تبليغاتX
پردازه ها
تحشیه بر متن قبلی!

       چه بسا گفته شود شما با این همه ستایش می و شراب و شاهد و ساقی در ادبیات ما چگونه می­توانید چنان داوری فراگستری درباره­ی فرهنگ گل و بلبل ما که گرانیگاه همه­ گونه اندیشه و خوی­و­خیم است داشته باشید پاسخ به این پرسش چندان آسان نیست اما ما می­باید اندیشه­مان را از باورهای پیش­داشته ای که در کوی و برزن بر ما زورآور می سازند پاک بشوییم پرسش من این است که آیا این همه ستایش از می و ساغر و خاک و خرابات گونه ای ستایش زیستن و بودن بوده است بدان گونه ای  که ما هم اکنون می بینیم و می­شناسیم یا نه؟ برای نمونه آیا می­توان باور داشت ستایش های شورانگیز «حافظ» از رندی و خرابات – نشستن گاه «نور خدا» - و خرابات­نشینی و می و میکده  و دمخور بودن پیر و مرشد می­فروش از همان گونه زندگی­ستایی است که نیچه از آن دم می­زند.

«برادران شما را سوگند می­دهم که به زمین وفادار بمانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می­گویند. اینان زهرپالایند چه خود دانند یا ندانند. اینان خوارشمرندگان زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال که زمین از ایشان بستوه است. پس بهل تا سر خویش گیرند.

آیا آن­گونه زندگی­ستایی که حافظ از آن دم می زند در بُن گونه ای وازنش و دست­شستن از زندگی نمی­تواند ­باشد آیا می­توان آن آدمی را که در بودن اش همه اوست و از اوست و در «دوست» است که خویشتن خویش را بازمی­یابد آن هم نه در هشیاری و بیدار­باش که در مستی و نیستی، ستاینده­ی زندگی دانست آیا این همه شیرجه­زدن در دل دنیای وهم و گریز از دنیای پیش­رو گونه ای وازنش و پشت­نهادن نیست چه بسا تنها فرق حافظ با «زاهدان ریایی» که آن همه آن­ها را سرزنش می­کند جز در این نباشد که راه­گشای تازه ای برای «وصل» در «بیخودی» یافته است: شراب و باده! در برابر هارت­وپورت کنندگان یاهوگو که همه­جا و همه­کس را با «بت­واژه­ی» «وصل» و ادعای گزافه­آمیز «کرامت» می­فریفته اند و باری از همین رو جهان و هر آن­چه در آن است را ناپاک و آلوده می­دیده یا می­نموده اند حافظ بس ساده «می­فرموده» که شراب هم می­تواند آدمی را سرمست کند و از خود به در!

با این همه حافظ بس دور است از آن­گونه ستایش بی­دریغ زندگی که آوردگاه کنش و کشاکش همیشه­ آدمی بر سر هستی است. شعر حافظ ترانه­ی هستی نیست گریزگاه آدمی درهم شکسته و از نفس افتاده ای است که «پناه» خود را در زدودن خویش و غرقه ساختن خود در «نور خدا» می­بیند.

 در خرابات مغان نور خدا می­بینم

                   این عجب بین که چه نوری ز کجا می­بینم

می­دانم که نمی­باید بر حافظ خرده گرفت با این همه جسارت می­ورزم و می­پرسم این همه «"دُرد" پالایی» حافظ و دوستاران اش گونه ای «زهرپالایی» و «خوارشمرندگی» نیست آیا حافظ خود زهرنوشیده و نماینده­ی یک فرهنگ اُفتان و رو به زوال است یا بازنمایاننده­ی یک فرهنگ پیش­خیز و پیش جو؟ من بر این گمانم که نمی­توان آن­کس که افسار سرنوشت خویش را هر بار به دست یک نیروی برتر،-خدا ، ستارگان، تقدیر و ...-  می­سپارد و «حکم ازلی» را بر هر کردار و کنش خود چیره می­بیند و می­دارد(!) بتواند حتا به دگرگون ساختن سروسامان خود بپردازد چه رسد به این که بخواهد افسار طبیعت درونی و بیرونی در دست گرفته و خود را بر سمند سرکش طبیعت زورآور سازد. از همین رو حافظ نماینده­ی هر چه و هرکس باشد نماینده­ی یک فرهنگ پیش­جهنده و پیش­رو نیست و نمی­تواند باشد بلکه بازنمایاننده­ی زبونی و پستی یک آدمی و فرهنگ رو به فروشد است که غروب و شب تیره­ی خود را با درخشش و فروغ روز این­همان می گیرد و می­پندارد. و این کار از آدمی و فرهنگی که «خرد» را همیشه در «دایره­ی قسمت» اسیر دیده و کرده  دور نیست که هیچ، جز این نمی­تواند بود. با همه­ی هنرمندی ای که حافظ در عرصه­ی سرودن شعر و ترانه دارد اما از گفتن این سخن دلرنج کننده نمی­توانم چشم پوشیدن که خرد حافظ نیز چون بس بسیار بزرگان فرهنگ ما خرد پیرزنان بوده است. اما آن چه که با این ستودها(اوصاف) می­باید ما را به خود آورد و بدگمان سازد این است که چرا و از چه روست که ما این همه سفت و سخت به حافظ و شعر او زالووار چسبیده ایم و ول­کن هم نیستیم. این را بیش از همه می­توان در آن­جا دید که ما حافظ را نه تنها در شمارگان بس بسیار دیوان اش در ریخت و شمایل های گوناگون «حافظیم» بلکه که به گونه ای بُهت­برانگیز در سینه­هایمان جای داده ایم و چنان گنج­خانه ای برایش آراسته ایم که حتا برای «قرآن» نیز که می­باید کتاب سپنت­مان باشد فراهم نیاورده ایم. آیا از این لودهنده­تر که قرآن­هایمان در گنجه­ها و تاقچه­هامان خاک می­خورند اما نشست و میهمانی و همایشی نیست که در آن از حافظ نگوییم و از حافظ نشنویم تا بدان­جا که لسان­الغیب­مان را «سروش» عالم غیب خوانده و در هر کارمان از توده و روشن­بین به سوی او دست دراز می­کنیم و تفال می­زنیم تا راه را از چاه به ما بنماید چرا که همه در ته دل­مان به «حقیقت» او و به راه و آیین او باور داریم –طُرفه نخواهد بود اگر در این جا کسی یورش آورد و بگوید ما پارسیان بدین­سان آیین تازی را از درون پوکانده و از آن خود کرده ایم و این البته نشان از «نبوغ» و «افتخار» ما دارد با این همه ناگفته پیداست که این سخن اسارت گوینده در بند همان آیینی که با آن می­ستیزد را نهفته و پنهان می­دارد!-  باری، چیست مایه­ی روی­آورش شوریده­سرانه­ی ما به حافظ و شعر او؟ آیا جز این است که حافظ با شعرش و در شعرش خیال ما را همه از همه سو و از همه جهت آسوده می­سازد و با ما، همه­ی ما چنان سخن می­گوید که از هر گونه بر خودسخت­گرفتن و خود را به آب­و­دریا زدن و کوشش­کردن دست­شسته­ و از همه­چیز و همه­کس و هر پرسش و چیستانی چشم بپوشیم و با خیال آسوده به آواز چنگ و چغانه گوش فرادهیم که : «کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را»! بدان که: هیچ نیاندیش، دل آسوده دار، در زیر این رواق زبرجد خبری نیست که نیست. و چه چیز در اندیشه­­ی مایی که دست­پخت و دست­پرود این فرهنگ و این فرهیختگانیم از این خوش­تر می­توانست آمد. این که حافظ در همه­جا و در همه­حال حرف دل ما را می­گوید یک معنایش این می­تواند باشد که ما همه، از کِه و مِه از دست­ساختگان اوییم و او و همانندان او خداوندان و آفریدگاران ما و «بنده» را همان بِه که سپاس­گوی خداوند خود باشد. آن­چه که آنان از ما ساخته اند بندگان گوش به فرمان بوده و هست-کارگاه بنده­سازی و بنده­نوازی آن­ها هنوز از کار نیافتاده!- و از این­جاست که ما در سخن­ساخته­های ایشان جز سخن نوازش­گرانه­ی خداوندان و اربابان خود را نشنیده ایم. ما به ربوت­هایی می­مانیم که ما را طرح انداخته اند تا تنها فرمان بریم و دستور بشنویم: گوش­های گشاد فره نیوش! این است برهان بُرای باور ما به حافظ و حافظ گونگان. بردگان بسیار کمتر از امیران و فرادستان به اسارت خویش می­اندیشند و ما نیز از آن­جا که تا ژرفای نهان­جای خود اسیر و برده ایم هیچ بدان نمی­توانیم اندیشیدن که بر اربابان خود برشوریم و آنان را از سریر خداوندگاریشان فروکشیم از همین روست که زبان­مان جز به ستایش آلوده نمی­شود و نشده است. سراسر فرهنگ ما حدیث ستایش نادانان از نادان­تران فرهیخته است. و ما در هر خوی­و­خیم و کردار­و­کنش خود جز این را نمی­توانسته ایم دیدن و اندیشیدن. لبان ما زرین­خانه­های ستایشند و بس و دل­هایمان «پند»­خانه­های زیور آراسته: ما در هر رفتار و کنش­مان استوار ساخته ایم که چه نیک، نیوشندگان سخنان ایزدی بزرگان فرهنگ­مان بوده و هستیم چرا که هیچ کس به اندازه ما در درونی ساختن این گونه سخنان حافظ­وار که جوانان خردمند پند «پیر پارسا» را بیشتر دوست دارند توانا نبوده است. و پارسایی مگر چیست جز ستایش تهوع­زای یک زندگی لهیده و تکیده و رو به زوال! جز دوری گرفتن پشمینه­پوشان چرک­آلود و زندگی­کشانه­­یِ چرک­ستایان زندگی­چَسب! با این همه دور باد حافظ را که دامن اش را به چرک آلوده باشد او را تنها می­باید به بوی نافه­ی شاهدان بشناسیم و بستاییم همان مغ­بچگان زیبارروی تَه­تو لختِ شراب­آگین. ببین تفاوت ره از کجا تا به کجاست! فرق این و آن تنها در این است که این فاش است و او پنهان: «فاش می­گویم و از هر دو جهان آزادم بنده­ی عشقم و از هر دو جهان آزادم». با این همه باری هر دو در یک چیز با هم هم­دمند و هم­داستان: در «کناره­گرفتن» زاهدانه یا سرخوشانه از زندگی. کناره­گرفتن حافظ نیز گونه ای تاراندن و پس­زنش است چرا که سرانجام او را نیز جهان جای ماندن نیست.« چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس که در سراچه­ی ترکیب تخته بند تنم». باری سرانجام نیز حافظ پارساست اما از گونه­ی رند و قلندرش! و این رندی نیز در بنیان خواست جهان آن­وری است و در پرتو باور بدان می­تواند معنا داشته باشد و جز این نیز نمی­تواند بود. رندِ حافظ آزاده­جان و نژاده ای که به پیش­داده­ها و «پیش­بوده»­ها «نه»ای از سر عربده­ی مستانه و هشیارانه گفته باشد نیست به وارون شعر و چامه­ی او ریزآب­گاه و پیوست­گاه ­تک­تک جویباران خرد و حقیر فرهنگ ماست: آشیانه­ی همه­ی دیوان کژزاد و بیمار و دلچرکین. و از همین روست شاید که از همه چیز و همه­کس در شعر او می­توان جست و یافت. نبوغ حافظ هم­چنان که از نامش برمی­آید در«حفظ­کردن» است و این گروه­واژه در هر دو معنایش پس­زننده­ی جسارت در اندیشیدن است و نوساختن! چه آن­کس که تنها به یاد می­سپارد و از بر می­کند یا یافته­های پیشینیان را پاس­می­دارد درست به همین رو اندیشندگاه خود را انباری آماده برای انباشت کاه و پوشال ساخته و از خود تهی از می­شود و چه­بسا از بسیاری یاوه­ها پر! چه هیچ چیز به اندازه­ی­ سنگینی پیش­دادگان بر جان و روان آدمی مایه­ی کوبش قوه­ی اندیشیدن او نیست. چه بسیار کسان که زیر بار سنگین باورهای پیش­داده له نشده و خویشتن از کف ننهاده اند. فرهنگ یزدانی ما فردوس برین «خود»باختگان و زهواردررفتگان و اندیشه­بازندگان بوده و هست. سزاوار در آن همواره آنی بوده است که «خویشتن» را به چیزی نمی گرفته و نمی­شناخته و هم او بیشترین ستایش­ها را ارزانی خود داشته است. در این کاروان­سرای­ «خودفروشی» همان گاهی نیز که برق شهابی چشما­ن­مان را تنها برای یک آن خیره می­کند باید به­هوش باشیم که فریب این عروس­ هزارداماد را نخوریم: آن­گاه که «دلسوختگانی» سر بر­آورده در سرنای «خود بودن» می­دمند باری در همان­گاه نیز می­باید گونه ای نه «خود»فروشی که از آن بدتر «خود»زدایی ببینیم و بیاندیشیم. نمونه اش منصور حلاج آن­چنان که فرهنگ ما به ما شناسانده است -مرا بدان کاری نیست که وی را به­راستی چه خوی­و خیمی بوده است. آن حلاجی که آن­چنان ما را شیفته خود کرده است همان «شیربیشه­ی تحقیق» است که عطار نیشابوری از آن سخن می­گوید- در فریاد «اناالحق» حلاج نیز تنها آوای کشنده­ی گونه ای «خود»کشی را می­توان شنید و بس. با این ستودها باری حافظ را اندیشمند نیز می­توان نامیدن؟! بی گمان نه! او تنها انباره ای است از آن­چه گفته اند و وی شنیده است اندیشندگاه او تنها دستگاه پیوندانیدن و به­هم­پیوستن بوده است و همه­ی آن­چه را که از او پیشتران با زبان زشت و نیاراسته ای روی هم انباشته بودند او با زبان شعر فخیم خود آرایش داده و بزک کرده تا گوش شنوایی بیابد و طُرفه آن­که او با این کارش پیروزترین مرد میدان فرهنگ ما تاکنون بوده و هنوز هم هست. جادوی کلام او چه کس را نمی­تواند در بند خود اسیر کند و در او این پندار ناشایست را در پدید نیارد که او نیز اندیشیده است و خوب نیز اندیشیده است. در این­جا نیز زیبایی-بیشتر از هر جا- «توهم» توداری را با خود به همراه می­آورد و ما افسون شدن خود را با یافتن حقیقت هم­سنگ و برابر می­گیریم و می­اندیشیم. اسارت در پس­و­توی شعر پر «چین­و­خم» وی که در هر گوشه­و­کنارش، در کنار هر سرو و سنبل اش پیاله ای چشم به راه ماست آدمی را گیج و مات و مبهوت از این همه هنر­نمایی -گویی که پیشاروی شعبده­بازان نسشسته باشد ناتوان از دریافتنِ این همه گسستن­ها و پیوستن­ها –می­پندارد که باید چیزی نهفته و پنهان که نشان از آن حقیقت ازلی و ابدی دارد در شعر حافظ در کار باشد اما چنان چیزی در کار نیست چرا که شعر حافظ نیز با همه­ی پیچ و خم اش سرانجام برون­ریزش گونه ای زندگی است. آن هم زندگی پارسایانه ای که سخت به زندگی چسبیده بی آن که بتواند یک «آری» ژرف به آن بگوید. شادی ژرف آن گونه شادی ای که از سر «آری گفتن» جانانه ای به جهان و هر آن چه که در آن است پدید می آید و بودن در جهان و هستن را جشن و سروی می­بیند و می­داند و می­اندیشد نه تنها در فرهنگ ما در کار نبوده که هنوز اندیشیده نشده است، این فرهنگ اندوه­ستایی که گورستان را با بوستان ها به جای هم می­گیرد بس دور است از آن گونه شادمانی ای که می­باید ارمغان زیستن  انسان در زمین باشد و «تاج گل خنده­» ای را ارزانی او دارد. ما و فرهنگ ما هنوز بس دوریم از آن که «خنده را سپنتا» ببینیم و برشمریم، نه حافظ و نه هیچ کدام از «اندیشمندان» و «پشمینه­پوشان» و «عارفان» جوراجور ما نتوانسته اند این روی زیبای حیات را ببینند و بیاندیشند آن­ها همیشه با نازش و بالش از «خندیدن» روی گردانیده اند و «خاک» را «پست» شمرده اندو با «خاک­دان» خواندن زمین ارزش آن را به پرسش کشیده و آن را به گندزاری شایسته تُف کردن بدل کرده اند. چرا که از دید آنان سرانجام این خاک­دان جای ماندن و دل بستن نیست و باید به هوای سر کوی دوست پروبال زد و در دوست و هر چه هوای اوست دل­بست.

