تبليغاتX
پردازه ها

جنبش مرگ خواهی در برابر جنبش مشروطه خواهی

                                                                                                                       نیا

شايد يكي از بهترين راه هاي شناساندن جنبش هاي گوناگون اجتماعي نشان دادن هدف ها و خواست هاي آن ها با توجه با زير-ساخت هاي انديشگي اي باشد كه قرار است نهادها و سازمان هاي آينده بر پايه ي آن ها بنا شود،زيرا هدف هر جنبش انديشه اي در پايان استوار ساختن سازمان هايي است كه بتواند آن نوع ويژه يِ بينش را در واقعيت پياده كند،اين از آن روست كه انديشه يِ تنها به كار انسان و زيست او نمي آيد و هدف از انديشيدن همان گونه كه ماركس گفته بود؛دگرگون ساختن عالم است.جنبش مشروطه از دل يك احساس«بحران» برخاست،از دل احساس سهمگين شكست در يك سرزمين فلك زده كه مي رفت در زباله ي داني تاريخ دفن شود،البته وضعيت آشوب-گونه از پيش از دوران قاجار هم در كار بود،اما ايراني در دنياي پندارين خويش و با دست آويختن به باورهاي افسانه-وارش و در دل آن دنياي بسته ي بريده از جهان كه جز با خويش اش او را با كسي كار نبود خود را برتر و بهتر از همه مي پنداشت، اين حس برتري از يك سو برخاسته از احساس ملي ايرانيان بود كه پيش از هر چيز اگر چه ناپخته و خام خود را بر آورنده ي فر-و-شكوه پادشاهان باستاني مي دانستند و سپس به خاطر دين اسلام كه آن را برترين و بهترين همه ي دين ها مي پنداشتند.ايراني در دنياي پندارين گسسته از واقعيت خويش،خود را خداي روي زمين احساس مي كرد و ديگران را كافر و گمراه.هجمه ي سيل-آساي روس نياز مي بود تا ايراني را با آن كه ديري بود ناخواسته با دنياي نو آشنا شده اما به منطق آن راه نبرده بود به خود بياورد و بفهماند كه او آني كه مي پندارد نيست.از اين رو جنگ هاي ايران و روس آغازگاهِ نگاهِ نوي سرآمدان جامعه خرافات آلوده ي ايران آن زمان به كار-و-بار جهان است،مي گويم خرافات آلوده و نه خرافات زده زيرا كه افسانه و وهم و پندارهاي پوچ با جان و خون انسان ايراني آن زمان در آميخته بود و در او مي انديشيد و با او مي زيست.بدين معنا كه گشايش انديشه ي او به روي جهان نه به واسطه ي منطق بلكه به واسطه ي وهم بود.ذهنيت او نينديشا و ناپرسا بود و پيش-پنداشت هاي(ايمان) خود را حقيقت محض مي پنداشت.براي نمونه گفتن اين تهي از طنز نيست كه بدانيم:پاره اي از مجتهدان در جنگ هاي ايران و روس به جاي آن كه به منطق جنگ توجه داشته باشند در باره ي حرمت شرعي استعمالِ ساز-و-برگ هاي جنگي مانند طبل به بحث پرداخته بودند،يا اين كه در دور نخست شكست ايران پاره اي از مجتهدان فتوا داده بودند كه مردمان سرزمين هايي كه به تصرف روس ها در آمده اند جايز نيست در آن جا بمانند و سختي زندگي زير فشار اجنبي را تحمل كنند چرا كه جان مومن شريف است،اگر اين فتوا به اجرا در مي آمد اكنون ديگر از ايران خبري نمي بود.اين جامعه در ريز-و-درشت خود زير بار سنگين خرافات و اسطوره هاي مذهبي،در كنار استبداد دستگاه حاكمه اي كه دست در دست فقهاي خون-خوار بر جان-و-مال مردم چنگ انداخته بودند چنان خم شده بود كه گويي بار جهان را بر گرده اطلس نهاده باشند.جنگ روس ضربه اي بود كه ما را به خود آورد،چه شد؟چرا ما،ما كه از همه برتر بوديم،ما كه اين همه سربازان جان بركف و دلير كه به مانندشان را تاريخ سراغ ندارد،ما كه دست خدا و بندگان برگزيده و معصوم اش ياري گر ماست،ما مسلمان هاي ديندار در برابر كافران بي دين شكست خورديم،آن ها چه داشتند كه ما نداريم؟اين احساس گذشته آن كه در ژرفاي روان برجسته گان ما رسوخ كرده بود يك احساس همگاني نيز بود.ذهن ايراني متعاقب اين شكست براي نخستين بار متوجه علت يابي و گشودن گره كور تباهي زدگي خود بر آمده بود،تباهي زدگي اي كه كمابيش از دوران پايانِ عصر زرين ايران در قرون ميانه آغاز شده بود و اكنون در پايان دوران صفوي و در دوران قاجار به اوج خود رسيده بود.بسنده است نگاه كوتاهي به جريان مقابله ي شاه سلطان حسين با محمود افغان در اصفهان بياندازيم تا ژرفاي نكبت زدگي جامعه ي ايراني آن زمان را زير حاكميت نگاه شرعي و قضا-و-قدري دريابيم،مجتهدان تراز اول حكومت پيشنهاد داده بودند،كه براي دفع حمله ي افغان هاي به فغان آمده،آش نذري بپزند و شماره هاي گندم و جو آن را نيز مشخص كرده بودند،در هيچ كجاي تاريخ بشر اين اندازه انحطاط و تباهي زدگي يك ملت را سراغ نداريم،مردمي كه به جاي مقابله و قهرمانانه ايستادن در برابر دشمن زير نفوذ نگاه سرنوشت-باور به جهان منتظر مي مانند تا كوشك ها و خانه هايشان در آتش بسوزد؛چنان كه شاه سلطان حسين گفته بود اگر خواست خدا اين بوده من در برابر آن نمي ايستم!مي توان گفت ايران در آن زمان ديگر انديشه اي در سر نداشت و سراپا غرق در باورهاي ديوانه-وار خود بود و عقل از ساحت زندگي او رخت بربسته بود.او باور داشت كه هر چه بر او مي رود مشيت خداست،و حتا مي بايد حاكميت پادشاهان جائر را در غيبت معصوم پذيرفت و تنها كاري كه مي توان كرد اين است كه تحمل كرد و دست نياش فراز برد تا خداوند،حاكم دادوري را جانشين او سازد.