تبليغاتX
پردازه ها

 

به خانم  یاسمن

 

چرا دين،نه!

 

دموكراسي بدون درون-مايه هايِ«حق»و«اين-جهاني-سازي»بنيان هايِ انديشه اي و شناخت شناسانه، نهادها و سازمان هايِ قانون-گزار،كارگزار و دادگستر بي معناست:اين حق،حقِ بشري است نه فرمان الهي.اگر از انسان و حق داشتنِ او نياغازيم؛و اگر مبنا را حق خدا بدانيم از همان آغاز با تيشه به ريشه ي حق و آزادي و «انسانيت»زداه ايم.چه از ديد دين حق تنها در پرتو خواست و اراده ي آن باشنده ي برين معنا دارد.در فقدان درون-مايه هايِ«حق بشري»و«اين-جهاني-سازي» دموكراسي همان«زور-مداي»بسياران خواهد بود كه نمونه هايش فاشيسم و جمهوري ولايت فقيه مدار و اسلامي ايران اند اين سامان هاي ايدئولوژيك و دين-بنيان گرچه خود را مدعي دادخواهي مي شناسانند اما در بُن و در اساسِ خود درون-مايه ي«حق»را پوك درون تهي مي سازند.دموكراسي فارغ از بنيان هايش كه همان «حق» و «اين-جهاني-سازي»باشد مي تواند به سركوب و توتاليتاريسم بيانجامد.در فقدان اين بنيان ها،دموكراسي نمي ماند،و ممكن است با روا-داشتنِ تبعيض برابرنهادِ خود،توتاليتاريسم و خشم را توليد كند.و زور-پيشه از همين آب هاي گل آلود است كه ماهي مي گيرد.اگر حق انسان ها به رسميت شناخته نشود و نهاد هاي دين-بنيان بر جامعه حاكم شوند به خاطر تبعيضي كه در ذات قانون هاي دين بنيان نهفته است بنيان امنيت در جامعه سست مي شود و «زور-پيشه» در همين جاست كه بيرق انالحق بر مي فرازد و جامعه را هر چه بيشتر به سوي تباهي مي راند.در واقع تامين امنيت هميشه بهانه ي خوبي در دست اوست تا با توسل به آن خشونت خويش،در سلب آزادي از هر نوع اش را توجيه نمايد.در پرتو حقوق بشر است كه دموكراسي به اصولي مجهز مي شود كه با نظر به آن ها مانع از تجاوز به حقوق فرد در برابر جمع مي شويم.اگر بنا را تنها بر راي هاي انباشته ي بسياران نهيم،روشن است كه در كشوري كه در آن بيشينه ي مردمان داراي كيش شيعه ي دوازده امامي هستند،كم-شماران از نظر حقوقي از بسياري از حقوق شان بي بهره مي مانند.حقوق بشر تبعيض را روا نمي دارد،و بر بنيان آن انسان ها از همه ي سويه ها با هم برابرند؛نژاد، رنگ،جنس،زبان، مذهب،عقيده سياسی مليت، وضع اجتماعي، ثروت، زايش و... .راي بسياران وازننده ي حق يك انسان نيست،هر انسان از آن رو كه انسان است از حقوقي برخوردار است كه هيچ كس را ياراي ستاندن و بي بهره ساختن او از آن حقوق نيست،اين حق از آن اوست و هيچ كس حق ندارد به آن سركشي كند، او حتا مي تواند حق اش را مطالبه كند[حق تحصيل،حق تندرستي].با توسل به اين گفته هاست كه مي توان گفت در كشوري كه در آن بسياري از مردمان يهودي هستند يك نفر مسلمان حق دارد همه ي آداب و مراسم دين اش را به جا آورد و آزادانه بدون كاربست خشونت باورهايِ خود را تبليغ كند.هر كس حق دارد به همان گونه كه مي خواهد،و آمايه و شايستگي اش را دارد بزيد اگر و تنها اگر آزاديِ او آزادي هاي ديگران را از ايشان نستاند،روشن است كه دايره ي آزادي هاي فردي و اجتماعي زير عنوان حقوق بشر به هيچ رو محدود نيست.هيچ كس نمي تواند به زور شما را ناگزير از انجام كاري كند كه با باور ها،خواسته ها و شيوه ي زيسن شما مطابقت ندارد.مبنا،حقوق بشر است و تنها در سايه ي آن است كه دموكراسي معنا دارد و گرنه آن هم چيزي نخواهد بود جز ديكتاتوري بسياران.در فقدان حقوق بشر، بيش و پيش از هر چيز اين فرد است كه به كشتارگاه باورهاي عام مي رود.در فقدان حقوق بشر،حاكميت از آن «بس- بسياران»،«توده ها»،و به گفته ي نيچه«زايدان» خواهد بود:بس بسياران همچنان زاده مي شوند زمين را براي زايدان ساختند».در اين گونه حاكميت ،اين فردها و «تنهايان» هستند كه تباه مي شوند،دموكراسي را اگر حاكميت بسياران بدانيم از همان آغاز به گوهر آن كه فراهم آوردن «آزادي» است خيانت كرده ايم.پس اگر در دموكراسي از برابري سخن مي گوييم منظورمان برابري در «حق» است برابري اي كه زداينده و تاراننده ي تبعيض از صحن جامعه خواهد بود.از آن جا كه اساس بحث من بر تقابل حاكميت خدا-بنيان و انسان-بنيان يا اين جهان- گرو است مي توانم بحث را با نشان دادن قانون هايي كه حاكميت خدا-بنيان در پهنه ي جامعه پديد مي آورد و مايه ي تبعيض مي شود ادامه دهم و آن را با حاكميت انسان-بنيان بسنجم تا همه چيز به آفتاب درآيد.تبعيض گوهر حاكميت خدا-بنيان است،و گناه،در حاكميت نمايندگان خدا بر زمين دست-مايه اي است تا بر پايه ي آن بسياري از خواست ها،و كنش هايِ انسان بزه شناخته شود و دژخيمانه ترين مجازات ها براي آن در نظر گرفته شود،در حاكميت خدا-بنيان گناه تنها عصيان در برابر آن قادر همه-توان نيست بل،گاه رابطه اي اجتماعي است كه به خاطر سرشت پليد اش مي تواند حاضر كننده ي فرمان اهريمن در زمين باشد كه همه هَمِ جنود خدا بايد ستيزه و كارزار با آن باشد.هيچ بزه اي برتر از ياري «شيطان رجيم» نيست و هر كس كه به او خدمت كند به خدا خيانت كرده و سر-و-كارش با نمايندگانِ خدا خواهد بود،و خدا نيز خود در كتاب اش «تكليف»او را روشن ساخته است.او بايد تاوان كار ناپسند اش را بپردازد، وكتاب خدا فرمان هايِ بايسته را در هر فتاد نمودار ساخته است و هيچ ناگفته اي نيست كه گفته نشده باشد.روشن است كه اگر حق همان باشد كه خداوند بر فرستادگان اش فرو-فرستاده است،از همان آغاز انسان فاقد«حق»مي شود و گنجانيده اي مانندِ«حق گوهرين انسان از آن رو كه انسان است »معناي خويش را از كف مي دهد.چرا كه در پرتوِ حق خداوند انسان آزاد نيست بلكه او تنها يك «بنده[برده]» يِ خوار و ناچيز است كه بايد از فرمان خدا اطاعت كند.بنياد رابطه ي انسان با خدا[و در نتيجه فرستادگان و نمايندگانِ فرمان اش] بر«طاعت» نهاده شده است،انسان در پرتو عنايت خدا آزاد نيست،«موظف»است.خدا فرمان خود را بر بنده ي خويش «تكليف» مي كند.پس «اسارت»انسان گوهر يك سامان خدا-بنيان است،و البته همين اسارت است كه انسان را شايسته ي عنوان «جانشين و خليفه ي خدا» بر زمين مي كند.و خدا بر همين بنده ي گوش به فرمان است كه آفرين مي گويد:«فتبارك الله احسن الخالقين» و او را شايسته ي بهشت زيبايش مي داند.نتيجه ي اين بحث روشن است درون-مايه ي گناه در دين و سامانِ خدا-بنيان از اول «آزادي» انسان را نشانه مي رود و«حق تعيين مسير زيست خويش» را از او مي گيرد و با بزهكار شناختن وي، از او تاوان مي ستاند،هيچ كس حق ندارد بيرون از فرمان هاي خداوند كاري را انجام دهد و گرنه مستوجب عقوبت خواهد بود،هم در دنيا و هم در آخرت،نمايندگان خدا تدوين كننده ي قانون-نامه ي او و جاري كننده ي آن هستند،هر كس از دايره ي از پيش نموده شده پاي بيرون نهد فرمان خدا را بر او جاري خواهند كرد،مطلقيتِ فرمان جاري سازنده ي قانون از مطلقبودن خداي همه-توان مي آيد.و هم اوست كه به نمايندگانِ خالص اش ارجحيت و برتري شان در جامعه را هديه مي كند.برتري او پاداش و سزاي«بندگيِ»اوست.هر چه بنده تر فزون تر.ان اكرمكم عندالله اتقكم نتيجه اين خواهد بود كه فرمان خداوند،و حقِ او «حق» انسان را از او خواهد گرفت و با كشاندن او به داد-خانه يِ خداوند آتش خشم خدا را در جان او خواهد انداخت و دوزخ را بر او آشكار خواهد نمود.براي نمونه تاوان «خطاي» انسان در انجام اعمال«شنيعِ»زنا،لواط،هم-جنس-بازي و... با شرايطي، خشمانه ترين رفتار از سوي جاري كننده ي قانون خداوند خواهد بود،تازيانه يا مرگ آن هم با رجم و سنگسار كه ددمنشانه ترين روش مجازات يك انسان است.در اين جا گواه تجاوزِ خدا به حق انسان هستيم،حقِ خداوند زداينده ي حق انسان خواهد بود و آزادي او را خواهد گرفت،خدا خود را بر بشر تحميل مي كند،روشن است كه در اين تعريف از گناه و بزه ميزان پليدي گناه است كه شدت كبفر را مي نماياند و نوع رابطه ي انسان با انسان به هيچ  رو در نظر گرفته نمي شود.هم-آميزي در يك سامان انسان-بنيان تنها آن گاه بزه پنداشته مي شود كه الف، ب را به زور ناگزير از انجام كاري كرده و كنش او در واقع تجاوز بوده باشد،اما در سامان خدا-بنيان اين خودِ كنش است كه زشت و پليد دانسته شده و نوع هم-يابي انسان ها به هيچ رو مهم نيست،اگر روشن شد كساني اين كارها را انجام داده اند بي توجه به نوع ارتباط شان فرمان درباره ي آن ها جاري خواهد شد.و خشونت پياده-ساختن فرمان خدا اين گونه توجيه خواهد شد كه با اين كار بقيه را از انجام كارهاي«زشت و ناپسند»باز مي داريم.در اين دريافت از حق،حق همان است كه خداوند گفته اگر چه انجام فرمان خدا جان انسان را هم از او بگيرد،زيرا در يك سامان خدا-بنيان انسان بر جان خويش نيز حق ندارد،چرا كه آن چه،انسان از آن خويش مي داند در واقع تنها از آن خداست كه نزد او به امانت گذاشته شده است،انسان بر جان و مال و ناموس و فرزندان خود حق ندارد؛همه چيز از اوست و به او باز مي گردد.راه صحيح زيست انسان همان است كه خدا، در كتاب اش بر بنده ي برگزيده ي خويش نازل كرده و هر گونه شيوه ي زيست ديگري نا-خدايانه، پست و دنيايي و لش وار بوده و شايسته ي دور انداختن.در اين جا نيز مي بينيم كه انسان از بسياري از «حق» هاي خويش دور مي شود.حق آزادانه زيستن، باور داشتن وآموختن و... .انسان دين دار در سامانِ خدا-بنيان از بسياري از حقوق برخوردار است اما آن كس كه دين ندارد يا به بن-مايه هايِ دين اعتقاد ندارد از بسياري حقوق بي بهره است.البته خطاست اگر بيانديشم حق شخص در يك سامان خدا-بنيان از حق او در يك سامان انسان بنيان و اين-جهان-گرو بيشتر است،در واقع بسياري از حقوقي كه يك فرد در سامان انسان-بنيان دارد در سامان خدا-بنيان از او گرفته مي شود:براي نمونه يك مسلمان به هيچ رو حق ندارد با يك كافر ازدواج كنند چرا كه كافر نجس است.يا حق تغيير مذهب و عقيده در يك سامان دين-بنيان شايسته ي حكم ارتداد و مرگ است.در سامان خدا-بنيان درجه و ميزان حقوق انسان را خدا از پيش نشان داده است.بر خلاف تصور رايج در ميان دينداران به ويژه مسلمانان،دين به هيچ رو انسان ها را در حق برابر نمي داند،و هر يك از انسان ها بر اساسِ جنسيت[زن يا مرد بودن]،بنده يا ارباب بودن،دين-دار يا بي دين بودن[مثلا مسلمان يا كافر]،دين-پيشه بودن يا نبودن و...از هم جدا مي شوند و به هر يك از آن ها مرتبه و درجه ي ويژه اي اختصاص داده شده است چنان كه نه مرد با زن،نه بنده با ارباب،نه مسلمان با نامسلمان و نه دين-پيشه با نادين-پيشه برابرند.براي نمونه زنان مسلمان،در ارث،قصاص،ديه،قضاوت،شهادت،قسامه،طلاق،و...حقي برابر با مرد ندارند.در كتاب قانون مجازات اسلامي مي خوانيم:

