از دوستان تقاضا دارم که متن را نخست به صفحه ی وورد خود انتقال داده سپس مطالعه نمایند زیرا کلمات ترکیبی و "ی" های چسبان در هنگام بارگذاری صفحه مشکل پیدا کرده اند
۱.
گر چه میدانم که مداقه نمودن بر سر یک سخنساختهیِ کوتاه کار ناشایسته ای است با این همه میباید بدانید که آهنگِ من همانا بازگفتن آن
چه را که شما خود بدان باور داشته اید نبوده است به هر رو شما در متنتان از «ارزش» حافظ و مانندگان او سخن گفته اید و این را من نمیتوانستم جز حمل بر ستایش او نزد شما نمایم.اما نکته ای هست که مرا رنجه میسازد و آن اینکه شما برآنید که برخورد من با آن چه که «فرهنگ»مان^ مینامیم اش گونه ای ناسزاگویی و از آن بدتر فحاشی است و آن را بدینسان در میان آورده اید که: «چارهی این همه بت در این همه تاریخ فقط تبر نیست». با این همه در بُن این گفتهی شما من همان چیزی را مییابم که شما خود «پاک کردن صورت مساله» نامیده اید و من نامش را از «زیر کار در روی یا سرباز زدن» مینهم.
برای نمونه شما در برسنجشِ گفتههایِ من، سید احمد کسروی را نمونه آورده اید و باخت و فرولغزش وی، زیرِ ارابهیِ تیغآگینِ «فرمان»هایِ شیخان، و مرگ او را نشانهای بر ناسزاوار بودن کار کسروی و کار من دانسته اید. مرا میباید از شما پرسیدن که آیا این راه و آیینِ راستپیمایی است که کارِ روشنسازی و روشنرایی کسی را تنها بدانروی که در توفان تندآسا و مرگآور ستیهندگان به خاموشی نشسته است به هیچ گیریم و آن را به کناری اندازیم. من گرچه برآنم که اندیشهی بِهدینی کسروی هنوز سراسر پیراسته از افسانهوافسون نبوده باری به هر رو در به رو کشاندن دُروارههای چشمآکنِ این مرداب فرهنگی بسیار فیروزان بوده است. نشانه اش همانا تیغ تیز دینپیشگان بر گردن او و در خون فروشستن اش!
بیگمان گناه از «کسروی» یا «هدایت» نبود اگر میدیدند آنچه هایی را که همگان نمیتوانستند دیدن. اگر نه؛ چرا هیچ کس را نیارست تا کار آنان را ادامه دهد و در ژرفای فرهنگ ما شیرجه زند و زوری بیازماید؟! ما تنها بدان خو نموده ایم که هر بار با بهانه ای سنگ فرهنگ و بزرگانمان را بر سینه زنیم و به هر ترفندی دست یازیم تا از چاه و مرداب این فرهنگ «افتخارهای» تازه صید نماییم.
لیک گمان میکنم باز دارم همانی را بازمیگویم که خود بدانها باور دارید با اینهمه میباید از شما دَر پُرسم که اگر نمیباید در کوچه پسکوچههای این فرهنگ راه افتاد و هر چیز و همه چیز را به تیغ های تیز «کاوش» سپرد و زور و توان پایههای استوار این فرهنگ را برسنجید پس چه باید کرد؟ راهگشای شما چیست و گرهگشای شما کدام است، برای برونرفتن از این دایرهیِ جادو که ما همه را در بر گرفته و به مانندِ در یخ فرو رفتگان دوزخِ «دانته» بی هیچ روزنهی امیدی سر به آسمان، تا ابد به خود وانهاده است.
شما گفته اید: «اگر در طول و عرض تاریخمان پرسه بزنیم و هر از چندی انگشت اتهام را به جانب کسی دراز کنیم هیچ دردی درمان نمیشود». اگر چنین است باری راه چارهی شما چیست آیا این سخن هرآینه دستشستن از برسنجیدن و درافتادن با «این همه بت در این همه تاریخ» نمیتواند بود؟! باز آنکه سخن ما بر سر این یا آن کس نیست بل بر سر فراگسترهی فرهنگ ما از سر تا پایش میباشد شما که گمان نمیکنید هر کس همین که پای بر خاک مینهد «جبر باور» و «سرنوشتگرو» باشد و چشمبهراه آنچههایی، که بر سر او میآید تا خداوند را از بهر «داده» اش سپاس گوید (رضا به داده ده و... ). آن ناشناخته ای که شما درست با ناشناخته نمایاندن اش از آن «تاریخزدایی» نموده اید گیاهی است که باغبانان فرهنگ ما آن را تیمار نموده و به زیباترین سیما تناور نموده اند.
با این همه باری آنچه که در میان ما بیش از همه رنجزاست این است که چرا پرسش هر بار به جای این که به جد گرفته و اندیشیده شود در همان گاه زایش به دریای نیستی فرومیجوشد و فرومیرانده میشود؟ باری ریشهیِ این درایستایشِ ما در برابر هر پرسش نو خود در کجاست؟ چه چیز در ما بندِ پرسیدنِ ماست؟ آیا نیست آنچه که ما را فراآورده و فراساخته است؟ شرط بودش یک فرهنگ بارآور اگر دمبهدم پرسیدن و در پرسش آشیانه نهادن و پرسش روی پرسش انباشتن نیست پس چیست؟ باری هرگز شرط توانش یک «جراحی» فرهنگی چه چیز تواند بود اگر بهراستی برآنیم که تاریخ فرهنگ ما تاریخ یک «بیماری» دور و دراز و جانکاه است که هر بار جان بر لب ما میآورد اما نمیمیراندمان؟
اما از کدام «تاریخ» سخن میگویم اگر که یک فرهنگ تنها آن گاه تاریخی میشود و از دایرهی افسون به در که هیچ چیز در آن ناپرسیدنی نماند و از پرسش نگریزد؟!
در پایان برآنم که تنها یک راه برای گریختن ما «کاروانیانِ ساغر و چنگ» از این «بیشهیِ انبوه، پشت اش کوه پایش نهر» پیشِ روی است و آن همانا از نو دیدن و از نو بازاندیشیدن همهیِ آن تار و پودهایی است که هستی تاریخی ما را درهمتنیده اند.
دربارهیِ فردوسی و سرنوشتگرایی در چامه و شَهنامهیِ او راستی با شماست. اما این که شاهنامه را با سنجهیِ «حقوق بشر» برسنجیم درست بدان میماند که «مدارای» حافظ و عرفای ما را با «رواداری» (تولرانس) ولتر و روسو و مانند آنها همپایه بدانیم و بانگ برداریم که ما نیز همهچیز را در دل این فرهنگ اهورایی خود داشته ایم و در پس آن هم آوا با حافظ چنین بسرائیم که:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
آنچه در متن پیشین عزیمتگاه من بوده تنها «خرد» بوده است و سیرش در چامهی پارسی. با اینهمه سخن من بدان معنا نیست که اندیشیدن به چامهی پارسی از چشمانداز هنجارهای نوین را برای همیشه به کناری افکنیم.
3.
اکنون بپردازیم به مسالهیِ جنگهای جهانی؛ داستان این نیز داستان پُرآبچشمِ دلآکندی^ است پُر پیچوتو، که بیش از آن که دستمایه ای فراهم آورد تا ما در خویشتن فرهنگیمان درست و ریزتر بیاندیشیم مایهی آن گشته تا ما برتریت فرهنگی خودمان در برابر «بربریت بخردانه»(!) باختر قرار دهیم و چون همیشه از آن همان چیزی را فرا کِشیم که دلخواهمان است. اینکه میبینیم در سپهرِ روشنراییِ ما اینهمه سنگ اندیشههایِ مارکسیستهای باختری به ویژه اندیشمندان دبستان فرانکفورت و در کنار آن پستمدرنها را به سینه میزنند خود نشان از همین لودگی و بیبُخاریِ فرهنگی ما دارد.
