این جا چراغ ها همه خاموشند!
من اعتراض دارم آقایان روشنفکر و روشن اندیش من شما را به دادگاه شرم و وجدان فرا میخوانم و از شما می پرسم که من جوانِ جوینده که در کودکی ام هیچ گونه درکی از جنگ و ویرانی نداشته ام چرا می بایست به هر کجا می روم و به هر گوشه ای سر می زنم تنها با ستایش بوی خون مواجه شوم. چرا شما هیچ گاه اعتراض نکرده اید چرا من باید همچنان نادان و طفل بمانم، چرا شمایان دست دژخیمان را برای نواختن سازهای دلخواه باز گذاشته اید، چرا همیشه او سخن گفته و شما تنها زیر لب هایتان غرغر کرده اید آقایان خانم های روشنرای(!) من از شما آگاهی می خواهم، من از شما نقد و بررسی می خواهم، پدران من کدام کتاب است را که نوشته اید و در آن به «گناه» خود اقرار کرده اید. در کجاست که دژخیمان را تخطئه کرده اید و برهانهایشان را به نقد کشیده اید، در کجا جانانه ایستاده اید و «نه» گفته اید؟
این نوشته ابتدا قرار بود پرسشی باشد از جناب آقای دکتراسماعیل نوری علا که از آن نادر روشنفکرانی است که در این زمانه ی عسرت به مسائلی می پردازد که دست کم به زعم من از مسائلی است که ما دانشجویان در زندگی روزمره مان با آن ها رویاروییم، در واقع خاصیت این نوشته ها این است که هر بار بر روی مسائل مهمی انگشت می نهند که رژیم به شیوه ای ایدئولوژیک از آن ها در راستای مشروعیت ("حقانیت") یابی خود استفاده می کند. یکی از مباحثی که در سایت سکولاریسم نو بدان پرداخته شده مساله ی قتل های فجیع زندانیان ساسی دهه ی آغازین انقلاب است باید اعتراف کنم من تازه سال گذشته برای نخستین بار از رخداد این فاجعه باخبر شدم و به شدت از این که روشنفکران ما تا این اندازه نسبت به این مساله بیخیال بوده اند تکان خوردم، بعدها بیشتر جستم و کمتر یافتم، همچنان که در مورد مساله ی دولت موقت آقای بازرگان، مساله ی آقای بنی صدر، مساله ی جنگ و ... تحلیل های غیرایدئولوژیک و واقع بینانه ای در کار نیست در این مورد هم به چیزی جز این بر نمی خوریم که رژیم بدین خاطر به این کشتارها دست زد که پیش از آن «مجاهدین خلق» به قیام مسلحانه در برابر رژیم و مردم برخاسته بودند. به نظر من یکی از عمده مسائلی که روشنفکران ما باید بدان بیاندیشند مسالهی خشونت و تاثیر آن بر روی جامعه است، مساله ی مجاهدین خلق از همین رو مورد توجه من واقع شده اما متاسفانه هیچ گونه اطلاعات تحلیلی دقیقی در این مورد در کار نیست از همین رو بود که من قصد داشتم از آقای نوری علا در مورد جایگاه این جنبش خشونت مدارانه در تحلیلهای تاریخی خودمان بپرسم که باعث شد به شیوه ای خشمگینانه این متن را بنویسم به هر حال پرسش من همچنان باقی است و از آقای نوری علا خواهش دارم که اگر در این مورد حرفی دارند مرا راهنمایی بفرمایند. البته من چند بار دیگر هم از ایشان از طریق ای-میل پرسش هایی نموده ام اما متاسفانه جوابی نگرفته ام . با این وجود همیشه با خود اندیشیده ام که چه بسا پرسش هایم احمقانه بوده اند و در نتیجه پاسخ دادن به آن ها کاری نا به جا بوده است، البته این پرسیدن های من تنها مختص به آقای نوری علا نبوده و در مورد مسائلی که ذهن مرا مشغول می داشته و از آن ها هیچ گونه اطلاعاتی نداشته ام از بسیاری از به اصطلاح روشنفکرانمان پرسش نموده ام، اما گویا این رسمی جا افتاده در میان ماست که دانایان مان پرسش شاگردان خود را به پشیزی نمی خرند و درست به مانند معلمانی که به جای هدایت دانش آموزان به آن ها سرکوفت می زنند که چرا این قدر سوال می پرسی به جای عمل کردن به وظیفه ی خود کاری می کنند که دانش آموز به احمق بودن خود باور بیاورد. به هر حال من این بار نیز همراه با گذاشتن این مطلب در وبلاگ شخصی خود آن برای آقای نوری علا می فرستم چه بسا که ایشان بدان پاسخ گویند.