ماده ي 209:هر گاه مرد مسلماني عمدا زنِ مسلماني را بكشد محكوم به قصاص است ليكن بايد ولي زن قبل از قصاص قاتل نصف ديه ي مرد را به او بپردازد.

ماده ي237:الف.قتل عمد با شهادت دومرد عادل ثابت مي شود.

ب. قتل شبه عمد يا خطاء با شهادت دو مرد عادل يا يك مرد عادل و دو زن عادل و يك مرد عادل و قسم مدعي ثابت مي شود.

ماده ي300:ديه ي قتل زن مسلمان خواه عمدي خواه غير عمدي نصف ديه مرد است.

و براي اين كه اين نوشته خالي از طنز هم نباشد مي خوانيم:

ماده ي435:قطع دو بيضه دفعتا ديه ي كامل و قطع بيضه ي چپ دوثلث ديه و قطع بيضه ي راست ثلث ديه دارد .

همين گونه فرمان ها را در باره ي كافران، بردگان،واز دين برگشتگان،و پيروان اديان ديگر نيز داريم چنان كه اگر مسلماني عمداً كافري را بكشد قصاص نمي شود اما وراونه ي آن صحت ندارد يا اين كه مرد مسلمان مي تواند از كنيز اش بهره برداري جنسي كند و اگر كنيز تمايل داشت او را براي اندوختن مال به ديگر بفروشد،يا اين كه مرد و زن برده بر فرزند خويش احاطه ندارند و ارباب مي تواند هر گاه كه اراده كرد كودك برده زاده را بفروشد و... .

