اَذغدی سروشِ ظلمت: آن جا که جهل دلیل است!
سراسر بحث امشب( آدینه، 2اسفند87 ) آقای رحیم پور اذغدی بر این پایه استوار گشته بود که در جهان شرق ( آهنگ ایشان البته جهان اسلام است) همهی پرسشهایی که با «سرشت سوگناک زندگی» ما سر و کار دارند، [ از کجا آمده ام، به کجا می روم، برای چه؟] پاسخ در خور و قانع کننده یافته اند تنها میماند که ما به فرهنگ زرین خود بازگردیم و هر چه نادیده است در آن ببنیم و هر آن چه ناشنیده است در آن بشنویم. نکته ای که نزد ایشان دال بر برتری فرهنگ یزدان باور شرق نسبت به فرهنگ sekular («این جهان باور») غرب می باشد، غرب الحاد و غرب بیدینی.
در این که آقای رحیم پور چقدر آگاهانه و از روی فریبکاری یا نادانسته و نافهمیده، سکولاریسم و لائیسیته را با آتئیسم به هم میآمیزد و همسان جلوه میدهد بحثی نیست چرا که بر خلاف آتئیسم که بر بیخدایی پای می فشرد نه لائیسیته و نه سکولاریسم هیچ یک به معنای بی دینی و حتا به معنای مخالفت با دینداری کسان در پهنهی اجتماع نیستند این دو مفهوم در کاربرد سیاسیشان تنها دال بر جدایی دین از دولت یا دین از حکومت اند با درجههای مختلفی از تاریک و روشنی! در اینجا نیز همان گرایش بنیادین تئوریسینهای تجددشناس(!) ولایت فقیه دیده می شود که حاضرند به بهای بی آبرو کردن خودشان هم که شده همهی مفاهیم گونه گونه را با گسترههای معنایی ناهمسان شان زیر یک چَترمعنایی آورده و از گنجانیده (محتوی) تهی گردانند.
با این همه بهتر است که ما در متن سخنان ایشان ریزتر شده و بپرسیم : آیا پاسخهایی که جهان شرق به پرسشهای بنیادین بشر داده است به راستی پاسخ بوده اند؟ آیا به طور قطع و یقین می توان گفت که پاسخ اندیشمندان دنیای اسلام به این پرسشها حُجَّت را بر ما تمام نموده است یا خیر؟
گر چه آقای اذغدی چون همیشه، به در هم آمیختن سپهرهای گوناگون اندیشه ای، گرایش دارد ما اما میباید از پیش روشن سازیم که بحث ما در چه حیطه ای جریان دارد و بر پایهی کدام مفاهیم است که میخواهد خود را به پیش ببرد، ناساز با بینش آقای اذغدی ( اگر بتوان گفت که ایشان به عنوان شاگرد صادق مرتضی مطهری اصلاً از بینشی برخوردار هست) باید اذعان داشت که دین، فلسفه، عرفان، علم هر کدام حوزهی خاص خود را دارند و ما حق نداریم که مرزهای هر یک از آنها را برای دست یافتن به پاسخهای پیشیافته و پیشبافته در هم بداونیم. با این همه این همان کاری است که پیوسته از آقای رحیم پور سر میزند بدان سان که روشن نیست ایشان به هنگام سخنسرایی دربارهیِ فرهنگ و تمدن به کدام مولفهها نظر دارند و در کدام کادر و چارچوب است که بحث شان را پیش می برند بَرگذریم از این که ایشان، همهیِ اندیشمندانِ جهان اسلام را همسان و همگون فرض میکند و تفاوت های اندیشهشان را در نظر نمی گیرد گو این که زکریای رازی به همان گونه با مساله جهان و معنای آن رو به رو شده است که بوعلی، یا فخر رازی به همان گونه که سُهروردی. کاری که در مورد مدرنیته و جهان غرب هم آن را مرتکب می شود گویی که دکارت و اسپینوزا و کانت به همان گونه میاندیشیدند که فویر باخ و نیچه و مارکس، یا این که کیرکگور همانا دیوید هیوم است. بر این پایه این گفته، که جهان اندیشه ای غرب سراسر بر پایهی نسبیتگرایی بنیان شده است چیزی جز کَژفهمی نیست اگر نخواهیم آن را نادانی و نافهمی خودخواسته بخوانیم.
