در پاسخ به کامنت «باران» بر نوشتار [ما و حافظ]
پانوشت
مردمی که تنها سپاسگوی بزرگان و فرهنگآوران خود باشند بی آن که بخواهند آنها را بشناسند و برسنجند طعمهی کرکسان و کفتاران خواهند شد.
من همبدینگاه برتر میشمارم ذهن شما را بدین گونه به پویش وادارم تا بیاندیشید که آنگونه نگاه به هستن و بودن و جهان که همیشه به واسطه نفی در آن نگریسته چه بهره ای برای ما و فرهنگ ما داشته یا در آینده خواهد داشت؟ آهنگم باری نگاه پارسامنشانه به جهان است!
نیک میدانم که پرسش را با پرسش پاسخ گفتن هرآینه بسی دغابازانه است اما برای روشن شدن موضوع به ما یاری خواهد نمود. باز بد نیست این «باده باوری» حافظ را در بطن پسزمینهی فرهنگی ای که در آن نمُو یافته بگذارید تا همه چیز به آفتاب در آید آهنگم همانا یورش فاجعهبار و ریشهبرکن مغول و ثمرات آن برای فرهنگ ایران است.
خود بهتر از من میدانید که تهاجم زیروزبرکنندهی مغول با آن همه کشوقوس اش، چه بلایی بر سر این فرهنگ و درونمایه اش آورده.
با این همه درست در همان زمان و گیروداری که مغول دستهدسته از ایرانیان، زنان و مردان را به بردگی میگیرند و میکوچانند و هر کجا که میروند میکَنند و میسوزند و میکشند و میروند درست در همین گیرودار است که شاعران ما هر یک به گونه ای زندگی را یا انکار میکنند یا به شراب و باده روی مینمایند و مدح و ثنای همان کسانی را میگویند که خودشان و پدرانشان دمار از پدران و مادران ما برآورده بوده اند! میبایدمان پرسیدن که چه شد به ناگاه ایرانیان رزمجو و دستازجانشسته و دلیر به یک باره دل از همه چیز و همه کس؛ فرزندان و و مال و اندوخته و زاد بوم و میهن خود شستند و با آنکه صدای سم ستوران مغول در گوش و دلشان نجوا میکرد هیچ بدان نیاندیشیدند که سپاهی گرآرند و پدافندی پیش گیرند من برآنم در پس همه فرازوفرودی که ایرانیان بر خود دیده بودند و زیرورو گشتنهایی که نای ایرانیان را بریده بود این بیش از همه بینش «زندگیگریزی» بود که آنها را به سرانجام خود فروآورد. با آن همه نکوهش زیستن و بودن دیگر کدامین آرش و رستم و پشوتن و سیاوش را مییارست که ایرانیان درمرگخفته و مرگزی را به جوششی وادارد؟ به گفتهی اخوان ثالث «پشوتن مرده[بوده] است آیا؟» یا این که همزبان با مولوی این گونه میبایست سرودنمان که:
وه چه بی رنگ و نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم [...]
کی شود این روان من ساکن
این چنین ساکن روان(!) که منم
با این همه باری هرآینه با شما همداستانم(همبازم) که حافظ را می باید در متن و زمینه ای که از آن برآمده نشاند با این همه باید بدانید که کار تبارشناس گرچه ژرفاپوی و پستناکاو است هیچگاه بیرون از منش و ذهنیت تفسیرکار و برسنجندهی پژوهنده و اندیشمند ژرفاکاو نیست. این نیست که تبارشناس به تفسیر پدیده ها نپردازد که کار او در بُن گونه ای «آناکاوی(با وام گرفتن از فلسفهی برسنجشی کانت) تفسیری» است همچنان که در متن پیشین من یاد شده بود. برای نمونه در چند متن پیشین خود من خواسته ام پرسمان های فرهنگی را از چشم انداز «ستایش زندگی» ببینم و بیاندیشم. چه بسا این پندار نابهجا از دریافت نادرستی برخاسته باشد که دوستان بر متن پیشین من بار نموده بودند.