اگر اين بحث را ادامه دهيم به درازا مي كشد، به هر رو همين چند مثال،نشان از آن دارد كه تبعيض در يك سامان «خدا-بنيان» نه تنها از نظرگاه ديني توجيه شده است بلكه عين عدالت پنداشته مي شود.چرا كه «عدالت به معناي قرار دادن هر چيز بر سر جاي خودش است»و جاي هر چيز در دستگاه آفرينشِ دست-بافت خدا نشان داده شده است و هيچ كس را نيارست تا در كم-و-كيف آن چانه بزند.زيرا چند-و-چون كردن بر سر كلام خدا غايت «عصيانِ» انسان است و انسان تا آن جا كه انسان است نبايد پا را از دايره ي بندگي خود بيرون نهد،اگر نه خشم خدا نصيب او خواهد شد،پاداشِ سر-باز-زدن از فرمان خدا،پادشاه جهان مرگ است.در واقع خداوند چه در دنيا و چه در آخرت از حق خود كوتاه نمي آيد و با قهاريت«ناسپاسان»را مجازات مي كند.خداوند حق خود را،در نايش همه ي حق ها به دست مي آورد.چرا كه در بودش او هيچ كس صاحب حق نيست.او حق است و غير از او همه ناحق.اين كه اين همه روي حقِ خدا در سامان هاي «خدا-بنيان» تاكيد مي كنم براي نشان دادن پهنايِ ورطه اي است كه ميان آن و سامان «انسان-بنيان» در كار است.حاكميت هر يك وازننده ي حاكميت آن يك است،اين دو در بن از هم جدايند و باژگون كننده يِ يكديگر.به گمانم خود را فريب مي دهيم اگر باور داشته باشيم كه دين،آسان با حاكميت انسان كنار مي آيد،«اين-جهاني-شدن»تنها در نايش ريشه اي دين و تاراندن آن به حاشيه است كه قدرت خود را به دست مي آورد.ويران-سازي بنيان هاي تئوريك و نهادهاي دين-بنيان بايد هم-سو و هماهنگ با هم انجام گيرند.دانش و دين ميانه اي با هم ندارند،دين از آن جا كه بنياد اش بر ايمان است از همان آغاز در ستيز با دانش است،چرا كه آغازگاه دانش شك است،و شك با ايمان سازگار نيست.مبنايِ«اين-جهاني-سازي» دانش-گروي است و اين با اراده ي ثبات و استواري در دين ناسازگار است،دين برنامه اي از پيش نموده براي هر گير-و-گرفتاري دارد و مي خواهد كار-و-بار جهان را با ورد و دعا و نيايش و شرعيات صلب و سخت راست-و-ريست كند،حال آن كه دانش با چراغ ترديد در كوره-راه ها به راه مي افتند و با آزمايش و تجربه ريز- -و- درشت و كم-و-كيف هر چيز را مي سنجد تا به منطق و قانون حاكم بر پديده ها دست يابد،اما دين چشم اندازي افسانه وار از همه چيز به دست مي دهد، و انسان را غرق در دنياي وهم و پندار مي كند.همين كه دين ادعا مي كند از پيش همه ي حقايق را بيان كرده نشان از آن دارد كه او را با دانش ميانه اي نيست و تنها مي خواهد بر دهان سركش دانش لگام بزند،دين هميشه و همه جا،نيرومند ترين دشمن خويش را دانش مي داند،و هميشه كوشش دارد تا سخن او را باژگونه جلوه داده يا اگر در توان داشته باشد او را به بند كشد.امروزه در ميان ما نيز همين كارازار در ميان است،مساله ي بنيادين به گمان من اين است كه از ميان دانش و دين كدام يك توانايي گشادن در هاي فروبسته ي جهان را دارند.دين گرايان با دست آويختن به باورهاي ايماني خويش مي گويند مساله يِ بنيادين در جهان امروز فقدان معنويت است و اگر دين را به ميدان عمل بكشانيم و حق حاكميت را به آن اعطا كنيم خود به خود همه ي گره هاي كور گشوده خواهد شد،اين اما حقه اي است كه دين-بازان به ما مي زنند تا به دست-مايه يِ آن همچنان ما را به يغما برند و با كاشتن علف هرز تبعيض در زمين برنامه ريزي صحيح و دانشيِ بازگشايي چيستان هاي پيچيده ي جهان ما را از پيمايش راه درست بازدارند؛به ما مي گويند معنويت از ميان ما رخت بر بسته است و تنها دين مي تواند آن را به ما باز پس گرداند،مي بايدمان پرسيد،مرادتان از «معنويت» چيست؟و شما كه بر آنيد كه با حكومت دين مي خواهيد به انسان معنويت اش را بازگردانيد[گوييا پيش-تر آن گاه كه دين-پيشگان بر زمين قدرت تاخت-و-تاز مي كردند جهان غرق در انوار ايزدي بوده است] چرا در راه سوق دادن انسان ها به سوي اين باغ زيبا دست به اين همه خشونت و خونريزي و شكنجه مي زنيد،چرا همه ي آواها را در گلو خفه مي كنيد،چرا انديشمندان و دانشمندان و دگرباشان را مي تارانيد و مي كشيد،چرا هر جا كه دين حاكميت دارد، فساد و ارتشاء موج مي زند و دزدي ،رشوه، پارتي بازي ... .بنيان رابطه ها را به هم مي بافد.البته پاسخ دين-بازان اين خواهد بود كه دين ما نيز انجام اين كارها را نهي كرده است.و من هم با ايشان همراهم،اما اين همراهي نه به سود ايشان كه دقيقاً بر ضد آن هاست و اين سخن را تاييد خواهد كرد كه دشواري از اشخاص نيست بل از اندامه اي است كه كار راه انداختن چرخ عظيم يك اجتماع پويا را بر دوش باورهاي ايستاي خود انداخته است.دين و خشونت به هم بافته اند و اين گرايش به سمت خشونت نخست از بطن تعاليم تبعيض-زاي آن به در مي آيد و سپس از ناتواني او در پاسخ گفتن به چيستان ها و معماهاي بغرنج و پيچيده ي جهان.دين هميشه ساده ترين و آسان-ياب ترين راه را انتخاب مي كند: خشونت.و داستان آن را مي توان همان قصه ي دراز-دامنِ كُشت-و-كشتارهايِ پي در پي دانست.كشتارهاي وحشيانه اي كه در آن انسان ها براي خدا و براي صيانت از عقايد و باورهاي خويش به جان هم مي افتاده و همديگر با تيغ هاي آخته شان پاره پاره مي كرده اند،چه بسا هيچ چيز به اندازه ي اين حقيقت ساده مايه ي خفت و سرافكندگي دين نباشد كه؛بسياري از جنگ ها و كشتارهاي خونين و به آتش كشيده شدن خانمان ها و زير-و-زبر شدن شهرها و روستاهاي آبادان و سوختن سرمايه هاي اندخته ي بشريت براي صيانت از كيان دين به انجام رسيده است.و هم اكنون نيز از دين-گروان مي بايد پرسيد آيا چه برنامه ي سازنده اي براي پيشبرد جهان و انسانيت داريد؟!البته كه آن ها پاسخ خواهند گفت:لا رطب و يابس الا في كتاب مبين.با اين همه آن ها و ما خوب مي دانيم كه اين سخن ياوه اي بيش نيست،چرا كه چگونه ممكن است از سير تا پياز كار-و-بار جهان در كتاب مبين يك دين آمده باشد و آن گاه خودِ باورمندانِ به آن كتاب واپس-مانده ترين و نافرهيخته ترين انسان ها بر روي كره ي ارض باشند،اين وضعيت اسف بار نشان از آن دارد كه يا كتاب مبين شان تيره و تار و گنگ وآشفته است يا خداوندخدا براي اين كه آن ها را مجازات كند،آن ها را كند-ذهن خلق كرده تا حتا لُقمه هايشان را كافران ناسپاس در دهان شان بگذارند.قصد توهين به هيچ كس را ندارم،اما واقعيت اين است كه اگر الف)همه ي رازهاي پنهان جهان در كتاب خدا آمده باشد ب)كتاب روشن و همه-فهم نازل شده باشد.نتيجه منطقي اش آن خواهد بود كه باورمندان به اين دين هم اكنون بايد پيشرفته ترين و مرفه ترين انسان هاي روي كره ي زمين مي بودند و اكنون ديگر مي بايد به «ثريا» هم رسيده باشند.البته هم ما و هم دين-پيشگان نيك مي دانند كه نه تنها راز پنهانِ قانون هاي حاكم بر جهان و زيستِ انسان در كتاب نوشته نشده بلكه بسياري از آيه هاي آن گنجاننده ي گزاره هايي در خود هستند كه از پوچي و ياوگي تا سرحد چندش آوري سخيف اند و نه تنها بيان كننده ي هيچ راز پوشيده اي نيستند بلكه از اساس نادرست و ناراست هستند.تنها بسنده است به كيهان-شناسي و افسانه ي آفرينش انسان در آن نظر افكنيم تا درخشش آفتابِ سخن خداوندِ مات و مبهوت  مان كند.تا دريابيم كه وه چه زيباست نقاب كشيدن از روي ساحره ي سيمين ساق و ماه-سيماي حقيقت.البته روشن است كه سخت-كيشان اين جا نيز حقيقت را نخواهند پذيرفت چرا كه خداوند:«بر چشم هايشان پرده و بر گوش هايشان مهر نهاده» تا نه ببيند و نه بشنوند.و صدايت را در همان دم خفه خواهند كرد تا بر هراس و واهمه اي كه اندرونه شان را فراگرفته سرپوش نهند،تا با جان-و-دل خويش حس كنند كه نمي بيند و در پايان با خود بگويند چه خوب كه نمي بينيم آفرين بادا بر ما كه تندباد بنيان-كنِ هيچ راستي اي درخت ايمان مان را كه ريشه در خاك دارد نمي جنباند.انديشه اي در ميان است كه مي گويد:بسياري از يافته هاي دانشي جهان نوين در قرآن آمده و كتاب خدا از نهفته هايي پرده برداشته كه ما تنها اكنون با مجهز شدن با ابزار دانش نوين قادر به فهم آن شده ايم،اين سخن گذشته از راست يا دروغ بودن ريشه در همان باورهاي نهادين فرد موءمن دارد كه هر آن چه را كه بدان باور دارد حقيقت ناب مي داند،دانش درست،پيش از آن كه يافتن باشد مبارزه با همين شيوه ي انديشيدن است شيوه اي كه بن-مايه هاي از پيش پذيرفته ي خويش را راست و درست مي پندارد.در واقع آن چه دانش با آن مي ستيزد همين باور است كه مي توان با سخن از پيش گفته ي خداوند به فهم قوانين حاكم بر كيهان و زيست انسان رسيد.مبارزه دين با دانش براي يافته هايِ آن نيست بل كه دين با آن شيوه ي رهيافت به جهان كه دست خدا و جانشينان او را در كار فهم جهان كوتاه مي كند دشمني دارد.گير در اين جاست كه دانش به ما مي گويد قوانين اي بر پديدار هاي جهان حاكم است كه مي توان با ياري نيروي خرد و با كمك آزمايش و تجربه ي دقيق و ريز به ريز و بدون ارجاع به وحي به فهم آن ها نائل آمد.و شناخت يقيني از همين رابطه ي تجربه و خرد به دست مي آيد كه البته به هيچ رو يافته هاي خود را مورد اعتماد نمي داند،و باور دارد كه براي فهم جهان هنوز بسيار چيزهاست كه از پرده به در نيامده و خاكساري گوهرين آن به گونه اي است كه هميشه مي تواند و مي خواهد يافته هاي پيشين خود را بازانديشي و بازسازي كند تا به يك حقيقت استوار دست يابد.پس اين كه بگوييم دين به گونه اي دانشي درباره ي جهان سخن گفته و هر آن چه را كه در كتاب به آن اشاره رفته است را دانش بدانيم از همان آغاز به گوهر دين و دانش خيانت كرده ايم،چرا كه دين دانش نيست و دانش را هم نمي توان با يافته هايش همسان پنداشت،دين و دانش هر يك«ساخت هاي نمادين»جداگانه اي براي فهم جهان هستند و نوع كاربست مقوله ها در فهم جهان در پيش آن ها يكي نيست.در واقع«روح»حاكم بر دانش در بُن با «روح» حاكم بر دين ناسازگار است.و اين حقيقت ساده اي است كه در ميان مجادله-چيان به هيچ رو در نظر گرفته نمي شود،دين-باور درست يا نادرست و با سرهم بنديِ تفاسير عجيب و غريب مي خواهد نشان دهد كه:

«ببنيد،در اين جا يك پيشگويي دانشي در كار است،و اين يك نيز بدون اشاره به جداگونگي گوهرين دانش و دين با او به محاجه مي نشيند كه نه اين جا چنين چيزي ديده نمي شود.»

ريشه در دين ايمان است؛باور سخت و استوار،اما كار دانش فهم جهان است و در بُن با ايمان،كه همان باور سخت-و-سفت به خداوند وكلام اوست ناسازگار است:

آن كتابي است كه هيچ ترديدي در آن نيست و براي پرهيزگاران هدايت است.

در واقع،دينْ از همان آغاز شك و ترديد كه اساس كار دانش است را به دادگاه مي كشاند،و رابطه ي خود با مومن را بر بنيان پذيرش صرف بنا مي كند،پس آنان كه بر آنند تا ثابت كنند هر آن چه از دانش و فهم است بايد در قرآن باشد،در واقع مي خواهند بر هراس و دلهره اي كه در درون شان غوغا و هياهو بر پا كرده چيره شوند،چرا كه نمي توانند واپس-نشستن دين و باورهايشان را به نظاره بنشينند.زيرا ايمان به فرد وحدت احساس و شخصيت مي هد و هويت او را پي ريزي مي كند و با رخنه ي دانش در كالبدِ ايمان،او دچار از هم گسيختگي مي شود و دوست دارد به گوشه اي پناه برد و آن جا كه دست اش نمي رسد يا در توان ندارد نيش بزند يا به سركوبگري بپردازد.در دين آن چه مهم است اراده ي خداوند است و اراده ي اوست كه بايد در جهان جاري شود،از همين روست قضا و قدر [بخت و سرنوشت]اش را در زيست انسان وارد مي كند و با هدايت او در پيچ و خم ها،با پاداش يا «دچار-ساختن» او هر بار انسان را به خود مي خواند،در واقع در كار-و- بار خدا هيچ منطقِ انسان-گونه اي حاكم نيست،او به هر كه دوست دارد هديه مي كند و از هر كه دوست ندارد مي گيرد،زير فرمان خداوند و سنت او همه ي طرح و برنامه ريزي هايِ انساني پوچ و بي-مايه اند و او كار-و-بار خودش را بدون توجه به وضع انسان در جهان به انجام مي رساند.بشر تنها بايد از او فرمان برد و به گناه و پليدي دچار نشود،اگر نه خداوند عذاب دردناك خويش را بر او فرو خواهد باراند،بخش بزرگي از كتاب قرآن شرح عذاب هايِ ترساننده اي است كه خداوند بر ناسپاسان نازل كرده است،«ناسپاسان»اي كه گوش به فرمان امر خداوند نبودند.از آن جا كه زيست اين-جهاني انسان در برابر زيست آن-جهاني امري مقدمه وار است و هر آن چه كه انسان مي كند در آن جا پاسخ مي گيرد،دانش و برنامه ريزي براي سر-و-سامان دادن به كار اين-جهان در بن-و-بنيان خود اگر هدفْ رفاه و سعادتِ انسان در همين جهان باشد، چيزي زشت و پليد است؛در واقع انسان را نشايست از براي بهره جستن هر چه بيشتر از روزي هاي جهان به سراي جاودان پشت كند،دنيا در بهترين حالت ارزشي اعتباري دارد و نمايندگان خدا همه هَم شان بايد هدايت و رهنمودن انسان به سوي سراي جاودان باشد و اگر هم بناست برنامه اي براي سر-و-سامان دادن به زيست انسان بر پايه آن چه در كتاب آمده برون كشند آن برنامه لزوماً هدف اش تامين آسايش و آرامش و رفاه و خوشي انسان در جهان نيست،همه ي برنامه ها بايد به گونه اي به هم چيده شوند كه سعادت راستين انسان تامين شود.دانش درست رو-در-روي اين شيوه ي چشم دوختن به جهان قرار مي گيرد،آن چه دانش به آن باور دارد، قانون است،قانون هايي كه بر پديده ها حاكم اند و با يافتن و فهم كردن آن ها مي توان افسار گيتيِ سركش را به دست گرفت و آن را رام و راهوار ساخت و زندگي انسان در جهان را سامان داد،دانش در برابر اين انديشه قرار مي گيرد كه بخت و سرنوشت و اراده ي پنهان خدايان و اهريمنان بر جهان فرمانرواست.دانش باور دارد كه بر كيهان و بر مناسبات انسان، قانون ها و هنجارهايي حاكم است كه مي توان آن را فهم كرد و با آن انسان را از اين كه براي برآورده كردن نيازهايش ناگزير باشد دست به آسمان برد و به نمايندگان خدا و اهريمن باج دهد رهاند.با دانش است كه انسان آزادي خود در قبال آسمان را به دست مي آورد و افسار «سرنوشت»خويش را در دست مي گيرد و خود را به پيش مي راند،ديگر انسان اسير نيروهاي كور و افسارگسيخته ي جهان نيست،هر آن چه در جهان رخ مي نمايد بر اساس برهان و منطق و قانون ويژه اي رخ مي دهد اگر منطق حاكم بر پديده هاي سركش را فهم نموديم و زبان آن را ياد گرفتيم،مي توانيم خود را از اسارت آن  ها آزاد كنيم و بر آن ها فرمان رانيم. هم بر جهان پديده ها و هم بر جهان انسان قانون-مندي هايي حاكم است و در پرتو اين قانون هاست كه مي توانيم با بغرنج هايي كه زندگي انساني را به تلاطم مي افكنند به ستيزه برخيزيم و زيست شادمانه اي براي انسان فراهم آوريم،در واقع از همان گاه كه دانش گرد-و-غبار افسانه را از بدنه ي خويش كنار زده ما گواه نه تنها پيشرفت كه رشد روز افزون انسان بوده ايم تا آن جا كه انسان ها بهتر و بيشتر راه هاي هم-يابي يكديگر را يافته اند و مي رود تا زيست بهتري براي انسان فراهم آيد.در برابر هر كجا كه در جهان امروز دين در راس كار است،نه تنها مردمان در تامين بسياري از نيازهاي اوليه و بنيادين خويش وامانده اند[فقر،بيكاري،بي خانماني و...]بلكه اساسا حرمت و ارزش هاي انساني آن ها به نام خدا زير پا نهاده شده است.پيچيدگي مناسبات انساني از هر نوع اش در جهان امروز بيشتر از آن است كه بتوان با باورهايِ ايماني موجود در كتاب هاي آسماني آن ها را ساده كرد و بازگشاينده ي معماها را به دست آورد.در برابر همين فهم از جهان است كه انديشه ي«اين-جهاني-سازي» بيرون مي خزد، و مي خواهد عنان سرنوشت انسان را به دست خود انسان بسپارد تا اوديسه وار با موج ها و طوفان ها، با جادو و پندارهاي پوچ و بيهوده مبارزه كند و زندگي اي در خور شان و كرامت انسان به هست آورد.زندگي اي كه در آن شادمان بودن،و در رفاه و آسايش زيستن و تعيين راه زندگي حق هر انساني است.در فقدان اين گونه فهم از انسان و ارزش او و در فقدانِ«اين-جهاني-سازي»انديشه ها و نهادها و سازمان ها دموكراسي هيچ معنايي نخواهد داشت و در بهترين حالت همان سروري بسياران خواهد بود،كه در آن خواست هاي بسياران حقوق «تنهايان» و كم -شماران را تباه خواهد كرد چنان كه مي بينيم.وسركوب،تحميق توده ها،«همسان-سازي» و پرورش «رمه»،سانسور،آموزش-و-پروش آمايه كُش و باورگرا، مخ شويي كودكان و ... از ويژگي هاي سروري بسياران است.در فقدان نهادهاي«اين-جهاني» و نا-دين-بنيان،دموكراسي از درون تهي خواهد بود و هر چه بيشتر مايه هاي تيره روزي انسان را فراهم خواهد آورد.براي نمونه در جمهوري اي كه در آن نهاد آموزش-و-پروش اعتلاي يك دين و كيش خاص را در راس همه ي برنامه هاي خود قرار مي دهد ما از همان آغاز با يك دموكراسي پوك و درون-تهي روياروييم كه نام اش تنها،دست-مايه اي است براي فريب بسياران و توليد اين حس در ايشان كه آن ها صاحب حق هستند.اين گونه دموكراسي از همان آغاز بر بنيان دروغ و دغا بنا نهاده شده است و در آن به قول نيچه:اين«دون-پايه گان» اند كه فرمان مي رانند و جوانه ي هر گياه تازه رسته اي را زير پاي باورهايِ توده-وار له خواهند كرد،در اين گونه جوامع ما با«مردم»به معناي «نوين» اش رويارو نيستيم بلكه آن ها همان«توده ها»اي هستند،كه با«هميشه در صحنه»بودن شان سند تيره -روزي خويش را هر بار به فرمانِ«رهبر»و «پيشوا»ي خود امضا مي كنند.در يك دموكراسي «اين-جهان-گرو» اما،به شهروندان به عنوان انسان هايي صاحب حق نگريسته مي شود كه دولت ها بيش از هر چيز به ارزش و كرامت آن ها و افزايش ميزان دستيابي آن ها به حقوق شان نظر دارند و هيچ گاه آن ها را به مانند گوسفندان به خيابان ها نمي كشانند تا از احساسات و «غوغا»يِ آن ها براي دست يافتن به اهداف سياسي استفاده كنند.در اين گونه سروري،مردم واقعا سرورند و همه ي برنامه ريزي ها در راستاي افزايش سطح رفاه ، آسايش، آرامش شادماني و افزايش و ارتقاي ميزان دانش و فرهيختگي آنان انجام مي پذيرد.ناسازگار با سروري همهمه-وار بسياران،كه در آن شعور توده گان در آستين رهبر «كاريسما» گم شده و كار انديشيدن به جاي همه به او تفويض شده و او به عنوان يك فرا-شهروند و «فرا-قانون» عنان زندگي مردمان را در دست گرفته،در يك دموكراسي اين-جهان-گرو افزايش شناخت و شعور و آگاهي سياسي مردم در راس همه ي برنامه ها قرار دارد،و در پرتو همين شعور سياسي است كه مردم به انتخاب نمايندگان خويش مي پردازند و سرنوشت خويش را نظاره-گرانه به دست آن ها مي سپارند،در واقع بر خلاف توده گان،«مردم»در دموكراسي هاي«اين-جهاني»در سرنوشت خود دخالت كامل دارند  و با ساختِ «جامعه ي مدني» نمايندگان خود را كنترل مي كنند،و مانع از آن مي شوند كه كسي به حقوق آن ها دست دراز كند.ناسازگار با توده گان كه هماره راهرو راه ايدئولوژي هاي حاكم بر جامعه هستند، ـ ايدئولوژي هايي كه[رهبران كاريسما] هميشه دست به توليد و بازساخت آن ها مي زنندـ«مردم» در دموكراسي هاي «اين-جهاني» اسير و برده ي هيچ باور يا منش ويژه اي نيستند و هيچ كس پروانه ي آن را ندارد كه به زور ايشان را واردار به پذيرش باور يا انديشه ي ويژه اي كند.اين گونه دموكراسي ها ناايدئولوژيك ،انسان باور و ضد تبعيض هستند،و در پرتو همين مبارزه ي پيوسته با تبعيض بر اساس داد-خواهي و برابري-خواهي مبتني بر قانون و «حقوق بشر» است كه مانع از تجاوز به كرامت و ارزش انسان مي شوند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت توسط نیا |