اين گونه بود كه دين مداران به مهمترين توجيه كنندگان وضع اسف بار موجود تبديل مي شدند،و جامعه را هر چه بيشتر به ورطه ي نابودي و قهقرا مي كشاندند،تضادهاي گهگاهي آنان با دستگاه حاكمه البته نه بر سر حقوق مردم بلكه بر سر تضاد منافع خوشان بود،مجتهدان و ملايان تنها آن گاه كه منافع خود را در خطر مي ديدند،در برابر دستگاه استبدادي حاكم قرار مي گرفتند.در سپهر زندگي همگاني آن چه ديده مي شد تنها نكبت بود و فقر،بيچارگي و بي عدالتي،زورگويي،چماق كشي،ناموس پرستي،زن ستيزي،از-هم-گسيختگي طبقات اجتماعي،فقدان شرافت فكري و اخلاقي،دزدي،مرض و كثافت و فقدان امكانات بهداشتي و آموزشي و ... .همه چيز را يا حاكمان داشتند يا مجتهدان،و هر مجتهدي براي خود حاكمي بود،چنان كه فتحعلي شاه زماني20000تومان از مجتهد بسيار مشهور و خونخواري به اسم سيد محمد باقر شفتي وام مي ستاند!مجتهدان به اسم خمس و زكات و وجوهات شرعي هر كجا كه دست مي داد خون مردم را در شيشه مي كردند،چنان كه هر يك منطقه خود را داشت و گروهي قلچماق و گردن كلفت او را همراهي مي كرد و كارگزاران دستگاه نيز هر كجا دست مي داد با زور از مردم باج-و-خراج مي گرفتند و بر بدبختي مردم هر چه بيشتر مي افزودند،نه عدالتي در كار بود و نه هيچ نهادي كه به داد مردم برسد.از دل مواجهه با اين رنجستان بود كه نياز به باز-سازي نخست در ميان پاره اي از پيشاهنگان جامعه ي ايراني چون قائم مقام فراهاني و عباس ميرزا به وجود آمد و زمينه هاي جنبش مشرطه خواهي را فراهم آورد،جنبش مشروطه در واقع دبستان به-خود-آيي انسان ايراني بود،كه مي خواست خود را از لجنزار بيدادگري و سرنوشت باوري بيرون بياورد و با چشمان شسته اي به جهان و كار و بار آن بنگرد،نخست بار در نوشته هاي سفرنامه نويسان و سپس با تاسيس دارالفنون بود كه دريافت تازه اي از شيوه ي حكومت گري يا پالمانتاريسم جوامع اروپايي براي باز-سازان جامعه ي ايراني به وجود آمد آن ها به گونه اي بيشتر غريزي و كمتر انديشه اي به اين نتيجه رسيده بودند كه بيرون آمدن از منجلاب تباهي،تنها با باز-سازي نهادهاي دولتي و تاسيس و به-هم-بافتن ديوان هاي دادگستر و داد-بنيان ممكن است،مي بايست از مداخلات دربار كاست و يك ارتش هم-تنيده و پرتوان به وجود آورد و با فرستادن دانشجويان به غرب،فن و دانش نوين را از آن ها آموخت و شيوه ي كشورداري را از ايشان ياد گرفت،بر خلاف نگاه غرب ستيزانه امروز ي ما،نگاه ايراني در آن زمان به غرب نگاهي از سر بهت و شيفتگي بود چنان كه در نوشته هاي سفر نامه نويسان،ما رويارويي آن ها را با بهشت وعده داده شده مي بينيم،نخستين سفرنامه نويسان دوران قاجار غرب را به همان گونه مي ديدند كه در كتاب هاي سنتي بهشت را توصيف نموده بودند؛بهشت او اكنون در روي زمين ساخته شده بود و غرب كعبه ي آما ل او بود هر آن چه از پريان و فرشتگان ماهرو و زيبا كه در كتاب ها خوانده بود اكنون بر روي زمين مي ديد و هر چه بيشتر مي كوشيد كه خود را به غربي شبيه سازد.از آن جا كه نخبه گان ما از يك سو با واقعيت به هم ريخته ي زندگي اجتماعي رويارو بودند و از آن سو با خطر بالقوه ي حمله ي روس كه كليت سرزميني ما را تهديد مي كرد،بر آن شدند،كه نخست ارتش را به شيوه اي نوين باز-سازي كنند،و سپس با باز-سازي از بالاي جامعه،آن را از بيماري كهنه اي كه بدان دچار شده بود رهايي بخشند.اهميت اقدامات قائم مقام و عباس ميرزا و اميركبير كه در اهداف كمابيش مشابه باهم بودند از همين جا مي آيد.گرچه هر دو آن ها به سرنوشت مشابه اي هم دچار آمدند،توطئه درباريان فاسد و مخالف شريعت مداران در آن جاهايي كه دست آن ها را از امور كوتاه مي كرد.به موزات اقدامات از بالاي سرآمدان جامعه،كه در حاشيه به پروش قشر تازه اي كه سپس تر«روشن انديش»/منور الفكر ناميده شدند؛درس خواندگاني كه در غرب آموزش ديده بودند و خود به خود به حاملان ارزش هاي نو در برابر ارزش هاي كهن بدل شده بودند،در بستر زندگي اجتماعي و ديني هم جوش و خروش تازه اي به پا خاسته بود كساني كه از سيطره ي دين مداران در گوشه و كنار زندگي اجتماعي خود جان بر لب آورده بودند راه برون-رفتي از اين چنبر مي جستند،اين گونه بود كه در برابر مذهب رسمي حاكم بر جامعه آيين ها و دين هاي تازه اي سر بر آوردند كه در بن-و-بنيان خود دست شيخان و مجتهدان را از زندگي مردم در جامعه كم مي كردند اين كيش ها رو-در-رو با واقعيت زمخت زندگي مردم راهِ چاره اي براي سر-و-سامان دادن به زندگي مردم مي انديشدند چنان كه در بنيان و اصول خود پايه هاي بسياري از مبادي ايماني پيشين را زير سوال مي بردند و با اذعان به اين كه آمدن دين تازه كيش هاي پيشين را منسوخ خواهد كرد خود را مستقيماً رو-در-روي شيخان و شريعت باوران قرار مي دادند و روز به روز هم بر هواخوهان آن ها افزوده مي شد چرا كه مردم در پيام هاي آن دين هاي تازه وعده ي سعادت و خوشبختي در همين دنيا را مي شنيدند اين دين ها در پي جايگزين ساختن نگاهي شادماني باور با نگاهي بودند كه در آن گريه و مويه بيشترين ارزش را دارا بود،در برابر جنگ زرگري اصوليون و اخباريون كه جامعه را هر چه بيشتر در ورطه ي تعصب و قشري گري فرو مي بردند انديشه هاي كساني چون شيخ احمد احصايي،سيد محمد باب و بهاالله نسيم باز-زايي بودند نه از آن رو كه اين انديشه ها از حقانيت برخوردار بودند نه بلكه به اين خاطر كه زمزمه هاي آزادي خواهي و استبداد ستيزي و مخالفت با قشري گري را در گوش مردمان طنين انداز مي كردند و در فضاي پژمرده اي كه هر گونه انديشه ي متفاوت را به چارميخ مي كشيد طبل پربانگ روا-داري و آزادي را به صدا در مي آوردند و كم كم در ذهن مردم اين انديشه كه زيستِ شادمانه حق آن هاست را نهادينه مي كردند.