خُب شاید بد نباشد که شما برای نمونه نگاهی به کامنت دوستمان «اشراق» هم در کامنتدانی خودتان بیاندازید تا ردّپای چامهی حافظ و چگونگی تاثیرش را بر فرهنگ و بر جان و روان ما بهتر ببینید و بیاندیشید.
گاه، حافظ را ما میباید چون حافظ دراندیشم و گاه او را باید از چشمانداز تاثیر(هنایش)ی که بر اوضاع و احوال زمانه خودش و ما داشته.
با این همه شما در نوشتهتان درست بر روی همان چیزی انگشت گذاشته اید که مورد نقد(بارهی سنجش) من بوده یعنی "ارزش" حافظ و سعدی و چامهی آنها!
اکنون میباید از شما بپرسم که این ارزش در چیست و برسنج آن کدام است؟ شما با کدامین سنجه چامهی حافظ را ارزشمند برشمرده اید اگر تنها از بهر زبان و خامه و نغمههای فخیم اش میباشد که من نیز آن را فروننهاده ام اما اگر برآنید که حافظ و همپیالگان او فرهنگ پیشینیان را از زیر سمضربهی ستوران مغول بیرون کشانیده و آن را "حفظ" نموده اند آنگاه است که از شما خواهم پرسید که آن "ارزش های برتر" که حافظان آنها را پاس داشته اند کدامند و ارزش و عظمتشان در چیست و به چه رو؟ زینهار که این پرسشگری پیوسته یک تبارشناس است که در همهی چیزهای فرهنگانه بزرگ پنداشته شده، ای بسا که چیزهای زشت و پلید می بیند. همین برای فرهنگ "عظیم"ما بس که ما زادگان اش هستیم!
آیا تاکنون از خود پرسیده اید چراست که ما بدینسان چون زنان مُحصنهی زناکار تا سینه در خاک خرافات فرورفته ایم و آه از نهادمان برآمده است. مایهی آن را در کجا جسته اید، چرا نمیباید مایهی آن را در فرهنگ و فرهنگسازان خود بیابیم زیرا چه کس به اندازهی مولانا و حافظ و فرهنگپروران ما میتوانسته اند بر جان و روان ما چیره شوند و از درون و برون با تار و پود زرین ترانه و سخن خود هستی ما را درهمتنند و بههمبافند.
یک نکتهی دیگر که شایستهی سرزنش است شاید این باشد که شما «فرهنگسازان» ما را همه به یکسان دیده و اندیشیده اید چرا که تفاوت میان حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی با هر دیده که به چشم آوریم از زمین تا آسمان است. برای نمونه از دید من فردوسی یکتا مرد گسترهی اندیشه و شعر در زیستجهان فرهنگی ماست نه بدینروی که من میهنپرستم یا احساسهای ناسیونالیستی یا شوینیستی ام گل کرده بلکه بدانرو که تنها اوست که در چامه اش و با چامه اش"خرد" را این چنین، شایسته ارج نهادن دیده و اندیشیده است: «به نام خداوند جانوخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد» پس از او هیچ کس، دستکم در پهنهی سرودن بدان پایه و زینه که او رسیده نرسیده است. تاریخ خرد در شعر فارسی داستان اُفت و افول و نشیب پیاپی است. چنان که حافظ «میفرماید!»:
عاقلان نقطهی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
با این همه شاید هم بد نباشد که گاه لودروار با دستنوشتههای کسان رویارو شد و آنها را زیرورو کرد. برای این کار من دوست دارم که به متن خود شما بازگردم و تیزتر در آن بنگرم.