آیندگان درباره ی ما خواهند گفت آن ها مردمی بودند که به دستان خویش خود را به هلاکت می افکندند.

به راستی نمی دانم این حضور همیشگی و این «همیشه در صحنه بودن» مردم ایرانیان را چگونه باید توجیه کرد.بدیهی است که خود را فریب می دهم اگر بگویم امسال شمار کمتری از مردم در راهپیمایی شرکت کرده اند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت توسط نیا |

اين نوشتار ادامه ي متن ايست كه جناب «نيكيتاك» بر متنِ من نوشته اند،پس آن را نبايد يك (نقد) بلكه بايد يك پس نوشت دانست كه بر آن است تا تنها «تفاوت» ها را به نمايش در آورد.

 

 

مردانِ خدا براي خدا كار مي كنند!

 

باورهايي كه انسان براي به دست آوردن شان كم ترين كوششي به خرج نداده هيچ ارزشي ندارند.چه بسابهترین روش برای متقاعد کردن سخت-کیشان این باشد که به آن ها نشان دهیم که آن ها بر سر باورهایشان هیچ زحمتی به خرج نداده اند.

 

 

دوست عزيز در نوشته ي شما تا آن جا كه به بنيادهايِ بايا-روان شناسانه يِ رفتارِ رياكارانه و پنهان كارانه ي انسانِ سنخ ايراني پرداخته ايد سخني نيست بحث از آن جا آغاز مي شود كه شما دين [به ويژه] اسلام را با گفتن اين كه:

 «اوهاماتِ اثبات کننده ي لزوم اخلاق گرائی در اسلام موجب پایدار ساختن آن در ایران گردیده،و نه تنها مناسب ایران بودن اش (به لحاظ آئینه تفکرات اِلمان های جامعه) تقریباً خالی از شک است، بلکه خود افراد جوامع آن را به نوعی کاستومایزه کرده و به نحوه ی زندگی و خلق و خوی خویش سازگار کرده اند».

