تیپاخوردگان(تبعیدیان)
چند وقتی می شود که نه می توانم چیزی بنویسم و نه فرصت اش را دارم،آن نخستین، نتیجه ی این آخرین است، اما دیروز «حادثه ای» رخ داد که تا اندازه ی زیادی مرا در خود فرو برد، من کیستم و با آن چه که در پیرامونم می گذرد چه رابطه ای دارم. قصدم پرداختن به یک مساله ی پر پیچ و خم فلسفی نیست، که شاید اصلا صلاحیت آن را نداشته باشم بلکه پرداختن به دشواری ای است که من و امثال من در این جامعه ی فروبسته ی تنیده در تار و پود خیال ها و وهم ها و دروغ ها بدان دچار هستیم. چون همیشه برای هواخوری بر سر کانال آب روستا رفته بودم و برای این که تنها نباشم با یکی از دوستان تماس گرفتم و قرار شد که بیاید، حین راه رفتن ناخواسته سر از پایین روستا در آوردم بی آن که از مسیر چندان پرت افتاده باشم، این جا بود که به آن پر جوش و خروش ترین دوست مان آن جوان همیشه کوشا و کنجکاو و زیرک که هیچ گاه کودکی از وجودش رخت بر نمی بندد برخوردم، و چون همیشه سر صحبت هایمان ابتدا با نیش و کنایه و همدیگر را دست انداختن شروع شد، بحث مان در بستر معنای «سادیسم» افتاد که هر یک دیگری را متهم به نفهمیدن آن دیگری می کردیم، البته تفصیل اش این جا نیازی نیست، آن یکی دوستمان که آمد مقداری مواد خوراکی خریدیم و برگشتیم طرف کانال و از آن جا به سر جاده ی «شکیب» پیچیدیم، جاده ای که مونس تنهایی بسیاری از جوانان روستاست. و هر گاه غم گریبان آنان را می گیرد تنها و آرام روی به سوی کوه های بلند راه بالا را در پیش می گیرند، جاده ی خاموشی، اندیشه، خلوت، غم، دلواپسی، تنهایی و عشق!
جاده ای که شاعرش در «غربت» از آن چنین می سراید:
«... من از آن جاده ی خاموش و شکیب که همه شب برایش قصه ی دل می گفتم ،دلم آن جاست هنوز دل من در خم یک کوچه ی تو جا مانده است».
از همه جا و همه چیز سخن گفتیم، از وضع نا به سامان میهن، از سیاست های نادرست دستگاه فرمان فرما، از فقر و بیچارگی مردم، از ناکارآمدی مدیران ناشایست، از درماندگی و فریب خوردگی اهالی روستا، از دردها ، مرارت ها و عرق ها! و همه چیز با چاشنی طنز و طنازی خاص این رفیق اُعجوبه مان که اصلاً دمی از سخن گفتن باز نمی ماند در آمیخته بود. اما از همه این ها که چشم بپوشیم آن چیزی که مرا تکان داد گزین سخن هایی بود که او درباره ی من بر زبان آورد آن گاه که شروع کرده بودیم در مورد ازدواج و مانند آن سخن گفتن. برای نخستین بار درباره ی من چیزهایی گفت که اگر چه همیشه بسیار پیدا و نمایان بوده اما دقیقاً به همین رو چندان به چشم نمی آمد، به من گفت تو در رابطه ی اجتماعی با دیگران بسیار خوب رفتار می کنی اما بیشتر از این که حرف بزنی گوش می کنی، تا این جایش که مساله ای نیست اما نکته آن جا جالب شد که گفت این به خاطر این است که تو واقعاً با هیچ کدام از دوست هایت دوست نیستی، یعنی این که هیچ گاه نتوانسته ای با آن ها رابطه ای احساسی بر قرار کنی. از این کشف شگفت انگیزش هیجان زده شدم اما چون همیشه به روی خودم نیاوردم، بعد گفت تو در بروز احساسات ات بسیار «محافظه کارانه» رفتار می کنی، بسیار مکانیکی و ماشین وار، «احساسات تو تراکتوری است» این نکته از آن جا جالب می شود که همین جا در وبستان نیز