"فتور، سستي، تباهي، ويراني، آشوب، تقدير گرايي، تنبلي و بيخاصيتي(درست مثل حالا(!)) گردنكشي ايلات و طوايف و«مترسكهاي لرزاني» به نام شاه و به همه اينها اضافه كنيد ايلغار ترك و غز و مغول را! و مثل همين حالا شانه از زير بار مسووليت خالي كردن، به نوعي پاك كردن صورت مساله(تاکید از من است و علت چیست؟!)، دردي كه در همه تاريخ گريبان مان را گرفته است، «مهاجرت»! دستهدسته كوچيدن به چينوماچين! به هند به تركيه و آدمي تنها ميان خيل عظيم دريوزگان و بندهصفتان و بردگان كه وارث و به قول شما «حافظ» ماتركي است كه از روزگار مجد و عظمت سرزمين اش برجاي مانده و حالا بر ويرانههاي پيشكش مغولها ايستاده، به گمان تان بايد بياید و از چه بگويد؟" به گمانتان بايد بياید و از چه بگويد؟ از زندگي شاد و پر و پيمان؟ يا از پاسخ آري گفتن به زندگي؟"
نه بهتر است که از شراب و باده و ساقیان سیمینساق و لب لعل ماهرویان و مغبچگان زیباروی و از خرابات و مستی و شوریدگی و عربده و عربده کشی مستانه سخن بگوید مستانه عربده کشد:
ساغر می برکفم نه تا زِ بر برکشم این دلق ارزق فام را!
خواجهی ما «نخورده مست است!». با این همه میتوان به فهرست بلند شما هرآینه بسیارفروزههای زشتتر دگر افزود؟ با این همه منش و فروزههای زشت که برشمرده اید من نمیدانم که چگونه اصرار بر عظمت و بزرگی سرزمینی دارید که حافظان میبایست چون مرغ مرغواگو به سوگ اش نشسته باشند؟ گیراتر آن که من نشانه ای از این پاسداشتِ شکوه و فّر و عظمت در چامهی حافظ و حافظگونگان نمیبینم البته اگر مرداتان شکوهوفّر ایران باستان است. ایران دوران هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان. (گر چه در این فّروشکوه گمانی نمیتوان ورزید با این همه جای سخن سازی در اینجا نیز بسیار فراخ است اگر در آن بیاندیشیم که فرهنگ ما سراسر از بنیادی فسانهباور و دیناندیش برخاسته است).
و اگر آهنگتان فّروشکوه ایران پس از یورش اعراب است که من درست به همینرو و از پس آن نمیتوانم به چیزی چون فرهنگ ناب ایرانی باور داشته باشم؛ فرهنگی که بُنپارهای استوارگردانندهی آن از متن سرزمین ایران برخاسته باشد.
در گسترهی سیاست و کشورداری همان بِه که به نوشتهی خود شما بازگردیم و در پهنهی اجتماع و فرهنگ نیز همین بس تا در آن براندیشیم که زردتشتیان هممیهمنمان را تا همین چندی پیش - دوران مشرورطه-بهچهسان بر گونهی «مجوسان» دیده؛ میراندند، شکنجه میدادند و به مانند تاراندهشدگان با آنها رفتار مینمودند. گویی که مردمانی از سرزمین دیگرند و هیچگونه حقی بر سرزمین ابا و اجدادی خود ندارند. یک تن از اینان نه میتوانست و نه دل آن را داشت تا به گذشته بازگردد و از فرّ پیشینان سخنی براند که ریسمان «تکفیر» و زنجیر «تنبیه» بر دست و پایش بسته میشد و او را به بدترین دَرَکات دوزخ میهمان مینمود.
آیا از پیشینیان جز نامی و اشاره ای در چامهی شاعران ما آن هم نه برای ستودن فرهنگ باستان که برای درپیچیدن واژگان در جامهی مفاهیم و گنجانیدههای بیگانگان دیده میشود؟(1)
در سرزمینی که تنها شیخ و مفتی و محتسب و پیر و پارسا و پشمینه پوش و خراباتی و مراد و مرید و گدا و درویش تولید میکند من نمیدانم که بهچهسان میتوان فّروشکوه دید، چهبسا که میباید نشان این فرّوشکوه را در قامت تکیده و گوژیدهی پشمینهپوشان و دیوانگانی چون ابوسعید ابوالخیر یا عطار نیشابوری دید، گدایان و گدامنشانی که دریوزگان دستپرود خود را روانهیِ درگاه مالداران زمانهی خویش میکرده و اگر «روزی ای تفقّدشان» نمیکرده اند زبان به دشنام و ناسزا میگشاده اند و کسان را به بدترین شیوه می نکوهیده اند.