از اثر گذاري[هنايش] در پهنه يِ جامعه مبرا دانسته ايد.من در ديدگاه شما مبني بر اين كه دين در مقابلِ انديشه ها و كنش هاي مردمان اين سرزمين سنگر نگرفته ترديد دارم، اين كه اوهامات تاييد كننده يِ لزوم اخلاق گرايي در جامعه [به ويژه جامعه ي ما]وجود دارد سخني است به جا اما اين بدان معنا نيست كه دين در جهت دادن به كارها،انديشه ها و آمال و اميال مردم دست ندارد،در واقع من بدين سان مي انديشم كه اين خود دين است كه دست به كار توليد پيوسته يِ كالاي وهم است و از قبلِ همين توليد وهم و هراس همعنان با آن است كه جامعه را در ورطه ي گونه اي اخلاقيتِ اخلاق ستيزانه درانداخته است.اين بدان روست كه در اين دين اخلاق انسان-بنياد و انسان گرو براي نمونه؛آن گونه اخلاقي كه در موادِ«اعلاميه ي جهاني حقوق بشر»بازتاب يافته و آن گونه اخلاقي كه سعادت[خوشي،رفاه،آسايش،آرامش،شادماني] و نه كمالِ انسان را فرا چشمِ خويش داشته باشد اصولاً اخلاق به حساب نمي آيد و بايد با اين دنياخواهيِ انسان پرستانه كه از بايسته هايِ نگاه انسان بنيادانه به جهان است تا آن جا كه در توان هست به ستيزه برخاست.اين جا درست كارزار نبرد است، ما اين جا گواهِ سپاه آراستنِ دو جبهه ي خدا گروانه و انسان گروانه هستيم.روشن است كه اين تقابل، تقابلِ دو جبهه ي قدرت است كه هر يك تمامي امكانات و كارافزارهاي خويش را به كار مي گيرند تا بر طرف مقابل پيروز شوند، هر دو جبهه در انديشه به حاشيه راندن و سرسپرده ساختن آن يك هستند.اما آن چه بيش از همه اين دين را به آوردگاه مي كشاند منشِ عظمت خواهانه يِ آن است كه امروزه جامه يِ «اتم خواهي» بر تن خود نموده است.ما مي توانيم رد پاي اين عظمت گرويِ مخالف با «ديگري» را در متن خود قرآن بيابيم.در واقع اين خود دين است كه مؤمن را به كنش در مقابل هر آن چه كه بر سبيلِ ديگري است مي كشاند[هر آن چه را كه با اصول عقايد اش مخالف باشد] و اين كار را با وضع قانون هايِ اخلاقي و «كردارهاي گفتاري» [فرمان ها]ويژه ي خود كه در متن كتاب و شرع وابسته به آن بازتاب يافته است انجام مي دهد.نمونه هاي دخالت دين در تعيين مسير رفتار انسانِ بسيار زيادند كه تنها بر شمردن چند نمونه از آن ها تاثير شگرف دين را بر زندگي عادي مردم نشان خواهد داد.من سپس تر در اين باره سخن خواهم گفت.اما به گمان من آن چه در نوشته ي شما بيش از هر چيز ديگر نيانديشيده مانده همانا رابطه ي دوسويه ي دين و قدرت در ساختِ «سوژه» است.ساز-و-كارهاي قدرت از راه ساختن و پرداختن گفتمان هايِ كيشانه و هزينه كردن سرمايه هايِ كلان و برنامه ريزي هاي گسترده و دراز دامن و درون آشاميدنِ اشخاص در نهادهايِ گوناگون ديني[حوزه هاي علميه،مساجد،بسيج،سپاه وكنترلِ آموزش-و-پرورش و با تشكيل نهادهاي نظارت كننده مانند حراست و عقيدتي سياسي،نهادهايِ امر به معروف و نهي از منكر و مبازره با مفاسد اجتماعي،نيز با كنترل صدا و سيما،راديو، روزنامه ها و همچنين با حدف و سانسور و استخدام«كاشفان» و در نهايت با ايجاد جو اختناق و فشار و گاه با فرمان كشتن] و پرورش آن ها در راستاي هدايت و رهنمودن مردمان به «راهِ راست» نقش برجسته اي در توليدِ «هويت» انسان ها در عرصه يِ جامعه دارند.در واقع آن چه ما با آن روياروييم نه انسان هايِ وهم زده بل انسان هايي اند كه به دست مايه ي ساز-و-كارهاي پيچيده يِ قدرت مانند آموزش و پرورش،مساجد،بسيج،رسانه ها و...به شيوه اي خاص توليد شده اند.اين تنها اخلاق نيست كه ماهيتِ«بت واره»دارد بل اين خود سوژه است كه زير رگبار آموزه هايِ اخلاقيِ دين كه از همه سو به او شليك مي شوند ساخته اي مي شود پرداخته يِ سامان سلطه.توليد سوژه چونان يك انسان وهم انديش كه زير بار نگاه اخلاقي به جهان توان جنبيدن ندارد به دو گونه انجام مي گيرد.شيوه خشن و سركوبگر و شيوه ي پذيرنده.دين ما هم دين بشارت است و هم دين نِذارت. بشارت است آنان را كه به راه او مي آيند و ترساننده است آنان را كه راه كژ مي كنند.دوزخ و بهشت اش به هم پيوسته اند، شهد و نوش هديه مي كند آنان را كه به«راه راست»مي روند و ايشان را حوران زيبا و غلمان دلربا مژده مي دهد[1]و گرز آتشين است براي آنان كه  انديشه نمي كنند.پس دين به آنان كه«در راه خدا»مي كوشند جايزه مي دهد.او با نوازش فرد مؤمن او را«مي سازد».او به مؤمن مي آموزد كه«خويشتن خويش»را بر پايه ي تعاليم دين بسازد.سويه ي مقابل اما سويه ي خشم است، اكنون دين با چشم خدا به همه جا سرك مي كشد و به هر گوشه اي رخنه مي كند.او با صدايِ مخالف دشمن است،خداوندِ«قهار»اش كژروان را نمي پسندد،پس عذاب اليم اش را شامل حال ايشان مي كند و اين كار را به وساطت فرستادگان و نمايندگان اش انجام مي دهد.«فرمانْ» داده شده و مؤمن موظف است ناسپاس و كژراه را «به راه» آورد اگر چه با تازيانه.راه كارهايي براي هدايت وجود دارد: «امر به معروف و نهي از منكر».اين ابزاري كاراست براي پيشگيري از گناه و تخطي.به مؤمن مي آموزد كه «دخالت» در كار ديگري وظيفه ي اوست.مؤمن بدين راه چشم است و گوش خدا و دين را.[دين]نخست او را توليد مي كند و سپس راه مي اندازد:او يك ماشينِ عقيده است.كه در اين كارخانه يِ عظيمِ عقيده كوبي ساختار انديشه و خيال اش به هم نهاده مي شود.او توليد مي شود تا به راه خدا بخواند،او توليد مي شود تا دِژوار در برابر طوفانِ خروشان باورهاي ناساز به ستيزه برخيزد.او حتا توليد مي شود تا بكشد يا كه كشته شود،او مسئول است كه با«شيطان» مقابله كند،او يك ماشينِ عقيده ي پر توان در برابر وساوس اهريمن است.او توليد مي شود تا «عقيده-داشته-باشد». او ساخته مي شود تا پافشاري بر عقيده ي خويش را و جهل خويش را موهبت خداوند و استواريِ ايمان خويش بداند.او «خود» نيست،به هم بافته اي است از باورها و خيال ها و انديشه هايي كه در او نهاده اند؛با مژده دادن يا با ترساندن.پس دين «ايستا و صامِت» نيست بلكه در پويش است و مستقيماً در پيشبرد امور دست به كار است،اين خودِ اوست كه به سوژه مي گويد:«اگر قدرت دين كم شود اخلاقيت و انسانيت نيز بر باد مي رود».و اين حس را به وجود مي آورد كه اگر از فرمان هايِ آن سرپيچند جامعه به راه تباهي مي رود اما اين هيچ نيست جز راه كاري براي بقا اين «اراده به قدرت» اوست[دين] كه خويشتن را در جامه يِ دفاع از اخلاقيت مي آرايد گر چه دست رحمت اش با تيغ آخته پاي به ميدان مي نهد.خشم پاسخِ انجامين اوست هم چنان كه دوزخ سرانجام نا به كاران است.بايد همه رام[هدايت]شوند اگر چه با زور.اين دين از راه توليد «واهمه» و گستردنِ آن روان ها را به لرزه در مي آورد و سر به راه مي كند،او با ايجاد دلهره و تشويش بر جان ها فرمان مي راند و بر قدرت خويش مي افزايد.بايد نشان داد كه خدا«قادر است» و اين گونه انسان ها را به هنجار ساخت:مؤمِن.خود-خواهيِ  فزون خواه در منش اين دين نهفته است،و در نتيجه ي همين فزون خواهي است كه دست به توليد/انهدام عقيده مي زند.منش سركوبگر آن به گونه اي است كه اگر در برابر باوري متفاوت درجا زند،به خشونت متوسل مي شود.حقيقت مطلق را تنها ملك خويش مي داند و بر آن است كه راستي همه نزد اوست پس آن كس كه لاف حقيقت مي زند،يا بر سر كلام خداوند چون چرا مي كند بايد اش كشت يا به بند اش كشيد يا كه بايد او را از صحنه ي اجتماع تاراند.اين گونه است كه دين ما خود را بر سر فرد چون آوار فرو مي ريزد و حتا به او پروانه يِ آزادانه نفس كشيدن را هم نمي دهد.شريعت اش آن چنان «فربه» است كه حتا با مستراح رفتن مؤمن نيز كار دارد،بايد آدابِ خود را شستن را هم از زبانِ«جانشينان»خدا شنيد.سرك كشيدن در زندگي مؤمن،جاسوسي،به كار گماشتن چشمان مراقب[كاشفان]و اين همه خشونت در به راه آوردن دشمنان[از هر نوع،كه مي تواند يك خرده گير ناآگاه نيز باشد] منشِ بنيادين دين است و از راه آن است كه نفس مي كشد.او همه جا را مي بيند زيرا همه چشم او هستند.او همه چيز را مي شنود چرا كه همه گوش او هستند.او هميشه اين گونه بوده است[2]،و از همين روست كه با اين همه پوست انداختن،روز به روز سِتَبر تر مي شود و پر توان تر.همه گماشته ي او هستند و هر كس موظف است كوچك ترين تخلف را به «دربانان» ِاو گزارش دهد،چرا كه هيچ كس حق ندارد از «دايره ي حق» پاي برون نهد.و اگر با گفتن اين كه:«من مي خواهم راه زيستن خود را خود برگزينم چرا كه من انسانم و آزاد»،اين حق را به خود داد آن گاه او را از شمار انسان ها به در دانسته و فتوايِ كشتن اش را صادر مي كند،چرا كه هر كس سر از بندِ بندگي بگرداند بر خداست كه لعنت خويش را نصيب او گرداند.چرا كه بنده را نشايد كه سر از اطاعتِ ارباب خويش برتابد.خود را خواستن خدا را نخواستن است بايد تنها خدا را خواست و خود را واهشت.و هر آن كس كه خود را بخواهد گمراه است و غبار تيرگي بر لوحِ جان اش اش نشسته است پس بايد با شتاب دست به كار شد و او را به ميان گله آورد و اگر چموشي كرد بايد ذبح اش كرد.چرا كه اسلام همانا تسليم است بايد سر سپرده بود و خاكسار!