با سپاس
«تحمیق توده ها» و نادان پروری، شهیدستایی و استفاده از آن برای دور ساختن تودهها از واقعیت و زخمگین ساختن احساسات آنان برای هدایت آنها ـ به واسطهی رسانه ها، آموزش های گسترده سازوکار پرجنب و جوش دستگاه آخوندی در همهی نهادهای عقیدتی و مذهبی، مساجد، زیارتگاهها، حسینهها، تکیهها، همایشهای گسترده و هرروزی بسیج، سپاه پاسداران، همراه با سرکوب و برخورد خشونت بار نیروهای نظامی وچماق به دستان غیرنظامی با اعمالی که بیرون از معیارهای اخلاقی تعریف شده قرار دارند- در راستای اهداف پیش خواسته هماره یکی از ابزارها و برگهای برنده رژیم اسلامی ایران در جهت دادن به اندیشه و کردارهای عامه به مسیرهای از پیش برنامه ریزی شده بوده است. چند شب پیش نیز به همین شیوه برنامه ای از تلوزیون رژیم پخش شد که در آن به ستایش از یکی از این جانباختهگان ـ حاج سید اسدالله لاجوردی ـ و خدمت ها و کوشش های وی در راستای مبارزه با گمراهان و بیراههرفتگان پرداخته بود، اساس بحث این بود که این جناب به شیوه ای بس ملاطفتآمیز و درهمکوبنده مخالفان عقیدتی رژیم تازه تاسیس را به راه راست فرا می خوانده و با گوشزد کژراههروی مارکسیتها و منافقین آنان را متوجه این نکته میکرده که شمایان که از «خلق» ستم دیده و ستمکش سخن میگویید خود برای پیشبرد خلق تاکنون جز سنگ اندازی و ترور و انسانکشی چه خدمتی به آن ها نموده اید. بحث بر سر آن بود که انقلاب مردم در آغاز در راه درستی به پیش میرفته و تمام کارگزاران ایثارگر آن هر گونه کوششی را برای اعتلای زندگی مردم به کار می برده اند تا همه چیز بهترین شکل ممکن را به خود بگیرد اما گروهی گمراه و خودفروش و مردمستیز به جای همراهی با جنبش پیشرفتخواه و ایمانبنیادِ مردم راه بر آنها می بسته اند و با مبازرهی مسلحانه علیه رژیم آهنگ آن داشته اند تا رشتههای مردم را همه پنبه کنند و به انگیزه های جاه خواهانه و قدرتگرانهی خود جامه ی عمل بپوشانند و بدون آن که گوششان به سخن منتقدانه و منطقی بدهکار باشد هر کجا به فرد وطن پرستی که قصد خدمت به مردم را داشته بر میخورده اند نخستین راه کارشان چیزی جز بر انداختن و ترور او نبوده است چنان که در کوتاه زمانی بسیاری از بهترین یاران مردم و انقلاب را از آنها گرفتند و به جای خدمت به مردم حتا از کشتار و بمب گذاری و تفرقه افکنی در میان قوم های مختلف فرو گذار نمیکرده اند. همین سخنها را به سبک و سیاق دیگر چند روز پیشتر از آن من از زبان پیرمردی که در رژیم پهلوی به ارتش وارد شده و در رژیم اسلامی ترفیع درجه یافته بود شنیدم، وی سه عامل جنگ داخلی و جنگ خارجی و فشار و تحریم تسلیحاتی ابرقدرتها را مسبب عدم دستیابی انقلاب با هدفهایش میدانست و به همان شیوه معتقد بود که مثلاً مجاهدین به جای همکاری با مردم در برابر آنها قرار گرفتند و در فاصلهی پیروزی انقلاب تا جنگ اسباب همهی آشوب ها و بههمریختگیها بودند و با دامن زدن به اختلافهای قومی در میان مردم مایهی آشوب و آشوبزایی می بوده اند.
