تبليغاتX
پردازه ها

 

اَذغدی سروشِ ظلمت: آن جا که جهل دلیل است!

 

 

سراسر بحث امشب( آدینه، 2اسفند87 ) آقای رحیم پور اذغدی بر این پایه استوار گشته بود که در جهان شرق ( آهنگ ایشان البته جهان اسلام است) همه­­ی پرسش­هایی که با «سرشت سوگناک زندگی» ما سر و کار دارند، [ از کجا آمده ام، به کجا می روم، برای چه؟]  پاسخ در خور و قانع کننده یافته اند تنها می­ماند که ما به فرهنگ زرین خود بازگردیم و هر چه نادیده است در آن ببنیم و هر آن چه ناشنیده است در آن بشنویم. نکته ای که نزد ایشان دال بر برتری فرهنگ یزدان باور شرق نسبت به فرهنگ sekular («این جهان باور») غرب می باشد، غرب الحاد و غرب بی­دینی.

در این که آقای رحیم پور چقدر آگاهانه و از روی فریب­کاری یا نادانسته و نافهمیده، سکولاریسم و لائیسیته را با آتئیسم به هم می­آمیزد و همسان جلوه می­دهد بحثی نیست چرا که بر خلاف آتئیسم که بر بی­خدایی پای می فشرد نه لائیسیته و نه سکولاریسم هیچ یک به معنای بی دینی و حتا به معنای مخالفت با دینداری کسان در پهنه­­ی اجتماع نیستند این دو  مفهوم در کاربرد سیاسی­شان تنها دال بر جدایی دین از دولت یا دین از حکومت اند با درجه­های مختلفی از تاریک و روشنی! در این­جا نیز همان گرایش بنیادین تئوریسین­های تجددشناس(!) ولایت فقیه دیده می شود که حاضرند به بهای بی آبرو کردن خودشان هم که شده همه­­ی مفاهیم گونه گونه را با گستره­های معنایی ناهمسان شان زیر یک چَترمعنایی آورده و از گنجانیده (محتوی) تهی گردانند.

با این همه بهتر است که ما در متن سخنان ایشان ریزتر شده و بپرسیم : آیا پاسخ­هایی که جهان شرق به پرسش­های بنیادین بشر داده است به راستی پاسخ بوده اند؟ آیا به طور قطع و یقین می توان گفت که پاسخ اندیشمندان دنیای اسلام به این پرسش­ها حُجَّت را بر ما تمام نموده است یا خیر؟

گر چه آقای اذغدی چون همیشه، به در هم آمیختن سپهرهای گوناگون اندیشه ای، گرایش دارد ما اما می­باید از پیش روشن سازیم که بحث ما در چه حیطه ای جریان دارد و بر پایه­ی کدام مفاهیم است که می­خواهد خود را به پیش ببرد، ناساز با بینش آقای اذغدی ( اگر بتوان گفت که ایشان به عنوان شاگرد صادق مرتضی مطهری اصلاً از بینشی برخوردار هست) باید اذعان داشت که دین، فلسفه، عرفان، علم هر کدام حوزه­ی خاص خود را دارند و ما حق نداریم که مرزهای هر یک از آن­ها را برای دست یافتن به پاسخ­های پیش­یافته و پیش­بافته در هم بداونیم. با این همه این همان کاری است که پیوسته از  آقای رحیم پور سر می­زند بدان سان که روشن نیست ایشان به هنگام سخن­سرایی درباره­یِ فرهنگ و تمدن به کدام مولفه­ها نظر دارند و در کدام کادر و چارچوب است که بحث شان را پیش می برند بَرگذریم از این که ایشان، همه­یِ اندیشمندانِ جهان اسلام را همسان و همگون فرض می­کند و تفاوت های اندیشه­شان را در نظر نمی گیرد گو این که زکریای رازی به همان گونه با مساله جهان و معنای آن رو به رو شده است که بوعلی، یا فخر رازی به همان گونه که سُهروردی. کاری که در مورد مدرنیته و جهان غرب هم آن را مرتکب می شود گویی که دکارت و اسپینوزا و کانت به همان گونه می­اندیشیدند که فویر باخ و نیچه و مارکس، یا این که کیرکگور همانا دیوید هیوم است. بر این پایه این گفته، که جهان اندیشه ای غرب سراسر بر پایه­ی نسبیت­گرایی بنیان شده است چیزی جز کَژفهمی نیست اگر نخواهیم آن را نادانی و نافهمی خودخواسته بخوانیم.