خانمی به اسم رژینا، اهل عرفان که اندیشه هایش با ملغمه ای از آرای شریعتی و اصحاب مکتب فرانکفورت نیز در آمیخته بود در پاسخ به نقد من می گفت، شما در ارتباط با متن های دیگران مثل تراکتور رفتار می کنید و آن ها را شخم می زنید، و من جواب داده بودم به این می گویند وا ـ سازی نه شخم زدن؛ خوانش متن برای از پرده به درآوردن پیش فرض های نیاندیشیده ی آن و نشان دادن روسوبات و ته نشست های اعتقادی نویسنده، و این همان فلسفه ورزی با پتک است که نیچه از آن سخن می گفت. نقد بیرحمانه و نادلسوزانه ی نوشته های یک فرد بدون آن که به احساسات و اخلاقیلات او توجه داشته باشیم. همه ی این گفت و شنودها به خاطر فضای به ظاهر جدی اما در بُن شوخیانه ای بود که من در باب ازدواج به وجود آورده بودم: به ظاهر اما با قیافه ای جدی گفتم فلانی من می خواهم ازدواج کنم تو هم که خبره ای و آدم شناس، یک دختر خوب و مناسب برای من جور کن، در دل فضایی که این حرف باز کرده بود بسیار سخن ها رفت، دوستان که اکنون شمارشان به پنج رسیده بود، بر سر پورنوگرافی و شیوه ی عملکرد دولت راجع به دیش های ماهواره ای و مانند آن به بحث و جدال پرداخته بودند و من هم که این روزها چندان احساس امنیت نمی کنم خاموش ماندن و جبهه گیری نکردن را بر حرف زدن ترجیح دادم و به حرف های طرفین دعوا گوش می دادم، به هر حال این هم از ویژگی های ما ایرانی هاست که به خاطر حق به جانب بودن همیشگی مان حرف های دیگران را از همان آغاز نا به جا و نابرحق می دانیم و به هر وسیله ای توسل می جوییم تا طرف مقابل را ضربه فنی کنیم. هر بار از بحث های فرعی ای که به وجود می آمد گریزی می زد و به بحث اصلی خودمان بر می گشت که فلانی موردی که می خواهی باید چه خصوصیاتی داشته باشد و این چنین ... .گفت می خواهی زن ات خوشگل باشد؟گفتم زیبا بودن تنها سنجه ی انتخاب من برای یک همسر مناسب نیست، بیشتر دوست دارم کسی را به همسری بگیرم که« بتواند مرا درک کند و تحمل ام کند»، گفت که زیبا بودن زن البته بسیار مهم است و شاید اصلا مهمترین عامل در انتخاب یک همسر همین مورد باشد. گفتم تجربه چندین بار عشق از راه دور و یک طرفه به من آموخته که این بار را باید با سنجه ی عقل در مورد «آینده ام» تصمیم بگیرم و... . تا آن گاه که در میان جمع بودیم جوری با من حرف می زد که گویی نمی خواهد کسی از حرف هایمان سر درآورد، پچ پچه گویان و درگوشی. چون ساعتی از تاریک شدن هوا گذشته بود تلگنری زدم که فلانی «برویم!» گفت برویم. با بچه ها خداحافظی کردیم در راه آمدن به خانه تنها شدیم شروع کرد با من حرف زدن این بار بی پرده و البته بر بستر همه ی آن مباحث فلسفی ای که بر پایه ی وجود خدا بین ما در می گرفت و نیز بی اعتقادی دینی من و ... . و این که تو چگونه مهمترین اعتقادات دیگران را به چالش می کشی و این که در یک کلام چطور همه چیز را به هم می ریزی. در آخر هم در آمد که فلانی «تو خیلی می دانی اما جلفی» حرفی که همیشه به من می زد آن گاه که براهین یزدان شناسانه وی در اثبات وجود خداوند را ناکارآمد نشان می دادم. این آخرین بار گفته بود ما ناخودآگاه در خدانگهدار گفتن هایمان نیز از خدا یاد می کنیم و من هم بیرحمانه گفته بودم این نه