نيز در ميان است و هيچ كس كار بدون دست مزد انجام نمي دهد، اما براي اين كه سر و صداي اين گوسفندان خدا بلند نشود بايد اين مزد را از راه اش به دست آورد و از همين جاست كه دين ـ پيشه دست به دامان دين مي شود و از آن راهكارِ رهنمودن[چپاول]مردم را برون مي كشاند.و دين همه دستورها و فرمان ها را به او مي دهد و همه ناگزيرند كه از آن پيروي كنند زيرا كه آن سخن، سخنِ خداست كه بر زبان «نمايندگان» اش جاري مي شود و اين «نشانه» ها و «آيت هاي خدا» بر روي زمين از خودشان سخن نمي گويند و در كار خدا و برگزيدگان او چون و چرا نمي كنند آن ها تنها فرمان مي برند و مردمان را نيز مي فرمايند كه فرمان بريد.و از همين جاست كه دين ـ پيشه نه با فريب و دغا بل با رفتن به راه خدا و پيغمبر و ياران برگزيده اش در دكانِ دين فروختن خويش جا خوش مي كند و مردمان را به يغما مي برد و مردم نيز با كمال آسايش وجدان سرمايه هاشان را در اختيار وي قرار مي دهند بي آن كه يك دم با خويش بيانديشند كه اين همه سرمايه و زر و پول به كجا سرازير مي شود و طُرفه تر آن كه در اين دكان ها به مردم در قبال پول شان هيچ داده نمي شود.منابع سرازير شدن زر و سيم به جيب دين ـ پيشه گان اين ها هستند: زکات و خمس، وصيت، رد مظالم، تصرف در اوقاف، امامت مسجد، منبر و خطابه، زيارت و زيارتگاه ها، نکاح و طلاق، خريد و فروش عبادت، دعا فروشي براي برآورده کردن نياز و... .و به اين ها اكنون بايد دست انداختن آن ها بر ثروت هاي ميهن مان و نيز حيثيت و اعتبار ايشان در دست يافتن به پُست ها و يا راه انداختن كارها را نيز افزود.دين بدين گونه يك «سرمايه ي نمادين»[2] است كه به دست مايه ي آن دين ـ پيشگان و دوستان و آشنايان و فرزندان ايشان مي توانند بي آن كه بزه اي از ايشان سر زند در راه انداختن بسياري از كارها انباز شوند و از حمايت و پشتيباني دولت نيز برخوردار گردند و حتا در پاره اي از فتادها از راه بودجه ي عمومي به آن ها ياري نيز رسانده شود، بدين سان دين در بُن به گونه اي است كه به بسياري، امتيازها و برتري هايي تفويض مي كند كه نا دين ـ پيشگان نمي توانند از آن بهره اي داشته باشند.دين در كاركرد اش يك سرمايه است و توليد كننده ي تبعيض .دين تبعيض زاست زان روي كه به دارندگان آن،آن چيزهايي را عطا مي كند كه دست يافتن آن ها به درآمد را تسهيل مي كند؛ آبرو حيثيت ، اعتبار، ، شان، منزلت و...كه ندارندگانِ اين سرمايه(دين) فاقد آن پنداشته مي شوند[3].دين سرمايه است از اين روي كه مي توان با راه انداختن سازمان ها و نهادهاي دين ـ بنيادْ از هر گونه،يك منبع توليد سرمايه به هست آورد و با ياري آن در سلسله مراتب قدرت كه اساس آن نيز دين گرو است فرا رفت و به پست هاي مهم دست يافت و به دست مايه ي همين پُست ها به بسياري امكان دست يافتن به كارها را تفويض كرد و از بسياري دگر آن را ستاند[اين جا ديگر شايستگي مهم نيست ، مهم تنها دين ـ داشتن است]اگر دين ـ داشتيم مي توانيم در بسياري از راه هاي توليد در آمد وارد شويم اما اگر آن را نداشته باشيم نه تنها به ما پروانه ي سهيم شدن يا دست به كار شدن در بسياري از كارها را نمي دهند بلكه چه بسا ، براي نداشتن آن به سان يك بزه كار در ما چشم بدوزند و درِ دكان مان را تخته كنند.از همين روي دين ـ داري گونه اي سرمايه داري است و دارندگانِ اين سرمايه،از توان پيروزي بيشتري برخوردار خواهند بود. پس در اين جا نيز دين ـ پيشگان نه با دروغ و ريا و دورويي و دزدي وگناه كاري بلكه كه به دست مايه يِ حُسن شهرت و اعتباري كه از قِبَل دين داشتن به آن دست يافته اند در بازار حاضر مي شوند و به همان دست مايه در رقابت با ديگران از قدرت اقتصادي بيشتري بهره مند هستند.در واقع آنان از حسِ اعتماد مردم استفاده مي كنند نه سوء استفاده چرا كه مردم نيز به اين سنخ كسان اعتماد بيشتري داشته و حتا در گرفتاري هاشان از ايشان چاره جويي مي كنند.بدين سان است كه در اين بازارِ دين فروختنْ پاره اي روز به روز فربه تر مي شوند و بسياري روز به روز ورشكسته تر و ويران تر.پس خطاست اگر بپنداريم فريب بازيِ دين ـ پيشگان است كه ايشان را فرا و فراتر مي برد ؛تبعيض و بيداد ذاتي يك سامان دين بنياد است و آن جا كه در يك دولت يا رژيم ،دين در بنيانِ كار باشد خود به خود به دين داران بها و ارزش بيشتري داده خواهد شد و از ارزش نا دين باوران و دين ستيزان روز به روز كاسته خواهد شد
.در يك سامان دين بنياد هر يك از انسان ها نيز نرخ ويژه ي خود را دارند و بر بنياد بهايشان است كه به آن ها امكان حضور در اجتماع و كار و كنش داده مي شود، هر چه با ارزش تر
[دين ـ دارتر!]بودي حضورت فرخنده تر خواهد بود و با هاله يِ سپنتاي پيرامون ات توان به خود كشاندن ديگران را خواهي داشت و اگر جزء ناسپنتايان يا حتا نجس ها بودي كار ات زار است و هيچ كس به تو روي نخواهد كرد.آپارتايد و چند گونه پنداشتن انسان ها ذاتيِ سامان هاي دين گرو است و از اين گونه سامان ها نمي توانيم چشم داشته باشيم كه به هر يك از انسان ها «حقوق» ِويژه ي شان را بپردازد.با ارزش بودن انسان و «حق مند» بودن او در يك سامان دين بنياد معنايي ندارد و از همين رو تا يك سامانْ دين را در بنيان كار خويش دارد نمي تواند با همه ي انسان هايي كه در زير سايه ي آن زيست مي كنند دادورانه رفتار كند و امكانات و تسهيلات را به يك سان در اختيار آن ها قرار دهد.ضرورت ستيز با سامان هاي دين بنياد و برپا نمودن نهادهايِ «اين جهاني» و گرفتن امتيازها و برتري هايي كه به دست مايه ي دين داشتن به دين ـ پيشگان داده شده از همين ضرورت مبارزه با تبعيض و چندگونه پنداشتن انسان ها مي آيد.اگر ما امروز نمي خواهيم كه دين لگام كار و بار و زيست مان را در دست بگيرد از همين روست.زيرا آن جا كه آپارتايد در كار باشد انسان ها به خودي و غيرخودي ، دوست و دشمن ،مومن و كافر و... تقسيم بندي خواهند شد و با آن ها نه بر بنيادِ «حقوق ذاتي» و طبيعي شان بل بر پايه ي زينه و مرتبه ي اجتماعي تعريف شده شان رفتار خواهد شد. و آن جا كه درون مايه ي «حق» معنايش را از دست بدهد راه براي تاراندن كسان از صحنه ي اجتماع گشوده خواهد شد: گاه به صورت ترور فيزيكي آن چنان كه در اين سه دهه شاهد بوده ايم؛كشتار گسترده ي روشن انديشان و دگرانديشان و دگرباشان و قتل هاي زنجيره اي گاه با ترور شخصيت،و گاه با از كار بي كار كردن و ستاندن حق زندگي و معيشت از شهروندان ، گاه با زندان و شكنجه و گاه با ندادن پروانه ي حضور در نهادهاي دولتي از هر نوع مانند آن چه كه در پيوند با اقليت هاي ملي و مذهبي و به ويژه بهاييان مي بينيم.از همه ي امكانات و تسهيلات زندگي مانند كار و معيشت و ازدواج ،مشاركت در امور اجتماعي و سياسي و فرهنگي و اقتصادي و تحصيلاتي نيز تنها
«خودي» ها بهره مند خواهند شد و بسياران همچنان در بن بست هاي اقتصادي و فرهنگي و سياسي خفقان آور به دور خويش پيله تنيده يا دست نيايش به آسمان فراز مي برند(!) اگر نه با روي نهادن به درون به همه گونه بيماري هاي رواني دچار خواهند آمد و يا آسان تر از همه در دام مرگ آور اعتياد گرفتار آمده و به دستان خود گور خويش را خواهند كند.پانوشت ها
:1.
دين ـ پيشه(دين ـ كار) به معناي دسته اي كه از راه دين ارتزاق مي كنند واژه اي است كه من از دكتر اسماعيل نوري علا وام گرفته ام.ر.ك : «پيدايش و نقش دينكاران امامي در ايران».2.
كافتن دين چونان سرمايه،درون مايه اي است كه محمدرضا نيكفر در كتاب«اقتصاد سياسي دين» بدان مي پردازد.درون مايه ي «سرمايه ي نمادين» واژه اي است كه او از آلن بوديو جامعه شناس سرشناس وام گرفته و در اين كتاب به آن مي پردازد.3.
در دين ما ،انسان بودن انسان وابسته است به دين داشتن او و هر چه انسان در انجام فرايض دين كوشاتر باشد انسان تر خواهد بود و از منزلت و مرتبه ي اجتماعي برتري بهره مند خواهد شد و اگر دين نداشته باشد اصولا انسان به شمار نيامده و در رده ي سگ و خوك و خون و ادرار و مدفوع خواهد بود و از آن جا كه نجس است فاقد ارزش نيز خواهد بود.نيا
27 دي ماه 86
در خوانش جستار پيشين يك تن از دوستان شيعه كيش مرا به دروغ گويي متهم نموده و با درخواستِ«رو كردن»منابع به چالش كشانده اند من نيز براي اين كه خود را از اين اتهام وارهانم منبع نوشته ها را در زير رو مي كنم تا بهانه اي در كار نباشد.
از سخنان آن حضرت عليه السلام است به عمربن خطاب، هنگامي كه براي رفتن خود به جنگ با اهل ايران با آن بزگوار مشورت نمود.