 هیچ کاری برای اندیشیدن زیان­بارتر از همسان اندیشیدن ناهمسان­ها و ناهمسان اندیشیدن همسان­ها نیست. با این همه، این درست همان کاری است که اندیشمندان سازمانی ولایت فقیه همچون آقای رحیم پور پیوسته بدان دست می­زنند و از آن بهره می­جویند زیرا سرانجام آن چه برای آن­ها مهم است بر عرش نشاندن باور، عقیده و ایدئولوژی خودشان است.

اندیشیدن اما از لون دیگری است، از آن جا که کار ما نه ره زدن بلکه آموختن و ره سپردن به سوی درستی هاست می­باید از ایشان بپرسیم به چه حقی برای یک فرهنگ سو و جهتی یکتا قائل اند و همه­ی خطوط سیر اندیشه­ها و گروش­ها را به یک سمت می­بیند و می اندیشند، برای نمونه می­توان پرسید که آقای اذغدی اندیشمندی چون زکریای رازی دین ستیز را که همه­ی پیامبران را «شیادانی» می­خواند که زندگی انسان­ها را به آشوب می­کشند در چه طبقه ای جا می­دهد و از نظر مرتبه، به متفکر مستقلی چون او چه مرتبه ای در جهان اسلام می­دهد آیا این بینش را بینشی غیر معنوی می داند(که می­داند) و چرا و بر پایه­ی کدامین سنجه؟ معیار و بَرسنج آقای اذغدی برای تشخیص معنویت یک اندیشه چیست؟ و اصولاً آیا روا است که اندیشمند خود خوانده ای با معیارهای ایدئولوژیکی چون «معنوی» و «غیر معنوی» در مورد جهان اندیشه ای متفکران قوم اش به داوری بنشیند.  

  در برابر، و در جهان غرب اندیشه­های کسانی چون هگل و یا از آن مهم­تر کیرکگور را چگونه می تواند زیر مفهوم نسبیت­گرایی جای داد و بر اندیشید. نکته­ی دیگر این که در مباحثی که ایشان از آن سخن به میان می­آورند روشن نیست که موضع هر یک از اندیشمندان در دوره ای خاص یا در روزگاران متفاوت نسبت به یکدیگر چگونه بوده است؟ بدان معنا که مشخص نیست آیا ایشان اصلاً خطوط سیر و تاریخی برای اندیشه و اندیشدن قائل هستند یا نه؟ برای نمونه ایشان در بَحث­هایشان بسیار روی این نکته اصرار می­ورزند که هر آن چه در غرب به پدیدار گشته و رشد یافته، یا توسط غربیان از مسلمانان دزدیده شده و یا دست کم نطفه اش در جهان شرق بسته شده است و از این نکته از یک طرف بی­بنیادی جهان غرب و از سوی دیگر اصالت شرق را نتیجه می گیرد! من تردید دارم که آقای رحیم پور اصلاً یکی از کتاب­های بنیادین تاریخ اندیشه به ویژه اندیشه­ی فلسفی در غرب را از رو هم خوانده باشد با این همه  سوالی که این جا باید پرسیده شود این است که کدام غرب از کدام شرق گرفته است و آیا در  بحث تاثیر و هنایش فرهنگ­ها باید اصلاَ به عوامل درون زا نیز گوشه چشمی داشته باشیم یا خیر؟ به نظر می­رسد که آقای رحیم پور اذغدی در بحث رشد و اعتلایُ غرب و اُفت و افول شرق به هیچ رو نقش و تاثیر عوامل درون فرهنگی را در نظر نمی­گیرد نتیجه این سخنان این کلیشه نمایان است: غربیان از ما گرفتند و غرب شدند و ما از از سنت­هایمان به دور افتادیم و واپس ماندیم(کدامین سنت­مان؟ سنت ما چه مولفه هایی دارد؟ و تعریف اش کدام است؟). خرابی کار در آن جاست که این گفته به هیچ کاری جز دشمن تراشی و گریختن از زیر بار مسئولیت نمی­ انجامد انگار که آدمیان این فرهنگ از آسمان فرو افتاده باشند و اکنون در ارسارت شب تکنیک و علم غرب به سر می­برند. ما اما می باید بر خلاف آقایان روشن سازیم که در باره­ی کدام دوره از دوران فکر و اندیشه سخن می­گوییم و مشخص گردانیم که  مولفه­های هر یک از این دوره ها چیست و جهت شان به کدامین سو. امری که درست بَر خلاف گرایش آقای رحیم پور اذغدی است چرا که بسیار پیش می­آید که ایشان از روزگار زرین ایران ( ببخشید عصر زرین فقط اسلام(!) ) سخن بگوید و از همان جا بِپَرد و از فلسفه ستیزی همچون امام محمد غزالی سخن سر کند و او را بستاید. این خود یکی تناقض­های است بسیار فراوان آقای اذغدی است، چرا که معلوم نیست ایشان از کُدامین طریق اندیشگی در دنیای اسلام هواداری می­کنند اگر بنا بر ستایش بوعلی است پس چرا جلوه گری غزالی؟ اگر بنا بر ستایش از مولوی و عارفان است پس چرا نباید در این اندیشید که عرفا به بدترین شیوهایِ دست یاب حکما را سرزنش نموده اند. اندیشمند باستان گرایی چون سهروردی با گرایش­های ایرانشهری اش چگونه با معجون اندیشه فقهی-ایدئولوژیک رحیم پور اذغدی جفت و جور می­شود. سهروردی را از آن رو نمونه می­آورم که از مهمترین منابع مورد ستایش ایشان است اما نکته­ی گیرا در تاریخ اندیشه­ی ایران این است که سُهروردی را فقهای زمان به خاطر اندیشه فلسفی اش تکفیر کرده و می­کُشند حال اگر بخواهیم بَرسنج آقای اذغدی را در این جا به کار گیرم باید از ایشان پرسید در این میان سهروردی برحق بوده است یا فقیهان؟ فقیهان معنوی­تر عمل کرده اند یا شیخ اشراق؟!