        

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت توسط نیا |

جناب نیکیتاک عزیز؛

 

 حقیقت اش را بخواهید متن شما در چند جمله به آن چنان گستره­­ی بزرگی از موضوعات پرداخته است که من خود را ناتوان می­بینم از این که در یک آن پاسخی برای هر یک از آن­ها داشته باشم. نمی­دانم اما شاید برای این که بتوانم نسبت به ایستار شما روشن­تر گردم ­ بهتر باشد بدین­سان به پر-و-پای شما درپیچم که نیازهای نخستین با چه ساز-و-کاری و به چه شیوه، مایه­یِ در جا زدن ملت هستند، از آن­جا که من نمی­توانم «نان» را مقوله ای متاگیتیانه بدانم پس می­باید نسبت به این موضوع روشن شوم، چه می­پندارم هر چه که در جهان کنش می­ورزد به شیوه ای چنین و چنان می­کند.

 برای نمونه بد نیست شما برای من توضیح دهید که نیازهای نخستین اعم از آب و غذا و نیاز به سرپناه و امور جنسی به چه شیوه ای باعث می­شود فرد برای رفع حاجت اش به امام زاده ابراهیم دخیل بنند؟

دوم این که من نمی­توانم به دین و اخلاق و کُنایش آن­ها در زندگانی انسان فارغ از سامان­هایی که در آن­ها کنش می­ورزند نگاه کنم، دین و اخلاق بیرون از نهادهایی که به واسطه­یِ آن خود را بروز می دهند وجود ندارند از همین روست که من می­اندیشم شما اخلاق را به امری رازوار یا دست­کم برآهنجیده(انتزاعی) بدل نموده اید. و این خود شمایید که به مسائل به گونه ای مینوی (مجرد) چشم دوخته اید.

سپس این که شما «رخوت» را در برابر «جنبش» تودگان نهاده اید این جداسازی به زعم من نباید که چندان ژرف­پیما باشد. چه اگر به شیوه ای منطقی به قضیه چشم بدوزیم می­شود گفت رخوت همان نبودن جنبش یا نبود کشش به تغییر اوضاع است. با این همه رخوت می تواند عامل قوی ای در عدم تمایل بیشینه­ی انسان­ها در دگرگون ساختن شرایط­شان باشد و این بیشتر از آن که امری اجتماعی باشد- بی آن که تاثیرش را بر جماعت های انسانی انکار کنیم –امری فیزیولوژیک و طبعاَ روان­شناسانه است. فیژیولوژیک از آن رو که فرد یا واحد انسانی جسماً تمایل به سستی و کاهلی دارد و روان­شناسانه از آن رو که شاید قوی­ترین تمایل در فرد –هر کس- این باشد که نمی­خواهد مسئول خود و اعمال خود باشد و دوست دارد همیشه زیر فرمان یک دیگری برتر که مسئولیت او و اعمال او را بر عهده می گیرد کار کند. زیرا شاید فرمانده بودن کشنده­ترین مسئولیتی است که فرد می­تواند بر عهده بگیرد چرا که از آن پس فرد می­باید نه تنها مسئولیت خود که مسئولیت زیردستان را هم به عهده بگیرد. با این همه فرد آن گاه که از مسئولیت «خود بودن» گریخت آن گاه است که حتا حاضر است بدترین بارها را بر دوش کشد و برده­وار بزید و سخن اسپینوزا آن گاه که می گوید انسان ذاتاً بردگی خود را خواهان است چیزی جز تاییدی بر این گفته نیست. اما این که تمایل به « خود نبودن» در انسان بسیار اساسی است دال بر این نیست که او نمی­تواند و نمی­خواهد بر نیروهای درونی خود چیره شود.

 طبعاً زیستن در سایه­ی باورهای آرامبخش اخلاقی و دینی ای که مژده­ی یک جهان آن­وری، یا بهشت­های سرسبز و پر از حوری و غلمان و سایه درخت طوبا را به انسان می­دهند بسیار با این رانه­یِ نهادیِ فرد هم­سو است اما تاریخ بشر هم­چنین تاریح عصیان و شورش علیه این نیروهای آسوده­ساز هم هست. این که ادیان هر بار با داعیه داد-و-دادگری و رهاساختن انسان از ظلم و ستم پا به میدان نهاده اند خود دلیلی بر میل انسان به تغییر دادن حتا شیوه­ی متاگیتیانه نگاه به جهان هستند. هیچ دینی بدون وعده­ی­ رستگاری انسان ظهور نکرده است حال چه وعده­ی بهشت زمینی و چه وعده­ی بهشت آسمانی. و این به چه معناست آیا جز به این معنا که انسان نمی­تواند رنج و محنت موجود در جهان را برتابد و بر دوش کشد؟ حال اگر به دنیای پر زد-و-خورد کهن بازگردیم که سیمایش با خون شسته شده است می­توانم نیک دریابیم چه مایه­هایی سبب گرایش به جهان آن­وری شده اند. در واقع در نبود راهکار مناسبی برای سر-و-سامان دادن به زیست انسان­ها در دنیایی پر مخاطره و آشوب انسان ها به جهان درون خود پناه می­برده اند و از آن جا که نیروی خیال­ورزی در انسان قوی­ترین نیرو است دست به خلق جهان­ها و دارالقرارها و سراهای جاودانه­یِ فارغ از درد و رنج می­زده اند و با آن خاطرِ پریشان و زخم دیده­ی خود را التیام می­بخشیده اند. و بدین­سان است که به زبان نیچه می­توان گفت «<رنج> بود که جهان های آخرت را آفرید»- این البته تا جایی معنا دارد که به شیوه ای روان­شناسانه در آن­سو باوری انسان چشم بدوزیم- با این همه این رنج تنها رنج بردن از کمبود و کمیابی و کشت-­و-کشتار نیست که ریشه در بی معنایی بنیادین کنش انسان در جهان نیز دارد، انسان حاضر است در برابر هر «مجسمه­ی بلاهتی» سر فرو آورد اگر و تنها اگر به او اطمینان بخشد که در پس­ِپشت کنش­های او انجام و غایت و معنایی در کار است چه آن چنان که نیچه اذعان داشته این خود رنج نیست که انسان را به گونه ای کشنده می­آزارد بل این «<بی­معنایی>» رنج است که او را در هم می­کوبد. کاهنان و پاسبانان عالم قدس اما درست بر روی این نقطه­ی ضعف بنیادین بشر انگشت نهاده اند.

 در برابر کسانی که بر طبل حقیقت می­کوبند و پوچی کنش­های انسان را به او یادآور می­شوند کاهنان و کیش­بانان اما تابلویی زیبا از جهانی در ذهن انسان­ها تصویر می­کنند که تنها می­تواند پاداش کنش نیکوی آن­ها باشد و این کنش نیکو جز رفتن بر راه تعالیم اخلاقی ایشان نیست. اما بازی به همین­جا خاتمه نمی­یابد  گیر در آن­جاست که کیش­بانان با مطلق نمودن آموزها­ی اخلاقی خود رنج بیشتری را بر انسان وارد می­کنند نخست او را وامی دارند که به شیوه ای خودآزرانه خویشتن را سرزنش­وار پاره­پاره سازد-با تولید درون­مایه­ی «گناه»- سپس با پدیدار ساختن شیوه­های دژخیمانه­ی مجازات هر گونه پای بیرون نهادن وی از دایره­ی امر قدسی را به بدترین شیوه­ی ممکن تاوان می­ستانند بدین شیوه است که انسان زیر بار تعالیم دینی و اخلاقی کمر خم می­کند و در نهایت «بنده» ای می شود که کارش فرمان بردن از خدا و اجابت فرمایش­ها­یِ ولیان خدا است.

نمی­خواهم بگویم انسان امروز می­خواهد و می­تواند بار مسئولیت «خود بودن» را بر دوش کشد اما یک نکته روشن شده و آن این است که سپردن زمام زیست خویشتن به دست کیش­بانان و جانشینان خدا بر روی زمین آن­چنان که تاریخ پر جدال و کشمکش خدایان نشان داده نه تنها بهره­ ای برای زندگی انسان ندارد که درهم پاشنده­ی اساس زندگانی او نیز هست. حال اگر هم باور داشته باشیم که امر متافیزیکی نیاز بنیادین زیستِ انسان است می­باید آن را از سیاه­چال هزارتوی و نمور دین­بانان برهانیم. این بدان معناست که می­باید دست آن­ها را از زندگی خود کوتاه کرده و محوریت و در مرکز بودن را از ایشان بازستانیم. حال اگر بخواهم به پرسش شما پاسخ بدهم که « چه خواهد شد؟» باید گفت تا آن گاه که امر قدسی به فرمایش خود به یاری­ دین­بانان ادامه می­دهد – حال این امر قدسی می­خواهد اهورا باشد با پیغمبرش هَخا یا الله باشد با جانشین اش احمدی نژاد- نتیجه همان است که شما گفته اید.

 اما از آن جا که هدف ما نه ستیز مستقیم با دین­باوران بلکه با عاملیت و حاکمیت امر دینی/قدسی در اداره­ی جامعه است می­باید همه­ی کوشش­مان را در راستای قدس­زدایی از ساحت حکومت به کار بریم. این بدین معنا نیست که ما می­توانیم و می­باید دین و باورهای دینی مردم را از ایشان بگیریم اما دست­کم این را می­باید به ایشان بباورانیم که تا آن­جا که دین در امر حکومت دست­ورز است همان باورهای دینی مهم­ترین مایه­ی بدبختی ایشان است. ضرورت آن­چه که آن را «این­دنیایی­سازی»sekularism ) (نامیده اند از همین جا می­آید، اگر بخواهیم به آینده بیاندیشیم می­باید گفت که حکومت آتیه می­باید بر اساس sekularism بنا شود و این هیچ معنایی ندارد جز این که ما می­خواهیم همه­ی گونه­های «تبعیض» و برتری­جویی را از ساحت زندگانی اجتماعی خود دور سازیم. و البته مهم­ترین نمود تبعیض در جامعه­ی ما همان تبعیض دینی است که افراد جامعه را دسته­بندی کرده و بر اساس دینیت­شان با ایشان رفتار می­کند « هر چه کیش­ورزتر بهره­مندتر».

 این نکته را ما در تفاوت­گزاری هر روزینه ای که میان افراد در جامعه به ویژه در دستگا­های دولتی نهاده می­شود می­بینیم. سلسله مراتب آیت­الله­ها، شیخان، سپاهیان، بسیجیان، مداحان اهل بیت، ملایان، سیدها، دروایش و ... .

برای نمونه حقِ و امتیازِ ویژه­ی یک بسیجی یا بسیج­ماب تنها به خاطر باور دینی یا دین­دارنمایی اوست و نه به هیچ دلیل دیگر، در واقع حکومت دینی به شیوه­ ای سراسر بیدادگرانه از میان آحاد جامعه دانسته یا ندانسته دست به گزینش می­زند، چه هر کس بیش­تر بر حقیقت امر قدسی صحه بگذارد به خودی خود انسان با ارزش­تری است و حکومت دینی حکومتی است مبتنی بر «ارزش» و در هر کوی و برزن هزینه­های گرانباری را صرف نگهداشت ارزش­های خود می­کند.

برای نمونه «حجاب» یک ارزش دینی بنیادین برای حکومت شیعی دوازده امامی است. از همین رو چه باک که سرمایه­های هنگفتی از محل درآمد سرانه­ی ملی خرج گسترش حجاب نه تنها در داخل کشور بلکه در بیرون مرزها شود –مثلا در «ترکیه»­ی غرب­گرا که در ترکیب جمعیتی اش مسلمانان بسیارند !- به این بیفزایید، میلیاردها تومان پولی را که صرف جشن­ها و عزاداری­های مذهبی(از آش و شیرینی و میوه و خرما گرفته تا پلاکاردنویسی و چراغانی کردن خیابان ها و...) صرف ساخت و بازساخت مساجد، حوزه­های علمیه، اماکن مذهبی مانند امامزاده­ها، زیارتگاه­ها، حسینه­ها، زینبیه­ها، گورستان­ها(!) مراکز و کانون­ها تبلیغ امور دینی و مذهبی، مراکز پژوهش، چاپ و انتشار کتاب­ها ،مجله­ها، گاهنامه­ها، هفته­نامه­ها، ماه­نامه­ها و لوح­های فشرده­ی دینی، همایش­ها و گردهمایی­ها، برنامه­های تلوزیونی و فیلم­های سیمایی(فیلم­ها و سریال­های ماه رمضان، عاشورا، یوسف(!) و ابرهیم و...) ، و تامین مایحتاج اولیه­ و پرداخت حقوق ماهیانه­ی مبلغین(پول، اعانه­های مالی، بُن­ها و کوپن­های ویژه برای خرید از فروشگاه­های خاص و همچنین خرید پایین­تر از قیمت ضروریات زندگی ) می­شود. و البته در کنار آن یاری­رسانی به همه­ی گروه­های «جهادی» مسلمانی که با حکومت­های غیرمسلمان در کشمکش اند، از لبنانیان آخوندپرور گرفته تا حماس و فلسطین و القاعده و در کنار آن یاری­رسانی به کشورهای فلاکت­زده ای که در آینده باید به پشتیبانان «نظام الهی» بدل شوند، از افغانستان و عراق گرفته تا کنیا و کشورهای آفریقایی فاقد اقتصاد، درگذریم از باج­های اولیاالله به جنود شیطان در راستایِ نگهداشت حکومت شیعه!