هیچ کاری برای اندیشیدن زیانبارتر از همسان اندیشیدن ناهمسانها و ناهمسان اندیشیدن همسانها نیست. با این همه، این درست همان کاری است که اندیشمندان سازمانی ولایت فقیه همچون آقای رحیم پور پیوسته بدان دست میزنند و از آن بهره میجویند زیرا سرانجام آن چه برای آنها مهم است بر عرش نشاندن باور، عقیده و ایدئولوژی خودشان است.
اندیشیدن اما از لون دیگری است، از آن جا که کار ما نه ره زدن بلکه آموختن و ره سپردن به سوی درستی هاست میباید از ایشان بپرسیم به چه حقی برای یک فرهنگ سو و جهتی یکتا قائل اند و همهی خطوط سیر اندیشهها و گروشها را به یک سمت میبیند و می اندیشند، برای نمونه میتوان پرسید که آقای اذغدی اندیشمندی چون زکریای رازی دین ستیز را که همهی پیامبران را «شیادانی» میخواند که زندگی انسانها را به آشوب میکشند در چه طبقه ای جا میدهد و از نظر مرتبه، به متفکر مستقلی چون او چه مرتبه ای در جهان اسلام میدهد آیا این بینش را بینشی غیر معنوی می داند(که میداند) و چرا و بر پایهی کدامین سنجه؟ معیار و بَرسنج آقای اذغدی برای تشخیص معنویت یک اندیشه چیست؟ و اصولاً آیا روا است که اندیشمند خود خوانده ای با معیارهای ایدئولوژیکی چون «معنوی» و «غیر معنوی» در مورد جهان اندیشه ای متفکران قوم اش به داوری بنشیند.
در برابر، و در جهان غرب اندیشههای کسانی چون هگل و یا از آن مهمتر کیرکگور را چگونه می تواند زیر مفهوم نسبیتگرایی جای داد و بر اندیشید. نکتهی دیگر این که در مباحثی که ایشان از آن سخن به میان میآورند روشن نیست که موضع هر یک از اندیشمندان در دوره ای خاص یا در روزگاران متفاوت نسبت به یکدیگر چگونه بوده است؟ بدان معنا که مشخص نیست آیا ایشان اصلاً خطوط سیر و تاریخی برای اندیشه و اندیشدن قائل هستند یا نه؟ برای نمونه ایشان در بَحثهایشان بسیار روی این نکته اصرار میورزند که هر آن چه در غرب به پدیدار گشته و رشد یافته، یا توسط غربیان از مسلمانان دزدیده شده و یا دست کم نطفه اش در جهان شرق بسته شده است و از این نکته از یک طرف بیبنیادی جهان غرب و از سوی دیگر اصالت شرق را نتیجه می گیرد! من تردید دارم که آقای رحیم پور اصلاً یکی از کتابهای بنیادین تاریخ اندیشه به ویژه اندیشهی فلسفی در غرب را از رو هم خوانده باشد با این همه سوالی که این جا باید پرسیده شود این است که کدام غرب از کدام شرق گرفته است و آیا در بحث تاثیر و هنایش فرهنگها باید اصلاَ به عوامل درون زا نیز گوشه چشمی داشته باشیم یا خیر؟ به نظر میرسد که آقای رحیم پور اذغدی در بحث رشد و اعتلایُ غرب و اُفت و افول شرق به هیچ رو نقش و تاثیر عوامل درون فرهنگی را در نظر نمیگیرد نتیجه این سخنان این کلیشه نمایان است: غربیان از ما گرفتند و غرب شدند و ما از از سنتهایمان به دور افتادیم و واپس ماندیم(کدامین سنتمان؟ سنت ما چه مولفه هایی دارد؟ و تعریف اش کدام است؟). خرابی کار در آن جاست که این گفته به هیچ کاری جز دشمن تراشی و گریختن از زیر بار مسئولیت نمی انجامد انگار که آدمیان این فرهنگ از آسمان فرو افتاده باشند و اکنون در ارسارت شب تکنیک و علم غرب به سر میبرند. ما اما می باید بر خلاف آقایان روشن سازیم که در بارهی کدام دوره از دوران فکر و اندیشه سخن میگوییم و مشخص گردانیم که مولفههای هر یک از این دوره ها چیست و جهت شان به کدامین سو. امری که درست بَر خلاف گرایش آقای رحیم پور اذغدی است چرا که بسیار پیش میآید که ایشان از روزگار زرین ایران ( ببخشید عصر زرین فقط اسلام(!) ) سخن بگوید و از همان جا بِپَرد و از فلسفه ستیزی همچون امام محمد غزالی سخن سر کند و او را بستاید. این خود یکی تناقضهای است بسیار فراوان آقای اذغدی است، چرا که معلوم نیست ایشان از کُدامین طریق اندیشگی در دنیای اسلام هواداری میکنند اگر بنا بر ستایش بوعلی است پس چرا جلوه گری غزالی؟ اگر بنا بر ستایش از مولوی و عارفان است پس چرا نباید در این اندیشید که عرفا به بدترین شیوهایِ دست یاب حکما را سرزنش نموده اند. اندیشمند باستان گرایی چون سهروردی با گرایشهای ایرانشهری اش چگونه با معجون اندیشه فقهی-ایدئولوژیک رحیم پور اذغدی جفت و جور میشود. سهروردی را از آن رو نمونه میآورم که از مهمترین منابع مورد ستایش ایشان است اما نکتهی گیرا در تاریخ اندیشهی ایران این است که سُهروردی را فقهای زمان به خاطر اندیشه فلسفی اش تکفیر کرده و میکُشند حال اگر بخواهیم بَرسنج آقای اذغدی را در این جا به کار گیرم باید از ایشان پرسید در این میان سهروردی برحق بوده است یا فقیهان؟ فقیهان معنویتر عمل کرده اند یا شیخ اشراق؟!
همچنان که در جای دیگر اشاره کرده ام تاریخ اندیشه و فکر در فرهنگ ما در عین حال تاریخ جنگ «هفتاد و دو ملت» بوده است و هر اندیشه ای خشونت همزاد خود را نیز به همراه داشته است، نه بدان معنا که چیزی به اسم «بازار آزاد اندیشهها» در کار بوده، بل بدین معنا که چیزی به اسم کارزار خونین اندیشهها در کار بوده است. و چه بسیار اندیشمندان که در این کارزار پُر خار جان باخته یا از خانه و کاشانه خود روانه شده اند، سرنوشت پور سینا و مُلا صَدرا هر یک به شیوهی خاص خود حکایت از این داستان غم انگیز دارد چرا که پور سینا پیوسته از این شهر بدان شهر گریزان بود و صدرالمتالهین سالیان سال از دست فقیهان خود را به گوشهی انزوا تبعید کرد؟!
با این همه بغرنج پیچیده و گره کور فرهنگ پر زد و خورد ما برای آقای اذغدی با آن ذهن ایدئولوژیک یک کاسه سازش بس آسان بدین سان گشوده میشود که همهی اینها از عارفان و حکیمان وفقیهان و پشمینه پوشان با همهی تضادهای پرپیچی که میان خود و ستیهندگانشان در کار است برحق اند(؟!) منتها درجهی نزدیک شدنشان به حق با هم فرق دارد انگار که ایشان خود سنجهی تشخیص حقیقت لایزال اند و با خط کشی خدایی به راه افتاده و میزان رسیدن دیگران به حقیقت را اندازه گیری میکنند. نکتهی گیرا در این جا تشخیص اسارت ایشان در بند عرفان است. چرا که عُرَفا بنا به سرشتشان میباید که َاَبَرفیلسوفانی باشند بر گذشته از سپهر تجربه و خرد، آنان با ابزاری به نام دل(!) بینای حقایقی اند که تجربیان و دانشمندان (که علم شان علم «غریزی» است؛ همان که حیوانات نیز دارند) و حکما که عقل را به کار میگیرند از تشخیص آنها ناتوانند بگذارید اینجا یک پرانتز باز کنیم تا سپس بر سر سخنمان بازگردیم میباید از آقای اذغدی پرسید که اصلاً علم غریزی یعنی علمی که به زعم ایشان میان انسان و حیوان مشترک است به چه گفته میشود؟ به نظر میرسد ایشان درک بالقوهی همهی باشندگان زنده از محیط پیرامون شان را همان علم غریزی مینامد که باید در مورد انسان همان علم ابزارساز باشد زیرا همچنان که حیوانات در محیط پیرامونشان میکاوند انسان نیز به این کار دست مییازد تا غریزه اش را ارضا کند؟ اما اگر چنین است و علم تجربی آنچنان که آقای اذغدی ادعا میکند صرفاً غریزه است پس چرا نمیتوان انتظار داشت که خرچنگ ها فیزیکدان شوند و گاوها زیستشناش؟ ( تردید دارم که ایشان یک بار هم که شده خودشان را با این پرسش کانتی که: شرط امکان حصول تجربه و علم ما از طبیعت چیست یا این که درک ما از طبیعت خود چگونه ممکن است رویارو کرده باشند) ایشان و همگنانشان وقتی از تجربه و علم تجربی(گو این که این دو را از یک سنخ میدانند) سخن می گویند گویی از امر پست و فرومرتبه ای سخن سر میکنند که میباید با پیرامونپایی بدان نزدیک شد اگر چه این گفته تا اندازه ای با توجه به سیاستهای علمی(!) رژیم ولایت فقیه گزافه مینماید اما به هر حال روشن است که ایشان در آن چه که خود مراتب رسیدن به حقیقت مینامند علم تجربی و سپس فلسفه را در مرتبهی فروتری از عرفان و وحی مینشانند. در پس انگیزهی آنان اگر بجوییم ناگفته، این سخن بدان معناست که در میزان نزدیکی به حق و حقیقت الهیدانان (یزدان شناسان) از همه به اسرار عالم «خلقت» نزدیک ترند؛ معترضه بگویم: آنان جهان را از دریچهی خردِ خدایابشان ناپرسیده، مخلوق و عبد میانگارد چنان که اگر چشم بینا و گوش شنوا از نوع خدابین اش را داشته باشیم در خواهیم یافت که همه چیز روی به سوی معبود خود دارد. البته سخن ما بدان معنا نیست که عارفان و پیامبران به اسرار جهان تجربی آگاه نیستند بلکه بدان معناست که آگاهی از جهان تجربی در برابر علم ایشان از عالم اسرار به مانند آب کوزه در برابر دریاست؛ مرتبهی چشم جهانبین کجا و چشم (خدا) جانبین کجا!
روشن است که نیاندیشیدن و پذیرش برای ما انسانهای میرا و ناپخته و «ناسوخته» ( به تعبیر مولوی: 'خام بدم پخته شدم سوختم') که هیچ گونه درک غیر تجربی از عالم نمیتوانیم داشته باشیم شرط اندریافتن این سخنان است. در وارد شدن به این وادی باید «پُشته بیندازیم» و از هر آن چه علم غیر الهی است دست بشوییم.
پیداست که شک و گمان ورزی در این آیین و مسلک بزگترین گناه است به گمان من ریشهی شر مطلق پنداشتن مدرنیته و جهان غرب توسط این اندیشمندان در همین جاست. جذبه و خلسه و در کنارش شور و شیدایی در این بینش بزرگترین ارزش را دارند و اینها درست همان چیزهایی اند که خرد با آنها کنار نمی آید.