(مورخين در زماني كه امام عليه السلام اين سخنان را فرموده اختلاف دارند:بعضي گفته اند درباره ي جنگ قادسيه بوده كه موضعي است نزديك كوفه از سمت مغرب به طرف صحرا و اين جنگ در سال چهارده از هجرت واقع شده ،چون عمر با مسلمانان براي رفتن خود به جنگ مشورت نمودامام عليه السلام او را از رفتن نهي فرمود،پس سعد بن ابي وقاص را سردار لشگر گردانيد كه با هفت هزار نفر وارد كار زار شدند و يزدگرد شهريار ايران هم رستم فرخ زاد را با لشگر بسياري به جنگ آنان فرستاد بالاخره لشگر اسلام غلبه يافته و رستم را با بسياري از لشگرش به قتل رسانده و فتح و فيروزي به دست آوردند و بعد از آن مسلمين و سعد به سمت مداين رفته داخل ايوان كسري شدند و آن چه در آن جا بود به يغما بردند و يزدگرد از آن جا فرار كرد.و برخي گفته اند درباره ي جنگ نهاوند بوده كه شهري است نزديك همدان، و مجمل اين واقعه اين است:يزدگرد پادشاه ايران لشگر بي شماري در شهر نهاوند به سپهسالـاري فيروزان گرد آوردند تا به جنگ لشگر اسلام قيام نمايد ،عمار ياسر كه در آن وقت حاكم كوفه بود چون آگاهي يافت نامه اي به عمر نوشته به او خبر داد،عمر اصحاب را گرد آورده براي رفتن خود به اين كارزار مشورت نمود ، هر كس راي و انديشه ي خويش را اضهار مي داشت ، عثمان گفت به همه ي مسلمانان شام و يمن و مكه و مدينه و كوفه و بصره بنويس تا براي جنگ حاضر شوند و خود نيز به همراهي ايشان حركت نما ،اميرالمومنين عليه السلام فرمود صلاح نيست از مدينه حركت كني، چون اين شهر مركز مملكت اسلام است ، و نيز صلاح نيست كه لشگر از شام بخواهي ، چون شهر ي كه به سختي به تصرف در آمده سزاوار نيست از لشگر تهي ماند ، مبادا هرقل پادشاه روم آگاه شده از كمين بيرون آمده دوباره آن جا را به تصرف در آورد ،عمر گفت يا علي پس دستور چيست؟ فرمود راي اين است كه تو در مدينه مانده مرد دليري را امير لشگر نموده به جنگ ايراني ها بفرستي و اگر هم مغلوب شده شكست بخورند تو در جاي خود مانده دوباره لشگر آماده مي سازي و براي سرداري لشگر اسلام نعمان بن مقرن لياقت دارد ، عمر اين راي اختيار نموده نامه اي به نعمان كه در بصره بود نوشت و او را مامور نمود كه به سپهسالـاري لشگر اسلام به جنگ ايراني ها برود ، و نعمان چون نامه خواندبا زياده از سي هزار نفر مرد جنگي روانه ي نهاوند شد و پس از زد و خورد بسيار آخرالـامر فتح نصيب مسلمانان شد و اين جنگ را مسلمانان فتح الفتوح ناميده اند.و يزد گرد فرار كرد، خلاصه از جمله فرمايش هاي امام عليه السلام هنگام مشورت با عمر يه آن حضرت اين است):ياري نمودن و خوار كردن اين امر(دين مقدس اسلام از ابتدا)به انبوهي و كمي لشگر نبوده است( تا ازبسياري لشگر كفار و كمي سپاه خود بهراسيم)و آن دين خداست كه آن را ( بر ساير اديان) پيروز ي داده و لشگر خداست كه آن را كه آن ها را مهيا ساخته و كمك فرموده تا آن كه رسيده به مرتبه اي كه بايد برسد و آشكار
گرديده جايي كه بايد آشكار گردد، و ما به وعده از جانب خدا منتظريم( در قرآن كريم س24ي55مي فرمايد وعد الله الذين امنو منكم و عملو الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم وليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم لييدلنهم من بعد خوفهم امنا.يعني خدا به كساني از شما كه ايمان آورده و گرويدند و كارهاي شايسته كردند وعده داده است كه زمين كفار و شهرهاي ايشان را به تصرف ايشان در آورد ، چنان كه پيش از آنان بني اسرائيل را در زمين شام و مصر مسلط گردانيد،و وعده داده است كه دين پسنديده و برگزيده براي ايشان استوار گرداند، پس از خوف و ترس از كفار به آنان امنيت و آسودگي عطا فرمايد)و خدا به وعده ي خود وفا كرده لشگرش را ياري مي فرمايد.( پس راي خود را براي نرفتن عمر به كازار از روي برهان چنين بيان فرمود)و مكان زمامدار دين و حكمران مملكت مانند رشته ي مهره است كه آن را گرد آورده به هم پيوند مي نمايد ، پس اگر رشته بگسلد مهره ها از هم جدا شده پراكنده گردد و هر گز همه ي آن ها گرد نيامده است ( تو اگر از مدينه بيرون روي فساد و تباه كاري رخ داده و جمع مسلمين پراكنده مي شود . پس از آن براي رفع نگراني عمر از جهت كمي لشگر و بسياري سپاه دشمن مي فرمايد:)اگرچه امروز عرب اندك است ، ليكن به سبب دين اسلام و( غلبه ي آن بر ساير اديان) بسيار است ، و به جهت اجماع و يگانگي ( كه نفاق و دورويي در آن ها راه ندارد ) غلبه دارند
تو مانند ميخ وسط آسيا (ساكن و بر قرار باش) ، و آسياي جنگ ات را به وسيله ي عرب بگردان ( در تجهيز و آراستگي و انتظام ايشان بكوش)و آنان را به آتش جنگ در آور و خود به كارزار مرو زيرا اگر تو از اين زمين (مدينه ي طيبه پايتخت اسلام) بيرون روي عرب از اطراف و نواحي آن ( فرصت به دست آورده ) عهد با تو را شكسته فساد و تباه كاري مي نمايند (از زير بار اطاعت و پيروي تو گردن مي كشند،و رشته ي نظم مملكت از هم گسيخته مي شود ) تا كار به جايي مي رسد كه حفظ و نگهباني سر حد ها كه در پشت سشر گذاشته اي نزد تو از رفتن به كازار مهم تر مي گردد ( خلاصه چون بيرون روي بيم آن هست كه اعراب فتنه و آشوب بر پا نموده و در نظم مملكت اخلال كنند به حدي كه اهميت تدبير در آن كار بر تو از تدبير جنگ با كفار بيشتر گردد، و ديگر آن كه اگر تو وارد كارزار شوي و ايراني ها تو را ببيند مي گويند اين پيشواي عرب است ( كه به جز او براي آن ها پيشوايي نمي باشد. اگر او را از بين ببريد (به قتل رسانيد)آسودگي خواهيد يافت، و اين انديشه حرص ايشان را بر (جنگ با تو)و طمع شان را در نابود كردن تو سخت تر و زيادتر مي گرداند و (چون از جمله پرسش هاي عمر از آن حضرت اين بود كه گفت: ايراني ها تصميم گرفته
اند كه به مسلمين هجوم آورده با ايشان بجنگند و اين تصميم آن ها دليل انبوهي سپاه و قوت و توانايي شان مي باشد، و من كراهت دارم از اين كه آنان پيش جنگ شوند،امام عليه السلام مي فرمايند:)اما آن چه تو راجع به آمدن ايراني ها به جنگ مسلمين ياد آوري نمودي پس باكي نيست زيرا خداوند سبحان از آمدن ايشان بيش از تو كراهت دارد و او تواناتر است به برطرف نمودن آن چه كه از آن كراهت دارد و به آن راضي نيست و اما آن چه راجع به بسياري عدد ايشان ذكر كردي پس (آن هم نگراني ندارد، زيرا)پيش از اين ( در زمان حضرت رسول و صدر اسلام با كفار)به بسياري لشگر جنگ نمي كرديم ، بلكه به كمك و ياري خداوند متعال مي جنگيديم ( اكنون از كمي لشگر نگران مباش ، حق تعالي ما را ياري فرموده بالـاخره فتح و پيروزي را از آن ما مي گرداند.
از نامه هاي آن حضرت است به زياد بن ابيه هنگامي كه در حكومت بصره قائم مقام و جانشين عبدالله بن عباس بود و عبدالله آن هنگام از جانب امير المومنين عليه السلام بر بصره و شهرهاي اهواز و فارس و كرمان حكم فرما بود (كه در آن او را از خيانت به بيت المال مسلمانان منع كرده مي ترساند،و اين كه او را زياد بن ابيه؛ زياد پسر پدرش ناميده اند براي آن است كه پدرش معلوم نيست، او ادعا مي كرد كه ابو سفيان پدرش بوده و ابوسفيان هم او را در مجلس عمر بن خطاب پسر خود خواند ، چنان كه در شرح نامه ي چهل و چهارم بيان مي شود، مادرش سميه كه مادر ابي بكره هم بود به زنا دادن شهرت داشت، گفته اند: عايشه اول كسي است كه او را ابن ابيه خواند):و من سوگند ياد مي كنم به خدا،سوگندي از روي راستي و درستي اگر به من رسد تو در بيت المال مسلمانان به چيزي اندك يا بزرگ خيانت كرده و برخلاف دستور صرف نموده اي بر تو سخت خواهم گرفت چنان سختگيري كه تو را كم مايه و گران پشت و ذليل و خوار گرداند( تو را از مقام و منزلت بركنار نموده آن چه از بيت المال اندوخته اي مي ستانم به طوري كه درويش گرديده و توانايي كشيدن بارمونه و روزي عيال نداشته و پيش مردم خوار و پست گردي)و درود بر آن كه شايسته ي درود است.
تاريخ طبري
ص 1824
شگفتي كند از جامه ها و زيور و شمشير خسرو و امثال آن ، بر آن بيافزود با چيزها كه ديدن آن براي عربان خوشايند بود از خمس به كسان چيز داد و پس از تقسيم ميان كسان و برداشت خمس فرش به جا ماند كه تقسيم آن ميسر نبود به مسلمانان گفت:«موافقيد كه چهار خمس آن را به دلخواه واگذاريم و آن را پيش عمر فرستيم كه هر چه خواهد كند كه تقسيم آن ميسر نيست و پيش ما اندك مي نمايد و در نظر مردم جلوه مي كند؟
گفتند:« آري براي خدا چنين كن»
سعد فرش را بر اين قرار فرستاد.فرش شصت ذراع در شصت زراع بود يك پارچه، به اندازه ي يك جريب كه در آن را هاي مصور بود و آب نماها چون نهر ها، و لابه لاي آن همانند مرواريد بود و حاشيه ها چون كشتزار و سبزه زار بهاران بود،از حرير بر پودهاي طلا كه گل هاي نقره و امثال آن داشت.
وقتي فرش را پيش عمر آوردند. از خمس به كسان چيز داد و گفت:«از خمس ها به همه ي جنگاوراني كه حضور داشته اند يا ميان حصول دو خمس كوشا بوده اند بايد داد و گمان ندارم از خمس بسيار داده باشند آن گاه خمس را به مصارف آن تقسيم كرد و گفت:« درباره ي اين فرش چه راي مي دهيد ؟».
جماعت هم سخن شدند و گفتند:«اين راي به تو گذاشته اند راي تو چيست؟»
اما علي گفت:« اي امير مومنان، كار چنان است كه گفتند اما تامل بايد كه اگر اكنون آن را بپذيري فردا كساني به دستاويز آن به ناحق چيزها بگيرند».
عمر گفت :«راست گفتي و اندرز دادي» و آن را پاره پاره كرد و به كسان داد.
بن عمير گويد:مسلمانان در جنگ مداين بهار كسري را گرفتند كه سنگين بود و نتوانسته بودند ببرند،آن را براي زمستان كرده بودند كه گل و سبزه نبود و چون مي خواستند مي خواري كنند، بر آن مي نشستند كه گويي در باغي بودندفرشي بود شصت در شصت در شصت زمينه از طلا بود و زينت آن نگين ها و ميوه ي آن جواهر ابريشم و برگ ها از ابريشم و آب طلا بود عرب آن را قطف مي گفتند.
گويد: و چون سعد غنائم را تقسيم كرد فرش بماندكه تقسيم آن ميسر نبود،پس مسلمانان را آورد و گفت : « خداوند دست هاي شما را پر كرد تقسيم اين فرش مشكل است و كس تاب خريدن آن ندارد راي من اين است كه آن را به امير مومنان واگذاريد كه هر خواهد كند» و چنان كردند.
گويد: و چون فرش را در مدينه پيش عمر بردندخوابي ديد و و كسان را فراهم آورد و حمد و ثناي خدا كرد و درباره ي فرش راي خواست و قصه ي آن را بگفت بعضي ها گفتند آن را بگيرد ، بعضي ديگر به نظر او واگذاشتندبعضي ديگر راي مشخص نداشتند علي كه سكوت عمر را ديد برخاست و نزديك او رفت و گفت: چرا علم خود را جهل مي كني و يقين خود را به مقام شك مي بري؟از دنيا جز آن نداري كه عطا كني و از پيش برداري يا بپوشي و پاره كني و بخوري و ناچيز كني»
گفت:«راست گفتي» و فرش را پاره كرد و ميان كسان تقسيم كرد. يك پاره ي آن به علي رسيد كه به بيست هزار فروخت و از پاره هاي ديگر بهتر نبود.
سعيد گويد:آن كه خمس مداين را برد بشير بن خصايه بود و آن كه خبر فتح را برد حليس بن فلان اسدي بود: متصدي ضبط عمرو بود و متصدي تقسيم سلمان بود.
: وقتي فرش را تقسيم كردند كسان در فضيلت جنگاوران قادسيه بسيار سخن كردند عمر گفت: «اينان اعيان و برجستگان عرب اند كه دين و بزرگي را با هم دارند رزم آوران جنگ هاي پيش اند و جنگاوران قادسيه.»
گويد وقتي زيور و لباس بار و ديگر لباس هاي خسرو را كه لباس هاي متعدد داشت و براي هر مقامي مناسب بود پيش عمر آوردند گفت:«محلم را پيش من آريد.»
قرظه از جانب علي [ع] والي كوفه شده بود ، و همان جا نيز وفات يافت و علي بر وي رضي الله عنه بر وي نماز گزارد.
علي[ع] يزيد بن حجبه بن عامر بن تيم الله بن ثعلبه بن عكابه را ولايت ري و دستبي داد. در خراج آن ديار، كسري پديد آمد،علي[ع]، يزيد را به زندان افكند.
علي بن ابي طالب رضي الله عنه گفت:« از شما هر كس كه از جنگ با معاويه كراهت دارد عطاء خود بستاند و به جنگ ديلميان رود.» هم او گويد : چهار هزار يا پنج هزار مرد از جنگ معاويه روي بگرداندند و من يكي از آنان بودم. ما همه ي عطاء خود را گرفتيم و به ديلم شديم.»
عبدلله بن صالح عجلي، از ابن يمان و او از سفيان، ما را روايت كرد كه: علي رضي الله عنه ربيع بن خثيم ثوري را به فرماندهي چهار هزار مرد مسلمان به جنگ ديلم فرستاد.
علي بن ابي طالب رضي الله عنه ولايت آذربايجان را نخست به سعيد بن ساريه خزاعي و سپس به اشمث بن كندي داد.
حسين بن عمرو مصلح ازدي از شيوخ آذربايجان روايت كنند كه: وئيد بن عقبه به آذر بايجان آمد و اشعث بن قيس همراه وي بود. و چون خود بازگشت اشعث را بر آن جاي گمارد. در آن هنگام اهل آذربايجان بشوريدند. اشعث از وليد طلب ياري كرد و او سپاهي عظيم از اهل كوفه بفرستاد اشعث حان به حان فتح مي كرد و پيش مي رفت و حان به زبان مردم آذربايجان باغستان است ـ تا با همان شرايط صلح حذيفه و عتبه بن فرقد آذربايجان را فتح كرد و از تازيان اهل عطاء و ديوان گروهي بياورد و در آن جاي ساكن ساخت و آنان را فرمان داد كه مردم به اسلام خوانند.
زماني كه عبدلله بن عباس رضي الله عنه از جانب علي رضي الله عنه ولايت عراق داشت اهل اصطخر عصيان كردند و عبدلله از نو آن جا را فتح كرد.
از چندي اهل زرنگ امير از شهر براندند و دروازه ي آن ببستند همان زمان كه علي بن ابي طالب از امر جمل فارغ شد حسكه بن عتاب حبطي و عمران بن فصيل برجمي يا گروهي از راهزنان عرب به زالق شتافتند اهل آن جاي پيمان شكسته بودند. تازيان به شهر اندر شدند.
شاعر گويد،[رجز]:
ديار سيستان را خبر دهيد كه گرسنگي و جنگ فرا رسيد. ابن فصيل و راهزنان عرب فرارسيدند. ايشان را نه سيم ارضا كندو نه زر.
علي بن ابي طالب[ع]عبدالرحمن جزء طايي را به سيستان فرستاد. لكن حسكه حبطي وي را بكشت. پس علي فرمود:« ببايد كه چهار هزار تن از حبطيان را به قتل رسانم»وي را گفتند:«همه ي حبطيان پانصد تن هم نشوند».