آیا این همه چامهستایی در میان ما خود گمانبرانگیز نمیتواند بود اگر که شاعران و فرهنگسازان ما همه جز مشتی دلقک خودخداپندار نبوده اند یا وقتی که دلشان تنگ میشده یاد «نیستان» در سرشان میافتاده و رنگپریده و زردچهره، زوزهی سگان را نیز برتر از نیایش و عبادتها و روزهها و دمفروبستنهای چندماههی خود مینشانده اند. یا اینکه خردشان کاری جز بستن دست و پای خرد و اندیشه نمیدانسته و نمیاندیشیده.
فلسفي گرچه نيست اميرالنحل
هم چو زنبور نامسلمان است
مـركب ديـن كه زادۀ عرب است
داغ يونانش بر كفل منهيد
این عصا چه بود؟ قیاسات و دلیل
آن عصا که دادشان بینا جلیل
چون عصا شد آلت جنگ و نفیر(!)
آن عصا را خرد بشکن ای ضریر
او عصاتان داد تا پیش آمدیت
آن عصا از خشم هم بروی زدیت
پای اسـتدلالـیان چـوبـین بود
پای چوبین سخت بیتمکین بود
عقل قربان کن به پیش مصطفی
حسبی الله گو که الله ام کفی
خویش «ابله» کن تبع میرو و سپس
رستگی زین ابلهی یابی و بس
اکثر اهل الجنه البله ای پسر
بهر این گفتست سلطان البشر
بیشتر اصحاب جنت ابلهند
تا ز شر فیلسوفی میرهند
خویش را عریان کن از فضل و فضول
تا کند رحمت به تو هر دم نزول
زیرکان با صنعتی قانع شده(این همان سخن دوستمان نیکیتاک دربارهی هوش و رستن از زندان است)
ابلهان از صنع در صانع شده
مصطفی اندر جهان، آنگه کسی گوید ز عقل! (باری پیش درگاه پیشوا خرد خر کیست!)
چند و چند از حکمت یونانیان
حکمت ایمانیان(!) را هم بخوان
وین علوم و این خیالات و صور
فضله شیطان بود بر آن حجر
شرم بادت ز آنکه داری ای دغل
سنگ استنجای شیطان در بغل (منظور شیخ بهایی عالم و فیلسوف عالیجاه و بلندمرتبهی مسلمان البته خرد است)
سور رسطالیس و سور بوعلی
کی شفا گفته نبی معتلی
با دف و نی دوش آن مرد عرب
وه چه خوش میگفت از روی طرب
ایها القوم الذی فی المدرسه
کل ما حصلتموه وسوسه ای دانش اندوزان هر آن چه اندوخته اید همه وسوسهی اهریمن است!
فکرکم ان کان فی غیر الحبیب
ما لکم فی النشاه الاخری نصیب
فاغسلوا یا قوم عن لوح الفواد
کل علم لیس ینجی فی المعاد
این همه که گفته آمد مشت نمونهی خروار است. این نیست که یک تا چند بیت بدینسان در بُن نوشتههاشان گنجانیده شده باشد یا از دستوزبان شاعران ما برآمده باشد بلکه جهانبینی آنان سراسر بر این پایه بنیان شده است. «فتور، سستي، تباهي، ويراني، آشوب، تقديرگرايي، تنبلي و بي خاصيتي» را بیش از همه بلندپایگان و فرهنگسازان نیستیستای ما در تار و پود هستیمان تنیده اند چرا که این فرهنگ دستکم در نیمهی دومین اش چیزی جز ثنا و ستایش مرگ و نیستی و گریز از زندان زندگی و بند تن نبوده است. کنون با بودن پشمینهپوشان دست از جهانشسته ای که همهچیز و همهکس را و هر کاروکنش سازنده ای را به باد ناسزا میگرفته اند و هر جوانه ی تازهرو را با تیغ برآهیختهی یک «نه»ی بُرّان به پستترین گودناهای دوزخ روانه میکرده اند چهسان میتوانستیم چشم داشتن که نوباوگانی پای بر پهنهی هستی(گیتی) نهند و افسار سرنوشت خود را در دست بگیرند! من در این لانهی ماران رنگارنگ و خوشخطوخال فرهنگمان هیچ روزنهی امیدی که مژدهی زندگی دهد را نمیتوانم دیدن و برای آنچه که ما هستیم و شده ایم این فرهنگ پر پیچوتو و فرهنگسازان خودمان را مطلقاً علت میبینم و میشناسم-بدون آنکه بخواهم نقش سازاهای بیرونی را فروکاهم-و برآنم که همهی هَمّ ما اگر در راستای فروریزاندن ستونهاو پایههای این فرهنگ «افتخارآمیز» بسیج نشود ما همچنان در دل شب بیروزن فرهنگ خود اسیر و رهگمکرده خواهیم ماند.