من یقین دارم که در این گونه برنامهسازی ها و سخن پروری ها نیز چون همهی مسائلی که رژیم با آن ها می پردازد گونه ای کارکرد تحمیقگرانه و نادانپرورانه وجود دارد که می خواهد به واسطهی بمباران رسانه ای ذهن مردم را از واقعیات رخ داده در این سی سال دور و به «ایدئولوژیها فریبا» خوگر کند، میدانیم که ایدئولوژی به آدمی آگاهی راستین نمی دهد و اگر تاریخ به شیوه ای ایدئولوژی باورانه و همراه با کاست و افزود به خورد مردم داده شود نه تنها آن ها را به مسیری مترقیانه ره نمینماید بلکه آن ها را به نکبتستان خرافه پرستی و خرافهخواهی روانه میسازد چنان که می بینیم. از دیگر ویژگی های ایدئولوژی کارکرد سرکوبگرانه آن است چنان که در عرصهی عقیده و کردار مخالفان خود را به شدت در هم می کوبد. تنها آن کس که چون ما می اندیشد از حق اندیشیدن و زیستن برخوردار است اگرنه به هر شیوهی ممکن باید او را منکوب کرد، هدفم از این توضیحات این است که اگر بخواهیم واقعاً در برابر ایدئولوژی ضد گلوله شده و روشن شویم میباید به گونه ای ریز و ژرف پیمایانه به آن چه که رخ داده است بیاندیشیم. روشن است که این تاریخ باید همه جانبه نگر و از یکسو نگری به دور باشد و همهی جنبش های به پا خاسته را به یکسان با چاقوی نقد خود به پرسش گیرد. به گمانم این برداشت سراسر نادرستی باشد که مثلاً جناح حاکم را شیطان مطلق دانسته و در برابر، اپوزیسیون آن را خیر مطلق بدانیم، یک تاریخ نگاری امانت دارانه می باید از نگاه ارزشداورانهی محض به دور باشد. آهنگم این است که نباید مواد و مصالح آن به گونه ای در کنار هم چیده شوند که تنها بازتاب دهنده ی باورهای پیشین مورخ باشند، اما این گونه تاریخ نویسی خود از پیش مبتنی بر این است که مواد و مصالحی در کار باشد! این سخن چه بسا در وهلهی نخست تا اندازه ای مضحک بنماید اما اگر به قدرت تاریخ ایدئولوژیک در شکلدهی و سازماندهی افکار در این مملکت و قدرت رژیم در تحریف تاریخ و کتمان حقایق تاریخی و سانسور آنها توجه داشته باشیم درخواهیم یافت که در این سخن کمینهای از حقیقت موجود است که ما را بر آن می دارد در تکاپوی یافتن رخداده ها برآییم، پرسشی که بدین واسطه این روزها برای من پیش آمده این است که ما باید جایگاه حرکت های خشونت مدارانه ی چون «قیام مسلحانه»ی مجاهدین خلق را چگونه توجیه کنیم؟!
نکته ای را که من این اواخر متوجه شده ام این است که در هر کجا که اپوزیسیون رژیم در زمینه ای و در مخالفت با عقاید دست پخت اندیشمندان به پیروزی نسبی ای دست پیدا میکند رسانه های رژیم با شدت تمام به برنامه سازی میپردازند و تمامی قدرت تکنولوژی را در راستای سوق دادن ذهن ها به سوی پندارهای حاکم به کار میاندازند، برای نمونه چندی است که کوشش درازدامنه ای از سوی اپوزیسیون و مدافعان حقوق بشر در راستای یادآوری جریان قتل های دسته جمعی 1367 به عنوان یکی از جنایات فجیع رژیم به عمل آمده چندان که به نظر میرسد اندیشمندان سازمانی رژیم دلایل چندان قانع کننده ای در برابر مخالفان ندارند که از خود رو کنند به ویژه این که بگیروببندهای دولت اخیر همراه با اعدام هایی که به نام مبارزه با ارذل و اوباش صورت می گیرد باز یاد آورنده ی فجایعی هستند که در دههی اول انقلاب رخ داده اند. از همین روست که رسانهها با شدت تمام دست به کار تحریف اتفاقات سی ساله ی اخیر یا توجیه آن ها شده اند و رژیم تمامی هّم خود را به خرج می دهد تا چون همیشه با چهره ای مظلومانه خود را مبرا جلوه دهد، در واقع برای دولتمردان حاکم و سود برندگان از رژیم تنها بسنده است که چنین وانمود کنند که کنش آن ها در واقع واکنش بوده و خشونت آن ها پاسخی در برابر خشونت بزرگتری بوده است که از جانب مخالفان انقلاب بر مردم تحمیل می شده است، برای نمونه اگر از آن