چه بسا گفته شود شما با این همه ستایش می و شراب و شاهد و ساقی در ادبیات ما چگونه میتوانید چنان داوری فراگستری دربارهی فرهنگ گل و بلبل ما که گرانیگاه همه گونه اندیشه و خویوخیم است داشته باشید پاسخ به این پرسش چندان آسان نیست اما ما میباید اندیشهمان را از باورهای پیشداشته ای که در کوی و برزن بر ما زورآور می سازند پاک بشوییم پرسش من این است که آیا این همه ستایش از می و ساغر و خاک و خرابات گونه ای ستایش زیستن و بودن بوده است بدان گونه ای که ما هم اکنون می بینیم و میشناسیم یا نه؟ برای نمونه آیا میتوان باور داشت ستایش های شورانگیز «حافظ» از رندی و خرابات – نشستن گاه «نور خدا» - و خراباتنشینی و می و میکده و دمخور بودن پیر و مرشد میفروش از همان گونه زندگیستایی است که نیچه از آن دم میزند.
«برادران شما را سوگند میدهم که به زمین وفادار بمانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن میگویند. اینان زهرپالایند چه خود دانند یا ندانند. اینان خوارشمرندگان زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال که زمین از ایشان بستوه است. پس بهل تا سر خویش گیرند.
آیا آنگونه زندگیستایی که حافظ از آن دم می زند در بُن گونه ای وازنش و دستشستن از زندگی نمیتواند باشد آیا میتوان آن آدمی را که در بودن اش همه اوست و از اوست و در «دوست» است که خویشتن خویش را بازمییابد آن هم نه در هشیاری و بیدارباش که در مستی و نیستی، ستایندهی زندگی دانست آیا این همه شیرجهزدن در دل دنیای وهم و گریز از دنیای پیشرو گونه ای وازنش و پشتنهادن نیست چه بسا تنها فرق حافظ با «زاهدان ریایی» که آن همه آنها را سرزنش میکند جز در این نباشد که راهگشای تازه ای برای «وصل» در «بیخودی» یافته است: شراب و باده! در برابر هارتوپورت کنندگان یاهوگو که همهجا و همهکس را با «بتواژهی» «وصل» و ادعای گزافهآمیز «کرامت» میفریفته اند و باری از همین رو جهان و هر آنچه در آن است را ناپاک و آلوده میدیده یا مینموده اند حافظ بس ساده «میفرموده» که شراب هم میتواند آدمی را سرمست کند و از خود به در!
با این همه حافظ بس دور است از آنگونه ستایش بیدریغ زندگی که آوردگاه کنش و کشاکش همیشه آدمی بر سر هستی است. شعر حافظ ترانهی هستی نیست گریزگاه آدمی درهم شکسته و از نفس افتاده ای است که «پناه» خود را در زدودن خویش و غرقه ساختن خود در «نور خدا» میبیند.
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
میدانم که نمیباید بر حافظ خرده گرفت با این همه جسارت میورزم و میپرسم این همه «"دُرد" پالایی» حافظ و دوستاران اش گونه ای «زهرپالایی» و «خوارشمرندگی» نیست آیا حافظ خود زهرنوشیده و نمایندهی یک فرهنگ اُفتان و رو به زوال است یا بازنمایانندهی یک فرهنگ پیشخیز و پیش جو؟ من بر این گمانم که نمیتوان آنکس که افسار سرنوشت خویش را هر بار به دست یک نیروی برتر،-خدا ، ستارگان، تقدیر و ...- میسپارد و «حکم ازلی» را بر هر کردار و کنش خود چیره میبیند و میدارد(!) بتواند حتا به دگرگون ساختن سروسامان خود بپردازد چه رسد به این که بخواهد افسار طبیعت درونی و بیرونی در دست گرفته و خود را بر سمند سرکش طبیعت زورآور سازد. از همین رو حافظ نمایندهی هر چه و هرکس باشد نمایندهی یک فرهنگ پیشجهنده و پیشرو نیست و نمیتواند باشد بلکه بازنمایانندهی زبونی و پستی یک آدمی و فرهنگ رو به فروشد است که غروب و شب تیرهی خود را با درخشش و فروغ روز اینهمان می گیرد و میپندارد. و این کار از آدمی و فرهنگی که «خرد» را همیشه در «دایرهی قسمت» اسیر دیده و کرده دور نیست که هیچ، جز این نمیتواند بود. با همهی هنرمندی ای که حافظ در عرصهی سرودن شعر و ترانه دارد اما از گفتن این سخن دلرنج کننده نمیتوانم چشم پوشیدن که خرد حافظ نیز چون بس بسیار بزرگان فرهنگ ما خرد پیرزنان بوده است. اما آن چه که با این ستودها(اوصاف) میباید ما را به خود آورد و بدگمان سازد این است که چرا و از چه روست که ما این همه سفت و سخت به حافظ و شعر او زالووار چسبیده ایم و ولکن هم نیستیم. این را بیش از همه میتوان در آنجا دید که ما حافظ را نه تنها در شمارگان بس بسیار دیوان اش در ریخت و شمایل های گوناگون «حافظیم» بلکه که به گونه ای بُهتبرانگیز در سینههایمان جای داده ایم و چنان گنجخانه ای برایش آراسته ایم که حتا برای «قرآن» نیز که میباید کتاب سپنتمان باشد فراهم نیاورده ایم. آیا از این لودهندهتر که قرآنهایمان در گنجهها و تاقچههامان خاک میخورند اما نشست و میهمانی و همایشی نیست که در آن از حافظ نگوییم و از حافظ نشنویم تا بدانجا که لسانالغیبمان را «سروش» عالم غیب خوانده و در هر کارمان از توده و روشنبین به سوی او دست دراز میکنیم و تفال میزنیم تا راه را از چاه به ما بنماید چرا که همه در ته دلمان به «حقیقت» او و به راه و آیین او باور داریم –طُرفه نخواهد بود اگر در این جا کسی یورش آورد و بگوید ما پارسیان بدینسان آیین تازی را از درون پوکانده و از آن خود کرده ایم و این البته نشان از «نبوغ» و «افتخار» ما دارد با این همه ناگفته پیداست که این سخن اسارت گوینده در بند همان آیینی که با آن میستیزد را نهفته و پنهان میدارد!- باری، چیست مایهی رویآورش شوریدهسرانهی ما به حافظ و شعر او؟ آیا جز این است که حافظ با شعرش و در شعرش خیال ما را همه از همه سو و از همه جهت آسوده میسازد و با ما، همهی ما چنان سخن میگوید که از هر گونه بر خودسختگرفتن و خود را به آبودریا زدن و کوششکردن دستشسته و از همهچیز و همهکس و هر پرسش و چیستانی چشم بپوشیم و با خیال آسوده به آواز چنگ و چغانه گوش فرادهیم که : «کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را»! بدان که: هیچ نیاندیش، دل آسوده دار، در زیر این رواق زبرجد خبری نیست که نیست. و چه چیز در اندیشهی مایی که دستپخت و دستپرود این فرهنگ و این فرهیختگانیم از این خوشتر میتوانست آمد. این که حافظ در همهجا و در همهحال حرف دل ما را میگوید یک معنایش این میتواند باشد که ما همه، از کِه و مِه از دستساختگان اوییم و او و همانندان او خداوندان و آفریدگاران ما و «بنده» را همان بِه که سپاسگوی خداوند خود باشد. آنچه که آنان از ما ساخته اند بندگان گوش به فرمان بوده و هست-کارگاه بندهسازی و بندهنوازی آنها هنوز از کار نیافتاده!- و از اینجاست که ما در سخنساختههای ایشان جز سخن نوازشگرانهی خداوندان و اربابان خود را نشنیده ایم. ما به ربوتهایی میمانیم که ما را طرح انداخته اند تا تنها فرمان بریم و دستور بشنویم: گوشهای گشاد فره نیوش! این است برهان بُرای باور ما به حافظ و حافظ گونگان. بردگان بسیار کمتر از امیران و فرادستان به اسارت خویش میاندیشند و ما نیز از آنجا که تا ژرفای نهانجای خود اسیر و برده ایم هیچ بدان نمیتوانیم اندیشیدن که بر اربابان خود برشوریم و آنان را از سریر خداوندگاریشان فروکشیم از همین روست که زبانمان جز به ستایش آلوده نمیشود و نشده است. سراسر فرهنگ ما حدیث ستایش نادانان از نادانتران فرهیخته است. و ما در هر خویوخیم و کرداروکنش خود جز این را نمیتوانسته ایم دیدن و اندیشیدن. لبان ما زرینخانههای ستایشند و بس و دلهایمان «پند»خانههای زیور آراسته: ما در هر رفتار و کنشمان استوار ساخته ایم که چه نیک، نیوشندگان سخنان ایزدی بزرگان فرهنگمان بوده و هستیم چرا که هیچ کس به اندازه ما در درونی ساختن این گونه سخنان حافظوار که جوانان خردمند پند «پیر پارسا» را بیشتر دوست دارند توانا نبوده است. و پارسایی مگر چیست جز ستایش تهوعزای یک زندگی لهیده و تکیده و رو به زوال! جز دوری گرفتن پشمینهپوشان چرکآلود و زندگیکشانهیِ چرکستایان زندگیچَسب! با این همه دور باد حافظ را که دامن اش را به چرک آلوده باشد او را تنها میباید به بوی نافهی شاهدان بشناسیم و بستاییم همان مغبچگان زیبارروی تَهتو لختِ شرابآگین. ببین تفاوت ره از کجا تا به کجاست! فرق این و آن تنها در این است که این فاش است و او پنهان: «فاش میگویم و از هر دو جهان آزادم بندهی عشقم و از هر دو جهان آزادم». با این همه باری هر دو در یک چیز با هم همدمند و همداستان: در «کنارهگرفتن» زاهدانه یا سرخوشانه از زندگی. کنارهگرفتن حافظ نیز گونه ای تاراندن و پسزنش است چرا که سرانجام او را نیز جهان جای ماندن نیست.« چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس که در سراچهی ترکیب تخته بند تنم». باری سرانجام نیز حافظ پارساست اما از گونهی رند و قلندرش! و این رندی نیز در بنیان خواست جهان آنوری است و در پرتو باور بدان میتواند معنا داشته باشد و جز این نیز نمیتواند بود. رندِ حافظ آزادهجان و نژاده ای که به پیشدادهها و «پیشبوده»ها «نه»ای از سر عربدهی مستانه و هشیارانه گفته باشد نیست به وارون شعر و چامهی او ریزآبگاه و پیوستگاه تکتک جویباران خرد و حقیر فرهنگ ماست: آشیانهی همهی دیوان کژزاد و بیمار و دلچرکین. و از همین روست شاید که از همه چیز و همهکس در شعر او میتوان جست و یافت. نبوغ حافظ همچنان که از نامش برمیآید در«حفظکردن» است و این گروهواژه در هر دو معنایش پسزنندهی جسارت در اندیشیدن است و نوساختن! چه آنکس که تنها به یاد میسپارد و از بر میکند یا یافتههای پیشینیان را پاسمیدارد درست به همین رو اندیشندگاه خود را انباری آماده برای انباشت کاه و پوشال ساخته و از خود تهی از میشود و چهبسا از بسیاری یاوهها پر! چه هیچ چیز به اندازهی سنگینی پیشدادگان بر جان و روان آدمی مایهی کوبش قوهی اندیشیدن او نیست. چه بسیار کسان که زیر بار سنگین باورهای پیشداده له نشده و خویشتن از کف ننهاده اند. فرهنگ یزدانی ما فردوس برین «خود»باختگان و زهواردررفتگان و اندیشهبازندگان بوده و هست. سزاوار در آن همواره آنی بوده است که «خویشتن» را به چیزی نمی گرفته و نمیشناخته و هم او بیشترین ستایشها را ارزانی خود داشته است. در این کاروانسرای «خودفروشی» همان گاهی نیز که برق شهابی چشمانمان را تنها برای یک آن خیره میکند باید بههوش باشیم که فریب این عروس هزارداماد را نخوریم: آنگاه که «دلسوختگانی» سر برآورده در سرنای «خود بودن» میدمند باری در همانگاه نیز میباید گونه ای نه «خود»فروشی که از آن بدتر «خود»زدایی ببینیم و بیاندیشیم. نمونه اش منصور حلاج آنچنان که فرهنگ ما به ما شناسانده است -مرا بدان کاری نیست که وی را بهراستی چه خویو خیمی بوده است. آن حلاجی که آنچنان ما را شیفته خود کرده است همان «شیربیشهی تحقیق» است که عطار نیشابوری از آن سخن میگوید- در فریاد «اناالحق» حلاج نیز تنها آوای کشندهی گونه ای «خود»کشی را میتوان شنید و بس. با این ستودها باری حافظ را اندیشمند نیز میتوان نامیدن؟! بی گمان نه! او تنها انباره ای است از آنچه گفته اند و وی شنیده است اندیشندگاه او تنها دستگاه پیوندانیدن و بههمپیوستن بوده است و همهی آنچه را که از او پیشتران با زبان زشت و نیاراسته ای روی هم انباشته بودند او با زبان شعر فخیم خود آرایش داده و بزک کرده تا گوش شنوایی بیابد و طُرفه آنکه او با این کارش پیروزترین مرد میدان فرهنگ ما تاکنون بوده و هنوز هم هست. جادوی کلام او چه کس را نمیتواند در بند خود اسیر کند و در او این پندار ناشایست را در پدید نیارد که او نیز اندیشیده است و خوب نیز اندیشیده است. در اینجا نیز زیبایی-بیشتر از هر جا- «توهم» توداری را با خود به همراه میآورد و ما افسون شدن خود را با یافتن حقیقت همسنگ و برابر میگیریم و میاندیشیم. اسارت در پسوتوی شعر پر «چینوخم» وی که در هر گوشهوکنارش، در کنار هر سرو و سنبل اش پیاله ای چشم به راه ماست آدمی را گیج و مات و مبهوت از این همه هنرنمایی -گویی که پیشاروی شعبدهبازان نسشسته باشد ناتوان از دریافتنِ این همه گسستنها و پیوستنها –میپندارد که باید چیزی نهفته و پنهان که نشان از آن حقیقت ازلی و ابدی دارد در شعر حافظ در کار باشد اما چنان چیزی در کار نیست چرا که شعر حافظ نیز با همهی پیچ و خم اش سرانجام برونریزش گونه ای زندگی است. آن هم زندگی پارسایانه ای که سخت به زندگی چسبیده بی آن که بتواند یک «آری» ژرف به آن بگوید. شادی ژرف آن گونه شادی ای که از سر «آری گفتن» جانانه ای به جهان و هر آن چه که در آن است پدید می آید و بودن در جهان و هستن را جشن و سروی میبیند و میداند و میاندیشد نه تنها در فرهنگ ما در کار نبوده که هنوز اندیشیده نشده است، این فرهنگ اندوهستایی که گورستان را با بوستان ها به جای هم میگیرد بس دور است از آن گونه شادمانی ای که میباید ارمغان زیستن انسان در زمین باشد و «تاج گل خنده» ای را ارزانی او دارد. ما و فرهنگ ما هنوز بس دوریم از آن که «خنده را سپنتا» ببینیم و برشمریم، نه حافظ و نه هیچ کدام از «اندیشمندان» و «پشمینهپوشان» و «عارفان» جوراجور ما نتوانسته اند این روی زیبای حیات را ببینند و بیاندیشند آنها همیشه با نازش و بالش از «خندیدن» روی گردانیده اند و «خاک» را «پست» شمرده اندو با «خاکدان» خواندن زمین ارزش آن را به پرسش کشیده و آن را به گندزاری شایسته تُف کردن بدل کرده اند. چرا که از دید آنان سرانجام این خاکدان جای ماندن و دل بستن نیست و باید به هوای سر کوی دوست پروبال زد و در دوست و هر چه هوای اوست دلبست.