پانوشت
1. با همهی درآمیختگی ای که میان فرهنگ ایرانی و فرهنگ اسلامی در ایران پس از حملهی اعراب در کار است، چنان که نمیتوان جدایشی میان آنها یافت اما میباید بدانیم که یک فرهنگ خویشبود را از دید بنیانهای برهمسازش باید از یک فرهنگ ناخویشبود جدا ساخت. آهنگ من از فرهنگ ناخویشبود در اینجا فرهنگی است که از درون تهیگشته و در اسارت درونی خود به فرهنگ چیره چنان با او یکی گشته که تهیگشتگی خود را به هیچ رو نمیتواند ببیند و حس کند.
از بهر همین گونه تهیگشتگی است شاید که تاریخ فرهنگ ما در بخش بزرگ اش تاریخ «قرآن» است و ما همچنان آن را «فرهنگ ایرانی» مینامیم و اعراب را بدان مینکوهیم که چرا قرآن را نتوانسته اند درست دریابند و بیاندیشند. از آنچه که در فرهنگ ما -در وجه سازنده اش رخ داده چرا که تباهی نیز میتواند آفریننده باشد! - تنها میتوان باخت و زیردستی معنوی ما را به فرهنگ فروتری که بر ما چیره گشته است را دریافت، راستی این است که ما ایرانیان هم در جبههی جنگ و هم در جبههی فرهنگ کارزار را به اعراب باخته بوده ایم چنان که تاریخ فرهنگ ما را میتوان سراسر زیر تاریخ عرب درنوشت. هرآینه این بدان معنا نیست که تکمردمانی به پاد جریان این رودخانهی خروشان شنا نکرده اند اما شکست محتوم آنها نتیجهی انجامینِ آن آغاز دوبارهای بوده که ما ایرانیان در جوف فرهنگ دینی خود نموده بوده ایم آهنگم «پذیرش» فرهنگ فروتر تازیان است. این است که میبینیم قیامهای خونین ایرانیان را خلیفهگان بیشتر به دست خود ایرانیان سرمیکوفته اند.
همین باید حس پرسش و گمان را در ما بیشتر برانگیزد که چه میشود که ایرانیان یاریگر خلیفه در به خاکوخون کشیدن قیامهای گاه ملی و مردمی خود ایرانیان بوده اند. و شگفت آن که بیشتر "آزادیخواهان"-شورشیان- را به نام «ملاحده» و «زنادقه» و مانند آن سرمیکوفته اند آیا معنای این جز پذیرش و درونی نمودن آیین نوپا چه میتوانسته است باشد؟!
بزرگان فرهنگ ما همه، سرشته و پرورندهی این سرشت دومین ما بوده اند و در پای خدای تازه است که همهی آمایه و توان خود را ریخته و به کار برده اند.