ها بپرسیم چرا آقای خمینی دستور به کشتار گروه گروه زندانیان داد، پاسخی که از عوام می شنویم این است که این دروغ ها و یاوهها چیست که به هم می بافید و آگاهتران به ما خواهند گفت آن ها دشمنان مسلم اسلام و مسلمین بودند و اگر در فردای پس از جنگ آزاد می شدند با توجه به ضربه هایی که کشور از جنگ 8 ساله خورد بوده ممکن بود دست کارهای براندازانه بزنند و همه ی امیدهای انقلاب را بر باد دهند سپس با توجه به احساس فرهوشانه ای که شخصیت خمینی در ذهن شان پدید آورده و با نشاندن وی در جایگاه پیشوایان و بلندپایگان دین اسلام مدعی می شوند هر چه که از خمینی سرزده همان حق و حقیقت بوده است و آنان که در این ماجرا جان خود را به خاطر معتقداتشان از دست داده اند شایسته ای این حکم بوده اند! میبینم که هالهی تقدس بر گرد سر وی حتا دست او را در انجام فجیع ترین جنایات باز می گذارد بدون این کسی برخیزد و بپرسد شما به چه حقی و با توجه به کدام مبانی و اصول حقوقی است که دست به این جنایات می زنید و آیا به صرف معتقداتتان این حق را دارید یا خیر؟ نه تنها کسی نمی پرسد بلکه توده ها رمهوار و معمعکنان در تایید اعمال شیطانی رهبر فرزانهشان شعار «اعدام باید گردد» سر میدهند! حقیقت این است که این جنایت، جنایت شخص خمینی نیست و اندیشه های هیاهووار و غوغاگون پدران و مادران ما نیز به همان اندازه در پدید آوردن جو اختناق و فشار و طناب دار و جرثقیل نقش داشته اند. من گاه به این می اندیشم که آیا ملتی که جنایاتی این گونه فجیع را نمی بیند و حس نمی کند چنان که حتا در درون مرزهایش یک نوشته و کتاب نیست که در ابعاد گسترده به علل و زمینه های این گونه فجایعی بپردازد، ملتی که در آن کشته شدن برادر در ذهن برادر بر جای نمی ماند، ملتی که از سر بی شرمی هیچ گاه حافظهی تاریخی نداشته است آیا واقعاً روزی می تواند به خود بیاید یا خیر؟ در این چند سال من از هر کس و ناکسی دربارهی اتقافاتی که در این سال ها ـ دهه ی نخست انقلاب ـ افتاده است پرسشها نموده ام اما هر بار کلی اراجیف شنیده ام که به درد پشیزی نخورده اند، حقیقت این است که بزرگترهای ما آن قدر کر و کور و گنگ بوده اند که حتا آن چه را که در برابرشان رخ می داده است را نمیدیده اند چندان که گویی گوسفندان و گوسالگان را در برابر چشم هایشان ذبح می کرده اند نه انسانها را! تنها در این دو سال اخیر بوده که جسته گریخته از طریق اینترنت به مطالب کلی ای برخورده ام که بیشتر از این که آگاهاننده باشند سرگیجه آور بوده اند، بر تاریخ 30 سال گذشته خاموشی و تاریکی محض حکومت می کند. هنوز در درون مرزها یک کتاب که به گونه ای واقع بینانه به آن چه رخ داده است بپردازد وجود ندارد، دربارهی آن چه نیز که در خارج از مرزها نوشته شده میتوان همواره این ویژگی بد را ملاحظه نمود که این نوشته ها هیچ گاه فارغ از دشنام و ناسزا نیستند! گو این که عرصهی تاریخ هم همان چاله میدان آشنا برای جاهل مآبی و عربده کشی است ـ روشن است که از زبان یک دانشجوی جوینده سخن می گویم که همیشه میگردد اما نمی یابد ـ بر این تاریخ ترسو تنها جهل فرمان می راند و این جهل خود ترس می آفریند. این مردمان نه تنها فارغ از شهامت سخن گفتن اند که حتا از اندیشیدن هم پروا دارند. البته هستند اندیشمندان گرانمایه ای که اندیشه هایشان روشن کننده و به آفتاب آورنده باشد اما با کمال افسوس آن گاه که به آستانهی پیروزی انقلاب رسیده اند گویا که با زوال اندیشه های عامهی خشن و ناآگاه و متعصب و دژکردار قلم نوشتن شان از حرکت باز ایستاده است. تاریخ ما در این نقطه گیر کرده و چه بسا دلیری آن را که از پنهانگاه خود به در آمده و این دههی خشم و خروش وخشونت را به پرسش گیرد ندارد. آن دههی خشونتبار ذهن پدران ما را به تعطیلات برده است.