پیشترها برایم بسیار پیش میآمد که از خود بپرسم چراست که ما این همه شیفتهیِ «نیچه» و «هایدگر» و آدرنو و هورکهایمر و مانند آن ها هستیم و از چه روست که کتابهایشان را سر دست میبریم و در هر گوشه و کنار از آنها سخن سر میکنیم و با آنها «حال» میکنیم بی آن که سر در بیاوریم حرف حسابشان چیست و روی سخن شان با که است و برای چه؟ با این همه روشن است که پاسخی نه میگرفتم نه مییافتم. دیربازی بدینسان گذشت تا دریافتم که قصهیِ کتاب خواندن من نیز شده است همان داستان چسبیدن به این یا آن بُت اندیشه ایِ استوارگشته در بزرگ^میدانِ مِهینشهر روشنراییِ ما!
به مانند روز روشن است که ما نه تنها نمیاندیشم بل هر بار برافراشتن بُتهای نو و قربان نمودن همهیِ آمایهها در پای آن ها را با اندیشیدن همسنگ و برابر میانگاریم و نیاندیشی و بیبنیگی فرهنگی و اندیشه ایمان را با واگویی از این یا آن اندیشمند بیگانه جبران میکنیم. اگر نه چراست که بازار «ترجمه» اینهمه در میان «روشناندیشان» ما گرم است و از نیچه و هایدگر و دلوز و فوکو و بودریار و دریدا و لکان و بوردیو و هزاران کس دیگر میخوانیم و سخن سر میکنیم و «گفتمان» روی «گفتمان» میانباریم بی آن که ذره ای از جای خود جنبیده باشیم و آهنگم هرآینه این است که این اندیشهها در هُل دادن ما به سوی خرد هیچ گونه تاثیری که نداشته اند هیچ ما را بیشتر شیفتهیِ سنت و فرهنگ آذرفِشان و رخشانمان نموده اند برای نمونه نیچه را به مانند یک بایزید بسطامی یا یک عارف شوریدهسر دیده ایم که به «لا» رسیده است اما به «الله» نه، یا چون بتشکنی که «ابراهیموار» راه افتاده است و بر پایههای بُت خرد باختری که خرد «ابزاراندیش» است نه خرد «یزداناندیش» میکوبد یا از آن ژرفکاوتر سرانجام این که به فراگسترهی فرادهش باختری توپیده است و آن را زیر و رو نموده است و این گفته یا ناگفته به معنای هایِش (تایید) سُنت مابعدالطبیعیِ خاور است!
این «دجال»ی که هر آنچه دین و زهد و پارسایی است را به ریشخند گرفته است دور باد از آن که در ستیز با سنت ابراهیمی دمی جنبانده باشد، او بی شک بُنمایههای سنجشکار و شهرآشوب و بنیانریز سنت عرفانی خاور را در دست داشته است و از همین روست ای بسا که میگوید: «چه بسا این قدیس پیر هنوز در جنگل اش چیزی از آن نشینیده باشد که خدا مرده است!»!
باری اندیشمندی که مرگ خدا را نعره میزند حلاج دیگری است که فریاد «انالحق» برداشته است و فانوس-افروخته در روز روشن در بُتخانه و دیر و مسجد و کنشت به راه افتاده «خدای را میجوید!» تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
داستان «دوستان» دبستان فرانکفورت نیز از همین دست است. سخنها همه از اینجا آب میخورند که اینان نیز همهیِ سنت اندیشهای باخترزمین به ویژه سنت روشنرایی قرن هژدهم را دستبه کار پدیدآیش دَدخویی نوین که نمود اش جنگهای جهانی و کوره های آدمسوزان و اردوگاههای کار اجباری است میبینند؛ اندیشه ای که در این بَرنهادهی ( تز) آنها به سخن در میآید: «اسطوره همواره از پیش روشنرایی است و روشنرایی به اسطوره بازگشت مینماید».
و به زبان ما این که :« "سادهدل" ولتر به کورهآدمسوزان آشویتس انجامید، ،"روح القوانین" منتسکیو به کورهی آدمسوزان داخائو!» و این سخن آیا به چه معناست آیا جز بدین معنا که اندیشههای خرافه ستیز ولتر و اندیشمندان دانشنامهنویس و مانند آنها مایهیِ همهی خرافهگروی و پیشواپرستی قرن بیستم بوده است. آیا این گفته بدان نمیماند که پیروان هیتلر را در شمار کانتگروان آوریم و چنین دراندیشیم که اندیشمندانی که خود با همهی بُتهای عیار فرهنگ باختری درافتاده اند مایهیِ خرافهگرایی و فسانهاندیشی نوین گشته اند؟
با اینهمه این همان سخنی است که آدورنو و هورکهایمر آن را بر زبان رانده اند و مایهیِ گروش ما ایرانیان به آنها درست از همین روست این بماند که ما از باخترستیزی نهفته در بُن این گِروش آگاه هستیم یا این که هنوز قوره نشده میخواهیم شیره شویم.
با اینهمه در اینجا نخست میباید پرسید چرا شاخَکهایِ باخترستیزی در ما تا این اندازه پویاست و چه چیز در ما، ما را به این ستیزهجویی و ستیزهیابی میکشاند و از آن سپس باید پرسید که آیا ما حق داریم چون آدورنو و هورکهایمر و شاگردان و نوچهها و «خانه زادان» و«مریدان» ایرانیشان «درخشش فیروزانِ دهشت» در قرن بیستم را پیآمد روشنرایی بدانیم یا نه، به زبان دیگر آیا میتوان «خرد» روشنگشته را مایهی برآمدنِ فاشیسم دانست یا خیر؟
این پرسشی است شایستهی پاسخگویی درخور و بدانروی ما می باید نخست بدانیم که روشنرایی چیست و سپس به سوی برسنجش گفتههای آدورنو و هورکهایمر گام برداریم.
کانت روشنرایی را چنین میشناساند:
روشنرایی برونرفتِ انسان از کِهبودی ای است که خود بر خويش بار نموده است. کِهبودی، ناتوانی در به کاربردن فهم خویشتن بدون رهنمود ديگری است. اين کهبودی، بر خود زورآورساختن است اگر مایهی آن نه در کودن بودن بل در نبودن کوشش و شهامت در به کارگيری فهم خود بدون رهنمود ديگری باشد. دلیر باش برای دانستن! شعار روشنگری اين است: «در به کارگيری فهم خود شهامت داشته باش».
ترس و بزدلی، سستی و سرباز زدن از راه بردن خویشتن، گوش به فرمان باورهای «بُت»ستا و «هنجارها» بودن، پیروی کورانه از فرادستان در هر زمینه ای، زالووار چسبیدن به «قیم» های گوناگون از کشیش و کاهن گرفته تا فرماندهان ارتش و «سرپرستان» پُرگونه، همان چیزهایی هستند که کانت در جُستار «روشنرایی چیست» چونان نمودهایی از ناتوانی در به کاربردن خرد همگانی خویش از آن سخن سر میکند.
