تبليغاتX
پردازه ها - تحشیه بر متن ما و حافظ!

 

 

 در پاسخ به کامنت «باران» بر نوشتار [ما و حافظ]

پانوشت

               مردمی که تنها سپاس­گوی بزرگان و فرهنگ­آوران خود باشند بی آن که بخواهند آن­ها را   بشناسند و برسنجند طعمه­ی کرکسان و کفتاران خواهند شد.

 

من هم­بدین­گاه برتر می­شمارم ذهن شما را بدین گونه به پویش وادارم تا بیاندیشید که آن­گونه نگاه به هستن و بودن و جهان که همیشه به واسطه نفی در آن نگریسته چه بهره ای برای ما و فرهنگ ما داشته یا در آینده خواهد داشت؟ آهنگم باری نگاه پارسامنشانه به جهان است!

نیک می­دانم که پرسش را با پرسش پاسخ گفتن هرآینه بسی دغابازانه است اما برای روشن شدن موضوع به ما یاری خواهد نمود. باز بد نیست این «باده باوری» حافظ را در بطن پس­زمینه­ی فرهنگی ای که در آن نمُو یافته بگذارید تا همه چیز به آفتاب در آید آهنگم همانا یورش فاجعه­بار و ریشه­برکن مغول و ثمرات آن برای فرهنگ ایران است.

خود بهتر از من می­دانید که تهاجم زیر­و­زبرکننده­ی مغول با آن همه کش­و­قوس اش، چه بلایی بر سر این فرهنگ و درونمایه اش آورده.

با این همه درست در همان زمان و گیر­و­داری که مغول دسته­دسته از ایرانیان، زنان و مردان را به بردگی می­گیرند و می­کوچانند و هر کجا که می­روند می­کَنند و می­سوزند و می­کشند و می­روند درست در همین گیرودار است که شاعران ما هر یک به گونه ای زندگی را یا انکار می­کنند یا به شراب و باده روی می­نمایند و مدح و ثنای همان کسانی را می­گویند که خودشان و پدران­شان دمار از پدران و مادران ما برآورده بوده اند! می­بایدمان پرسیدن که چه شد به ناگاه ایرانیان رزمجو و دست­از­جان­شسته و دلیر به یک باره دل از همه چیز و همه کس؛ فرزندان و و مال و اندوخته­ و زاد بوم و میهن خود شستند و با آن­که صدای سم ستوران مغول در گوش و دل­شان نجوا می­کرد هیچ بدان نیاندیشیدند که سپاهی گرآرند و پدافندی پیش گیرند من بر­آنم در پس همه فراز­و­فرودی که ایرانیان بر خود دیده بودند و زیرورو گشتن­هایی که نای ایرانیان را بریده بود این بیش از همه بینش «زندگی­گریزی» بود که آن­ها را به سرانجام خود فروآورد. با آن همه نکوهش زیستن و بودن دیگر کدامین آرش و رستم و پشوتن و سیاوش را می­یارست که ایرانیان در­مرگ­خفته و مرگ­زی را به جوششی وادارد؟ به گفته­ی اخوان ثالث «پشوتن مرده[بوده] است آیا؟»  یا این که هم­زبان با مولوی این گونه می­بایست سرودن­مان که: 

                                وه چه بی رنگ و نشان که منم

                                                            کی ببینم مرا چنان که منم [...]

                               کی شود این روان من ساکن

                                                              این چنین ساکن روان(!) که منم

با این همه باری هرآینه با شما همداستانم(همبازم) که حافظ را می باید در متن و زمینه ای که از آن برآمده نشاند با این همه باید بدانید که کار تبارشناس گرچه ژرفاپوی و پست­ناکاو است هیچ­گاه بیرون از منش و ذهنیت تفسیرکار و برسنجنده­ی پژوهنده و اندیشمند ژرفاکاو نیست. این نیست که تبارشناس به تفسیر پدیده ها نپردازد که کار او در بُن گونه ای «آناکاوی(با وام گرفتن از فلسفه­ی برسنجشی کانت) تفسیری» است هم­چنان که در متن پیشین من یاد شده بود. برای نمونه در چند متن پیشین خود من خواسته ام پرسمان های فرهنگی را از چشم انداز «ستایش زندگی» ببینم و بیاندیشم. چه بسا این پندار نابه­جا از دریافت نادرستی برخاسته باشد که دوستان بر متن پیشین من بار نموده بودند.