در برابر این گونه مقاومت در بازگفتن جنایت است که من همیشه از خود می پرسم از چه روست که اندیشه بدین سان در کار خویش خیانت می کند و نه تنها با سیاهکاری و تباهکاری نمیستیزد که حتا شهامت نزدیک شدن به آشیانه دیو را ندارد. حتا از این بدتر اندیشه خود دیوآسا گشته و دستدردست پلیدی نهاده است. اندیشه نه تنها از جنبش بازایستاده که با چشمان خون گرفته و پر از بغض و کینه همه چیز را می نگرد.
با این همه هیچ گاه به پاسخ در خوری نرسیده ام، چرا که در نبود مصالح تاریخی ای که بتوان خانه ای برای اندیشیدن بر آن ها بنا کرد هر گونه کوششی بر باد است. تاریخ ایدئولوژیک دست پخت رژیم چنان ماهرانه سر هم بندی شده که حتا امکان دیده شدن از درون را هم سلب می کند، در واقع نویسندگان این تاریخ هر گاه که دست داده پاره ای از آن چه را که رخ داده چنان ماهرانه زدوده یا جرح و تعدیل کرده اند که میپنداری وانموده با حقیقت برابر است. سراسر تاریخ جنگ هشت ساله تحریف شده و به داستان قهرمانی رزمندگانی بدل شده است که با آغوش باز به استقبال مرگ میرفته اند. من همیشه از خود می پرسم که این رزمندگان دلیر به راستی از چه رو این گونه خود را به گلولهی دشمن میسپرده اند؟ آیا آن ها از آن چه که پیرامون شان میگذشته آگاه بوده اند یا افسون شده بوده اند و اگر از آن چه که در پیرامون شان میگذشته و از منطق جنگ آگاه میبوده اند از چه روست که تاریخ جنگ ما فارغ از بازتاب هر گونه ترس و هراس و پریشانی ای است نکند که به راستی آنها معتقد بوده اند: که « جنگ جنگ تا پیروزی» یا «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار» و... .
در پاسخ به این پرسش من که جنگ می بایست در همان دومین سال به پایان رسیده باشد با این که به خمینی و همگنان اش پیشنهاد باز پس داده شدن غرامت جنگ داده شده بود چرا آنان به ادامه ی جنگ رضا دادند؟ از زبان رزمندگان این جنگ خونین این گونه شنیده ام که: « همه صدام، این موجود کثیف و پلید را می شناختند و می دانستند که وی اکنون چون در موضع ضعف قرار گرفته با این پیشنهاد موافقت نشان می دهد اگر نه او اژدهای خشمگینی است که تنها به فرصت مناسبی برای فرو بلعیدن ایران میاندیشد و بهترین کار همان کاری بوده که امام انجام داد».
در این جا دست تحلیلگران دیگر بسته شده است و کسی وجود ندارد که حرف منطقی ای زده باشد آن چه به جا مانده فریاد خشم و خروشی است که با یادآوری ویرانیهای جنگ میخواهد تنها از سر بغض و غمباد چیزی گفته باشد، باز هم دشنام و نفرین تنها.
حتا وضع بدتر از این است. افسون گشتگی تا آن اندازه است که مورخان و تحلیلگران جنگ به جای آن که از هراسها و واهمهها و ترسهای جنگ دست مایه ای برای گریز از جنگ بسازند با زدن بر طبل شهادت و داستان ساختن از حالتهای شعف و شادمانی و جذبه و عرفانِ رزمندگان جنگ چنان از خواست مرگخواهی رزمندگان سخن میگویند که دهان هر آدم بیچاره ای را آب می اندازند، در برابر این پرسش همیشه درمیمانم چگونه است که کسی با خواست خود به زیر تانک می رود یا با فریاد «یا حسین» خود را به روی «مین» می اندازد، من در شجاعت این رزمندگان دلیر هیچ گونه تردیدی ندارم اما همیشه بدین سان اندیشده ام که آیا آن ها به راستی مخ هاشان را دربست اجاره نداده بوده اند؟! اما آن گاه که به فرهنگی بر میخورم که مشحون است از اندیشه های گریز از زندان جهان و دنیا و ستایش فناء فی الله و بقاء بالله همه چیز در ذهنم هیاتی دیگرگونه به خود میگیرد.