با این همه برای این که بحثمان را به ژرفای آن ببریم در ستیز با این بینش بهتر است از آقای اذغدی بپرسیم که اصلاَ بر چه پایه ای میتوان عرفان و وحی را شناخت نامید و یک یزدانشناش بر چه اساس میتواند مدعی شود که میتواند در موضوعی خاص مثلاَ؛ خدا، روح، آفرینش جهان و همهی بغرنجهای فیزیکی و متافیزیکی نظری صائب تر از یک فیلسوف یا دانشمند به دست دهد؟ اگر بحث تنها بر سر ادعاست که دست ما برای هر ادعایی باز است و بس ساده می توان مدعی هر گونه توهمی به عنوان حقیقت گشت. گزارههای «خدا هست» یا «جان پاینده است» میتوانند درست یا نادرست باشند و درستیشان با براهین تجربی یا فلسفی نیاز به اثبات دارد، اگر اثبات شد میتوانیم برای نمونه به بودن خدا باور بیاوریم و اگر ثابت نشد باور ما به خدا منتفی خواهد بود. این نمیشود که از آغاز باور داشته باشیم که خدا هست بدون این که برهانی در صحت باور خود آورده باشیم آن گاه مدعی شویم از طرف این خدا به ما وحی نازل می شود یا این که ما با خدا به واسطهی فنا شدنمان در او سر و سری داریم، برگذشته از این که ما چه احساسی نسبت به خدا داریم و حتا در پندارهایمان چگونه با یک باشندهی همه-دان و همه-توان که در عین حال انسانوارانه ما را دوست میدارد (!) پیوند برقرار نموده ایم این ادعا که میتوان با یک باشندهی برتر همه-دان و همه-توان پیوند برقرار نمود خود نیاز به اثبات دارد. سخن مدعی به هیچ رو حجت نیست براهین صدق یک حکم بیرون از این که چه کسی آن را بر زبان می راند باید صادق باشد.
از این منظر که بنگریم خواهیم دید که بنیاد سخنان آقای رحیم پور و همانندان وی بر باد است زیرا آنها اعتقاد را مبنای صحت حکم و ادعای خود در نظر می گیرند.
ایشان در سخنرانی اخیرشان بر این نکته بسیار اصرار میورزیدند که با مدرنیته و غرب ما به سوی یک جهان بیهوده و پوچ که از هر گونه ارزشی تهی شده است روانه شده ایم و از آن جا که در ارزش خود زندگی به واسطه ی پی بردن به بیمعنایی مرگ پی برده ایم ناگزیر باید اذعان کنیم که مسیری که غرب و مدرنیته در شناخت جهان در پیش گرفته به بیراهه است و باید بازگردیم و سرچشمههای جوشان قدسانیت را در سنت گذشتگان بازجوییم چرا که جهان از دید ایشان هدفمند است و مدرنیته سرانجام ما را به بیمعنایی میکشاند. در این بحث بر دو گونه میتوان نظر کرد: میتوان پرسید که پویش مدرنیته در شناخت جهان آیا مبتنی بر زیر پا نهادن حقیقت بوده یا وارون آن؟ و در ادامه میتوان پرسید آیا پاسخهای سنت توانایی سیراب نمودن جان حقیقت خواه انسان را دارند یا خیر. اگر بحث بر سر پذیرش صرف بود و اگر اعتقاد آدمی را بس بود، هیچ یک از پرسشهایی که به سرنوشت انسان مربوط میشوند اصلاَ به وجود نمی آمدند تا بخواهند پاسخی یابند اما همین که انسان با تمام وعد و وعیدهای ادیان دست از پویش و جویش برنداشته نشان از آن دارد که انسان ناگفته، پاسخ خود را در دین نه یافته و نه میتوانسته است بیابد. دین باوران اما بر آنند که به ما بخورانند که در باورهای آنان حقیقت آشیان نهاده است با این همه میتوان از هر دینداری پرسید آیا او به یقین میداند که موضع او مبتنی بر حقیقت است و دلیل او چیست؟
با این همه بر گذشته از آن چه کاسبکاران دینفروش بدان باور دارند آن چه که آنان بر روی آن تاکید مینمایند درست نقطهی ضعف انسان و البته مدرنیته است. من اکیداً بر این باورم که تاریخ فلسفه در نشیب و فرازش عموماً تاریخ باززایی مفهوم خدا بوده است ( بدین معنا که دریافتی از یک امر همیشه پایدار و مطلق و جاودان در پس دریای «شدن» دست از سر هیچ فرزانه ای بر نداشته است) و این درست از آن روست که گرایش به پایندگی در انسان بیش از یک نیاز ساده است. فارغ از این که چه کسی در مورد این مسائل بنیادین سخن میگوید یا این که ما در این باره چه باور و داوری ای داریم باید بدانیم که هر گونه کوششی که در جهان علم و فلسفه صورت میگیرد باید گوشه چشمی به این پرسش هر دم سر برآورنده داشته باشد.
