چه کسی ره به ترکستان می برد؟!
«سر کسانی که میگویند اسلام دین خشنی است قطع باید گردد.»
چه چیز در قرآن و دین «مبین» بوده که در درازای هزار و چهارصد سال به مومنان، این توانش و پروانه را داده تا به خشونت گرایند و به نام خدایشان کسان را در آتش افکنند، دستها را ببرند و پاها را پی کنند؟! این پرسشی است که این روزها در پی خواندن متن «قرآن محمدی» آقای اکبر گنجی و نقدهای آقای حسینمیرمبینی بر آن، برای من پیش آمده و در ادامه برآنم تا پاسخی برای آن بیابم.
بنیاد بحث اینان بر سر نقش دین و تاثیرش بر روند پیشبرد دموکراسیخواهی در ایران است از همین رو میباید بپرسم که خزش به سوی دموکراسی در ایران آیا بدون نقد درونی آیین به هیچ رو ممکن هست یا خیر؟ اکبرگنجی بر آن است که باید از پیرایش دین بیاغازیم و حسین میرمبینی بر آن است که دین در بن و بنیاد خود هیچ خدشه ای ندارد و هر چه هست برخاسته از تفسیرهای نادرستی است که از قرآن شده است. با همهی کشاکش میرمبینی با سروش ناگفته نماند که این همان سخنی است که از این پیشتر سروش بر زبان میراند: هر نقص که هست از مسلمانی ماست. نکته گیرا و دلکش در اینجا آن است که گنجی تنها به پاشیدن بذر پرسش بسنده میکند بی آن که بخواهد پرسش اش را تا ژرفای خود پیش برد و بدان پاسخی را بدهد که چه بسا میداند در برابر میرمبینی به خود متن روی میکند بدون این که بخواهد در اصول و آغازههای آن چون و چرایی بکند. آن چه در این مباحثات به دیدهی من گیجکننده میآید گرایشی است که هر دو سوی به مینوی ساختن مفاهیم و برکندن آن از محیط واقعی پیرامون شان دارند این گرایش هر آینه در میرمبینی شدیدتر است چه بسا از این روی که ایشان فاصلهی بیشتری از جامعهی ایرانی داشته و دارند.
نخست پیش از هر چیز میباید بپرسم که سخنان میرمبینی چقدر با واقعیت و روح اسلام نزدیکی و سازگاری دارد و تا چه اندازه می تواند بغرنج آن را در بُن آن ببیند و بیاندیشید. برجستهتر و کلیدیتر از هر چیز است دانستن این نیست که توانش پیدایش تفسیرهای دیگری از قرآن هست یا نه بلکه دانستن آن است که رخدادهایی که در اکنون جمهوری اسلامی رخ میدهد برخاسته از روح اسلام هست یا خیر؟ همهی ما میدانیم و هرآینه بسیاری نیز هنوز نمیدانیم که اسلام در پیدایش و رشدش هیچ گاه بری و فارغ از خشونت نبوده و هیچ برهه ای از تاریخ نبوده که در آن اسلام با زور و خشونت بنیادهای اعتقادی خود را زورآور نساخته باشد. ما امروز و در اکنون جمهوری اسلامی شاهد سفاکی، دژخیمی و ددمنشی بسیاری از سران رژیم هستیم و آنها را درست از همین رو به بدترین و زشتتریت منشها میشناسیم و مینکوهیم اما آیا یک بار هم شده از خود بپرسیم که آیا این دژخیمان و زشتکرداران نیز خود را به همان گونه ای میببیند و میشناسند که ما میبینیم و میشناسیم یا نه؟ در واقع آیا اهداف دژخیمان رژیم اسلامی همان اهداف دیکتاتورها و تمامیتخواهان و «جباران» است؟ راستی درست ناسازگار با این است و خود کار به دستان رژیم اسلامی بیش از هر چیز و هر کس از به گفتهی خودشان جائران و زورگویان و فاسفان «تبری» و برائت میجویند و دشمنان خود را زیر نام «طاغوت» و «استکبار» و... دستهبندی کرده و میشناسانند. آنچه در این جا دیده میشود سرسپردگی بی چون و چرای راهبرندگان امور به خدا و عالم قدس است بماند این که این سرسپردگی نشسته بر بالین کدامین تفسیر از کتاب مبین است و می تواند باشد آنچه که اهمیت دارد این امر انضمامی است که بسیاری از خشونتمداران خود را باورمندان و پایبندان پرهیزپیشهی خدا و فرمانهای او میدانند و حتا شمشیر برآهیختهشان را در پرتو همین باور و پرهیزکاری است که بر فَرقِ ناسپاسان و شرکورزندگان فرود میآورند چرا که از دید ایشان جهان را میباید از آمیغِ گنهکاران و ناسپاسان و شرکآیینان و پاک شست و از هر چه پلیدی است پیراست از هر چه که بگذریم این منطق منطقی غیر قرآنی نیست(و اگر غیر قرآنی است پس چیست؟!) اگر چه باور داشته باشیم که تفسیرهای نرمخویانهتری از دین مبین شدنی و توانستنی اند. بگذارید تا بحث را اندکی ژرفتر فروکام تا موضوع بیشتر جا بیفتد.