همهی حرفی که منتقدان جنگ برای ما دارند این است که این جنگ ویرانیهای بسیاری به بار آورده است اما مگر کدام جنگی است که ویرانی به بار نیاورده باشد به خیال من وظیفهی مورخ و منتقد تنها یادآوری صرف نیست بلکه مورخ باید از دل اندیشهی خشم و خون و مرگ، اندیشه زندگی به در آورد و این امکان پذیر نیست مگر اندیشه مرگخواهی و شهادتگرایی از ذهن مردمان یک جامعه رخت برببندد، یک فرهنگ ستایش رثا وعزا و گریه و مویه و ترک زندگی همیشه آبستن این گونه انگیزه های کندن از زندگی برای اتصال به عالم بالاست. انسانی که دل اش برای زندگی نمی سوزد و همه کوشش اش برای فرار از زندگی است معلوم است که زندگی را به آتش می کشد و به خاکستر مبدل می کند و آن گاه خون آشام وار از میان روح مرگ گرفتهی خود بر می خیزد و فریاد مرگ سر می دهد: بمیرد بمیرد در این درد بمیرد در این درد چو مردید همه روح پذیرید!
جهان همه بسیار جنگ به خود دیده است اما در میان کدام مردمان جز ماست که از داستان جنگ دست مایه ای برای ستایش جنگ ساخته باشد. و این نشان از چه چیز در ما دارد؟ آیا ما به واقع خرد خود را نباخته ایم که این گونه دیوانه وار به ستایش مرگ برخاسته ایم در میان ما چند تن اند که در نوشتههایشان، در رمانهایشان، در شعرهایشان و در تاریخهایشان جنگ را به نقد کشیده باشند. چرا زبان ما همیشه از ستایش زیستن و بودن دریغ میورزد؟ آیا کار روشن اندیش ما همیشه تنها خیانت به اندیشه و جلوه فروشی نبوده است، اگر قرار است اندیشه به زندگی خدمت کند کجایند روشنفکرانی که ستایش از بدترین جلوهی مخالفت با زندگی را به نقد کشند آیا قرار است که آن ها برای همیشه در گوشه و پستو بمانند و تنها آن گاه که پاسبان به آن ها پروانه داد سرکی بیرون کشند و همان را بگویند که دژخیمان زندگیکُش می گویند. من اعتراض دارم آقایان روشنفکر و روشن اندیش من شما را به دادگاه شرم و وجدان فرا می خوانم و از شما می پرسم که من جوانِ جوینده که در کودکی ام هیچ گونه درکی از جنگ و ویرانی نداشته ام چرا می بایست به هر کجا می روم و به هر گوشه ای سر می زنم تنها با ستایش بوی خون مواجه شوم. چرا شما هیچ گاه اعتراض نکرده اید چرا من باید همچنان نادان و طفل بمانم، چرا شمایان دست دژخیمان را برای نواختن سازهای دلخواه باز گذاشته اید، چرا همیشه او سخن گفته و شما تنها زیر لب هایتان غرغر کرده اید آقایان و خانمهای روشنرای(!) من از شما آگاهی میخواهم، من از شما نقد و بررسی میخواهم، پدران من کدام کتاب است را که نوشته اید و در آن به «گناه» خود اقرار کرده اید.در کجاست که دژخیمان را تخطئه کرده اید و برهان هایشان را به نقد کشیده اید، در کجا جانانه ایستاده اید و «نه» گفته اید؟
اگر بام تا شام بنشینید و ناسزا بگویید هیچ قله ای را فتح نخواهید کرد با ناسزا گفتن تنها فرصت میسوزید و ذهن ما جوانان را به زمین بارآوری برای کشت تخمهای کین و نفرت و دشمنی بدل خواهید کرد تا آن جا که در ذهن مان تنها غوغا و هیاهو به اندیشه برخواهد خاست و نه اندیشه! و ذهن مان به زباله دان پندار و اندیشه های پوچ بدل خواهد شد آن چنان که شده است و بدل کرده اند چرا که شما همیشه از صحنه غایب بوده اید، پس آن کس که بیش از همه شایستهی دشنام و ناسزاست خود شمایید چرا که آن گاه که می توانسته اید به روشن ساختن مردم بپردازید ناسزا گفته اید و با متهم ساختن مردم به نادانی و نفهمی بار از دوش خود برگرفته اید مگر نه این است که وظیفهی روشنفکر آگاه ساختن مردم و نشان دادن فریب های آشیان نهاده در گفتار و منش حاکمان و زورگویان است. کجا روشن