دال بر وجود خداوند که نشانه اسارت ما در زبان است و البته تا زبان وجود دارد همچنان که نیچه گفته بود ما گریزی از خدا نداریم. این بار اما مساله نه به امور عقلانی صرف بلکه به احساسات بر می گشت، به روح لطیف و شکننده ی زنان و نیز معیارهای عامی که تحمل یک فرد را برای زن اش ممکن می سازد، این جا بود که گفت فلانی، « تو با وجود این که خیلی می دانی اما باید همه چیز را دور بریزی تا بتوانی یک زندگی سعادتمندانه را تجربه کنی ». یک دستورالعمل دکارتی نه برای آغازی فلسفی بلکه برای رها کردن هر گونه فلسفه ورزی و اندیشیدن. این دستور در لفافه به من می گفت: نفهم! تصور کنید چه شوکی به من وارد شد آن گاه که به من گفته شد همه ی زحمات،کوشش ها و اندیشه های تو بیهوده بوده است و هیچ کس آن ها را به پشیزی نمی خرد. البته من خود بارها بدین نکته برخورده و حتا زهر نتیجه ی اندیشه های خود را در واقعیت چشیده بودم اما این بار به نکته ای بر می خوردم که بسیار تکان دهنده بود، به هر حال هر انسان از آن جا که انسان است همیشه کمینه ای از آسایش و لذت تومان را آرزو دارد و این را بیشتر از هر چیز در یک زن یا معشوق می جوید، بگذریم از این که زن یا معشوق داشتن چه مرارت هایی را به همراه خود می آورد اما این هم روشن است که حتا در آن رنج نیز لذتی نهفته وجود دارد که مشقت ها را تاب آور می سازد. آن چه که من اکنون هستم نتیجه ی تصفیه حسابی خونین و لحظه به لحظه با گذشته ی خودم می باشد حرکت از یک انسان سخت کیش بسیار متعصب و مذهبی به سوی موجودی که دیگران را از جزم ها و دگم های آیینی می رماند. شخصی که در کتب مذهبی از او تحت عنوان «دشمن خدا» نام برده می شود. البته من خود را دشمن دین و آیین دیگران نمی دانم و از آن فضای خشم و خروشی که دین را صرفا یک آلودگی محض می دانست که مومن را به خشونت دعوت می کند فاصله گرفته ام و آن چیزی که اکنون مورد نقد من است جنبه های ویران ساز و برآشوبنده ی هر دینی در کنار میل آن به پیوند دادن افراد در جامعه است. دین تا آن جا که رابطه ی یک فرد با خداست نه تنها زیان بار نیست بلکه به شخص نیرویی دو چندان برای زیستن و سر کردنی با معنا در جهان می دهد اما آن جا که نقش تنظیمی و سر و سامان دهنده ی زندگی جمعی را به خود می گیرد به بلایی خانمان بر انداز بدل می شود که نه تنها انسان ها را به یکدیگر پیوند نمی دهد بلکه برادر را علیه برادر بسیج می کند و تمام پیوندهای طبیعی افراد یک جامعه را از هم می گسلد و آن ها را به مسلخ «ایمان» می برد. از همین رو نقد دین برای من امروز نه برای جلوگیری از دین داری افراد بلکه برای نشان دادن عواقب مصیبت بار آن در زندگی اجتماعی نوع بشر است. دین به معنای عام در کاربرد سامان دهنده اش در زندگی بشر هرگز بیرون از این منش بالقوه خشن خود نبوده است. در واقع در هر کجای تاریخ بشر هر گاه از یک دین قوانین و اصولی برای سر و سامان دادن به زندگی بشر بیرون کشیده شده است این هنجارها و ارزش ها و اصول به بلای جان آدمی بدل شده اند و بیشتر از آن که بهره رسان بوده باشند آشوب زا بوده اند. بگذریم، بحثم بر سر زندگی شخصی خودم بود مساله این است که اگر آدمی یک بار با اعتقادات پیشین خود تصفیه