اکنون میباید پرسید که آیا اندیشههایِ کانت مایهی سربرآوردن دژخیمی قرن بیستم بوده است یا اندیشههای ولتر که هر گونه گروش کورانهیِ کیشستا را به تیغ کاوش خود میسپرد اگر چنین است پس از چه رو نازیها پس از فروگرفتن پاریس تندیس ولتر را فروکشیدند. از چه رو اندیشهپردازان نازی و هواخواهِ «پیشوا» با اندیشمندان روشنرایِ انگلستان و فرانسه میستیزیدند و در این میان فرانسویان خود تا چه اندازه گوش به سخنان ولتر و موسیقی بتهون سپرده بودند؟
باز، آیا این آلمانیان نبودند که افسار «سرنوشت» خود را یک بار و برای همیشه به «روح قومی» سپردند و در دریای یک «ما»ی همرنگ و همگون غوطهور گشتند؟ این غوطهوری «ما»اندیشانه چه پیوندی با «آرمان»های روشنرایی میتوانست داشت؟ و این جز فروخفتن در دامان فسانه چه توانست بودن؟
در برابر، خرد روشنپژوه از نشستن و درجا زدن در پیشگاه هر آن چه که «حقیقت جاودان» مینامیدندش ابا داشت اینک این حقیقت میخواهد فرمانهای پاسبانان آیینها باشد به نام سروش و فره ایزدی یا فرامین سرپرستان و پیشوایان.
بد نیست داستان خرد در قرن هژدهم را از زبان ارنست کاسیرر بشنویم که کارشناس و اندیشهپژوه این قرن است:
[...]مهمترین کارکرد خرد بههمپیوستن و از هم گسیختن امور است: خرد بودهها و نیز همهیِ باورهایی را که بر پایهی فره و فراگیری سنت پذیرفته شده اند را از هم میگشاید و تا بودهها و باورها را به ساده ترین بُنپارهای برهمسازشان فرونگشاید دست از کار نمیشوید. از پس این فروگشادن، کار بازساختن آغاز میشود. خرد نمیتواند به پارههای جدااُفتاده ای که بر اثر فروکاوش پدید آورده دل خوش بدارد و در این برهه درجا زند بل میباید از این پارههای پراکنده سازه ای نو؛ یک فراگسترهی راستین برآورد. اما چون خرد خود این فراگستره را میآفریند و پاره های آن را بر پایهی قانونهای خویش به هممیبافد شناخت فراآراسته ای از آفریده ی خویش به دست میآورد. خرد این ساخت را درمییابد چون میتواند آن را در فراگستری و بر پایهی پشتِهمی و درچینِش تکتک بنپارهایش بازآفریند. تنها در این پویش دوگانهی خردی؛ از هم گسیختن (فروکاوی = تحلیل) و بههم پیوستن (همنهادن = ترکیب) میتوان گنجانیده ی خرد را سراسر بهسان یک سازندگارِ پویا نه یک هستی اندرپذیرنده، روشن ساخت.
خُب، با این ستودها تا چهسان میتوان خردی را که هیچ مرجعیتی را به کسی و چیزی نمیگیرد و هرآینه در اندیشههای کسانی چون دیدرو و یا هیوم کار را تا بدانجا میکشاند که بر سر ارج و ارزش خود نیز چانه زند، باری این خرد را مسئول پای نهادن انسان در گیر وداری «ناانسانی» دانست. چهبسا این کار تنها از آدورنو و هورکهایمر برآید که میگفتند: «دانش، نهاد جهان بورژوامنش است!» یا این که: «روشنرایی خودکامه و تامگرا (totalitarian) است!» این دو در آغاز کتابشان از زبان فرانسیسبیکن میگویند: «گمان روا نمیتوان داشتن که فرمانروایی و سروری آدمی در گنجینهی شناخت نهفته است». و سپس گامبهگام پیش میروند و فاشیسم را خود ویران سازی روشنرایی میشناسانند و اندیشههای فروکاوِ بیکن و روشنرایان پس از او را مایه و خمیرهی برآیش آن، و این بدان معناست که ما میباید باور کنیم آهنگ فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم هرآینه به در بردن انسان از زیر یوغ خرافه و زور و سرکوب بوده است و راه آن همانا راه آزادی انسان!
اگر بیکن بهراستی «مبلغان سنت» را بدانروی خوار میشمارد که «ایمان» را بر جای «شناخت» نشانده اند و نسبت به گمانورزی همان اندازه بیمیل اند که در به دست دادن پاسخها بیپروا، آنگاه به چه سان میتوان او را نیای هیتلر و همهیِ آدمکشان نازی و مارکسیست دانست (آدرنو و هورکهایمر با این همه کمتر از مارکسیسم و دهشت اش سخن میگویند!!). هدف روشنرایان همه، بهبود بخشیدن به سرو سامان بشر و به در آوردن او از زیر یوغ «سرنوشت» و بخت و اسارت و بندگی بود، آنان همه میخواستند کاری کنند که انسان روی پای خودش بایستد و افسار سرنوشت خویش را خود در دست بگیرد، آنان در برابر مرجعیت سنت از خرد سخن میگفتند و به جای بازگرداندن آدمی به حال انسانهای نخستی و فروکشتن او در «روح قبیله» بر آن بودند تا بدو «فردیت» ببخشند (برای مایی که روح جمعی همهی آینده و سرنوشتمان را هر بار به نامی در مینویسد دریافت این نکته بس چشمگیر تواند بود).اگر چنین است کجا ناسیونالسوسیالیستها و پرولتاریا دریافتی از این نکته میداشتند. خطاب روشنرایی به فرد بود و به او میگفت: تو آن توان و کارمایه را داری که در همهچیز و همهکس گمان روا داری و هیچ بُت و اندیشه ای را به چیزی نگیری و همه چیز را فروکاوی.
این فروکاوش با اینهمه همان چیزی است که روشناندیشان ما آن را خرد جزءنگر یا ابزارانگار نامیده اند. من این واژه را دلخواسته در برابرِ آنِ روشناندیشانمان قرار میدهم تا از دژفهمی آن پای برچینم. خرد فروکاو با همهیِ سرزنشی که سرکردگان ما از آن نموده اند همان خردی است که کهکشانها را درنوردیده، بیماری های مرگو میرآور را ریشهکن ساخته و تا ژرفای ذرهها راه برده است و هرآینه کار را بدانجا کشانده تا از دل گیتی آن چیزی را بر آورد که جهان تاکنون به چشم خود ندیده است. آیا کدام خرد یزداناندیشی توانسته یک گوشه از کاری را که نیوتن و انشتینها گرفته اند برگیرد؟آیا دلِ روشن کدام عارف روشنبینی را می یارست آنی را کند که ادیسونها به جهان بخشیدند؟
پیشرفت در همهی زمینههای دانش در جهان نو هرآینه مرهون کاربست خرد فروکاو است مگر ما بخواهیم هنوز هم با چراغ پیهسوز کومههایمان روزان و شبان را در سِپریم و نشسته در دامان شهرزاد قصهگو قصهیِ شمع و پروانه و افسانهی شهر پریان را به گوش جان نیوش کنیم و آن گاه سرمست از بادهی گلگون سخنِ «مادربزرگان» مان، با معنویت معنویت گفتن گوش جهانیان را کر کنیم.
با این همه کار خرد نوین آنچنان که در فراز رفت و کاسیرر گفت تنها از هم گسیختن نیست که بههمپیوستن نیز هست. روشن اندیشان ما فروکاوی را میبینند و چشم بر توان و آمایهی به هم پیوستن خرد بر میبندند بی آن که چیزی بر توشهی راهشان افزوده گردد. باری همین خرد بههمبافنده است که بر پایه قانونهای خویش در بُنپارها میاندیشید و از ساختمانهایی که آوار کرده سازههای نو بر میآورد نمونه اش همهی قانونهای دانش نوین که از مشاهده و فروکاوی صرف پدیدهها دستیاب نمیتوانستند بود
آن کس كه همیشه شاگردي می ماند استادش را چیزی به سزا ارزانی نمي دارد !