فلسفه نیز که میبایستی حس اندیشیدن و خردورزیدن را در ما برافرازد و به پیش برد بههمینسان سرنوشتی جز اُفت و افول در میان ما نداشته است نخست آن که کارش از همان آغاز بر بنیاد اثبات و استوار ساختن شرعیات پا گرفته بود-یزدانی اندیشی- و دیگر آن که جو چیره در میان فرهیختگان ما همانا با هر دستمایهای زدن و بریدن شاخ و برگهای کمتوش و توان این گیاه تازهرو بوده است. جز بارههای بیهمتایی که از دید فرهنگی هیچ تاثیری بر فرهنگ ما نداشته اند(مردهزادان) بیشینهی "فیلسوفان" و حکیمان و متکلمان و متشرعان و عارفان و ...ِی ما کاری جز این نمیدانسته اند که هر اندیشهی ناهمساز و نابهساز و «نابهکار»ی را به شکنجهگاه فره ایزدی ببرند و آن را هنوز به سخن نیاغازیده در دم خفه کنند!
چامهی حافظ نیز هرآینه از این دایرهی افسون به در نیست. میباید این را نیز بیفزایم که وفور واژگان اشارهکننده به فرهنگ باستان ایرانیان در چامهی «لسانالغیب» را به هیچرو نمیتوان با باستانگرایی وی همسنگ گرفت به گمان من این اشارههای گهگاهی را میباید در بطن تفسیر ویژهای نشاند که حافظ از قرآن- که در "چهارده روایت" آن را از بر بوده است- داشته است و این البته "تفسیر عاشقانه ای" از پیوند انسان با خدا بوده است که حافظ در برابر "پوست" قرآن از "مغز" آن بیرون میکشد. سخن من بر سر این تفسیر ویژه که آن را هم باید برخاسته از گفتارهای چیره بر زمانهی او یا شناخت شناسی(اپیستمولوژی) و پارادایم اندیشهای چیرهی آن عصر دانست نیست. آنچه من میخواهم بدان بپردازم این ذهنیت نادرست است که کاربست واژگانی همچون جامجم و اسکندر و دارا و مانند آنها در چامهی حافظ را میباید با باستانگرایی او یکی گرفت.
آیـنـهیِ سـکندر جـام مـی است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملکِ "دارا"
هیچ چیز بهتر از خود چامهی حافظ نشانه ای بر نادرست بودن این پندار نیست. چرا که به همان اندازه که در چامهی او ما با واژگان باستانی ایران رویارو هستیم با واژگان سامی نیز روبهرو ایم.
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبهی احزان شود روزی گلستان غم مخور
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضهی دارالسلام را
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام(!) را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
آب حیوان تیرهگون شد خضر فرخپی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد.
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید
دگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پردهی عصمت برون آرد زلیخا را
در پایان برآنم بر نکته ای انگشت نهم که مایهی دلخوشی بسیاری «اندیشمندان» ماست. بسیاری میهنپرستی ما ایرانیان را بدان میستایند که هر بار ما را از میان گرداب خاکوخون برآورده و به ما «همبستگی» بخشیده است، تاریخ اجتماعی ما از هر سو که بنگریم «جنگ هفتاد و دو ملت» بوده است و ایرانیان نه تنها در گسترهی اندیشه و اندیشهورزی هیچ گونه همبستگی مسالمتآمیزی با یکدیگر نداشته اند که هر بار به نام آیین و فرقهی خود دمار از دیگران برمیآورده اند- نه ستیزه جویی اندیشگی تنها که کشتن و در خون غلتاندن «نااهلان»! حتا در برآمدن صفویان، گرچه «وحدت سرزمینی» ایرانیان باز پس آوردند باید گمان روا داشت میباید پرسید که صفویان، راستی را برای ما چه به ارمغان آوردند، وحدت سرزمینی ما را به چه بهایی با ما داد و ستد نمودند به گمان من تاریخ برآمدن صفویان را نیز باید زیر تاریخ و اُفت و نشیب ایران نوشت و اندیشید در اینجاست که همهی نمودهای تباهی زدگی و انحطاط ایرانیان گرد هم میآیند و یک جا خود را بر سر ما آوار می کنند چرا که تباهی در اینجاست که خود را پر پیچ و خم میکند و با هر دستمایه ای خود را تناور و زیناور ساخته و تومار هستی ما را سفتوسخت در هممیپیچید!