اسلام به معنای تسلیم به امر خداوند است و «مسلمانیت» و« انسانیت» (انسان بالقوه از نظر اسلام تنها توانش انسان بودن را دارد ) یک فرد در درجهبندی اش بیشتر وابسته به این است که فرد تا چه اندازه تسلیم مطلق فرمان مطلق خداوند است و تا چه اندازه از نمودهای و جلوههای شیطانی حیات که مظهر حضور اهریمنی ابلیس در برابر خدایند پرهیز میجوید: تقوا. سنجه، فرمانبرداری مطلق از امر خداست و هر که سرسپردهتر و تسلیمتر باشد هم او با تقویتر نیز هست و درست از همین رو نزد خدا از ارج و منزلت بیشتری برخوردار است چرا که: «گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزپیشهترین شماست». این روحی است که اسلام مومن را بدان فرامیخواند. تسلیم مطلق در برابر خدا! آن چه دشواری و گرفتاری میزاید درست همین روح است که مومن را در سرسپردگی مطلق اش به خدا می افساید و از خود به در میکند و از او خویشتنی میسازد بیخویشتن و هراسان در برابر هیبت و نهیب پروردگار.
هرآینه در پرتو همین تفسیر است که میتوان تفسیرهای تازه و نوپدید از قرآن را گونه ای باجدهی به باورها، هنجارها، و ارزشهای نوین دید و زیر مقوله ای شیطانی آنها را دستهبندی کرد همهی سخن بنیادگرایان نیز جز این نیست آنها بر این باورند که نواندیشان روح خود را به شیطان فروخته اند و با دست بردن در امر«دگرگون ناپذیر» خدا برآنند تا گفتار ایزدی را همراستا با کامشها و رامش های خود تفسیر کنند چرا که نمیخواهند به ضروریات و ملزومات سخن خدا گردن نهند زیرا که به شیطان دلباخته اند اگر بخواهیم ژرفتر براندیشیم درخواهیم یافت این گفته بر پایهی سخن خدا در قرآن، پر بیراه هم نیست چرا که در قرآن آیههای بسیاری هست استوار بر این که در گفتهی خدا هیچ دگرشی نیست و آن چه را که خدا فروفرستاده شده تا ابد از درستی و راستی برخودار است و کسی را نمیشایست و نمییارست تا در آن دست برد و به کامخواه خود دگرگونی ای در آن پدید آورد. از این فرادید که بنگریم و بر سریر چشم الله که بنشینیم بدین ره خواهیم برد که بسیاری از ارزشها هنجارها و قانونهایی که خدا در قرآن برای پیشبرد زندگی انسان برنهاده قانونهایی جاودانی اند.