گويد: علي رضي الله عنه عون بن جعده بن هبيره مخزومي را به فرستاد ويزبه دست بهدالي راهزن طائي در نيمه راه عراق كشته شد پس علي به عبدلله بن عباس نامه نوشت و فرمان داد مردي را با چهار هزار تن به سيستان فرستد. عبدلله ربعي بن كاس عنبري را با چهاز هزار مرد جنگي روانه كرد. حصين بن ابي الحرـ ابوالحر خود مالك بن خشخاش عنبري نام داشت ـ و نيز ثابت بن ذي الحره حميري همراه وي شدند. ثابت فرمانده سپاه پيشرو بود چون به سيستان رسيدند حسكه به جنگ ايشان آمد و كشته شد و ربعي همه ي ديار را به تصرف خويش در آورد.
هنگامي كه علي بن ابي طالب به روزگار خلافت خويش در كوفه بود ماهويه مرزبان مرو به خدمت وي شد و علي [ع] به دهقانان و اسواران و دهسالـاران نامه نوشت كه جزيه بود بپردازند، اهل خراسان سرباز زدند پس علي [ع]جعده ابن هبيره ي مخزومي را كه پسر ام هاني دختر ابوطالب بود بدان جاي روانه كرد اما فتحي دست نداد و امر خراسان پريشان بود تا علي [ع] كشته شد.
نخستين كس كه از جانب علي[ع]ولايت خراسان يافت عبدالرحمن بن ابزي مولاي خزائه بود. پس از او جعده بن هبيره ابن ابي وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم به ولايت رسيد .
به روزگار خلافت علي بن ابي طالب رضي الله عنه چون پايان سال سي و هشت و آغاز سي و نه بود حارث بن مره عبدي به فرمان علي رضي الله عنه لشگر به آن حدود كشيد و پيروز شد غنيمت بسيار و برده ي بي شمار به دست آورد . تنها در يك روز هزار برده ميان ياران خويش پخش كرد . لكن سرانجام خود و ياران اش جز گروهي اندك در سرزمين قيقان كشته شدند.
قتل او در سال چهل و دو بود. قيقان در ديار سند نزديك سرحد خراسان واقع است
مردم گيلان و طبرستان و ديلمستان سال ها در برابر هجوم سپاهيان اسلام پايداري و مقاومت كردند و در حقيقت اعراب مسلمان هيچ گاه نتوانستند گيلان و طبرستان و ديلمستان را تصرف نمايند. در زمان عثمان اعراب براي فتح طبرستان تلاش بسيار كردند و سعيد بن عاص به دستور عثمان به سوي طبرستان روانه شد. در اين هجوم امام حسن و امام حسين (فرزندان علي)نيز با سعيد بن عاص همراه بودند( مختصرالبلدان-ابن فقيه- ص152+فتوح البلدان ص183+تاريخ طبري-ج5-ص2116).
ذكر حكومت و شاهنشاهي باو در طبرستان
تا لشگر اسلام نصرهم الله بر يزدگرد ظفر يافتند و او منهزم بري افتاد باوْ با او بود، اجازت طلبيدند كه به طريق طبرستان بگذرد و بكوسان آتشكده را كه جد او كيوس بنياد نهاد زيارت كند و بكرگان بدو پيوندد، يزد گرد اجازت داد. چون مدت مقام و مكث او دراز شد خبر واقعه ي يزدگرد و غدر ماهوي سوري بدو رسيد: فردوسي را معجز است در نظم شاهنامه.
اما باو سر بتراشيد و مجاور بكوسان به آتشكده بنشست تركان جمله ي خراسان و طبرستان خراب كردندو از جانب عراق لشكر عمر با حسن بن علي عليهما السلام و عبدلله بن عمر بن خطاب و حذيفه ي يماني قثم بن عباس با مالك اشتر نخعي به آمل آمدند و هنوز معسكر ايشان باقي است ،مالكه ي دشت مي گويند اهل طبرستان از زحمت و صدمه ستوه شدند و اتفاق كرده كه اول ما را پادشاهي بزرگ قدر بايد تا همه منقاد او شويم و از خدمت او عيب و عار نداريم گفتند جز باو اين كا را نشايد پيش او رفتند و ماجراي او را گفته بعد الحاح بسيار بدان شرط قبول كرد كه مردان ولايت و زنان به بندگي او خط دهند و حكم بر اموال ايشان و دما نافذ باشد بدين عهد از آتشكده بيرون آمد و ولايت از دشمنان پاك كرد.
فصلي در امر عطا به روزگار خلافت عمر بن خطاب رضي الله عنه
عمربن خطاب رضي الله عنه در تدوين ديوان ها با مسلمانان راي زد . علي بن ابي طالب وي را گفت:«در هر سال هر چه را گرد آمده تقسيم كن و چيزي نزد خود نگه مدار.»عثمان گفت:«مي بينم كه مالي عظيم گرد آمده كه همه ي مردمان را بسنده باشد. لكن اگر آن ها راشماره نكنيم تا كسي كه بهره ي خود را گرفته از آن كس كه نگرفته بازشناخته نشود بيم آن دارم كه امر پريشان گردد.
*خالد بن وليد، بشير بن سعد، پدر نعمان بن بشير انصاري را به جنگ بايقيا فرستاد. گروهي از فارسيان به فرماندهي فرخبنداذ به مقابله ي وي آمدند و باران تير بر سپاهيان شان افكندند.بشير بر آن ها حمله برد و شكست بر سپاهشان انداخت و فرخبنداذ را بكشت. سپس بازگشت و خود زخمي جانكاه بر پيكر داشت و زماني كه در عين التمربود از جهان درگذشت.
ـگويند آن خالد بود كه خود با فرخبنداذ نبرد كرد و بشير همراه وي بوده است خالد پس از آن جرير بن عبدلله بجلي را به جنگ اهل بانقيا فرستاد بصبهري بن صلوبا نزد وي شتافت و از جنگ سرباز زد و طلب صلح كرد . جرير در مقابل هزار درهم و يك طيلسان با وي صلح كرد . به روايتي ديگر ابن صلوبا نزد خالد رفت و از جنگ سر باز زد و خالد به همان شروط با وي صلح كرد.
چون مهران كشته شد و جنگ نخيله(=يوم النخيله) به اتمام رسيد جرير نزد
ايشان رفت و مالي را كه بدان صلح شده بود از آنان و نيز از اهل حيره بستد و ايشان را نامه اي نيز در اين باب نوشت.خالد نامه به بصبهري بن صلوبا نوشت و آن طيلسان را با مال حيره و آن هزار درهم خدمت ابوبكر فرستاد و ابوبكر آن طيلسان را به حسين بن علي(ع) بخشيد.
*در اين زمان مردم اسخر –بار ديگر- قيام كردند و حضرت علي زياد بن ابيه(عامل فارس) را به سركوبي آنان فرستاد.(تاريخ طبري-ج7ص2722).
*از طرف خليفه آمده ايم ولي ديروز در همين شهر شما با يك خواهش ديگري روبرو شديم. شخص بزرگي نيز از ما خواهشي كرد كه پذيرفتيم.
ارينب گفت:
-آن ديگر چيست؟
-خواهش حسين است
-حسين كيست؟
-حسين بن علي بن ابي طالب آن مرد پرهيزكار كه محبوب رسول الله بود.
-او چه می خواهد؟
او هم مي خواهد با تو ازدواج كند و او نيز آرزومند است كه همسر تو باشد تو به يقين او را ديده اي و مي شناسي و از سرگذشت پرهيزگارانه و دلاورانه ي زندگاني او آگاهي.
-آري او را ديده ام. روشني باطن او را كه رنگ هايي از پرهيزكاري و دلاوري دارد بر چهره اش تشخيص داده ام از مردانگي ها و شجاعت هاي او هم در جنگ هاي آفريقا و هم در نبرد طبرستان چيزها شنيده ام.
لشكر آوردن مصقله بن هبيره الشيباني به طبرستان.
در اين وقت خلافت به امير المومنين علي عليه السلام رسيده بود، قومي بودند كه ايشان را بنوناجيه گفتند به نصرانيان پيوستند و ترسا شده، اميرالمومنين بر ايشان تاخت جمله را به غارت بياورد و زنان و فرزندان بمن يزيد برداشت و نامسلمانان به بندگي بخرند. مصقله بن هبيره الشيباني بصد هزار درهم بخريد و آزاد كرد سي هزار درهم برسانيد مابقي ادا را وجه نداشت بگريخت و به معاويه پيوست امير المومنين علي عليه السلام در حق او مي گويدكه : قبح الله مصقله فعل فعل الساده و فر فرار العبيد. به بصره فرستاد و خانه و سراي او خراب كرد و اول سرايي كه در اسلتم خراب كردند اين بود و از خواهر او مال طلب فرمود و امروز هنوز در بصره آثار سراي او باقي است و فرزندان او به كوفه مقيم اند در حق امير المومنين علي عليه السلام مي گويد :
قضي و طرا فيها علي ماصبحت
اما رته فيها احاديث
ما از تبار قريش هستيم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ايراني ها هستند روشن است كه هر عربي از ايراني برتر و بهتر و هر ايراني از دشمنان ما هم بدتر است ايراني ها را بايد دستگير كرد و به مدينه آورد
. زنان شان را به فروش رسانيد و مردان شان را به بندگي و بردگي اعراب گماشت.حسين بن علي، سفينه البحار و مدينه الاحكام والاثار، نوشته ي حاج شيخ عباس قمي، ص
164روزهايِ عاشورا كه مي شود ،اين كاروانِ جوشانِ سينه و سنج و طبل و مويه و نوحه حالم را بسيار پريشان مي كند ، چه بسيار بارها كه از خود پرسيده ام اين همه اشك ريختن براي چيست و چه دردي از دردهاي كُشنده ي مردمان اين سرزمين دوا كرده ، و سر آخر با كمال افسوس به خود پاسخ گفته ام كه
: «هيچ» ، حقيقت اش را بخواهيد من در اين طومارِ طويلِ مرثيه و عزا هيچ چيز جز نمودِ بارزِ گونه اي مسخ فرهنگي را نمي بينم كه در هاونِ درد ها و مرارت ها و زجرها ، پناهِ خويش را در باورها و اعتقادات همان كساني مي يابد كه عاملان اصلي محنت ها و زحمت هاي او بوده و هستند.آن گاه كه قوم مغلوبي پيوسته بر چرخ آتشينِ شكنجه ي چيره گشتگانِ در گردش باشد و استخوان هاي پيكرش زير سم ضربه يِ اسبان زور و فشار و استبداد او به صدا در آمده و راه و پناه و چراغ و كورسويي به هيچ ناكجايي نداشته باشد ، آن گاه كه همه ي خيزش هاي او با تزوير و دغا و دروغ و ريا به خون نشسته باشد ، آن جا كه همه ي خشم و خروش و هيمنه ي آتش گونه ي ِ جان بركفان و سوگند پيشگانِ او در صدايِ شيهه ي اسبان افسار گسيخته و در زير چكاچاك شمشير هاي به خون آهيخته گم شده باشد آن گاه كه همه ي اميد هاي او بر باد رفته باشد، باري آن گاه است كه چون كودكي به دامان همان كس يا كساني مي آويزد كه با تازيانه هاشان آه از نهاد او برآورده اند.راست اش را بخواهيد به گمان من علت اصليِ روي نهادن نياكان ما ايرانيان به
«امامان معصوم!»[خاندان محمد بن عبدالله] هيچ نبوده است جز تجربه ي شكست هايِ پشت اندر پشتِ اين ملت از تازيان [ علت به كاربستن اين واژه شوينيسمِ نويسنده نيست تنها هدفم ناميدن اعراب است به همان گونه اي است كه پيشينيان مي ناميده اند ،به شاهنامه دقت كنيد:از اين پس شكست آيد از تازيان ستاره نگردد مگر بر زيان
].در ميان سرزمين هايِ مورد هجوم تازيان برخلافِ تاكيدات نمايان دكتر شريعتي مبني بر اين كه ايرانيان اسلام را با آغوش باز پذيرا شدند ما از همان آغاز شاهدِ ايستادگيِ سرسختانه ي ايرانيان در برابر تازيان بوده ايم، سراسرِ دو قرن نخست تاريخِ پسا اسلامي ايران سرشار از شورش ها و خيزش هاي مردمي است كه عليه فرمانفرمايان تازيِ خويش قد بر مي افراشتند و در هجمه يِ طوفان وار سپاهيان خليفگان تن به خاك مي سپردند،علت اين شورش ها و به پا خاستن ها طبعاً ماهيتِ تبعيض گونه و چندگانه بين دين اسلام بود كه ملت هايِ تحت تصرف خود را با زور و فشار ناگزير به پرداختن جزيه مي
