تبليغاتX
پردازه ها - پس نوشتی بر کامنت جناب باران!

از دوستان تقاضا دارم که متن را نخست به صفحه ی وورد خود انتقال داده سپس مطالعه نمایند زیرا کلمات ترکیبی و "ی" های چسبان در هنگام بارگذاری صفحه مشکل پیدا کرده اند

۱.

گر چه میدانم که مداقه نمودن بر سر یک سخنساختهیِ کوتاه کار ناشایسته ای است با این همه میباید بدانید که آهنگِ من همانا بازگفتن آن چه را که شما خود بدان باور داشته اید نبوده است به هر رو شما در متنتان از «ارزش» حافظ و مانندگان او سخن گفته اید و این را من نمیتوانستم جز حمل بر ستایش او نزد شما نمایم.

اما نکته ای هست که مرا رنجه میسازد و آن اینکه شما برآنید که برخورد من با آن چه که «فرهنگ»مان^ مینامیم اش گونه ای ناسزاگویی و از آن بدتر فحاشی است و آن را بدینسان در میان آورده اید که: «چارهی این همه بت در این همه تاریخ فقط تبر نیست». با این همه در بُن این گفتهی شما من همان چیزی را مییابم که شما خود «پاک کردن صورت مساله» نامیده اید و من نامش را از «زیر کار در روی یا سرباز زدن» مینهم.

برای نمونه شما در برسنجشِ گفتههایِ من، سید احمد کسروی را نمونه آورده اید و باخت و فرولغزش وی، زیرِ ارابهیِ تیغآگینِ «فرمان»هایِ شیخان، و مرگ او را نشانهای بر ناسزاوار بودن کار کسروی و کار من دانسته اید. مرا میباید از شما پرسیدن که آیا این راه و آیینِ راستپیمایی است که کارِ روشنسازی و روشنرایی کسی را تنها بدانروی که در توفان تندآسا و مرگآور ستیهندگان به خاموشی نشسته است به هیچ گیریم و آن را به کناری اندازیم. من گرچه برآنم که اندیشهی بِهدینی کسروی هنوز سراسر پیراسته از افسانهوافسون نبوده باری به هر رو در به رو کشاندن دُروارههای چشمآکنِ این مرداب فرهنگی بسیار فیروزان بوده است. نشانه اش همانا تیغ تیز دینپیشگان بر گردن او و در خون فروشستن اش!

بیگمان گناه از «کسروی» یا «هدایت» نبود اگر میدیدند آنچه هایی را که همگان نمیتوانستند دیدن. اگر نه؛ چرا هیچ کس را نیارست تا کار آنان را ادامه دهد و در ژرفای فرهنگ ما شیرجه زند و زوری بیازماید؟! ما تنها بدان خو نموده ایم که هر بار با بهانه ای سنگ فرهنگ و بزرگانمان را بر سینه زنیم و به هر ترفندی دست یازیم تا از چاه و مرداب این فرهنگ «افتخارهای» تازه صید نماییم.

لیک گمان میکنم باز دارم همانی را بازمیگویم که خود بدانها باور دارید با اینهمه میباید از شما دَر پُرسم که اگر نمیباید در کوچه پسکوچههای این فرهنگ راه افتاد و هر چیز و همه چیز را به تیغ های تیز «کاوش» سپرد و زور و توان پایههای استوار این فرهنگ را برسنجید پس چه باید کرد؟ راهگشای شما چیست و گرهگشای شما کدام است، برای برونرفتن از این دایرهیِ جادو که ما همه را در بر گرفته و به مانندِ در یخ فرو رفتگان دوزخِ «دانته» بی هیچ روزنهی امیدی سر به آسمان، تا ابد به خود وانهاده است.