گر چه اين جنبش هايِ باز-زايانه از همان آغازگاه زايش خود به شدت بسيار زياد سركوب شدند آن هم به گونه اي ناسازه وار به دست اميركبير اما اصول و ارزش هايي كه آن ها به وجود آوردند،ارزش هايي چون اين كه«همه ي انسان ها با هم برابرند»يا اين كه«زن موجودي پست نيست و مي تواند در كار و امور اجتماعي انباز شود»هيچ گاه از ميان مردم رخت برنبست،در واقع مي توان گفت اين جنبش ها گونه اي نگاه از درون(درون-زا) به اصول و ارزش هايي بود كه به گونه اي سنتي مهار زندگي انسان ايراني را به دست گرفته بودند و مانع از هر گونه حركت پيش-روانه و آزادي خواهانه ي او مي شدند،ارزش هاي ديرينه هميشه سنگين ترين زنجيرهاي پاي انسان ايراني بوده اند و او در زير يوغ سنگين اين ارزش ها هرگز توان جنبيدن نداشته است.نگاه نو به جهان كه دين-بازسازان و روشن انديشان منادي آن بود رفته رفته ابر سياه باورهاي كهن را به كناري مي زد و انسان تازه از خواب برخاسته ي ايراني را به راه هاي تازه مي كشاند تا آن جا كه انديشه هاي قانون خواهي و عدالت خواهي به اصول نخستين جنبشي تبديل شدند كه مشروطه مي ناميم،اين جنبش در همه ي زمينه ها بر آن بود تا حاكميت قانون را برقرار سازد قانوني كه ضامن برابري/مساوات همه ي احاد ملت باشد.اين قانون اصول خود را بيشتر از هر چيز مديون انديشه هاي دوران روشن-رائي غرب بود،و در آن جا نيز كه خود را ناگزير از روريارويي با دين اسلام مي ديد كوشش داشت تا اصول تمدن نوين را از متن شريعت خارج كند،اين شيوه ي برخورد با سنت اگر چه در پايان بر زيان جنبش مشروطه خواهي عمل كرد اما در بُن بدان معنا بود كه براي روشن انديشان زمان مشروطه آن چه از اولويت برخوردار بود ارزش هاي نوين بودند نه ارزش هاي كهن.همچنان كه در همه جا،در ايران نيز كشاكش نو و كهنه ناگزير مي بود و در واقع صحنه ي آن جنبش نو براي باز-سازي ايران به كارزاري بر سر حقانيت اصول كهنه و نو بدل شد چنان كه از پس از سرِ كار آمدن مجلس نخست،نكاتي كه ظاهراً به عمد پنهان داشته بودند از نو در برابر يگديگر صف آراستند.شريعت مداراني كه تا پيش از پا گرفتن مجلس همراه با جنبش بودند به محض تصويب اصول اوليه ي حقوقي به چند-و-چون در آن پرداختند و مدعي گشتند كه قانون قانون خداست و همان است كه در متن شريعت آمده است و هيچ كس نمي تواند از پيش خود قانون نهد چرا كه قانون را از پيش خداوند وضع كرده و هيچ كس حق تخطي از آن را ندارد،جنگ مشرطه و مشروعه از همين جا آغاز شد،شريعت-باوران و دستگاه استبدادي پشتيبان آن ها بر اين باور بودند كه مساوات كه اصل نخستين بنيان-گزاري مجلس بود با قانون نازل شده ي خداوند منافات دارد،و همچنان كه شيخ فضل الله اذعان مي كرد،در دين اسلام برابري وجود ندارد چرا كه در اين دين،نه زن با مرد مساوي است چنان كه مشروطه خواهان باور داشتند نه يهودي و نصاري و مجوس با مسلمان برابرند،و انديشه ي حريت/آزادي كه مشروطه خواهان از آن سخن مي گويند چيز ي جز همان بي بند-و-باري نيست.مجلس حضور شيخ فضل الله به عنوان زبان دين را تاب نياورد و او را را در ميان نعره هاي خشم-و-خروش مردمي كه خواهان اعدام كردن او بودند بر دار آويخت اما اگر چه شيخ فضل الله كشته شد آن هم نه به شيوه اي رودارانه[ شيوه اي كه تحمل عقيده ي جداگانه را تاب مي آورد ]اما آرمان او در متن قانون بعدي جايگزين شد و تبعيض و آپارتايد در متن آن نهادينه شد و مجلس مجري قانون هاي تنها دين اسلام شد و اقليت همچنان در آن ناديده گرفته شد.از آن پس جامعه ي ايراني دوباره به عرصه ي چنان كشاكشي بدل شد كه در آن گويي همه چيز مي خواست يك-باره بر باد رود،در هر گوشه اي دسته و گروه هايي سر بر آوردند و خود مدعي حكومت بر بخشي از كشور شدند كشور زير سم ضربه ي اسبان ايل هاي بسيار كه دست-در-دست حكومت هاي بيگانه چون انگليس داشتند تكه تكه شده بود و منافع ملي و مصالح مردمي لگد مال خواست هاي گردن-كشانه ي آن ها شده بود،كوتاه سخن آن كه آشوب شده بود و ضرورت پيدايي يك دست آهنين نزد همه و به ويژه ذهن هاي پيشرو به وجود آمده بود، در اين گير-و-دار بود كه سردار سپه(رضا خان)پاي به ميدان نهاد.او را بايد فرزند مشروطه دانست و آرمان هاي آن نه آن چنان كه بسياري امروز اصرار دارند در گوش ما فرو كنند يك خائن به وطن،در تحليل شخصيت اين مرد پيش از هر چيز بايد شرايطي را كه او در آن پاي به ميدان نهاد در نظر آورد و گرنه ناگزير خواهيم بود در بستر گونه اي نگاه غير تاريخي به او و با حذف كم يا زياد اتفاقاتي كه در زمان او روي داده نگاهي ايدئولوژيك به او داشته باشيم و او را يا بپرستيم يا ناسزا بگوييم.