كرد ، حقيقت اين است كه اسلام بر خلاف تصور رايج به هيچ رو يك دين برابري گرا نيست و در متن مانيفست آن كه همان قرآن باشد انسان ها نه تنها از ديدگاه اجتماعي با هم برابر نيستند بلكه به هر يك از آن ها مرتبه و درجه ي اجتماعي ويژه اي اختصاص داده شده است به گونه اي كه در آن حتا مسلمانان هم كيش نيز با هم برابر نيستد چه رسد به نامسلمانان ـ از اين جاست كه مي توانيم نتيجه بگيريم كه گفته يِ آن دسته از تاريخ نويساني كه بر اين باورند كه علت روي نهادن ايرانيان به اسلام شعار برابري و برداري بوده اساسا يك دروغ تاريخي است كه اگر گستردگي مرزهاي ايران زمان ساسانيان را همراه با كمبود امكانات ارتباطي و تبليغي در آن زمان را نيز در پندار آوريم دروغ بودن آن بيشتر نمايان مي شود، چرا كه امكانات آن زمان هرگز تا آن اندازه نبوده كه بتوان مژده دين نوين را به همه ي «ستمديدگان» ايران كه تشنه برابري و دادخواهي بودند و از جور حاكمان ساساني خسته ، رساند.فرمانروايي تازيان بر ايرانيان تنها به پرداخت جزيه محدود نمي شد بلكه اعراب پيوسته ايرانيان را تحقير و خوار مي كردند چنان كه اگر تازي اي باري بر گرده داشت و در راه به ايراني اي برمي خود ايراني مي بايست بار او را تا در خانه اش بي هيچ چشم داشتِ مزدي حمل كند يا اگر سوار بر مركبي مي بود بايد تازي را نيز سوار مي كرد ،همين ستم كاريِ بهره كشانه و پست شمارانه بود كه ايرانيانِ عجم ـ اين واژه اي است كه تازيان بر ايرانيان نهاده بودند ؛ به معناي گنگ و بي زبان ـ را وا مي داشت كه در برابر تازيان به ستيزه برخيزند؛["چون محتسب برای اخذ جزيه نزد ذمّی آيد، او را پيش خود بايستاند و به او پس گردنی زند و گويد: جزيه را بپرداز، ای کافر!"]اما تاريخ اين ستيزه ها و نبردهاي مردمي چيزي جز تاريخ سركوب و كشتارِ شورشيان نيست ، در نمايشنامه ي اين كارزارها ما تنها شاهد بر خاك پاشيدن خون مردمان بيچاره اي هستيم كه در طلب به دست آوردنِ آزادي و سر بر تافتن از بردگي مزدورانه دست به سلاح برده اند و طُرفه آن كه در بسياري از موارد اين كشتارها به فرمان همان «سرورِ آزادگان» اي به انجام مي رسيده اند كه اكنون چنان در پَسخانه يِ جان مان رخنه كرده اند كه از ياد برده ايم چگونه به فرمان ايشان چه خون ها كه از آزادگان ما بر زمين ريخت.البته مي دانم پذيرفتن اين گفته ها براي شيفتگانِ [حضرت علي]كاري بسيار دشوار است و دشوارتر پذيرفتن اين كه فرزندان همين امام همام در سركوب خونين مردمان طبرستان دست داشته اند. اين را نيز مي دانم كه نگاه سياه و سفيد بين اين باورچيانِ پنبه در گوش نهاده كه گوش هر چه حقيقت است را با تعصب هاي كورشان كر كرده اند ، به همان رسن هميشگي اش دست خواهد آويخت كه: شما دروغ زنيد و از روي عناد اين سخن ها را بر زبان مي رانيد .اما مرا با اين هاي كاري نيست بهل تا همچنان كاسه ي جهل شان را بليسند.آن
چه در ادامه مي خواهم بدان بپردازم شرح تاريخيِ كوتاهي است از مناسبات امام حسين بن علي با معاويه بن ابوسفيان پس از صلح او با امام حسن تا روشن شود كه آيا حسين بن علي به راستي همان انسان بزرگ و ستمديده اي است كه به خاطر احقاق حقوق مستضعفان ، لب تشنه در بيابان نينوا با 72 تن از ياران جان بركف اش در برابر «زور و زر و تزوير» ايستاد و جان در راه حقيقت نهاد يا واقعيت هرگز به گونه ي ديگريست ؟!اگر
بخواهيم با ديده ي حقيقت بين در رخداده هاي تاريخي درانديشيم بايد گفت كه در شورش امام حسين بن علي بدون شك گرايش هاي و انگيزه هاي مردم گرايانه وجود داشته اما به نظر مي رسد علت اين جنبش او نتيجه ي يك خطا در محاسبات بود كه تاوان اش را هم پس داد،خطاي او نشناختن مردمي بود كه به او وعده ي هم ياري داده بودند، كه اين البته خود به تنهايي دال بر آن است كه اين امامِ ستم كشيده نمي توانسته است كه با درهاي غيب پيوندي داشته باشد .[بسياراني بر اين باورند كه امام از پيش مي دانست كه مردم به او پشت خواهند نهاد و در دشت نينوا لب تشنه شهيد خواهد شد و زنان و فرزندان اش را به اسارت خواهند برد ، من سپس تر به اين موضوع كه آيا امام حسين تمايلي به نبرد داشت يا خير باز خواهم گشت ، اما به گمان من اين از آن دست باورهاي ايمانيِ افراد است كه مي خواهد رخداده هاي تاريخي را به سود اعتقادات خويش تحريف كند و بدين سان حماقتي را كه امام حسين به خرج داد را لاپوشاني نمايد، زيرا به هر رو اين به دور از خردورزي است كه بپنداريم امام از پيش مي دانست كه در دشت سوزان نينوا گير خواهد افتاد و با اين وجود زنان و فرزندان و خويشاوندان و حتا كودك شيرخواره اش را با خود به ميدان جنگ برد تا با تير كمان دشمن خون اش بر زمين ريزد مضافاً اين كه من به دور از انسانيت مي بينم كه كسي فرزند شيرخواره اش را به آماج سيل خروشان تيرهاي دشمنان بسپارد ، به ميدان كشاندن اين كودك بيش و پيش از هر چيز نشان از عجز سردرگم و متضرعانه ي امام پير دارد كه خواهان ادامه ي جنگ نيست].اگر
به واپس برگرديم همه چيز روشن تر خواهد شد،حقيقت اين است كه آن چنان كه منابع تاريخي نشان مي دهند ميان معاويه و حسين بن علي هميشه مناسبات دوستانه اي در كار بوده است دست كم از آن هنگام كه ميان امام حسن بن علي و معاويه پيمان نامه اي امضا شد، تئوريسين هاي شيعه اين عمل امام حسن را همچنان كه همه ي اقدامات ديگر امامان را كاري بت شكنانه و بنيان براندارانه مي دانند اما اگر نحوه ي مماشات و همراهي فرزندان علي با معاويه را از زير گرد و خاك سند هاي تاريخي بيرون بكشيم روشن خواهد شد كه حقيقت اين نيست كه در گوش ما فرو كرده اند.آن چنان كه از تاريخ ها بر مي آيد در زمان امام حسين و پيش از مرگ برادرش در ميان مردمان غوغا و هياهوي بسيار در كار و حكومت معاويه وجود داشت به گونه اي كه بسياري از مردم به امام براي سرنگوني حكومت معاويه شكايت مي بردند اما امام در پاسخ مردم مي گفت:«ميان من و معاويه عهدي است كه آن را نقض نمي كنم پس تا معاويه زنده است من بر او طغيان نخواهم كرد» .امام حسين همچنين در نامه اي خطاب به معاويه گفته بود: من خواهان نبرد يا ستيزه با تو نيستم».و پيرو همين شيوه ي برخورد با ستم دولت حاكمه بر مردم بود كه امام نه تنها دست به شمشير نمي برد بلكه به ياران خويش فرمود: تا معاويه زنده است همه تان بايد خانه نشيني پيشه كنيد .»اما امام حسين نه تنها با معاويه براي برقراري عدل و قسط ستيزه نمي كرد بلكه هر گاه كه معاويه به مدينه مي رفت وي نخستين كسي بود كه به ديدار وي شتافته و او را در آغوش مي گرفت و به خاطر همين دوستي مشفقانه اين دو بود كه امام حسين در جنگ قسطنطنيه شركت كرد آن هم به فرمان معاويه! در برابر معاويه نيز وي را بي پاداش رها نمي كرد:روايت ها نشان مي دهند كه در برابر اين مماشات امامان ، معاويه مقرري آن ها را از سالي 5000 درهم در سال[در زمان خلافت عمر] به سالي يك ميليون درهم معادل 4هزار كيلو نقره در سال افزايش داد، بدين سان بود كه اين امامان بر سر چنان ثروت هاي هنگفتي خيمه زده بودند كه افزون بر بذل و بخشش هاي بي شمارشان از پس مانده ي ثروت شان امام زين العابدين شبانه روز 400 خانوار را طعام مي داد و... .اگر اين ايده را بپذيريم كه حكومت معاويه آن چنان كه بسياري از شيعيان باور دارند يك حكومت غاصبانه و ستمكارانه بوده است معناي مماشات امامان با دستگاه جور و ظلم آن هم در هنگامه اي كه بسياري از مردم و در كنارشان خوارج از بيدادهاي معاويه به ستوه آمده بودند بيشتر روشن خواهد شد. در واقع مي توان اين ايده را تاييد نمود كه در تمامتِ دورانِ سياهِ خلافتِ اميرالمومنين معاويه اين دو امامِ همامْ با دست روي دست گذاشتن و با بي اعتنايي به خواست توده ها و با دريافتِ مقرري هاي هنگفت نه تنها به گفته ي شيعيان به «اسلامِ انقلابي» ياري اي نرسانده اند بلكه با خاموشي شان هميار و همپايِ با خلفايِ ستم پيشهْ در سركوب توده ها دست داشته اند.كاوِش
ژرف تر «واقعه ي نينوا» نشان از آن دارد كه امام حسين واقعاً خواستار جنگ نبود ، همراهي و حضور كودكان و زنان همراه او وازننده يِ اين ايده است كه امام از نظر نظامي براي اين نبرد آمادگي داشته است.در واقع عامل اصلي آغاز جنگ نه آمادگي امام حسين بلكه اصرار عمر سعيد بود مبني بر اين بود كه امام بايد خودش را به ابن زياد حاكم كوفه تسليم كند، اين با وجودي بود كه امام حسين چندين بار در ضمن مذاكرات خواهان بازگشت و رفتن به پيش يزيد بن معاويه شده بود.در طي اين مذاكره ها امام نه تنها سخني در دشمني يزيد بر زبان نمي راند بلكه با تاكيد بر مناسبات خويشاوندي خود با عمر سعد از او تقاضا مي كند كه وي را به ابن زياد تسليم نكند اما سعد قبول نمي كند و مي گويد :« نه بايد تسليم ابن زياد شوي».نكته ي ديگري كه تاييد كننده ديدگاه ماست مبني بر اين كه امام خواهان نبرد نبود سخنان وي بود كه مي گفت: «من كسي نيستم كه جنگ با لشكريان يزيد را آغاز كنم».اگر اصرار عمر سعد در كار نبود شايد هرگز اين واقعه يِ خونين رخ نمي داد چرا كه مناسبات خويشاوندي در ميان تازيان از بنيه يِ استواري برخوردار بود چنان كه پادرمياني ريش سپيدان و سران قبايل مانع از بروز جنگ در ميان آن ها مي شد. در واقعه ي كربلا نيز شمر [از ياران علي بن ابي طالب در صفين و از راويان برجسته ي حديث] را مي بينيم كه به خاطرِ خويشاندي اش با عباس بن علي[ابوالفضل] برادر امام حسين با امان نامه اي به خيمه ي ياران امام حسين مي رود و مي گويد :«پسران خواهر ما بيايند اي پسران خواهر ما شما در امانيد.»معاويه
بن ابوسفيان در وصيت نامه اش خطاب به يزيد گفته بود :«حسين بن علي[...]مردي كم خطر است اگر بر او دست يافتي گذشت كن!»اين
گفته پيش از هر چيز از حزم و دورانديشي معاويه و دوم از دريافت روشني بر مي خيزد كه معاويه از امام حسين بن علي داشته است ، چنين بود كه پس از رساندن خبر مرگ حسين بن علي به او : «اشك در چشمان او حلق زد.» وي به شمر دشنام و ناسزا مي گويد و سپس دستور مي دهد كه از طرف او به هر يك از فرزندان و خويشاوندان حسين بن علي هديه ها و پيشكش هاي بسيار بدهند و دستور مي دهد كه با عزت و احترام ايشان را به خانه و كاشانه شان باز گردانند.در پاسخ به اين هديه ها و پيشكش ها بود كه سكينه دختر امام حسين مي گفت:«هيچ كس را كه منكر خدا باشد بهتر از يزيد نديدم».آن
چنان كه گفته شد معاويه خطاب به فرزنداش مي گويد: :«حسين بن علي[...]مردي كم خطر است اگر بر او دست يافتي گذشت كن!».اين گفته نشان از كينه و كدورت شخصي اي دارد كه يزيد از حسين بن علي در دل داشته است،و اين كينه از ماجراي عاشقانه اي بر مي خيزد كه يزيد بن معاويه با ارينب زن زيبا و هوسباز عبدلله سلام داشته است، اگر نهفته ها و ناگفته هاي اين داستان به روز روشن آورده شود مي توان بدين نتيجه دست يافت كه عامل اصلي كينه و دشني يزيد و حسين بن علي نه اسلام و مردم و سرنوشت آن ها بلكه مسائل به اصطلاح ناموسي اي بوده كه ميان آن ها به وجود آمده بود .ارينب در نخستين ديدار اش با يزيد با ناز و غمزه و كرشمه و دلبري دل از يزيد مي ربايد و از آن پس يزيد براي او نامه هاي عاشقانه مي فرستند . در پي اين دلدادگي و ديدارهاي پنهاني است كه سرانجام يزيد از او مي خواهد كه از همسرش عبدلله سلام جدا شود اما از آن جا كه ارينب زن زيبايي بوده است اين بعيد مي نموده كه عبدلله به آساني او را رها كند از همين رو يزيد ماجرا را با امير المومنين معاويه در ميان مي نهد و معاويه از اين موضوع به شدت بر آشفته مي شود .با بالا گرفتن هنگامه ، معاويه كه به شدت از اين موضوع هراسان بوده با رايزني نزديكان به اين نتيجه مي رسد كه بهتر است كه دخترش را به عبدلله سلام بدهد.سپس ماجرا را با عبدلله در ميان مي نهند و وي براي خواستگاري نزد معاويه مي آيد زيرا به هر حال ازدواج با دختر اميرالمومنين نه تنها براي او عزت و احترام به همراه مي آورد بلكه مي توانست بسياري از جاه خواهي ها و بلند پروازي ها و آرزوهاي او را برآورده سازد .در پاسخ؛ معاويه به او مي گويد همه چيز بسته به تصميم دخترم مي باشد ،دختر معاويه نيز كه از داستان آگاه بوده اذعان مي كند كه من نمي خواهم با مردي كه همسر ديگري دارد ازدواج كنم و تنها آن گاه زن تو مي شوم كه ارينب را « سه طلاقه» كرده باشي.سپس در حضور چند نفر شاهد عبدلله از ارينب جدا مي شود .