شما گفته اید: «اگر در طول و عرض تاریخمان پرسه بزنیم و هر از چندی انگشت اتهام را به جانب کسی دراز کنیم هیچ دردی درمان نمیشود». اگر چنین است باری راه چارهی شما چیست آیا این سخن هرآینه دستشستن از برسنجیدن و درافتادن با «این همه بت در این همه تاریخ» نمیتواند بود؟! باز آنکه سخن ما بر سر این یا آن کس نیست بل بر سر فراگسترهی فرهنگ ما از سر تا پایش میباشد شما که گمان نمیکنید هر کس همین که پای بر خاک مینهد «جبر باور» و «سرنوشتگرو» باشد و چشمبهراه آنچههایی، که بر سر او میآید تا خداوند را از بهر «داده» اش سپاس گوید (رضا به داده ده و... ). آن ناشناخته ای که شما درست با ناشناخته نمایاندن اش از آن «تاریخزدایی» نموده اید گیاهی است که باغبانان فرهنگ ما آن را تیمار نموده و به زیباترین سیما تناور نموده اند.

با این همه باری آنچه که در میان ما بیش از همه رنجزاست این است که چرا پرسش هر بار به جای این که به جد گرفته و اندیشیده شود در همان گاه زایش به دریای نیستی فرومیجوشد و فرومیرانده میشود؟ باری ریشهیِ این درایستایشِ ما در برابر هر پرسش نو خود در کجاست؟ چه چیز در ما بندِ پرسیدنِ ماست؟ آیا نیست آنچه که ما را فراآورده و فراساخته است؟ شرط بودش یک فرهنگ بارآور اگر دمبهدم پرسیدن و در پرسش آشیانه نهادن و پرسش روی پرسش انباشتن نیست پس چیست؟ باری هرگز شرط توانش یک «جراحی» فرهنگی چه چیز تواند بود اگر بهراستی برآنیم که تاریخ فرهنگ ما تاریخ یک «بیماری» دور و دراز و جانکاه است که هر بار جان بر لب ما میآورد اما نمیمیراندمان؟

اما از کدام «تاریخ» سخن میگویم اگر که یک فرهنگ تنها آن گاه تاریخی میشود و از دایرهی افسون به در که هیچ چیز در آن ناپرسیدنی نماند و از پرسش نگریزد؟!

در پایان برآنم که تنها یک راه برای گریختن ما «کاروانیانِ ساغر و چنگ» از این «بیشهیِ انبوه، پشت اش کوه پایش نهر» پیشِ روی است و آن همانا از نو دیدن و از نو بازاندیشیدن همهیِ آن تار و پودهایی است که هستی تاریخی ما را درهمتنیده اند.

دربارهیِ فردوسی و سرنوشتگرایی در چامه و شَهنامهیِ او راستی با شماست. اما این که شاهنامه را با سنجهیِ «حقوق بشر» برسنجیم درست بدان میماند که «مدارای» حافظ و عرفای ما را با «رواداری» (تولرانس) ولتر و روسو و مانند آنها همپایه بدانیم و بانگ برداریم که ما نیز همهچیز را در دل این فرهنگ اهورایی خود داشته ایم و در پس آن هم آوا با حافظ چنین بسرائیم که:

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

آنچه در متن پیشین عزیمتگاه من بوده تنها «خرد» بوده است و سیرش در چامهی پارسی. با اینهمه سخن من بدان معنا نیست که اندیشیدن به چامهی پارسی از چشمانداز هنجارهای نوین را برای همیشه به کناری افکنیم.

3.

اکنون بپردازیم به مسالهیِ جنگهای جهانی؛ داستان این نیز داستان پُرآبچشمِ دلآکندی^ است پُر پیچوتو، که بیش از آن که دستمایه ای فراهم آورد تا ما در خویشتن فرهنگیمان درست و ریزتر بیاندیشیم مایهی آن گشته تا ما برتریت فرهنگی خودمان در برابر «بربریت بخردانه»(!) باختر قرار دهیم و چون همیشه از آن همان چیزی را فرا کِشیم که دلخواهمان است. اینکه میبینیم در سپهرِ روشنراییِ ما اینهمه سنگ اندیشههایِ مارکسیستهای باختری به ویژه اندیشمندان دبستان فرانکفورت و در کنار آن پستمدرنها را به سینه میزنند خود نشان از همین لودگی و بیبُخاریِ فرهنگی ما دارد.