جناب نیکیتاک عزیز؛
حقیقت اش را بخواهید متن شما در چند جمله به آن چنان گسترهی بزرگی از موضوعات پرداخته است که من خود را ناتوان میبینم از این که در یک آن پاسخی برای هر یک از آنها داشته باشم. نمیدانم اما شاید برای این که بتوانم نسبت به ایستار شما روشنتر گردم بهتر باشد بدینسان به پر-و-پای شما درپیچم که نیازهای نخستین با چه ساز-و-کاری و به چه شیوه، مایهیِ در جا زدن ملت هستند، از آنجا که من نمیتوانم «نان» را مقوله ای متاگیتیانه بدانم پس میباید نسبت به این موضوع روشن شوم، چه میپندارم هر چه که در جهان کنش میورزد به شیوه ای چنین و چنان میکند.
برای نمونه بد نیست شما برای من توضیح دهید که نیازهای نخستین اعم از آب و غذا و نیاز به سرپناه و امور جنسی به چه شیوه ای باعث میشود فرد برای رفع حاجت اش به امام زاده ابراهیم دخیل بنند؟
دوم این که من نمیتوانم به دین و اخلاق و کُنایش آنها در زندگانی انسان فارغ از سامانهایی که در آنها کنش میورزند نگاه کنم، دین و اخلاق بیرون از نهادهایی که به واسطهیِ آن خود را بروز می دهند وجود ندارند از همین روست که من میاندیشم شما اخلاق را به امری رازوار یا دستکم برآهنجیده(انتزاعی) بدل نموده اید. و این خود شمایید که به مسائل به گونه ای مینوی (مجرد) چشم دوخته اید.
سپس این که شما «رخوت» را در برابر «جنبش» تودگان نهاده اید این جداسازی به زعم من نباید که چندان ژرفپیما باشد. چه اگر به شیوه ای منطقی به قضیه چشم بدوزیم میشود گفت رخوت همان نبودن جنبش یا نبود کشش به تغییر اوضاع است. با این همه رخوت می تواند عامل قوی ای در عدم تمایل بیشینهی انسانها در دگرگون ساختن شرایطشان باشد و این بیشتر از آن که امری اجتماعی باشد- بی آن که تاثیرش را بر جماعت های انسانی انکار کنیم –امری فیزیولوژیک و طبعاَ روانشناسانه است. فیژیولوژیک از آن رو که فرد یا واحد انسانی جسماً تمایل به سستی و کاهلی دارد و روانشناسانه از آن رو که شاید قویترین تمایل در فرد –هر کس- این باشد که نمیخواهد مسئول خود و اعمال خود باشد و دوست دارد همیشه زیر فرمان یک دیگری برتر که مسئولیت او و اعمال او را بر عهده می گیرد کار کند. زیرا شاید فرمانده بودن کشندهترین مسئولیتی است که فرد میتواند بر عهده بگیرد چرا که از آن پس فرد میباید نه تنها مسئولیت خود که مسئولیت زیردستان را هم به عهده بگیرد. با این همه فرد آن گاه که از مسئولیت «خود بودن» گریخت آن گاه است که حتا حاضر است بدترین بارها را بر دوش کشد و بردهوار بزید و سخن اسپینوزا آن گاه که می گوید انسان ذاتاً بردگی خود را خواهان است چیزی جز تاییدی بر این گفته نیست. اما این که تمایل به « خود نبودن» در انسان بسیار اساسی است دال بر این نیست که او نمیتواند و نمیخواهد بر نیروهای درونی خود چیره شود.
طبعاً زیستن در سایهی باورهای آرامبخش اخلاقی و دینی ای که مژدهی یک جهان آنوری، یا بهشتهای سرسبز و پر از حوری و غلمان و سایه درخت طوبا را به انسان میدهند بسیار با این رانهیِ نهادیِ فرد همسو است اما تاریخ بشر همچنین تاریح عصیان و شورش علیه این نیروهای آسودهساز هم هست. این که ادیان هر بار با داعیه داد-و-دادگری و رهاساختن انسان از ظلم و ستم پا به میدان نهاده اند خود دلیلی بر میل انسان به تغییر دادن حتا شیوهی متاگیتیانه نگاه به جهان هستند. هیچ دینی بدون وعدهی رستگاری انسان ظهور نکرده است حال چه وعدهی بهشت زمینی و چه وعدهی بهشت آسمانی. و این به چه معناست آیا جز به این معنا که انسان نمیتواند رنج و محنت موجود در جهان را برتابد و بر دوش کشد؟ حال اگر به دنیای پر زد-و-خورد کهن بازگردیم که سیمایش با خون شسته شده است میتوانم نیک دریابیم چه مایههایی سبب گرایش به جهان آنوری شده اند. در واقع در نبود راهکار مناسبی برای سر-و-سامان دادن به زیست انسانها در دنیایی پر مخاطره و آشوب انسان ها به جهان درون خود پناه میبرده اند و از آن جا که نیروی خیالورزی در انسان قویترین نیرو است دست به خلق جهانها و دارالقرارها و سراهای جاودانهیِ فارغ از درد و رنج میزده اند و با آن خاطرِ پریشان و زخم دیدهی خود را التیام میبخشیده اند. و بدینسان است که به زبان نیچه میتوان گفت «<رنج> بود که جهان های آخرت را آفرید»- این البته تا جایی معنا دارد که به شیوه ای روانشناسانه در آنسو باوری انسان چشم بدوزیم- با این همه این رنج تنها رنج بردن از کمبود و کمیابی و کشت-و-کشتار نیست که ریشه در بی معنایی بنیادین کنش انسان در جهان نیز دارد، انسان حاضر است در برابر هر «مجسمهی بلاهتی» سر فرو آورد اگر و تنها اگر به او اطمینان بخشد که در پسِپشت کنشهای او انجام و غایت و معنایی در کار است چه آن چنان که نیچه اذعان داشته این خود رنج نیست که انسان را به گونه ای کشنده میآزارد بل این «<بیمعنایی>» رنج است که او را در هم میکوبد. کاهنان و پاسبانان عالم قدس اما درست بر روی این نقطهی ضعف بنیادین بشر انگشت نهاده اند.
در برابر کسانی که بر طبل حقیقت میکوبند و پوچی کنشهای انسان را به او یادآور میشوند کاهنان و کیشبانان اما تابلویی زیبا از جهانی در ذهن انسانها تصویر میکنند که تنها میتواند پاداش کنش نیکوی آنها باشد و این کنش نیکو جز رفتن بر راه تعالیم اخلاقی ایشان نیست. اما بازی به همینجا خاتمه نمییابد گیر در آنجاست که کیشبانان با مطلق نمودن آموزهای اخلاقی خود رنج بیشتری را بر انسان وارد میکنند نخست او را وامی دارند که به شیوه ای خودآزرانه خویشتن را سرزنشوار پارهپاره سازد-با تولید درونمایهی «گناه»- سپس با پدیدار ساختن شیوههای دژخیمانهی مجازات هر گونه پای بیرون نهادن وی از دایرهی امر قدسی را به بدترین شیوهی ممکن تاوان میستانند بدین شیوه است که انسان زیر بار تعالیم دینی و اخلاقی کمر خم میکند و در نهایت «بنده» ای می شود که کارش فرمان بردن از خدا و اجابت فرمایشهایِ ولیان خدا است.
نمیخواهم بگویم انسان امروز میخواهد و میتواند بار مسئولیت «خود بودن» را بر دوش کشد اما یک نکته روشن شده و آن این است که سپردن زمام زیست خویشتن به دست کیشبانان و جانشینان خدا بر روی زمین آنچنان که تاریخ پر جدال و کشمکش خدایان نشان داده نه تنها بهره ای برای زندگی انسان ندارد که درهم پاشندهی اساس زندگانی او نیز هست. حال اگر هم باور داشته باشیم که امر متافیزیکی نیاز بنیادین زیستِ انسان است میباید آن را از سیاهچال هزارتوی و نمور دینبانان برهانیم. این بدان معناست که میباید دست آنها را از زندگی خود کوتاه کرده و محوریت و در مرکز بودن را از ایشان بازستانیم. حال اگر بخواهم به پرسش شما پاسخ بدهم که « چه خواهد شد؟» باید گفت تا آن گاه که امر قدسی به فرمایش خود به یاری دینبانان ادامه میدهد – حال این امر قدسی میخواهد اهورا باشد با پیغمبرش هَخا یا الله باشد با جانشین اش احمدی نژاد- نتیجه همان است که شما گفته اید.
اما از آن جا که هدف ما نه ستیز مستقیم با دینباوران بلکه با عاملیت و حاکمیت امر دینی/قدسی در ادارهی جامعه است میباید همهی کوششمان را در راستای قدسزدایی از ساحت حکومت به کار بریم. این بدین معنا نیست که ما میتوانیم و میباید دین و باورهای دینی مردم را از ایشان بگیریم اما دستکم این را میباید به ایشان بباورانیم که تا آنجا که دین در امر حکومت دستورز است همان باورهای دینی مهمترین مایهی بدبختی ایشان است. ضرورت آنچه که آن را «ایندنیاییسازی»sekularism ) (نامیده اند از همین جا میآید، اگر بخواهیم به آینده بیاندیشیم میباید گفت که حکومت آتیه میباید بر اساس sekularism بنا شود و این هیچ معنایی ندارد جز این که ما میخواهیم همهی گونههای «تبعیض» و برتریجویی را از ساحت زندگانی اجتماعی خود دور سازیم. و البته مهمترین نمود تبعیض در جامعهی ما همان تبعیض دینی است که افراد جامعه را دستهبندی کرده و بر اساس دینیتشان با ایشان رفتار میکند « هر چه کیشورزتر بهرهمندتر».
این نکته را ما در تفاوتگزاری هر روزینه ای که میان افراد در جامعه به ویژه در دستگاهای دولتی نهاده میشود میبینیم. سلسله مراتب آیتاللهها، شیخان، سپاهیان، بسیجیان، مداحان اهل بیت، ملایان، سیدها، دروایش و ... .
برای نمونه حقِ و امتیازِ ویژهی یک بسیجی یا بسیجماب تنها به خاطر باور دینی یا دیندارنمایی اوست و نه به هیچ دلیل دیگر، در واقع حکومت دینی به شیوه ای سراسر بیدادگرانه از میان آحاد جامعه دانسته یا ندانسته دست به گزینش میزند، چه هر کس بیشتر بر حقیقت امر قدسی صحه بگذارد به خودی خود انسان با ارزشتری است و حکومت دینی حکومتی است مبتنی بر «ارزش» و در هر کوی و برزن هزینههای گرانباری را صرف نگهداشت ارزشهای خود میکند.
برای نمونه «حجاب» یک ارزش دینی بنیادین برای حکومت شیعی دوازده امامی است. از همین رو چه باک که سرمایههای هنگفتی از محل درآمد سرانهی ملی خرج گسترش حجاب نه تنها در داخل کشور بلکه در بیرون مرزها شود –مثلا در «ترکیه»ی غربگرا که در ترکیب جمعیتی اش مسلمانان بسیارند !- به این بیفزایید، میلیاردها تومان پولی را که صرف جشنها و عزاداریهای مذهبی(از آش و شیرینی و میوه و خرما گرفته تا پلاکاردنویسی و چراغانی کردن خیابان ها و...) صرف ساخت و بازساخت مساجد، حوزههای علمیه، اماکن مذهبی مانند امامزادهها، زیارتگاهها، حسینهها، زینبیهها، گورستانها(!) مراکز و کانونها تبلیغ امور دینی و مذهبی، مراکز پژوهش، چاپ و انتشار کتابها ،مجلهها، گاهنامهها، هفتهنامهها، ماهنامهها و لوحهای فشردهی دینی، همایشها و گردهماییها، برنامههای تلوزیونی و فیلمهای سیمایی(فیلمها و سریالهای ماه رمضان، عاشورا، یوسف(!) و ابرهیم و...) ، و تامین مایحتاج اولیه و پرداخت حقوق ماهیانهی مبلغین(پول، اعانههای مالی، بُنها و کوپنهای ویژه برای خرید از فروشگاههای خاص و همچنین خرید پایینتر از قیمت ضروریات زندگی ) میشود. و البته در کنار آن یاریرسانی به همهی گروههای «جهادی» مسلمانی که با حکومتهای غیرمسلمان در کشمکش اند، از لبنانیان آخوندپرور گرفته تا حماس و فلسطین و القاعده و در کنار آن یاریرسانی به کشورهای فلاکتزده ای که در آینده باید به پشتیبانان «نظام الهی» بدل شوند، از افغانستان و عراق گرفته تا کنیا و کشورهای آفریقایی فاقد اقتصاد، درگذریم از باجهای اولیاالله به جنود شیطان در راستایِ نگهداشت حکومت شیعه!
اینها تنها تلفشدن سرمایههای ملی و همگانی در راستای گسترش باورهای دینی و بازتولیدِ باورهای رنگ و رو رفته کسان در عرصهی اجتماع به واسطهی باجدهی به ایشان است. معلوم است که این شیوه توزیع سرمایه در جامعه چه ضربهی مهلکی بر پیکر نه تنها اقتصاد که بر اخلاقیات مردمان جامعه میزند. چه این نوع نگاه به اقتصاد از ابتدا «رابطه» را جانشین «ضابطه» کرده و بسیاری را از حقوق و «نیازهای اولیهشان» بی بهره میسازد. و از همین روست که میبینیم فساد و ارتشاء در جامعههای با حکومت دینی از همه جا بر خلاف پندارهای حاکم بر جامعه بیشتر است. از دزدی و رشوهگیری و رشوهستانی گرفته تا از زیرکار در روی معصومانه(!) از فروش دخترکان زیبا گرفته تا بیکاری و بیسرپناهی و دربهدری و بیخانمانی، از زندگی چند شغله گرفته تا آمار فاجعه بار طلاق -حال چه از نوع عاطفی و چه از نوع دادگاهی اش- خودکشی و گروگامن
گیری و قتل، از آموزشوپروش ویران گرفته تا نهادها و موسسات دانشگاهی پولآور برای متولیان دین(1)، از در بهدرگردی پسرکان در خیابانها گرفته به دنبال جفت یکشبه تا «خانههای دانشجویی» و دخترکان فراری، از مشروبات الکلی گرفته تا اِکستازی و اکسپارتی و انواع مادههای مخدر!