پس از اين كه همه ي بندها و گره ها از پاي يزيد گشاده مي شود معاويه ترتيبي مي دهد تا جشن ازدواج باشكوه و شاهانه اي براي پسرش فراهم آيد و بسياري از بزرگان و سران سراسر سرزمين هاي اسلامي را به اين عروسي فرا مي خواند ، فراخوانده شدگان با هديه ها و پيشكش هاي بسيار به شام مي آيند و كاروان باشكوهي براي آوردن عروس روانه مي شوند چشم ها همه به راه ديدن عروس زيبا هستند. در اين گير و دار است كه حسين بن علي پير بر سرِ راه كاروان حاضر شده پس از گفتگو با كاروانيان و سپس سخن گفتن با ارينب با وعده ي باز پس ستاندن حكومت از دست معاويه و نيز با وعده ي بهشت از او مي خواهد كه همسرِ فرزندِ پيامبرِ خدا شود .ارينب نيز پذيرفته به جرگه ي زنان و كنيزان امام حسين مي پيوندد.پس از بازگشت كاروان بدون عروس ميهمانان همه با هديه ها و پيشكش هايِ خود باز مي گردند و شرمساري بسياري بزرگي براي اميرالمومنين به وجود مي آيد اما معاويه با دورانديشي خون سردي خود را حفظ مي كند .با اين همه رانه ي انتقام در وجود يزيد بن معاويه شعله ور مي شود شايد از همين رو بود كه سپس تر با جعده بنت اشعث يكي از همسران زيباي امام حسن پنهاني پيوند برقرار كرد و با وعده ي ازدواج و يكصد هزار درهم، او را به كشتن امام حسن واداشت.سرانجام نيز امام حسين چه بسا بدين روي كه ارينب از چشم او افتاده يا از اين رو كه ارينب تحمل سر كردن با يك مرد پير را ندارد تصميم مي گيرد كه او را به عبدلله بازگرداند [ روشن است كه پس از به هم خوردن جشن همه ي آرزوهاي وي ـ عبدلله ـ بر باد مي رود و تنها اميدي كه براي او مي ماند دست كم بازگرداندن ارينب است] بدين ترتيب پس از جدا شدن از ارينب به عبدلله مي گويد: «از اين پس ارينب همسر من نيست پس از چند ماه از آن تو خواهد بود».اين چند ماه همان زمان عده اي است كه زنان مسلمان پس از جداشدن از شوهران شان بايد نگه دارند مبادا كه از آن ها فرزندي در شكم داشته باشند. اين گفته ي امام حسين بر خلاف مدعاي بسياري از شيعيان نشان از آن دارد كه امام حسين از ارينب تمتع جسته است و اين كار او(بر هم زدن جشن) تنها براي بازگرداندن ارينب به عبدلله نبوده است چرا كه عبدلله به اختيار خود اش از ارينب جدا شد و اجباري در كار او نبود.آن
چنان كه نشان داده شد مناسبات خصمانه ي آل اميه و آل علي بيشتر از همه ، نه بر سر اسلام[كه به خطا دين سعادت مردم در دنيا ناميده مي شود] و مردم[كه گوسفندان خدا] هستند بلكه بر سر بده و بستان هاي خودشان بوده است پاري به خاطر حق حكومت و سروري كه از زمان نياكان محمد بن عبدلله با هم در ستيز بوده اند و پاري بر سر كينه هاي شخصي و خانوادگي شان . و اگر اين را نيز در پندار آوريم كه بسياري از كشتگان دشت نينوا از بندگان و بردگان امام حسين يا از خويشاوندان او بوده اند سويه ي سوگناك و درد آور داستان بيشتر نمايان خواهد شد .به هر رو و در خوش بينانه ترين حالت اين جنگ را تنها مي توان جنگ دسته اي از خويشاندان با نياكانِ مشترك دانست كه گرچه در درون كشاكش هاي بسياري با هم داشته اند اما هر دو با هم و با يك نام [الله] در يك هدف انباز بوده اند و آن يورش و حمله به مردمان و سرزمين هاي نامسلمان و واداشتن آن ها به پذيرش دين مبين در زير سايه ي شمشير يا پرداخت خفت بارانه ي جزيه بوده است. و اين ايده را بيشتر از هر چيز مشاوره هاي امامان معصوم با خلفا يا شركت كردن در جنگ عليه ايرانيان به ما نشان مي دهند، در واقع با هم ياري و هم كاري همين امامان معصوم در قرن نخست حمله ي تازيان به ايران بود كه آنان مردم درد كشيده و دادخواه ايران را به خاك و خون مي كشيدند يا شورش هاي برابري خواهانه ي آنان به فرمان همين امامان آزاده به شدت تمام سركوب مي شد. به هر رو ايشان همه ياران و پيروان محمد بودند كه مي گفت : "من با شمشير فرستاده شدهام و آن چه نيکوست در شمشير و با شمشير است... من فرستاده شدهام تا درو کنم نه بکارم." و يا: "بهشت، زير سايه ي شمشيرها است. شمشيرها، کليد بهشت اند."اما اكنون ما در درد و ناله ي آن كساني مي ناليم و ضجه مي كشيم كه خود ما را به اين مصيبت تاريخي گرفتار آورده اند و همه ي بند هاي بندگي را زير نام خدا به دست و پاي ما بسته اند و چنان در روان و جان مان رخنه كرده اند كه از ياد برده ايم ما درد كشيده ايم و آن ها مايه ي همه دردها.[باز هم خاطر نشان كنم كه هدف از بر زبان راندن سخن ها ، گونه اي ايران پرستي كور و ناشيانه نيست و با گفتن اين سخنان قصد افزودن افتخاري بر افتخارات اين سرزمين ندارم[!]] اما به هر رو روشن است كه بر خلاف گفته ي بسياري از تئوريسين هاي شيعه يورش تازيان به ايران نه تنها هيچ بهره اي براي ما نداشته است بلكه با بريدن پيوندهاي ما و از هم پاشيدن همبستگي ملي مان ، ما را از هستي تاريخي خويش ساقط كرده اند.و اين چنين است كه مي بينيم هنوز پس از گذشت 1400 سال از آن واقعه ي ِ شوم و طوفان وار با همه ي كوشش ها و مجاهدت هايِ مردمان اين سرزمين هنوز ناگزير از تحمل سايه ي شوم حكومت الله بر اين مردم هستيم كه حتا پروانه ي آزادنه زيستن و خنديدن و نوشيدن و خوردن و پوشيدن را به ما نمي دهد و نمايندگان و نشانه هاي او بر روي زمين با نشستن بر سر خوان پر نعمت جماعت آن چنان جيب ها و اندرونه ي خويش را انباشته اند كه آن گاه كه در كوچه و بازار بديشان بر مي خوري مي پنداري از سرزمين ديگري آمده اند چرا كه هيكل هايشان در هم سنجش با ديگران بس بسيار ناسان و دگرگونه است.برگ هاي تاريخ انباشته است از بي شمار ستم ها و دژكرداري هاي تازيان در قبال مردمان اين سرزمين كه بيان يك نمونه شان بسنده است تا دريابيم كه آنان كه بايد برشان اشك ريخت و ناله كرد نه امام حسن و امام حسين و ديگرا پيشوايان شيعه بلكه آزاد مرداني هستند كه در هجوم و يورش شان به تاج و تخت جبارانه ي خلفا و زمام داران اسلام جان را در راه هدف هاي بلندشان نهادند[هدفم ترويج شهيد پرستي نيست]،يك نمونه اش بابك خرمدين است :دهخدا از مروج الذهب مسعودي نقل كرده است :روز پنجشنبه ماه صفر سال3 2 2 ه ق « بابك خرمدين» را نزد معتصم آوردند ، معتصم دستور داد خادمان زيورهاي او در آوردند و دست و پاي او را بريدند. پس از اين كه يكي از دست هاي او را بريدند بابك دست ديگر در خون كرده و بر روي خويش بماليد . خليفه گفت: اي سگ اين چه عمل است؟» بابك گفت:«خون در بدن انسان چهره ي او را سرخ نگه مي دارد ولي چون با كار دژخيمانه اي كه تو نسبت به من انجام مي دهي خون از بدنم خارج مي شود ، چهره ام زرد مي گردد، من روي خويش را به خون آغشته مي كنم تا كسي نگويد چهره ي من از ترس زرد شده است» معتصم به شمشير دار دستور داد شمشير را به ميان دنده هاي زير قلب اش فرو بر تا عذاب وي افزون گردد، سپس دستور داد تا زبان اش را ببرند و پيكر او را به دار بياويزند و سرش را به بغداد فرستاد تا بر جسر آن جا بياويزند آن گاه سر او را به خراسان بردند و در هر شهر و قصبه اي از خراسان گردانيدند زيرا كه بابك در دل مردم جاي بزرگ داشت و كار او همهمه به پا كرده و چيزي نمانده بود كه خلافت عباسيان را از ميان بر دارد .
اگر
به راستي قرار بر مقايسه باشد ، همسنجش خيزش بابك با جنبش امام حسين با توجه به انگيزه هاي آنان نشان خواهد داد كه خيزش كدام يك از اين دو پيشرو تر بوده است. آن چنان كه از متن روايت ها بر مي آيد ما مي دانيم كه مردم كوفه كه به قولي 18هزار نامه براي امام حسين فرستاده بودند به محض گماشته شدن ابن زياد، از تصميم خود كه همانا به خلافت رساندن امام بود دست شستند و هنوز پاي در شهر ننهاده او را تنها گذاشتند در عوض بابك را مي بينيم كه نه تنها مردم او را تنها نگذاشته بودند بلكه چنان همهمه اي به پا شده بود كه مي رفت تا دستگاه خلافت عباسيان را برچيند.همسنجش نوع عذاب هايي كه اين دو كشيده اند نيز نشان از دردناك تر بودن زجر و شكنجه ي بابك دارد چرا كه وي را نه در ميدان جنگ بلكه دست و پا بسته ، بر اساس آموزه هاي اسلامي در دربار خليفه پاره پاره كردند و سپس شمشير را در سينه ي او فرو بردند تا زجر او بيشتر شود.اگر برانگيختن عاطفه ها و احساسات در كشتن يك انسان آزاده را بخواهيم سنجه ي كار خويش قرار دهيم كيفيت كشتن بابك بايد از امام حسين ناله خيز تر باشد ، حال اگر خواست هاي مردم خواهانه ي بابك را هم بدان بيافزاييم بايد اذعان كنيم كه اشك ريختن بر اين انسان آزاده سزاوار تر است تا امام حسين كه ايرانيان را از دشمنان عرب ها دشمن تر مي پنداشت.[البته قصد سوگواري بر بابك ها و همانندان او را ندارم آهنگم تنها بيان حقايق پنهان داشته شده يا تحريف شده ي تاريخي است].گفته شد كه يزيد بن معاويه دستور داد تا خويشاوندان امام حسين را با كمال احترام به خانه و كاشانه شان برگردانند[اين همان چيزي است كه ما به آن شام غريبان مي گوييم و از براي آن بر سر و سينه ي خودمان مي كوبيم و مويه ناله سر مي دهيم!]چنان كه امام زين العابدين از او سپاسگزاري مي كند و دختران امام به پاس لطف شان دستبندهاي خود را به ايشان مي دهند. آن گاه كه وضعيت اينان را با زنان و دختران و كودكاني كه در جنگ قادسيه به اسارت تازيان در آمدند و آن ها را از مادران شان جدا نموده و بر طبق آيات قرآن به عنوان اسرا و سبايا در بازارهاي مدينه به فروش گذاشتند با هم مي سنجيم در مي يابيم كه ما همچنان كه در آغاز اين نوشته بيان نمودم به چه گونه مسخ تاريخي و فرهنگي اي دچار آمده ايم كه كشندگان نياكان و به اسارت برنده ي فرزندان و دختران ايشان را تا اوج آسمان ها فراز برده ايم و مردگان ايشان را تا حد خدايان و بيشتر از خدايان مي پرستيم ، آن چنان كه از نان و آب فرزندان گرسنه ي خود مي گيريم و به زيارت ضريح[بت] مقدس[!] ايشان مي رويم تا بيشتر و بيشتر جيب نمايندگان آن ها بر روي زمين را بيانباريم.براي اين كه ژرفاي اين دگر چهره شدن را نشان دهم تنها مي خواهم به يك روايت زيبا و پرمايه اشاره كنم و سخنم را به پايان رسانم:آن گاه كه سپاهيان
"قُتيبه"، سيستان را به خاک و خون كشيدند، مردى چنگنواز، در كوى و برزن شهر -كه غرق خون و آتش بود- از كشتارها و جنايات "قُتيبه" داستان ها سر مي كرد و از ديدگانِ بازماندگان خونابه روان مىساخت و خود نيز، خون مىگريست... و آن گاه، بر چنگ مىنواخت و مىخواند:با اينهمه غم
در خانه ي دل
اندکی شادی بايد
که گاهِ نوروز است
.ما اما اکنون همه ی در ها و دریچه های شاد بودن و شاد زیستن را به روی خود بسته ایم و با پوشیدن جامه های سیاه مرگ نما هر روز بیش از دیروز نشان می دهیم که تا چه سان بت پرستیم
برای آقامیری که باهاش قهرم اما دلم واسش تنگ شده!
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...
این جا برف می بارد چه برفی !پس از سال های سال برای منِ پیر پای به این جهان نهاده این نخستین باری است که این همه «لذت» از آسمان فرو فرستاده می شود:(دهش) درست است که برف سفید نماد سیاهی است اما امروز برف با همه ی خروش کوبنده اش سفید است سفید سفید سفید! اکنون از شادی لبریزم و دل ام می خواهد این لذت لبریز را میان همه تقسیم کنم ، چه شادیِ بخشده ای در درونم زبانه می کشد در این سرما.مجید هر دو دستا هایت را به سوی من بیاور می خواهم برف هایی را که از زمین برداشته ام به دست ات بدهم ، سایه ـ ای نقشِ زیبا و موهوم ـ می خواهم با تو در میان این برف ها گام بزنم و برف بازی کنم به سوی من بیا و در این تنهای لذت ناک من سهیم باش می خواهم تنها شادیم را ارزانیت بدارم بیا!