پیشترها برایم بسیار پیش میآمد که از خود بپرسم چراست که ما این همه شیفتهیِ «نیچه» و «هایدگر» و آدرنو و هورکهایمر و مانند آن ها هستیم و از چه روست که کتابهایشان را سر دست میبریم و در هر گوشه و کنار از آنها سخن سر میکنیم و با آنها «حال» میکنیم بی آن که سر در بیاوریم حرف حسابشان چیست و روی سخن شان با که است و برای چه؟ با این همه روشن است که پاسخی نه میگرفتم نه مییافتم. دیربازی بدینسان گذشت تا دریافتم که قصهیِ کتاب خواندن من نیز شده است همان داستان چسبیدن به این یا آن بُت اندیشه ایِ استوارگشته در بزرگ^میدانِ مِهینشهر روشنراییِ ما!

به مانند روز روشن است که ما نه تنها نمیاندیشم بل هر بار برافراشتن بُتهای نو و قربان نمودن همهیِ آمایهها در پای آن ها را با اندیشیدن همسنگ و برابر میانگاریم و نیاندیشی و بیبنیگی فرهنگی و اندیشه ایمان را با واگویی از این یا آن اندیشمند بیگانه جبران میکنیم. اگر نه چراست که بازار «ترجمه» اینهمه در میان «روشناندیشان» ما گرم است و از نیچه و هایدگر و دلوز و فوکو و بودریار و دریدا و لکان و بوردیو و هزاران کس دیگر میخوانیم و سخن سر میکنیم و «گفتمان» روی «گفتمان» میانباریم بی آن که ذره ای از جای خود جنبیده باشیم و آهنگم هرآینه این است که این اندیشهها در هُل دادن ما به سوی خرد هیچ گونه تاثیری که نداشته اند هیچ ما را بیشتر شیفتهیِ سنت و فرهنگ آذرفِشان و رخشانمان نموده اند برای نمونه نیچه را به مانند یک بایزید بسطامی یا یک عارف شوریدهسر دیده ایم که به «لا» رسیده است اما به «الله» نه، یا چون بتشکنی که «ابراهیموار» راه افتاده است و بر پایههای بُت خرد باختری که خرد «ابزاراندیش» است نه خرد «یزداناندیش» میکوبد یا از آن ژرفکاوتر سرانجام این که به فراگسترهی فرادهش باختری توپیده است و آن را زیر و رو نموده است و این گفته یا ناگفته به معنای هایِش (تایید) سُنت مابعدالطبیعیِ خاور است!

این «دجال»ی که هر آنچه دین و زهد و پارسایی است را به ریشخند گرفته است دور باد از آن که در ستیز با سنت ابراهیمی دمی جنبانده باشد، او بی شک بُنمایههای سنجشکار و شهرآشوب و بنیانریز سنت عرفانی خاور را در دست داشته است و از همین روست ای بسا که میگوید: «چه بسا این قدیس پیر هنوز در جنگل اش چیزی از آن نشینیده باشد که خدا مرده است!»!

باری اندیشمندی که مرگ خدا را نعره میزند حلاج دیگری است که فریاد «انالحق» برداشته است و فانوس-افروخته در روز روشن در بُتخانه و دیر و مسجد و کنشت به راه افتاده «خدای را میجوید!» تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

داستان «دوستان» دبستان فرانکفورت نیز از همین دست است. سخنها همه از اینجا آب میخورند که اینان نیز همهیِ سنت اندیشهای باخترزمین به ویژه سنت روشنرایی قرن هژدهم را دستبه کار پدیدآیش دَدخویی نوین که نمود اش جنگهای جهانی و کوره های آدمسوزان و اردوگاههای کار اجباری است میبینند؛ اندیشه ای که در این بَرنهادهی ( تز) آنها به سخن در میآید: «اسطوره همواره از پیش روشنرایی است و روشنرایی به اسطوره بازگشت مینماید».