و البته در کنار آنها برخورد خشونت بار «نظام الهی» با اقلیتهای مذهبی و قومی، دگراندیشان و دگرباشان و سرکوبِ آزادیهای فردی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و دخالت در امور خصوصی افراد جامعه در راستای پیاده ساختن احکام و فرمانهای خدا!
شاید یکی از شیوههای رویاروگشتن با بغرنجها برای تدارک آینده ای بهتر فهرست کردن گیروگرفتارهای مردمان یک جامعه به شیوهی فرازین و جستن و یافتن ریشه و سرچشمههای آنها باشد. حال اگر آنچنان که در فراز رفت گیرها را دستهبندی کنیم درخواهیم یافت ریشهیِ بسیاری از آنها مستقیماَ به حکومت دینبنیان باز میگردد و از همین روست که اگر میبایست برای آیندهی کشورمان چارهای بیاندیشیم نخست باید از این سنگ خارا بیاغازیم و بهترین کار از دید من نشانه رفتن ایدئولوژیِ حکومت و نشان دادن کژیها و کاستیهای آن است.
این کار در بنیاد خود پیش از آن که یک کار سیاسی باشد کاری فرهنگی است و با ذهنیت آحاد ملت سروکار دارد. البته چه بسا این تصور پیش بیاید که « خب که؟ چه برای چه؟» و یا این که «با این کارهای احمقانهتان کجا را میخواهید بگیرید»، پرسشهای واکنشانه و نه-گویانه ای که در بنیان خود هیچگروانه اند و نسشتن و ناسزا گفتن بی بنیاد را بر هر جنبشی ترجیح میدهند. من در برابر این گرایش هرگز با قاطعیت نمیگویم که کار روشنسازانه ضرورتاً می باید ما را به سرمنزل مقصود برساند-چه اگر تاریخ انسان گسترهی کشاکش نیروهاست چیزی بیهودهتر از این نخواهد بود که به پیشرفت خطی تاریخ باور داشته باشیم- در برابر اما اذعان میدارم و با اطمینان میگویم بیکنشی درجازننده حتماً ما را به قعر گورستان تاریخ پرتاب خواهد کرد.
باری من نیز چون شما میدانم و باور دارم که اگر این سرزمین و فرمانروایان اش هزار بار از تخت خداوندگاری خویش فرود آیند و همه چیز بارها زیر-و-زبر شود، اگر که ذهنیت جامعه همچنان در بند داستانها و افسانه های دیرزی باشد بر ما همان میرود و خواهد رفت که قرنهاست رفته است؛ خوش خوابیدن در دامان شهرزاد قصهگوی دین که داستانهای هزار-و-یک شب را دوباره و دوباره در گوش ما نجوا خواهد کرد و به هوس بوسیدن دهان پریان لبِ جوی آوارهی کوهوبیابانها خواهد نمود. گرفتاری ما بیش از آن که از داشتن یا نداشتن نان یا آروزی سستبنیادانه برای دست یافتن به لقمههای بی کار-و-کوشش و حاضری باشد از مرگِ اندیشیدن است. شاید این زادمرگی ما را بهتر از هر کس آیتالله خمینی می شناخت آن گاه که خطاب به ملت میگفت: آنها که هی میگویند اقتصاد اقتصاد اینها دشمن اسلامند.
در آن گیرو دار پر از زد-و-خورد و ترور پس از «رفتن شاه» دیری نپایید که مردم دریافتند که فرمانروایان تازه نه تنها نمیتوانند آب و نفت و برق آنها را مجانی کنند که بس بسیار زود دریافتند همهی آن چه را نیز که پیشتر داشتند دارند از کف مینهد، اما مردم نه تنها ناخشنود نبودند که حتا حاضر بودند برای « اسلام عزیزشان» و برای مقابله با «کفر»(!) فرزندان جگرگوشهی خود را روانهی جنگ ناسپنتایی کنند که فرماندهان نوزاده و نابالغ اش برای «پاکسازی» میدانهای مین از انسان استفاده میکردند تا چهبسا بتوانند جرعه ای از شربت «شهادت» را به آنها نوشانیده و با «کلیدهای بهشت» دست ساخت خارجه سرراست به اتاقهای بهشتِ هر تخت اش هفتاد حوری رهسپارشان کنند تا با خدا و اولیاالله همگو و همسخن شوند.
هیچ کس با خود حتا بدین نیاندیشید که چهبسا این ستیزه احمقانه و بر سر هیچ باشد در برابر خانوادهها با یکدیگر بر سر شمار « شهدایشان» مسابقه میگذاشتند و به مرگ فرزندانشان فخر میفروختند. آیا این گونه «مرگخواهی» می تواند پیوندی با آبونان میتواند داشته باشد؟ به گمان من که نه! آن چه در این جا به کار است خروش آن اژدهای پیر دیرسال است که پس از یک فروخفتن کوتاه، از خواب برخاسته است و به خودنمایی پرداخته است.
آن فرهنگی که جهان را همیشه یک «سجن»(زندان) دیده و اگر خردی به خرج داده هماره برای "رستن" از این بند بوده چنان که همیشه از فراغ دوست و «روزگاران وصل» نالیده است اکنون که از این «خرابات» مرداروار به تنگ آمده و راهی برای گریز از این «گذرگاه پر خار-و-خس» یافته میتواند خود را از «بند تن » برهاند همین است و بس.
نه تنها و به هیچ رو مساله بر سر نبود نان نیست بلکه وفور نان و بهجت در جهان «فرشتهی درون» او را که خواستار زهد و تقواست میآزارد و این چنین است که او بر خویشتن خویش که دنیاپرست شده است عصیان میکند! –-
حجاب چهرهی جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
و از همین روست که من برآنم ریشهی عسرت زورآور اکنون ما را نمیباید تنها در اکنون که در گذشته و در فرهنگِ گوژیدهی پرحرف و حدیث خودمان بجوییم. تا آن زمان که این فرهنگ و «رهنمود»های آن راهنمای ما باشد و تا آن گاه که این « آشیانهی دیوان» بیمار و «رهگمکرده» را با هراس و واهمه به ستایش مینشینیم آش-و-کاسه ما همین خواهد بود. میباید این فرهنگ دنیاستیز اندوهپرست را از درون واپاشاند و یا دستکم می باید توان بالیدن و برگ-و-بار دادن را از او گرفت اگر نه تا آن هنگام که او نمو میکند ما پتیارگان دنیادوست برای پاسبانان این دژ استوار تنها تازیان خواهیم بود و علفهای هرز!
جناب باران عزیز؛
کار باستانشناس ره بردن از رویه ها به ژرفناها و پستناهاست او عمق خاک را می کاود تا اثری از یک روستا، شهر یا یک تمدن پنهان بیابد، با این همه آن گاه که به یک جسم ناشناخته، یک اثر نوشته شده، کوزه ای برنجین یا هر چیز دیگر بر میخورد حق ندارد و نمیتواند با ذهنیت امروزی خود به تفسیر آن بپردازد او میباید هر سند یافته شده را بر اساس زبان عصر و زمانه ای که آن اثر در آن زایش یافته تفسیر کند و در این راه میباید بسیاری از ذهنیات امروزین خود را معلق گزارد و در پرانتز نهد این امر مانع از آن می شود که باستان شناس اکنون و برداشتهای امروزین خود از چیزها را بر سندهای یافته شده زورآور سازد و از آن ها به نتایج دلبخواه برسد، این روش در عین حال بر آن است که همهی خاکسترهایِ تفسیری ای را که بر یک رخداد بار شده کنار زند و به خود آن نزدیک شود و آن را در پرتو نور خودش بیاندیشد. باستانشناسی تا آن جا با تبارشناسی پیوند برقرار میکند که کاونده است و جزییاتیابنده، چرا که نه تبارشناسی و نه باستانشناسی بر پایهی فرضهای و پیشفرضهای مابعدالطبیعی بنیان نشده اند؛ بر این پایه که در پس رخدادهای ریز و درشت معنایی ترافرازنده و خدایی در کار است. یا آن چنان که افلاطون و سنت افلاطونی بر آن بوده اند باید در پس هر نمودی، بودی مینوی در کار باشد. تبارشناس به راز، باوری ندارد و بر آن است که در پس همهی آن چیزهایی که سنتاً ژرف و رازوار پنداشته شده اند امری رازگون در کار نیست بدینسان که میباید معنای آنها را در کردارها و کنشهای روزمرهی مردمان هر دوره ای جست و یافت. نیز تبارشناس همچنان که فوکو گفته به آهنگ ثبت و ضبط منش تکدانه و بیهمتای رخدادها برون از هر گونه انجام یکدست و یکنواخت است که گام در راه می نهد. تبارشناس جدیتها را به سخره میگیرد و به جایش جزییات پیشپا افتاده و نیاندیشیده و تارانده شده را بازمی اندیشد. آن چه ژرف پنداشته شده از دید تبارشناس در بنیاد خود ژرف نیست و نشاید که گفتار هر کس را تنها از این رو که بزرگ پنداشته شده از تیغ آناکاوی تفسیری خود در امان بداریم. کوتاه سخن این که تبارشناس نیز غور می کند و شیرجه می زند اما نه در پست ناها بلکه در در ژرفای نمودها، رویه ها و پوستهها! به قول نیچه شیرجه زدن در «المپ ظواهر». از آن چه گفتم شاید روشن شده باشد که اصل و فرع برای تبارشناس مهم نیست و هر آن که اصل پنداشته شده چه بسا کمترین برجستهبودی نزد تبارشناس نداشته باشد و به وارون چه آن چنان که در فراز آمد هدف تبارشناس نشان دادن منش تکباشِ چیزهاست. کوچکترین جزئیات بیشتر تبارشناس را به هدف اش نزدیک میکنند.
اما دربارهی تاریخ و روایت:
تاریخ و روایت هیچ گاه آن چنان که ریکور نشان داده از هم جدا نیستد اما این بدان معنا نیست که داستان(روایت) و تاریخ درست همسانند مرز تاریخ و روایت تنها آن جا از هم جدا میشود که پای امر واقع به میان کشیده میشود. تاریخ روایت یک رخداد از چشم افتاده است که هرگز گم نخواهد شد و هدف و کار تاریخ جز این نیست که این از چشم افتاده را از نو باز-سازد به یاد آورد با این همه باید این را نیز یادآور شد که این بازسازی هرگز بازسازی ناب رخداد نیست و مایه ای از روایانهگی را در خود دارد.
اما در این باره که پرسیده اید چگونه می توان اعتقادات را در پرانتز گذاشت:
نخست به من پروانه دهید آهنگ من پنداشتها و اعتقادات بوده نه فرضها و باورها. اگر بتوانیم اعتقاد را روشن سازیم که چیست آن گاه بهتر می توان دریافت که چه چیز را می باید در پرانتز نهیم؛ <«اعتقاد» از دید من آن دسته از باورهای نیاندیشیدهی انسان است که از درون او را در بند کشیده و راهپویهی خردورزی او را از پیش بدو نشان میدهند و در واقه برای اندیشیدن او مرز میکشند و نشان می دهند> این سان از اعتقادهاست که من برآنم باید آنها را در پرانز گذاشت و حتا در راستبودی آنها تردید ورزید.
پانوشت:
1. این اندیشه همیشه برایم آزار دهنده بود که چرا رژیم این همه سرمایه، صرف تولید دانشجو میکند و پس از تحصیلاتشان آنها رها میکند به امان خدا بی آن که بهره ای از دانش آنها ببرد تا آن جا که بسیاری از دانشآموختگان رفتن را بر ماندن ترجیح داده کمر خدمت برای دول خارجه میبندند البته برای یک لقمه نان و از سر اضطرار. با این همه روزی دریافتم که مساله را اساس باید به گونه ای دیگر دید و اندیشید و آن مقوله ای است که من نامش را تجارت دانشجو گذاشته ام، در واقع از دانشگاههای دولتی که سرویسدهی مزخرفشان به دانشجویان نشان از کم هزینه بودنشان برای دولت دارد بگذریم همهی دانشگاههای دیگر کشور از انواع و اقسام گوناگونشان دکانهای انباشت سرمایه برای دوستان خدا هستند. برای نمونه آقای دکتر جاسبی سالیانه میلیاردها تومان پول دانشجویان ایران را که بعضاً از خانوادهها تهیدست و از اقشارکم در آمد جامعه هستند را به جیب میزند و نه تنها مسئولیت هیچ گونه امکانات رفاهی ایشان را نمیپذیرد که در پایان آنها را با مدرکهای تحصیلی به دست در کوچه و بازار به دنبال کاری که نیست روانه میکند تا خدای روزیبخش از این همه مواهب بیدریغ دانهی جوی را نصیب ایشان گرداند.
پرسه گردی ذهنی در دنیای خیال ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تودهها هیچگاه درون کشندهی معنا و ایدهآلها نیستند حتا اگر دست دهد سیاهچالهوار هر نوری را به درون خود کشیده و از فروزش آن جلوگیری میکنند و بر لهیب هر آتش فروزان، آب سرد خاموشی می ریزند، آنها همهی قاعدههای بازی سیاسی را نادیده گرفته و در بسیاری بارها به «طنز» مبدل میکنند، جدیت آن ها در شوخواری آنهاست. من نمیخواهم بگویم توده می باید تلوتلوخوران، به راه بیافتد و رستاخیزی برپا کند نه!
هیچ اندیشندگاری چه بسا به همین شیوه، دستکم در جهان امروز به برافروختن تودهها باورمند نباشد. کار روشناندیشانه از همین رو از آغاز بر بنیادِ غیاب این نیستهای در همه جا حاضر بنا شده است کار روشناندیشانه در بنیاد خود کاری سرآمدباورانه است و از درز و سوراخ است که آهستهآهسته توده را جادو خواهد کرد. یک بازی نوین حقیقت و اعتقاد برای تودگان همیشه مشتاق آتشبازی و تماشا!
توده بدینسان به شیوه خاص خودش با قدرت روبرو خواهد شد: «احمدی نژاد از کنار شالیزارهای رشت میگذشت زنان دست خودشان را بریدند».