كاوش تاريخي بايد از اين شيفتگي و دشمني به دور باشد،در تحليل چگونگي بر آمدن رضاخان گفته اند كه او از همان ابتدا به عنوان يك عامل انگليس و با كودتا بر سر كار آمد،در اين ديگر شكي نيست كه رضاخان به حمايت انگليس و با كودتا بر سر كار آمد اما در اين سخن كه آيا او نماينده ي تام-و-تمام منافع انگلستان در ايران بود بايد شك كرد،حقيقت اين است كه دولت انگليس همراه با ذهنيت عامه ضرورت برآوردن يك دست آهنين را در آن زمان احساس مي كرد،در آن هنگام منافع استعماري دولت انگليس ايجاب مي كرد كه جبهه اي پرتوان در برابر ارتش روس كه روز به روز بر نيروي خود مي افزود و منافع دولت انگلستان را به ويژه در كشورها ي خليج فارس تهديد مي كرد ساخته شود،از همين رو خواست انگليس به ساختن يك كشور مقتدر اگر چند تا حدي وابسته،در نهايت به نفع منافعي ملي كشور ما تمام شد چنان كه جرقه ي جنبش ملي شدن نفت نيز ابتدا توسط رضا خان زده شد كه از دست اندازي انگلستان به منابع نفتي جنوب به ستوه آمده بود.گر چه در نهايت اشتباهات ديپلماتيك و نه بيگانه پرستي وزراي دولت وقت باعث شد كه ايران قراردادي30ساله با دولت انگليس ببندد كه به نفع ايران نبود،رضا خان را بايد مردي ديد كه بيشتر به كار زير-سازي يك دولت و جامعه ي مدرن كه بتواند در دنياي جديد گام بردارد پرداخت،شخصيتي كه دست آهنين او ايران را از قعر قرون وسطاي خود بيرون آورد و پايي جوان براي گام برداشتن در جهان پر زد-و-خورد نوين بدو بخشيد،وي را بايد به حق«بنيان-گزار»ايران نوين دانست بدون او ما اكنون اين جايي كه هستيم نمي بوديم،يك لحظه به اين نكته ي ساده بيانديشيد كه چه مي شد كه اگر رضاخان سردار سپه بر نمي خاست و خان هاي بسيار هر يك در گوشه اي منابع ملي ايرانيان را ميان خود پخش مي كردند يا آن را به بيگانگان مي گذاشتند،ايران را بايد از اين رو مديون رضاخان دانست كه براي نخستين بار در جهان نوين به همان كارهايي پرداخت كه آروزي قلبي مشروطه خواهان بود و بنا بر اولويت و پيش از هر چيز ساخت زيرساخت هاي مناسب شهري كه شرطه اوليه ي برآمدن يك جامعه ي مدرن است.چهره ي رضا خان بيش از هر كس ديگر در تاريخ معاصر ايران مخدوش شده نخست و بيش از همه به دست روحانيت و سپس به مصدقي ها.برهان ستيزه ي روحانيت با وي بايد روشن باشد رضاخان نخستين كسي بود كه دست روحانيت را از سيطره بر امور مردم،مملكت داري،و امور قضايي و ... كه پيشتر تا اندازه اي ملك طلق آن ها محسوب مي شد كوتاه كرد،رضا خان را آن ها دشمن مي دارند زيرا او بزرگ ترين دشمن منافع آن ها در جامعه بود.مساله ي كشف حجاب در ايران مثل هميشه چون همه ي مسائلي كه به«ناموس»وابسته است در خدشه بردار شدن شخصيت او تاثير زيادي داشته است.مي گويند رضا خان قصد لخت كردن زنان و رواج دادن بي بند-و-باري را داشته است.مي توان به رضا خان خرده گرفت كه در فقدان بستر انديشگي اي كه چنين كنشي را منطقي سازد _انجام اين كار ازبالا_ ذهنيت هنوز گذشته-زيِ جامعه را عليه او مي شوراند همچنان كه به دستاويزي در دست روحانيون بدل شد تا چهره او را هر چه خشن تر از آن چه كه بود نشان دهند،اما در تحليل اين عمل او نمي بايد تنها به تعصبات و ذهنيت عامه توجه داشته باشيم،مساله،مساله ي حضور زن در يك جامعه ي نوين بود كه با فقدان او چرخِ حركتِ رو به پيش جامعه فلج مي شد،رضاخان با توجه به دركِ نو خود از جهان به اين نتيجه رسيده بود كه اگر بخواهيم جامعه را از گنداب واپس-ماندگي اي كه ديربازي به آن دچار آمده بود بيرون آوريم بايد زن ها را از گوشه ي خانه ها و از زير حجاب ها به در آوريم و هميشه واكنش بودن آن ها را به كنش بدل سازيم.او مي خواست زن را آزاد كند؛بدو آن چيزي را ببخشد كه شايسته اوست نه اين كه موجودي كه بايد به او به مثابه يِ «ضعيفه»و«منزل»و«عيال»نگريست آن كنش اجتماعي خشن اين معناي نمادين را هم داشت و بايد اين را نيز به هر رو زير چشم داشته باشيم كه آن كنش خشن تا چه اندازه زن را به صحنه آورد و به او امكان بروز آمايه هايش را داد،اهميت اين اقدام از آن جا روشن مي شود كه جبهه ي مخالف او را هم در نظر آوريم روحانيتي كه حتا با آموزش و درس خواندن زنان مخالف بود و حتا چندين سال پس از مرگ رضا خان مشهور ترين بلند گوي آن امام خميني در دور نخست مبارزات خودش با محمد رضا شاه او را از آن رو سرزنش مي كرد كه چرا به زنان حق راي داده است!اين نگاه واپس-انديشانه به كار رضاخان از يك ذهنيت جامد و سخت و صلب بر مي خاست كه هيچ چيز جز احساسات خشك و خشن خود را نمي توانست ديد و همان احساسات را دست-مايه اي براي هر چه بيشتر عقب نگه داشتن زنان قرار مي داد،با اقدام رضا خان بود كه براي نخستين بار در تاريخ پس از اسلامِ ايران زنان واقعاً از گوشه ي دخمه ها بيرون آمدند و نشان دادند كه مي توانند پا-به-پاي مردان خود را پيش ببرند.از آن پس بود كه زنان به يك نيروي نوين اجتماعي بدل شدند.شايد بهترين ستايشي كه مي توان از او كرد اين است كه اطرافيان او هميشه بهترين ذهن هاي زمانه ي خود بودند.دوران جنگ جهاني آغاز افول رضاخان ديكتاتور بود كه گذشته از همه ي خدمت هايي كه به ايران كرد عدم تحمل آزادي انديشه و بيان يكي از بدترين ويژگي هاي شخصيت اش بود.