و به زبان ما این که "سادهدل" ولتر به کورهآدمسوزان آشویتس انجامید، ،"روح القوانین" منتسکیو به کورهی آدمسوزان داخائو!» و این سخن آیا به چه معناست آیا جز بدین معنا که اندیشههای خرافه ستیز ولتر و اندیشمندان دانشنامهنویس و مانند آنها مایهیِ همهی خرافهگروی و پیشواپرستی قرن بیستم بوده است. آیا این گفته بدان نمیماند که پیروان هیتلر را در شمار کانتگروان آوریم و چنین دراندیشیم که اندیشمندانی که خود با همهی بُتهای عیار فرهنگ باختری درافتاده اند مایهیِ خرافهگرایی و فسانهاندیشی نوین گشته اند؟

با اینهمه این همان سخنی است که آدورنو و هورکهایمر آن را بر زبان رانده اند و مایهیِ گروش ما ایرانیان به آنها درست از همین روست این بماند که ما از باخترستیزی نهفته در بُن این گِروش آگاه هستیم یا این که هنوز قوره نشده میخواهیم شیره شویم.

با اینهمه در اینجا نخست میباید پرسید چرا شاخَکهایِ باخترستیزی در ما تا این اندازه پویاست و چه چیز در ما، ما را به این ستیزهجویی و ستیزهیابی میکشاند و از آن سپس باید پرسید که آیا ما حق داریم چون آدورنو و هورکهایمر و شاگردان و نوچهها و «خانه زادان» و«مریدان» ایرانیشان «درخشش فیروزانِ دهشت» در قرن بیستم را پیآمد روشنرایی بدانیم یا نه، به زبان دیگر آیا میتوان «خرد» روشنگشته را مایهی برآمدنِ فاشیسم دانست یا خیر؟

این پرسشی است شایستهی پاسخگویی درخور و بدانروی ما می باید نخست بدانیم که روشنرایی چیست و سپس به سوی برسنجش گفتههای آدورنو و هورکهایمر گام برداریم.

کانت روشنرایی را چنین میشناساند:

روشنرایی برونرفتِ انسان از کِهبودی ای است که خود بر خويش بار نموده است. کِهبودی، ناتوانی در به کاربردن فهم خویشتن بدون رهنمود ديگری است. اين کهبودی، بر خود زورآورساختن است اگر مایهی آن نه در کودن بودن بل در نبودن کوشش و شهامت در به کارگيری فهم خود بدون رهنمود ديگری باشد.  دلیر باش برای دانستن! شعار روشنگری اين است: «در به کارگيری فهم خود شهامت داشته باش».

ترس و بزدلی، سستی و سرباز زدن از راه بردن خویشتن، گوش به فرمان باورهای «بُت»ستا و «هنجارها» بودن، پیروی کورانه از فرادستان در هر زمینه ای، زالووار چسبیدن به «قیم» های گوناگون از کشیش و کاهن گرفته تا فرماندهان ارتش و «سرپرستان» پُرگونه، همان چیزهایی هستند که کانت در جُستار «روشنرایی چیست» چونان نمودهایی از ناتوانی در به کاربردن خرد همگانی خویش از آن سخن سر میکند.