این­ها تنها تلف­شدن سرمایه­های ملی و همگانی در راستای گسترش باورهای دینی و بازتولیدِ باورهای رنگ­ و رو رفته کسان در عرصه­­ی اجتماع به واسطه­ی باج­دهی به ایشان است. معلوم است که این شیوه توزیع سرمایه در جامعه چه ضربه­ی مهلکی بر پیکر نه تنها اقتصاد که بر اخلاقیات مردمان جامعه می­زند. چه این نوع نگاه به اقتصاد از ابتدا «رابطه» را جانشین «ضابطه» کرده و بسیاری را از حقوق و «نیازهای اولیه­شان» بی بهره می­سازد. و از همین روست که می­بینیم فساد و ارتشاء در جامعه­های با حکومت دینی از همه جا بر خلاف پندارهای حاکم بر جامعه بیش­تر است. از دزدی و رشوه­گیری و رشوه­ستانی گرفته تا از زیرکار در روی معصومانه(!) از فروش دخترکان زیبا گرفته تا بیکاری و بی­سرپناهی و دربه­دری و بی­خانمانی، از زندگی چند شغله گرفته تا آمار فاجعه بار طلاق -حال چه از نوع عاطفی و چه از نوع دادگاهی اش- خودکشی و گروگامن

گیری و قتل، از آموزش­و­پروش ویران گرفته تا نهادها و موسسات دانشگاهی پول­آور برای متولیان دین(1)، از در به­درگردی پسرکان در خیابان­ها گرفته به دنبال جفت یک­شبه تا «خانه­های دانشجویی» و دخترکان فراری، از مشروبات الکلی گرفته تا اِکستازی و اکس­پارتی و انواع ماده­های مخدر!

و البته در کنار آن­ها برخورد خشونت بار «نظام الهی» با اقلیت­های مذهبی و قومی، دگراندیشان و دگرباشان و سرکوبِ آزادی­های فردی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و دخالت در امور خصوصی افراد جامعه در راستای پیاده ساختن احکام و فرمان­های خدا!

شاید یکی از شیوه­های رویاروگشتن با بغرنج­ها برای تدارک آینده ای بهتر فهرست کردن گیروگرفتارهای مردمان یک جامعه به شیوه­ی فرازین و جستن و یافتن ریشه و سرچشمه­های آن­ها باشد. حال اگر آن­چنان که در فراز رفت گیرها را دسته­بندی کنیم درخواهیم یافت ریشه­یِ بسیاری از آن­ها مستقیماَ به حکومت دین­بنیان باز می­گردد و از همین روست که اگر می­بایست برای آینده­ی کشورمان چاره­ای بیاندیشیم نخست باید از این سنگ خارا بیاغازیم و بهترین کار از دید من نشانه رفتن ایدئولوژیِ حکومت و نشان دادن کژی­ها و کاستی­های آن است.

این کار در بنیاد خود پیش از آن که یک کار سیاسی باشد کاری فرهنگی است و با ذهنیت آحاد ملت سروکار دارد. البته چه بسا این تصور پیش بیاید که « خب که؟ چه برای چه؟» و یا  این که «با این کارهای احمقانه­تان کجا را می­خواهید بگیرید»، پرسش­های واکنشانه و نه-گویانه ای که در بنیان خود هیچ­گروانه اند و نسشتن و ناسزا گفتن بی بنیاد را بر هر جنبشی ترجیح می­دهند. من در برابر این گرایش هرگز با قاطعیت نمی­گویم که کار روشن­سازانه ضرورتاً می باید ما را به سرمنزل مقصود برساند-چه اگر تاریخ انسان گستره­­ی کشاکش نیروهاست چیزی بیهوده­تر از این نخواهد بود که به پیشرفت خطی تاریخ باور داشته باشیم- در برابر اما اذعان می­دارم و با اطمینان می­گویم بی­کنشی درجازننده حتماً ما را به قعر گورستان تاریخ پرتاب خواهد کرد.

باری من نیز چون شما می­دانم و باور دارم که اگر این سرزمین و فرمانروایان اش هزار بار از تخت خداوندگاری خویش فرود آیند و همه چیز بارها زیر-و-زبر شود، اگر که ذهنیت جامعه هم­چنان  در بند داستان­ها و افسانه های دیرزی باشد بر ما همان می­رود و خواهد رفت که قرن­هاست رفته است؛ خوش خوابیدن در دامان شهرزاد قصه­­گوی دین که داستان­های هزار-و-یک شب را دوباره و دوباره در گوش ما نجوا خواهد کرد و به هوس بوسیدن دهان پریان لبِ جوی آواره­ی کوه­و­بیابان­ها خواهد نمود. گرفتاری ما بیش از آن که از داشتن یا نداشتن نان یا آروزی سست­بنیادانه­ برای دست یافتن به لقمه­های بی کار-و-کوشش و حاضری باشد از مرگِ اندیشیدن است. شاید این زادمرگی ما را بهتر از هر کس آیت­الله خمینی می شناخت آن گاه که خطاب به ملت می­گفت: آن­ها که هی می­گویند اقتصاد اقتصاد این­ها دشمن اسلامند.

در آن گیرو دار پر از زد-و-خورد و ترور پس از «رفتن شاه» دیری نپایید که مردم دریافتند که فرمانروایان تازه نه تنها نمی­توانند آب و نفت و برق آن­ها را مجانی کنند که بس بسیار زود دریافتند همه­ی آن چه را نیز که پیش­تر داشتند دارند از کف می­نهد، اما مردم نه تنها ناخشنود نبودند که حتا حاضر بودند برای « اسلام عزیز­شان» و برای مقابله با «کفر»(!) فرزندان جگرگوشه­ی خود را روانه­ی جنگ ناسپنتایی کنند که فرماندهان نوزاده و نابالغ­ اش برای «پاک­سازی» میدان­های مین از انسان استفاده می­کردند تا چه­بسا بتوانند جرعه­ ای از شربت «شهادت» را به آن­ها نوشانیده و با «کلیدهای بهشت» دست ساخت خارجه سرراست به اتاق­های بهشتِ هر تخت اش هفتاد حوری ره­سپارشان کنند تا با خدا و اولیاالله هم­گو و هم­سخن شوند.

 هیچ کس با خود حتا بدین نیاندیشید که  چه­بسا این ستیزه احمقانه و بر سر هیچ باشد در برابر خانواده­ها با یکدیگر بر سر شمار « شهدایشان» مسابقه می­گذاشتند و به مرگ فرزندانشان فخر می­فروختند. آیا این گونه «مرگ­خواهی» می تواند پیوندی با آب­و­نان می­تواند داشته باشد؟ به گمان من که نه! آن چه در این جا به کار است خروش آن اژدهای پیر دیرسال است که پس از یک فروخفتن کوتاه، از خواب برخاسته است و به خودنمایی پرداخته است.

 آن فرهنگی که جهان را همیشه یک «سجن»(زندان) دیده و اگر خردی به خرج داده هماره برای "رستن" از این بند بوده چنان که همیشه از فراغ دوست و «روزگاران وصل» نالیده است اکنون که از این «خرابات» مرداروار به تنگ آمده و راهی برای گریز از این «گذرگاه پر خار-و-خس» یافته می­تواند خود را از «بند تن » برهاند همین است و بس.

 نه تنها و به هیچ رو مساله بر سر نبود نان نیست بلکه وفور نان و بهجت در جهان «فرشته­ی درون» او را که خواستار زهد و تقواست می­آزارد و این چنین است که او بر خویشتن خویش که دنیاپرست شده است عصیان می­کند! –-

 حجاب چهره­ی جان می­شود غبار تنم

                              خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

و از همین روست که من برآنم ریشه­ی عسرت زورآور اکنون ما را نمی­باید تنها در اکنون که در گذشته و در فرهنگِ گوژیده­ی پرحرف و حدیث خودمان بجوییم. تا آن زمان که این فرهنگ و «رهنمود»های آن راه­نمای ما باشد و تا آن گاه که این « آشیانه­ی دیوان» بیمار و «ره­گم­کرده» را با هراس و واهمه به ستایش می­نشینیم آش-و-کاسه ما همین خواهد بود. می­باید این فرهنگ دنیاستیز اندوه­پرست را از درون واپاشاند و یا دست­کم  می باید توان بالیدن و برگ-و-بار دادن را از او گرفت اگر نه تا آن هنگام که او نمو می­کند ما پتیارگان دنیا­دوست برای پاسبانان این دژ استوار تنها تازیان خواهیم بود و علف­های هرز!

 

جناب باران عزیز؛

 کار باستانشناس ره بردن از رویه ها به ژرفناها و پست­ناهاست او عمق خاک را می کاود تا اثری از یک روستا، شهر یا یک تمدن پنهان بیابد، با این همه آن گاه که به یک جسم ناشناخته، یک اثر نوشته شده، کوزه ای برنجین یا هر چیز دیگر بر می­خورد حق ندارد و نمی­تواند با ذهنیت امروزی خود به تفسیر آن بپردازد او می­باید هر سند یافته شده را بر اساس زبان عصر و زمانه ای که آن اثر در آن زایش یافته تفسیر کند و در این راه می­باید بسیاری از ذهنیات امروزین خود را معلق گزارد و در پرانتز نهد این امر مانع از آن می شود که باستان شناس اکنون و برداشت­­های امروزین خود از چیزها را بر سندهای یافته شده زورآور سازد و از آن ها به نتایج دلبخواه برسد، این روش در عین حال بر آن است که همه­ی خاکسترهایِ تفسیری ای را که بر یک رخ­داد بار شده کنار زند و به خود آن نزدیک شود و آن را در پرتو نور خودش بیاندیشد. باستان­شناسی تا آن جا با تبارشناسی پیوند برقرار می­کند که کاونده است و جزییات­یابنده، چرا که نه تبارشناسی و نه باستان­شناسی بر پایه­ی فرض­های و پیش­فرض­های مابعدالطبیعی بنیان نشده اند؛ بر این پایه که در پس رخ­دادهای ریز و درشت معنایی ترافرازنده و خدایی در کار است. یا آن چنان که افلاطون و سنت افلاطونی بر آن بوده اند باید در پس هر نمودی، بودی مینوی در کار باشد. تبارشناس به راز، باوری ندارد و بر آن است که در پس همه­­ی آن چیزهایی که سنتاً ژرف و رازوار پنداشته شده اند امری رازگون در کار نیست بدین­سان که می­باید معنای آن­ها را در کردارها و کنش­های روزمره­ی مردمان هر دوره ای جست و یافت. نیز تبارشناس هم­چنان که فوکو گفته به آهنگ ثبت و ضبط منش تک­دانه و بیهمتای رخ­داد­ها برون از هر گونه انجام یک­دست و یکنواخت است که گام در راه می نهد. تبارشناس جدیت­ها را به سخره می­گیرد  و به جایش جزییات پیش­پا افتاده­ و نیاندیشیده و تارانده شده را بازمی اندیشد. آن چه ژرف پنداشته شده از دید تبارشناس در بنیاد خود ژرف نیست و نشاید که گفتار هر کس را تنها از این رو که بزرگ پنداشته شده از تیغ آناکاوی تفسیری خود در امان بداریم. کوتاه سخن این که تبارشناس نیز غور می کند و شیرجه می زند اما نه در پست ناها بلکه در در ژرفای نمودها، رویه ها و پوسته­ها! به قول نیچه شیرجه زدن در «المپ ظواهر». از آن چه گفتم شاید روشن شده باشد که اصل و فرع برای تبارشناس مهم نیست و هر آن که اصل پنداشته شده چه بسا کمترین برجسته­بودی نزد تبارشناس نداشته باشد و به وارون چه آن چنان که در فراز آمد هدف تبارشناس نشان دادن منش تک­باشِ چیزهاست. کوچک­ترین جزئیات بیشتر تبارشناس را به هدف اش نزدیک می­کنند.

اما درباره­ی تاریخ و روایت:

تاریخ  و روایت هیچ گاه آن چنان که ریکور نشان داده از هم جدا نیستد اما این بدان معنا نیست که داستان(روایت) و تاریخ درست هم­سانند مرز تاریخ و روایت تنها آن جا از هم جدا می­شود که پای امر واقع به میان کشیده می­شود. تاریخ روایت یک رخ­داد از چشم افتاده است که هرگز گم نخواهد شد و هدف و کار تاریخ جز این نیست که این از چشم افتاده را از نو باز-سازد به یاد آورد با این همه باید این را نیز یادآور شد که این بازسازی هرگز بازسازی ناب رخ­داد نیست و مایه ای از روایانه­گی را در خود دارد.

اما در این باره که پرسیده اید چگونه می توان اعتقادات را در پرانتز گذاشت:

نخست به من پروانه دهید آهنگ من پنداشت­ها و اعتقادات بوده نه فرض­ها و باورها. اگر بتوانیم اعتقاد را روشن سازیم که چیست آن گاه بهتر می توان دریافت که چه چیز را می باید در پرانتز نهیم؛ <«اعتقاد» از دید من آن دسته از باورهای نیاندیشیده­ی انسان است که از درون او را در بند کشیده و راه­پویه­ی خردورزی او را از پیش بدو نشان می­دهند و در واقه برای اندیشیدن او مرز میکشند و نشان می دهند> این سان از اعتقادهاست که من برآنم باید آن­ها را در پرانز گذاشت و حتا در راست­بودی آن­ها تردید ورزید.

 

 

پانوشت:

1. این اندیشه همیشه برایم آزار دهنده بود که چرا رژیم این همه سرمایه، صرف تولید دانشجو می­کند و پس از تحصیلات­شان آن­ها رها می­کند به امان خدا بی آن که بهره ای از دانش آن­ها ببرد تا آن جا که بسیاری از دانش­آموختگان رفتن را بر ماندن ترجیح داده کمر خدمت برای دول خارجه می­بندند البته برای یک لقمه نان و از سر اضطرار. با این همه روزی دریافتم که مساله را اساس باید به گونه ای دیگر دید و اندیشید و آن مقوله ای است که من نامش را تجارت دانش­جو گذاشته ام، در واقع از دانشگا­ه­های دولتی که سرویس­دهی مزخرف­شان به دانشجویان نشان از کم هزینه بودن­شان برای دولت دارد بگذریم همه­ی دانشگا­ه­های دیگر کشور از انواع و اقسام گوناگون­شان دکان­های انباشت سرمایه برای دوستان خدا هستند. برای نمونه آقای دکتر جاسبی سالیانه میلیاردها تومان پول دانشجویان ایران را که بعضاً از خانواده­ها تهی­دست و از اقشارکم در آمد جامعه هستند را به جیب می­زند و نه تنها مسئولیت هیچ گونه امکانات رفاهی ایشان را نمی­پذیرد که در پایان آن­ها را با مدرک­های تحصیلی به دست در کوچه و بازار به دنبال کاری که نیست روانه می­کند تا خدای روزی­بخش از این همه مواهب بی­دریغ دانه­ی جوی را نصیب ایشان گرداند.

        

 

 

 

 

 

پرسه گردی ذهنی در دنیای خیال ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

توده­ها هیچ­گاه درون کشنده­ی معنا و ایده­آل­ها نیستند حتا اگر دست دهد سیاه­چاله­وار هر نوری را به درون خود کشیده و از فروزش آن جلوگیری می­کنند و بر لهیب هر آتش فروزان، آب سرد خاموشی می ریزند، آن­ها همه­ی قاعده­های ­ بازی­ سیاسی را نادیده گرفته و در بسیاری بارها به «طنز» مبدل می­کنند، جدیت آن ها در شوخ­واری آن­هاست. من نمی­خواهم بگویم توده می باید تلوتلوخوران، به راه بیافتد و رستاخیزی برپا کند نه!

هیچ اندیشندگاری چه بسا به همین شیوه، دست­کم در جهان امروز به برافروختن توده­ها باورمند نباشد. کار روشن­اندیشانه از همین رو از آغاز بر بنیادِ غیاب این نیست­های در همه جا حاضر بنا شده است کار روشن­اندیشانه در بنیاد خود کاری سرآمدباورانه است و از درز و سوراخ است که آهسته­آهسته توده را جادو خواهد کرد. یک بازی نوین حقیقت و اعتقاد برای تودگان همیشه مشتاق آتش­بازی و تماشا!