فکر ما، پدر ما مادر ما به این وظیفهی خود عمل نموده است، من آن گاه که به پدر میانسال و کمسواد خود میاندیشم که چگونه با یک وعدهی سهام عدالت یا پرداخت پول یارانه، احمدی نژاد را در جایگاه قهرمانان و قدیسین عالم مینشاند دلم از خودم به هم می خورد حقیقت این است که پدران ما همیشه میبایست حامل و انتقال دهندهی تجارب خود به ما باشند اما به گونه ای شگفتانگیز پیوسته بدین برخورده ام که آنها کودکانی اند که هنوز در دوران اساطیر به سر میبرند و نه تنها با گفتار و اندیشهی بخردانه بیگانه اند که میبایست به راستی با زبان قصههای کودکانه با آنان سخن گفت تا چیزی یاد بگیرند. چه بسا روشن اندیشان ما تکانی از سر سر نخوت به خود بدهند بگویند پس ما چه؟ مرا با پرسش ایشان کاری نیست بگذار با چشمان خداوندگارانهی خویش از فراز بنگرند و بگویند از این بالا همه چیز چقدر خرد و کوچک است. آن چه میدانم این است که این دوستان ما آن گاه که میبایست پدران ما را آگاه میکردند خود اگر دست در دست پلیدی ننهاده بودند دستکم کاری هم به کار هیچ چیز نداشتند، آنان هنوز هم دیگران را متهم به "نفهمیدن" میکنند و یک دم به خود نمیاندیشند که چه بسا اندیشه هایشان نه تنها توان اقناع هیچ کس را ندارد که بدتر از آن یاوهی محض است تنها این را توانم گفت که اگر این اندیشهها به کاری می آمدند تاکنون کاری ازپیش برده بودند!
آن روزها که کودک کلاس اولی ای بیش نبودم این گفته ورد زبانها شده بود که «تصویر خمینی در ماه است و هر کس آن را نبیند حرام زاده است». بزرگترهای ما به جای این که دروغ این یاوه ها را به ما گوشزد کنند خود به تماشای ماه مینشستند و از بیم آن که مبادا کسی زنازاده بخواندشان فریاد بر میآوردند که : وه! اوست آن وجود نورانی. مسئول این همه نادانی و نابخردانگی آنها چه کس بوده؟ اگر به راستی روشناندیشان ما به وظیفهشان عمل نموده بودند آیا یک شبه میتوانست در ذهن مردم این همه دگرگونی به وجود آید تا در قرنی که بشر نخستین بار پای بر کرهی ماه مینهاد مردم اش تصویر پیر فرزانه شان را در آن ببینند. یا این که در خون روشناندیش ما از همان آغاز خون عوام جریان داشته است؟ چه بسا روشنفکرانی که در خلوت با خود اندیشیده باشند نکند ما هم زنا زاده ایم و خود نمی دانیم؟! ذهن روشناندیش ما گوییا همیشه به جای آن که ایستادگی بیاموزد و بیاموزاند خود را به دست «تقدیر» سپرده است تا که او را به کجا میبرد. ایستادن بر موضع خویش و جهت دهی هیچ گاه کار روشنفکر ما نبوده است روشن اندیش ما نیاندیشیده بلکه در او اندیشه دمیده اند. او به جای افسون زدایی افسون شده است. او همیشه چون سنگپاره ای با سیل جماعت به این سو آن سو پرتاب شده است و شگفت این که از خویشتن خویش هم به اعجاب نیفتاده است. میدانم این هم گونه ای دشنام و ناسزا گفتن است اما شما از جوانی که از زبان اندیشمندان و دانایان قوم اش چیزی جز ژاژخایی و هرزه درایی نشنیده است چه انتظاری دارید؟ ما سی سال است که داریم در گرداب سرگیجه آور رژیم جمهوری اسلامی دست و پا می زنیم و نه تنها جرات نفس کشیدن را نداریم که حتا مایحتاج اولیهی زندگیمان را به مانند سگهای نگهبان هر بار با نامی و عنوانی جلویمان میاندازند و ما نه تنها شرم نمیکنیم که وفادارانه برای اربابان مان دم میتکانیم تا محبت شان را جلب کنیم. اما آنها هر روز بیشتر از دیروز بر ما سخت میگیرند بی آن که یک دم به خود آییم و بپرسیم مگر نه این که ما انسانیم و شایستهی کرامت انسانی؟