حساب کرده باشد باز دوباره به آن ها بازگشتن برای او به یک امر محال بدل می شود، آن چه که روزگاری بزرگ ترین مایه ی تب و تاب من بوده اکنون سیمای ناحقیقت به خود گرفته است و همین ناراست بودن آن پذیرش آن را برای من غیر ممکن می کند چه از هر چه بگذریم چیزی زیان بار تر از ناحقیقت در چهره ی حقیقت برای انسان وجود ندارد. بازگشت به دین برای من مساوی با رهیافت دوباره به دروغ و وهم و پندار خواهد بود رهیافتی افسانه وار و ناپرسا از حیات و بودن که پاسخ های از پیش تهیه شده را به نام فره و وحی بر فرد مومن تحمیل می کند و او را وادار می کند که بیرون از دایره ای که او ترسیم کرده نیاندیشد و نپرسد و نبیند.چه اندیشیدنِ دین ـ بنیان در بُن همان نیاندیشیدن و ناپرسا بودن است و این با روح جستن و اندیشیدن بنیان ستیز(اندیش) در تضاد ریشه ای است. دین تا آن جا که دین است تحمیل است و اجبار، و فرد مومن در رابطه با دین می باید خویشتن را تنها در پرتو اطاعت بشناسد و بس اما اندیشیدن اگر اندیشیدن باشد از همان آغاز عصیان است و شورش. اندیشه تنها در بازگشت به خویش و بر بنیان خویش اندیشه است وگرنه از گوهر خود بیرون است چرا که اندیشیدن ذاتاً الحادی است و هنجارزدا. اندیشیدن گونه ای پویش پیوسته است و از همین رو با روح حاکم بر دین که همان روح رکود، ایستادن، و پذیرش گزاره های خویش به عنوان حقیقت های ازلی است ناسازگاری ریشه ای دارد. از همین رو بازگشت به باور های پیشین برای من نه تنها ممکن نیست که روحاً و جسماً در مسیری متفاوت با آن می جنبم. من ذاتاً به گونه ای هستم که با جاخوش کردن و کز کردن در یک گوشه مخالف بوده و هستم و ترجیح می دهم به بهای نفهمیدن هم که شده با دشوارترین کتاب ها و مسائل سر و کله بزنم تا آن جا که گاه هیچ چیز به اندازه ی تمایل دیگران به نفهمیدن و نیاندیشیدن و نپرسیدن تعجبم را بر نمی انگیزد، به خصوص آن زمانی که این جمله حکیمانه ی دوستان دانشجو را می شنوم که: «هر چه کم تر بدانی راحت تری!» و البته منظورشان این است که «بی خیال همه چیز کاری از دست هیچ کس بر نمی آید» و ... . نتیجه ی این «تفاوت» در این چند سال اما برای من چیزی نبوده جز هتک حرمت، اتهام بی دینی که گویا از آدمکشی هم کثیف تر است و بی اعتمادی فراگیر و بی اعتنایی از طرف کسانی که مرا از نزدیک می شناسند و با اخلاقیات من خوب آشنا هستند اما از هنگامی که دریافته اند که من به قول خودشان غیر نرمال/دیوانه ام هر گونه که دوست دارند با من تا می کنند گویا که به راستی «نجس» هستم و موجودی که باید از او دور گرفت چرا که ممکن است به خاطر حضورم در کنارشان مجبور شوند که «کفاره» بپردازند. چند سال پیش یکی از دوستان رسماً به من گفت تو نجسی و همین چند روز پیش یکی از آشنایان گفت که زخمی که صورت دخترش برداشته کفاره ی حضور من است. با این همه این ها همه تا آن جا که محیط اجتماعی فروبسته پیرامون خود را می نگریم تا اندازه ای قابل تحمل است چرا که آدم با خودش می گوید خُب به هر حال این مردم توان درک و فهم بسیاری از مسائل را ندارند و به همین رو نمی توان چندان بر آن ها خرده گرفت، آن ها به هر حال در دل دنیای فروبسته ی خویش خود را صاحب حقیقت محض می دانند و