بدینسان قدسیت هم در همان گاه به میدانگاه بازی کشانده خواهد شد و بتوار پرستیده خواهد شد بی آن که به گوشهی قبای توده بربخورد. توده بدینسان در هر چیز منفعت آنی خودش را در نظر خواهد گرفت همچنان که همهی ارزش های برین نظام به دستمایه ای برای برافرازش او بدل شده است. «بسیج لشکر مخلص خداست» البته که چنین است پس بسیجیان آماده اند تا واپسین قطرهیِ خون ملت را به اسم «امامشان» دروننوشند. روند بازی بدین سان است که انسان گرگ انسان شود، بسیجی قدسیگرا هیچ بدان نمیاندیشد که کنش اش در بُن ناسازگار با باورهای دینی اش باشد. مصرف «بیتالمال»! او واقعاً سرمایهی فراچنگ آمده را حق خود میداند. اضمحلال امر قدسی در همین جاست. در واقع توده هیچگاه به جد خداپرست نیست و رابطهی او با خدا گونهای شیره مالیدن و گول زدن است او با گول زدن و نمایش بازی قدس خدا را گول میزند و در واقع نماینده او را!
چرخش دایرهوار امر قدسی در بازار مبادله. باج دهی به خدا برای رامسازی او برای به زیر یوغ کشیدن اش، غیاب خدا در حضور پیوسته اش! مرگ خدا و نیستبودش اش در دادوستد!
روشنگری نیز بدین سان به یک نشانهی صرف بدل خواهد شد، اما توده چه بسا بتواند در آن آرامش اش را بیشتر و بهتر بجوید، این امکان هست که توده بخواهد از این گرداب سرگیجه آور فریب متقابل که انرژی بسیار زیادی را طلب می کند خود را بیرون کشد. در این صورت میتوان امید وار بود که نه به خاطر معنا و ایده آل بلکه برای جلوگیری از غوطهوری دائم، بخواهد راه تازه ای برگزیند که در آن نیازی نباشد به متولیان و کیش بانان باج دهد، شاید توده بخواهد از شر واسطهگان رها شود نه برای این که مسئولیت خودش را بر دوش گیرد بلکه برای این که از شرشان راحت شود، بازی شگفت انگیز میل. –هر ارگانیسمی میل دارد به این که کمترین مقدار انرژی را صرف کند کار با دین اکنون نه تنها وقت گیر که مزاحم و انرژی بر است-معلوم است که توده آرامش ابدی را از او انتظار دارد اما تا آن جا که کیش بان مزاحم او نباشد، نکته ی جالب این جاست که کاهن تا آن جا می تواند توده را بچاپد که با او راه بیاید اگر توده او را عاق کند کارش تمام است امر قدسی در فرآیند توده ای شدن اش قدرت خود را از کف می نهد جایی فرا می رسد که کیش بان الوهیت خود را از کف نهاده است و این آخر بازی است.
خرد اما برای خود الوهیتی نمی تواند قائل باشد پس چه بسا بتواند به عنوان ی الترناتیو برای باز کردن گره های بسته عمل کند، چه بسا توده بخواهد به «خرد» میل کند که خرد را الگوی بازی تماشایی خود کند. اما استفاده از خردورزی نیز انرژی بسیاری می خواهد، توده نمی خواهد خودش عمل کند توده می خواهد به جایش عمل شود. او با نشانهی روشنگری حال خواهد کرد شاید بتواند در آن سرخوشی اش را بیابد، رقص و ترانه و آواز، هرزگی آزادانه، جُک متلک، اصالت ابتذال، موسیقی انکارگر.خنده زدن بر جدیت های راهب وار و پارسامنشانه،تسخر زدن ، مسخره بازی جدی .طنز . «کشتن با خنده»!
-شرایط امکان یک شوخواری جدی چیست؟ چگونه میتوان مصالح فرهنگی را چنان طنزگون به کاربست تا زورآوران به کاریکاتور بدل شوند؟ سیاست دینی مضحک بودن خود را با چه شرایطی نشان خواهد داد؟با چه شرایطی واقعا می توان خندید، طنز چه موقع طنز خواهد بود نه مویه. ملت پتانسیل زیادی برای کاریکاتورسازی از امور جدی را دارد در چه شرایطی این امر می تواند به فرهنگ تبدیل شود و از تصادفیت خود خارج شود؟با چه شرایطی میتوان با امر قدسی خنده وار حال کرد؟! اکنون نیز امر دینی حالبخش و سرمست ساز است اما رخوت حاصله اش کنش را غیر ممکن می سازد، تقدیر را حاکم می گرداند. چرخشی شگرف اما با ابزاری نامناسب مومن نیز به شوریدگی و سرمستی خود می اندیشد در جشن ها مولودی ها عزاداری ها، عزاداری دی جی! مولودی رقص وار!پسروی امر قدسی، مراسم ازدواج با مولودی خوانی ، مومن نیز از درون به خنده روی نهاده !مست شدن خدا! همه چیز عمیقاً در حال دگرگونی است توده در بن با آن چه می کند همسو و همساز نیست؟ چرا چنین می کند؟ برای این که راهش بسته است. آب نیست وگرنه شناگر ماهری است. ریاکاری کارمایه میخواهد . توده شاید بخواهد که با خودش رو راست شود و نیازهای خودش را بیان کند. در دل هر گفتمانی ضد گفتمان آن نیز پرو بال می گیرد . سخن حجاب سخن بی حجابی نیز هست و برانگیزش میل.آماس واژه ها عیله جدیت پارسامنشانه ی حاکمان عمل می کند . توده همچنین از خشونت روگردان است.به نظر او باید که وقیحانه باشد توده سرزنش می کند و انکار. حاکمان نیازمند تولید جلادند، فاصله با زمانه! عقب بودن. اووووووه!
؟
اشاره :ابتدا پست پیشین را بخوانید
نیا:
در ادامه مباحثه شاید بد نباشد که از این گفتهی شما بیاغازم:
«در آخر فكر ميكنم ريشه اي در تاريخ وجود ندارد كه بخواهيم آن را پيدا كنيم، ريشه من و شماييم. هوش يعني پيدا كردن راهي براي فرار از هرگونه زندان».
از همین گفته شما من دو موضوع را برون میکشانم نخست این که اگر ریشه ای (بنیادی)در جامعه و تاریخ نباشد پس تنها یک مایهی ویژه - نان- نمیتواند جنبانندهی زندگی انسان باشد و سپس از آن جا که "ریشه من و شماییم" میتوانم به کنندگاری انسان در قبال نان – «اقتصاد»- باور داشته باشم. از آن سو نیز شما اندیشیدن، را همان راه برای گریز از هر گونه زندان دانسته اید اکنون اگر این نمونهیِ پیشِ رو در زندگی هر روزهمان را در نظر بگیریم که به چهسان زور اندیشهها و باورهای دینبنیان اساس زندگیمان را به تلاطم افکنده اند بیشتر درخواهیم یافت که نمیتوان مایهیِ نان را تنها مایه و مبنای جنبش تودگان در نظر گرفت. من برآنم که در این جا برای فرآرایش سخنان شما هم که شده «مارکس» را به عنوان نمونه بیاورم که چه بسا بزرگترین اندیشنده ای باشد که مسالهیِ اقتصاد به عنوان زیربنا (زیرساخت)را در کانون "سخن" خودش به عنوان مایهیِ بنیادین جنبش تاریخ وارد میکند، در واقع او نیز برآن است که هر آن چه در گسترهی فرهنگ رخ مینماید رونمایی از یک بنیاد اقتصادی است و ریشه در آن دارد، با این همه خودِ نمونهوار کاوشهای مارکس و کوشش توفندهی او برای نمونه در رسوا ساختن و به رو کشاندن «آگاهیهای کاذب راستنمایی» که زندگی «پرولِتاریا» را با فریب توده ای بر او حرام می کند و او را به بردگی خودخواسته میکشاند میتواند به ما نشان دهد که روساخت و رونما و فرهنگ تا چه اندازه در زندگی انسانی و جنبش آن دست دارد، این جا باید به عنوان معترضه بگویم که من دریافت ژرفی از تحلیلهای «اقتصادی-فلسفی» مارکس ندارم اما نگاه هر چند هم گذرایی به نوشتههای به ویژه مارکس جوان نشان خواهد داد که وی تا چه اندازه بر مایههای غیراقتصادی ای که در زندگی انسان دستبهکارند تاکید دارد، درونمایههایی چون اَفسایش(ازخود بیگانگی) انسان، چیزگونه شدن و فتیشیم کالا در نوشتههای او و نیز مبارزه سرسختانه او در تمام عمرش با نقش نافذ مذهب به عنوان «افیونِ تودهها» خود نشانههایی در آثار او در تایید گفتههای من هستند از همین روست که من بر آنم نمیتوان مایهیِ نان را تنها فاکتور تعیینکننده در مناسبات انسانی دانست.
چهبسا در اینجا بد نباشد که گریزی هم به نوشتههای پیِر بُوردیو بزنیم و با برجسته نمودن گنجانیدهیِ «سرمایه نمادین» در گفتههایِ او پیوند دوسویهیِ فرهنگ، دین و مانند آن را با سرمایهاندوزی بسنجیم، او برای آن که نقش مایهی ارتباط نمادین در اندوختن سرمایه را برجسته کرده باشد از چیزی به اسم «سرمایه دینی» نام می برد این نوع سرمایه در کاوش های مارکس بررسیده نشده است، برای این که این بُنمایه را روشن ساخته باشم بد نیست بپرسم که برای نمونه یک نفر آیتالله از چه راه میتواند در بازار وارد شود و سرمایه بیاندوزد؟ پیداست که از راه انباشتهیِ پولی اش قادر به این کار نیست اما سرمایه او همان سرمایه نمادین اوست که به دلیل آشنایی خاص اش با ایدئولوژی به او داده شده است، در واقع آن چه مایهی برتری او می شود همان سرکردگی یا نظرکردگی اوست.
آقایِ آیتالله قرائتی بیش از هر چیز به واسطهی شناختهگی و ارزش نمادین اش برای توده است که مال میاندوزد نه به خاطر این که سرمایهیِ پولی اش کار میکند البته سرمایه پولی هم در ادامه خودبه خود وارد میشود. شما بازار نشر کتاب را در نظر بگیرید این آقای قرائتی خوشزبان و طنازِ مفسرِ سوره حمد را با آقای میرشمسالدین ادیب سلطانی برگردانندهی کتاب «سنجش خرد ناب» کانت بسنجید و ببینید که بخت کدام یک برای سرمایه اندوختن بلند است و از چه رو؟! پیداست که آقایِ قرائتی با شمارگان بسیار زیاد کتابهایش در مدت زمان نه چندان درازی سرمایه ای هنگفت روی هم خواهد نهاد بدون آن که دزدی ای هم نموده باشد. البته اگر دزدی و غارت هم از طرف این جناب انجام گیرد هالهیِ مقدس پیرامون او، وی را از هر گونه تردید توده مبرا خواهد کرد، نمونهی اخیرش رسواسازی پاره ای از ائمهجمعه و شخصیتهای درجهیِ یک رژیم به دست «پالیزدار» یک تن از پادوان احمدی نژاد بود که خیرش در نهایت بیخ ریش خودش را گرفت!
اینک اگر بخواهیم فاکتور نان را به شیوهی شما تنها پیشران زندگی توده در نظر بگیریم و نقش "آگاهیرسانی" را به امری زاید و وهم اندیشانه و از سر خودگمکردگی فروکاهیم دیگر نخواهیم توانست بدین گونه نقش ایدئولوژی های سرمایهاندوز را در زندگی تودگان توجیه نماییم.
برای این که موضوع را به سخنان پیشینم پیوند داده باشم بد نمیدانم که معادلهی این جریان را بدین گونه درهمپیچم: سازوکارهای ایدئولوژیک ساختار اقتصادیِ ویژه ای همخوان با خود پدید می آورند و به پاسبانان ایدئولوژی هدیههای ایزدی دهش میکنند. چرا که آنها به واسطهیِ ارتباطشان با عالم قدس تافتهیجدابافته اند و ایشان را نشاید که به مثال مردمان پست کوچه و بازار به دنبال یک لقمهی نان سگدو بزنند.
این گونه سازوکارهای عقیدهبنیانِ اقتصادی از آن جا که ذاتاً بردهساز و بردهپروند مانع از آن میشوند که مناسبات اقتصادی یک کشور در مسیر درستِ «توسعه» بیافتد و از آنجا که سرمایه تنها در دست شمار از سرکردگان وابسته به عالم قدس میچرخد خودبهخود زندگی بر تودگان دشوار خواهد شد از این جاست که ایدئولوژی نقش افیونی خود را ایفا خواهد نمود و با هشدار این که ای مردم آن چه بر شما میرود همان خواست ایزدی است و باید سپاسگوی نعمات او باشید آنها را از راه به در میکند و به به بیراهه میکشاند دستکم رخدادهای اخیر دولتِ نخبهی عالم امکان آقای احمدی نژاد بادپیما در توجیه نکبت اقتصادی-سیاسی-اجتماعی-فرهنگی ای که پدید آورده سخنان من را تایید خواهند کرد. این که ایشان "بیانات" فرمودند "دولت مرا خود امام زمان می چرخاند!". این چههای که گفتم در ستیز با سخنانِ نان-بنیان-اندیش شما بود.
اما بغرنج خرافات و خرافاتپروری و خرافاتگرایی و ستیز با آن بحث دیگری میطلبد که چندان با مایهی نان میانه پیدا نمیکند اگر چه نبود نان در گسترش آن هیچ گاه بیتاثیر نبوده و نیست.
از آن جا که شما ناساز با این باور نیچهای تان که "در تاریخ ریشهای وجود ندارد" کشش بسیاری به کشاندن بحث به ریشهها و بنیادها و آغازگاهها دارید بیایید یک بار هم که شده خودمان را از شر همهی باورهای بخردانهمان برهانیم و فرض کنیم که انسان در نهاد و سرشت خود دینباور و خرافاتپرست است که چنین نیز هست!