از این همین جاست که میتوان گفت در تفسیر قرآن و در برخورد با قانونهایی که خشونت عریان را فرمان میدهند دو راه بیشتر در پیش نداریم و راه سومی در کار نیست یا پذیرفتن این که سخن خدا را «دستبردی» نیست و این ماییم که میباید در هر گیر و داری خود را با قرآن و سخن خدا جور کنیم و این همان کاری است که بنیادگرایان به بهترین شیوه ای در راستای پیاده ساختن آن راه می سپرند و همانا بر آنند تا در راستای پیاده ساختن فرمان های خدا گونه ای امپراتوری اسلامی را بر آوردند –خامنه ای و همتایان اش با شعار اتحاد جهان اسلام انگیزه ای جز این «امر الهی» ندارند- و یا راه دوم این است که باور داشته باشیم آیههای قانونگذار قرآن با رویآورد به گیر و دار آن روز شبهجزیرهی عربستان از دست و زبان محمدبنعبدلله برآمده است و این در بنیاد تایید چیزی جز این نمی تواند بود که دستکم پاره ای از آنچه در آن آمده سخن محمد است.
راست این است که این دیدگاه دومی آیین را از روح و راستی خود که همان سرسپردگی مطلق به الله است تهی میکند در این راه هم گنجی و هم میرمبینی بر یک راهند با این همه گمان میرود که در این راه گنجی از خودآگاهی افزونتری برخوردار باشد زیرا میبینیم که میرمبینی، گنجی را بدان سرزنش میکند که قرآن را بر پایهی تفسیر خود اندیشیده است(«قرآن گنجی») بدون این که از این امر خودآگاهی داشته باشد که او خود نیز (قرآنی میرمبینی) بر بنیان نگاه پیشاپیش «نو-بنیاد» خود پدید آورده است. او نیز با ذهنیتی که از پیش راستی و درستی مفاهیم مدرن در برابر قرآن را پذیرفته، ساده انگارانه برآن است که میان حقوق بشر و قانونهای برخاسته از آن با قرآن و هر آن چه که از آن ریشه دوانده ناسازشی در میان نیست. در واقع پاشنهی آشیل میرمبینی همین جاست و بر همین پایه است که میتوان گفت از دید گونهی نگاه، میان او، گنجی و سروش ناسازش چندانی به کار نیست. همهی آنها بر آنند ناساز با روح دین مبین چیزی از آن فراکشند که از آن بر نمیآید. این شیوهی اندیشیدن چیزی جز پسماندی از گونهی نگاهی نیست که به مانند مسیحیت برای اسلام نیز به رفرم باور داشته و دارد بی آن که بخواهد جدایش ریشهای این دو دین را ببیند و بیاندیشد. گر چه این سخن هر آینه بدان معنا نیست که آغازهها و برساختههایی از برساختههای فقه استوار گشته بر بنیاد خوانش سنتی و تاریخی از دین بازساخت و بازپیرایشپذیر نیست با این همه باری روشن است که دامن آستین این پیرایش و بازپیرایی بسیار کوتاه است و در شدت اش به برآشفتن راستی درونی آیین ره تواند برد.
در اینجا برای این که بیشتر به ژرفای موضوع شیرجه زنیم میباید از میرمبینی و همنوایان و همپیالگان اش بپرسیم که قرآن در مقولههایی مانند آزادیخواهی، آزاد اندیشی، حق ارتداد، حق خودبودن، برابری حقوقی زن و مرد، مسلمان و نامسلمان، حقوق کودکان، و ... به چه راهی فرا میخواند برای نمونه آیا میتوان بر پایهی آیههای قرآن -بی آن که بخواهیم در پیوند با آیههای قرآن گزینشگرانه ره بسپریم- تفسیری به دست داد که در آن مسلمان با نامسلمان از نظر حقوقی برابر باشند یا مسلمانی حق ارتداد از دین خود را داشته باشد یا خیر؟در اینجا من مُصرم که سخن خود قرآن را به دیده گیریم چرا که گمان میکنم این گونه پرسشها ما را به جوف و نهفت ماجرا میبرد و ناتوانی نظری روشناندیشان دینی در گشودن گرهها و گرفتارهای فراگستر فردی و اجتماعی ما را برآفتاب میکند.