 توده بدین­سان به شیوه­ خاص خودش با قدرت روبرو خواهد شد: «احمدی نژاد از کنار شالیزارهای رشت می­گذشت زنان دست خودشان را بریدند».

 بدین­سان قدسیت هم در همان گاه به میدان­گاه بازی کشانده خواهد شد و بت­وار پرستیده خواهد شد بی آن که به گوشه­ی قبای توده بربخورد. توده بدین­سان در هر چیز منفعت آنی خودش را در نظر خواهد گرفت هم­چنان که همه­ی ارزش های برین نظام به دست­مایه ای برای برافرازش او بدل شده است. «بسیج لشکر مخلص خداست» البته که چنین است پس بسیجیان آماده اند تا واپسین قطره­یِ خون ملت را به اسم «امامشان» درون­نوشند. روند بازی بدین سان است که انسان گرگ انسان شود، بسیجی قدسی­گرا هیچ بدان نمی­اندیشد که کنش اش در بُن ناسازگار با باورهای دینی اش باشد. مصرف «بیت­المال»! او واقعاً سرمایه­ی فراچنگ آمده را حق خود می­داند. اضمحلال امر قدسی در همین جاست. در واقع توده هیچ­گاه به جد خداپرست نیست و رابطه­ی او با خدا گونه­ای شیره مالیدن و گول زدن است او با گول زدن و نمایش بازی قدس خدا را گول می­زند و در واقع نماینده او را!

چرخش دایره­وار امر قدسی در بازار مبادله. باج دهی به خدا برای رامسازی او برای به زیر یوغ کشیدن اش، غیاب خدا در حضور پیوسته اش! مرگ خدا و نیست­بودش اش در دادوستد!

روشنگری نیز بدین سان به یک نشانه­ی صرف بدل خواهد شد، اما توده چه بسا بتواند در آن آرامش اش را بیشتر و بهتر بجوید، این امکان هست که توده بخواهد از این گرداب سرگیجه آور فریب متقابل که انرژی بسیار زیادی را طلب می کند خود را بیرون کشد. در این صورت می­توان امید وار بود که نه به خاطر معنا و ایده آل بلکه برای جلوگیری از غوطه­وری دائم، بخواهد راه تازه ای برگزیند که در آن نیازی نباشد به متولیان و کیش بانان باج دهد، شاید توده بخواهد از شر واسطه­گان رها شود نه برای این که مسئولیت خودش را بر دوش گیرد بلکه برای این که از شرشان راحت شود، بازی شگفت انگیز میل. –هر ارگانیسمی میل دارد به این که کمترین مقدار انرژی را صرف کند کار با دین اکنون نه تنها وقت گیر که مزاحم و انرژی بر است-معلوم است که توده آرامش ابدی را از او انتظار دارد اما تا آن جا که کیش بان مزاحم او نباشد، نکته ی جالب این جاست که کاهن تا آن جا می تواند توده را بچاپد که با او راه بیاید اگر توده او را عاق کند کارش تمام است امر قدسی در فرآیند توده ای شدن اش قدرت خود را از کف می نهد جایی فرا می رسد که کیش بان الوهیت خود را از کف نهاده است و این آخر بازی است.

خرد اما برای خود الوهیتی نمی تواند قائل باشد پس چه بسا بتواند به عنوان ی الترناتیو برای باز کردن گره های بسته عمل کند، چه بسا توده بخواهد به «خرد» میل کند که خرد را الگوی بازی تماشایی خود کند. اما استفاده از خردورزی نیز انرژی بسیاری  می خواهد، توده نمی خواهد خودش عمل کند توده می خواهد به جایش عمل شود. او با نشانه­ی روشنگری حال خواهد کرد شاید بتواند در آن سرخوشی اش را بیابد، رقص و ترانه و آواز، هرزگی آزادانه، جُک متلک، اصالت ابتذال، موسیقی انکارگر.خنده زدن بر جدیت های راهب وار و پارسامنشانه،تسخر زدن ، مسخره بازی جدی .طنز . «کشتن با خنده»! 

-شرایط امکان یک شوخ­واری جدی چیست؟ چگونه می­توان مصالح فرهنگی را چنان طنزگون به کاربست تا زورآوران به کاریکاتور بدل شوند؟ سیاست دینی مضحک بودن خود را با چه شرایطی نشان خواهد داد؟با چه شرایطی واقعا می توان خندید، طنز چه موقع طنز خواهد بود نه مویه. ملت پتانسیل زیادی برای کاریکاتورسازی از امور جدی را دارد در چه شرایطی این امر می تواند به فرهنگ تبدیل شود و از تصادفیت خود خارج شود؟با چه شرایطی می­توان با امر قدسی خنده وار حال کرد؟! اکنون نیز امر دینی حالبخش و سرمست ساز است اما رخوت حاصله اش کنش را غیر ممکن می سازد، تقدیر را حاکم می گرداند. چرخشی شگرف اما با ابزاری نامناسب  مومن نیز به شوریدگی و سرمستی خود می اندیشد در جشن ها مولودی ها عزاداری ها، عزاداری دی جی! مولودی رقص وار!پس­روی امر قدسی، مراسم ازدواج با مولودی خوانی ، مومن نیز از درون به خنده روی نهاده !مست شدن خدا! همه چیز عمیقاً در حال دگرگونی است توده در بن با آن چه می کند همسو و همساز نیست؟ چرا چنین می کند؟ برای این که راهش بسته است. آب نیست وگرنه شناگر ماهری است. ریاکاری کارمایه می­خواهد . توده شاید بخواهد که با خودش رو راست شود و نیازهای خودش را بیان کند. در دل هر گفتمانی ضد گفتمان آن نیز پرو بال می گیرد . سخن حجاب سخن بی حجابی نیز هست و برانگیزش میل.آماس واژه ها عیله جدیت پارسامنشانه ی حاکمان عمل می کند . توده همچنین از خشونت روگردان است.به نظر او باید که وقیحانه باشد توده سرزنش می کند و انکار. حاکمان نیازمند تولید جلادند، فاصله با زمانه! عقب بودن. اووووووه!

؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت توسط نیا |

 

اشاره :ابتدا پست پیشین را بخوانید

نیا:

 در ادامه­ مباحثه شاید بد نباشد که از این گفته­ی شما بیاغازم:

«در آخر فكر مي­كنم ريشه اي در تاريخ وجود ندارد كه بخواهيم آن را پيدا كنيم، ريشه من و شماييم. هوش يعني پيدا كردن راهي براي فرار از هرگونه زندان».

از همین گفته شما من دو موضوع را برون می­کشانم نخست این که اگر ریشه ای (بنیادی)در جامعه و تاریخ نباشد پس تنها یک مایه­ی ویژه - نان- نمی­تواند جنباننده­ی زندگی انسان باشد و سپس از آن جا که "ریشه من و شماییم" می­توانم به کنندگاری انسان در قبال نان – «اقتصاد»- باور داشته باشم. از آن سو نیز شما اندیشیدن، را همان راه برای گریز از هر گونه زندان دانسته اید اکنون اگر این نمونه­یِ پیشِ رو در زندگی هر روزه­مان را در نظر بگیریم که به چه­سان زور اندیشه­ها و باورهای دین­بنیان اساس زندگی­مان را به تلاطم افکنده اند بیشتر درخواهیم یافت که نمی­توان مایه­یِ نان را تنها مایه و مبنای جنبش تودگان در نظر گرفت. من برآنم که در این جا برای فرآرایش سخنان شما هم که شده «مارکس» را به عنوان نمونه بیاورم که چه بسا بزرگ­ترین اندیشنده ای باشد که مساله­یِ اقتصاد به عنوان زیربنا (زیرساخت)را در کانون "سخن" خودش به عنوان مایه­یِ بنیادین جنبش تاریخ وارد می­کند، در واقع او نیز برآن است که هر آن چه در گستره­ی فرهنگ رخ می­نماید رونمایی از یک بنیاد اقتصادی است و ریشه در آن دارد، با این همه خودِ نمونه­وار کاوش­های مارکس و کوشش توفنده­ی او برای نمونه در رسوا ساختن و به رو کشاندن «آگاهی­های کاذب راست­نمایی» که زندگی «پرولِتاریا» را با فریب توده ای بر او حرام می کند و او را به بردگی خودخواسته می­کشاند می­تواند به ما نشان دهد که روساخت و رونما و فرهنگ تا چه اندازه در زندگی انسانی و جنبش آن دست دارد، این جا باید به عنوان معترضه بگویم که من دریافت ژرفی از تحلیل­های «اقتصادی-فلسفی» مارکس ندارم اما نگاه هر چند هم گذرایی به نوشته­­های به ویژه مارکس جوان نشان خواهد داد که وی تا چه اندازه بر مایه­های غیراقتصادی ای که در زندگی انسان دست­به­کارند تاکید دارد، درون­مایه­­هایی چون اَفسایش(ازخود بیگانگی) انسان، چیزگونه شدن و فتیشیم کالا در نوشته­های او و نیز مبارزه سرسختانه او در تمام عمرش با نقش نافذ مذهب به عنوان «افیونِ توده­ها» خود نشانه­هایی در آثار او در تایید گفته­های من هستند از همین روست که من بر آنم نمی­توان مایه­یِ نان را تنها فاکتور تعیین­کننده در مناسبات انسانی دانست.

چه­بسا در این­جا بد نباشد که گریزی هم به نوشته­های پیِر بُوردیو بزنیم و با برجسته نمودن گنجانیده­یِ «سرمایه نمادین» در گفته­هایِ او پیوند دوسویه­یِ فرهنگ، دین و مانند آن را با سرمایه­اندوزی بسنجیم، او برای آن که نقش مایه­ی ارتباط نمادین در اندوختن سرمایه را برجسته کرده باشد از چیزی به اسم «سرمایه دینی» نام می برد این نوع سرمایه در کاوش های مارکس بررسیده نشده است، برای این که این بُن­مایه را روشن ساخته باشم بد نیست بپرسم که برای نمونه یک نفر آیت­الله از چه راه می­تواند در بازار وارد شود و سرمایه بیاندوزد؟ پیداست که از راه انباشته­یِ پولی اش قادر به این کار نیست اما سرمایه او همان سرمایه نمادین اوست که به دلیل آشنایی خاص اش با ایدئولوژی به او داده شده است، در واقع آن چه مایه­ی برتری او می شود همان سرکردگی یا نظرکردگی اوست.

 آقایِ آیت­الله قرائتی بیش از هر چیز به واسطه­ی شناخته­گی و ارزش نمادین اش برای توده است که مال می­اندوزد نه به خاطر این که سرمایه­یِ پولی اش کار می­کند البته سرمایه پولی هم در ادامه خودبه خود وارد می­شود. شما بازار نشر کتاب را در نظر بگیرید این آقای قرائتی خوش­زبان و طنازِ مفسرِ سوره حمد را با آقای میرشمس­الدین ادیب سلطانی برگرداننده­ی کتاب «سنجش خرد ناب» کانت بسنجید و ببینید که بخت کدام یک برای سرمایه اندوختن بلند است و از چه رو؟! پیداست که آقایِ قرائتی با شمارگان بسیار زیاد کتاب­هایش در مدت زمان نه چندان درازی سرمایه ای هنگفت روی هم خواهد نهاد بدون آن که دزدی ای هم نموده باشد. البته اگر دزدی و غارت هم از طرف این جناب انجام گیرد هاله­­یِ مقدس پیرامون او، وی را از هر گونه تردید توده مبرا خواهد کرد، نمونه­ی اخیرش رسوا­سازی پاره ای از ائمه­جمعه و شخصیت­های درجه­یِ یک رژیم به دست «پالیزدار» یک تن از پادوان احمدی نژاد بود که خیرش در نهایت بیخ ریش خودش را گرفت!

اینک اگر بخواهیم فاکتور نان را به شیوه­ی شما تنها پیش­ران زندگی توده در نظر بگیریم و نقش "آگاهی­رسانی" را به امری زاید و وهم اندیشانه و از سر خود­گم­کردگی فروکاهیم دیگر نخواهیم توانست بدین گونه نقش ایدئولوژی های سرمایه­اندوز را در زندگی تودگان توجیه نماییم.

برای این که موضوع را به سخنان پیشینم پیوند داده باشم بد نمی­دانم که معادله­ی این جریان را بدین گونه در­هم­پیچم: سازوکارهای ایدئولوژیک ساختار اقتصادیِ ویژه ای همخوان با خود پدید می آورند و به پاسبانان ایدئولوژی هدیه­­های ایزدی دهش می­کنند. چرا که آن­ها به واسطه­یِ ارتباط­شان با عالم قدس تافته­­ی­جدا­بافته اند و ایشان را نشاید که به مثال مردمان پست کوچه و بازار به دنبال یک لقمه­ی نان سگ­دو بزنند.

این گونه سازوکارهای عقیده­بنیانِ اقتصادی از آن جا که ذاتاً برده­ساز و برده­پروند مانع از آن می­شوند که مناسبات اقتصادی یک کشور در مسیر درستِ «توسعه» بیافتد و از آن­جا که سرمایه­ تنها در دست شمار از سرکردگان وابسته به عالم قدس می­چرخد خودبه­خود زندگی بر تودگان دشوار خواهد شد از این جاست که ایدئولوژی نقش افیونی خود را ایفا خواهد نمود و با هشدار این که ای مردم آن چه بر شما می­رود همان خواست ایزدی است و باید سپاس­گوی نعمات او باشید آن­ها را از راه به در می­کند و به به بیراهه می­کشاند دست­کم رخ­دادهای اخیر دولتِ نخبه­ی عالم امکان آقای احمدی نژاد بادپیما در توجیه نکبت اقتصادی-سیاسی-اجتماعی-فرهنگی ای که پدید آورده سخنان من را تایید خواهند کرد. این که ایشان "بیانات" فرمودند "دولت مرا خود امام زمان می چرخاند!". این چه­های که گفتم در ستیز با سخنانِ نان-بنیان-اندیش شما بود.

اما بغرنج خرافات و خرافات­پروری و خرافات­گرایی و ستیز با آن بحث دیگری می­طلبد که چندان با مایه­ی نان میانه پیدا نمی­کند اگر چه نبود نان در گسترش آن هیچ گاه بی­تاثیر نبوده و نیست.

از آن جا که شما ناساز با این باور نیچه­ای تان که "در تاریخ ریشه­ای وجود ندارد" کشش بسیاری به کشاندن بحث به ریشه­ها و بنیادها و آغازگاه­ها دارید بیایید یک بار هم که شده خودمان را از شر همه­ی باورهای­ بخردانه­مان برهانیم و فرض کنیم که انسان در نهاد و سرشت خود دین­باور و خرافات­پرست است که چنین نیز هست!