خُب شاید بد نباشد که شما برای نمونه نگاهی به کامنت دوست­مان «اشراق» هم در کامنت­دانی خودتان بیاندازید تا رد­ّپای چامه­ی حافظ و چگونگی تاثیرش را بر فرهنگ و بر جان و روان ما بهتر ببینید و بیاندیشید.

گاه، حافظ را ما می­باید چون حافظ دراندیشم و گاه او را باید از چشم­انداز تاثیر(هنایش)ی که بر اوضاع و احوال زمانه خودش و ما داشته.

با این همه شما در نوشته­تان درست بر روی همان چیزی انگشت گذاشته اید که مورد نقد(باره­ی سنجش) من بوده یعنی "ارزش" حافظ و سعدی و چامه­ی آن­ها!

 اکنون می­باید از شما بپرسم که این ارزش در چیست و برسنج آن کدام است؟ شما با کدامین سنجه چامه­ی حافظ را ارزشمند برشمرده اید اگر تنها از بهر زبان و خامه و نغمه­های فخیم اش می­باشد که من نیز آن را فروننهاده ام اما اگر برآنید که حافظ و هم­پیالگان او فرهنگ پیشینیان را از زیر سم­ضربه­ی ستوران مغول بیرون کشانیده و آن را "حفظ" نموده اند آن­گاه است که از شما خواهم پرسید که آن "ارزش های برتر" که حافظان آن­ها را پاس داشته اند کدامند و ارزش و عظمت­شان در چیست و به چه رو؟ زینهار که این پرسشگری پیوسته یک تبارشناس است که در همه­ی چیزهای فرهنگانه بزرگ پنداشته شده، ای بسا که چیزهای زشت و پلید می بیند. همین برای فرهنگ "عظیم"ما بس که ما زادگان اش هستیم!

آیا تاکنون از خود پرسیده اید چراست که ما بدین­سان چون زنان مُحصنه­ی زناکار تا سینه در خاک خرافات فرو­رفته ایم و آه از نهادمان برآمده است. مایه­ی آن را در کجا جسته اید، چرا نمی­باید مایه­ی آن را در فرهنگ و فرهنگ­سازان خود بیابیم زیرا چه کس به اندازه­ی مولانا و حافظ و فرهنگ­پروران ما می­توانسته اند بر جان و روان ما چیره شوند و از درون و برون با تار و پود زرین ترانه و سخن خود هستی ما را درهم­تنند و به­هم­بافند.

یک نکته­ی دیگر که شایسته­ی سرزنش است شاید این باشد که شما «فرهنگ­سازان» ما را همه به یک­سان دیده و اندیشیده اید چرا که تفاوت میان حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی با هر دیده که به چشم آوریم از زمین تا آسمان است. برای نمونه از دید من فردوسی یکتا مرد گستره­ی اندیشه و شعر در زیست­جهان فرهنگی ماست نه بدین­روی که من میهن­پرستم یا احساس­های ناسیونالیستی یا شوینیستی ام گل کرده بلکه بدان­رو که تنها اوست که در چامه اش و با چامه اش"خرد" را این چنین، شایسته ارج نهادن دیده و اندیشیده است: «به نام خداوند جان­و­خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد» پس از او هیچ کس، دست­کم در پهنه­ی سرودن بدان پایه و زینه که او رسیده نرسیده است. تاریخ خرد در شعر فارسی داستان اُفت و افول و نشیب پیاپی است. چنان که حافظ «می­فرماید!»:

                                      عاقلان نقطه­ی پرگار وجودند ولی

                                                          عشق داند که در این دایره سرگردانند

با این همه شاید هم بد نباشد که گاه لودر­وار با دست­نوشته­های کسان رویارو شد و آن­ها را زیرورو کرد. برای این کار من دوست دارم که به متن خود شما بازگردم و تیز­تر در آن بنگرم.