***

انقلابي كه سپس تر اسلامي ناميده شده را بايد از آن رو واپس گرا(ارتجاعي)ارزيابي كنيم كه نا-بايسته ترين و نا-انديشيده ترين انقلابي بود كه در دوران نوين رخ داد.دوران محمد رضا شاه دوران رشد فزاينده ي مناسبات شهر نشيني،رونق مناسبات اقتصادي،و صنعتي بود و بسياري از مردم در رفاه نسبي به سر مي بردند تا آن جا كه ايران از نظر اقتصادي در رده ي شانزدهم جهاني قرار داشت.اين دوره دوره اي در تاريخ ايران است كه روشن انديشان ميهمن ما به جاي آن كه به بهروزي جامعه و منافع و مصالح مردم توجه داشته باشند همه دست به دست هم داده و مي خواستند ايران را به اعماق تاريخ1400ساله ي خشم و خشونت فروكشند يا كشور را به نام انترناسيونالسم جهاني دست بسته در اختيار بيگانگان بگذارند،سخن ها همه بر خلاف دوران مشروطه نه بر سرِ رشد و توسعه و ترقي و پيشرفت جامعه بلكه بر سر گونه آرمان گرايي گذشته پرستانه يا ماركسيستي بود كه همراه با التقاطي نيز كه از رو-در-رويي آن ها به وجود آمده بود مي رفت جامعه اي را كه تازه قد راست نموده بود باز به صحاري عربستان باز گرداند تا چه بسا مناسبات باديه-نشينانه را از نو باز-زايي كند.اسلام گرايان انقلابي دست در دست «توده اي ها» به چيزي كه نمي انديشيدند ايران بود و اولويت هاي آن.در دوران مشروطه روشن انديشان،از آن جا كه به مصالح ملي و مردمي بيش از هر چيز ديگر نظر داشتند اگر پيش مي آمد حتا با دستگاه ديكتاتور حاكم همراه مي شدند تا چه بسا بتوانند اوضاع ميهن را سر-و-سامان دهند،اما در ميان روشن انديشان زمان محمد رضا شاه آن چه ديده نمي شد روشن انديش به معناي واقعيِ كلمه بود؛انديشه ورزي كه به راه هاي بهبود اوضاع اجتماعي مردم جامعه و افزايش و ارتقاء سطح شعور آن ها مي انديشد.عقده هاي هزاران ساله گويي در اعماق روان انسان ايراني سر بر آورده بود و مي خواست از تمام آن چه كه نمودگار دوران نو بود انتقام بستاند و مناسبات قبيله اي را از نو جايگزين مناسبات شهري سازد تا چه بسا بتواند «غربت »زندگي در شهر را به ياد دوران زرين زندگي در زير چادرها يا روستا بهبود بخشد.همين احساس نوستالژيك بود كه گويا با رانده شدن بر زبان روشن انديشانْ،تازهشهرنشينان را به جوش- و-خروش وا مي داشت و احساس بدبيني و نارضايتي را هر چه بيشتر در آن ها شدت مي بخشيد.اين روشن انديشان را بايد روشن انديشان ناسزاگو و هميشه بستان-كار دانست كژ-زاداني كه نه تنها هيچ كاري براي بهبود امور انجام نمي دهند بلكه در ذهن مردم خيال هاي پوچ و بيهوده به وجود مي آورند و با ساختِ دنياهاي پندارين و به دست دادن راه-گشاهاي دروغين و نيانديشيده جامعه را به قهقرا مي برند.مشروطيت و رضاخان رويارو با جامعه اي كه زير سيطره ي خرافات و افسانه هاي مذهبي و نفوذ روحانيون به حالت اغما افتاده بود كوشيدند دست آن ها را از زندگي اجتماعي مردم كوتاه كنند و با ساخت زيربناهاي مناسب شهري جامعه را به پيش برانند،اما در دوران محمد رضاشاه روشن انديشان ما گويي خواب ديده شده بودند،آل احمد ها و فرديد ها از بيماري «غرب زدگي» و شريعتي ها و مطهري ها از بازگشت به خويشتن اسلامي مان سخن مي گفتند و درمان همه ي كمبود ها و نه حتا دردهاي اجتماعي را در بازگشت به عدل و قسط اسلامي مي جستند و با گسترش انديشه هاي واپس-گروانه و گاه فاشيسم مآبانه كشور را آبستن وضعيت انقلابي اي مي كردند كه بنا بود براي شان«انفجار نور»به بار آورد اما به نكبت انجاميد،اين روزها هنوز با گذشت 30 سال از نزول نكبت بر سر اين مملكت و به غارت رفتن و هدر دادن منابع ملي و يك اقتصاد ورشكسته كه به زحمت با اقتصاد پاره اي از كشورهاي خاورميانه اي هم قابل مقايسه است و همچنين در كنار بر باد رفتن ارزش هاي انساني،و در فقدان يك جامعه ي اخلاقي و در سركوب هر چه بيشتر آزادي هاي فردي،اجتماعي و سياسي و همراه با گسترش بيكاري،فقر و فحشا و در-به-دري و بي خانماني و بيكاري و كمبود امكانات مالي و تحصيلاتي و بهداشتي به شيوه اي ارزان قيمت براي قشر گسترده اي از مردم،بسياري از خود-فروشان همچنان بر آنند كه اين انقلاب به راستي انفجار نور بوده است،مي خواهم بگويم آن گفتمان گذشت پرستانه هنوز دست از دامان ما كوتاه نكرده و هر كجا كه دست دهد به دستاويزي براي توجيه نكبت موجود بدل مي شود.اين روزها چنان است كه بسياري هنوز از آرمان هاي انقلاب سخن مي گويند و نمي انديشند وضع اسف بار امروز فرآورده ي همان آرمان هاي ارتجاعي بوده است و در بازگشت به آرمان هاي انقلاب همان باز-زايي گفتمانِ«بازگشت به خويش»را مي بينيم كه در كمبود امكانِ مطالعات تاريخي واقع بينانه،واقعيت«اسلام راستين»را كه بسياري از روشن انديشان انقلابي اسلام گرا از آن سخن مي گفتند پنهان مي داشت.و طُرفه آن كه دولت وقت نيز با تحقيقات تاريخي واقع بينانه اي كه واقعيت اسلام در حجاز را نشان دهند مخالفت به خرج مي داد.روشن است كه در اين جا هدف ما دفاع از محمد رضا شاه نيست اما مي بايد به اين نكته توجه داشت كه در كشوري كه در بستر مناسب رشد مناسبات شهري و رونق مناسبات اقتصادي قرار گرفته بود اين شخص نيروي بزرگ مغز هاي پيشرو را كه اكنون ديگري چيزي جز تحقير و سركوب براي آن ها نداشت را از دست داد.