 اما عجله نکنید نمی­خواهم به مانند پاسبانان دین از این امر نتیجه بگیرم؛ از آن جا که انسان در نهادش گرایش به سوی یک مانا، خدا(بت) دارد، حال از هر­ گونه اش از سنگ و ستاره و خورشید گرفته تا همه­ی باشندگان پندارینِ فرشته­نما و دیوخصال که تاکنون انسان­ها پرستیده اند و تا اطلاع ثانوی خواهند پرستید، پس باید همه گوشِ جان به عالم قدس بسپارند و خرد خویش را به لُنگ­شان بیاویزند، نه! هدفم کِزکردن و درجا زدن در برابر متعاطیان عالم فرازین نیست، ما انسان­ها چون همه­ی باشندگان زنده­یِ کره­ی خاک فرآورده­های «فراگشت»­ایم نه دست­ساخت­های یک خدا­ی همه­توانِ آفریننده و سامان­بخش و باهوش. دین­باوری ما نیز قریب­به­یقین همانند بسیاری از صفات زاید باشندگان زنده است. یک ناخن بیهوده­ی الهی! که البته چه بسا دیربازی برای نیاکان فسانه­زی و ناخردمند ما ابزار کارائی برای بقا و پایندگاری بوده است، برای روشن­تر شدن بحث بد نمی­بینم نمونه­ای را بیاورم که ریچارد داوکینز در کتاب «پندار خدا» برای تایید این ایده می­آورد و آن «خودکشی» حشرگان است توسط نور چراغ گرسوز خانه­مان.

 در مرتبطه­یِ نخست حس اعجاب به ما دست می­دهد آن گاه که شمع­دوستی عاشقانه­ی پروانه را مي­بينيم و بال­بال زدن مجنونانه اش گرد آتش فروزان شمع را در راه فنا!  اما زیست­شناسان به ما می­گویند این رفتار حشره­ها به­هیچ­رو یک کنش انتحاری نیست بل به این دلیل رخ­می­دهد که ژن­های حشره که پیش­تر برای سازگارنمودن او با جهان پیرامون فراگشت یافته بودند و حشره بدین دست­مایه می­توانست در نور ماه روشن و ستارگان مسیر شبانه خود را بیابد اکنون با ساخت ابزارهای نورساز­ِ دست­ساختِ بشر ناخواسته به تله افتاده اند و بدین­سان ناآگاهانه خود را به کشتن می­دهند، دین­باوری انسان­ها نیز چه­بسا به­همین­سان رفتار کشنده­ و سامان برآشوبِ ناآگاهانه ای است که خود از گونه ای رفتار سودمند برای بشر برخاسته است برای نمونه رفتاری مانند «حرف­شنوی» از پدران و ریش­­سپیدان قبیله. روشن است که تجربه­ی بزرگان تا چه­سان ناآموختگان را از آفت­ها و خطر­ها دور نگه می­داشته و همین خود حس سپاس و تکریم و ستایش را در برابر ریش­سپیدان هر قوم در ايشان پدید می­آورده. پژوهش­های قوم­شناختی نیز به ما یادآور شده اند که در آغاز این ریش­سپیدان و بزرگان قوم بوده اند که به مانند خدایان ستوده و پرستیده می­شده اند!

با این همه آهنگ من بحث درباره­ی ریشه­های دین و نگاه خرافات­باور که مایه­های ناطبیعی را در کار جهان دست­به­کار می­بینند نیست چه این بدان می­ماند که ما یک رودخانه­ی بزرگ را تنها با سرچشمه­ی آن بشناسیم یا عشق را که شاید پرشورترین کشش در ما باشد به میل جنسی ای که از آن برخاسته است فروکاهیم پیداست که این گونه غور­کردن در پدیده­هایی به پهنا و گستردگی یکی از دین­های جهانی ره بردن به ترکستان خواهد بود!

بیایید برای آن که بحث را روشن­تر ساخته باشیم به مانند نیچه باور داشته باشیم که تضاد، جنباننده­ی تاریخ است و تاریخ بشر پهنه­ی گسترده­ی کشاکش نیروها و اراده­ی معطوف­به­قدرت و سلطه­خواهی و برتری­جویی است حال چه از نوع مادی و چه از نوع معنوی اش. چه آن­چنان که نیچه نشان داده دین و اخلاق هم می­توانند بازنمودهای ویژه ای از اراده معطوف به قدرت باشند. حال با این توصیفات می­توانیم دو نیروی خرد و خرافه را در برابر هم نهیم و صف­آرایی جانانه­شان در برابر هم را در طول تاریخ بشر ببینیم، حتا می­توانیم در موضوع پژوهش­مان بیشتر غورکرده و به خردِ خرافه و خرافه­یِ خرد به عنوان نیروهای دست­ورز در زیست انسان باور داشته باشیم، بگذارید تا موضوع را اندکی بشکافم تا از سردرگمی رهایی یابیم.

می­توان پرسید که آیا پاسبان و شیخ و مفتی و کشیش و کاهنی بوده که از نیروی خرد در زورآور ساختن خرافه بر مردم دست شسته باشد؟ و آیا در میان مردمان این خود کاهنان نبوده اند که بیشتر از همه به اصولِ عقایدشان ناباور بوده اند زیرا که می­بینیم سرپیچی از اصول همواره در میان پاسبانان خرافه از همه بیشتر بوده است. نامش را می­گذاریم فریسی­گری! در واقع اگر پاسبانان نیز همانند مردمان رمه بدان­چه که فرمان اش را می­راندند باور می داشتند می­شد تصور کرد بخواهند این همه از حریم حرام(تابو) تجاوز کنند؟!

در برابر می­توان به مقوله ای چون خُرافه­ی خرد نیز به ویژه در دوران نوین اگر چه با اما و اگر اذعان داشت آن چنان که اندیشندگان دبستان فرانکفورت به ویژه آدورنو و هورکهایمر باور داشتند؛ برای نمونه آن گونه بت­سازی از خرد در پوزیتیویسم و سیانتیسم که در دوران نو دیده می­شود و به زعم این اندیشمندان سر از کوره­های آدمسوزی و اردوگاه­های کار اجباری هیتلر یا استالین در می­آورد. آن جا که همه­ی قدرت خرد در راستایِ ویران­سازی و تباه­سازی به پیش می رود. من اما بیشتر دوست دارم این گونه بت­سازی از خرد را زیر همان عنوان خردِ خرافه بیاورم که دارندگان و متولیان­ اش همان کشیشان و کاهنان معابدند حال این معبد می­خواهد  پرستش­گاه رع یا اوزیریس باشد یا معبد مارکسیسم و نازیسم که پرستش­گاه خدایان نوین اند نامشان مارکس یا هیتلر!

بر این راه است که می­توانیم بازگردیم به سخنان پیش­ترمان که همان کشاکش و درگیری همیشه­ی خرد و خرافه است در جامعه ها که اکنون زیبنده­ترین و زربفت­ترین جامه­ بر تن اش همان دین است، اگر چه سیماچه­های کم­تر فربه­یِ خرافه نیز دکان خاص خودشان را دارند آیا این شگفت نیست که خرافه هر کجا که پای می نهد در دکان اش را باز­می­گشاید؟!

این نیروها در تاریخ هستند و هستی­شان چندان با ریشه­شان پیوندی ندارد چرا که ما نه می­توانیم خرد را نیرویی نهفته در درون خویش بدانیم که زادن اش بی­مناسبت با درگیری در جهان باشد و نه دین تنها همان حس درونی انسان به ستایش و پرستش یک باشنده­ی برتر است.

 

چرا که ما نه می­توانیم خرد را نیرویی نهفته در درون خویش بدانیم که زادن اش بی­مناسبت با درگیری در جهان باشد و نه دین تنها همان حس درونی انسان به ستایش و پرستش یک باشنده­ی برتر است.

از همین روست که من برآنم؛ نمی­توان هیچ يك از این نیروی­های دست­اندرکارِ دگرگون ساختن تاریخ  را به ریشه­هایشان فروکاست و کاربست خرد، در زدودن بینش افسون­زده نسبت به جهان را به تعطیلات برد. از هر چه که بگذریم خرافه نیز خرد خویش را در تسخیر جهان دارد و به همان دست­مایه است که جهان را به یک زندان بدل می­کند و خود نیز راه­های گریز از زندان را به «تابو»باوران می­نمایاند. در واقع خود با دست­به­کار دیدن نیروهای غیرطبیعی در مدیریت امور، جهان را به گند کشانده سپس با نشان دادن گندِ جهان به معتقدان می­آموزد که جهان جای ماندن نیست پس بهتر است عطایِ این جیفه را به لقایش ببخشیم.

در برابر اما کار خرد، افسون­زدودن از جهان است و هشدار دادن به این که چرخ جهان به دست نیروهای فراسویی نیست. همان نیروهای فراسویی ای که پیش­تر افسار زیست انسان را در دست گرفته و «سرنوشت» او را در كف خود گرفته بودند، تنها بسنده می­بود که «قمر در عقرب» باشد تا هیچ کس را یارای جنبیدن از جای نباشد.

من اگر برآنم که جهان تا اندازه ای در نتیجه­یِ کوشش­های بی­دریغ ولترها و گالیله­ها روشن گشته است مرادی جز آن ندارم که زمام زندگی انسان به دست خودش افتاده و به «حق» خود به عنوان شناسنده­ی جهان و دگرگون سازنده­ی باور آورده است. این درک از خود و «خود بودن» آغازگاهِ بینش نوین انسان نسبت به جهان است و از همین روست که ما و روشن­اندیشان ما هنوز در ژرفای قرون وسطای خود ویلانیم چه در بهترین حالت حتا آن گاه که نقدهای مشعشع­مان را به سوی فراگستره­ اي مانند «غرب» نشانه می­رویم خود مصرف­کننده­ی کالاهای اندیشه ای دست­چندم آن­ها هستیم و از همین جاست که خیالِ هم­آمیزی با هایدگر و نیچه را داریم در آن حال که جان­مان دربست در قبضه­ی جامی و ابن­عربی و سنت درخشان­مان است!

این درک از حق «خود بودن» تنها از آنِ دنیای دانش نیست بل به زندگی اجتماعی انسان نوین هم پای نهاده است. این درست است که جهان ما هنوز یک جهان سراسر پیراسته از خرافه و افسانه­و افسون نیست و ای بسا  تا آن گاه که انسان همین انسان است چرخ گردون بر همین چرخ بگردد و جادوزدگان زیست راحت انسان­ها را در پیشگاه خدایان قربانی کنند اما «رشد» تا همین امروزی بشر نشان داده که انسان تا چه اندازه قادر است که دست نیروهایِ وراسویی را از سرنوشت خویش کوتاه کند و پاسبانان و نمایندگان عالم قدس بر زمین را ناگزیر از واپس­نشینی نماید. شاید برای آن که سخنانم چندان گرافه ننماید بهتر باشد از تاریخ دانش نمونه بیاورم تا همه چیز بهتر به آفتاب در آید.

 به یاد دارید زمانی را که دانشمندان و پژوهندگانِ دانش را در قرون میانه­ی اروپا و حتا تا سپیده­دمان دوران نو به چه­سان دانش­پژوهان را تفتیش نموده، شکنجه داده، و در آتش می­سوزانیدند چرا که بیشترشان را جادوگر و دست­ورز در کار خدا و عالم قدس می­دانستند اما اکنون چه؟ شما زن-کشیشانِ زیبارویِ بزک کرده ای که اکنون در جامعه­های پیشرفته، دست­به­کار تبلیغ جهان آن­وری هستند را با راهبه­هایِ تارک دنیایی که در ته دخمه­هایشان با مسیح­ پدر در می­آمیختند(!) بسنجید تا همه چیز در نور دیگری دیده شود، اکنون واپس­گروی نخست می­باید خود را در جامه­ ای نو بیاراید تا اصلاً بتواند به میانه بیاید و طنازي كند –اگر بخواهم به زبان کنایه بگویم باید گفت کشیشان و کیش­بانان اکنون برای ستیز با پلیدی روسپیان و فاحشه­گان را به کار گماشته اند!- و این بدان معناست که او از همان آغاز بازی را باخته است چرا که کنش اش دیگر آن معنای نمادین را که پیش­تر در برداشت نخواهد داشت و به گفته­ی خود شما به «سلیقه­ی بازار» ارائه خواهد شد البته نمی­خواهم به هیچ رو امکان درگرفتن کار ایشان را واپس­زنم اما به هر رو این را هم نمی­توان متصور شد که در جهان پیشرفته­یِ امروز بتوان زن یا مردی را به خاطر سرباز زدن اش از تابو­های ادیان به محاکمه کشاند چه رسد به این که بخواهیم کسی را شکنجه کرده یا بکشیم.

روشن است که هنوز حتا در جامعه­­های پیش­رفته نیز حق آب­و­گل ویژه ای را برای ادیان قائلند اما هیچ کس دیگر به خشونت نمایان ادیان مجال نخواهد داد- البته این بحث نیز پیچیدگی­هاي جامعه­شناختی ویژه­ی خود را دارد که نمی­خواهم بدان­ها بپردازم.

 کتاب «مراقبت­وتنبیه» فوکو با توصیف دل­برهم­زنی از صحنه­ی اعدام «دامیَن» -سوء قصد كننده اي به جان پادشاه- می­آغازد در اين كتاب، فوكو به گونه اي بسيار شيوا نشان مي­دهد كه چگونه دامين را به دژخیمانه­ترین وجه پاره­پاره نموده و در پايان پس از آن که برای زجرافزايي اش در جایِ زخم­هایش که با انبر کنده شده بودند گوگرد مذاب ریخته بودند وي را زنده­زنده در آتش می­سوزانند.

آیا حتا می­توان تصور کرد که در دنیای پیش­رفته­ی امروز  حاکمان بخواهند در پیشگاه عموم دست به چنین اعمال وحشیانه ای بزنند؟ حال با این توصیفات شایسته است بپرسیم این پیشرفت­ها از کجا به دست آمده است، آیا از سرسِپُری رمه­وار انسان نوین به دست آمده یا از آگاهی انسان از خویش به­سان یک باشنده­ی دارای «حق»؟!(4)

با این همه متولیان عالم قدس هنوز از پای ننشسته اند و هر جا که از دست­شان برآید می­گیرند، شکنجه می­کنند، به سنگ می­بندند یا اعدام می­کنند و هر جا که توان­شان نرسد اندیشه­ها را مشوش می­کنند و ذهن­ها را از جهان وا­می­کَنَند و با مژده دادن بهشت­های زیبا و ترساندن از دوزخ­های هُرّا نیروی­های فروخفته­ی درون انسان را در راستای آشوب­زایی آزاد می­کنند تا در مجال مناسب باز هم اهرم­های قدرت را در دست بگیرند و مردمان را به آتش جهل خودشان بسپارند هم­چنان که در سرزمین هزاران افسانه­وافسون خود می­بینیم.

 اکنون وظیفه­ی ما چیست؟! آيا این است که در زندان خرافه اسیر باشیم و تصور کنیم که هر کس بخواهد از تارهایِ چسبناک این زندان وهم خود را برون کشاند خرد خود را باخته است و راه را به بیراهه کشانده است یا مي­بايد کم­ترین نیروی خود را هم که شده به عنوان ابزاری برای نقب­زدن در دل شبِ این خانه­یِ مردگان هزاران­هزار­ساله به کار ببندیم.

 روشن است که این کار ساده ای نیست و برای ما که چشم­وگوش مان همیشه در شب تیره­یِ این «هیچستان نُه­توی غبارآلودِ بی­غم» دیده و شنیده پندار آفتاب هم درآمیخته با تیرگی است. نمی­گویم که حقیقت می باید ما را آزاد کند بلکه نخست این ماییم که باید چشمی برای دیدن حقیقت به خود ببخشاییم تا پیش از هر چیز بتوانیم بیاندیشم در آغوش گرفتن فرشته­ی حقیقت که پیش­کش­مان باد!