نيچه
گويا دريافت شما از نيچه بيش از آن كه به بررسي خود گفتههاي نيچه بپردازد استوار بر گونه اي فروكاوي يا تجزيهوتحليل بيرون از متن است. اگر مسالهي« باز» بودن متن نيچه و منش چند پهلو بودن نوشتههاي وی را در نظر بگيريم شيوهي رهيافت شما به متن او چالشساز ميشود. نوشتار شما از چند جنبه به نيچه پرداخته است. من اين جنبهها را ياداشت ميكنم و به آنها مي پردازم . اين جنبهها همان مسائلي است كه نيچه در طول حيات انديشگي اش به آنها پرداخته است و چند نمونه از آنها –همچنان که شما نیز وارسیده اید از این قرارند: نيچه و زنان، نيچه و مسالهي بيماري، نيچه و شعر، نيز نيچه و مسالهي قدرت. پيش از پرداختن به بحث بايد درباره شيوهي پرداختن خود به متن بايد بگويم اين رهيافت كوشش ميكند رهيافتي هرمنوتيكي باشد و در تفسير متن به كليت آن نظر داشته باشد. بر این پایه كوشش ميكنم كه در بند روانشناسي كردن گرفتار نشوم اگر چه تاويل روانشناسانه از يك متن هم ممكن و هم بايسته است(اگر که بخواهیم مانند كاري كه فرويد و لو سالومه دربارهي نيچه ميكنند) اما وقتي پاي انديشه هاي يك انديشهگر در ميان ميآيد نبايد بپنداريم كه بيمارها و مسائل شخصي اوست كه مايهي پيريزي بنيان انديشههاي او ميشود. به فرض هم كه چنين باشد يك متن هرگز بسته نيست و امكان تاويل گوناگون را فراهم ميآورد اين مساله دربارهي انديشه هاي نيچه هم صادق است. اين روش را دربارهيِ مساله نيچه با بيمارهايش - چه نيچه نه يك بيماري كه چندين بيماري داشت - و زنان دنبال ميكنم. به همان گونه كه ميدانيم نيچه در نوشتههاي بسيارش به شيوههاي گوناگون دربارهي زنان سخن ميگويد و مساله بيماري اش نيز به گفتهي خود او در پیوند با انديشهورزي اش می باشد لحن گفتار نيچه دربارهي زنان هميشه به يكسان نيست و به آخشیج ديدگاه چيره در ميان ما انديشه او هميشه زنان را سركوب نميكند. اگر به متن نيچه برگرديم خواهیم دید كه در برخي جاها وي زنان را ستايش ميكند اين بههمآميختن ستيز و ستايش در همهي نوشتههايي كه نيچه در آن به زنان ميپردازد ديده ميشود. گاه حتا به نظر ميرسد كه نيچه انديشناك زنان است دلواپس استحاله اي كه زنان در دنياي نوين اندكاندك به آن دچار ميآيد همان استحاله اي كه مردان از پيش به آن دچار آمده اند وي انديشناك از دست رفتن « طبيعت »ي كه هنوز در زنان دنياي نوين به آخشیج مردان در ميان هست. وي بر آن است كه زنان هرچه بيشتر در عرصههای گوناگون كار و زندگي اجتماعي وارد مي شوند بيشتر استحاله مييابند. هدفم برنهادنِ این ایده است كه انديشههاي نيچه دربارهي زنان لزوماً سركوبگر نيست يعني به گونه اي مغرضانه به دشمني با زنان نمي پردازد بل به كليت انديشهي وي مرتبط است كه ميخواهد با همهي نمودهاي تباه كنندهيِ زندگي انسان مقابله كند كه جنبهها مختلف زندگي مدرن نيز از نظر وي اين منش تباهكننده را دارند. (من در این زمینه با نیچه همراه نیستم)
در باب ديدگاهِ خاص نيچه در مورد بيماريها و ارزيابي وی از آنها ميتوان باز به نوشتهها خود او رجوع كرد سخنانم اكنون رو به سوي آن قسمت از كتاب دانش شاد دارد كه وی در آن جا از مسالهي رنج، اندوه و بيماري خود سخن ميگويد و بيان ميكند كه از اين بيماري كمابيش بهبود يافته است. در نگاه نخست به نظر ميرسد اين مساله تنها يك مسالهي شخصي است كه نيچه با ما درباب آن داد سخن سر داده است اما اگر با دقت بيانديشم درمييابيم مساله از بيخوبن متفاوت است و مسالهي بيماري نيچه مسالهي خود فلسفهي او نيز هست.
نيچه به بيماري خودش و بيماري به طور كلي نگاهي فلسفي دارد به همان گونه كه به مساله رنج و شادي نيز نگاه فلسفي دارد. آن چنان كه از متن نيچه بر میآید بيماري براي وي دستمايه اي است كه بتواند با آن تباهي دوران خودش را به گونه اي ژرف ارزيابي كند. درست به همان شيوه كه انسان در هنگام بيماري در مورد مسائل و روش هاي مربوط نگهداشت تندرستي و بهبودي خويش ميانديشد به همين گونه نيچه از پس بيماري اش به بيماري و تباهي عصر خويش ميانديشد. عصري كه در آن ارزشها ارزش خويش را از كف مينهند و معنويت رنگباخته و نيهليسم ( تباهي) بر در ميكوبد و سيلوار گام بر ميدارد و ويراني را نويد ميدهد دوراني كه در آن خدا مرده است! درونمايهي بيماري در كتاب «چنين گفت زرتشت نيچه» نيز يك گنجانیدهی بنيادين است كه در همان آغاز داستان با زرتشت همراه است. گنجانیدهی بيماري در اين كتاب در پیوند با انديشهيِ بنيادين نيچه است: انديشهيِ «بازگشت جاودانهيِ همان»! اين انديشهاي است كه در سراسر داستان مايهي «تهوع» زرتشت است و بزرگترين مانع «آري- گفتن» وی به زندگي و بودن و چنان-بود. روشن است كه تهوع نشانهي بيماري است اين بيماري همان پيروزي هيچگرايي نهـگویانه و متعاقب آن «انسانِ پست» است. آن چه مايهي تهوع زرتشت است اين است كه انسان پست بازميگردد و جاودانه هم باز ميگردد اما اگر رويهي داستان را در كتاب پيگير باشيم در مييابيم كه زرتشت سرانجام از اين بيماري بهبود مييابد و به يك آريگوي راستين به زندگي دگرديسي مييابد.
اين داستان را ميشود از جوانب گوناگون مورد برسي قرار دارد. اما با همين توضيحات نيز روشن ميشود كه مساله ي بيماري مسالهي شخص او نيست بل دستمايه اي است كه با آن ميتواند بنيان فلسفه اي خاص را پيريزي كند فلسفه اي كه ميخواهد يك فلسفهي آري گوي به زندگي باشد. راست اين است كه فلسفهي نيچه مبارزه اي است با نيهيليسم در دل نيهيلسم كه بيماري بزرگ دوران ماست و مايهي بسياري از كنشهاي ويرانگرمان!