اين روشن انديشان به جاي اين كه ذهن مردم را روشن كنند آن ها را روانه ي اعماق سياه تاريخ مي كردند و با گستردن خرد ستيزي و جوش نهادن در شور مردم آن ها را به سوي زاغه ها و بيغوله ها ره مي نمودند تا«هدايت» شوند.در آن بزنگاه همه از استبداد محمد رضا شاه سخن مي گفتند و از اختناق حاكم بي آن كه توجه داشته باشند هر يك از آن ها خود در برج عاجي كه بر آن نشسته بودند مستبد بالقوه اي مي بودند و حاضر بودند به بهانه آرمان هاي واهي و سبك مغزانه ي خويش كشور را تسليم شوروي كنند يا در كام اژدهاي بد-پوز سنت فرو برند،شايد آن ها در تشخيص دردهاي جامعه بر خطا نبودند اما بدون شك در راه كارهايي كه رو مي كردند ديوانه-وار يا حتا احمقانه مي انديشيدند،آن ها تنها به«واژگون كردن»مي انديشيدند و هرگز در انديشه«ساختن»نبودند و در تار-و-پود زربفت-نماي آرمان هاي كهنه و به جامه ي نو آراسته ي خود اسير شده بودند بدون اين كه يك دم از اين پيله اي كه به دور خود تنيده بودند به در آيند و ببيند كه واقعاً دارند چه مي كنند.آن چه بر آوردند شايسته ي همان بود كه مي انديشيدند و با آن انديشه هاي كهنه و منسوخ به جز اين نمي توانستند رسيد.اژدها با زيباترين جامه ها نيز اژدهاست و آراستن ارزش هاي كهنه با جامه ي اگزيستانسياليسم و ماركسيسم در سرشت آن تغييري به وجود نمي آورد آن چنان كه ديديم آن اژدهاي ديري در كمين نشسته ناگهان از پنهان گاه خود به در آمد و سرزمين ما را به مثابه ي«غنيمت»در كام خود فرو برد و بلعيد و روحانيت را كه مشروطه خواهان آن همه در كوتاه كردن دست اش از امور كوشيده بودند بر«جان»و «مال»و«ناموس» ما،و اين بار به گونه اي فراگير حاكم كرد تا هر گاه كه اراده نمودند ضحاك-وار سر جوانان و پيرانِ برجسته ي ما را خوراك مارهاي استبداد مذهبي خود و سرمايه هايي را كه از آن همه ما مي بايست باشد در انحصار خود گيرند و«ناموس هاي مان»[!] را بزك كنند و به شيخ نشين هاي حاشيه خليج ترانزيت كنند تا سعادت دنيا و عقبا را به ما هديه نمايند.توتاليتاريسم در نهفت همه ي آن انديشه ها جاي داشت و اذهان به ظاهر پيشرو جامعه هيچ گاه نمي توانستند كه از پوست خود به در آيند و سرشت ويران-ساز انديشه هاي خود را باز-انديشند،همه ي آن انديشه ها يا ما را به نا-كجا-آبادهاي ماركسيستي ره مي نمودند يا به صحاري عربستان و با توليد ذهنيت فاشيسم مآبانه ما را از خود به در مي كردند و مست بوي خون و شهادت به ستيزه با جوانه هاي آزادي-خواهي وا مي داشتند و طُرفه آن كه همه از اختناق حاكم سخن مي گفتند بدون اين كه حتا ذره اي در اين بيانديشند كه انديشه هاي خود آنان در بن-و-بنيان خود زداينده ي هر گونه آزادي و آزاد انديشي در عرصه ي جامعه است.ارزش هايي چون آزاد-زيوي، رواداري،چندگانه گروي،و حق تعيين سرنوشت و ... در ميان آن ها جايي نمي داشت و هر يك از آن ها در درون دخمه خويش اسير ذهنيت غبار گرفته خود طناب دارِ«انسانيت»را در ذهن خود مجسم مي نمودند و با راندن جبهه ي مخالف به جرگه ي دشمنان خطرناك هر گونه انديشه ي ناهمسان و جداگانه را در سلاخ خانه ذهن خود ذبح مي كردند.آن ها تنها مي خواستند كه محمد رضا شاه«برود»اما يك لحظه بدان نمي انديشيدند كه چه چيزي را مي خواهند به جاي او بياورند و يا آيا سرشت انديشه هاي«رهبر يا رهبران شان»به گونه اي هست كه«فردا كه بهار آيد »آن ها را آزاد و رها گرداند يا خير.ذهنيت افسانه اي و گذشته-زيانه ي آن ها اسير وهم و خيال و پندار بود و مي پنداشتند كه مي توان با ژاژخايي و بيهوده سرايي يك شبه ميهن را از اين رو به آن رو كرد .چنان كه آن گاه كه رهبر شان به آن ها مي گفت ما آب و برق و گاز و... را به رايگان به شما مي دهيم و نه تنها دنياي تان بلكه آخرت تان را آباد مي كنيم همه آن ها از شادماني در خود مي پيچيدند و مي پنداشتند كه آن لحظه ي رهايي فرا رسيده است اما اين نه لحظه ي رهايي بلكه لحظه ي واقعيت خشن يك كشور نيم-ساخته بود كه فرارسيده بود،از آن پس نه تنها زندگي مردم سامان نيافت بلكه زير سيطره ي حاكميت مطلقه ي فقيه همه ي آن چيزهايي كه ساخته شده بود نيز بود نيمه كاره رها شد و عرصه ي جامعه به جاي آن كه به عرصه ي زد-و-بند انديشه ها بدل شود به ميدانگاه بگير و ببندي بدل شد كه در آن دوستان و آشنايان ديروز به گرگ هاي امروز بدل شدند.زنان را سركوب كردند،با منابع ملي چونان غنايم جنگي رفتار كردند،دانشگاه ها را تعطيل كردند،حقوق بسياري را معوق گذاشتند،در فرداي همان شب كه دختران باكره را به بستر زفاف مي بردند آن ها را اعدام كردند،كمر به ويران ساختن آثار باستاني بستند،در خيابان ها بدون محاكمه رسمي سر و دست و پا بريدند سنگسار كردند با سنگ و چماق بر سر مردم زدند،دست و صورت مردان و زنان را رنگ كردند و در فرداي پس از جنگ چندين هزار نفر را در فاصله ي چند روز كشتند و با كاميون در گورهاي دسته جمعي دفن كردند،هر جا كه توانستند كشتند و در هر كجا كه توانستند حقوق اوليه ي مردم را از ايشان دريغ داشتند،و كساني را كه از وضعيت آشوب-وار ميهن به فغان آمده بودند دسته دسته از كشور فراري دادند،كشور بهترين نيروي هاي خود را از دست داد و اداره امور به يك مشت كفتار و كركس انسان نما كه از دانش اداره ي اجتماع هيچ گونه آگاهي اي نداشتند گذاشته شد تا سرزمين ما هر چه بيشتر رو به تباهي و ويراني نهد و به خرابه اي بدل شود كه هم اكنون در آن به سر مي بريم!