هم­چنان که در جای دیگر اشاره کرده ام تاریخ اندیشه و فکر در فرهنگ ما در عین حال تاریخ جنگ «هفتاد و دو ملت» بوده است و هر اندیشه ای خشونت همزاد خود را نیز به همراه داشته است، نه بدان معنا که چیزی به اسم «بازار آزاد اندیشه­ها» در کار بوده، بل بدین معنا که چیزی به اسم کارزار خونین اندیشه­ها در کار بوده است. و چه بسیار اندیشمندان که در این کارزار پُر خار جان باخته یا از خانه و کاشانه خود روانه شده اند، سرنوشت پور سینا و مُلا صَدرا هر یک به شیوه­ی خاص خود حکایت از این داستان غم انگیز دارد چرا که پور سینا پیوسته از این شهر بدان شهر گریزان بود و صدرالمتالهین سالیان سال از دست فقیهان خود را به گوشه­ی انزوا تبعید کرد؟!   

با این همه بغرنج پیچیده­ و گره کور فرهنگ پر زد و خورد ما برای آقای اذغدی با آن ذهن ایدئولوژیک یک کاسه سازش بس آسان بدین سان گشوده می­شود که همه­ی این­ها از عارفان و حکیمان وفقیهان و پشمینه پوشان با همه­ی تضادهای پرپیچی که میان خود و ستیهندگان­شان در کار است برحق اند(؟!) منتها درجه­ی نزدیک شدن­شان به حق با هم فرق دارد انگار که ایشان خود سنجه­ی تشخیص حقیقت لایزال اند و با خط کشی خدایی به راه افتاده و میزان رسیدن دیگران به حقیقت را اندازه گیری می­کنند. نکته­ی گیرا در این جا تشخیص اسارت ایشان در بند عرفان است. چرا که عُرَفا بنا به سرشت­شان می­باید که َاَبَرفیلسوفانی باشند بر گذشته از سپهر تجربه  و خرد، آنان با ابزاری به نام دل(!) بینای حقایقی اند که تجربیان و دانشمندان (که علم شان علم «غریزی» است؛ همان که حیوانات نیز دارند) و حکما که عقل را به کار می­گیرند از تشخیص آن­ها ناتوانند بگذارید این­جا یک پرانتز باز کنیم تا سپس بر سر سخن­مان بازگردیم می­باید از آقای اذغدی پرسید که اصلاً علم غریزی یعنی علمی که به زعم ایشان میان انسان و حیوان مشترک است به چه گفته می­شود؟ به نظر می­رسد ایشان درک بالقوه­ی همه­ی باشندگان زنده از محیط پیرامون شان را همان علم غریزی می­نامد که باید در مورد انسان همان علم ابزارساز باشد زیرا هم­چنان که حیوانات در محیط پیرامون­شان می­کاوند انسان نیز به این کار دست می­یازد تا غریزه اش را ارضا کند؟ اما اگر چنین است و علم تجربی آن­چنان که آقای اذغدی ادعا می­کند صرفاً غریزه است پس چرا نمی­توان انتظار داشت که خرچنگ ها فیزیکدان شوند و گاوها زیست­شناش؟ ( تردید دارم که ایشان یک بار هم که شده خودشان را با این پرسش کانتی که: شرط امکان حصول تجربه و علم ما از طبیعت چیست یا این که درک ما از طبیعت خود چگونه ممکن است رویارو کرده باشند) ایشان و همگنان­شان وقتی از تجربه و علم تجربی(گو این که این دو را از یک سنخ می­دانند) سخن می گویند گویی از امر پست و فرومرتبه ای سخن سر می­کنند که می­باید با پیرامون­پایی بدان نزدیک شد اگر چه این گفته تا اندازه ای با توجه به سیاست­­های علمی(!) رژیم ولایت فقیه گزافه می­نماید اما به هر حال روشن است که ایشان در آن چه که خود مراتب رسیدن به حقیقت می­نامند علم تجربی و سپس فلسفه را در مرتبه­ی فروتری از عرفان و وحی می­نشانند. در پس انگیزه­ی آنان اگر بجوییم ناگفته، این سخن بدان معناست که در میزان نزدیکی به حق و حقیقت الهی­دانان (یزدان شناسان) از همه به اسرار عالم «خلقت»  نزدیک ترند؛ معترضه بگویم: آنان جهان را از دریچه­ی خردِ خدایاب­شان ناپرسیده، مخلوق و عبد می­انگارد چنان که اگر چشم بینا و گوش شنوا از نوع خدابین اش را داشته باشیم در خواهیم یافت که همه چیز روی به سوی معبود خود دارد. البته سخن ما بدان معنا نیست که عارفان و پیامبران به اسرار جهان تجربی آگاه نیستند بلکه بدان معناست که آگاهی از جهان تجربی در برابر علم ایشان از عالم اسرار به مانند آب کوزه در برابر دریاست؛ مرتبه­ی چشم جهان­بین کجا و چشم (خدا) جان­بین کجا!

 روشن است که نیاندیشیدن و پذیرش برای ما انسان­های میرا و ناپخته و «ناسوخته» ( به تعبیر مولوی: 'خام بدم پخته شدم سوختم') که هیچ گونه درک غیر تجربی از عالم نمی­توانیم داشته باشیم شرط اندریافتن این سخنان است. در وارد شدن به این وادی باید «پُشته بیندازیم» و از هر آن چه علم غیر الهی است دست بشوییم.

پیداست که شک و گمان ورزی در این آیین و مسلک بزگترین گناه است به گمان من  ریشه­ی شر مطلق پنداشتن مدرنیته و جهان غرب توسط این اندیشمندان در همین جاست. جذبه و خلسه و در کنارش شور و شیدایی در این بینش بزرگ­ترین ارزش را دارند و این­ها درست همان چیزهایی اند که خرد با آن­ها کنار نمی آید.