اما چیزی که روشن است آن است که ادیان در این مورد به هیچ رو پاسخ درخوری برای ما ندارند و نمیتوانند داشته باشد چرا که اگر بخواهیم با سنجهیِ صرف علم در برخی از آیات و روایت های دینی بازگردیم چیزی جز بلاهت تشخیص نخواهیم داد! بس آسان میتوان پرسید که دینی که در مورد آفرینش جهان و انسان داستانهای افسانه ای پیشبودگان را بر سر هم نهاده چگونه میتواند در مورد مرگ و معنای زندگی راهی پیش پای ما نهد؟ تورات و قرآن را که بنگریم در مورد آفرینش جهان، کیهان و انسان به آن چنان سخنان پوچ و یاوه ای برخواهیم خورد که حتا در ذوق خود شک خواهیم کرد البته اگر ذهنیت مان هنوز تار عنکبوت نگرفته باشد. آن جا که کتب آسمانی هیچ گونه درک مطابق با واقعی در مورد آفرینش انسان به عنوان باشنده ای فراگشت یافته در طول زمان به ما نمیدهند چگونه از آنها میتوان انتظار داشت که در مورد سرنوشت ما قضاوت کنند؟ ( آن چه ما از دیدگاههای داروین و زیست شناسی نوین میدانیم این است که انسان باشنده ای است کالبد یافته در طول «زمان» نه باشنده ای خلق شده در یک «آن» ) این بحث را از آن رو در میان میآورم که یزدانشناسان باور دارند وحی الهی ما را به روی حقایقی میگشاید که دست عقل و تجربه بدانها نمیرسد اما اگر وحی خود تاب مقاومت در برابر خرد را نداشته باشد آن گاه چگونه میتوان آن را به عنوان برترین سنجهی پرده برداشتن از حقیقت به کار برد؟ وحی باید نخست خود را پیش خرد موجه گرداند تا سپس بتواند بپاید و به کار آید وگرنه آن چه را که بدین نام نامیده ایم در امر حقیقت به هیچ کارِ ما نمیآید. من در این جا سر آن ندارم که در برهانهایی که علیه نامیرایی روان در کار است بحث کنم اما باید یک بار هم که شده در آن براندیشیم و در پیش فرض گیریم که چه بسا گزارهی «خدا نیست» صادق باشد و ما انسان ها پس از مرگ خاک و خاکستر شده و رستاخیزی نداشته باشیم؟ - میدانم این سرنوشت سوگباری برای نوع بشر است با این همه فرض کنیم واقعیت چنین باشد در این صورت چه؟ آیا با دانستن این که ما انسانها میرا هستیم باید بازگردیم و به افسانه و افسون و دروغ و ناراستی دست آویزیم یا این که باید به کاری بنیادی تر دست بزنیم که همانا رغم زدن سرنوشت تازه ای برای خودمان باشد. بر سر دو راهه بودن سرشت و سرنوشت سوزناک ماست از این چشم انداز میان دیندار و بیدین فرقی نیست چرا که هیچ دینداری نمیتواند به صراحت مدعی شود آن چه که بدان باور دارد حقیقت هم خواهد داشت ما اما میباید از اذغدیها و همهی کاسبکاران دینی از هر نوع برگذریم و خود با بنیادیترین پرسش هستیمان رویارو شویم، معنای این سخن چیزی جز این نتواند بود که ما میباید اَفسار زندگیمان را در دست گرفته و از چَنگ کسانی که میخواهند با مژدهی بهشت یا ترساندن از دوزخ به «راه بنمایند» بیرون کشیم و خود مسئولیت سرنوشت خود را به کف گیریم و آن راه به اراده و خواست خود به پیش بریم این «وانهاده» بودن گر چه این گنجانیده، خمیره ای دینی دارد سرنوشت ماست، رواست که با سرنوشت خود رو به رو آییم و با همهی بندها و ریسمان های آزادیکُش به ستیزه برخیزیم.