 ما هنوز نمی­توانیم بیاندیشیم زیرا که فرهنگ غبارِ سالیان گرفته­یِ ما نه تنها اندیشیدن به نیاموخته بلکه هر کجا که دست داده نیروی جستن و پرسش­کردن را از ما گرفته و در ما فروخفتانده است. این که در هر گوشه­وکنار و با هر زبان می­خواهیم و خواسته ایم سنگ فرهنگ­مان را به سینه بزنیم تنها لودهنده­یِ اسارت ما در بند همان نیروهایِ درونی ای است که سنتِ ما در ما ریشه­دوان نموده است. آن چه ما بدان نیازمندیم «باز-ارزیابی همه­ی ارزش­هاست» بدان گونه که نیچه بدان باور داشت. می­باید کولبار وزین این سنت دیرسال را یک بار هم که شده بر زمین بگذاریم و اندرون این کشکول پر از خنزر­پنزر را نیک بنگریم تا ببنیم ارزش این شیشه­های جادو به راستی تا چه­سان است. در این راه اما مي­باید بدانیم که ما برای ستایش کردن نیامده ایم آن چنان که پدران و نیاکان ما آمده بوده اند!

 

پانوشت­ها؛

1.      البته بودریار این گنجانیده را در معنایی جز آن چه من مراد کرده ام به کار می­گیرد.

2.   من نمی­دانم در جامعه­ ای که مردمش ساعت­ها سر صف نان، پول (خودپرداز بانک) ، بنزین، کوپن مواد غذایی، کارت ملی، سهام عدالت و هزار زهرمار و کوفت دیگری همیشه چشم نیاز به آسمان دوخته اند سخنان امثال داریوش­شایگان و سیدحسین­نصر که می­خواهند معنویت و نور شرق را به غرب ببرند و پلیدی­ها را از ساحت زندگی رفاه­آمیز آن­ها بسترند چه معنایی می­تواند داشته باشد یارو مردم اش به قول دوست­مان نان ندارند که بخورند چراغ به دست در روز روشن به راه افتاده، «خدا را می جوید»!

اسلام از هر سو که نگاه کنیم یک دین است زاده­ی­ دنیای باستان و به همین یک دلیل هم که شده آن را با سوسیالیسم، دموکراسی، اقتصاد و جمهوری سروکاری نیست. این که علی شریعتی به چه­سان در یک جامعه­­ی سنتی بنیان شده بر پایه­ی برده­گیری و برده­سازی و به اسارت گرفتن زنان و فروش کودکان «سوسیالیسم» می­بیند چیستان سربه­مهری است که باید گشوده شود اما از آن طُرفه­تر دیدگاه عبدالکریم سروش است در باب اسلام دموکراتیک^ و بنیان آن نیز چه بسا برخاسته از آن باشد که در قرآن مسلمانان را به «شورا» فراخوانده یا نخستین رهبران جامعه­ اسلامیِ آن زمان به شیوه ای دموکراتیک گزینش شده اند. این اما نکته ای است شایان روشن­سازی درخور. این که برای نمونه در زدوبندهای سیاسی پس از مرگ محمد ابوبکر ظاهراً به شیوه ای انتخابی به ریاست می­رسد به هیچ رو دال بر وجود دموکراسی نیست و نمی­تواند باشد، چرا که دموکراسی نخست و پیش از هر چیز در پرتو حق گزینش «فرد» معنا می­یابد و هیچ گونه پیوندی با گزینش یک سپیدریش به دست عشیره اش ندارد! تازه این تنها یک ساحت موضوع است چرا که اگر «آزادی» را به مثابه­یِ یکی از رکن­ها یا بنیادهای دموکراسی در نظر بگیریم آن گاه شایسته است از خود بپرسیم جامعه­ی اسلامی یثربی که ظاهراً آرمان­شهر بسیاری از دین­پیشگان و نواندیشان دینی ماست تا چه اندازه­ به آزادی در معنای فراگسترش مجال می­داده است. برخورد بسیار خشونت­بار محمد­بن­عبدلله با یهودیان یثرب، قتل و ترور همه­ی شاعران و اندیشندگانِ مخالف با محمد به دست یاران­اش و به دنبال آن سرکوب فراگیر از دین­برگشتگان به دست ابوبکر پس از مرگ محمد و جنگ و لشکرکشی جانشین بلافصل او عُمَر به قصد کشورگشایی و مسلمان­سازی ملل پیشرفته­ی آن زمان و البته ادامه­ی جنگ و سرکوب­ها توسط عثمان و علی­بن­ابی­طالب و از آن پس بنی اُمیه که وحشیانه­ترین شیوه­ها را برای رامسازی و به­راه­آوری ملت­های شکست­خورده به کار می­بردند نشان از آن دارد که اسلام به­سان یک دین کهن هیچ میانه­ای با دموکراسی و آزادی و حق «فرد» ندارد چرا که در اسلام حق تنها حق الله است و بنده از آن­جا که هستی اش از خداست خود برای خود چیزی ندارد و هر آن چه دارد به او دهش شده است.

مرا پروانه دهید تا برای برجسته نمودن خشم­و­خروش جنبان سپاهیان اسلام در سرکوب نامسلمانان از زبان اندیشمند گرانمایه دکتر علی میرفطروس نمونه ای بیاورم:

 «محمدبن جرير طبری در شرح مسلمان‌سازی قبيله­يِ بنی حْذيمه توسط خالدبن وليد (يكی از سرداران بزرگ حضرت محمّد) از قول يكی از سپاهيان پيغمبر می‌نويسد:

من جزو سپاه خالدبن وليد بودم. يکی از جوانان بنی حذيمه -كه جزو اسيران بود- دست‌هايش به گردن بسته، در فاصله‌ای نه چندان دور از زنان و دختران، ايستاده بود. او قبل از آن كه نوبت كشتن اش در رسد به من گفت: می‌توانی اين ريسمان را بكشی و مرا پيش اين زنان ببری كه كاری دارم، آن گاه، بازم آوری و هرچه می‌خواهيد با من كنيد؟ گفتم: اين كار، آسان است... و ريسمان او را بگرفتم و پيش زنان بردم. جوان اسير با يكی از اين زنان سخن گفت و اشعار عاشقانه خواند. آن گاه او را پس آوردند و گردن اش را بزدند... وقتی او را گردن زدند، زن بر وی افتاد و او را همی بوسيد تا بر كشته‌اش جان داد. (اسلام‌شناسی، ج 1، ص 41)

 

و از این­ها لودهنده­تر البته هم­تافته­های جمهوریت اسلام یا اقتصاد اسلامی است من نمی­دانم که اقتصاد اگر یک «علم» است چه­گونه و به چه­سان می­تواند اسلامی یا غیر اسلامی باشد این نیز یکی از همان گنجانیده­های مضحکی چون «دانشمندِ مسلمان» یا «تمدن اسلامی» است که قواره­یِ زشت­شان دل هر انسان خو گرفته به آب­و­هوای خوش  را به هم می­زند این بدان می­ماند که کوپرنیک، گالیله، کپلر، و همه­یِ انديشمندان و اندیشندگاران اروپا را تنها از آن رو که در کشورهای مسیحی به دنیا آمده اند دانشمند مسیحی بخوانیم و تمدن نوین را هم بدین­سان یک تمدن مسیحی. هر چه به خود زور می­زنم نمی­توانم برای خود توجیه کنم که به چه­سان می­توان خیام، رازی و مانند آن­ها را که تنها اسم مسلمانی را با خود یدک می­کشند مسلمان نامید چه رسد به آن­که بخواهیم آن­ها را «افتخارات جهان اسلام» نیز به شمار آوریم!

 

3.   البته خود فوكو پس از توصيفِ اين نمايش بسيار دل­گزا، راهِ تازه اي در پيش مي­گيرد ناسازگار با آن چه من به سوي آن روي نموده ام، او انكار مي­كند كه پديدارگشتنِ سازوكارهاي تازه­يِ مجازات كه رنج كمتري را بر بزه­كار وارد مي­كنند برخاسته از گسترش باورهاي خردگرايانه يا انسان­باورانه بوده باشد. او بر آن است كه شيوه­هاي نوين مجازات رنج انسان را كمتر نكرده اند بلكه به درون او روي نهاده و «روان» او را هدف گرفته اند. اين كه تا چه­سان مي توان با فوكو همراه بود مساله­ي جداگانه اي است. اما اگر فرض را هم بر اين بنيان نهيم كه پ‍‍‍‍‍‍ژوهش­هاي فوكو قلب حقيقت را نشانه رفته باشند مي­توان و مي­بايد پرسيد كه پديدارگشتن شيوه­هايِ نوين اعمال مجازات از اساس انسان­پسندانه­تري برخوردار هستند يا نه؟ به زبان ديگر مي­توان پرسيد آيا خود فوكو مي تواند بازگشت به شيوه­ي­هاي قهارانه اي، كه خشونت عريان و دوزخ­وار را بر بدن فرد اعمال مي­كردند اراده كند يا نه؟ اين كه خشونت عريان از سپهر زندگي انسان تا اندازه­ي بسياري سترده شده و در باور انسان امروزين تبليغ خشونت عريان به امري زشت و نكوهيده بدل شده است را مي­بايد رشدي در زندگي انساني پنداشت و اين البته پس­زننده­ي اين حقيقت نيست كه خشونت هنوز در جهان هست و به بدترين شيوه­ها نيز اعمال مي شود اما اين كه قانون­هايي كه مناسبات ميان انسان را تنظيم مي­كنند خود مروج خشونت باشند ديگر از ساحت زندگاني انسان هاي جهان پيش­رفته رخت بربسته است آن چه مي­ماند خشونت در مناسبات ميان­-فردي است كه حتا مي­تواند در جامه و به اسم «رواداري» خود را زورآور سازد در اين باره ژيژك به اندازه­ي بسنده سخن گفته است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت توسط نیا |

سنجش و دیدگاه

در ادامه­یِ جستارِ پیشینِ من با عنوان «این­جا چراغ­ها همه خاموشند­» دوست گرانمایه ام- نیکیتاک، نقدنامه­ ای هر چند کوتاه نوشتند که مرا به پاسخ­گفتن واداشت از آن پس، میان من و ایشان چندبار مباحثه اندرمیان آمد که ضرورت پاسخ گفتن از سوی من را پیش می­آورد اما از آن­جا که من سرراست به اینترنت دست­یاب نیستم پاسخ­ها به تاخیر افتادند با این­همه از آن­جا که موضوع مباحثه برای خودِ من گیرا بود برآن شدم که متن درازدامنه­تری را پدید آورم که به همه گوشه­وکنارهای موضوع پرداخته باشد تا چه بسا دوستان را هم به کار آید، نکته­ی دیگر این که من بر کامنت هایی که پیش­تر برای ایشان فرستاده ام در پاره­ای بارها نکته­های تازه ای افزوده ام که سیاق نخستینِ کامنت­ها را برهم زده است. از طرف دیگر هم بدون پروانه­­ی ایشان کامنت­هایشان را از محیط وب­خانه­ خودویژه­یِ­شان بیرون کشیده و در وب­خانه­ی خود به نمایش گذاشته ام امید دارم که این کار غیر­اخلاقی من مایه­ی رنجش ایشان نشده باشد.

نکته­یِ واپسین این که من چندان با سیاق نوشتاری ایشان در بازگرداندن واژه­هایِ تنوین­دار همراه نیستم چه، می­پندارم این شیوه­یِ نوشتنِ واژه­ها در اصل موضوع دگرگونی ای پدید نمی­آورد برای نمونه من برآنم که بهتر است به جای واژهای «واقعن» یا «صرفن»، هم­تراز پارسی­شان را به کار ببندیم که همان «به­واقع»یا «صرف، به صرف این که» و مانند آن­ها باشد. روشن است که برای پاره ای از واژگان چون «معمولاً» هم­تراز پارسی جاافتاده ای در کار نیست پس بهتر آن است که آن­ها را به همان سیمایِ آغازین­شان دست­نا­خورده وانهیم. در این­باره من به دوستان پیشنهاد می­کنم که سری هم به وب­خانه­ي استاد داریوش آشوری؛ جستار بزنند.

با سپاس

 

نیکیتاک:

در حال خواندنم سریعاً چیزی به ذهنم رسید: آیا این­ها ویژگی حکومت ایران یا استبداد یا حکومت دینی است یا ذاتی هر نوع حکومتی­است؟ می­خوانم و مطالعه می­کنم و حرف می­زنم.

با تشكر از متن شما: آن­چه كه شما به عنوان انديشمندي كه تاريخ را موشكافانه بررسي كرده و بدون دخالت هرگونه غرض­ورزي تحليل­هاي خود، به­همراه چرايي ها و چگونگي ها را به اطلاع عوام برساند، را من انديشمند آزاد مي­نامم. اين نوع انديشمند از حيث وجودي يك دوروئي محض است. چراكه هيچ­گونه نوشتار و تحليل و گفتاري خالي از برداشت­هاي شخصي و فردي نمي­تواند نوشته و گفته شود و در حقيقت روايت آن­چه «واقعاً» روي داده نه تنها به تاريخ­نگار و انديشمند بر نمي­گردد بل­كه به قضاوتي برمي­گردد كه هر فردي با منابع اطلاعاتي خويش بدان دست مي­يابد.

تاريخ نگار يا انديشمندِ اخته در حقيقت وجودي است كه تمامي كساني كه بدين وسيله خود و ديگري را به­ علتي! شستشوي مغزي داده و به قول شما همچون رمه­گان از آنان جهت دست يافتن به اهداف خود استفاده مي­كنند، ادعا مي­كنند. خود شما نيز با تاكيد چندين باره بر اين اذعان داشتيد كه «آن­چه واقعاً روي داده» را نه تنها به­ عنوان حقيقتي بدون نياز به تحليل بلكه به­ عنوان مصالحي جهت برداشت واقعياتي برساخته از مطالعات و جهت گيري­هاي ذهني خود مي­خواهيد. شما هم همچون ديگر رمه­گان خواهان منبعي جهت كسب داده­هاي خود هستيد چرا كه اين داده­ها روحيه­ي پژوهنده­تان را قانع نمي­كند و حس تحميق به­شما دست مي­دهد. اما رمه­گان بر خلاف شما به­جاي جستن منابع اطلاعاتي خود در هر طرف، آن­ را به راحتي با استفاده از رسانه ها پر مي­كنند. مگر پدر شما براي پيغمبرگونه خواندن احمدي نژاد دليل و برهان ندارد؟ مگر شما براي دژخيم يا نا-دژخيم خواندن هركسي دليل نداريد؟ مگر همه اين­ها از منابع اطلاعاتي­تان نشات نمي­گيرد؟ به جمله­ي متن قبلي خودتان اشاره مي­كنم: «"عدالت جاودانی"(روز رستاخیز) تنها نقاب و چهره پوشی بر شر موجود در میان انسان­هاست!». آيا اين عدالت جاوداني نيز ساختاري همانند آن­چه هميشه عوام دوست دارند كه از تاريخ بسازند نيست؟

روزگاري آدم در بهشت به­سر مي­برده پس از انقلاب همه كوشش مي­كردند با نيرنگ "شيطان" همه چيز بر هم ريخته گروه­هاي انقلابي به معاندان انقلاب اسلامي بدل گشته اند اكنون درگير همان شر و گناه الستي ايم عدم نيل به اهداف اوليه به علت اين گونه شيطاني­ها بوده عدالت جاويدان نزديك است انشاءالله آقاي احمدي نژاد با طرح تحول اقتصادي و جيره بندي بنزين و آب و نفت و گاز و كوفت و زهر مار همه چيز را درست مي­كند و ما به حق خود مي­رسيم.