12فرودین 1378

 

پ ن: این متن سرسری وار را با شتاب برای خواهر دبیرستانی ام که از من در مورد تفاوت جنبش مشروطه و انقلاب اسلامی پرسیده بود نوشته ام به هر رو گره هایش را بر من ببخشایید.اگر فرصت مناسبی دست دهد می کوشم تا جستار بلند تر و پرمایه تری بنویسم، این نوشته را می توان زمینه ی اندیشه های من در مورد این جنبش ها دانست. خبر تاسف باری که باید بیان کنم این است که فریدون آدمیت تاریخنگار بزرگ دوران مشروطه از جهان رخت بر بست و...

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت توسط نیا |

دارم در حس نفرت و عشق توامان گر می گیرم،فقط به انتقام فکر می کنم و در عین حال به این که چگونه می توانم باز هم تو را داشته باشم. اما دیگر همه چیز تمام شده است و من خود نیز به پایان رساندن را اراده کرده ام ،تا دیروز وقتی دیگران تو را «او »صدا می کردند فکر می کردم تو را به یک شی تبدیل کرده اند اما امروز می خواهم بگذارم دیگر در من تبدیل به یک «او» شوی .می خواهم بگذارم که در ذهنم تحلیل روی فرو و فرو تر تا تنها به یک سایه بدل شوی.گاه حس می کنم که باید کاری کنم که کاملا درهم شکنی ،اما این یک احساس کینه جویی فرودستانه و برده وارانه است.این آخرین امتحان من بر سر «انسانیت» است،نمی خواهم بازنده باشم.نمی خواهم حتا از تو متنفر باشم می خواهم رهایت کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت توسط نیا |

صحنه اي را تصور كن كه در آن زندان بان اسيرش را دژخيمانه شكنجه مي كند.اسير از آن جا كه دست و پا بسته است و دربند،ابزاري براي دفاع از خودش در اختيار ندارد.با اين همه چشمان غمبار و بيگناه اش مانند دشته اي است كه بر سينه ي پركينه ي زندان بان فرود مي آيد.زندانبان تاب تحمل آن چشمان را ندارد،و در پايان براي آن كه خودش را از مخمصه به در آورد ضربه ي واپسين را فرود مي آورد و اسيرش را غرق در خون مي كند و از سر جنون خون و رعشه ي مرگ ديوانه وار به قهقهه مي افتد.آن زندان بان تويي و آن اسير من!

 

« عشق» مرز ميان خانه و فاحشه-خانه است؛اگر بود فاحشه-خانه هم خانه است و اگر نبود خانه هم فاحشه-خانه .

موقعي كه حس نوشتنم گل مي كند ديگر دست خودم نيست و بايد بنويسم. شايد از خودت بپرسي چرا دوست ات دارم،پاسخ به اين سوال نه چندان ملموس است و نه چندان ساده و آسان فهم.بگذار اين طور بگويم:تو تنها كسي هستي كه به زندگي من معنايي مي بخشي.مي گويم معنايي [يك معنا] چون زندگي من پر از نقاط خالي است و از تهي سرشار.معناي اين حرف البته اين نيست كه من خيلي چيزهايي كه ديگران دارند را ندارم،يا اين كه مثلاَ خيلي به حال خود رها شده ام،نه اين طور نيست من در دنياي خودم فرسنگ ها فرسنگ با اين آدم هايي كه در بهترين حالت چيزي بهتر از موجودات مد روز نيستند فاصله دارم بگذريم از آن هايي كه صرفا يك قالب سنگي اند و هيچ پتكي برشان اثر ندارد.تو مرا لبريز مي كني از همه آن چيز هايي كه بايد داشته باشم و ندارم،اين ها كه مي گويم البته كلمات سخيفي اند چرا كه مي خواهند آن احساسات رازناكي كه من نسبت به تو دارم را فقط توصيف كنند.مساله وصف نيست،خواستن تو فقط يك خواست عاشقانه يا حتا مادرانه نيست،اين از عمق و ژرفاي ادراك وصل مي آيد،من پيوندي نهاني وپنهان با تو دارم كه نمي دانم از كجا آمده است و آن را مي توان تا دورترين دورهاي آسمان روح من دنبال كرد،تو حضوري هميشه حاضر در من داري،نه چنان كه به تو فكر كنم نه!تو فكر مني!آيا اين همان احساس پرستش كه مردمان نسبت به خدا دارند نيست؟نه كه نيست مساله به خيال خودم فراتر از اين هاست،پرستش از دل ترس و نياز آدمي بر مي خيزد تا در برابر بلاي بزرگ بي معنايي او را نجات دهد!اما حقيقت اش را بخواهي براي آدمي كه همه چيز را در اصل بي معنا مي بيند اين ديگر نمي تواند هيچ معنايي داشته باشد،اما از آن جا كه اين احساس تا اندازه اي شبيه احساس تقديس و پرستش است بگذار با زبان رمزي دين با تو حرف بزنم،داستان آدم و حوا را كه شنيده اي .مي داني كه گفته مي شود خدا براي آدم جفتي آفريد تا آرامش بيابد.خب حس من مثل پدرمان آدم ابوالبشر است وقتي كه هنوز تنها و بي كس و سرگردان در بهشت پر از ميوه و شير و عسل و قدم مي زد و احساس مي كرد چيزي كم است و با اين كه همه چيز برايش مهيا بود باز هم زجر مي كشيد،من نيز به اين گونه تنهايم.تنهايي اي كه فقط از آن تو مي تواند باشد و براي تو .وگرنه فرشته و حوري وآب و عسل در اين خاكداني كه ما درش هستيم كم نيست.شايد در آخر هم پوزخندي به من بزني و در دل خودت بگويي بيچاره ي بينوا اما… .