نيچه از همين روي با تباهي ميستيزد و اين دريافت از فلسفهي وي متفاوت با آن انديشه اي است كه فلسفه او را يك نوع قدرتخواهي صرف ميداند اگر قدرت را مترادف با زور بدانيم! از نظر نيچه ما بايست ميان دو گونه نيهيلسم تفاوت قائل شويم: كنشي و واكنشي. اين دريافتهای گوناگون از نيهيليسم از ديد نيچه دو شيوهي رهيافت به زندگي است و دو نوع ارادهي قدرت را ايجاب ميكند. آن نوع قدرتي كه گرايش به تباهسازي دارد ارادهي نيستي است كه در چنين گفت زرتشت «پيشگو» نمايندهیِ آن است: «همه چيز پوچ است همه چيز بيهوده!» اين گونه ارادهي قدرت اگر چه ميتواند نيروي بسيار زيادي را نيز تحميل كند ـ بسيارقدرتمند باشد ـ اما اين كار را نه از سر توانايي كه از سر ناتواني انجام ميدهد ( نيچه در تبارشناسي توضيح مي دهد برده، برده است اگر چه ممكن است نيروي بسياري هم به دست آورد ). اين نوع رودررويي با جهان گونه اي واكنش است و خود را نسبت به نيروهاي ديگر ارزيابي ميكند و نخست بايد پارهاي دريافتها يا نيروها را نفي كند تا توان اثبات خويش را به دست آورد. اثبات او مبتني بر نفي است نيچه همانجا به خوبي توضيح ميدهد كه بردگان چگونه نخست ارزشهاي نژادگان را نفي ميکنند تا ارزشهای خود را به كرسي بنشانند. نيچه اذعان ميدارد كه دوران ما دوران پيروزي اين گونه از نيهليسم است گونه اي واكنش به جهان كه از دل ارادهيقدرت يا اراده ي نيستي و نفي و تباهي برميخيزد. اين گونه خواست قدرت به نظر نيچه گرايش به زور دارد و دارندگان آن کسانی نيستند جز همان واپسين انسانها يا انسانهاي پست كه نيچه آنچنان زيبا در چنين گفت زرتشت آنها را روان شناسي و توصيف ميكند. بر پايهي اين باور اربابان ما در جهان امروز هيچ نيستند جز نمايندگان پستِ ( بردهي) اين شيوهي رهيافت به زندگي، نمايندگان پيروزيِ تباهي و تباهيزدگي آفريننده! چه اين نوع از ارادهي به قدرت نيز ارزشهايِ خاص خويش را خلق مي كند. اما در برابر اين گونه ارادهي قدرت ارادهي قدرت كنشي است كه از دل آريگويي ژرف انسان به زندگي بر ميخيزد و زرتشت بهبوديافته نماينده آن است.
اين ارادهي قدرت در آفرينش ارزشهاي نو و ساختن لوحهاي تازه به خويشتنِخويش نظر دارد و ساختن ارزشها نو به دست او از دل آفرييندگي خودجوش هنرمندانه يا بنيانگزارانهي اوست كه بر مي خيزد. اين نوع از ارادهي قدرت خواستار آفرينش جهانهاي تازه با آمايه و منشي هنرمندانه است! چه بسا ستايشهاي شور انگيز نيچه از هنرمند و نگاه هنرمندانه به زندگي از دل همين بينش او زاده مي شود. اين دريافت از زندگي است كه نيچه را به طرح درونمايهي بازارزيابي همهي ارزشها وادار ميكند. نيچه كار فلسفياش را در راستاي ستيز با نيهيليسم پيش ميبرد و بر آن است كه نيروهاي چند گانه و آريگوي به زندگي بايست جايگزين نيروهاي نهگوي به زندگي شود.
با اين همه نيهليسم از نظر نيچه تنها مسالهي عصر ما نيست و وي ريشه آن را در فلسفهي افلاطون و نيز همهي فلسفههايي كه گرايش به جهاني پسِپشت اين جهان ما دارند پيگيري ميكند. راست اين است كه از نظر نيچه افلاطون و ميراث بهجامانده از باور او به جهان ايدهها به مثابهي جهان معقولات محض بايد مورد ارزيابي دوباره قرار گيرد. بحث درباب چگونگي ارزيابي نيچه از ميراث افلاطون (متافيزيك) بحث درازدامنهاي را ميطلبد كه از جنبههاي گوناگون ميتوان به آن پرداخت: اما آن چه من ميخواهم در اين جا به آن بپردازم منش استعاري رويارويي ما با جهان به واسطهي زبان از نظر نيچه است. در برابر اين باور سنتي كه: نسبت انسان با جهان يك نسبت واقعي است نيچه بر اين باور است كه ما هرگز نميتوانيم دريافتي از واقعيت يك چيز آن چنان كه هست به دست بياوريم و اين بدينخاطر است كه ما تنها از راه زبان است كه ميتوانيم با جهان پیوند داشته باشیم و نه از هيچ راه ديگر. بدينمعنا كه هر گونه دريافت ما از جهان از هرنوع بايست از كانال زبان گذشته و با آن بيان شود اين بدان معناست كه اشيا جهان آنچنان كه هستند در ذهن ما بازتابانده نميشوند و ذهن آيينهي اشيا جهان نيست كه آنها را به همانگونه كه هستند درخود نشان دهد. نيچه تاكيد ميكند كه همهي ما بر اين باوريم كه به هنگام سخنگفتن از چیزها و پدیدهها چيزي دربارهي سرشت آن چيزها و پدیدهها ميدانيم اما ما داراي هيچ چيز جز استعارههايي براي بيان آنها نيستيم استعارهايي كه هيچ گونه مطابقتي با آن نمونهي بيرون از ما ندارد. اين دريافت در دوران پسين اندیشهورزي نيچه به اينسان بيان ميشود كه: آن چه ما واقعيت يك چيز مي دانيم تنها «ديدگاهي» دربارهي آن چيز است و نه بههيچرو واقعيت آن. اين دريافت از منش استعاري زبان ما روياروي واقعيت جهان، حقيقت به معناي سنتي آن را كه مبتني بر سنجهيِ صدق بود به چالش ميكشد. بر پايهي اين ديدگاه يك گزاره آن هنگام درست (صادق) است كه مبتني بر (مطابق با) واقعيت باشد. اين دیدگاه در خود اين پيشفرض را دارد كه زبان بازتاب واقعيت است. اما شيوهي نيچه اين دريافت از حقيقت را نميپذيرد و آن را به مثابهي سپاهي به پيشرونده و خروشان از استعارهها و مجازها و انسانگونه انگاريها بنيان مينهد. اين شيوهي انديشيدن به جهان هر گونه امكان شناخت سر راست جهان را نفي ميكند و بر آن است كه ما جهان را كشف نميكنيم بل آن را به شيوه اي استعاري( شاعرانه-هنرمندانه) خلق ميكنيم. برپايهی اين ديدگاه دروغ بنيان دريافت ما از جهان است و آن چه كه تاكنون آن را حقيقت ناميده ايم چيزي جز دروغي براي فهم پذير ساختن جهان نبوده است نيچه در كتاب ارادهي قدرت مي گويد :
«حقيقت، "دروغي" است كه گونهاي از حيوان بدون آن نميتوانست زيست»!
اين كه نيچه كار فلسفي را كاري شاعرانه مي داند و شاعرانه مي فلسفد چه بسا از اين روست كه به زعم وی استعاري بودن منش بنيادين زبان بهسان ابزار رويارويي و شناخت ما از جهان است!
در پاسخ به کامنت «باران» بر نوشتار [ما و حافظ]
پانوشت
مردمی که تنها سپاسگوی بزرگان و فرهنگآوران خود باشند بی آن که بخواهند آنها را بشناسند و برسنجند طعمهی کرکسان و کفتاران خواهند شد.
من همبدینگاه برتر میشمارم ذهن شما را بدین گونه به پویش وادارم تا بیاندیشید که آنگونه نگاه به هستن و بودن و جهان که همیشه به واسطه نفی در آن نگریسته چه بهره ای برای ما و فرهنگ ما داشته یا در آینده خواهد داشت؟ آهنگم باری نگاه پارسامنشانه به جهان است!
نیک میدانم که پرسش را با پرسش پاسخ گفتن هرآینه بسی دغابازانه است اما برای روشن شدن موضوع به ما یاری خواهد نمود. باز بد نیست این «باده باوری» حافظ را در بطن پسزمینهی فرهنگی ای که در آن نمُو یافته بگذارید تا همه چیز به آفتاب در آید آهنگم همانا یورش فاجعهبار و ریشهبرکن مغول و ثمرات آن برای فرهنگ ایران است.