اما عجله نکنید نمیخواهم به مانند پاسبانان دین از این امر نتیجه بگیرم؛ از آن جا که انسان در نهادش گرایش به سوی یک مانا، خدا(بت) دارد، حال از هر گونه اش از سنگ و ستاره و خورشید گرفته تا همهی باشندگان پندارینِ فرشتهنما و دیوخصال که تاکنون انسانها پرستیده اند و تا اطلاع ثانوی خواهند پرستید، پس باید همه گوشِ جان به عالم قدس بسپارند و خرد خویش را به لُنگشان بیاویزند، نه! هدفم کِزکردن و درجا زدن در برابر متعاطیان عالم فرازین نیست، ما انسانها چون همهی باشندگان زندهیِ کرهی خاک فرآوردههای «فراگشت»ایم نه دستساختهای یک خدای همهتوانِ آفریننده و سامانبخش و باهوش. دینباوری ما نیز قریببهیقین همانند بسیاری از صفات زاید باشندگان زنده است. یک ناخن بیهودهی الهی! که البته چه بسا دیربازی برای نیاکان فسانهزی و ناخردمند ما ابزار کارائی برای بقا و پایندگاری بوده است، برای روشنتر شدن بحث بد نمیبینم نمونهای را بیاورم که ریچارد داوکینز در کتاب «پندار خدا» برای تایید این ایده میآورد و آن «خودکشی» حشرگان است توسط نور چراغ گرسوز خانهمان.
در مرتبطهیِ نخست حس اعجاب به ما دست میدهد آن گاه که شمعدوستی عاشقانهی پروانه را ميبينيم و بالبال زدن مجنونانه اش گرد آتش فروزان شمع را در راه فنا! اما زیستشناسان به ما میگویند این رفتار حشرهها بههیچرو یک کنش انتحاری نیست بل به این دلیل رخمیدهد که ژنهای حشره که پیشتر برای سازگارنمودن او با جهان پیرامون فراگشت یافته بودند و حشره بدین دستمایه میتوانست در نور ماه روشن و ستارگان مسیر شبانه خود را بیابد اکنون با ساخت ابزارهای نورسازِ دستساختِ بشر ناخواسته به تله افتاده اند و بدینسان ناآگاهانه خود را به کشتن میدهند، دینباوری انسانها نیز چهبسا بههمینسان رفتار کشنده و سامان برآشوبِ ناآگاهانه ای است که خود از گونه ای رفتار سودمند برای بشر برخاسته است برای نمونه رفتاری مانند «حرفشنوی» از پدران و ریشسپیدان قبیله. روشن است که تجربهی بزرگان تا چهسان ناآموختگان را از آفتها و خطرها دور نگه میداشته و همین خود حس سپاس و تکریم و ستایش را در برابر ریشسپیدان هر قوم در ايشان پدید میآورده. پژوهشهای قومشناختی نیز به ما یادآور شده اند که در آغاز این ریشسپیدان و بزرگان قوم بوده اند که به مانند خدایان ستوده و پرستیده میشده اند!
با این همه آهنگ من بحث دربارهی ریشههای دین و نگاه خرافاتباور که مایههای ناطبیعی را در کار جهان دستبهکار میبینند نیست چه این بدان میماند که ما یک رودخانهی بزرگ را تنها با سرچشمهی آن بشناسیم یا عشق را که شاید پرشورترین کشش در ما باشد به میل جنسی ای که از آن برخاسته است فروکاهیم پیداست که این گونه غورکردن در پدیدههایی به پهنا و گستردگی یکی از دینهای جهانی ره بردن به ترکستان خواهد بود!
بیایید برای آن که بحث را روشنتر ساخته باشیم به مانند نیچه باور داشته باشیم که تضاد، جنبانندهی تاریخ است و تاریخ بشر پهنهی گستردهی کشاکش نیروها و ارادهی معطوفبهقدرت و سلطهخواهی و برتریجویی است حال چه از نوع مادی و چه از نوع معنوی اش. چه آنچنان که نیچه نشان داده دین و اخلاق هم میتوانند بازنمودهای ویژه ای از اراده معطوف به قدرت باشند. حال با این توصیفات میتوانیم دو نیروی خرد و خرافه را در برابر هم نهیم و صفآرایی جانانهشان در برابر هم را در طول تاریخ بشر ببینیم، حتا میتوانیم در موضوع پژوهشمان بیشتر غورکرده و به خردِ خرافه و خرافهیِ خرد به عنوان نیروهای دستورز در زیست انسان باور داشته باشیم، بگذارید تا موضوع را اندکی بشکافم تا از سردرگمی رهایی یابیم.
میتوان پرسید که آیا پاسبان و شیخ و مفتی و کشیش و کاهنی بوده که از نیروی خرد در زورآور ساختن خرافه بر مردم دست شسته باشد؟ و آیا در میان مردمان این خود کاهنان نبوده اند که بیشتر از همه به اصولِ عقایدشان ناباور بوده اند زیرا که میبینیم سرپیچی از اصول همواره در میان پاسبانان خرافه از همه بیشتر بوده است. نامش را میگذاریم فریسیگری! در واقع اگر پاسبانان نیز همانند مردمان رمه بدانچه که فرمان اش را میراندند باور می داشتند میشد تصور کرد بخواهند این همه از حریم حرام(تابو) تجاوز کنند؟!
در برابر میتوان به مقوله ای چون خُرافهی خرد نیز به ویژه در دوران نوین اگر چه با اما و اگر اذعان داشت آن چنان که اندیشندگان دبستان فرانکفورت به ویژه آدورنو و هورکهایمر باور داشتند؛ برای نمونه آن گونه بتسازی از خرد در پوزیتیویسم و سیانتیسم که در دوران نو دیده میشود و به زعم این اندیشمندان سر از کورههای آدمسوزی و اردوگاههای کار اجباری هیتلر یا استالین در میآورد. آن جا که همهی قدرت خرد در راستایِ ویرانسازی و تباهسازی به پیش می رود. من اما بیشتر دوست دارم این گونه بتسازی از خرد را زیر همان عنوان خردِ خرافه بیاورم که دارندگان و متولیان اش همان کشیشان و کاهنان معابدند حال این معبد میخواهد پرستشگاه رع یا اوزیریس باشد یا معبد مارکسیسم و نازیسم که پرستشگاه خدایان نوین اند نامشان مارکس یا هیتلر!
بر این راه است که میتوانیم بازگردیم به سخنان پیشترمان که همان کشاکش و درگیری همیشهی خرد و خرافه است در جامعه ها که اکنون زیبندهترین و زربفتترین جامه بر تن اش همان دین است، اگر چه سیماچههای کمتر فربهیِ خرافه نیز دکان خاص خودشان را دارند آیا این شگفت نیست که خرافه هر کجا که پای می نهد در دکان اش را بازمیگشاید؟!
این نیروها در تاریخ هستند و هستیشان چندان با ریشهشان پیوندی ندارد چرا که ما نه میتوانیم خرد را نیرویی نهفته در درون خویش بدانیم که زادن اش بیمناسبت با درگیری در جهان باشد و نه دین تنها همان حس درونی انسان به ستایش و پرستش یک باشندهی برتر است.
چرا که ما نه میتوانیم خرد را نیرویی نهفته در درون خویش بدانیم که زادن اش بیمناسبت با درگیری در جهان باشد و نه دین تنها همان حس درونی انسان به ستایش و پرستش یک باشندهی برتر است.
از همین روست که من برآنم؛ نمیتوان هیچ يك از این نیرویهای دستاندرکارِ دگرگون ساختن تاریخ را به ریشههایشان فروکاست و کاربست خرد، در زدودن بینش افسونزده نسبت به جهان را به تعطیلات برد. از هر چه که بگذریم خرافه نیز خرد خویش را در تسخیر جهان دارد و به همان دستمایه است که جهان را به یک زندان بدل میکند و خود نیز راههای گریز از زندان را به «تابو»باوران مینمایاند. در واقع خود با دستبهکار دیدن نیروهای غیرطبیعی در مدیریت امور، جهان را به گند کشانده سپس با نشان دادن گندِ جهان به معتقدان میآموزد که جهان جای ماندن نیست پس بهتر است عطایِ این جیفه را به لقایش ببخشیم.
در برابر اما کار خرد، افسونزدودن از جهان است و هشدار دادن به این که چرخ جهان به دست نیروهای فراسویی نیست. همان نیروهای فراسویی ای که پیشتر افسار زیست انسان را در دست گرفته و «سرنوشت» او را در كف خود گرفته بودند، تنها بسنده میبود که «قمر در عقرب» باشد تا هیچ کس را یارای جنبیدن از جای نباشد.
من اگر برآنم که جهان تا اندازه ای در نتیجهیِ کوششهای بیدریغ ولترها و گالیلهها روشن گشته است مرادی جز آن ندارم که زمام زندگی انسان به دست خودش افتاده و به «حق» خود به عنوان شناسندهی جهان و دگرگون سازندهی باور آورده است. این درک از خود و «خود بودن» آغازگاهِ بینش نوین انسان نسبت به جهان است و از همین روست که ما و روشناندیشان ما هنوز در ژرفای قرون وسطای خود ویلانیم چه در بهترین حالت حتا آن گاه که نقدهای مشعشعمان را به سوی فراگستره اي مانند «غرب» نشانه میرویم خود مصرفکنندهی کالاهای اندیشه ای دستچندم آنها هستیم و از همین جاست که خیالِ همآمیزی با هایدگر و نیچه را داریم در آن حال که جانمان دربست در قبضهی جامی و ابنعربی و سنت درخشانمان است!
این درک از حق «خود بودن» تنها از آنِ دنیای دانش نیست بل به زندگی اجتماعی انسان نوین هم پای نهاده است. این درست است که جهان ما هنوز یک جهان سراسر پیراسته از خرافه و افسانهو افسون نیست و ای بسا تا آن گاه که انسان همین انسان است چرخ گردون بر همین چرخ بگردد و جادوزدگان زیست راحت انسانها را در پیشگاه خدایان قربانی کنند اما «رشد» تا همین امروزی بشر نشان داده که انسان تا چه اندازه قادر است که دست نیروهایِ وراسویی را از سرنوشت خویش کوتاه کند و پاسبانان و نمایندگان عالم قدس بر زمین را ناگزیر از واپسنشینی نماید. شاید برای آن که سخنانم چندان گرافه ننماید بهتر باشد از تاریخ دانش نمونه بیاورم تا همه چیز بهتر به آفتاب در آید.
به یاد دارید زمانی را که دانشمندان و پژوهندگانِ دانش را در قرون میانهی اروپا و حتا تا سپیدهدمان دوران نو به چهسان دانشپژوهان را تفتیش نموده، شکنجه داده، و در آتش میسوزانیدند چرا که بیشترشان را جادوگر و دستورز در کار خدا و عالم قدس میدانستند اما اکنون چه؟ شما زن-کشیشانِ زیبارویِ بزک کرده ای که اکنون در جامعههای پیشرفته، دستبهکار تبلیغ جهان آنوری هستند را با راهبههایِ تارک دنیایی که در ته دخمههایشان با مسیح پدر در میآمیختند(!) بسنجید تا همه چیز در نور دیگری دیده شود، اکنون واپسگروی نخست میباید خود را در جامه ای نو بیاراید تا اصلاً بتواند به میانه بیاید و طنازي كند –اگر بخواهم به زبان کنایه بگویم باید گفت کشیشان و کیشبانان اکنون برای ستیز با پلیدی روسپیان و فاحشهگان را به کار گماشته اند!- و این بدان معناست که او از همان آغاز بازی را باخته است چرا که کنش اش دیگر آن معنای نمادین را که پیشتر در برداشت نخواهد داشت و به گفتهی خود شما به «سلیقهی بازار» ارائه خواهد شد البته نمیخواهم به هیچ رو امکان درگرفتن کار ایشان را واپسزنم اما به هر رو این را هم نمیتوان متصور شد که در جهان پیشرفتهیِ امروز بتوان زن یا مردی را به خاطر سرباز زدن اش از تابوهای ادیان به محاکمه کشاند چه رسد به این که بخواهیم کسی را شکنجه کرده یا بکشیم.
روشن است که هنوز حتا در جامعههای پیشرفته نیز حق آبوگل ویژه ای را برای ادیان قائلند اما هیچ کس دیگر به خشونت نمایان ادیان مجال نخواهد داد- البته این بحث نیز پیچیدگیهاي جامعهشناختی ویژهی خود را دارد که نمیخواهم بدانها بپردازم.
کتاب «مراقبتوتنبیه» فوکو با توصیف دلبرهمزنی از صحنهی اعدام «دامیَن» -سوء قصد كننده اي به جان پادشاه- میآغازد در اين كتاب، فوكو به گونه اي بسيار شيوا نشان ميدهد كه چگونه دامين را به دژخیمانهترین وجه پارهپاره نموده و در پايان پس از آن که برای زجرافزايي اش در جایِ زخمهایش که با انبر کنده شده بودند گوگرد مذاب ریخته بودند وي را زندهزنده در آتش میسوزانند.
آیا حتا میتوان تصور کرد که در دنیای پیشرفتهی امروز حاکمان بخواهند در پیشگاه عموم دست به چنین اعمال وحشیانه ای بزنند؟ حال با این توصیفات شایسته است بپرسیم این پیشرفتها از کجا به دست آمده است، آیا از سرسِپُری رمهوار انسان نوین به دست آمده یا از آگاهی انسان از خویش بهسان یک باشندهی دارای «حق»؟!(4)
با این همه متولیان عالم قدس هنوز از پای ننشسته اند و هر جا که از دستشان برآید میگیرند، شکنجه میکنند، به سنگ میبندند یا اعدام میکنند و هر جا که توانشان نرسد اندیشهها را مشوش میکنند و ذهنها را از جهان وامیکَنَند و با مژده دادن بهشتهای زیبا و ترساندن از دوزخهای هُرّا نیرویهای فروخفتهی درون انسان را در راستای آشوبزایی آزاد میکنند تا در مجال مناسب باز هم اهرمهای قدرت را در دست بگیرند و مردمان را به آتش جهل خودشان بسپارند همچنان که در سرزمین هزاران افسانهوافسون خود میبینیم.
اکنون وظیفهی ما چیست؟! آيا این است که در زندان خرافه اسیر باشیم و تصور کنیم که هر کس بخواهد از تارهایِ چسبناک این زندان وهم خود را برون کشاند خرد خود را باخته است و راه را به بیراهه کشانده است یا ميبايد کمترین نیروی خود را هم که شده به عنوان ابزاری برای نقبزدن در دل شبِ این خانهیِ مردگان هزارانهزارساله به کار ببندیم.
روشن است که این کار ساده ای نیست و برای ما که چشموگوش مان همیشه در شب تیرهیِ این «هیچستان نُهتوی غبارآلودِ بیغم» دیده و شنیده پندار آفتاب هم درآمیخته با تیرگی است. نمیگویم که حقیقت می باید ما را آزاد کند بلکه نخست این ماییم که باید چشمی برای دیدن حقیقت به خود ببخشاییم تا پیش از هر چیز بتوانیم بیاندیشم در آغوش گرفتن فرشتهی حقیقت که پیشکشمان باد!