تو با آن نگاهِ نافذ از زيباترين چشم هايي كه من تاكنون ديده ام تا گودترين ژرفاي روح من نفوذ مي كني و آتشي داغ تر آتش جهنم را در روح من شعله ور مي سازي،آن چنان كه روح و جسم ام به يك سان در آتش گدازان تو مي سوزد.

با اين همه در پشت آن پلك ها موجودي هست كه اين بينواي بيچاره را دوست دارد و اين به اندازه ي همان برق خورشيد وار چشمانت در برابر آينه روشن و پيداست!!

اين همان پيوند پنهان من و توست كه مي دانم تو هم آن را به خوبي حس مي كني.شايد همين براي مان كافي باشد اگر چه ديوارها بسيارند.

كاش اين قدر مي دانستم كه فقط با زبان زميني با تو حرف بزنم اما مذاهب نيز شايد چيزي جز تجلي بيروني و ذهني خواست هاي پرزور دروني ما نباشند .پس شايد چندان هم نبايد شرمنده باشم.

من هر وقت به اين فكر مي كنم كه چرا مردم به خدا باور دارند چيزي جز به هم بافته اي از نيازهاي و خواست هاي اين دنيايي كه به يك زبان نمادين در آن ها به بيان در آمده نمي بينم،انسان ها در اوج احساسات عاشقانه شان نيز-حال موضوع اين عشق مي خواهد خدا باشد يا هر موجود ديگر-چيزي جز دنيا را نمي خواهند،شايد اين حس كه هر كس مي خواهد حتا با نثار جان اش از دين و آيينِ خودش دفاع كند از نفع دروني اي بر مي خيزد كه فرد احساس مي كند دين داشتن براي او فراهم مي آورد.من وقتي به دقت به خودم نگاه مي كنم مي بينم حتا ولايش يافته ترين احساساتم از تنِ من بر مي خيزد و هر چه دورتر مي روم باز هم به اين جا باز مي گردم و ريشه ي همه ي آمالِ بزرگم را در تن خود مي بينم.اين حرف ها البته شايد در فرهنگي كه يك جهان فراتر را خاستگاه همه ي آرمان هاي ما مي داند كمي بيراه و حتا زننده به نظر آيد اما اين واقعيتي است كه من آن را حس مي كنم در نهايت اين تن من است كه تو را مي خواهد!و من از اين بابت شرمنده نيستم بلكه فكر مي كنم اين حقيقت من است كه از همه ي گفته هاي دروغين فراتر مي رود اگر چه همين تن براي داشتن تو از به اصطلاح نيروي روح استفاده مي كند تا خود را برتر و بهتر از همه نشان دهد،در واقع فكر مي كنم روح من شمشير برنده ي تن من است:روزگاري قهرمانان زنان مورد عشق خود را مي ربودند و با شمشيرهاي آخته شان در برابر هر مانعي ايستادگي مي كردند تا معشوق شان را داشته باشد،امروز اما همين شيوه را ما به گونه ي ديگري از نياكان مان به ارث برده ايم.ما هم در نهايت بر آنيم كه دل معشوق مان را برباييم،و نفس حضور كلمه ي ربودن در گفتار عاشقانه به گمانم نشانه ي صدق اين گفته باشد.كلمات زيبا به پرهاي گشوده ي طاووس مي مانند، و همچنان كه زيبايي اين پرنده ابزار پيروزي او در برابر رقيب است بيان احساسات زيبا در قالب كلمات نيز در يك جهان كمتر خشن-خشونت در جهان امورز ديگر يك اصل نيست چرا كه تاييد نمي شود و حتا جنايت كاران بزرگ نيز ابتدا مي بايست دليل انجام آن را اهداف بزرگ بشري معرفي كنند- مي تواند يك ابزار رقابت باشد،اين گونه است كه شايد من شمشير آخته ي نياكان خشن خود را دروني كرده ام و مي خواهم با واژگان زيبا آن را در كارزار عشق خود به چرخش در آورم.اين همه حرف ها را بر زبان مي رانم تا از آن فضاي به اصطلاح مذهبي اي كه در ابتداي سخن خود بر زبان آوردم فاصله بگيرم و تاكيد را بر «زمين» بگذارم،اما نكته اي هم شايد در اين بيان عشق به زبان نمادين در كار باشد كه مرا خوشحال مي كند و آن اين است كه من با رمز آميزترين كلمات ديني آن را از عنصر خودش خالي كرده ام و به جاي نتيجه گيري به نفع دين آن را به نفع دنيا به كار بسته م من اين زمين را و هر آن چه در آن است را دوست دارم،و حتا مي خواهم كه از مرگ هم نترسم و به اين ضرورت كه مبناي هر حركت معناداري در زندگي انساني من است يك آري بزرگ بگويم،چرا كه من در نهايت مرگ را نيز واژه اي درون تهي مي بينم كه اشاره به هيچ مدلول خاص و شناخته شده اي ندارد.و شايد همين ناشناخته بودن است كه مرا در پيش آن به هول مي افكند،در نهايت شايد مرگ هم به همان اندازه ترسناك باشد كه آمپول زدن.فكر نمي كنم كه با مرگ چيزي را از دست بدهم در واقع اين حس دست نيافتن به چيزهايي كه خيال مي كنم بايد به آن ها دست بيابم است كه بيشتر مرا مي ترساند،اما اگر واقعا با خود رو راست باشم مي توانم دريابم كه قرار نيست چيز بسيار مهمي به دست آورم و اين حس خود زاده ي زنده بودن من است كه نمي تواند بي جهت و بي معنا پيش رود بلكه مي خواهد به هر شيوه اي كه شده معنايي براي زندگي بتراشد.به هر حال به گمان من زمين با همه ي كاستي هايش در نهايت زيباست،و همين درك وحظ من از زيبايي مهمترين دليل تاييد گفته ام مي باشد.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com