پانوشت:

1.جالب است در اين فتاد به رفتار دو گانه ي آيت الله خامنه اي و كار به دستانِ رژيم دقت كنيم؛برنامه اي تلوزيوني كوه پيمايي آيت الله را با دختران بسيجي نشان مي داد،يا اخبار درِگوشي سخن گفتن دانشجويان با او را نشان مي دهد[!]اين همان رهبري است كه فرمانِ قتلِ اَمثال سعيدي سيرجاني را صادر مي كند،و عُمال حكومت اش آن گونه رفتار وحشيانه و دژخيمانه را با آن دسته از زنان و دختران كه «بد حجاب»ناميده مي شوند دارند دولت مهر ورز جناب رييس جمهور به جان زنان و دخترانِ مردم افتاده وگروه گروه آن ها را توقیف می کند و شلاق می زند.در طرحِ ضربت پاک سازی فضای اسلامی از مصاديق بي عفتي و فساد پوشیدن چکمه هم جرم شناخته شده و رویت کمی از مو،فاحشگی و ترویج فساد در جامعه برشمرده می شود.زنان بد-پوش(!) را به زور جامه يِ اسلامي مي پوشانند و زنان حتا با همسران و برادران شان قادر نیستند بدون آزار و سرِ راه گيري[به هيات دزدان و گردنه بندان:«آنك قصابان اند بر گذرگاه ها مسقر با كنده و ساتوري خون آلود»]در خیابان ها ظاهر شوندو توسط گشت هایِ امر به معروف و نهی از منکر يا حتا گشت ضربت و110جلب می شوند و چه بسا پيش از شناساییِ هویت شان با خوارداشت و توهين به شلاق و زندان محکوم می شوند[همين چند روز پيش همسر بيمارِ يك تن از دوستان تازه مزدوج شده ام در تهران يك روز را تا به غروب در بازداشتگاه به سر برده است].اين ها همه تنها گوشه اي از ستم هاي بي شماري است كه بر مردم ميهن ما مي رود و همه آن ها نيز در راستاي پياده ساختن فرمان هايِ دين،و كيش شيعه است:مانند همه ي تبعيض ها و بيدادهايي كه بر اقشار گونه گون جامعه چون،اقليت هاي مذهبي[به ويژه بهاييان و سنيان]،اقليت هاي قومي[كرد،بلوچ،آذري و...]،گروههاي سـياسي،تشكلهاياجتماعيوحقوقي،كارگران،نويسندگان،خبرنگاران،بنگاه هاي مطبوعاتي و نشر خبر و مهم تر از همه دانشجويان،معلمان و پرستاران مي رود.روشن است كه زير يوغ فشار و اختناق فرد به موجودي پنهان كار و ريازباز بدل خواهد شد كه براي ارضايِ نيازهاي گوناگون اش،خود را در حجاب نمادهايِ اسلاميت پنهان خواهد كرد:نمونه اش همان ريش گذاشتن است يا چادر بر سر كردن.نيز مي بايد به رفتارهاي بنيان گزار اين رژيم توجه دهم كه نمونه اي است براي نشان دادن جنبه ي دوگانه ي دين اسلام كه در پاره اي جاها نوش است و در پاره اي نيش،اين گفته اي تكراري است كه امام هر گاه بچه ها را مي ديدند پيش از آن ها سلام مي كردند يا از بس پارسا بودند كه بر رويِ هندوانه شان نمك مي ريختند تا مبادا تسليم دنياخواهي شوند.با اين همه وي همان امامي است كه فرمان كشتار فاجعه بار زندانيان را در سال 1367 صادر مي كند و عمال حكومت اش شهر به شهر راه مي افتادند تا در هيات قاضي شرع مردم را اعدام انقلابي كنند.يا نمونه اي ديگر از اين رفتار دوگانه،رفتار رئيس جمهور محبوب است:اگر برنامه ي چند شب پيش تلوزيون،كه درباره ي سفر ايشان به ايلام بود را ديده باشيد همه چيز به آفتاب خواهد آمد،او خود به ميان مردم مي رود و حتا سرِ نوجوان زجر كشيده را بر روي شانه ي خود مي گذارد و او را مي بوسد[انصاف بدهيد كه هيچ رئيس جمهوري به خودش اجازه ي اين كار را نمي دهد]در عين حال وي همان رئيس جمهوري است كه در حكومت اش هر چند روز يك بار چند تن را تحت عناوين مختلف اعدام مي كنند.اين اعدام ها را با نامِ مبارزه با اراذل و اوباش انجام مي دهند،بدون آن كه هنوز روشن ساخته باشند كه مرادشان از اراذل و اوباش كيست.روشن است كه هدف از انجام اين كارها نخست و پيش از هر چيز پياده سازي دين و پس از آن ايجاد جو رعب و وحشت است.اگر نمونه يِ فشارِ وحشت آور دولت جديد در قبال زنان و خواسته هايشان،هم چنان كه در فراز رفت را در پندار آوريم وجهِ كنشانه يِ دين در جهت دادن به اميال و انديشه ها را نيك مشاهده خواهيم كرد.اين خودِ دين است كه با برقرار كردن هنجارهايِ خويش از مردم مي خواهد در صحنه ي اجتماع به همان گونه اي ظاهر شوند كه دين پيشگان ادعا مي كنند.اما از آن جا كه ميان اشتياق[ميل، اراده،خواست،نيازها]مردم و آموزه هاي ديني تضاد اساسي وجود دارد،مردم ناگزيرند كه براي برآورده ساختن نيازهايشان پنهان كارانه و رياكارانه عمل كنند،نمونه اي كه شما نقل كرده ايد تماشايِ برنامه هايِ ماهواره است.علت پنهان كاري پدر نه ترس او از به هرز رفتن فرزند اش[اوهامات تاييد كننده ي لزوم اخلاق گروي] بل كه در عين حال هراس و واهمه ي خود اوست از اين كه به خاطر گرايش هايش آماجِ شماتت،سرزنش و نكوهش قرار گيرد و ريشه ي اين هراس خود در آموزه هايِ اخلاقيِ حاكم بر جامعه است كه در هر گوشه و كناري به مردم گوشزد مي شود.اين كه پدر در چشم فرزند يك موجودِ «كثيف»،«فاسد»،«هرزه»،«نا به كار» دانسته شود به مراتب وحشتناك تر است و ريشه ي دورويي در همين جاست.نمونه ي ديگر «احترام ناسزاواري» است كه در جامعه به افراد دين باز،كرده مي شود كه باز هم ريشه در همان نوع هراس دارد.چند وقت پيش يك تن از دوستان دوران كودكي ام در روستا تعريف مي كرد كه:همه يِ استادان دانشگاه به خاطر اين ريشِ طالبان وار،از من واهمه دارند به گونه اي كه هر گاه من سر كلاس نيستم درباره ي گرفتاري هايِ سياسي و اجتماعي كشور گوش دانشجويان را پر مي كنند اما هر وقت كه من سر كلاس هستم لب نمي جنبانند.با اين همه اين دوست بزرگوار من كسي است كه سايه ي اين رژيم را هم با تير مي زند.هم چنان كه اذعان نموديد انسان ساده ترين راه دست يافتن به آمال خويش را بهترين راه مي داند پس طبيعي است كه در ميان دو گزينه ي راست و صادق بودن و همه ي خطرات را به جان پذيرفتن و دين بازيِ زود بازده،كه در عين حال به مانند لفافه و پوشينه اي بر همه ي اميال و كشش هايِ فرد در جامعه است گزينه ي دوم توانِ پايشِ بيشتري خواهد داشت،در واقع ميان دين[دين-پيشگان] و دين بازان يك جريان همزيستيِ مسالمت آميز وجود دارد.در اين همزيستيِ ظاهر پرستانه منافع هر دو طرف تامين مي شود.به هر رو ريشه ي اين پنهان كاري در خود دين است چرا كه نمي تواند گرايش هاي ناسازگار با بنيادهاي اخلاقيِ خودش را به رسميت بشناسد.