امان از دست این یزدان شناسان ،گاه از دست شان دوست دارم بزنم زیر خنده و روده بر شوم :
«جهان ما بهترین جهان های ِ ممکن است از آن جا که خدا که باشنده برتر ، همه توان و همه دان و کمال مطلق است است ناممکن است که جهانی خلق کند که با کامل بودن اش در تضاد باشد ؛ خدا از آن جا که همه ی صفات را در حد کمال دارد جهان را هم در حد کمال آفریده است و اگر جهانی بهتر از این ممکن می بود حتما آن را می آفرید ، اما اکنون که این جهان را آفریده می توانیم نتیجه گیریم که بهتر از این نمی توانسته بوده باشد!به همین ترتیب از آن جا که جهان ما بهترین همه ی جهان هاست وجود شر در آن "استثناست"
خوشا ساده دِلیا؛ به گمان من اما در این نحوه ی توجیه عادل بودن خداوند طنز و ریشخند زیرکانه ای وجود دارد که پیش از هر چیر جهل انسان ها را نشانه می گیرد تا بتواند سپس تر از آن ها سواری بگیرد . "رنج" در جهان امری همه ـ فراگیر است ، که آن را نمی توان تنها به چند نمونه از بروز های آن فروکاست آن چنان که این فرزانگان فرو می کاهند: زلزله ، آتش سوزی ، سیل و... .اگر چه بودایی نیستم اما این حقیقت دارد که نفس کنش داشتن رنج زاست ، در واقع در هر گونه کنشی ـ اگر چند خرد و کوچک هم باشد ـ ما حضور عنصر رنج را احساس می کنیم و از آن ناگزیریم .روشن است که رفتن ما به سوی هدف های مشخص همیشه به آهنگ دست یافتن با شادمانی است .حال اگر میزان رنجی را که در حرکت به سوی کامیابی می بریم با لذتی که بدان دست یافته ایم بسنجیم همه چیز روشن خواهد شد: حرکت به سوی شادمانی و کامروانی رنج زاست و این نه یک استثنا که تناقض بزرگ زندگی انسانی است . می خواهم نمونه ای بیاورم تا همه چیز روشن شود .به گمانم بیشتر انسان ها کامیابی ای برتر از ارضای ناشی از دست یافتن به معشوق خویش نمی شناسند .حال بیایید لذت وصال را با همه ی درد و محنت و مرارتی که عاشق در پی دست یافتن به معشوق بر دوش می کشد را با هم بسنجیم یا آن نمایشنامه ی تراژیکی را با هم مرور کنیم که در آن عاشق ناگزیر است تاوان عشق اش را به گونه بپردازد؛ باختن در عشق ، جدال با رقیبان و هماوردان ، هراس پنهان از نزدیکان معشوق و... .یا همه ی لذت ناشی از تناول خوردنی ها را با با زحمتی که برای به دست آوردن آن بر دوش می کشیم بسنجید یا لذت رانندگی کردن را با درد تصادف و... .
بشكنيد اين قلم ها را ، ما هر چه مي كشيم از اين قلم ها مي كشيم .
آيت الله خميني
جناب [x] از آن جا كه بنيانِ بده و بستان ما بر پرسمانِ روان بود گذشته از متن هايي كه پيش تر ، درباره يِ زنان و هم چنين قانون عليت براي شما فرستاده ام در اين چند روزه خانه نشستن كوشش ورزيده ام تا مساله را از چشم انداز دانشانه نيز كاوش نمايم، اميدوارم كه متن نوشته ام را با دقت و با گوشه چشمي به همه ي زواياي آن بخوانيد و بر پايه متن ، به پرسش هايي كه ضمنا در آن نهاده شده است پاسخ گوييد.ازهمين رو خواهش مي كنم ، شما نيز پاسخ هايتان را به گونه اي گسترده و دانش ورانه بنويسيد و تا آن جا كه مي تواند بحث را به گونه اي علمي يا فلسفي پيش ببريد نه اين كه بخواهيد ، پيش دانسته هايتان را از فيلتر « باور» ها بگذرانيد، زيرا به هر روي «در كمانه نهادن» باور ها در هنگام يك بده و بستان دانشانه نه تنها پيش برنده است بل كه چه بسا هرگز شرط بنيادين يك گفت و شنود دانشانه ي ژرف بينانه باشد ،مساله ي ديگري كه بايد در باب آن سخن بگويم اين است كه شما به هر رو در اين داد و دهشِ انديشه اي، از قدرت فرهنگي و مذهبي بيشتري برخوردار هستيد و از همين رو اين «نامه ـ بازي» مي تواند براي من خطراتي در بر داشته باشد؛زيرا در اين بده و بستان دست كم، امنيت كاري من در خطر است و از آن جا كه پيوند كار تبليغي شما با كار من پيوندي سيستمانه است بايد اين حق را به من بدهيد كه انديشناك باشم .از اين رو خواهش مي كنم در خواندن اين متن ها بكوشيد چشم پوشانه[!] تر عمل كنيد و من را تنها يك منتقد بدانيد نه يك دشمن .البته تا آن جا كه مي دانم در دين ما اگر نيش نقد متوجه بنيادها و اصول باشد از ديدگاه فرد مسلمان ، اين منتقد كافر بوده و قتل او بر پايه ي اصول پا برجاي شرع بر هر مسلماني واجب. نمي دانم اين قضيه تا چه اندازه براي خود شما قابل توجيه باشد اما بايد بدانيد كه بسياري از قتل ها در همين چند دهه ي اخير زير پوشش گفتمان هايي مانندِ «تهاجم فرهنگي» ،«گفتمان دشمن» ، «تئوري توطئه»، تئوري ارتباط با بيگانگان، يا مزدور دول خارجي بودن وگفتمان هايي از اين دست ، بر همين مبناي پا برجاي شرع و كتاب مقدس انجام گرفته و بر پايه آن توجيه مي شده است نمونه اش قتل هاي زنجيره اي است و جريان كوي دانشگاه يا ضرب و شتم و حبس دانشجويان ، روشن انديشان ، زنان و سركوب تجمعات مسالمت آميز مدني و... .
اين پاك روشن است كه وجود معزلي به اسم « اوين» در جامعه ما بر پايه ي اصول شرع مقدس توجيه مي شود و از آن جا كه مراجع بزرگ ما نيز با آن مخالفتي به انجام نمي رسانند طبيعي است كه بيانديشيم از ديد اين عالمان بزرگ وجود اوين در جامعه از نظر ديني چيزي قابل توجيه است ، از آن جا كه وجود اوين دقيقا مساوي با هراس افكني در دل مخالفان[ منتقدان] از هر نوع چه فرهنگي و چه سياسي است اين پرسش بنيادين براي ما به وجود مي آيد كه آيا دين ما در بُن مي تواند مناسبت انسان وارانه اي با غير خودي ها برقرار كند يا خير؟تجربه ي چند دهه ي اخير در كشتار مخالفان از ماركسيست ها گرفته تا مجاهدان ، اعدام هاي انقلابي در ملا عام، تعطيل دانشگاه ها زير لواي تشكيل دانشگاه اسلامي ، انقلاب فرهنگي و خروج استادان كارديده ي دانشگاه ها از كشور ، زنداني كردن روشن انديشان و دانشجويان،عدم جواز به نشر كتاب ها ، تعطيل كردن مطبوعات ، وجود دستجاتي مانند حزب الله و انصارالله و گروه هاي فشار كه حتا از كشتن ، دستگير كردن ، اسيد پاشيدن ، تيغ كشيدن بر لباس دختران ، آتش زدن مغازه ها و هر گونه عمليات استشهادي با نام فاطمه ي زهرا ابايي ندارند ،ساخت نهادهاي تفتيش گرانه و بازرسانه در همه ي ادارات زير نام عقيدتي سياسي و حراست كه به شيوه اي بوروكراتيك كار و بار وضعيت سياسي و عقيدتي كارمندان خود را پيوسته ،زير نظر دارند، وجود نهادهايي مانند منكرات و مفاسد اجتماعي كه در پاره اي مواقع حتا مانع از تجمع آزادانه ي افراد در عرصه ي عمومي مي شوند ـ براي مثال ممانعت از تلفن زدن، جلوي بانك ايستادن يا در پارك نشستن ـ از آن جا كه من خود قرباني اين امور بوده ام از آن سخن مي گويم ـ ، ، پليس استشهادي و [...]به خوبي مي تواند نشان دهد پاسخ به اين پرسش " آري" نيست.ايدولوژي حاكم بر جامعه كه ريشه در آيات قرآن دارد با تقسيم كردن جامعه به دو گروه خودي و بيگانه ، به دوست و دشمن ( مزدور دشمن) ، جامعه را از افتادن در بستر رشد واقعي بازداشته و مانع از آن مي شود كه امور جريان طبيعي رو به رشدي به خود بگيرد ؛ يك لحظه به اين بيانديشيد كه در دهه هاي اول انقلاب پس از «انقلاب فرهنگي» و اسلامي كردن دانشگاه ها[؟] ، در مصاحبه هايي كه از دانشجويان براي ورود به دانشگاه انجام مي شد، يكي از شرايط امكان ورود به دانشگاه مقيد بودن به اصول پابرجاي شرع بوده كه در چارچوب دانسته ها و پرسش هاي رساله اي از قبول شدگان در كنكور سراسري انجام مي گرفته است.طبيعي است كه رساله دانستن يا ريش داشتن به خودي خود دليلي بر هوشمندي يك فرد دانشجو نيست ، و ازآن جا كه مي دانيم بسياري از پذيرفته گان دانشگاه در همان اوايل تحت بر چسب غير مذهبي بودن اجازه ي ورود به دانشگاه را نداشته اند مي توانيم دريابيم كه اين شيوه ي اسلام مدارانه ي پذيرش دانشجويان در دانشگاه چه ضربه ي سهمگيني بر كمر دانش و علم آموزي در مملكت ما فرو آورده است.يك نمونه ديگر رد صلاحيت نمودن بيشتر نمايندگان دوم خردادي مجلس در چند سال گذشته بود كه باز هم زير لواي اعتقادات ديني و به خاطر تصميمات مجلس خبرگان صورت گرفت.آيا اين را بايد يك توفيق خدايي بدانيم يا يك توطئه ي سياسي كه قصد غربال كردن مخالفان را دارد ـ بديهي است كه آهنگم دفاع از سياست هاي كژبينانه و مردم فريبانه ي دوم خردادي ها نيست چه، راست يا چپ در اين مملكت از نظر گوهري با هم فرقي ندارند ، از ان جا كه هر دوي آن ها، به يك اندازه در تخطئه ي مخالفان ، خشونت مدارانه رفتار كرده و مي كنند . طبيعي است كه اين روند غربال سازي هنوز با سيمايي دگرگون يافته ادامه دارد؛يك نمونه اش سياست دولت جديد در بازنشسته كردن افتخاري اساتيد متبحر و كارديده ي دانشگاهي و جايگزين كردن آن ها با استادان سازماني ، دانشجويان فوق ليسانسه يا تازه دكتر شده هاست ، كه از هيچ گونه تجربه ي علمي و آموزشي برخوردار نيستند و از آن جا كه بيشترشان دانشجويان جزوه اي و شب امتحاني بوده اند مي توانيم دريابيم كه اين گونه بازنشسته كردن استادان كارديده ي دانشگاه ها با تقديم لوح هاي تقدير افتخاري چه ضربه خطرناكي بر پيشرفت دانش يا اساسا پا گرفتن يك نظام دانشگاهي واقعي و پيشرو است .و البته روشن است كه بمباران رسانه اي نيز كه در ظاهر از پيشرفت علمي كشور دفاع مي كند تنها رو پوش و پوشش زيبايي بر اين پيكر بدقواره است .نمونه ديگرش كوشش فراگير نهاد بسيج است كه با در اختيار قرار دادن سهميه هايي به اعضاي خود زير نام كارت سبز ، ميزان عضويت در بسيج ، دفترچه بسيج و گاه حتا پرداخت حقوق به اعضاي فعال خود نه تنها امكان استخدام بسياري از افراد غير بسيجي در نهاد هاي دولتي را ممتنع مي كند بلكه بخش بزرگي از درآمد سرانه ملي را در جهاتي خرج مي كند كه معلوم نيست كه به چه نتايجي مي خواهد بيانجامد .براي نمونه دفترچه بسيج دادن به يك عده و آن ها را از مواهب دولت برخوردار كردن هيچ معنايي جز اين ندارد كه تنها يك عده در اين مملكت انسان هستند و بقيه خير ، بايد پرسيد كه چرا در شرايط برابر امكان استخدام يك نفر فرد بسيجي در يك نهاد دولتي از فرد ديگر بيشتراست و چرا هميشه مزد بگيران از امكان بهتري براي گرفتن پست ها نيز برخوردار هستند .چه بسا شما در نهايت بگوييد اين ها مشكلات اجتماعي كشور ماست و هيچ ربطي به دين ندارد ، اما در همين جا پرسش من از شما اين خواهد بود كه كدام يك از سياست هاي كلان دولتي ما بر مبناي قوانين اسلامي نيست ، يك لحظه به اين موضوع ساده بيانديشيد كه تا چه اندازه از درآمد ملي ايران صرف كمك به كشورهايي مي شده و مي شود كه به هر حال دچار بحران هستند ، از بُسني و فلسطين و لبنان گرفته تا افغانستان و اكنون عراق.اين سياست هاي اسلامي و «امت» دوستانه چه سودي به حال «ملت» ما دارد .در كشوري كه شمار كارتون خواب و متكدي و گدايش تا اين اندازه اسف انگيز است ، در كشوري كه زيبا ترين دختران اش براي به دست آوردن يك لقمه نان به كشورهاي حاشيه ي خليج ترانزيت مي شوند و در پاره اي موارد بر مبناي متن قرآن به عنوان كنيز ، اين گونه سياست هاي مسلمان دوستانه يِ ميهن و مردم بر باده چه سودي در بردارد.