ما هنوز نمیتوانیم بیاندیشیم زیرا که فرهنگ غبارِ سالیان گرفتهیِ ما نه تنها اندیشیدن به نیاموخته بلکه هر کجا که دست داده نیروی جستن و پرسشکردن را از ما گرفته و در ما فروخفتانده است. این که در هر گوشهوکنار و با هر زبان میخواهیم و خواسته ایم سنگ فرهنگمان را به سینه بزنیم تنها لودهندهیِ اسارت ما در بند همان نیروهایِ درونی ای است که سنتِ ما در ما ریشهدوان نموده است. آن چه ما بدان نیازمندیم «باز-ارزیابی همهی ارزشهاست» بدان گونه که نیچه بدان باور داشت. میباید کولبار وزین این سنت دیرسال را یک بار هم که شده بر زمین بگذاریم و اندرون این کشکول پر از خنزرپنزر را نیک بنگریم تا ببنیم ارزش این شیشههای جادو به راستی تا چهسان است. در این راه اما ميباید بدانیم که ما برای ستایش کردن نیامده ایم آن چنان که پدران و نیاکان ما آمده بوده اند!
پانوشتها؛
1. البته بودریار این گنجانیده را در معنایی جز آن چه من مراد کرده ام به کار میگیرد.
2. من نمیدانم در جامعه ای که مردمش ساعتها سر صف نان، پول (خودپرداز بانک) ، بنزین، کوپن مواد غذایی، کارت ملی، سهام عدالت و هزار زهرمار و کوفت دیگری همیشه چشم نیاز به آسمان دوخته اند سخنان امثال داریوششایگان و سیدحسیننصر که میخواهند معنویت و نور شرق را به غرب ببرند و پلیدیها را از ساحت زندگی رفاهآمیز آنها بسترند چه معنایی میتواند داشته باشد یارو مردم اش به قول دوستمان نان ندارند که بخورند چراغ به دست در روز روشن به راه افتاده، «خدا را می جوید»!
اسلام از هر سو که نگاه کنیم یک دین است زادهی دنیای باستان و به همین یک دلیل هم که شده آن را با سوسیالیسم، دموکراسی، اقتصاد و جمهوری سروکاری نیست. این که علی شریعتی به چهسان در یک جامعهی سنتی بنیان شده بر پایهی بردهگیری و بردهسازی و به اسارت گرفتن زنان و فروش کودکان «سوسیالیسم» میبیند چیستان سربهمهری است که باید گشوده شود اما از آن طُرفهتر دیدگاه عبدالکریم سروش است در باب اسلام دموکراتیک^ و بنیان آن نیز چه بسا برخاسته از آن باشد که در قرآن مسلمانان را به «شورا» فراخوانده یا نخستین رهبران جامعه اسلامیِ آن زمان به شیوه ای دموکراتیک گزینش شده اند. این اما نکته ای است شایان روشنسازی درخور. این که برای نمونه در زدوبندهای سیاسی پس از مرگ محمد ابوبکر ظاهراً به شیوه ای انتخابی به ریاست میرسد به هیچ رو دال بر وجود دموکراسی نیست و نمیتواند باشد، چرا که دموکراسی نخست و پیش از هر چیز در پرتو حق گزینش «فرد» معنا مییابد و هیچ گونه پیوندی با گزینش یک سپیدریش به دست عشیره اش ندارد! تازه این تنها یک ساحت موضوع است چرا که اگر «آزادی» را به مثابهیِ یکی از رکنها یا بنیادهای دموکراسی در نظر بگیریم آن گاه شایسته است از خود بپرسیم جامعهی اسلامی یثربی که ظاهراً آرمانشهر بسیاری از دینپیشگان و نواندیشان دینی ماست تا چه اندازه به آزادی در معنای فراگسترش مجال میداده است. برخورد بسیار خشونتبار محمدبنعبدلله با یهودیان یثرب، قتل و ترور همهی شاعران و اندیشندگانِ مخالف با محمد به دست یاراناش و به دنبال آن سرکوب فراگیر از دینبرگشتگان به دست ابوبکر پس از مرگ محمد و جنگ و لشکرکشی جانشین بلافصل او عُمَر به قصد کشورگشایی و مسلمانسازی ملل پیشرفتهی آن زمان و البته ادامهی جنگ و سرکوبها توسط عثمان و علیبنابیطالب و از آن پس بنی اُمیه که وحشیانهترین شیوهها را برای رامسازی و بهراهآوری ملتهای شکستخورده به کار میبردند نشان از آن دارد که اسلام بهسان یک دین کهن هیچ میانهای با دموکراسی و آزادی و حق «فرد» ندارد چرا که در اسلام حق تنها حق الله است و بنده از آنجا که هستی اش از خداست خود برای خود چیزی ندارد و هر آن چه دارد به او دهش شده است.
مرا پروانه دهید تا برای برجسته نمودن خشموخروش جنبان سپاهیان اسلام در سرکوب نامسلمانان از زبان اندیشمند گرانمایه دکتر علی میرفطروس نمونه ای بیاورم:
«محمدبن جرير طبری در شرح مسلمانسازی قبيلهيِ بنی حْذيمه توسط خالدبن وليد (يكی از سرداران بزرگ حضرت محمّد) از قول يكی از سپاهيان پيغمبر مینويسد:
من جزو سپاه خالدبن وليد بودم. يکی از جوانان بنی حذيمه -كه جزو اسيران بود- دستهايش به گردن بسته، در فاصلهای نه چندان دور از زنان و دختران، ايستاده بود. او قبل از آن كه نوبت كشتن اش در رسد به من گفت: میتوانی اين ريسمان را بكشی و مرا پيش اين زنان ببری كه كاری دارم، آن گاه، بازم آوری و هرچه میخواهيد با من كنيد؟ گفتم: اين كار، آسان است... و ريسمان او را بگرفتم و پيش زنان بردم. جوان اسير با يكی از اين زنان سخن گفت و اشعار عاشقانه خواند. آن گاه او را پس آوردند و گردن اش را بزدند... وقتی او را گردن زدند، زن بر وی افتاد و او را همی بوسيد تا بر كشتهاش جان داد. (اسلامشناسی، ج 1، ص 41)
و از اینها لودهندهتر البته همتافتههای جمهوریت اسلام یا اقتصاد اسلامی است من نمیدانم که اقتصاد اگر یک «علم» است چهگونه و به چهسان میتواند اسلامی یا غیر اسلامی باشد این نیز یکی از همان گنجانیدههای مضحکی چون «دانشمندِ مسلمان» یا «تمدن اسلامی» است که قوارهیِ زشتشان دل هر انسان خو گرفته به آبوهوای خوش را به هم میزند این بدان میماند که کوپرنیک، گالیله، کپلر، و همهیِ انديشمندان و اندیشندگاران اروپا را تنها از آن رو که در کشورهای مسیحی به دنیا آمده اند دانشمند مسیحی بخوانیم و تمدن نوین را هم بدینسان یک تمدن مسیحی. هر چه به خود زور میزنم نمیتوانم برای خود توجیه کنم که به چهسان میتوان خیام، رازی و مانند آنها را که تنها اسم مسلمانی را با خود یدک میکشند مسلمان نامید چه رسد به آنکه بخواهیم آنها را «افتخارات جهان اسلام» نیز به شمار آوریم!
3. البته خود فوكو پس از توصيفِ اين نمايش بسيار دلگزا، راهِ تازه اي در پيش ميگيرد ناسازگار با آن چه من به سوي آن روي نموده ام، او انكار ميكند كه پديدارگشتنِ سازوكارهاي تازهيِ مجازات كه رنج كمتري را بر بزهكار وارد ميكنند برخاسته از گسترش باورهاي خردگرايانه يا انسانباورانه بوده باشد. او بر آن است كه شيوههاي نوين مجازات رنج انسان را كمتر نكرده اند بلكه به درون او روي نهاده و «روان» او را هدف گرفته اند. اين كه تا چهسان مي توان با فوكو همراه بود مسالهي جداگانه اي است. اما اگر فرض را هم بر اين بنيان نهيم كه پژوهشهاي فوكو قلب حقيقت را نشانه رفته باشند ميتوان و ميبايد پرسيد كه پديدارگشتن شيوههايِ نوين اعمال مجازات از اساس انسانپسندانهتري برخوردار هستند يا نه؟ به زبان ديگر ميتوان پرسيد آيا خود فوكو مي تواند بازگشت به شيوهيهاي قهارانه اي، كه خشونت عريان و دوزخوار را بر بدن فرد اعمال ميكردند اراده كند يا نه؟ اين كه خشونت عريان از سپهر زندگي انسان تا اندازهي بسياري سترده شده و در باور انسان امروزين تبليغ خشونت عريان به امري زشت و نكوهيده بدل شده است را ميبايد رشدي در زندگي انساني پنداشت و اين البته پسزنندهي اين حقيقت نيست كه خشونت هنوز در جهان هست و به بدترين شيوهها نيز اعمال مي شود اما اين كه قانونهايي كه مناسبات ميان انسان را تنظيم ميكنند خود مروج خشونت باشند ديگر از ساحت زندگاني انسان هاي جهان پيشرفته رخت بربسته است آن چه ميماند خشونت در مناسبات ميان-فردي است كه حتا ميتواند در جامه و به اسم «رواداري» خود را زورآور سازد در اين باره ژيژك به اندازهي بسنده سخن گفته است.
سنجش و دیدگاه
در ادامهیِ جستارِ پیشینِ من با عنوان «اینجا چراغها همه خاموشند» دوست گرانمایه ام- نیکیتاک، نقدنامه ای هر چند کوتاه نوشتند که مرا به پاسخگفتن واداشت از آن پس، میان من و ایشان چندبار مباحثه اندرمیان آمد که ضرورت پاسخ گفتن از سوی من را پیش میآورد اما از آنجا که من سرراست به اینترنت دستیاب نیستم پاسخها به تاخیر افتادند با اینهمه از آنجا که موضوع مباحثه برای خودِ من گیرا بود برآن شدم که متن درازدامنهتری را پدید آورم که به همه گوشهوکنارهای موضوع پرداخته باشد تا چه بسا دوستان را هم به کار آید، نکتهی دیگر این که من بر کامنت هایی که پیشتر برای ایشان فرستاده ام در پارهای بارها نکتههای تازه ای افزوده ام که سیاق نخستینِ کامنتها را برهم زده است. از طرف دیگر هم بدون پروانهی ایشان کامنتهایشان را از محیط وبخانه خودویژهیِشان بیرون کشیده و در وبخانهی خود به نمایش گذاشته ام امید دارم که این کار غیراخلاقی من مایهی رنجش ایشان نشده باشد.
نکتهیِ واپسین این که من چندان با سیاق نوشتاری ایشان در بازگرداندن واژههایِ تنویندار همراه نیستم چه، میپندارم این شیوهیِ نوشتنِ واژهها در اصل موضوع دگرگونی ای پدید نمیآورد برای نمونه من برآنم که بهتر است به جای واژهای «واقعن» یا «صرفن»، همتراز پارسیشان را به کار ببندیم که همان «بهواقع»یا «صرف، به صرف این که» و مانند آنها باشد. روشن است که برای پاره ای از واژگان چون «معمولاً» همتراز پارسی جاافتاده ای در کار نیست پس بهتر آن است که آنها را به همان سیمایِ آغازینشان دستناخورده وانهیم. در اینباره من به دوستان پیشنهاد میکنم که سری هم به وبخانهي استاد داریوش آشوری؛ جستار بزنند.
با سپاس
نیکیتاک:
در حال خواندنم سریعاً چیزی به ذهنم رسید: آیا اینها ویژگی حکومت ایران یا استبداد یا حکومت دینی است یا ذاتی هر نوع حکومتیاست؟ میخوانم و مطالعه میکنم و حرف میزنم.
با تشكر از متن شما: آنچه كه شما به عنوان انديشمندي كه تاريخ را موشكافانه بررسي كرده و بدون دخالت هرگونه غرضورزي تحليلهاي خود، بههمراه چرايي ها و چگونگي ها را به اطلاع عوام برساند، را من انديشمند آزاد مينامم. اين نوع انديشمند از حيث وجودي يك دوروئي محض است. چراكه هيچگونه نوشتار و تحليل و گفتاري خالي از برداشتهاي شخصي و فردي نميتواند نوشته و گفته شود و در حقيقت روايت آنچه «واقعاً» روي داده نه تنها به تاريخنگار و انديشمند بر نميگردد بلكه به قضاوتي برميگردد كه هر فردي با منابع اطلاعاتي خويش بدان دست مييابد.
تاريخ نگار يا انديشمندِ اخته در حقيقت وجودي است كه تمامي كساني كه بدين وسيله خود و ديگري را به علتي! شستشوي مغزي داده و به قول شما همچون رمهگان از آنان جهت دست يافتن به اهداف خود استفاده ميكنند، ادعا ميكنند. خود شما نيز با تاكيد چندين باره بر اين اذعان داشتيد كه «آنچه واقعاً روي داده» را نه تنها به عنوان حقيقتي بدون نياز به تحليل بلكه به عنوان مصالحي جهت برداشت واقعياتي برساخته از مطالعات و جهت گيريهاي ذهني خود ميخواهيد. شما هم همچون ديگر رمهگان خواهان منبعي جهت كسب دادههاي خود هستيد چرا كه اين دادهها روحيهي پژوهندهتان را قانع نميكند و حس تحميق بهشما دست ميدهد. اما رمهگان بر خلاف شما بهجاي جستن منابع اطلاعاتي خود در هر طرف، آن را به راحتي با استفاده از رسانه ها پر ميكنند. مگر پدر شما براي پيغمبرگونه خواندن احمدي نژاد دليل و برهان ندارد؟ مگر شما براي دژخيم يا نا-دژخيم خواندن هركسي دليل نداريد؟ مگر همه اينها از منابع اطلاعاتيتان نشات نميگيرد؟ به جملهي متن قبلي خودتان اشاره ميكنم: «"عدالت جاودانی"(روز رستاخیز) تنها نقاب و چهره پوشی بر شر موجود در میان انسانهاست!». آيا اين عدالت جاوداني نيز ساختاري همانند آنچه هميشه عوام دوست دارند كه از تاريخ بسازند نيست؟
روزگاري آدم در بهشت بهسر ميبرده پس از انقلاب همه كوشش ميكردند با نيرنگ "شيطان" همه چيز بر هم ريخته گروههاي انقلابي به معاندان انقلاب اسلامي بدل گشته اند اكنون درگير همان شر و گناه الستي ايم عدم نيل به اهداف اوليه به علت اين گونه شيطانيها بوده عدالت جاويدان نزديك است انشاءالله آقاي احمدي نژاد با طرح تحول اقتصادي و جيره بندي بنزين و آب و نفت و گاز و كوفت و زهر مار همه چيز را درست ميكند و ما به حق خود ميرسيم.