با این همه برای این که بحث­مان را به ژرفای آن ببریم در ستیز با این بینش بهتر است از آقای اذغدی بپرسیم که اصلاَ بر چه پایه ای می­توان عرفان و وحی را شناخت نامید و یک یزدان­شناش بر چه اساس می­تواند مدعی شود که می­تواند در موضوعی خاص مثلاَ؛ خدا، روح، آفرینش جهان و همه­ی بغرنج­های فیزیکی و متافیزیکی نظری صائب تر از یک فیلسوف یا دانشمند به دست دهد؟ اگر بحث تنها بر سر ادعاست که دست ما برای هر ادعایی باز است و بس ساده می توان مدعی هر گونه توهمی به عنوان حقیقت گشت. گزاره­­های «خدا هست» یا «جان پاینده است» می­توانند درست یا نادرست باشند و درستی­شان با براهین تجربی یا فلسفی نیاز به اثبات دارد، اگر اثبات شد می­توانیم برای نمونه به بودن خدا باور بیاوریم و اگر ثابت نشد باور ما به خدا منتفی خواهد بود. این نمی­شود که از آغاز باور داشته باشیم که خدا هست بدون این که برهانی در صحت باور خود آورده باشیم آن گاه مدعی شویم از طرف این خدا به ما وحی نازل می شود یا این که ما با خدا به واسطه­ی فنا شدن­مان در او سر و سری داریم، برگذشته از این که ما چه احساسی نسبت به خدا داریم و حتا در پندارهایمان چگونه با یک باشنده­ی همه­-دان و همه-­توان که در عین حال انسان­وارانه ما را دوست می­دارد (!) پیوند برقرار نموده ایم این ادعا که می­توان با یک باشنده­ی برتر همه­-دان و همه-­توان پیوند برقرار نمود خود نیاز به اثبات دارد. سخن مدعی به هیچ رو حجت نیست براهین صدق یک حکم بیرون از این که چه کسی آن را بر زبان می راند باید صادق باشد.

از این منظر که بنگریم خواهیم دید که بنیاد سخنان آقای رحیم پور و همانندان وی بر باد است زیرا آن­ها اعتقاد را مبنای صحت حکم و ادعای خود در نظر می گیرند.

ایشان در سخنرانی اخیرشان بر این نکته بسیار اصرار می­ورزیدند که با مدرنیته و غرب ما به سوی یک جهان بیهوده و پوچ که از هر گونه ارزشی تهی شده است روانه شده ایم و از آن جا که در ارزش خود زندگی به واسطه ی پی بردن به بی­معنایی مرگ پی برده ایم ناگزیر باید اذعان کنیم که مسیری که غرب و مدرنیته در شناخت جهان در پیش گرفته به بیراهه است و باید بازگردیم و سرچشمه­های جوشان قدسانیت را در سنت گذشتگان بازجوییم چرا که جهان از دید ایشان هدفمند است و مدرنیته سرانجام ما را به بی­معنایی می­کشاند. در این بحث بر دو گونه می­توان نظر کرد: می­توان پرسید که پویش مدرنیته در شناخت جهان آیا مبتنی بر زیر پا نهادن حقیقت بوده یا وارون آن؟ و در ادامه می­توان پرسید آیا پاسخ­های سنت توانایی سیراب نمودن جان حقیقت خواه انسان را دارند یا خیر. اگر بحث بر سر پذیرش صرف بود و اگر اعتقاد آدمی را بس بود، هیچ یک از پرسش­هایی که به سرنوشت انسان مربوط می­شوند اصلاَ به وجود نمی آمدند تا بخواهند پاسخی یابند اما همین که انسان با تمام وعد و وعیدهای ادیان دست از پویش و جویش برنداشته نشان از آن دارد که انسان ناگفته، پاسخ خود را در دین نه یافته و نه می­توانسته است بیابد. دین باوران اما بر آنند که به ما بخورانند که در باورهای آنان حقیقت آشیان نهاده است با این همه می­توان از هر دین­داری پرسید آیا او به یقین می­داند که موضع او مبتنی بر حقیقت است و دلیل او چیست؟

با این همه بر گذشته از آن چه کاسب­کاران دین­فروش بدان باور دارند آن چه که آنان بر روی آن تاکید می­نمایند درست نقطه­ی ضعف انسان و البته مدرنیته است. من اکیداً بر این باورم که تاریخ فلسفه در نشیب و فرازش عموماً تاریخ باززایی مفهوم خدا بوده است ( بدین معنا که دریافتی از یک امر همیشه پایدار و مطلق و جاودان در پس دریای «شدن» دست از سر هیچ فرزانه ای بر نداشته است) و این درست از آن روست که گرایش به پایندگی در انسان بیش از یک نیاز ساده است. فارغ از این که چه کسی در مورد این مسائل بنیادین سخن می­گوید یا این که ما در این باره چه باور و داوری ای داریم باید بدانیم که هر گونه کوششی که در جهان علم و فلسفه صورت می­گیرد باید گوشه چشمی به این پرسش هر دم سر برآورنده داشته باشد.