میدانیم که بخش بزرگی از درآمدهای ملی و مردمی ما «ایرانیان» در این اوضاع وانفسا خَرج یاری رساندن به، برای نمونه جنگزدگان فلسطین یا عراق میشود. این رویکردی است که مورد نقد بسیاری از وطندوستان و میهنستایان ما میتواند باشد اکنون پرسش این است که یاریرسانی به مردمانی که گوشه ای از « امت» اسلام برشمرده می شوند کاری غیراسلامی است و ناسازگار با روح قرآن؟ من اصرار دارم در این باره دیدگاه آقایان را بدانم چرا که این گره کوری است که قرآنِ «اُمت»سِتا در برابر روشناندیشان میهنسِتای در همان دم مذهبی و اسلامباور مانند آقای میرمبینی مینهد در چنین گیر و دار بغرنجزایی من میخواهم بدانم آقای میرمبینی به «وظیفه»ی مسلمانی شان را در پیش خواهند گرفت و به یاری جنگزدگان مسلمان عراقی خواهند شتافت یا به مینوهای میهنستایانهشان خواهند چسبید؟! و اگر این دومی را برخواهند گزید میخواهم از ایشان بپرسم آیا در این حالت ایشان بهتر از خامنه ای وظیفهی مسلمانیشان را به جا آورده اند یا خیر؟ و آیا در بُن با بودن اسلام چگونه میتوانند دم از «وطن» زدن؟ آیا تفسیر آیتاللهخمینی که وطنستایی را درست از همین روی و به سود اُمتمحوری نماد جاهلیت میپنداشت نزدیکتر به راستی آیین و روح آن نتواند بود؟!
ما خو گرفته ایم که بنیادگرایان را متهم به قدرتگرایی نماییم و هر بدبختی را که بر سرمان میآورند نتیجهی همین زورگویی و قدرت گرایی ایشان بدانیم اما پرسش این است این گرایش چقدر ناسازگار با روح اسلام است. بر پایهی دیدگاه قرآنی روا نیست کسی کاری کند که شهوت دیگران و حس حرص و طمع را در ایشان برانگیزد در این مورد میان زن و مرد جدایشی در کار نیست. اکنون اگر جمهموری اسلامی دست به کنشهای « امنیتی» ای (برای نمونه جلوگیری از «اختلاط» زن و مرد) میزند تا از رشدونمو گرایشهای شیطانی در میان مردم جلوگیری کند کاری ناسازگار با روح اسلام و قرآن انجام داده است درست براندیشید که این کنشها تنها در ایران نیست که رخمینماید بلکه اموری دامنگستر در همهی کشورهای اسلامی اند و حکومتها(بدیهی است که خطاب خدا نه تنها به زمامداران که به فرد فرد مومنان نیز هست) هر چه وابستهتر به امر و راستی درونی قرآن باشد در برخورد با «بندگان خدا» سختگیرانهتر میستیهند و این همان کاری است که در اسلام امر به معروف و نهی از منکر مینامند. روشن است که نمیتوان این معرفت را با «شناخت» نوین همسنگ و همپایه گرفت و منکر نیز چیزی نیست جز آن که در قرآن زشت و نکوهیده برشمرده شده است (حتا با تفسیر باطنی از قرآن آنچنان که میرمبینی به شیوهی عارفان از قرآن مد نظر دارد نمیتواند ظاهر آن را دور بیندازد. گر چه «انسانی سازی» [من در مورد چنین چیزی تردید دارم] قرآن توسط عارفان هنوز بند اسارت درونی آنها به آن کتاب را نگسسته است اما باید دانست این گونه تفسیر درست به همین رو نمیتواند و نمیخواهد کتاب مبین را در پرتو روح سایهگسترش ببیند و بیاندیشد!) و یکی از این منکرات چه بسا عدالت به مفهوم برابری حقوقی تواند بود. چرا که در اسلام عدالت و حقوق در بنیاد استوار بر جدایش و جداشناخت در جایگاه و مرتبه و سلسلهمراتب [ پایگان ] است (عدل همان قرار دادن هر چیز بر سر جای خود میباشد). آن آیهی ان اکرمکم عند الله اتقکم در بهترین حالت دال بر امور معنوی اسلام تواند بود نه دال بر مرتبه و درجهی حقوقی فرد. حقوق