 

"فتور، سستي، تباهي، ويراني، آشوب، تقدير گرايي، تنبلي و بي­خاصيتي(درست مثل حالا(!)) گردنكشي ايلات و طوايف و«مترسك­هاي لرزاني» به نام شاه و به همه اين­ها اضافه كنيد ايلغار ترك و غز و مغول را! و مثل همين حالا شانه از زير بار مسووليت خالي كردن، به نوعي پاك كردن صورت مساله(تاکید از من است و علت چیست؟!)، دردي كه در همه تاريخ گريبان مان را گرفته است، «مهاجرت»! دسته­دسته كوچيدن به چين­و­ماچين! به هند به تركيه و آدمي تنها ميان خيل عظيم دريوزگان و بنده­صفتان و بردگان كه وارث و به قول شما «حافظ» ماتركي است كه از روزگار مجد و عظمت سرزمين اش برجاي مانده و حالا بر ويرانه­هاي پيشكش مغول­ها ايستاده، به گمان تان بايد بياید و از چه بگويد؟" به گمان­تان بايد بياید و از چه بگويد؟ از زندگي شاد و پر و پيمان؟ يا از پاسخ آري گفتن به زندگي؟"

 

نه بهتر است که از شراب و باده و ساقیان سیمین­ساق و لب لعل ماهرویان و مغ­بچگان زیباروی و  از خرابات و مستی و شوریدگی و عربده و عربده کشی مستانه سخن بگوید مستانه عربده کشد:

                               ساغر می برکفم نه تا زِ بر      برکشم این دلق ارزق فام را!

خواجه­ی ما «نخورده مست است!». با این همه می­توان به فهرست بلند شما هرآینه بسیارفروزه­های زشت­تر دگر افزود؟ با این همه منش و فروزه­های زشت که برشمرده اید من نمی­دانم که چگونه اصرار بر عظمت و بزرگی سرزمینی دارید که حافظان می­بایست چون مرغ مرغواگو به سوگ اش نشسته باشند؟ گیرا­تر آن که من نشانه ای از این پاس­داشتِ شکوه و فّر و عظمت در چامه­ی حافظ و حافظ­گونگان نمی­بینم البته اگر مرداتان شکوه­و­فّر ایران باستان است. ایران دوران هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان. (گر چه در این فّروشکوه گمانی نمی­توان ورزید با این همه جای سخن سازی در این­جا نیز بسیار فراخ است اگر در آن بیاندیشیم که فرهنگ ما سراسر از بنیادی فسانه­باور و دین­اندیش برخاسته است).

و اگر آهنگ­تان فّر­و­شکوه ایران پس از یورش اعراب است که من  درست به همین­رو و از پس آن نمی­توانم به چیزی چون فرهنگ ناب ایرانی باور داشته باشم؛ فرهنگی که بُن­پارهای استوارگرداننده­ی آن از متن سرزمین ایران برخاسته باشد.

 در گستره­ی سیاست و کشورداری همان بِه که به نوشته­ی خود شما بازگردیم و در پهنه­ی اجتماع و فرهنگ نیز همین بس تا در آن براندیشیم که زردتشتیان هم­میهمن­مان را تا همین چندی پیش - دوران مشرورطه-به­چه­سان بر گونه­ی «مجوسان» دیده؛ می­راندند، شکنجه می­دادند و به مانند تارانده­شدگان با آن­ها رفتار می­نمودند. گویی که مردمانی از سرزمین دیگرند و هیچ­گونه حقی بر سرزمین ابا و اجدادی خود ندارند. یک­ تن از اینان نه می­توانست و نه دل آن را داشت تا به گذشته بازگردد و از فرّ پیشینان سخنی براند که ریسمان «تکفیر» و زنجیر «تنبیه» بر دست و پایش بسته می­شد و او را به بدترین دَرَکات دوزخ میهمان می­نمود.

آیا از پیشینیان جز نامی و اشاره ای در چامه­ی شاعران ما آن هم نه برای ستودن فرهنگ باستان  که برای درپیچیدن واژگان در جامه­ی مفاهیم و گنجانیده­های بیگانگان دیده می­شود؟(1)

در سرزمینی که تنها شیخ و مفتی و محتسب و پیر و پارسا و پشمینه پوش و خراباتی و مراد و مرید و گدا و درویش تولید می­کند من نمی­دانم که به­چه­سان می­توان فّروشکوه دید، چه­بسا که می­باید نشان این فرّوشکوه را در قامت تکیده و گوژیده­ی پشمینه­پوشان و دیوانگانی چون ابوسعید ابوالخیر یا عطار نیشابوری دید، گدایان و گدامنشانی که دریوزگان دست­پرود خود را روانه­یِ درگاه مال­داران زمانه­ی خویش می­کرده و اگر «روزی ای تفقّدشان» نمی­کرده اند زبان به دشنام و ناسزا می­گشاده اند و کسان را به بدترین شیوه می نکوهیده اند.