با گفتن این که: «پس این شب و روز را چه کسی به وجود آورده» خیال می کنند مهمترین مساله ی فلسفی جهان را واگشاده اند، و از آن جا که مرزهای ذهن شان در هم پیچیده دین و فلسفه و اخلاق و سیاست را با هم در آمیخته و معجونی شگفت انگیز از همه چیز را بیرون می دهند که در یک آن همه چیز را پوشش دهد چنان که همه چیز دست نخورده به نفع باورهایشان به جا ماند و تو هم دست به سینه و بهت زده در چشمان شان بنگری که بله حق با شماست تا آن گاه که حس کنند بازی را برده اند و کافری ناسپاس و نجس را سر جایش نشانده اند و اکنون که زمان زخم زبان زدن و هُو کردن فرارسیده است، زبان نصیحت می گشایند و تو را از آتش دوزخ می هراسانند. زیاد دور نروید میان بیشتر دانشجویان و مردم روستا از نظر سطح فهم و تعقل فاصله از دهان تا گوش است و چه بسا پیرسال فرتوتی که ذهن اندیشنده تری داشته باشد و همه چیز را تنها سیاه و سفید نبیند چنان که سیاست ورزی اش تنها این نباشد که:« X به Y مادرِ خامنه ای» یا این که «خامنه ای خودش آدم خوبی است اما بیچاره کاری از دست اش بر نمی آید» و این چنین. در پرتو این ذهن نیندیشا همه چیز یا سفید سفید است یا سیاه سیاه، خامنه ای یا از مقربان عالم بالاست یا تریاکیِ ته چاله میدان که روزی اُبنه ای بود و امروز از برکت همان اُبنه ای بودن اش رهبر میهن شده است و ... !
البته انتظار این که مردم نسبت به باورهایشان حساس نباشند چشمداشت نادرستی است اما آن چه بیشتر از همه مرا اندیشناک کرده این است که ما، کسانی همچون من آیا از دید این دوستان و این مردمان اصلاً انسان هستیم یا خیر؟ اگر بر بنیاد همان باورها بیاندیشیم که پاسخ منتفی است اما مساله این است که ما به هر گونه، تماماً آن چه که می گوییم نیستیم و چه بسا از منظر اخلاقی بسیار بهتر و بیشتر از دیگران دستگیر دیگران و حامی آنان باشیم و در کل از آن ها که پیرامون مایند به صفات به گفته ی خودشان انسانی آراسته تر باشیم اما چگونه است که دیگران ما را تنها در پرتو همان اعتقادات و باورها می بینند و جز آن هیچ. دوستم با جدیت تمام گفت اگر بخواهی با کسی زندگی کنی باید همه ی باورها و یافته هایت را دور بریزی و حتا برای این که بتوانی اعتماد دیگران را جلب کنی در مورد این مسائل به هیچ رو نبایدحرفی بزنی، تا این جای داستان گیری در کار نیست اما دشواری از آن جا آغاز می شود که این دوست ما اذعان داشت باید با زنان صادق باشی و اگر در تو صداقت را دیدند آن گاه است که به تو عشق خواهند ورزید، من نمی دانم در این جامعه ای که به هرگونه تباهی اخلاقی دچار آمده این حرف تا چه اندازه می تواند صحت داشته باشد ـ چه نگاهی هر چند گذرا به آن چه در پیرامون ما می گذرد وارونه ی آن را نشان خواهد داد ـ اما با فرض صحت آن این سوال برای من پیش می آید که من چگونه می توانم با دیگری ای که قرار است دوست اش بدارم و دوست ام بدارد صادق باشم آن جا که با خود صادق نیستم و ارتباطم را از همان آغاز بر بنیاد فریب و ریا و خود را شخصیتی دیگرگونه جلوه دادن بنا نهاده ام. همچنان که وی می گفت حتا صادق ترین زنان نیز هر چند استدلال های تو را بشنوند اگرچه توان مجاب کردن شان را هم داشته باشی تو را رها خواهند چرا که