بردگان در اسلام میتواند نمونه ای روشنساز باشد، برده حتا در علو درجههای عبادی اش در اسلام همان حکم برده را دارد مگر این که ارباب اش زیر قید و شرطهایی او را آزاد گرداند. نص قرآن نیز در این مورد صراحت دارد. باز برای این که روی نکتهی بنیادین سخنم تاکید نموده باشم میخواهم بپرسم روشناندیشان دینی مانند آقای میرمبینی بر پایهی کدامین آیه از قرآن میتوانند حق ارتداد یا آزاد اندیشی و آزادزیوی ای را فراکشند که به فراخور گریز ناگزیرانه به باختر زمین فراچنگ آورده اند؟ این پرسش و پرسشهایی چون آن بنیان بحث مرا پی میریزند و یکباره نواندیشان مذهبی مانند گنجی و سروش و روشناندیشان دینی ای چون آقای میبرمبینی را مورد تاخت قرار داده و برآنند تا نگاههای برگرفته شده از قرآن و در پیچیده به مفاهیم نوین آنها را بنماید که ره به ترکستان میبرند چه با رویآوردن به این گونه پرسشهاست که درخواهیم یافت پاسبُدان رسمی دین، کتاب مبین را در بهتر تفسیر میکنند چرا که روشن است دینپیشگان قرآن را با نگاه قرآن تفسیر میکنند اما روشناندیشان مذهبی نخست نیمنگاهی حسرت آمیز به درخششهای چشمآکن دنیای مدرن دارند و سپس بر پایهی یافته های جهانشناسانه، بودشناسانه و انسانشناسانهی آدمی تراز نوین است که دست به کار تفسیر متن میبرند و در آن کاوش مینمایند.
داشتن این گونه نیمنگاه به مفاهیم دنیای مدرن هر آینه قابل درک است اما در بُن ناسازگار با روح و راستی آیین اسلام چرا که اگر از دیدگاه حقوقی وچگونگی قانونگذاری به این دو چشم بدوزیم خواهیم دید گریز این مفاهیم از هم از زمین تا آسمان هفتم است.
قانونهای مدرن ساخته و پرداختهی خرد انسان اند و همه بازنمایِ خردگروی بنیادی شیوهی جهانشناسی انسان نوین. بر این پایه تنها خرد و قانونها و هنجارهای آنند که باید هنجارها و راههای منش اخلاقی را بیابند و برنمایند. در برابر اما قانونهای دینِ فروفرستاده، نه با قانونهای خرد که با ارادهی استوار خدا شناخته میشوند. خدای شخصوار قانون را برمینهد و هیچ برهان و منطقی را نمییارست که ما را به فهم این قانون و اراده رهنمون گردد. راه شناخت این قانون نه غور کردن در آن، که پیروی از پیامبر است و شناخت تنها از راه انجام «فریضه»ها ممکن میشود. هیچ تری و خشکی نیست که در قرآن نیامده باشد و هیچ کس نمیتواند در برابر خدا چونوچرا کند، مومن تنها باید از راه «طاعت» اطاعت کند روشن است که اطاعت از فرمانهای خدا تنها مربوط به امور به اصطلاح عبادی نمیباشد بلکه در امور خصوصی و اجتماعی، رفتاری و کرداری و ... نیز آن چه باید میآمده، در قرآن آمده است برای نمونه آنگاه که کتاب مبین مومنین را به جهاد و یا به کشتن کافران فرامیخواند( دقت کنید که در این جا دشمن وجهه ای مناسکی به خود میگیرد و یک دشمن صرف نیست که باید او را از میان برد بلکه وی در همان دم دشمن دین خدا نیز هست) وظیفه و فریضهی مومن چیزی جز پیروی از فرمان مطلق خدا نیست. و هیچ کس در این گیر و دار شایسته نیست از کام دل خود پیروی کند (شیطان) وگرنه «دوزخ» آشیان او خواهد بود. این همه بدان معناست که انسان اسلامی باید از راه وحی(فره) و ارادهی خدا از نیک و بد کنشهای خویش آگاهی یابد نه از راه لنگ انداختن در برابر مفاهیم نوین! از همین روست که میگویم در قرآن فرمانبردای مطلق از امر خدا سنجهی انسانیت آدمی به شمار میآید.