 آیا این همه چامه­ستایی در میان ما خود گمان­برانگیز نمی­تواند بود اگر که شاعران و فرهنگ­سازان ما همه جز مشتی دلقک خودخداپندار نبوده اند یا وقتی که دل­شان تنگ می­شده یاد «نیستان» در سرشان می­افتاده و رنگ­پریده و زرد­چهره، زوزه­ی سگان را نیز برتر از نیایش و عبادت­ها و روزه­­ها و دم­فروبستن­های چند­ماهه­ی خود می­نشانده اند. یا این­که خردشان کاری جز بستن دست و پای خرد و اندیشه نمی­دانسته و نمی­اندیشیده.

 فلسفي گرچه نيست اميرالنحل 

                                    هم چو زنبور نامسلمان است

مـركب ديـن كه زادۀ عرب است 

                                         داغ يونانش بر كفل منهيد

این عصا چه بود؟ قیاسات و دلیل

                            آن عصا که دادشان بینا جلیل

چون عصا شد آلت جنگ و نفیر(!)

                           آن عصا را خرد بشکن ای ضریر

او عصاتان داد تا پیش آمدیت  

                         آن عصا از خشم هم بروی زدیت

پای اسـتدلالـیان چـوبـین بود

                          پای چوبین سخت بی­تمکین بود

عقل قربان کن به­ پیش مصطفی

                        حسبی الله گو که الله ام کفی

خویش «ابله» کن تبع می­رو و سپس

                           رستگی زین ابلهی یابی و بس

اکثر اهل الجنه البله ای پسر

                               بهر این گفتست سلطان البشر

بیشتر اصحاب جنت ابلهند

                          تا ز شر فیلسوفی می­رهند

خویش را عریان کن از فضل و فضول

                             تا کند رحمت به تو هر دم نزول

زیرکان با صنعتی قانع شده(این همان سخن دوست­مان نیکیتاک درباره­ی هوش و رستن از زندان است)

                              ابلهان از صنع در صانع شده

مصطفی اندر جهان، آن­گه کسی گوید ز عقل! (باری پیش درگاه پیشوا خرد خر کیست!)

چند و چند از حکمت یونانیان

                            حکمت ایمانیان(!) را هم بخوان

وین علوم و این خیالات و صور

                           فضله شیطان بود بر آن حجر

شرم بادت ز آن­که داری ای دغل

                            سنگ استنجای شیطان در بغل (منظور شیخ بهایی عالم و فیلسوف عالیجاه و بلندمرتبه­ی مسلمان البته خرد است)

سور رسطالیس و سور بوعلی

                            کی شفا گفته نبی معتلی

با دف و نی دوش آن مرد عرب

                           وه چه خوش می­گفت از روی طرب

ایها القوم الذی فی المدرسه

                          کل ما حصلتموه وسوسه ای دانش­ اندوزان هر آن چه اندوخته اید همه وسوسه­ی اهریمن است!

فکرکم ان کان فی غیر الحبیب

                      ما لکم فی النشاه الاخری نصیب

فاغسلوا یا قوم عن لوح الفواد

                          کل علم لیس ینجی فی المعاد

 

این همه که گفته آمد مشت نمونه­ی خروار است. این نیست که یک تا چند بیت بدین­سان در بُن نوشته­هاشان گنجانیده شده باشد یا از دست­و­زبان شاعران ما برآمده باشد بلکه جهان­بینی آنان سراسر بر این پایه بنیان شده است. «فتور، سستي، تباهي، ويراني، آشوب، تقدير­گرايي، تنبلي و بي خاصيتي» را بیش از همه بلندپایگان و فرهنگ­سازان نیستی­ستای ما در تار و پود هستی­مان تنیده اند چرا که این فرهنگ دست­کم در نیمه­ی دومین اش چیزی جز ثنا و ستایش مرگ و نیستی و گریز از زندان زندگی و بند تن نبوده است. کنون با بودن پشمینه­پوشان دست از جهان­شسته ای که همه­چیز و همه­کس را و هر کاروکنش سازنده ای را به باد ناسزا می­گرفته اند و هر جوانه ی تازه­رو را با تیغ برآهیخته­ی یک «نه»ی بُرّان به پست­ترین گودناهای دوزخ روانه­ می­کرده اند چه­سان می­توانستیم چشم داشتن که نوباوگانی پای بر پهنه­ی هستی(گیتی) نهند و افسار سرنوشت خود را در دست بگیرند! من در این لانه­ی ماران رنگارنگ و خوش­خط­و­خال فرهنگ­مان هیچ روزنه­ی امیدی که مژده­ی زندگی دهد را نمی­توانم دیدن و برای آن­چه که ما هستیم و شده ایم این فرهنگ پر پیچ­و­تو و فرهنگ­سازان خودمان را مطلقاً علت می­بینم و می­شناسم-بدون آن­که بخواهم نقش سازاهای بیرونی را فروکاهم-و برآنم که همه­ی هَمّ ما اگر در راستای فروریزاندن ستون­هاو پایه­های این فرهنگ «افتخارآمیز» بسیج نشود ما هم­چنان در دل شب بی­روزن فرهنگ خود اسیر و ره­گم­­کرده خواهیم ماند.