خود بهتر از من میدانید که تهاجم زیروزبرکنندهی مغول با آن همه کشوقوس اش، چه بلایی بر سر این فرهنگ و درونمایه اش آورده.
با این همه درست در همان زمان و گیروداری که مغول دستهدسته از ایرانیان، زنان و مردان را به بردگی میگیرند و میکوچانند و هر کجا که میروند میکَنند و میسوزند و میکشند و میروند درست در همین گیرودار است که شاعران ما هر یک به گونه ای زندگی را یا انکار میکنند یا به شراب و باده روی مینمایند و مدح و ثنای همان کسانی را میگویند که خودشان و پدرانشان دمار از پدران و مادران ما برآورده بوده اند! میبایدمان پرسیدن که چه شد به ناگاه ایرانیان رزمجو و دستازجانشسته و دلیر به یک باره دل از همه چیز و همه کس؛ فرزندان و و مال و اندوخته و زاد بوم و میهن خود شستند و با آنکه صدای سم ستوران مغول در گوش و دلشان نجوا میکرد هیچ بدان نیاندیشیدند که سپاهی گرآرند و پدافندی پیش گیرند من برآنم در پس همه فرازوفرودی که ایرانیان بر خود دیده بودند و زیرورو گشتنهایی که نای ایرانیان را بریده بود این بیش از همه بینش «زندگیگریزی» بود که آنها را به سرانجام خود فروآورد. با آن همه نکوهش زیستن و بودن دیگر کدامین آرش و رستم و پشوتن و سیاوش را مییارست که ایرانیان درمرگخفته و مرگزی را به جوششی وادارد؟ به گفتهی اخوان ثالث «پشوتن مرده[بوده] است آیا؟» یا این که همزبان با مولوی این گونه میبایست سرودنمان که:
وه چه بی رنگ و نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم [...]
کی شود این روان من ساکن
این چنین ساکن روان(!) که منم
با این همه باری هرآینه با شما همداستانم(همبازم) که حافظ را می باید در متن و زمینه ای که از آن برآمده نشاند با این همه باید بدانید که کار تبارشناس گرچه ژرفاپوی و پستناکاو است هیچگاه بیرون از منش و ذهنیت تفسیرکار و برسنجندهی پژوهنده و اندیشمند ژرفاکاو نیست. این نیست که تبارشناس به تفسیر پدیده ها نپردازد که کار او در بُن گونه ای «آناکاوی(با وام گرفتن از فلسفهی برسنجشی کانت) تفسیری» است همچنان که در متن پیشین من یاد شده بود. برای نمونه در چند متن پیشین خود من خواسته ام پرسمان های فرهنگی را از چشم انداز «ستایش زندگی» ببینم و بیاندیشم. چه بسا این پندار نابهجا از دریافت نادرستی برخاسته باشد که دوستان بر متن پیشین من بار نموده بودند.
خُب شاید بد نباشد که شما برای نمونه نگاهی به کامنت دوستمان «اشراق» هم در کامنتدانی خودتان بیاندازید تا ردّپای چامهی حافظ و چگونگی تاثیرش را بر فرهنگ و بر جان و روان ما بهتر ببینید و بیاندیشید.
گاه، حافظ را ما میباید چون حافظ دراندیشم و گاه او را باید از چشمانداز تاثیر(هنایش)ی که بر اوضاع و احوال زمانه خودش و ما داشته.
با این همه شما در نوشتهتان درست بر روی همان چیزی انگشت گذاشته اید که مورد نقد(بارهی سنجش) من بوده یعنی "ارزش" حافظ و سعدی و چامهی آنها!
اکنون میباید از شما بپرسم که این ارزش در چیست و برسنج آن کدام است؟ شما با کدامین سنجه چامهی حافظ را ارزشمند برشمرده اید اگر تنها از بهر زبان و خامه و نغمههای فخیم اش میباشد که من نیز آن را فروننهاده ام اما اگر برآنید که حافظ و همپیالگان او فرهنگ پیشینیان را از زیر سمضربهی ستوران مغول بیرون کشانیده و آن را "حفظ" نموده اند آنگاه است که از شما خواهم پرسید که آن "ارزش های برتر" که حافظان آنها را پاس داشته اند کدامند و ارزش و عظمتشان در چیست و به چه رو؟ زینهار که این پرسشگری پیوسته یک تبارشناس است که در همهی چیزهای فرهنگانه بزرگ پنداشته شده، ای بسا که چیزهای زشت و پلید می بیند. همین برای فرهنگ "عظیم"ما بس که ما زادگان اش هستیم!
آیا تاکنون از خود پرسیده اید چراست که ما بدینسان چون زنان مُحصنهی زناکار تا سینه در خاک خرافات فرورفته ایم و آه از نهادمان برآمده است. مایهی آن را در کجا جسته اید، چرا نمیباید مایهی آن را در فرهنگ و فرهنگسازان خود بیابیم زیرا چه کس به اندازهی مولانا و حافظ و فرهنگپروران ما میتوانسته اند بر جان و روان ما چیره شوند و از درون و برون با تار و پود زرین ترانه و سخن خود هستی ما را درهمتنند و بههمبافند.
یک نکتهی دیگر که شایستهی سرزنش است شاید این باشد که شما «فرهنگسازان» ما را همه به یکسان دیده و اندیشیده اید چرا که تفاوت میان حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی با هر دیده که به چشم آوریم از زمین تا آسمان است. برای نمونه از دید من فردوسی یکتا مرد گسترهی اندیشه و شعر در زیستجهان فرهنگی ماست نه بدینروی که من میهنپرستم یا احساسهای ناسیونالیستی یا شوینیستی ام گل کرده بلکه بدانرو که تنها اوست که در چامه اش و با چامه اش"خرد" را این چنین، شایسته ارج نهادن دیده و اندیشیده است: «به نام خداوند جانوخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد» پس از او هیچ کس، دستکم در پهنهی سرودن بدان پایه و زینه که او رسیده نرسیده است. تاریخ خرد در شعر فارسی داستان اُفت و افول و نشیب پیاپی است. چنان که حافظ «میفرماید!»:
عاقلان نقطهی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
با این همه شاید هم بد نباشد که گاه لودروار با دستنوشتههای کسان رویارو شد و آنها را زیرورو کرد. برای این کار من دوست دارم که به متن خود شما بازگردم و تیزتر در آن بنگرم.
"فتور، سستي، تباهي، ويراني، آشوب، تقدير گرايي، تنبلي و بيخاصيتي(درست مثل حالا(!)) گردنكشي ايلات و طوايف و«مترسكهاي لرزاني» به نام شاه و به همه اينها اضافه كنيد ايلغار ترك و غز و مغول را! و مثل همين حالا شانه از زير بار مسووليت خالي كردن، به نوعي پاك كردن صورت مساله(تاکید از من است و علت چیست؟!)، دردي كه در همه تاريخ گريبان مان را گرفته است، «مهاجرت»! دستهدسته كوچيدن به چينوماچين! به هند به تركيه و آدمي تنها ميان خيل عظيم دريوزگان و بندهصفتان و بردگان كه وارث و به قول شما «حافظ» ماتركي است كه از روزگار مجد و عظمت سرزمين اش برجاي مانده و حالا بر ويرانههاي پيشكش مغولها ايستاده، به گمان تان بايد بياید و از چه بگويد؟" به گمانتان بايد بياید و از چه بگويد؟ از زندگي شاد و پر و پيمان؟ يا از پاسخ آري گفتن به زندگي؟"
نه بهتر است که از شراب و باده و ساقیان سیمینساق و لب لعل ماهرویان و مغبچگان زیباروی و از خرابات و مستی و شوریدگی و عربده و عربده کشی مستانه سخن بگوید مستانه عربده کشد:
ساغر می برکفم نه تا زِ بر برکشم این دلق ارزق فام را!