در حقيقت ذهن پوياي همين رمهگان اين خوراك را درخواست ميكند. بگذاريد اصلاح كنم. ذهن پوياي ما رمهگان اين را درخواست ميكند و در واقع حكومت چيزي را به ما ارائه ميكند كه ما خود خواهان آنيم.
در اينجا به داستان مزرعهي حيوانات نوشتهي جرج ارول اشاره ميكنم. در آن جا رمهگان ابتدا شعار دو پا بد چهار پا خوب سر ميدادند و سپس شعار چهار پا خوب دوپا خوبتر سرميدهند. در اين جا يك اشتباه استراتژيك اتفاق افتاده. اشتباه اورول در اين جاست كه تنها گوسفندان نيستند كه در واقعيت اين كار را ميكنند بلكه همهي حيواناتند. در حقيقت اين گونه بودن ذات آنهاست كه خوك ها را به دوپا راه رفتن و شراب نوشيدن وا داشته است. در اين جا كسي فداي اهداف كسي نشده، بلكه سوء استفاده كننده خري را مهياي سواري يافته كه از آن لذت نيز ميبرند هم خر و هم راكب. حال كدام احمقي چنين مركب مهيايي را از دست ميدهد؟
دوست من احساس ميكنم شما درگير ايدهآلگرايي شده ايد. چرا كه در عصر حاضر هر آن چه خواهان داشته باشد عرضه ميگردد. شما چهطور حس ميكنيد كه مورخي يا نگارنده اي كه پول زندگي خود را از اين راه بهدست مي آورد بيايد و چيزي بنويسد كه هر كس با هر عقيده اي بخواند و گوشه اي از قبايش بر بخورد؟ (چرا كه تاريخ مخلوطي است از حركات مثبت و منفي همه). آيا اين شما نيستيد كه اسير ذهن ايده آليست و تنبل خود شديد؟
- در هرم مازلو اولين نيازها نياز به مسكن و خوراك و پوشاك است، حال شما ميخواهيد در جامعه اي كه عدهي كثيري از انسانها جهت برطرف كردن اين گونه خواسته هاي اوليهي خود يكديگر را تكه و پاره ميكنند، بذر فهم و شعور و درك و تاريخخواني بپاشيد؟ فكر كرديد چند سال عمر ميكنيد؟ واقعاً فكر ميكنيد كه در طول 30 – 40 سال عمر انديشمند شما كه حتي پاراگرافي از يك كتاب تاريخ نميشود، عقده اي گشوده شود؟ البته اگر بتوانيد خود را به هر طريقي در طول اين مدت در حتي يك جمله از آن كتاب جا كنيد به قدر كافي قابل ارج نهادن هستيد. اما افسوس كه معمولاً همه همان سياهي لشگراني هستيم كه مانند رمهگان هزار تا هزار تا و صد هزار صد هزار آراء و عقايد و فعل و انفعالاتمان بررسي و گفته و شنوده خواهد شد.
من مثالي از يكي از همسران ناپلئون ميزنم. زماني كه او مردم را در حال تضاهرات جلوي كاخ ورساي ميبيند از مستخدم خود ميپرسد كه: «اينها چه ميخواهند» مستخدم جواب ميدهد: «اينها نان ندارند بخورند» همسر ناپلئون ميگويد: «خب با مرغ و گوشت و شير خود را سير كنند».
حال شما ميخواهيد مردمي كه «نان ندارند بخورند» به دنبال كسب فيض بروند؟
در اين جا بر اين نكته تاكيد ميورزم كه كاملاً با حرفهاي بالا ميتوان مخالف هم صحبت كنم. در حقيقت هنوز تفاوت ميان اين دو براي من خيلي واضح نيست، و غرض من از اين صحبت ها فقط شنيدن استدلالات شماست و نه پافشاري بر چيزي كه هنوز به آن هيچ اطميناني ندارم.
قدم دوم اين كه آيرانه وئجه و روزهاي اوليه پس از پيروزي انقلاب به علت همگوني با ساختار هزاران سالهي ايدئولوژي هاي اخلاق مدار و دين مدار، قابل هضم تر و قابل قبول تر از دنياي پر تشتت و زخم و رنج و عذابي است كه شما براي رمهگان تصوير ميكنيد و طبيعي است كه هر انساني شيريني را هرچند در خيال بيشتر از تلخي ميپسندد. اما بهقولي همه در رو در بايستي اين جمله كه «حقيقت را بگو و بدان و بفهم هر چند تلخ باشد» مانده ايم پس به ناچار به ادعاي جمله و پردازش حقيقت خيالين خويش مينشينيم.
اما اعدامها و قتلها:
به نظر من خردهگيري شما به اين كه چرا كسي به اينها اعتراضي نميكند و يا حتي شك، كاملاً خالي از خرد است .اگر شما ماركسيست باشيد، به شما ميگويند سردسته فلان دستور را داده و حزب تصويب كرده پس بايد انجام شود. شما اين را به هيچ وجه يك چيز غير قابل انكار نميدانيد. (هرچند كه مردم ما پيش از انقلاب شاه را بر تخت خدايي ميدانستند). اما زماني كه تمام اعتقاد شما نشات از اين بگيرد كه فردي از جانب خدا مامور به نگهباني از دين خداست، چه طور ميتواند به اين شك كند كه او راهي بهجز سعادت و خوشبختي همگان در پيش گرفته؟ چرا فكر ميكنيد كه اين انسان آسوده حاضر است بهخاطر جان آن صدهزار رمهي ديگرگونه، زندگي پرتشويش خاكستري اي را شروع كند كه در آن واجب الوجودي كه راهنماي او باشد وجود ندارد و او با اين همه عبادات و سگمويهها و زجههايش با يك زناكار و دزد و كلاش فرقي ندارد؟ آيا اين شما نيستيد كه اسير ايدهآلگرايي خود شديد كه ميپنداريد بايد همگان از دنيايِ شيرين خود دست كشيده و به دنياي خاكستري شما بيايند؟ البته تاكيد ميكنم كه اين دنياي سياه و سفيد كه ديگران در ظاهر بدان پايبند ميباشند در حقيقت همان دنياي خاكسترين شماست اما با اندكي تفاوت: 1) در آن ايدهآلگراييها كمتر نمود ميكند و انسان از هر چه در شرايط موجود اتفاق بيافتد به نفع خود استفاده ميكند 2) اعتقاد به اظهار و تظاهر بدل گشته است.
اما اين نمودها چيزي نيست كه متعلق به قرن حاضر و دوران حاضر و اين منطقه ي جغرافيايي باشد. بعيد ميدانم چون هرچه از گذشتگان با هر انديشه اي ميخوانم همين حس را در تمامي شئونات جاري ميدانم با اين تفاوت كه زماني كه محدوديت در تامين نياز ها به نيازهاي اوليه فروكاسته ميشوند، ظهور اين گونه رفتارهايي بيشتر و پررنگتر ميشود.
حال شما ساده نيستيد كه ميخواهيد انساني كه به نظر خود با سنگ مويه و زجه و نماز و غسل و روزه آخرت خويش را بنيان مينهد، و حالا كسي را پيدا كرده كه اين كارها را تاكيد ميكند، بيايد و جوياي علت كشتار شود؟ معلوم است كه جواب جز آنهايي كه خودتان گفتيد نخواهيد شنيد. شما خود را گم كرده ايد و آنها دارند زندگي ميكنند.
در مورد جنگ هم همينطور. چهطور انتظار داريد كسي كه مطمئن است در آخرت بهشتي برين نصيب اش ميگردد و حتي كليد خانه اش در بهشت را در جيب ميگذارد، وقتي از كسي كه عكس او را در ماه ديده ميشنود كه اگر بميرد به بهشت ميرود و جاويدان خوشي نصيب اش ميگردد، چنين كاري نكند. آيا اگر شما جاي او بوديد نميكرديد؟ قبول دارم كه مبناي اين انديشه از بيخ و بن بر باد است، اما شما فكر ميكنيد اولين كسي هستيد كه در تاريخ ملل خواسته روشنگري كند و نتوانسته و خود را عاجز ديده؟ يا شما نيز به غار حراي خويش رفته و وحي «جَناتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِ الاَنْهار» فهم عمومي و روشنگري و فرار از سياهي دريافت كرده ايد؟
در آخر فكر ميكنم ريشه اي در تاريخ وجود ندارد كه بخواهيم آن را پيدا كنيم، ريشه من و شماييم. هوش يعني پيدا كردن راهي براي فرار از هرگونه زندان. حال شما حالت كسي را داريد كه در زندان نشسته و فقط ناله ميكند. حداقل فرار كنيد، مفاهيمي چون علم بهتر است يا ثروت و روشنگري و رمه نبودن را كه تنها براي 7-8 سال ابتداي زندگي شما آفريده شده اند، بهدور بيندازيد و زندگي كنيد. رمه وار.
نیا:
در مورد تحلیل جالبتان باید بگویم میان «رخداده» و «تاویل» آن به زبان معاصر و در افق اکنون میباید تمایز قائل شد. این که هر مورخ و نویسنده ای تاریخ را در افقِ اکنون و با پیشفرضهای ذهنی خود مینگارد به معنای این نیست که پارهای از وقایع حقیقتاً رخ نداده اند خصوصیت تاریخ ایدئولوژیک اما این است که سراسر مغرضانه تاریخ واقعی را در پیشگاهِ خدایان خویش قربانی میکند.
برایِ نمونه شما به سرگذشت مصدق به روایت روشنفکرانِ سازمانیِ رژیم یا سلطنتطلبان یا خود مصدقیها بنگرید تا مشخص شود که چگونه هر یک نه از دریچهیِ تحلیل درست زندگی مصدق بلکه مبتنی بر باورهای پیشداشتهیِ خود قضاوت میکنند.
در واقع «مصدق» زیر آوار نوع باورهای ایدئولوژیک به مصدق دفن شده است چنان که هر یک تعمداً گوشه ای از زندگی اش را به نفع خود یا علیه دیگری برجسته میکنند و 28 مرداد را به کربلای دومی بدل میکنند که در آن سپاه حق در برابر سپاه باطل صف آراسته برای حقیقتِ خویش سینه میزنند!
تاریخنگار اما دو کار میباید انجام دهد نخست اگر بخواهم به زبان پدیدارشناسانه سخن بگویم در پرانتزگزاری پیشفرضها و عقاید خود، سپس میل به بازیافت وقایع ریزودرشت به شیوه ای باستان شناسانه و تبارشناختی. این تاریخ دیگر آن تاریخ حوادث کلان نمی باید باشد بلکه تاریخ جزئیات است. متاسِفانه در مورد جنگ ما به غیر از روایتهای ایدئولوژیک چیزی در دسترس نداریم.
-در مورد انسان شما اذعان داشته اید که صرف درگیری در نیازهای اولیه به معنی نفی تفکر است. این به گمانم ساده انگاری باشد. تفکر جزء جداییناپذیر هر گونه جهتگیری انسان در جهان است و صرف حرکت به سویِ نیازهایِ اولیه به معنی دست شستن از آن نمیتواند باشد. نکته آنجا گيراتر می شود که خیالبافی و خرافات اهرم زندگی انسان را در دست میگیرد و او را به بدبختی میکشاند. روی دیگر نیاز درونی انسان به ماورا فشارهای جهان بیرون است. در واقع در تمام طول تاریخ بشر یکی از عوامل وابستهسازی انسان به دم و دستگاه خرافهسازی و خرافهپراکنی گرفتن راه های عقلانی اندیشیدن او دربارهی جهان بوده و هست. کار روشنفکر اما میباید بهدستدادن شیوههای بخردانه اندیشیدن به تودگان باشد تا در عین نگهداشت باورهای دینیشان در زندگی خصوصی خود بتوانند در امور دنیایی خویش به شیوه ای عقلانی زندگی کنند. در واقع من فکر میکنم شما به مساله رابطهی توده با ماورا خیلی انتزاعی فکر میکنید در صورتی که مساله در بخش عمده اش انضمامی است. مساله صرفاً نحوهیِ رویکرد به جهان است. قانون تاریخ از خرافه جز ویرانی و به تباهیکشانندگی سراغ ندارد. این که فردی برای مداوا پیش دکتر برود یا نخ سبز به ضریح «امامزاده ابراهيم» ببندد چندان ربطی به حس درونی انسان دربارهيِ آغاز و انجام امور ندارد. تازه هدف روشنفکر، اگر چه خودِ او دیندار نيز نباشد، نمیباید لزوماً دینزدایی باشد هدف او میباید اندیشیدن وآموزاندن راهکارهای درستزیوی توده در راستای زندگی رفاهآمیز و بدون دغدغه باشد.
همان توده نیز اگر روش درست رودررو گشتن با او وجود داشته باشد میتواند به راحتی بفهمد که به جمکران رفتن و نامه در چاه انداختن ابلهانه است.
از آن گذشته سخنان شما برای همیشه توده را در برابر دستگاههای تولید خرافه خلعسلاح میکند در واقع به همان اندازه که شما به نیهیلیسم فکریِ خودتان مجال عرض اندام داده و عقلانیسازی توده را فراموش کرده اید دمودستگاههای تولید خرافات و جهل با قدرت هر چه تمامتر دستبهکارند با این همه گرایش طبیعی بشر تا اندازه ای عقلانیگرایی هم هست و به همین دلیل است که این همه تلاش شبانهروزی را از طرف جهلپروران برای کشتن حس آگاهی و شناخت در توده دیده می شود.
من در رابطه با این جمکران بازی-برای نمونه- یک فرمول برای همسالان خود دارم و آن گفتن این است که چرا حضرت مهدی ایمیل یا وبلاگ یا سایت شخصی ندارد که کارها به دست یک عده سودجو نیافتد. بارها متوجه شدم که گلازگلِ مخاطبانم شکفته و عقایدشان را تغییر داده اند. در واقع مساله این است که ما در بیشتر اوقات خود نیز توده ایم و نتوانسته ایم از باورهای عام توده فاصله بگیریم به همین دلیل است که در برابر آنها درجا میزنیم و فرومیریزیم.
آخر اگر شما روشنفکر این دیار، بلاهت و تزویر و عالمنمایی نهفته در سخنان امثال "رحیمپور اذغدی" را به دیگران هشدار ندهید پس چه کس باید هشدار دهد.