آن ها اخلاقیت را تنها در پرتو باور به همان پیش داشته ها می بینند و جز آن به چیزی خرسند نخواهند بود با این حساب در این جامعه، ما ـ اگر بخواهیم همان باشیم که هستیم ـ حتا باید از امکان مورد عشق واقع شدن نیز محروم باشیم و این آن نکته ی تکان دهنده ای است که تن مرا می لرزاند، عشق از هر گونه اش؛ از این بحث درگذریم که در بنیاد خود گونه ای «تخاصم» است چه بسا بزرگ ترین عامل پیوند دهنده ی انسان با انسان است، حس مرموزی که ـ اگر نخواهیم آرمانی به قضیه نگاه کنیم ـ در مجموع مناسبات انسان ها را در بستر زندگی بخش تری به جریان می اندازد و اگر به آن اجازه ی جلوه گری در خور اش را بدهیم بی آن که هر بار به نام اخلاقیات و ایدئولوژی ها آن را به مسلخ بریم ما را در مسیر شادمانه تری رهسپار می کند، اما گویا این خودجوش ترین رانه و سائق انسان نیز در پرتو باور به اخلاقیات دین بنیان و ایدئولوژی ها مسخ می شود چنان که فرد نخست می نگرد که تو چه دین و کیشی داری و سپس به عشق باختنِ به تو می اندیشد آن چه در این میان به کناری تارانده می شود همانا انسان بودن انسان است. این نکته ای است که من خود با گوشت و استخوان آن را تجربه کرده ام و در مورد آن یاوه های تئوریک به هم نمی بافم، در واقع در میان بسیار کسانی که پیشتر به عنوان یک موجود قابل احترام در من می نگریستند امروز بسیاری جهت دیگری در پیش گرفته اند وعلناً دشمنی پیشه کرده اند بدون آن که هیچ هیزم تری به آن ها فروخته باشم یا کاردی بر استخوان شان فرو آورده باشم بر عکس من از نظر اخلاقی انسان کاملاً بهتری شده ام و میزان خشونت ورزی ام تقریباً تا حد صفر تقلیل یافته است. اما این مانع از آن نشده است کسان پیرامونم هر بار به همین بهانه مرا تخطئه و سرزنش نکنند. در میان دوستان هستند کسانی که امروز با من همراه شده اند اما این ها همان کسانی هستند که تا دیروز هر گاه پیرامون این مسائل با آن ها سخن می گفتم درست به همان شیوه ای که گفته شد با من رفتار می کردند. این که من نتوانسته ام با دوستان خود دوست شوم چنان که دل شان برای من تنگ شود یا برعکس، از ترس همیشگی من نسبت به آن ها برخاسته است، در واقع من از همان آغاز به مورد بی اعتنایی واقع شدن و در مرکز و در عین حال در حاشیه بودن عادت کرده ام. چنان که حرف های من همیشه بیشتر از خودم مورد توجه دیگران بوده و در بیشتر موارد هم برای سرزنش کردن و نه آفرین گفتن. عشق از اعتماد متقابل به وجود می آید اما من همیشه موجود غیرقابل اعتمادی پنداشته شده ام که نمی توان روی او حساب کرد به همین دلیل همیشه تنها بوده ام و اگر چه دوستانی داشته ام اما به قول این دوستم: «شما تنها با هم راه می روید تا کسی در کنارتان باشد نه این که واقعاً همدیگر را دوست بدارید.» این چنین است که من همیشه یکی از کشته شدگان راه ایدئولوژی بوده ام چه آن گاه که یک مومن متعصب بودم و چه امروز که از هر گونه تعصب ورزی دینی و ایدئولوژیک بیزارم، تارانده ای از همه سو که در میان این همه دین دار و دیندارنما به همان سنگ «تیپا خورده ی رنجور» می مانم، که با سر دادن «نغمه های ناجور» «حال همه را به هم می زنم» و مردمان را به کارهای بد فرامی خوانم!
23خردادماه 1387