      پانوشت

1.       با همه­ی درآمیختگی ای که میان فرهنگ ایرانی و فرهنگ اسلامی در ایران پس از حمله­ی اعراب در کار است، چنان که نمی­توان جدایشی میان آن­­ها یافت اما می­باید بدانیم که یک فرهنگ خویش­بود را از دید بنیان­های برهم­سازش باید از یک فرهنگ ناخویش­بود جدا ساخت. آهنگ من از فرهنگ ناخویش­بود در این­جا فرهنگی است که از درون تهی­گشته و در اسارت درونی خود به فرهنگ چیره چنان با او یکی گشته که تهی­گشتگی خود را به هیچ رو نمی­تواند ببیند و حس کند.

از بهر همین گونه تهی­گشتگی است شاید که تاریخ فرهنگ ما در بخش بزرگ اش تاریخ «قرآن» است و ما هم­چنان آن را «فرهنگ ایرانی» می­نامیم و اعراب را بدان می­نکوهیم که چرا قرآن را نتوانسته اند درست دریابند و بیاندیشند. از آن­چه که در فرهنگ ما -در وجه سازنده اش رخ داده  چرا که تباهی نیز می­تواند آفریننده باشد! - تنها می­توان باخت و زیردستی معنوی ما را به فرهنگ فروتری که بر ما چیره گشته است را دریافت، راستی این است که ما ایرانیان هم در جبهه­ی جنگ و هم در جبهه­ی فرهنگ کارزار را به اعراب باخته بوده ایم چنان که تاریخ فرهنگ ما را می­توان سراسر زیر تاریخ عرب درنوشت. هرآینه این بدان معنا نیست که تک­مردمانی به پاد جریان این رودخانه­ی خروشان شنا نکرده اند اما شکست محتوم آن­ها نتیجه­ی انجامینِ آن آغاز دوباره­ای بوده که ما ایرانیان در جوف فرهنگ دینی خود نموده بوده ایم آهنگم «پذیرش» فرهنگ فروتر تازیان است. این است که می­بینیم قیام­های خونین ایرانیان را خلیفه­گان بیشتر به دست خود ایرانیان سر­می­کوفته اند.

همین باید حس پرسش و گمان را در ما بیشتر برانگیزد که چه­ می­­شود که ایرانیان یاری­گر خلیفه در به خاک­و­خون کشیدن قیام­­های گاه ملی و مردمی  خود ایرانیان بوده اند. و شگفت آن که بیشتر "آزادیخواهان"-شورشیان- را به نام «ملاحده» و «زنادقه» و مانند آن سر­می­کوفته اند آیا معنای این جز پذیرش و درونی نمودن آیین نوپا چه می­توانسته است باشد؟!

بزرگان فرهنگ ما همه، سرشته و پرورنده­ی این سرشت دومین ما بوده اند و در پای خدای تازه است که همه­ی آمایه و توان خود را ریخته و به کار برده اند.

فلسفه نیز که می­بایستی حس اندیشیدن و خردورزیدن را در ما برافرازد و به پیش برد به­همین­سان سرنوشتی جز اُفت و افول در میان ما نداشته است نخست آن که کارش از همان آغاز بر بنیاد اثبات و استوار ساختن شرعیات پا گرفته بود-یزدانی اندیشی- و دیگر آن که جو چیره در میان فرهیختگان ما همانا با هر دستمایه­ای زدن و بریدن شاخ و برگ­های کم­توش و توان این گیاه تازه­رو بوده است. جز باره­های بی­همتایی که از دید فرهنگی هیچ تاثیری بر فرهنگ ما نداشته اند(مرده­زادان) بیشینه­ی "فیلسوفان" و حکیمان و متکلمان و متشرعان و عارفان و ...ِی ما کاری جز این نمی­دانسته اند که هر اندیشه­ی ناهم­ساز و نابه­ساز و «نا­به­کار»ی را به شکنجه­گاه فره ایزدی ببرند و آن را هنوز به سخن نیاغازیده در دم خفه کنند!