خواجهی ما «نخورده مست است!». با این همه میتوان به فهرست بلند شما هرآینه بسیارفروزههای زشتتر دگر افزود؟ با این همه منش و فروزههای زشت که برشمرده اید من نمیدانم که چگونه اصرار بر عظمت و بزرگی سرزمینی دارید که حافظان میبایست چون مرغ مرغواگو به سوگ اش نشسته باشند؟ گیراتر آن که من نشانه ای از این پاسداشتِ شکوه و فّر و عظمت در چامهی حافظ و حافظگونگان نمیبینم البته اگر مرداتان شکوهوفّر ایران باستان است. ایران دوران هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان. (گر چه در این فّروشکوه گمانی نمیتوان ورزید با این همه جای سخن سازی در اینجا نیز بسیار فراخ است اگر در آن بیاندیشیم که فرهنگ ما سراسر از بنیادی فسانهباور و دیناندیش برخاسته است).
و اگر آهنگتان فّروشکوه ایران پس از یورش اعراب است که من درست به همینرو و از پس آن نمیتوانم به چیزی چون فرهنگ ناب ایرانی باور داشته باشم؛ فرهنگی که بُنپارهای استوارگردانندهی آن از متن سرزمین ایران برخاسته باشد.
در گسترهی سیاست و کشورداری همان بِه که به نوشتهی خود شما بازگردیم و در پهنهی اجتماع و فرهنگ نیز همین بس تا در آن براندیشیم که زردتشتیان هممیهمنمان را تا همین چندی پیش - دوران مشرورطه-بهچهسان بر گونهی «مجوسان» دیده؛ میراندند، شکنجه میدادند و به مانند تاراندهشدگان با آنها رفتار مینمودند. گویی که مردمانی از سرزمین دیگرند و هیچگونه حقی بر سرزمین ابا و اجدادی خود ندارند. یک تن از اینان نه میتوانست و نه دل آن را داشت تا به گذشته بازگردد و از فرّ پیشینان سخنی براند که ریسمان «تکفیر» و زنجیر «تنبیه» بر دست و پایش بسته میشد و او را به بدترین دَرَکات دوزخ میهمان مینمود.
آیا از پیشینیان جز نامی و اشاره ای در چامهی شاعران ما آن هم نه برای ستودن فرهنگ باستان که برای درپیچیدن واژگان در جامهی مفاهیم و گنجانیدههای بیگانگان دیده میشود؟(1)
در سرزمینی که تنها شیخ و مفتی و محتسب و پیر و پارسا و پشمینه پوش و خراباتی و مراد و مرید و گدا و درویش تولید میکند من نمیدانم که بهچهسان میتوان فّروشکوه دید، چهبسا که میباید نشان این فرّوشکوه را در قامت تکیده و گوژیدهی پشمینهپوشان و دیوانگانی چون ابوسعید ابوالخیر یا عطار نیشابوری دید، گدایان و گدامنشانی که دریوزگان دستپرود خود را روانهیِ درگاه مالداران زمانهی خویش میکرده و اگر «روزی ای تفقّدشان» نمیکرده اند زبان به دشنام و ناسزا میگشاده اند و کسان را به بدترین شیوه می نکوهیده اند.
آیا این همه چامهستایی در میان ما خود گمانبرانگیز نمیتواند بود اگر که شاعران و فرهنگسازان ما همه جز مشتی دلقک خودخداپندار نبوده اند یا وقتی که دلشان تنگ میشده یاد «نیستان» در سرشان میافتاده و رنگپریده و زردچهره، زوزهی سگان را نیز برتر از نیایش و عبادتها و روزهها و دمفروبستنهای چندماههی خود مینشانده اند. یا اینکه خردشان کاری جز بستن دست و پای خرد و اندیشه نمیدانسته و نمیاندیشیده.
فلسفي گرچه نيست اميرالنحل
هم چو زنبور نامسلمان است
مـركب ديـن كه زادۀ عرب است
داغ يونانش بر كفل منهيد
این عصا چه بود؟ قیاسات و دلیل
آن عصا که دادشان بینا جلیل
چون عصا شد آلت جنگ و نفیر(!)
آن عصا را خرد بشکن ای ضریر
او عصاتان داد تا پیش آمدیت
آن عصا از خشم هم بروی زدیت
پای اسـتدلالـیان چـوبـین بود
پای چوبین سخت بیتمکین بود
عقل قربان کن به پیش مصطفی
حسبی الله گو که الله ام کفی
خویش «ابله» کن تبع میرو و سپس
رستگی زین ابلهی یابی و بس
اکثر اهل الجنه البله ای پسر
بهر این گفتست سلطان البشر
بیشتر اصحاب جنت ابلهند
تا ز شر فیلسوفی میرهند
خویش را عریان کن از فضل و فضول
تا کند رحمت به تو هر دم نزول
زیرکان با صنعتی قانع شده(این همان سخن دوستمان نیکیتاک دربارهی هوش و رستن از زندان است)
ابلهان از صنع در صانع شده
مصطفی اندر جهان، آنگه کسی گوید ز عقل! (باری پیش درگاه پیشوا خرد خر کیست!)
چند و چند از حکمت یونانیان
حکمت ایمانیان(!) را هم بخوان
وین علوم و این خیالات و صور
فضله شیطان بود بر آن حجر
شرم بادت ز آنکه داری ای دغل
سنگ استنجای شیطان در بغل (منظور شیخ بهایی عالم و فیلسوف عالیجاه و بلندمرتبهی مسلمان البته خرد است)
سور رسطالیس و سور بوعلی
کی شفا گفته نبی معتلی
با دف و نی دوش آن مرد عرب
وه چه خوش میگفت از روی طرب
ایها القوم الذی فی المدرسه
کل ما حصلتموه وسوسه ای دانش اندوزان هر آن چه اندوخته اید همه وسوسهی اهریمن است!
فکرکم ان کان فی غیر الحبیب
ما لکم فی النشاه الاخری نصیب
فاغسلوا یا قوم عن لوح الفواد
کل علم لیس ینجی فی المعاد
این همه که گفته آمد مشت نمونهی خروار است. این نیست که یک تا چند بیت بدینسان در بُن نوشتههاشان گنجانیده شده باشد یا از دستوزبان شاعران ما برآمده باشد بلکه جهانبینی آنان سراسر بر این پایه بنیان شده است. «فتور، سستي، تباهي، ويراني، آشوب، تقديرگرايي، تنبلي و بي خاصيتي» را بیش از همه بلندپایگان و فرهنگسازان نیستیستای ما در تار و پود هستیمان تنیده اند چرا که این فرهنگ دستکم در نیمهی دومین اش چیزی جز ثنا و ستایش مرگ و نیستی و گریز از زندان زندگی و بند تن نبوده است. کنون با بودن پشمینهپوشان دست از جهانشسته ای که همهچیز و همهکس را و هر کاروکنش سازنده ای را به باد ناسزا میگرفته اند و هر جوانه ی تازهرو را با تیغ برآهیختهی یک «نه»ی بُرّان به پستترین گودناهای دوزخ روانه میکرده اند چهسان میتوانستیم چشم داشتن که نوباوگانی پای بر پهنهی هستی(گیتی) نهند و افسار سرنوشت خود را در دست بگیرند! من در این لانهی ماران رنگارنگ و خوشخطوخال فرهنگمان هیچ روزنهی امیدی که مژدهی زندگی دهد را نمیتوانم دیدن و برای آنچه که ما هستیم و شده ایم این فرهنگ پر پیچوتو و فرهنگسازان خودمان را مطلقاً علت میبینم و میشناسم-بدون آنکه بخواهم نقش سازاهای بیرونی را فروکاهم-و برآنم که همهی هَمّ ما اگر در راستای فروریزاندن ستونهاو پایههای این فرهنگ «افتخارآمیز» بسیج نشود ما همچنان در دل شب بیروزن فرهنگ خود اسیر و رهگمکرده خواهیم ماند.