نیکیتاک:
نیای عزیز؛ واقعاً چقدر تفاوت میان این تاریخ نگار ایده آل+تحلیلگر موشکاف شما با اصحاب یمین و صالحین و مومنین وجود دارد. تمامی حرف بنده این بود که نهایتاً هر چقدر که شما بکوشید (همانطور که خود میدانید همانند شما هزاران کوشیده اند) باز هم میشود... بگذارید داستانی را بگویم:
روزی اینشتین برای خریدن شیر به مغازهی سر کوچه می رود که خانمی او را دیده و میشناسد و به او میگوید:
«آقاي اينشتين من راجع به نظريهي نسبيت شما خيلي شنيده ام اما چيزي نفهميده ام ميشود آن را براي بنده توضيح دهيد؟»
اينشتين كه خسته از اين گونه سوالات تكراري بود رو به خانم كرد و گفت:
«من دوست نابينايي دارم كه روزي وقتي ليوان شيري به او دادم به من گفت "اين چيست" جواب دادم "شير" گفت "شير چيست"جواب دادم "مايعي مثل آب ولي سفيد"گفت "سفيد چيست" جواب دادم "رنگي مانند پر قو"گفت "قو چيست" جواب دادم "نوعي پرنده است"گفت "پرنده چيست" جواب دادم "حيواني كه ميتواند بالا بپرد" گفت "بالا چيست" من كه ديگر خسته شده بودم دست او را گرفته و بالا بردم و گفتم "بالا اينجاست"، ناگهان دوستم با شادي و خوشحالي آواز سر داد "جانم بالاخره فهميدم كه شير چيست"»
صحبتهاي اينشتين كه تمام شد خانم براي لحظه اي ساكت شد و ناگهان فرياد زد:
«جانم فهميدم كه نظريهي نسبيت چيست».
حالا شما فکر میکنید که واقعاً میتوان برای این قوم بنی اسرائیل موسی بود؟ صبر ایوب و عمر نوح و گنج قارون هم داشته باشید باز هم سخت است.
شما دنبال چراغ 1200 کندلی برای امت گوساله ای هستید که گوساله بودن را بهترین راه زیستن میدانند و کورسوی شمع را هم به زور میبینند. حالا شما میگویید آگاهی ندارند. من میگویم نخیر نان ندارند. مثال همسر ناپلئون را دوباره این جا یادآور میشوم.
نیا:
بگذارید یک نمونهیِ تاریخی بیاورم تا روشن شود صرفاً مسالهیِ بینانی نیست که ملت را به قول شما گوسالهی نشخوارگر بار میآورد بلکه بیشتر از همه این سازوکارهای قدرت با دمودستگاهِ ایدئولوژیکِ جهلپرورشان است که راه بدبختسازی مردم را هموار میکنند. روزگاری بنیصدر دادوهوار راه میانداخت که نخستین شرط پیشرفت کشور این است اقتصاد آن را روبهراه کنیم و در مناسبات جهانی خود بر منافع ملی تکیه کنیم(نمیخواهم این توهم پیش بیاید که من طرفدار وی هستم)در برابر اما خمینی آن سخنرانی تاریخی خود را به راه انداخت که "اقتصاد مال خر است" چرا که تنها این خَر و گاو اند که در زندگی همهیِ هَمّوغمشان خوردوخوراک است سطح اقتصادشناسی این آقای رهبر تا این اندازه است! خب ملت هم رمهوار به دنبال او راه افتادند و همهی گرایشهای فکری مخلتف را از مجاهدین گرفته تا -توده ایها که همدستشان بودند- ، جبههیِ ملیها و مصدقگرایان را تکفیر کردند و با سلطنتطلبان نیز که خود بهتر میدانید به چهسان رفتار نمودند.
همزمان با عدم مدیریت صحیح جامعه نهادهای تولید علم را بستند، انقلاب فرهنگی به راه انداختند و به جایش دستگاههای تولید جهل برافراشتند، به جای دانشجو، جوجه بسیجی تولید کردند و با سلاح امربهمعروف و نهیاز منکر و چوب و چماق و تکفیر و زندان و ... به جان مردم افتادند و غارتیدند و بردند و دادند تا بر صدر نشسته باشند و همهی این کارها بر اساس و به نام اسلام و دین و پیغمبر انجام دادند، روزبهروز بر اولیا قبور و بر شمارِ امازاده ها و مکانهایِ مقدس و متبرکهشان افزودند و آن را به منبع درآمد دوچندان و چندچندانی در کنار پول خمس و زکات و حق امام و هزاران اسباب دیگر بدبختسازی ملت تبدیل کردند و در نهایت سوار بر "روح تاریخ" احمدی نژادی مدعی تماس با عالم غیب و امام زمان برآوردند که اعجوبه روزگاران بود در به تباهی کشانندگی و دربهدر سازی ملت. خُب معلوم است که در شرایط تولید جهل و نادانی فراگستر ملتی که نان ندارد اندیشیدن نتواند.
من نیز با شما موافقم که روشنگری در این مملکت اصولاً کار خلافآمدعادتی است چرا که خطرناکتر از هر چیز مبارزه ای است که روشنفکر میباید با مقاومت دورنی خویش ترتیب دهد و لااقل نسبت به خودش روشن شود تا آنگاه بتواند به مردم نیز اندیشیدن بیاموزد. مشکل جامعهیِ روشنفکری ما بیشتر از آن که در راه نیامدن توده باشد در خود اوست، چرا که روشناندیش ما هیچ گاه نتوانسته است به بایستههای کار خویش که همان بازاندیشیدن دوباره و هزاربارهِی بنیانهای اندیشه ایِ خود اوست بازگردد و حضور همیشهیِ عنصر سنت را که در تاروپود هر گونه جهتگیری او تنیده شده و با جانودل او در آمیخته است ببیند، ما هیچ گاه نه خواسته ایم و اگر هم خواسته باشیم، توانسته ایم از فرهنگ درونخزیده ای که در ما ریشه دوانده فاصله بگیریم و آن را در پرتو نور تازه ای ببینیم. همین که دکارت را نشناخته و با سوبژکتویسم آشنا نشده هر کدام یکپا پستمدرنیم خود لودهندهی سرآسیمهگی و آشفته اندیشی ماست چنان که هنوز "توسعه" نیافته، سردرپا نهاده برآنیم که از مدرنیت به پستمدرنیت پل بزنیم!(2)
با این همه شما تصور بفرمایید که زمانی ولتر و روسو و کانت و هلباخ و منتسکیو و هردر و اهالی دانشنامه نویسی و همهی روشنگران و روشنرایان و فیلوزوفهای اروپایی که در قرن هژدهم آن رستاخیز بزرگ اندیشه ای را عیله دستگاه جهل و جور و خرافه ترتیب دادند و تمامی مظاهر قدرت و قدرتگرایی را به باد انتقاد گرفتند درست همانند شما صرفاً بر گوساله بودن مردم تکیه میکردند و همهی نیروها و آمایه ها و استعدادهای سرکوب شدهشان را وامیهشتند که در درونشان سر به هیاهو بردارند و به جان هم بیافتند. خب آن وقت چه؟ آیا این تغییرات معطوف به آسایش و آرامش و تولید نهادهای واقعی علمگستری در جامعهی اروپایی و .... به وجود می آمد یا خیر؟
موضع شما را من به زبان نیچه گونه ای نیهیلیسم واکنشی و اراده به نیستی تباهکننده میدانم که ناتوانی و بنبست اندیشه ای خود رودررو با بغرنجها را، به نیاندیشی مبدل میکند و به همان نیروهای عرفانمآبانه ای که یک فرهنگ معطوف به تباهی و نیستی در او نهادینه کرده آری گفته و به جای شیرجهزدن در دل اژدهای زرین سنت به گفتهی نیچه به خود پذیرانده که همان بهتر برای من و ما که خوش بنشینیم به زبان بودریار جزو همان "اکثریتهای خاموش" (1) کر و لال باشیم که نتیجهی یک مسابقهی فوتبال را برتر از مهمترین مسائلی میدانند که با سرنوشت شان تماس مییابد.
ما زیر خروارهاخروار خاکسترِ سنت که امکان "امتناع تفکر" ما را فراهم آورده اند مدفون شده ایم، راه علاج ما رودررو شدن با این هیکل غولآساست که به اسم "فرهنگ افتخارآمیز" در هر کوچه و باراز بلندگویی به راه انداخته و بام تا شام کارشناس امور فرهنگی و ادبی و شعری و غیره تولید میکند تا مثلاً مولانا یا حافظ اش را چندان فرا برد که مَدُنا را وادارد به مانند امثال عبدالکریم سروش به مولوی خوانی بیافتد و حیوان درون مردمان را به رخشان بکشاند!
شما تاکنون چند کتاب را دیده اید که در آن برای نمونه "حافظ" یا "مولوی" یا هر یک از بزرگان و دانشمندان این سرزمین به "مساله" تبدیل شده باشند؟ نه تنها یک بار هم که شده ابنسیناها و صدرالمتالیهنها برسنجیده نشده اند بلکه هر بار آنها را چنان ستوده اند و فرابرده اند که هر نوزادهیِ گستاخ را نه تنها تاب درافتادن با آنها نبوده است که زبان اندیشهاش لرزلرزان در برابر سایهی دیوآسایشان را به لکنت افتاده است.
ذهنیتی که صرفاً برای پرستش و پرستیدن وَرز یافته باشد معلوم است که کارش در نهایت به امامزاده و اماکن متبرکه میافتد و برای امام زمان پنهان شده در ته چاه یا مثلث برمودایش نامه پست میکند.
شاید منطقیترین حرفی که تاکنون از شما شنیده ام همین باشد که مثلاً «خمینیگرایی» بیشتر با آن ذهنیت اسطورهباور انسان سنخ ایرانی جور در میآمده است اما به نظر شما نیازی نیست که انقلابی کوپرنیکی در جوف این فرهنگ فسونوفسانه به وجود بیاید و راه افسونزدایی از عالم را در پیش گیرد.
اگر بام تا شام مردم با یک حافظِ لسان الغیب همسر باشند که در چند و چون کلام او نمیتوان تردید کرد معلوم است که کار ما به رمالی و فالگیری و نهایتاً دستگاهها و نهادهای کفبینی و ستارهشناسی و مانند آنها میافتد که ویزیت چند میلیونی ارائه میدهند.
اینها همه واقعاً چقدر با نبود نان ربط دارد؟!
اگر این همه روشنفکر و علامه که ما داریم یکیشان میآمد و به آقای مولوی میگفت که سخن تو مبنی بر این که "پای استدلالیان چوبین بود" زر زدن و یاوهبافتن محض است آن وقت به نظر شما چه میشد؟
شعر مولوی سرشار است از پورنوترین نوع رابطه جنسی انسان با انسان و انسان با حیوان که از آن باید نتیجهی عرفانی گرفت برای فنا فیالله! نه واقعاً شما چند نفر را میشناسید که مولوی را به نقد کشیده باشند و روی حرف اش حرفی زده باشند بگذریم از ائمه و اولیای دین و بلندپایگان عالم قدس. متوجه میشوید که جهلگرایی چقدر در عمق وجود به اصطلاح روشنفکران ما جاخوش کرده است.
خُب با این توصیفات شما چه انتظاری از مردم دارید. روشن است که در این شرایط توده از میان ملای عمامهبهسر و ملای کلاهبهسر آنی را بر میگزیند که به قول شما آسودگی معنوی اش را به خطر نیاندازد چرا که آقای مکلا نیز او را به ایمانی، البته از نوع دیگرش فرا میخواند.
چرا که نفی صرف از آن گونه که روشنفکر ما بلد است بدون تولید ذهنیتِ عقلانی رودرو با سنت هیولاوار خود جز رویهیِ دیگر همان ایمان دینی که حتا جهان را و هر آن چه را که این جهانی است نفی میکند نیست. میاندیشم که با این توصیفات به ژرفای نکاویده ای از ذهنیت ایرانی رسیده ایم چرا که صرف دلودین باختن به معنای گریز از ایمان نیست. چه بسا روشنفکران که از آخوندها "دینخو" ترند چرا که نمیتواند در اصول و مبادی باورهای ظاهراً عقلانی خود چندوچون کنند. این که ما نتوانسته ایم توده را به راه عقلانیت فرابخوانیم بیشتر از آن روست که خواسته ایم به واسطه روشنفکرنماییمان آن ذره قدرت و توانایی اندیشیدن را که از زیر مشتو لگد ایدئولوژی بیرون خزیده از ایشان گرفته و نقش رهبرشان را بازی کنیم و این چیزی جز بازساخت و بازتولید همان سناریوی ملت=گله نيست.
ما تنها، دانسته یا ندانسته خواسته ایم اهرمهای قدرت را جابهجا کنیم و از همین روست که اندیشیدن ما در بنیان نیاندیشیدن بوده است زیرا اندیشیدن ما هماره دفاع از این یا آن ایدئولوژی درونساخت یا برونساخت یا همتافته ای از هر دو بوده است. این که آیینهای پرگونهیِ اقتصادی یا فلسفی این همه در میان ما معجونوار درهمآمیخته و ساده و عامیانه شده اند جز تاییدی بر گفتهی من نمي تواند باشد، همتافتههایی چون "سوسیالسم ابوذر" به زبان شریعتی یا "اقتصاد اسلامی" به زبان بنیصدر یا "اسلام دموکراتیک" به زبان سروش یا "جمهوری اسلامی " به زبان خمینی نشان دهنده چه چیز جز نیاندیشیدن و معجونسازی ایدئولوژیک، نزد ما دارد.(3)حرف بسیار است متاسفم که زیاد وِروِر کردم موقتاً ...
نیکیتاک:
نیای عزیز، من تنها عامل بیرون از خود را نان میدانم و نان نمایندهیِ اولیهترین نیازهای زندگی است. زمانی که شما انسانی را به تمنا جهت جیش کردن وادارید، به راحتی تمامی شئون او را خرد کرده و میتوانید هر خری را مثل امام زمان و هر گاوی همچون خمینی را بهعنوان نمایندهیِ تام الاختیار خدا در زمین برای او قرار دهید. در ضمن این که واقعآً قصد من ارائهی راهکار نیست. هر چند در واقع بهقول شما راهکارهای نهیلیستی ارائه میدهم.
این که دستگاهِ تولید خرافه عمدهی این معلولها را ایجاد میکند درست است، اما واقعاً کلید استارت کجاست؟؟
فکر کنم واقعاً بیش از آن حرف منطقی ای که گفتید در حرفهای من میتوانید پیدا کنید. اما واقعاً بعد از قرون تاریک اروپا همین الان یعنی بعد از سال 1990 فوج آخوندهای مسیحی / مبلغان زندگی پس از مرگ / تبلیغ کنندگان و ... را در همین اروپای به قول شما نور بالا شده میبینیم. به نظر شما بنیانهای خرافهپرستی چهقدر ریشهکن که چه بگویم، کاسته شده است؟؟؟ تنها تفاوت این است که بر خلاف قرون وسطا شکمها سیرتر است. و این بار احمقها باورشان شده که میفهمند.
این اژدهای زرین، نهایت کودکی خواهد شد که آن هم نهایت شتری و شیری و اژدهای زرینی دیگرگونه. شما شاید با روشنگری پالون خر را عوض کنید اما خر همان خر است. در ضمن متشکر از جواب های پیگیر و تباحث.