باری با این همه منش نواندیشی و روشناندیشی نوپدید ما، درست رویاروی ایستادن در برابر این روح سایهگستر است. این منش با این گروش شناخته میشود که در پیوند با آیههای قرآن آن دسته از آیه هایی را که بیانگر «رحمت» خدا در پیوند با رابطهی میانفردی مومناناند را به عنوان آیههای جهانی و همهشمول شناسانده و از آیه های «غضب» خداوند دست بشویند یا چنان از گفتار خدا سخن گویند که گویی این چنین آیههایی به هیچ رو در قرآن به کار نیستند. اما سخن مبین قرآن خود ناسازگار با این روح زمانه است. هیچ چیز به اندازهی این آیه نشاندهندهی ناسازگاری قرآن با این زمانهستایی نیست: اشداء علی الکفار و رحماء بینهم. طُرفه آن که این همان سخنی است که خمینی در تابستان خونین 1367 بر زبان میراند و وِرد زبان خامنه ای و همهی کار به دستان رژیم اسلامی هم هست.
اینجاست که میبینیم هم روشناندیشان دینی ای چون میرمبینی و هم نواندیشان دینی ای چون اکبر گنجی زیر لوای قدرتگرا یا «سلطانیسم» خواندن رژیم اسلامی امروز ایران برآنند که وزنهی سنگین اسلامی ای که بر دوش و کول مردم ما سنگینی میکند را در نظر نگیرند و خودآگاهانه یا ناخودآگاه حقیقت را در پرده ای از ابهام بپوشانند.
هر بار «سلطانیسم» یا «فاشیسم» خواندن جبر و فشار اسلامی در ایران امروز به گمان من نشان از همان اسارت درونگیر شدهی ما به اسلام را دارد که مانع از آن میشود اسلام را به عنوان دینی که هویت ما را بههمتافته است مشمول و مسئول بدبختیهای امروز خود بدانیم. برای نمونه گنجی در این که در وضعیت خشونتبار امروز ایران نمی تواند «فاشیسم» ببیند سراسر بر حق است اما همین رهیافت بهدرستی نشان از آن دارد که وی نمیتواند اسلامیت این خشونتها را ببیند و بیاندیشد. آنچه که اسلامی بودن این خشونتها را لو میدهد هر آینه روشها و ابزارهایی است که بنیادگرایان در امر سرکوب( که خود آن را بدین عنوان نمیشناسند) به کار میآورند در این جا میتوان پرسید، روشهای مانند سنگسار، قطع دست، تازیانه زدن، اعدام کردن و ... اگر روشهایی اسلامی نیستند پس چیستند. آن چه امروز ما را به بند کشیده و آه از نهاد ما برآورده چیزی جز راه و روشهای «هدایت» به راه خدا در «بینش» اسلام نیست. این «اصول» و «ارزش» های این بینش است که در برابر ارزشها و اصول نوین به پاخاسته و بر آنند تا سرحد نابودی با رقیب نوزاده شان در افتند و آن را از پای درآورند و چه باک که در این میان جان بسیاری را به کشتارگاهِ خدای این بینش و آیین ببرند. همین ارزشها و اصول اند که در راستای زدودن جهان متمدن خیز برداشته اند.