پانوشت
1. با همهی درآمیختگی ای که میان فرهنگ ایرانی و فرهنگ اسلامی در ایران پس از حملهی اعراب در کار است، چنان که نمیتوان جدایشی میان آنها یافت اما میباید بدانیم که یک فرهنگ خویشبود را از دید بنیانهای برهمسازش باید از یک فرهنگ ناخویشبود جدا ساخت. آهنگ من از فرهنگ ناخویشبود در اینجا فرهنگی است که از درون تهیگشته و در اسارت درونی خود به فرهنگ چیره چنان با او یکی گشته که تهیگشتگی خود را به هیچ رو نمیتواند ببیند و حس کند.
از بهر همین گونه تهیگشتگی است شاید که تاریخ فرهنگ ما در بخش بزرگ اش تاریخ «قرآن» است و ما همچنان آن را «فرهنگ ایرانی» مینامیم و اعراب را بدان مینکوهیم که چرا قرآن را نتوانسته اند درست دریابند و بیاندیشند. از آنچه که در فرهنگ ما -در وجه سازنده اش رخ داده چرا که تباهی نیز میتواند آفریننده باشد! - تنها میتوان باخت و زیردستی معنوی ما را به فرهنگ فروتری که بر ما چیره گشته است را دریافت، راستی این است که ما ایرانیان هم در جبههی جنگ و هم در جبههی فرهنگ کارزار را به اعراب باخته بوده ایم چنان که تاریخ فرهنگ ما را میتوان سراسر زیر تاریخ عرب درنوشت. هرآینه این بدان معنا نیست که تکمردمانی به پاد جریان این رودخانهی خروشان شنا نکرده اند اما شکست محتوم آنها نتیجهی انجامینِ آن آغاز دوبارهای بوده که ما ایرانیان در جوف فرهنگ دینی خود نموده بوده ایم آهنگم «پذیرش» فرهنگ فروتر تازیان است. این است که میبینیم قیامهای خونین ایرانیان را خلیفهگان بیشتر به دست خود ایرانیان سرمیکوفته اند.
همین باید حس پرسش و گمان را در ما بیشتر برانگیزد که چه میشود که ایرانیان یاریگر خلیفه در به خاکوخون کشیدن قیامهای گاه ملی و مردمی خود ایرانیان بوده اند. و شگفت آن که بیشتر "آزادیخواهان"-شورشیان- را به نام «ملاحده» و «زنادقه» و مانند آن سرمیکوفته اند آیا معنای این جز پذیرش و درونی نمودن آیین نوپا چه میتوانسته است باشد؟!
بزرگان فرهنگ ما همه، سرشته و پرورندهی این سرشت دومین ما بوده اند و در پای خدای تازه است که همهی آمایه و توان خود را ریخته و به کار برده اند.
فلسفه نیز که میبایستی حس اندیشیدن و خردورزیدن را در ما برافرازد و به پیش برد بههمینسان سرنوشتی جز اُفت و افول در میان ما نداشته است نخست آن که کارش از همان آغاز بر بنیاد اثبات و استوار ساختن شرعیات پا گرفته بود-یزدانی اندیشی- و دیگر آن که جو چیره در میان فرهیختگان ما همانا با هر دستمایهای زدن و بریدن شاخ و برگهای کمتوش و توان این گیاه تازهرو بوده است. جز بارههای بیهمتایی که از دید فرهنگی هیچ تاثیری بر فرهنگ ما نداشته اند(مردهزادان) بیشینهی "فیلسوفان" و حکیمان و متکلمان و متشرعان و عارفان و ...ِی ما کاری جز این نمیدانسته اند که هر اندیشهی ناهمساز و نابهساز و «نابهکار»ی را به شکنجهگاه فره ایزدی ببرند و آن را هنوز به سخن نیاغازیده در دم خفه کنند!
چامهی حافظ نیز هرآینه از این دایرهی افسون به در نیست. میباید این را نیز بیفزایم که وفور واژگان اشارهکننده به فرهنگ باستان ایرانیان در چامهی «لسانالغیب» را به هیچرو نمیتوان با باستانگرایی وی همسنگ گرفت به گمان من این اشارههای گهگاهی را میباید در بطن تفسیر ویژهای نشاند که حافظ از قرآن- که در "چهارده روایت" آن را از بر بوده است- داشته است و این البته "تفسیر عاشقانه ای" از پیوند انسان با خدا بوده است که حافظ در برابر "پوست" قرآن از "مغز" آن بیرون میکشد. سخن من بر سر این تفسیر ویژه که آن را هم باید برخاسته از گفتارهای چیره بر زمانهی او یا شناخت شناسی(اپیستمولوژی) و پارادایم اندیشهای چیرهی آن عصر دانست نیست. آنچه من میخواهم بدان بپردازم این ذهنیت نادرست است که کاربست واژگانی همچون جامجم و اسکندر و دارا و مانند آنها در چامهی حافظ را میباید با باستانگرایی او یکی گرفت.
آیـنـهیِ سـکندر جـام مـی است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملکِ "دارا"
هیچ چیز بهتر از خود چامهی حافظ نشانه ای بر نادرست بودن این پندار نیست. چرا که به همان اندازه که در چامهی او ما با واژگان باستانی ایران رویارو هستیم با واژگان سامی نیز روبهرو ایم.
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبهی احزان شود روزی گلستان غم مخور
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضهی دارالسلام را
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام(!) را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
آب حیوان تیرهگون شد خضر فرخپی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد.
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید
دگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پردهی عصمت برون آرد زلیخا را
در پایان برآنم بر نکته ای انگشت نهم که مایهی دلخوشی بسیاری «اندیشمندان» ماست. بسیاری میهنپرستی ما ایرانیان را بدان میستایند که هر بار ما را از میان گرداب خاکوخون برآورده و به ما «همبستگی» بخشیده است، تاریخ اجتماعی ما از هر سو که بنگریم «جنگ هفتاد و دو ملت» بوده است و ایرانیان نه تنها در گسترهی اندیشه و اندیشهورزی هیچ گونه همبستگی مسالمتآمیزی با یکدیگر نداشته اند که هر بار به نام آیین و فرقهی خود دمار از دیگران برمیآورده اند- نه ستیزه جویی اندیشگی تنها که کشتن و در خون غلتاندن «نااهلان»! حتا در برآمدن صفویان، گرچه «وحدت سرزمینی» ایرانیان باز پس آوردند باید گمان روا داشت میباید پرسید که صفویان، راستی را برای ما چه به ارمغان آوردند، وحدت سرزمینی ما را به چه بهایی با ما داد و ستد نمودند به گمان من تاریخ برآمدن صفویان را نیز باید زیر تاریخ و اُفت و نشیب ایران نوشت و اندیشید در اینجاست که همهی نمودهای تباهی زدگی و انحطاط ایرانیان گرد هم میآیند و یک جا خود را بر سر ما آوار می کنند چرا که تباهی در اینجاست که خود را پر پیچ و خم میکند و با هر دستمایه ای خود را تناور و زیناور ساخته و تومار هستی ما را سفتوسخت در هممیپیچید!