اکنون میباید پرسید که آیا اندیشههایِ کانت مایهی سربرآوردن دژخیمی قرن بیستم بوده است یا اندیشههای ولتر که هر گونه گروش کورانهیِ کیشستا را به تیغ کاوش خود میسپرد اگر چنین است پس از چه رو نازیها پس از فروگرفتن پاریس تندیس ولتر را فروکشیدند. از چه رو اندیشهپردازان نازی و هواخواهِ «پیشوا» با اندیشمندان روشنرایِ انگلستان و فرانسه میستیزیدند و در این میان فرانسویان خود تا چه اندازه گوش به سخنان ولتر و موسیقی بتهون سپرده بودند؟

باز، آیا این آلمانیان نبودند که افسار «سرنوشت» خود را یک بار و برای همیشه به «روح قومی» سپردند و در دریای یک «ما»ی همرنگ و همگون غوطهور گشتند؟ این غوطهوری «ما»اندیشانه چه پیوندی با «آرمان»های روشنرایی میتوانست داشت؟ و این جز فروخفتن در دامان فسانه چه توانست بودن؟

در برابر، خرد روشنپژوه از نشستن و درجا زدن در پیشگاه هر آن چه که «حقیقت جاودان» مینامیدندش ابا داشت اینک این حقیقت میخواهد فرمانهای پاسبانان آیینها باشد به نام سروش و فره ایزدی یا فرامین سرپرستان و پیشوایان.

بد نیست داستان خرد در قرن هژدهم را از زبان ارنست کاسیرر بشنویم که کارشناس و اندیشهپژوه این قرن است:

[...]مهمترین کارکرد خرد بههمپیوستن و از هم گسیختن امور است: خرد بودهها و نیز همهیِ باورهایی را که بر پایهی فره و فراگیری سنت پذیرفته شده اند را از هم میگشاید و تا بودهها و باورها را به ساده ترین بُنپارهای برهمسازشان فرونگشاید دست از کار نمیشوید. از پس این فروگشادن، کار بازساختن آغاز میشود. خرد نمیتواند به پارههای جدااُفتاده ای که بر اثر فروکاوش پدید آورده دل خوش بدارد و در این برهه درجا زند بل میباید از این پارههای پراکنده سازه ای نو؛ یک فراگسترهی راستین برآورد. اما چون خرد خود این فراگستره را میآفریند و پاره های آن را بر پایهی قانونهای خویش به هممیبافد شناخت فراآراسته ای از آفریده ی خویش به دست میآورد. خرد این ساخت را درمییابد چون میتواند آن را در فراگستری و بر پایهی پشتِهمی و درچینِش تکتک بنپارهایش بازآفریند. تنها در این پویش دوگانهی خردی؛ از هم گسیختن (فروکاوی = تحلیل) و بههم پیوستن (همنهادن = ترکیب) میتوان گنجانیده ی خرد را سراسر بهسان یک سازندگارِ پویا نه یک هستی اندرپذیرنده، روشن ساخت.

خُب، با این ستودها تا چهسان میتوان خردی را که هیچ مرجعیتی را به کسی و چیزی نمیگیرد و هرآینه در اندیشههای کسانی چون دیدرو و یا هیوم کار را تا بدانجا میکشاند که بر سر ارج و ارزش خود نیز چانه زند، باری این خرد را مسئول پای نهادن انسان در گیر وداری «ناانسانی» دانست. چهبسا این کار تنها از آدورنو و هورکهایمر برآید که میگفتند: «دانش، نهاد جهان بورژوامنش است!» یا این که: «روشنرایی خودکامه و تامگرا (totalitarian) است!» این دو در آغاز کتابشان از زبان فرانسیسبیکن میگویند: «گمان روا نمیتوان داشتن که فرمانروایی و سروری آدمی در گنجینهی شناخت نهفته است». و سپس گامبهگام پیش میروند و فاشیسم را خود ویران سازی روشنرایی میشناسانند و اندیشههای فروکاوِ بیکن و روشنرایان پس از او را مایه و خمیرهی برآیش آن، و این بدان معناست که ما میباید باور کنیم آهنگ فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم هرآینه به در بردن انسان از زیر یوغ خرافه و زور و سرکوب بوده است و راه آن همانا راه آزادی انسان!