 چامه­ی حافظ نیز هرآینه از این دایره­ی افسون به در نیست. می­باید این را نیز بیفزایم  که وفور واژگان اشاره­­کننده به فرهنگ باستان ایرانیان در چامه­ی «لسان­الغیب» را به هیچ­رو نمی­توان با باستان­گرایی وی هم­سنگ گرفت به گمان من این اشاره­های گه­گاهی را می­باید در بطن تفسیر ویژه­ای نشاند که حافظ از قرآن- که در "چهارده روایت" آن را از بر بوده است- داشته است و این البته "تفسیر عاشقانه ای" از پیوند انسان با خدا بوده است که حافظ در برابر "پوست" قرآن از "مغز" آن بیرون می­کشد. سخن من بر سر این تفسیر ویژه که آن را هم باید برخاسته از گفتار­های چیره بر زمانه­ی او یا شناخت شناسی(اپیستمولوژی) و پارادایم اندیشه­ای چیره­ی آن عصر دانست نیست. آن­چه من می­خواهم بدان بپردازم این ذهنیت نادرست است که کاربست واژگانی همچون جام­جم و اسکندر و دارا و مانند آن­ها در چامه­ی حافظ را می­باید با باستان­گرایی او یکی گرفت.

آیـنـه­یِ سـکندر جـام مـی است بنگر

                            تا بر تو عرضه دارد احوال ملکِ "دارا"

 هیچ چیز بهتر از خود چامه­ی­ حافظ نشانه ای بر نادرست بودن این پندار نیست. چرا که به همان اندازه که در چامه­ی او ما با واژگان باستانی ایران رویارو هستیم با واژگان سامی نیز روبه­رو ایم.

یوسف گم­گشته باز آید به کنعان غم مخور

                       کلبه­ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

                                 آدم بهشت روضه­ی دارالسلام را

حافظ مرید جام می است ای صبا برو

                        وز بنده بندگی برسان شیخ جام(!) را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

                          هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

آب حیوان تیره­گون شد خضر  فرخ­پی کجاست

                  خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد.

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

                           کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

فیض روح­القدس ار باز مدد فرماید

                          دگران هم بکنند آن چه مسیحا می­کرد

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

                 که عشق از پرده­ی عصمت برون آرد زلیخا را

در پایان بر­آنم بر نکته­ ای انگشت نهم که مایه­ی دلخوشی بسیاری «اندیشمندان» ماست. بسیاری میهن­پرستی ما ایرانیان را بدان می­ستایند که هر بار ما را از میان گرداب خاک­و­خون برآورده و به ما «همبستگی» بخشیده است، تاریخ اجتماعی ما از هر سو که بنگریم «جنگ هفتاد­ و دو ملت» بوده است و ایرانیان نه تنها در گستره­ی اندیشه و اندیشه­ورزی هیچ گونه همبستگی مسالمت­آمیزی با یکدیگر نداشته اند که هر بار به نام آیین و فرقه­ی خود دمار از دیگران برمی­آورده اند- نه ستیزه جویی اندیشگی تنها که کشتن و در خون غلتاندن «نااهلان»! حتا در برآمدن صفویان، گرچه «وحدت سرزمینی» ایرانیان باز پس آوردند  باید گمان روا داشت می­باید پرسید که صفویان، راستی را برای ما چه به ارمغان آوردند، وحدت سرزمینی ما را به چه بهایی با ما داد و ستد نمودند به گمان من تاریخ برآمدن صفویان را نیز باید زیر تاریخ و اُفت و نشیب ایران نوشت و اندیشید در این­جاست که همه­ی نمودهای تباهی زدگی و انحطاط ایرانیان گرد هم می­آیند و یک جا خود را بر سر ما آوار می کنند چرا که تباهی در این­جاست که خود را پر پیچ و خم می­کند و با هر دست­مایه ای خود را تناور و زیناور ساخته و تومار هستی ما را سفت­و­سخت در هم­می­پیچید! 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com