اما چیزی که روشن است آن است که ادیان در این مورد به هیچ رو پاسخ درخوری برای ما ندارند و نمی­توانند داشته باشد چرا که اگر بخواهیم با سنجه­یِ صرف علم در برخی از آیات و روایت های دینی بازگردیم چیزی جز بلاهت تشخیص نخواهیم داد! بس آسان می­توان پرسید که دینی که در مورد آفرینش جهان و انسان داستان­های افسانه ای پیش­بودگان را بر سر هم نهاده چگونه می­تواند در مورد مرگ و معنای زندگی راهی پیش پای ما نهد؟ تورات و قرآن را که بنگریم در مورد آفرینش جهان، کیهان و انسان به آن چنان سخنان پوچ و یاوه ای برخواهیم خورد که حتا در ذوق خود شک خواهیم کرد البته اگر ذهنیت مان هنوز تار عنکبوت نگرفته باشد. آن جا که کتب آسمانی هیچ گونه درک مطابق با واقعی در مورد آفرینش انسان به عنوان باشنده ای فراگشت یافته در طول زمان به ما نمی­دهند چگونه از آن­ها می­توان انتظار داشت که در مورد سرنوشت ما قضاوت کنند؟ ( آن چه ما از دیدگاه­های داروین و زیست شناسی نوین می­دانیم این است که انسان باشنده ای است کالبد یافته در طول «زمان» نه باشنده ای خلق شده در یک «آن» ) این بحث را از آن رو در میان می­آورم که یزدان­شناسان باور دارند وحی الهی ما را به روی حقایقی می­گشاید که دست عقل و تجربه بدان­ها نمی­رسد اما اگر وحی خود تاب مقاومت در برابر خرد را نداشته باشد آن گاه چگونه می­توان آن را به عنوان برترین سنجه­ی پرده برداشتن از حقیقت به کار برد؟ وحی باید نخست خود را پیش خرد موجه گرداند تا سپس بتواند بپاید و به کار آید وگرنه آن چه را که بدین نام نامیده ایم در امر حقیقت به هیچ کارِ ما نمی­آید. من در این جا سر آن ندارم که در برهان­هایی که علیه نامیرایی روان در کار است بحث کنم اما باید یک بار هم که شده در آن براندیشیم و در پیش فرض گیریم که چه بسا گزاره­ی «خدا نیست» صادق باشد و ما انسان ها پس از مرگ خاک و خاکستر شده  و رستاخیزی نداشته باشیم؟ - می­دانم این سرنوشت سوگ­باری برای نوع بشر است با این­ همه فرض کنیم واقعیت چنین باشد در این صورت چه؟ آیا با دانستن این که ما انسان­ها میرا هستیم باید بازگردیم و به افسانه و افسون و دروغ  و ناراستی دست آویزیم یا این که باید به کاری بنیادی تر دست بزنیم که همانا رغم زدن سرنوشت تازه ای برای خودمان باشد. بر سر دو راهه بودن سرشت و سرنوشت سوزناک ماست از این چشم انداز میان دیندار و بیدین فرقی نیست چرا که هیچ دینداری نمی­تواند به صراحت مدعی شود آن چه که بدان باور دارد حقیقت هم خواهد داشت ما اما می­باید از اذغدی­ها و همه­ی کاسب­کاران دینی از هر نوع برگذریم و خود با بنیادی­ترین پرسش هستی­مان رویارو شویم، معنای این سخن چیزی جز این نتواند بود که ما می­باید اَفسار زندگی­مان را در دست گرفته و از چَنگ کسانی که می­خواهند با مژده­ی بهشت یا ترساندن از دوزخ به «راه بنمایند» بیرون کشیم و خود مسئولیت سرنوشت خود را به کف گیریم و آن راه به اراده و خواست خود به پیش بریم این «وانهاده» بودن گر چه این گنجانیده، خمیره ای دینی دارد سرنوشت ماست، رواست که با سرنوشت خود رو به رو آییم و با همه­ی بندها و ریسمان های آزادی­کُش به ستیزه برخیزیم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com