بغرنج اسلام درست از همین رو تنها مربوط به ایران نیست بلکه مساله ای جهانگیر و همهجاگستر است( بسنده است به جهل جنبنده ای که در جهان امروز، به نام قرآن و بر بنیان قرآن بمبپاشانه به راه افتاده است براندیشیم تا همه چیز به آفتاب در آید. تنها بسنده است از خود صادقانه بپرسیم چه چیز از مسلمانان سراسر جهان آنی را ساخته که اکنون هستند، نادانی فراگیر، فقر، بینوایی، فرودستی، بی سوادی فراگستر، اقتصاد استوار بر درآمد نفت و منابع زیرزمینی و ...) . به گمان من تا زمانی که اسلام را در شمول فراگسترش هر بار یا در نتیجهی اسارت درونگیر شده یا به بهانهی دموکراسیخواهی به کناری میافکنیم بی آن که بخواهیم با بغرنجی که خود اسلام است رویارو شویم همهی کوششهای ما تیر افکندن در تاریکی خواهد بود. از هر چه که بگذریم گسترهی اندیشیدن پهنهی نشستن و درجا زدن نیست و روا نیست که ما به بهانهی این که احساسات دینی مسلمانان را برمیآشوبیم ( یا به این بهانه که بسیاری از هممیهنان ما بر آیین اسلامند) دست از برسنجش برداریم و چنان بنماییم که باورهای دینی مسلمانان بری از هر گونه نقص و عیبی است روی دیگر سکهی سفاکی رژیم اسلامی باور سفتوسفت مردم به مفاهیمی است که به این سفاکیها توانش پدید آمدن میدهد. گمان نمیکنم در هیچ یک از دموکراسیهای جهان حق انتقاد و برسنجش را تنها به این بهانه که باورمندان به ادیان را رنجه میسازد از کسی باز پس ستانند. ما میباید یاد بگیریم بی آن که به کسی خشونتی روا داریم تنها در گسترهی اندیشه و گفتار باورهای کسان را در بوتهی آزمایش بگذاریم و گمان نکنیم که یک دین و باورمندان بدان به تنها بدین رو که از باورهای ویژه ای برخوردارند از حق ویژه ای(حق مصونیت از انتقاد) نیز برخوردار میباشند. چنان که تنها بدان روی که آنان چیزی را مقدس یا حرام خوانده اند ما نیز ناگزیر باشیم در برابر آن لُنگ بیاندازیم. این که هر روز از زبان پاره ای میشنویم که شما اگر میخواهید چیزی را برسنجید و راهی به مردم نشان دهید راه اش این است که تنها آنها را متوجه «نقد قدرتها» کنید نتیجه اش چیزی جز اشاعهی نادانی نخواهد بود. این سخن هر آینه بدین معنا نیست که ما میخواهیم یا میتوانیم مسلمانان و پیروان ادیان و مذاهب را به شهروندان درجهی دوم و چندم فروکشیم اما باید بدانیم تا زمانی که پیروان مکاتب به ویژه مسلمانان آیین خود را محمل حقیقت مطلق میدانند هر آن، تواند بود که بخواهند آن را به اجرا در آورند و این را بیش از همه گزارشهایی که از شهروندان مسلمان ساکن کشورهای پیشرفته میآید تایید میکند این که هستند مسلمانانی که با وجود قانونهای مدرن هنوز میخواهند برای نمونه با زنانشان به شیوه ای قرآنی رفتار نمایند.
پیششرط دموکراسی انتقادپذیری است اما شهروندانی که هر منطقی را به شیوه ای مناسکی پاسخ میگویند روشن است که بس دورند از آن که بخواهند شهروندانی دموکراتیک باشند. اگر قرار است ایران آینده صحنهی باززایش باورهای خشونتآمیز و کشنده نباشد مسلمانان نیز باید یاد بگیرند که در این امر دوطَرفه و رویاروی سهمی برابر داشته باشند نه آن که خود را برتر پندارند. دموکراسی نخست و پیش از هر چیز میباید در رفتارها و کردارهای ما نمود پیدا کند تا سپس روزی بتواند نهادینه شود و سازمان یابد. تنها در این صورت است که میتوان چشم امید به آینده بست و آدمی نو و جهانی نو را آرزو کرد.