قصد سخن گفتن از مفاسدي كه در اين مملكت مقدس در خانواده ها زير نام دفاع از اعتقادات و تعصبات صورت مي گيرد را ندارم ، خانواده هايي كه تنها عامل نگه دارنده شان به اصطلاح غيرت و تعصبات فاميل ها است اما در عمل چيزي به جر فاحشه خانه اي رسمي نيستند،فاحشه خانه هايي كه در آن مرد و زن براي هم جز بر سر هم كوبيدن بد و بيراه گفتن هديه اي ندارند . روشن است كه اين گونه ساختار خانوادگي نيز ريشه در باورهاي ما دارد و جز بر مبناي آن توجيه نمي شود. در جامعه اي كه در آن زن از حق طلاق آزادانه يا داشتن حضانت بچه برخوردار نيست ، مهريه نيز نمي تواند چيزي جز بلايي نازل شده از آسمان بر سر جواناني باشد كه به خاطر بن بست هاي اقتصاد اي كه جامعه ي اسلامي مسئول آن هاست حتا توان ازدواج كردن را هم ندارند ، و از آن جا كه در جامعه آزادي ارتباط دو طرفانه ميان دختران و پسران وجود ندارد ، آن چه در عمل ديده مي شود مقوله اي است كه من آن را وحشي گري جنسي مي نامم ، آمار تجاوز به حرمت زنان و دختران در جامعه ي ما از هر جامعه اي بيشتر است و علت آن نيز چيزي جز تابو دانستن پيكر زنانه نيست ، اما چه بسا شما از آن رو كه تحت تاثير بمباران رسانه اي هستيد اين سخن مرا قبول نكنيد، اين جا توصيه من به شما اين است كه يك سري به خيابان ها هم بزنيد ، كدام دختر جواني در اين مملكت از شر متلك گويي يا تنه زدن پسران در امان است ، يا توصيه من به شما اين است چند روزي تقيه پيشه كنيد و در سلك جوانان معمولي در آييد و با ايشان دوستي به هم بزنيد تا برايتان روشن شود كه در زير پوست زيباي اين مملكت مقدس چه جناياتي در حال انجام است ، البته روشن است كه درك من از جنايت دركي اخلاقي است و نه لزوما ديني و جنايت و تجاوز را در آن جا مي دانم كسي ناگزير از انجام كاري شود، از آن جا كه ايدئولوژي كلي جامعه كه ايدئولوژي اي سركوب گرانه است مانع از رابطه ي آزادانه مي شود ، به اصطلاح تيغ زدن دختران در اين جامعه به شي اي فرهنگي تبديل شده ـ البته با بُرد كم تر درباره ي پسران نيز اين امر صدق مي كند ـ و در هر كجا شاهد دختران بينوايي هستيم كه نه تنها مورد تجاوز در كوچك ترين يا بزرگ ترين ابعادش قرار مي گيرند بلكه پس از مورد تجاوز قرار گرفتن جرات هيچ گونه اعتراضي را هم ندارند زيرا خيلي ساده ممكن است آبرويشان بريزد ، و رفتن آبروي يك دختر در اين مملكت مقدس دقيقا مساوي با مرگ اوست يا دست كم مرگ براي او بهتر است ، پرسش من اين است كه آيا اين جنايتي در حق يك دختر نيست كه صرفا به خاطر يك بار تجربه ي ارتباط با جنس مخالف ناگزير بوده و هست تا آخر عمر ننگ بي آبرويي را با خود يدك بكشد ، يك نياز طبيعي اين دختر را به جنس مخالف اش مي كشاند اما تا پايان عمر اين دختر ناگزير است تاوان يك بار خواست لذت بردن را بكشد سوال من اين است كه چرا؟! و چه كسي اين همه محنت و مرارت را بر گرده ي يك زن بار كرده است كه نه تنها حق ندارد آزادانه در مورد زندگي خود تصميم بگيرد بلكه گاه ناگزير است كه به خاطر اين كه گندش در نيايد تن به بردگي جنسي به يك مرد يا دوستان اش بدهد و هيچ گونه جرات اعتراض يا شكايتي به مراجع قضايي را نداشته باشد اين ها را من به چشمان خودم ديده ام و به هيچ رو در مورد آن غلو نمي كنم. چه كسي مسئول اين همه بدبختي حتا براي يك تن از زنان يا دختران در اين جامعه ي مقدس است شما خود بگوييد ؟ البته روشن است كه با بودن اين آپارتايد اين دشواري ها براي افراد خودي به هيچ رو مطرح نمي شود زيرا اين ها روش هاي صيد زنان و دختران و صيغه كردن و دست انداختن بر آنان را خوب مي دانند و براي اين كار نيازي به واسطه ندارند.بگذريم از حقوق كودكان بينوايي كه در دين ما انگار اصلا ناديده گرفته شده اند ،كودكاني كه به خاطر اعتياد ، بيكاري ، بي عرضگي پدران شان يا اختلافات خانوادگي پدر و مادر يا فقر و فرودستي از هيچ گونه امكان حقوقي اي براي داشتن زندگي بهتر برخودار نيستند ، البته كاملا روشن است كه آن جا كه در كتاب مقدس حتا يك كلمه در هم در مورد حقوق كودكان حرفي زده نشده است نمي توانيم مدعي وجود آن در جامعه ي اسلامي نيز باشيم ، بگذريم از جنبه هايي از اخلاقيات اسلامي كه حتا كتك زدن كودكان را روا مي داند.همين اكنون در تلوزيون در مورد خريد و فروش سربازي حرف مي زند پرسش من اين است كه چرا در اين مملكت مقدس هر كجا كه پاي پول در ميان مي آيد حتا مجلس اسلامي نيز دست و پايش سست مي شود اين همه تبعيض چه معنايي دارد آن عده كه فرادست اند بايد از همه ي سختي ها معاف باشند اما آن هايي كه دارا نيستند بايد بار همه ي دشواري ها را بر دوش بكشند.شما اما ممكن است كه اساسا منكر اين بدبختي هاي همه گير باشيد و بگوييد اين حرف ها پوچ و ياوه و دروغ است ، اما باز هم توصيه من اين است كه بيشتر از اين كه بخواهيد مردم را تغيير دهيد و ايماني را بر ايماني كه دارند بيافزاييد به ايشان نزديك تر شويد و دردهايشان را با صميم دل و بدون ريا و دورويي و پدر منشانه گي بشنويد تا ببينيد اين مردم چه مي كشند، من يك سوال ريشه اي از شما دارم آيا حقوقي كه مبلغين دين از مراجع يا از دولت مي گيرند و سهميه هاي گوشت و برنج و روغن و... اي كه به آن ها داده مي شود از كجا مي آيد ، اين را خوب مي دانم كه سربزرگ هاي اين مملكت و اكثر پول داراني كه بر برج ها نشسته اند نه تنها ماليات نمي پردازند خمس هم نمي دهند از همين رو بيشتر پولي كه به عنوان خمس به امام جمعه ها ي شهر ها يا مراجع پرداخته مي شود پول خمس كارگران ، كشاورزان ، دامداران و نجاراني بدبخت و بيچاره اي مانند پدربزرگ 85 ساله من است كه هنوز در اين سن كهن سالي مشغول تيشه زدن و چوب بريدن است و ساليانه از محل در آمد باقي مانده خود يك پنجم آن را به قم مي فرستد ، سوال من اين است كه اين پولي كه پدر بزرگ من به عنوان خمس مي پردازد چرا بايد صرف تامين زندگي مبلغيني شود كه گاه ثروت هاي ميليوني و ميلياردي دارند ، اصولا اگر قرار است كسي دين را تبليغ كند چرا بايد هزينه ي كارش را از مردم بدبخت و بيچاره اي بگيرد كه در اكثر موارد ميزان اعتقادات قلبي شان بيشتر از خود همان مبلغين است ؟خواهش مي كنم اين را توهيني به خود قلمداد نكنيد اين صرفا يك پرسش است و ممكن است كه شما پاسخي نيز براي آن داشته باشيد . اما همين مساله آن جا براي من جالب تر مي شود كه مي دانم در ميان همه ي مسلمانان اين تنها «شيعيان جعفري» هستند كه بايد خمس بپردازند و حتا ديگر شيعيان و سني ها نيز خمس نمي پردازند ، آيا اين همه مسلمان و علماي آن ها واقعا در اشتباهند .از آن جا كه ممكن است اين بحث مايه ي دل آزرگي شما شود من آن را ادامه نمي دهم ،بايدبدانيد هدف من در نوشتن اين متن يا احتمالا متن هاي آينده تغيير دادن شما نيست زيرا اصولا معتقد نيستم كه بايد انسان ها را تغيير داد ، هدفم تنها باز كردن دريچه هايي براي انديشيدن است ، انديشيدن؛ زيرا مي دانم كه گاه انساني كه در راهي مي رود از آن جا كه تنها متوجه راهي است كه در آن مي رود نمي تواند آن چه را كه در بيرون و در حاشيه ي راه رخ مي دهد ببيند . بايد اين را بدانيد كه من نيز به مانند شما زماني انساني به شدت مذهبي بوده ام،نه به اين معنا كه ايمان قلبي بيشتري از غير مذهبي ها داشته ام بلكه به اين معنا كه حرفه اي تر مذهبي بوده ام ، مثلا زماني كمابيش تمامي رساله ي صافي گلپايگاني را از بر بودم يا اين كه مثلا نمازهاي امام زمان و حضرت علي و حضرت محمد را بر مبناي كتاب مفاتيح الجنان مي خوانده يا بر اساس گفته هاي علامه مجلسي در مورد پوشش خود تصميم مي گرفتم.حتا هنگام سربازي به وقت پست دادن ، در نيمه شب وقت اذان همان جا دور از چشم افسر نگهبان يواشكي روي همان آسفالت نماز مي خواندم يا زير آب يخ در زمستان غسل مي كردم يا به خاطر نبودن آب با برف وضو مي گرفتم و مانند اين ها، نمي خواهم در اين مورد گزافه گويي كنم،نتيجه ي همه ي اين كارها اما باعث نشد كه من تلالوئي در جان خودم احساس كنم و از همين جا فهميدم اعتقاد قلبي به خدا نياز به شيوه و مرام خاصي ندارد و از آن جا كه همان جا سرـ آخوندي را ديدم كه در پاسخ به پرسش من كه "در اين نمازخانه كه هنوز برايش حكم مسجد صادر نشده مي توان با «جنابت» وارد شد يا نه؟" با چشماني كه نشان از تحقير داشتند به من نگاه كرد و جواب سرسري داد فهميدم كه موضوع صرفا به منافع باز مي گردد و هر چه در سسلسله مراتب بالا تر مي رويم اين مساله همچنان ادامه دارد ،تجربه ي هاي بعدي من هم تا اندازه ي زيادي مويد همين امر بود ، از آن جا كه در تاريخ ها نيز وضعيت سياسي اين قشر را تحقيق كردم قضيه را به همين گونه ديدم ، در واقع به خصوص از زمان صفويه از ديد من اين افراد موجوديت طفيلي داشته و از بدنه ي اجتماع تغذيه مي كرده اند بدون اين كه بهره اي براي جامعه داشته باشند ، از اين جا من تا اندازه اي مايه ي تيره روزي جامعه را وجود اين افراد در كليت شان مي دانم ، روشن است كه هميشه تك و توك استثناها هم وجود داشته اند ، اما به هر حال مصالح عاليه ي آن ها بر هر چيز مي چربيده و حتا دخالت شان در امور سياسي در بيشتر مواقع هنگامي بوده است كه مصالح خود را در خطر مي ديده اند ، البته هدفم اين نيست كه بگويم همه ي خوبي ها از آنِ جناح مخالف آن ها بوده است؛ اكنون هم در جامعه ي ما به روشني ديده مي شود كه صاحبان املاك و اراضي بزرگ ، شركت ها و كارخانه هاي بزرگ و اسكله هاي آن چناني همين ها يا دست كم آقازادگان ايشان است و همين كاپيتاليسم[مال ـ داري] اسلامي آن هاست كه بزرگ ترين مايه ي تيره روزيِ مردمان اين سرزمين است ، اما از آن جا كه ذهنيت ما ديري است كه خو گرفته است كه در اين سنخ جز روحانيت و معنويت را نبيند به خود پروانه كنكاش و واكافتن موجوديت واقعي اين افراد را نمي دهد . طبيعي است كه نمي خواهم همه را متهم كنم ، اما اين متهم نكردن به اين معنا نيست كه هدفم توجيهِ ابقاي اين سنخ است ، اگر چيزي حقانيت داشته باشد و من يا هر كس درباره ي آن سكوت پيشه كنيم در واقع به ناحقيقت[اهريمن] خدمت كرده ايم و اين در باره ي خود شما نيز صدق مي كند ، پرسش من از شما از اين قراراست كه تبليغ دين به دست شما قرار است چه دردي از دردهاي اجتماع من را دوا كند يا چه اندازه صرفا تسكين دهنده [مرهم] اي بر روي اين زخم ها مي مالد تا بتواند سپس تر از آن درد بهره برداري كند: شنيده ايد داستان آن پزشكي را كه داخل زخم بيماراش خرده سنگ مي گذاشت . آيا اين گونه تبليغ دين در سرزمين ما هدف اش بهره جستن از مردم است يا واقعا مي خواهد مردم را به راه راست هدايت كند ، و اگر هدف اش نشان دادن راه راست به مردم است ، چرا صبح تا غروب هيچ چيز به غير از احكامي تكراري در ذهن مردم فرو نمي كند؛ كساني كه در يك مدرسه ي ابتدايي معمولي درس مي خوانند دست كم در پايان سال چيز بر آموخته هايشان افزوده مي شود اما بسي جاي شگفتي است كه بعد از چهار صد سال سلطه ي رسمي شيخان بر اين مرز و بوم چرا مردم هنوز آداب درست وضو گرفتن ، نماز و روزه گرفتن ، شكيات وآب و نظافت و غسل و ... را نمي دانند آيا اين همه واقعا تصادفي است يا مردم ما واقعا اين قدر خنگ و بدبخت هستند كه اگر هر چيز را نسل اندر نسل هم در گوش آن ها بخوانند نمي فهمند . يا شايد حكمتي در پس پشت اين قضيه نهفته است و كساني دارند از اين بازي سخيف بهره برداري مي كنند ، مبلغيني را مي بينم كه صبح تا شب در گوش مردم مي خوانند از مالي كه خمس آن پرداخت نشده نخوريد آن گاه همان شب آن ها را در خانه ي كسي مي بينم كه مال اش بر طبق معيارهاي اسلامي حرام است خانه اي كه در آن او را به صرف خورش هاي آن چناني دعوت كرده اند ، مبلغيني مي بينم كه مي گويند حضور در مكاني كه امكان ابتلا به گناه در آن است كراهت دارد آن گاه خودشان جلو تر از همه در جلوي صف هاي سينه زني حاضر مي شوند ، مبلغيني مي بينم كه در پايان ماه رمضان مردم برايشان به عنوان حق نماز پول جمع مي كنند[افسوس بار و خنده دارترين شان آن دسته از شيخان اند كه براي گرفتن پول در گورستان هاي بزرگ براي خواندن نماز ميت به نوبت مي ايستند و نماز ها را تند تند به جا مي آورند و باز هم در انتهاي صف مي ايستند ، از دعانويسان و نامه نويسان [جمكران] و كار به دستانِ مساجد و زيارت گاه ها و ... بگذريم ] ، كجا خود پيغمبر اسلام به خاطر نمازي كه براي مردم مي خواند از آن ها پول مي گرفت : اگر بگوييد مردم از روي صفاي قلب شان اين كار را مي كنند بايد بدانيد كار مبلغين هيچ صفايي ندارد و اگر اين كار غلط است چرا مبلغين كه بايد عاملان[كارگزاران] حقيقت باشند با آن مخالفت نمي كنند ، اگر اين بهره برداري از مردم و اعتقاداتشان نيست پس چيست ؟ چرا هيچ يك از اين مبلغين «ابوذر وار» در مقابل كاخ سبز معاويه گونه ي كله گنده ها قد علم نمي كنند . نه تنها در برابر آن ها نمي ايستند بلكه هر كجا كه پايش بيافتند چون بندگانِ دربار پادشاهان در برابر آن ها خم و راست مي شوند و مراتب احترام را به شيوه ي خاص خودشان به عمل مي آورند تازه اين تا آن جاست كه با خود معيارهاي اسلامي به قضايا نگاه كنيم .آيا شما ستمي را كه از سوي بزرگان و كله گنده هاي خودتان بر مردم مي رود حتا اجازه داده ايد كه ببينيد چه رسد به اين كه با آن مخالفت كنيد؟ـ البته ممكن است بگوييد هر كس خودش مسئول گناهان خودش است و اين جاست كه من از شما مي پرسم پس مبلغ شدن شما هيچ ربطي به مردم و دواي دردهاي آن ها ندارد درست است؟ ـ چرا بايد در عملِ هياتي هايِ خبره اي كه خوب بلدند اشك مردم را در آورند بدون اين كه حتا يك ذره حسن نيت داشته باشند چيزي به جز سود جويي ببينم آن هم در آن جا كه شيخِ بزرگ آن مجموعه با چشم خود اين حركات شنيع را مي بيند و هيچ نمي گويد بگذريم از ده ها شيخ ديگر كه در همان مجلس شركت دارند و اكثرا از افراد سرشناس استان هستند؟كساني كه دست بر دست مي كوبند و به دروغ آواي گريه سر مي دهند بي آن كه آدم حتا يك لحظه در اين شك كند كه اين آقايان دارند دروغ مي گويند . چرا در آن مجلسي كه آن آقاي تازه مسلمان شده سخنراني مي كرد آن آقاي هياتي ترجمه گر حرف هاي طرف را دروغكي ترجمه مي كرد بدون اين كه متوجه بشود بدبختي مثل من كه در آن جلسه همايشي اديان شركت كرده بودم دست و پا شكسته چيزي از انگليسي مي فهمم .مفهوم اين همه مداحي كردن آيا به جز حربه اي براي بالا رفتن از گرده ي مردمان اين سرزمين هست ، آخر در كجاي قرآن يا احاديث گفته شده است بايد مدح كسي را كرد يا به گونه اي دسته جمعي هيات بر هم نهاد و براي مردم روضه خواني و مداحي كرد .به گمانم كه حتا يك حديث هم در كار نباشد ، كتاب حماسه ي حسيني آقاي مطهري خود به اندازه ي كافي در اين مورد گويا هست و به خوبي نشان مي دهد كه چقدر تحريف و دروغ در دل اين ماجرا وجود دارد ، بعد از انقلاب نه تنها اين مراسم كمتر نشد كه حتا روز به روز بر شمار آن ها افزوده مي شود ، و كساني اگر چه در ظاهر مخالفت هايي به خرج مي دهند اما هر كجا كه دست دهد خودشان نيز دمي تر مي كنند .اين ها همه چرا ؟ آيا اين همه اتفاقي است ، كجا محمد گفت براي من عزاداري كنيد كجا علي و حسين اين را گفتند؟ اين همه تشريفات مضحك ؛ كار و زندگي را تعطيل كردن بر سر و سينه زدن ، سر تا پا را گل مالي كردن ، زنجير و سنج و طبل زدن ، اين همه توليد شمايل هاي مضحك و دروغين چه معنايي دارد و چه دردي از درد هاي جامعه ي مرا دوا كرده است ، چرا هر چه دردها بيشتر مي شود هزينه هايي كه بايد صرف تامين زندگي مردم شود صرف كارهايي مي شود كه جز بيچاره تر كردن بيچارگان هيچ سودي ندارد البته روشن است كه مردم عامي را تا آن اندازه نزديك بين بار آورده اند كه نمي توانند در يابند اين داروي مسكني كه آن را به كار مي برند درد آن ها را از بين نمي برد بلكه آن را تعميق مي كند و آهسته آهسته ايشان را معتاد مي كنند ،ابتدا ذهن او را فلج كرده و سپس با تجويز مسكني او را در بيمار بودن اش نگه مي دارند ، كاركرد شيخ در اين سرزمين چيزي جز ابقاي بيماري در اين فرهنگي كه مويه گري ـ را در آن نهادينه كرده اند نيست: "همه ي روزها، عاشوراست است و همه جا نينوا" شايد بگوييد اما ما براي همين هاست كه داريم زندگي مي كنيم با اين همه بايد بدانيد كه اين گونه نيست مردم در اين برنامه ها بيشتر از هر چيز ديگر بر بيچارگي هاي خودشان است كه اشك مي ريزند نه بر امام حسين يا امام حسن و اين برنامه ها چيزي جز بهانه اي در دست آن ها براي خود را تخليه كردن نيست آن هم در جامعه اي كه نه تنها اسباب بدبختيِ آن ها را فراهم آورده بلكه دريچه ي هاي ذهن شان را به روي افق هاي تازه بسته است و آن ها را به قفسي كه در آن هستند خوگر كرده است و هر چه بيشتر به آن ها نشان داده كه «دنيا زندان مومن است» و اين چنين با زندان گونه كردن جهان خود در نقش زندان بان راه هاي گريز از زندان و به دست آوردن رستگاري را در گوش او فرو مي خواند.باري، نتيجه ي فلسفه اي كه دنيا را يك زندان و يك گذرگاه مي داند هيچ چيز جز تبديل كردن دنيا به يك زندان براي مردم نيست. اكنون از آن جا كه زندانبان در گوش مردم خوانده كه راهِ رستن از اين زندان و از اين همه بيچارگي بر سر و سينه زدن و در برخي جاها خود را خونين مالين كردن است ، زنداني نيز با طيب خاطر به انجام آن كارها مبادرت مي ورزد بدون اين كه بفهمد راه رستن از دست ديو انديشيدن است نه بر سر و سينه كوفتن. البته شما در نهايت ممكن است بگوييد اين ها همه تحريفاتي است كه در دين وارد شده است ، در اين جا پاسخ من به اين سخن كه دين در ذات خودش از هر گونه آلودگي مبراست يك سخن فلسفي ساده است: "اگر در ذات دين قابليتي وجود نداشته باشد نمودهاي اين گونه نيز نخواهد داشت".بر سر حرف خودمان بازگرديم، با شيخي كه در عين حال مداح هم بود همين حرف ها را در ميان نهادم ـ تعداد حديث راجع به عزاداري دسته جمعي ـ و تاييد كرد كه ما حتا يك حديث هم در مورد عزاداري دسته جمعي نداريم نيم ساعت بعد قبول كرد در ازاي دريافت پولي براي مداحي به خانه ي يكي از همكارانم برود ،آيا اين كه من به هر كجا مي روم در اين ها جز ريا و تزوير و دروغ نمي بينم تصادفي است يا اين كه من تصادفا ديوانه ام و خودم خبر ندارم ؟خود شما چه آيا به خاطر حقيقت است كه راه افتاده ايد يا خداي ناكرده به نان پر روغن جماعت مي انديشيد .البته روشن است كه پرسش از وضعيت خودمان آن چنان كه هستيم يا به قولي خودشناسي براي ماها به هيچ رو برجا نيست ما ايرانيان آموخته ايم كه در همه چيز جز به چپاول هم نيانديشيم و طرفه آن كه در بيشتر اوقات با نام دفاع از حقيقت اين كار را مي كنيم . كم اند در ميان ما كساني كه حتا جرات پرسيدن از خويشتن و راه و كار و بار را خويش داشته باشند ، شما به من بگوييد چه كس از اين عاليجنابان فرشته نما به دنبال منافع خود نيست ، باز هم مي پرسم آيا كار تبليغ دين براي خدا بايد هميشه همراه با اخذ پول از مردم باشد ؟ چرا؟ البته شايد پاسخ تان اين باشد كه ما هم درس خوانده ايم و كارشناس شده ايم و بايد در قبال زحمت مان مزدي دريافت كنيم ؟ پرسش من اين است حق با شماست اما آيا از اين آموخته هايتان چه چيز به غير از آن چه را كه مردم چه بسا بيشتر از شما مي دانند به آن ها آموخته ايد ، من از شخصا از خوانده هاي خود بيشتر اندوخته ام تا از همه ي تكرارياتي كه شما از كودكي به خوردم داده ايد ، من ِ غير مذهبي تاكنون 3بار قرآن را خوانده ام هنوز هم دارم مي خوانم شما چه طور ؟ چرا به جاي اين كه به مردم راه و روش پژوهش دين را بياموزيد كاري مي كنيد كه قدرت انديشيدن را از دست بدهند و براي هميشه محتاج به شما و روضه خواني هاي شما باشند. آيا همه ي اساس فلسفه ي وجودي مبلغين چيزي جز اين است كه بخواهند مردم را احمق بار بياورند آيا همه ي همِ آن ها مقلد بار آوردن مردم نيست ؟ آري همين گونه است و اين براي من به معناي بنده دانستن انسان هاست و اين كه انسان به تنهايي قدرت آموختن و ياد گرفتن را ندارد ، در واقع با مقلد دانستن انسان ها به همان گونه كه پيشوا در كتاب "كشف الاسرار"اش گفته بود: "مردم نادان اند" و اين به آن معناست كه مردمان نمي توانند براي مصالح خودشان تصميم بگيرند و درست مانند بچه هايي كه بايد راه را از چاه به آن ها نشان داد نيازمند "سرپرست" اند حتا اگر انسان يك دانشمند كيهان شناس برجسته يا يك كارشناس علوم سياسي خبره باشد .حال مي گويم من به كنار آيا يك نفر دين شناس نيز بايد از يك مرجع تقليد ، پيروي كند، يك كارشناس امور تغذيه چه بايد حليه المتقين بخواند يك روان شناس برجسته چه، يك پزشك آيا بايد هنوزسرگين شتر همراه با گلاب را براي بيمار اش تجويز كند شايد بهتر باشد آن چنان كه در مفاتيح الجنان نوشته شده برايش دعايي به جاي نسخه بنويسد تا بر چشمان اش بمالد يا.... ، يك تاريخ شناس چه يك فرزانه چه،آيا فرزانه اي كه كارش پرسش ساز كردن بنيادهاي انديشه اي است نيز بايد ، ابتدا صغارت خود را بپذيرد؟ اگر من بخواهم كتابي در زمينه ي اقتصادِ دين ـ كارانه ي فقيهان بنويسم چه و اصولا چه دليلي وجود دارد كه متن كتاب و احاديث را يك نفر شيخ بهتر از يك دانشجو بفهمد،تازه اگر بپذيريم كه دين هم كارشناساني دارد چرا بايد اين كارشناس ، خانه زادان و نوچه هايش را براي تعليم مردمي كه چه بسا سواد بيشتري از آن ها دارند بفرستد، روشن است است كه درصد با سوادان اين مملكت كم نيست [آن هم به بركت همان سيستم نوِ آموزشي اي كه آخوندها بيشتر از حتا خود شاه زورپيشه ي قاجار با آن مخالفت مي كردند به ياد آوريد آن همه بدبختي هايي را كه «رشديه» از دست آن ها كشيد ] و نبايد همه را همان دهاتي هايي فرض كنيم كه هيچ گونه تحصيلاتي نداشتند اين را از اين رو مي پرسم كه حتا يكي از مراجع تقليد را نديده ام كه مستقماً با مردم پيرامون مسائل شان از طريق رسانه ها سخن بگويد، دانشِ دين كه از فيزيك كوانتوم سخت تر نيست ، چرا شيخان در پشت تلوزيون چنان سخن مي گويند كه گويي بقيه ي مردم بچه هاي شيرخواره هستند؟ پرسش من اين است كه چرا اين همه فارغ التحصيلان دانشگاه ها بايد پاي منبر كساني بنشينند كه خودشان از سوادِ چنداني بهره اي ندارند و در پاره اي از موارد چون هيچ راهي نداشته اند و از روي كند ذهني و باري به هر جهت بودن به توصيه پدران مذهبي شان به حوزه هاي علميه رفته اند .يك نفر شيخ راجع به مسائل عمده ي جهان امروز چه چيز به جز تراوشات ذهني بيمارگونه و در عين حال دشمن تراشانه و افسانه سازانه دارد كه به من بگويد ؛در باره ي دانش نوين چه ؟ اقتصاد نوين چه؟ داد و ستد رايانه اي چه؟ تسخير فضا چه؟ كدام اختراع نو را يك نفر از ايشان به ثبت رسانده است ؟ كدام كتاب رمان زيبا را خلق كرده است ؟ چه موسقي زيبايي به وجود آورده است . كدام كتاب زيبايي است كه به دست يكي از ايشان نوشته شده است چه دريچه ي نويي از جهان را به روي من گشاده است.كاركرد يك نفر شيخ به جز گفتن نه و نكن براي من چيست ؟ رقص و ترانه و آواز نه ! آزادي نه! تفريح نه!تجارب نو نه ! كتاب جالب نه ! فيلم و سينما و ماهواره نه!روزنامه نه!شناختن روشن انديشان برجسته ؛ كافر است نه و نه ،هميشه و هم جا نه!
نيا،6 دي ماه 86