در حقيقت ذهن پوياي همين رمه­گان اين خوراك را درخواست مي­كند. بگذاريد اصلاح كنم. ذهن پوياي ما رمه­گان اين را درخواست مي­كند و در واقع حكومت چيزي را به ما ارائه مي­كند كه ما خود خواهان آنيم.

در اين­جا به داستان مزرعه­ي حيوانات نوشته­ي جرج ارول اشاره مي­كنم. در آن جا رمه­گان ابتدا شعار دو پا بد چهار پا خوب سر مي­دادند و سپس شعار چهار پا خوب دوپا خوب­تر سرمي­دهند. در اين جا يك اشتباه استراتژيك اتفاق افتاده. اشتباه اورول در اين جاست كه تنها گوسفندان نيستند كه در واقعيت اين كار را مي­كنند بلكه همه­ي حيواناتند. در حقيقت اين گونه بودن ذات آن­هاست كه خوك ها را به دوپا راه رفتن و شراب نوشيدن وا داشته است. در اين جا كسي فداي اهداف كسي نشده، بلكه سوء استفاده كننده خري را مهياي سواري يافته كه از آن لذت نيز مي­برند هم خر و هم راكب. حال كدام احمقي چنين مركب مهيايي را از دست مي­دهد؟

دوست من احساس مي­كنم شما درگير ايده­آل­گرايي شده ايد. چرا كه در عصر حاضر هر آن چه خواهان داشته باشد عرضه مي­گردد. شما چه­طور حس مي­كنيد كه مورخي يا نگارنده اي كه پول زندگي خود را از اين راه به­دست مي آورد بيايد و چيزي بنويسد كه هر كس با هر عقيده اي بخواند و گوشه اي از قبايش بر بخورد؟ (چرا كه تاريخ مخلوطي­ است از حركات مثبت و منفي همه). آيا اين شما نيستيد كه اسير ذهن ايده آليست و تنبل خود شديد؟

- در هرم مازلو اولين نيازها نياز به مسكن و خوراك و پوشاك است، حال شما مي­خواهيد در جامعه اي كه عده­ي كثيري از انسان­ها جهت برطرف كردن اين گونه خواسته هاي اوليه­ي خود يكديگر را تكه و پاره مي­كنند، بذر فهم و شعور و درك و تاريخ­خواني بپاشيد؟ فكر كرديد چند سال عمر مي­كنيد؟ واقعاً فكر مي­كنيد كه در طول 30 – 40 سال عمر انديشمند شما كه حتي پاراگرافي از يك كتاب تاريخ نمي­شود، عقده اي گشوده شود؟ البته اگر بتوانيد خود را به هر طريقي در طول اين مدت در حتي يك جمله از آن كتاب جا كنيد به­ قدر كافي قابل ارج نهادن هستيد. اما افسوس كه معمولاً همه همان سياهي لشگراني هستيم كه مانند رمه­گان هزار تا هزار تا و صد هزار صد هزار آراء و عقايد و فعل و انفعالاتمان بررسي و گفته و شنوده خواهد شد.

من مثالي از يكي از همسران ناپلئون مي­زنم. زماني كه او مردم را در حال تضاهرات جلوي كاخ ورساي مي­بيند از مستخدم خود مي­پرسد كه: «اين­ها چه مي­خواهند» مستخدم جواب مي­دهد: «اين­ها نان ندارند بخورند» همسر ناپلئون مي­گويد: «خب با مرغ و گوشت و شير خود را سير كنند».

حال شما مي­خواهيد مردمي كه «نان ندارند بخورند» به­ دنبال كسب فيض بروند؟

در اين جا بر اين نكته تاكيد مي­ورزم كه كاملاً با حرف­هاي بالا مي­توان مخالف هم صحبت كنم. در حقيقت هنوز تفاوت ميان اين دو براي من خيلي واضح نيست، و غرض من از اين صحبت ها فقط شنيدن استدلالات شماست و نه پافشاري بر چيزي كه هنوز به آن هيچ اطميناني ندارم.

قدم دوم اين كه آيرانه وئجه و روزهاي اوليه پس از پيروزي انقلاب به­ علت هم­گوني با ساختار هزاران ساله­ي ايدئولوژي هاي اخلاق مدار و دين مدار، قابل هضم تر و قابل قبول تر از دنياي پر تشتت و زخم و رنج و عذابي است كه شما براي رمه­گان تصوير مي­كنيد و طبيعي­ است كه هر انساني شيريني را هرچند در خيال بيشتر از تلخي مي­پسندد. اما به­قولي همه در رو در بايستي اين جمله كه «حقيقت را بگو و بدان و بفهم هر چند تلخ باشد» مانده ايم پس به ناچار به ادعاي جمله و پردازش حقيقت خيالين خويش مي­نشينيم.

اما اعدام­ها و قتل­ها:

به نظر من خرده­گيري شما به اين كه چرا كسي به اين­ها اعتراضي نمي­كند و يا حتي شك، كاملاً خالي از خرد است .اگر شما ماركسيست باشيد، به شما مي­گويند سردسته فلان دستور را داده و حزب تصويب كرده پس بايد انجام شود. شما اين را به­ هيچ وجه يك چيز غير قابل انكار نمي­دانيد. (هرچند كه مردم ما پيش از انقلاب شاه را بر تخت خدايي مي­دانستند). اما زماني كه تمام اعتقاد شما نشات از اين بگيرد كه فردي از جانب خدا مامور به نگهباني از دين خداست، چه­ طور مي­تواند به اين شك كند كه او راهي به­جز سعادت و خوشبختي همگان در پيش گرفته؟ چرا فكر مي­كنيد كه اين انسان آسوده حاضر است به­خاطر جان آن صدهزار رمه­ي ديگرگونه، زندگي پرتشويش خاكستري اي را شروع كند كه در آن واجب الوجودي كه راهنماي او باشد وجود ندارد و او با اين­ همه عبادات و سگ­مويه­ها و زجه­هايش با يك زنا­كار و دزد و كلاش فرقي ندارد؟ آيا اين شما نيستيد كه اسير ايده­آل­گرايي خود شديد كه مي­پنداريد بايد همگان از دنيايِ شيرين خود دست كشيده و به دنياي خاكستري شما بيايند؟ البته تاكيد مي­كنم كه اين دنياي سياه و سفيد كه ديگران در ظاهر بدان پايبند مي­باشند در حقيقت همان دنياي خاكسترين شماست اما با اندكي تفاوت: 1) در آن ايده­آل­گرايي­ها كمتر نمود مي­كند و انسان از هر چه در شرايط موجود اتفاق بيافتد به نفع خود استفاده مي­كند 2) اعتقاد به اظهار و تظاهر بدل گشته است.

اما اين نمودها چيزي نيست كه متعلق به قرن حاضر و دوران حاضر و اين منطقه ي جغرافيايي باشد. بعيد مي­دانم چون هرچه از گذشتگان با هر انديشه اي مي­خوانم همين حس را در تمامي شئونات جاري مي­دانم با اين تفاوت كه زماني كه محدوديت در تامين نياز ها به نيازهاي اوليه فروكاسته مي­شوند، ظهور اين گونه رفتارهايي بيشتر و پررنگ­تر مي­شود.

حال شما ساده نيستيد كه مي­خواهيد انساني كه به نظر خود با سنگ مويه و زجه و نماز و غسل و روزه آخرت خويش را بنيان مي­نهد، و حالا كسي را پيدا كرده كه اين كارها را تاكيد مي­كند، بيايد و جوياي علت كشتار شود؟ معلوم است كه جواب جز آن­هايي كه خودتان گفتيد نخواهيد شنيد. شما خود را گم كرده ايد و آن­ها دارند زندگي مي­كنند.

در مورد جنگ هم همين­طور. چه­طور انتظار داريد كسي كه مطمئن است در آخرت بهشتي برين نصيب اش مي­گردد و حتي كليد خانه اش در بهشت را در جيب مي­گذارد، وقتي از كسي كه عكس او را در ماه ديده مي­شنود كه اگر بميرد به بهشت مي­رود و جاويدان خوشي نصيب اش مي­گردد، چنين كاري نكند. آيا اگر شما جاي او بوديد نمي­كرديد؟ قبول دارم كه مبناي اين انديشه از بيخ و بن بر باد است، اما شما فكر مي­كنيد اولين كسي هستيد كه در تاريخ ملل خواسته روشنگري كند و نتوانسته و خود را عاجز ديده؟ يا شما نيز به غار حراي خويش رفته و وحي «جَناتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِ الاَنْهار» فهم عمومي و روشنگري و فرار از سياهي دريافت كرده ايد؟

در آخر فكر مي­كنم ريشه اي در تاريخ وجود ندارد كه بخواهيم آن را پيدا كنيم، ريشه من و شماييم. هوش يعني پيدا كردن راهي براي فرار از هرگونه زندان. حال شما حالت كسي را داريد كه در زندان نشسته و فقط ناله مي­كند. حداقل فرار كنيد، مفاهيمي چون علم بهتر است يا ثروت و روشنگري و رمه نبودن را كه تنها براي 7-8 سال ابتداي زندگي شما آفريده شده اند، به­دور بيندازيد و زندگي كنيد. رمه وار.

نیا:

 در مورد تحلیل جالب­تان باید بگویم  میان «رخ­داده» و «تاویل» آن به زبان معاصر و در افق اکنون می­باید تمایز قائل شد. این که هر مورخ و نویسنده ای تاریخ را در افقِ اکنون و با پیش­فرض­های ذهنی خود می­نگارد به معنای این نیست که پاره­ای از وقایع حقیقتاً رخ نداده اند خصوصیت تاریخ ایدئولوژیک اما این است که سراسر مغرضانه تاریخ واقعی را در پیش­گاهِ خدایان خویش قربانی می­کند.

برایِ نمونه شما به سرگذشت مصدق به روایت روشنفکرانِ سازمانیِ رژیم یا سلطنت­طلبان یا خود مصدقی­ها بنگرید تا مشخص شود که چگونه هر یک نه از دریچه­یِ تحلیل درست زندگی مصدق بلکه مبتنی بر باورهای پیش­داشته­یِ خود قضاوت می­کنند.

در واقع «مصدق» زیر آوار نوع باورهای ایدئولوژیک به مصدق دفن شده است چنان که هر یک تعمداً گوشه ای از زندگی اش را به نفع خود یا علیه دیگری برجسته می­کنند و 28 مرداد را به کربلای دومی بدل می­کنند که در آن سپاه حق در برابر سپاه باطل صف آراسته برای حقیقتِ خویش سینه می­زنند!

تاریخ­نگار اما دو کار می­باید انجام دهد نخست اگر بخواهم به زبان پدیدار­شناسانه سخن بگویم در پرانتزگزاری پیش­فرض­ها و عقاید خود، سپس میل به بازیافت وقایع ریز­و­درشت به شیوه ای باستان شناسانه و تبارشناختی. این تاریخ دیگر آن تاریخ حوادث کلان نمی باید باشد بلکه تاریخ جزئیات است. متاسِفانه در مورد جنگ ما به غیر از روایت­های ایدئولوژیک چیزی در دسترس نداریم.

-در مورد انسان شما اذعان داشته اید که صرف درگیری در نیازهای اولیه به معنی نفی تفکر است. این به گمانم ساده انگاری باشد. تفکر جزء جدایی­ناپذیر هر گونه جهت­گیری انسان در جهان است و صرف حرکت به سویِ نیازهایِ اولیه به معنی دست شستن از آن نمی­تواند باشد. نکته آن­جا گيرا­تر می شود که خیال­بافی و خرافات اهرم زندگی انسان را در دست می­گیرد و او را به بدبختی می­کشاند. روی دیگر نیاز درونی انسان به ماورا فشارهای جهان بیرون است. در واقع در تمام طول تاریخ بشر یکی از عوامل وابسته­سازی انسان به دم و دستگاه خرافه­سازی و خرافه­پراکنی گرفتن راه های عقلانی اندیشیدن او درباره­ی جهان بوده و هست. کار روشنفکر اما می­باید به­دست­دادن شیوه­های بخردانه اندیشیدن به تودگان باشد تا در عین نگهداشت باورهای دینی­شان در زندگی خصوصی خود بتوانند در امور دنیایی خویش به شیوه ای عقلانی زندگی کنند. در واقع من فکر می­کنم شما به مساله رابطه­ی توده با ماورا خیلی انتزاعی فکر می­کنید در صورتی که مساله در بخش عمده اش انضمامی است. مساله صرفاً نحوه­یِ رویکرد به جهان است. قانون تاریخ از خرافه جز ویرانی و به تباهی­کشانندگی سراغ ندارد. این که فردی برای مداوا پیش دکتر برود یا نخ سبز به ضریح «امامزاده ابراهيم» ببندد چندان ربطی به حس درونی انسان درباره­يِ آغاز و انجام امور ندارد. تازه هدف روشنفکر، اگر چه خودِ او دیندار نيز نباشد، نمی­باید لزوماً دین­زدایی باشد هدف او می­باید اندیشیدن وآموزاندن راه­کارهای درست­زیوی توده در راستای زندگی رفاه­آمیز و بدون دغدغه باشد.

همان توده نیز اگر روش درست رودررو گشتن با او وجود داشته باشد می­تواند به راحتی بفهمد که به جمکران رفتن و نامه در چاه انداختن ابلهانه است.

از آن گذشته سخنان شما برای همیشه توده را در برابر دستگاه­های تولید خرافه خلع­سلاح می­کند در واقع به همان اندازه که شما به نیهیلیسم فکریِ خودتان مجال عرض اندام داده و عقلانی­سازی توده را فراموش کرده اید دم­ودستگاه­های تولید خرافات و جهل با قدرت هر چه تمام­تر دست­به­کارند با این همه گرایش طبیعی بشر تا اندازه ای عقلانی­گرایی هم هست و به همین دلیل است که این همه تلاش شبانه­روزی را از طرف جهل­پروران برای کشتن حس آگاهی و شناخت در توده دیده می شود.

من در رابطه با این جمکران بازی-برای نمونه- یک فرمول برای همسالان خود دارم و آن گفتن این است که چرا حضرت مهدی ایمیل یا وبلاگ یا سایت شخصی ندارد که کارها به دست یک عده سودجو نیافتد. بارها متوجه شدم که گل­ازگلِ مخاطبانم شکفته و عقایدشان را تغییر داده اند. در واقع مساله این است که ما در بیشتر اوقات خود نیز توده ایم و نتوانسته ایم از باورهای عام توده فاصله بگیریم به همین دلیل است که در برابر آن­ها درجا می­زنیم و فرومی­ریزیم.

آخر اگر شما روشنفکر این دیار، بلاهت و تزویر و عالم­نمایی نهفته در سخنان امثال "رحیم­پور اذغدی" را به دیگران هشدار ندهید پس چه کس باید هشدار دهد.