2. من از ميان كتاب هايِ آقاي«شجاء الدين شفا»تنها كتابِ«تولد ديگر» را خوانده ام.از همين رو نمي توانم تاثير بسياري از ايشان پذيرفته باشم، با اين همه آن چه كه مهم است روي آن تاكيد شود منشِ خشن دين ما در برابر ناباوران است.هم چنان كه در نوشته اي ديگر اذعان كردم، تاريخ رشد اسلام تاريخِ سركوب ها، چپاول ها و غارت هاست كه خود همراه بوده است با تحميل زورگويانه ي عقيده ي خويش بر ملت هاي مغلوب.به گفته اي تازيان؛«آمدند و سوختند و كشتند و كندند و نرفتند!» در واقع دين اسلام در طول تاريخ اش خود را در تقابل با اميال و به ويژه انديشه هاي اين ملت تعريف كرده است، و در هر برهه از«قدرت يابي»خويش به بهانه هاي گوناگون دست به سركوب مردم زده است.اين بحث البته نياز به تفصيل تاريخي ريزبينانه تري دارد كه خود مي تواند موضوع جستار جداگانه اي باشد.اما تنها بسنده است كه به اين اشاره كنم كه شهرهاي گوناگون ايران هر بار كه به دست تازيان فتح مي شدند، و به ظاهر دين را مي پذيرفتند،به محض بيرون رفتن سربازان از شهر دست به شورش مي زدند و معمولاً والي شهر را مي كشتند تا آن جا كه فرماندهان عرب ناگزير مي شدند شهرهاي فتح شده را از نو فتح كنند.تداوم اين فتح و شورش ها تازيان را بر آن داشت كه شمار بسياري از مردمان سرزمين هاي عرب را به شهرهاي ايران كوچ دهند و در هر شهري يك پادگان نظامي درست كنند،تازيان هر شهر كوچك ترين تخلفي را به مراكز نظامي اطلاع مي دادند و تخلف ها به شدت تمام سركوب مي شدند تا درس عبرتي براي ديگران باشد.بسيار پيش مي آمد كه جسد كشته شدگان را در دروازه ي شهر يا در ملا عام به نمايش بگذارند تا با ايجاد فضاي ترس و دلهره مانع از تخطي ناباوران از هنجارهايِ ديني شوند.اين نمونه به خوبي نشانگر آن است كه خشونت و سركوب تا چه اندازه در نهادينه ساختن هنجارهايِ ديني در جامعه ي ما دخالت داشته است.دين اسلام همچنين ضديت تام و تمامي با دگر انديشي و فكر مخالف داشته است بدان گونه كه انديشمندان و دانشمندان ايران هميشه با فشار خرد كننده ي باورهاي ديني دست و پنجه نرم كرده اند و در بيشتر مواقع جان خود را بر سر آن نهاده اند،سرنوشت خونبار زكرياي رازي و منصور حلاج[اين «شير بيشه ي تحقيق» به گفته ي عطار يا آن يار كه به گفته ي حافظ جرم اش فاش كردن اسرار بود:گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند جر م اش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد] در چنگال اسارت دين مداران و شريعت باوران خود نمونه اي گويا در تصديق اين گفته هاست.ضديت با انديشه يِ مخالف در ذات اين دين نهفته است چرا كه با آمدن قرآن همه يِ كتاب ها باطل شناخته شدند و نيز گفته شد كه هيچ تر و خشكي نيست كه در قرآن نباشد.در واقع با توسل به همين انديشه بود كه تازيان ملت هاي متمدن را به زير يوغ كشيدند و با سوختن يا به آب شستن سرمايه هايِ علمي آن ها رابطه ي آنان را با گذشته ي خود قطع نموده و با حل كردن آن ها در امت اسلام آن ها را عقيم و نازا كردند.امروز نيز همين انديشه است كه با جامه اي نو،پاي به ميدان نهاده و با گفتن اين كه دين اسلام ظرفيت هايي دارد كه مي تواند همه ي مشكلات مادي و معنوي جهان نو را حل كند سردمدار گونه اي بنيادگرايي خشن در جهان شده است.با اين همه پيداست كه اسلام نه تنها قادر به حل مشكلات جهان نيست بلكه تجربه ي خونين سه دهه اخير به مانند تجربه يِ1400ساله نشان از آن دارد كه اين دين هر كجا كه به قدرت برسد براي حل گرفتارهاي خود چاره اي جز توسل به خشونت نمي شناسد[بسنده است كه نگاهي هر چند گذرا به كشورهايي كه در آن ها حاكميت با اسلام است بياندازيم]«امروزه روز نيز تنها در آمد «نفت» است كه همچون غارت سرزمين هايِ شمال در آغاز هجوم تازيان امكانِ بقاي اين دين را فراهم آورده است»و در صورت نبود اين سرمايه هيچ راهي پيش روي آن نبود مگر چپاول و غارت.منش خشن اين دين نكته اي است كه توجه چنداني را در ميان روشن انديشان ما بر نيانگيخته، در كاوش هاي رايج معمولا گناهِ همه ي گرفتاري ها را بر دوش تفسيرهايِ نادرست از دين مي گذارند و باور دارند كه پديد آييِ جوِ اختناق و فشار و سركوب ميانه اي با دين رحمت ندارد، به گمان من هم روشن انديشان دين گرو و هم روشن انديشان گيتي گرا دريافت نادرستي از بطن قضيه دارند، روشن انديشان دين گرو در تقابل با قرائت رسمي از دين مايل به «غربال كردن» دين و تفسير نا به جايِ كتاب هستند آنان عامدانه بسياري از آيات مدني و قانون گذار قرآن را در نظر نمي گيرند،و بر خلاف گفته ي صريح قرآن مبني بر اين كه كلام خداوند براي همه ي زمان ها صادق است و كسي را ياراي تغيير دادن آن نيست،قرآن را بر پايه يِ سَنجه هايِ دنيايِ نو تفسير مي كنند و كوشش دارند تا با غالب نمودن تفسيرهاي زوركي بر قرآن آن را مطابق با زمان نشان دهند،در حالي كه قرآن صريحاً اذعان دارد كه اين فرد مؤمن است كه بايد خودش را با او جور كند و نه به وارون.از آن سو نيز روشن انديشان گيتي گرا با نگاه به تجربه ي غرب[اين واژه چندان رسا نيست]در«اين-جهاني-سازيِ»نهادهاي دولتي،و گرفتن امتيازات از طبقه ي روحاني و با انديشه ي خلع يد روحانيت شيعه ي حاكم بر جامعه و لزوم جدايي نهادهاي ديني از دولت و نه لزوماً سياست بر اين باورند كه اين جدايي به آساني انجام خواهد پذيرفت.گر چه بنيادهاي انديشگي اين سنخ روشن انديشان مژده ي سرزمين هايي آزاد را به ما مي دهند كه در آن انسان ها و اقشارگوناگونِ جامعه فارغ از دين،مذهب،باور،جنسيت،قوميت،نژاد و...شان داراي حقوق مساوي هستند،اما بدون وجود بحث هاي روشنگرانه اي كه ماهيت متجاوز و تبعيض گر دين اسلام را به گوش همگان برساند اين امر به گمان من منتفي است زيرا در نبود بنيادهايِ تئوريك و بر آشوبنده اي كه اسلام را ناگزير از واپس نشيني در عرصه يِ انديشه ها و باورهاي عمومي كند،اين دين هم چنان قدرت خود را با آموزش،شكل دهيِ افكار،و با دم-و-دستگاه گسترده ي تبليغيِ جنبانِ خويش بازتوليد خواهد كرد.اگر بخواهم با زبان ساده سخن بگويم بايد گفت:نقدِ دليرانه يِ سنت[به ويژه خود دين اسلام] نه به عنوان يك تابو بل به عنوان يك «چالش ساز» بايد در رأس كوشش هايِ انديشگي روشن انديشان گيتي گراي ما قرار گيرد.در واقع آن چه مردمان جامعه ي ما را هر بار از دامان ايدئولوژي اي به دامان ايدئولوژي ديگر مي اندازد همين فقدان رو در رويي انديشه-ورانه با گذشته ي خويش است.و فقدان همين بنيادهايِ انديشه اي ناكيشانه است كه ما را به روده اي براي گواردن و درون-آشاميدن ياوه هاي رسانه اي بدل ساخته است تا آن جا كه در درون يا بيرون از كشور وظيفه ي انديشيدن را از راه رسانه ها،بر دوش گروه هايي انداخته ايم كه ماهيتاً با هم فرق چنداني ندارند و ميزان رشدِ فرهنگي شان تا آن اندازه است كه در بهترين حالت ناسزا و دشنام نثار هم مي كنند.ابتذال و سطحي انديشي به همان اندازه بر رسانه هاي درون حاكم است كه بر رسانه هاي بيرون از كشور و درمان آن نيز به زبان نيچه اي هيچ نيست جز:«باز ارزيابي همه ي ارزش ها».و چشم دوختن مستقيم در چشمانِ «اژدهاي زرين»سنت كارِ كساني است كه وي به حق آنان را «جان هايِ آزاد» نام نهاده بود.در فقدان بنيادهايِ تئوريك بايسته كه حقانيتِ جهان نو را در برابر دگم هايِ باستاني به اثبات برساند اين درْ  بر همان پاشنه خواهد چرخيد و ما هم چنان زير لوايِ دفاع از «ارزش هاي ديني» و پي جويي به اصطلاح«معنويت»،تبعيض را به خانه هاي خويش فرا مي خوانيم و زير سايه يِ آن نه تنها به دست دين،بل كه با رفتارهايِ دژخيمانه ي خويش خون آشام وار به جان هم افتاده و همديگر را مي دريم!

نيا ، پنجشنبه11بهمن ماه 1386

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com