اگر بیکن بهراستی «مبلغان سنت» را بدانروی خوار میشمارد که «ایمان» را بر جای «شناخت» نشانده اند و نسبت به گمانورزی همان اندازه بیمیل اند که در به دست دادن پاسخها بیپروا، آنگاه به چه سان میتوان او را نیای هیتلر و همهیِ آدمکشان نازی و مارکسیست دانست (آدرنو و هورکهایمر با این همه کمتر از مارکسیسم و دهشت اش سخن میگویند!!). هدف روشنرایان همه، بهبود بخشیدن به سرو سامان بشر و به در آوردن او از زیر یوغ «سرنوشت» و بخت و اسارت و بندگی بود، آنان همه میخواستند کاری کنند که انسان روی پای خودش بایستد و افسار سرنوشت خویش را خود در دست بگیرد، آنان در برابر مرجعیت سنت از خرد سخن میگفتند و به جای بازگرداندن آدمی به حال انسانهای نخستی و فروکشتن او در «روح قبیله» بر آن بودند تا بدو «فردیت» ببخشند (برای مایی که روح جمعی همهی آینده و سرنوشتمان را هر بار به نامی در مینویسد دریافت این نکته بس چشمگیر تواند بود).اگر چنین است کجا ناسیونالسوسیالیستها و پرولتاریا دریافتی از این نکته میداشتند. خطاب روشنرایی به فرد بود و به او میگفت: تو آن توان و کارمایه را داری که در همهچیز و همهکس گمان روا داری و هیچ بُت و اندیشه ای را به چیزی نگیری و همه چیز را فروکاوی.

این فروکاوش با اینهمه همان چیزی است که روشناندیشان ما آن را خرد جزءنگر یا ابزارانگار نامیده اند. من این واژه را دلخواسته در برابرِ آنِ روشناندیشانمان قرار میدهم تا از دژفهمی آن پای برچینم. خرد فروکاو با همهیِ سرزنشی که سرکردگان ما از آن نموده اند همان خردی است که کهکشانها را درنوردیده، بیماری های مرگو میرآور را ریشهکن ساخته و تا ژرفای ذرهها راه برده است و هرآینه کار را بدانجا کشانده تا از دل گیتی آن چیزی را بر آورد که جهان تاکنون به چشم خود ندیده است. آیا کدام خرد یزداناندیشی توانسته یک گوشه از کاری را که نیوتن و انشتینها گرفته اند برگیرد؟آیا دلِ روشن کدام عارف روشنبینی را می یارست آنی را کند که ادیسونها به جهان بخشیدند؟

پیشرفت در همهی زمینههای دانش در جهان نو هرآینه مرهون کاربست خرد فروکاو است مگر ما بخواهیم هنوز هم با چراغ پیهسوز کومههایمان روزان و شبان را در سِپریم و نشسته در دامان شهرزاد قصهگو قصهیِ شمع و پروانه و افسانهی شهر پریان را به گوش جان نیوش کنیم و آن گاه سرمست از بادهی گلگون سخنِ «مادربزرگان» مان، با معنویت معنویت گفتن گوش جهانیان را کر کنیم.

با این همه کار خرد نوین آنچنان که در فراز رفت و کاسیرر گفت تنها از هم گسیختن نیست که بههمپیوستن نیز هست. روشن اندیشان ما فروکاوی را میبینند و چشم بر توان و آمایهی به هم پیوستن خرد بر میبندند بی آن که چیزی بر توشهی راهشان افزوده گردد. باری همین خرد بههمبافنده است که بر پایه قانونهای خویش در بُنپارها میاندیشید و از ساختمانهایی که آوار کرده سازههای نو بر میآورد نمونه اش همهی قانونهای دانش نوین که از مشاهده و فروکاوی صرف پدیدهها دستیاب نمیتوانستند بود

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com