          

نیکیتاک:

نیای عزیز؛ واقعاً چقدر تفاوت میان این تاریخ نگار ایده آل+تحلیل­گر موشکاف شما با اصحاب یمین و صالحین و مومنین وجود دارد. تمامی حرف بنده این بود که نهایتاً هر چقدر که شما بکوشید (همان­طور که خود می­دانید همانند شما هزاران کوشیده اند) باز هم می­شود... بگذارید داستانی را بگویم:

روزی اینشتین برای خریدن شیر به مغازه­ی سر کوچه می رود که خانمی او را دیده و می­شناسد و به او می­گوید:

«آقاي اينشتين من راجع به نظريه­ي نسبيت شما خيلي شنيده ام اما چيزي نفهميده ام مي­شود آن­ را براي بنده توضيح دهيد؟»

اينشتين كه خسته از اين گونه سوالات تكراري بود رو به خانم كرد و گفت:

«من دوست نابينايي دارم كه روزي وقتي ليوان شيري به او دادم به من گفت "اين چيست" جواب دادم "شير" گفت "شير چيست"جواب دادم "مايعي مثل آب ولي سفيد"گفت "سفيد چيست" جواب دادم "رنگي مانند پر قو"گفت "قو چيست" جواب دادم "نوعي پرنده است"گفت "پرنده چيست" جواب دادم "حيواني كه مي­تواند بالا بپرد" گفت "بالا چيست" من كه ديگر خسته شده بودم دست او را گرفته و بالا بردم و گفتم "بالا اينجاست"، ناگهان دوستم با شادي و خوشحالي آواز سر داد "جانم بالاخره فهميدم كه شير چيست"»

صحبت­هاي اينشتين كه تمام شد خانم براي لحظه اي ساكت شد و ناگهان فرياد زد:

«جانم فهميدم كه نظريه­ي نسبيت چيست».

حالا شما فکر می­کنید که واقعاً می­توان برای این قوم بنی اسرائیل موسی بود؟ صبر ایوب و عمر نوح و گنج قارون هم داشته باشید باز هم سخت است.

شما دنبال چراغ 1200 کندلی برای امت گوساله ای هستید که گوساله بودن را بهترین راه زیستن می­دانند و کورسوی شمع را هم به زور می­بینند. حالا شما می­گویید آگاهی ندارند. من می­گویم نخیر نان ندارند. مثال همسر ناپلئون را دوباره این جا یادآور می­شوم.

نیا:

 بگذارید یک نمونه­یِ تاریخی بیاورم تا روشن شود صرفاً مساله­یِ بی­نانی نیست که ملت را به قول شما گوساله­ی نشخوارگر بار می­آورد بلکه بیش­تر از همه این سازوکارهای قدرت با دم­ودستگاهِ ایدئولوژیکِ جهل­پرورشان است که راه بدبخت­سازی مردم را هموار می­کنند. روزگاری بنی­صدر دادوهوار راه می­انداخت که نخستین شرط پیشرفت کشور این است اقتصاد آن را روبه­راه کنیم و در مناسبات جهانی خود بر منافع ملی تکیه کنیم(نمی­خواهم این توهم پیش بیاید که من طرفدار وی هستم)در برابر اما خمینی آن سخن­رانی تاریخی خود را به راه انداخت که "اقتصاد مال خر است" چرا که تنها این خَر و گاو اند که در زندگی همه­یِ هَمّ­وغم­شان خوردوخوراک است سطح اقتصادشناسی این آقای رهبر تا این اندازه است! خب ملت هم رمه­وار به دنبال او راه افتادند و همه­ی گرایش­های فکری مخلتف را از مجاهدین گرفته تا -توده ای­ها که هم­دست­شان بودند- ، جبهه­یِ ملی­ها و مصدق­گرایان را تکفیر کردند و با سلطنت­طلبان نیز که خود بهتر می­دانید به چه­سان رفتار نمودند.

 هم­زمان با عدم مدیریت صحیح جامعه نهادهای تولید علم را بستند، انقلاب فرهنگی به راه انداختند و به جایش دستگاه­های تولید جهل برافراشتند، به جای دانش­جو، جوجه بسیجی تولید کردند و با سلاح امربه­معروف و نهی­از منکر و چوب و چماق و تکفیر و زندان و ... به جان مردم افتادند و غارتیدند و بردند و دادند تا بر صدر نشسته باشند و همه­ی این کارها بر اساس و به نام اسلام و دین و پیغمبر انجام دادند، روزبه­روز بر اولیا قبور و بر شمارِ امازاده ها و مکان­هایِ مقدس و متبرکه­شان افزودند و آن را به منبع درآمد دوچندان و چندچندانی در کنار پول خمس و زکات و حق امام و هزاران اسباب دیگر بدبخت­سازی ملت تبدیل کردند و در نهایت سوار بر "روح تاریخ" احمدی نژادی مدعی تماس با عالم غیب و امام زمان برآوردند که اعجوبه روزگاران بود در به تباهی کشانندگی و دربه­در سازی ملت. خُب معلوم است که در شرایط تولید جهل و نادانی فراگستر ملتی که نان ندارد اندیشیدن نتواند.

من نیز با شما موافقم که روشنگری در این مملکت اصولاً کار خلاف­آمدعادتی است چرا که خطرناک­تر از هر چیز مبارزه ای است که روشنفکر می­باید با مقاومت دورنی خویش ترتیب دهد و لااقل نسبت به خودش روشن شود تا آن­گاه بتواند به مردم نیز اندیشیدن بیاموزد. مشکل جامعه­یِ روشنفکری ما بیش­تر از آن که در راه نیامدن توده باشد در خود اوست، چرا که روشن­اندیش ما هیچ گاه نتوانسته است به بایسته­های کار خویش که همان باز­اندیشیدن دوباره و هزاربارهِ­ی بنیان­های اندیشه ایِ خود اوست بازگردد و حضور همیشه­یِ عنصر سنت را که در تاروپود هر گونه جهت­گیری او تنیده شده و با جان­و­دل او در آمیخته است ببیند، ما هیچ گاه نه خواسته ایم و اگر هم خواسته باشیم، توانسته ایم از فرهنگ درون­خزیده ای که در ما ریشه دوانده فاصله بگیریم و آن را در پرتو نور تازه ای ببینیم. همین که دکارت را نشناخته و با سوبژکتویسم آشنا نشده هر کدام یک­پا پست­مدرنیم خود لودهنده­ی سرآسیمه­گی و آشفته اندیشی ماست چنان که هنوز "توسعه" نیافته، سردرپا نهاده برآنیم که از مدرنیت به پست­مدرنیت پل بزنیم!(2)

با این همه شما تصور بفرمایید که زمانی ولتر و روسو و کانت و هلباخ و منتسکیو و هردر و اهالی دانش­نامه نویسی و همه­ی روشنگران و روشنرایان و فیلوزوف­های اروپایی که در قرن هژدهم آن رستاخیز بزرگ اندیشه ای را عیله دستگاه جهل و جور و خرافه ترتیب دادند و تمامی مظاهر قدرت و قدرت­گرایی را به باد انتقاد گرفتند درست همانند شما صرفاً بر گوساله بودن مردم تکیه می­کردند و همه­ی نیروها و آمایه ها و استعدادهای سرکوب شده­شان را وامی­هشتند که در درون­شان سر به هیاهو بردارند و به جان هم بیافتند. خب آن وقت چه؟ آیا این تغییرات معطوف به آسایش و آرامش و تولید نهادهای واقعی علم­گستری در جامعه­ی اروپایی و .... به وجود می آمد یا خیر؟

موضع شما را من به زبان نیچه گونه ای نیهیلیسم واکنشی و اراده به نیستی تباه­کننده می­دانم که ناتوانی و بن­بست اندیشه­ ای خود رو­در­رو با بغرنج­ها را، به نیاندیشی مبدل می­کند و به همان نیروهای عرفان­مآبانه ای که یک فرهنگ معطوف به تباهی و نیستی در او نهادینه کرده آری گفته و به جای شیرجه­زدن در دل اژدهای زرین سنت به گفته­ی نیچه به خود پذیرانده که همان بهتر برای من و ما که خوش بنشینیم به زبان بودریار جزو همان "اکثریت­های خاموش" (1) کر و لال باشیم که نتیجه­ی یک مسابقه­ی فوتبال را برتر از مهم­ترین مسائلی می­دانند که با سرنوشت شان تماس می­یابد.

ما زیر خروار­ها­خروار خاکسترِ سنت که امکان "امتناع تفکر" ما را فراهم آورده اند مدفون شده ایم، راه علاج ما رودررو شدن با این هیکل غول­آساست که به اسم "فرهنگ افتخارآمیز" در هر کوچه و باراز بلندگویی به راه انداخته و بام تا شام کارشناس امور فرهنگی و ادبی و شعری و غیره تولید می­کند تا مثلاً مولانا یا حافظ­ اش را چندان فرا برد که مَدُنا را وادارد به مانند امثال عبدالکریم سروش به مولوی خوانی بیافتد و حیوان درون مردمان را به رخ­شان بکشاند!

شما تاکنون چند کتاب را دیده اید که در آن برای نمونه "حافظ" یا "مولوی" یا هر یک از بزرگان و دانشمندان این سرزمین به "مساله" تبدیل شده باشند؟ نه تنها یک بار هم که شده ابن­سیناها و صدرالمتالیهن­ها برسنجیده نشده اند بلکه هر بار آن­ها را چنان ستوده اند و فرابرده اند که هر نوزاده­یِ گستاخ را نه تنها تاب درافتادن با آن­ها نبوده است که زبان اندیشه­اش لرزلرزان در برابر سایه­ی دیوآسایشان را به لکنت افتاده است.

ذهنیتی که صرفاً برای پرستش و پرستیدن وَرز یافته باشد معلوم است که کارش در نهایت به امامزاده و اماکن متبرکه می­افتد و برای امام زمان پنهان شده در ته چاه یا مثلث برمودایش نامه پست می­کند.

شاید منطقی­ترین حرفی که تاکنون از شما شنیده ام همین باشد که مثلاً «خمینی­گرایی» بیشتر با آن ذهنیت اسطوره­باور انسان سنخ ایرانی جور در می­آمده است اما به نظر شما نیازی نیست که انقلابی کوپرنیکی در جوف این فرهنگ فسون­و­فسانه به وجود بیاید و راه افسون­زدایی از عالم را در پیش گیرد.

اگر بام تا شام مردم با یک حافظِ لسان الغیب همسر باشند که در چند و چون کلام او نمی­توان تردید کرد معلوم است که کار ما به رمالی و فال­گیری و نهایتاً دستگاه­ها و نهادهای کف­بینی و ستاره­شناسی و مانند آن­ها می­افتد که ویزیت چند میلیونی ارائه می­دهند.

این­ها همه واقعاً چقدر با نبود نان ربط دارد؟!

اگر این همه روشنفکر و علامه که ما داریم یکی­شان می­آمد و به آقای مولوی می­گفت که سخن تو مبنی بر این که "پای استدلالیان چوبین بود" زر زدن و یاوه­بافتن محض است آن و­قت به نظر شما چه می­شد؟

 شعر مولوی سرشار است از پورنو­ترین نوع رابطه جنسی انسان با انسان و انسان با حیوان که از آن باید نتیجه­ی عرفانی گرفت برای فنا فی­الله! نه واقعاً شما چند نفر را می­شناسید که مولوی را به نقد کشیده باشند و روی حرف اش حرفی زده باشند بگذریم از ائمه و اولیای دین و بلندپایگان عالم قدس. متوجه می­شوید که جهل­گرایی چقدر در عمق وجود به اصطلاح روشنفکران ما جاخوش کرده است.

خُب با این توصیفات شما چه انتظاری از مردم دارید. روشن است که در این شرایط توده از میان ملای عمامه­به­سر و ملای کلاه­به­سر آنی را بر می­گزیند که به قول شما آسودگی معنوی اش را به خطر نیاندازد چرا که آقای مکلا نیز او را به ایمانی، البته از نوع دیگرش فرا می­خواند.

چرا که نفی صرف از آن گونه که روشنفکر ما بلد است بدون تولید ذهنیتِ عقلانی رودرو با سنت هیولاوار خود جز رویه­یِ دیگر همان ایمان دینی که حتا جهان را و هر آن چه را که این جهانی است نفی می­کند نیست. می­اندیشم که با این توصیفات به ژرفای نکاویده ای از ذهنیت ایرانی رسیده ایم چرا که صرف دل­و­دین باختن به معنای گریز از ایمان نیست. چه بسا روشنفکران که از آخوندها "دینخو" ترند چرا که نمی­تواند در اصول و مبادی باورهای ظاهراً عقلانی خود چندوچون کنند. این که ما نتوانسته ایم توده را به راه عقلانیت فرابخوانیم بیش­تر از آن روست که خواسته ایم به واسطه روشنفکرنمایی­مان آن ذره قدرت و توانایی اندیشیدن را که از زیر مشت­و لگد ایدئولوژی بیرون خزیده از ایشان گرفته و نقش رهبرشان را بازی کنیم و این چیزی جز بازساخت و بازتولید همان سناریوی ملت=گله نيست.

 ما تنها، دانسته یا ندانسته خواسته ایم اهرم­های قدرت را جابه­جا کنیم و از همین روست که اندیشیدن ما در بنیان نیاندیشیدن بوده است زیرا اندیشیدن ما هماره دفاع از این یا آن ایدئولوژی درون­ساخت یا برون­ساخت یا هم­تافته ای از هر دو بوده است. این که آیین­های پرگونه­یِ اقتصادی یا فلسفی این همه در میان ما معجون­وار درهم­آمیخته و ساده و عامیانه شده اند جز تاییدی بر گفته­ی­­ من نمي تواند باشد، هم­تافته­هایی چون "سوسیالسم ابوذر" به زبان شریعتی یا "اقتصاد اسلامی" به زبان بنی­صدر یا "اسلام دموکراتیک" به زبان سروش یا "جمهوری اسلامی " به زبان خمینی نشان دهنده­ چه چیز جز نیاندیشیدن و معجون­سازی ایدئولوژیک، نزد ما دارد.(3)حرف بسیار است متاسفم که زیاد وِروِر کردم موقتاً ...

نیکیتاک:

 نیای عزیز، من تنها عامل بیرون از خود را نان می­دانم و نان نماینده­یِ اولیه­ترین نیازهای زندگی است. زمانی که شما انسانی را به تمنا جهت جیش کردن وادارید، به راحتی تمامی شئون او را خرد کرده و می­توانید هر خری را مثل امام زمان و هر گاوی همچون خمینی را به­عنوان نماینده­یِ تام الاختیار خدا در زمین برای او قرار دهید. در ضمن این که واقعآً قصد من ارائه­ی راهکار نیست. هر چند در واقع به­قول شما راه­کارهای نهیلیستی ارائه می­دهم.

این که دستگاهِ تولید خرافه عمده­ی این معلول­ها را ایجاد می­کند درست است، اما واقعاً کلید استارت کجاست؟؟

فکر کنم واقعاً بیش از آن حرف منطقی ای که گفتید در حرف­های من می­توانید پیدا کنید. اما واقعاً بعد از قرون تاریک اروپا همین الان یعنی بعد از سال 1990 فوج آخوندهای مسیحی / مبلغان زندگی پس از مرگ / تبلیغ کنندگان و ... را در همین اروپای به قول شما نور بالا شده می­بینیم. به نظر شما بنیان­های خرافه­پرستی چه­قدر ریشه­کن که چه بگویم، کاسته شده است؟؟؟ تنها تفاوت این است که بر خلاف قرون وسطا شکم­ها سیرتر است. و این­ بار احمق­ها باورشان شده که می­فهمند.

این اژدهای زرین، نهایت کودکی خواهد شد که آن هم نهایت شتری و شیری و اژدهای زرینی دیگرگونه. شما شاید با روشنگری پالون خر را عوض کنید اما خر همان خر است. در ضمن متشکر از جواب های پیگیر و تباحث.

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com