اما انسان شدن اندیشه و تعقل میخواهد که ما فاقد آنیم و این فقدان هم بدون دلیل نیست و آن این که هیچ کس به ما نیاموخته که چه سان تعقل کنیم و اندیشهبورزیم. این کار، کارِ روشناندیش ما می بایست بوده باشد که تاکنون از زیر بار مسئولیت آگاهسازی مردمان شانه خالی کرده اند. ما در شرایط بسیار بدی به سر میبریم به خلاف اندیشهی رایج من گمان نمی کنم رژیم آن قدرها هم که می گویند تضعیف شده باشد و نشان آن هم این که در مناسبات اش از هر سو بسیار قدرتمندانه عمل میکند و با کم و زیاد به هر حال به خواسته هایش می رسد چه باک که در این راه گوشه ای از منافع ملی را فدای منافع و مطامع نه تنها کوتاه مدت بلکه دراز مدت خود کند، این حکومت برخلاف حکومت صفویان بی برنامه نیست و اهداف بلند مدت خود را دارد و این توهم ماست که می خواهد شرایط امروز ما را با شرایط اواخر دوران صفوی که به فروپاشی مملکت انجامید مقایسه کند، این حکومت حتا در مناسبات خارجی اش موفق عمل می کند نمونه اش این همه موفقیت وی در جلب توجه عموم مردم است در شرایط بغرنج اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی. این که برای نمونه در اوج فعالیتهای جنبش زنان لایحه ای تحت عنوان «لایحه ی حمایت از خانواده» معروف به لایحه ی ضد زن یا نابودسازی خانواده به تصویب میرسد آیا نشان از آن دارد که دولتمردان حکومت به راستی از خواست ها و مطالبات مردم میترسند؟ گمان نمیکنم به نظر نمیرسد که رژیم احساس ترس کند هنگامی که 30 نفر 30 نفر اعدام میکند و یا تصمیم می گیرد که استادان دانشگاه را با پیشکش لوحهای افتخاری دسته دسته بازنشسته کند و داد هیچ کس هم در نیاید یا در دادگاه انقلاب اش جای مجرم و جرم دیده عوض شود. همهی جریانات اخیر نشان از آن دارد که رژیم با خیال راحت به این کارها مبادرت میورزد و از هیچ کس واهمه ای ندارد. هیچ چیز به اندازه مصاحبهی احمدی نژاد در ایتالیا نشان دهندهی این خاطر جمعی رژیم نیست که رسماً خطاب به جرج بوش و دولتمردان آمریکایی اذعان داشت که آقای بوش جرات حمله به ایران را ندارد و اگر دارد ما حاضریم. در برابر، آشفتگی اپوزیسیون و بگیرد و ببندی که همیشه بر آن حاکم بوده به درستی نشان از آن دارد که این گروهها در برابر اعتماد به نفس کوه وار رژیم کاملاً سردرگم هستند و راه برونرفتی از بن بست خود نمییابند. این خیالی واهی است اگر بر این پندار باشیم که بدون آگاهی مردمی که هر بار رمهوار نه با ترفندی که با وعده ای به پای صندوق های رای می روند کاری از پیش خواهد رفت. در واقع تا مردم بر این راهند آش و کاسه ما همین خواهد بود.
آن چه اکنون نیاز داریم آگاه سازی بیش از پیش مردم است و از همین روست که می باید تاریخ این سی ساله به گونه ای دقیق و ریز به ریز و از جنبه های گوناگون واکافته شود، وظیفهی جامعهی روشنفکری ما اکنون دیگر به خود آمدن و خود را دیدن است نه تنها تاریخ ما می باید نگاشته آید بلکه در دورن آن روشنفکر ما میباید از این راه به نقد دورنی خویش و کم و کاست های خود بپردازد. این نوشته یک سفارشنامه برای روشن اندیشان نیست بلکه درخواست ملتمسانه ی یک جوان جوینده است که چند سال است به دنبال حقیقت میگردد اما هر بار سرشکسته باز میگردد. اگرتاریخی دقیق و ریزبینانه از آن چه در این سی سال اتفاق افتاده وجود نداشته باشد هر گونه بحث و سخنرانی ای راه بردن به ترکستان خواهد برد.
در فقدان یک تاریخ تحلیلی دقیق از آن چه که بر ما گذشته است توهم و توهم بافی جای حقیقت را خواهد گرفت و دورغ و ناراستی چون گذشته صحن جامعه را پر خواهد کرد بدان سان که دروغ و حقیقت آن چنان در هم آمیخت که مرز میان آن ها از میان خواهد رفت.